
«رهروان صبح»
از: زهره مهرجو
رهروان صبح
ایشان را با تو
سخنی نبود...
نه سازشی و نه هیچ معامله ای،
که خورشید را
از پس ابرهای سنگین
فرا می خواندند...
و بر آن بودند
تا فردایشان را
با دستان خویش بسازند.
هزاران زن و مرد شجاع
انسان آزاده،
هزاران شقایق سرخ...
به سرعت برقی
به فرمان تو
در خون نشستند،
تا ستون های کاخ لرزانت
پیش از افتادن
پیرتر شوند
بپوسند...
و سرانجام فرو ریزند!
ای ضحاک ستمگر
راه هیتلر، موسولینی و فرانکو را
طی کردن تا کِی..؟
آخر کدام واقعیت
کدامین حقیقت تلخ
تو را از خواب صد ساله
بیدار خواهد کرد؟
هشدار..!
از فریاد بلند نوجوانان
آه دلخراش مادران...
و پشت خمیده پدران،
که هیچ ترفندی همیشه کارساز نیست،
که هیچ ظلمی
تا ابد نمی ماند!
اینک سکوت
اینک سوگ گُل های پر پر شده
گسترده بر همه جا..!
در نیمه شب ها
تنها بانگ گلوله ها و
مارش بلند چکمه پوشان می پیچد.
لیک این چه سکوتی ست؟!
آرامش ابرها پیش از رعد...
یا غنود دریا
پیش از طوفان.
زهره مهرجو
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر