۱۳۹۷ مرداد ۱۲, جمعه

به شاعری مرده (ف. گ. ل) از: لوییس سِرنودا/ ترجمه از: زهره مهرجو

به شاعری مرده

(ف. گ. ل)
از: لوییس سِرنودا
ترجمه از: زهره مهرجو
سوم آگوست ۲۰۱۸


درست آنگونه که کَسی نمی بیند
گلبرگ های روشنی را ..
که از سنگ برآمده باشند،
هم در میان مردم سخت و عبوس
هیچ غروری یا زیور تازه ای از زندگی نیست
تا در شکوه و جلال .. بشکفد.
زین رو تو را کشتند؛
تو در سرزمین بیحاصل ما
سبز بودی،
و در هوای تیره مان .. آبی.

تنها بخش کوچکی از زندگی ست
که شاعران .. همانند خدایان
توان رهانیدن اش را دارند.
انزجار و تباهی
برای همیشه، خاموش...
با سنگ پاره ای در دست
در کمین هر چیز شکوهمند
در دل اسپانیایی زشتخو، باقی می ماند.

دریغا.. اگر بااستعداد زاده شوی!
در اینجا، که مردان درمانده
از هر که بر واژه های گُنگ
پرتو آتشی اصیل و سحرآمیز... افکند؛
تنها با توهین، تحقیر وسوء ظن عمیق
استقبال می کنند.

نمک زمین ما تو بودی،
زنده بودی.. همچون تابش آفتاب،
و اکنون تنها یاد توست
که سرگردان از میان ما می گذرد...
و با نشان از شقایق هایی
که نیاکان مان در سواحل فراموشی بلعیدند..
دیوار اجسام را نوازش می کند.

اگر فرشته تو به خاطر آورد؛
این مردان که از ترس هنوز
پنهان شده در زیر بوته ها
از سایه خویش گریزانند... در تیره گی، گم خواهند شد!
مرگ، می توان گفت
زنده تر از زندگی ست –
زیرا تو در آنجایی،
در فراسوی دروازۀ امپراطوری عظیم اش ...
و با جوانی و وقارت
آن را مملوّ از پرندگان و برگ ها می کنی.

*  *  *
اینک، در اینجا بهار جلوه می کند...
نگاه کن..!
به مردانی که در زندگی به آنها عشق می ورزیدی،
همچنان که از کنار روشنی خیره کننده دریا می گذرند...
اجسام زیبای عریان
که با اشکال برازنده خود، تنها خواهش ها ...
و شیرۀ تلخی را حمل می کنند...
و در روح شان، حتی ذرّه ای عشق...
یا اندیشه بلند سکنی ندارد. 

همه چیز.. چون گذشته
در تداوم است، آنقدر فریبا
که سایه ای را که تو در آن فرو افتاده ای
باور نمی توان کرد.
عطش عظیم پنهانی در وجود ما...
هشدار می دهد که
این سوز باور نکردنی
تنها با مرگ تسکین تواند یافت،
بسان آرزوی آبی که قانع به جای گرفتن
در امواج نیست...
و می بایست خویشتن را
در برزخِ اقیانوس گم سازد!

ولی در آن روزها، تو نمی دانستی
ژرف ترین واقعیت این دنیا را:
نفرت .. این نفرت اسفبار در میان مردان
که می بایست فتح خویش را
در تو
ثابت می کرد، با لبۀ وحشتناکش
با خشم نهایی تو
در نور آرام گرانادا ...
در دوردست ها، میان درختان سرو و غار،
در بین مردم زادگاهت
و بوسیلۀ همان دستانی
که روزی تو را.. متملقانه ستایش می کرد.

*  *  *
مرگ برای شاعر یک پیروزی ست!
بادی شرور در سراسر زندگی می راندش...
و اگر نیرویی کور
بی هیچ درکی از عشق
تو را با جنایت خود
از خنیاگری.. به یک قهرمان مبدل سازد؛
پس برادرم.. تصور کن
چگونه نیرویی حتی عظیم تر...
دوستانت را به حال خویش رها خواهد کرد
تا در میان اندوه و وهن
در گوشه ای بپوسند.

*  *  *
آرامش بر سایه تو باد!
باشد که درّه های دیگر را بجویی...
رودی که در آنجا باد
صداها را از میان نی ها و نیلوفرها
و طلسم دیرین آبهای روان ... عبور دهد؛
جایی که در آن انعاس صداها
همچون شکوه انسان
دور.. غریب و بی بار
به دور خود سیر کند.

ایکاش که خواهش دیوانه وار بزرگت
عشق پاک خدایی جوان را
در میان طراوت گلهای رُز جاوید.. بیابد؛
چرا که آن شوق آسمانی، اینک
گم و رها شده، از پس رنج های بسیار...
با عظمت خویش – خبر از ذهنی بی اندازه خلاق می دهد
که شاعر را صدای شکوه خویش می داند ...
و پس از مرگ
به او آرامش می بخشد.

از مجموعه شعر "ابرها" ۱۹۳۷ – ۱۹۴۰ میلادی
“Las Nubes”



“A Un Poeta Muerto”
Así como en la roca nunca vemos
La clara flor abrirse,
Entre un pueblo hosco y duro
No brilla hermosamente
El fresco y alto ornato de la vida.
Por esto te mataron, porque eras
Verdor en nuestra tierra árida
Y azul en nuestro oscuro aire.

Leve es la parte de la vida
Que como dioses rescatan los poetas.
El odio y destrucción perduran siempre
Sordamente en la entraña
Toda hiel sempiterna del español terrible,
Que acecha lo cimero
Con su piedra en la mano.

Triste sino nacer
Con algún don ilustre
Aquí, donde los hombres
En su miseria sólo saben
El insulto, la mofa, el recelo profundo
Ante aquel que ilumina las palabras opacas
Por el oculto fuego originario.

La sal de nuestro mundo eras,
Vivo estabas como un rayo de sol,
Y ya es tan sólo tu recuerdo
Quien yerra y pasa, acariciando
El muro de los cuerpos
Con el dejo de las adormideras
Que nuestros predecesores ingirieron
A orillas del olvido.

Si tu ángel acude a la memoria,
Sombras son estos hombres
Que aún palpitan tras las malezas de la tierra;
La muerte se diría
Más viva que la vida
Porque tú estás con ella,
Pasado el arco de tu vasto imperio,
Poblándola de pájaros y hojas
Con tu gracia y tu juventud incomparables.

Aquí la primavera luce ahora.
Mira los radiantes mancebos
Que vivo tanto amaste
Efímeros pasar junto al fulgor del mar.
Desnudos cuerpos bellos que se llevan
Tras de sí los deseos
Con su exquisita forma, y sólo encierran
Amargo zumo, que no alberga su espíritu
Un destello de amor ni de alto pensamiento.

Igual todo prosigue,
Como entonces, tan mágico,
Que parece imposible
La sombra en que has caído.
Mas un inmenso afán oculto advierte
Que su ignoto aguijón tan sólo puede
Aplacarse en nosotros con la muerte,
Como el afán del agua,
A quien no basta esculpirse en las olas,
Sino perderse anónima
En los limbo del mar.

Pero antes no sabías
La realidad más honda de este mundo:
El odio, el triste odio de los hombres,
Que en ti señalar quiso
Por el acero horrible su victoria,
Con tu angustia postrera
Bajo la luz tranquila de Granada,
Distante entre cipreses y laureles,
Y entre tus propias gentes
Y por las mismas manos
Que un día servilmente te halagaran.

Para el poeta la muerte es la victoria;
Un viento demoníaco le impulsa por la vida,
Y si una fuerza ciega
Sin comprensión de amor
Transforma por un crimen
A ti, cantor, en héroe,
Contempla en cambio, hermano,
Cómo entre la tristeza y el desdén
Un poder más magnánimo permite a tus amigos
En un rincón pudrirse libremente.

Tenga tu sombra paz,
Busque otros valles,
Un río donde del viento
Se lleve los sonidos entre juncos
Y lirios y el encanto
Tan viejo de las aguas elocuentes,
En donde el eco como la gloria humana ruede,
Como ella de remoto,
Ajeno como ella y tan estéril.

Halle tu gran afán enajenado
El puro amor de un dios adolescente
Entre el verdor de las rosas eternas;
Porque este ansia divina, perdida aquí en la tierra,
Tras de tanto dolor y dejamiento,
Con su propia grandeza nos advierte
De alguna mente creadora inmensa,
Que concibe al poeta cual lengua de su gloria
Y luego le consuela a través de la muerte.



«سرزمین مادری»

نور... خود چشمانم را گشود،
سراسر سبکبار و گرم... بسان یک رؤیا،
در رنگ های لطیف
آرام گرفته بر اشکال خالص چیزها!

افسون آن دشت هموار
چون دستی گشوده، بر فراز چشمه...
آنجا که درخت لیمو میوه های خود را
از شاخه آویخته بود؛
در فضا گسترد.

پرچین دیوار قدیمی
که درغروب.. بر آن
گلهای آبی کلماتیس پهن می شدند...
و پرستو، در آنجا هر تابستان
به لانۀ سال قبل خویش بازمی گشت...

و زمزمۀ آب جاری
که با آهنگ بیدار خود
سکوت را تعذیه می داد...
رؤیاهایی
که زندگی هنوز آلوده شان نکرده بود، آینده...
که همانند صفحه ای خالی
انتظار می کشید.

همه چیز، همچون گذشته زنده...
به ذهن بازمی گردند!
اینک اما دست نیافتنی؛
خاطره ها، بسان خنجری تیز
قلبم را می شکافند.

*  *  *
– ریشۀ درخت سبز را چه کسی به بیرون می کِشد؟
– آن عشق اوّلین!
– چه کسی بر آن غلبه می کند؟
– رؤیاها و خاطرات تو
– چه کسی فراموشش تواند کرد؟ ...

سرزمین مادری ام،
هر قدر دورتر... بیشتر از آن من.

از مجموعه شعر "همچون کسی در انتظار سپیده دم..."
۱۹۴۱ – ۱۹۴۴ میلادی
como quien espera el alba



Tierra native

Es la luz misma, la que abrió mis ojos
Toda ligera y tibia como un sueño,
Sosegada en colores delicados
Sobre las formas puras de las cosas.
El encanto de aquella tierra llana,
Extendida como una mano abierta,
Adonde el limonero encima de la fuente
Suspendía su fruto entre el ramaje.
El muro viejo en cuya barda abría
A la tarde su flor la enredadera,
Y al cual la golondrina en el verano
Tornaba siempre hacia su antiguo nido.
El susurro del agua alimentando,
Con su música insomne el silencio,
Los sueños que la vida aún no corrompe,
El futuro que espera como página blanca.
Todo vuelve otra vez vivo a la mente,
Irreparable ya con el andar del tiempo,
Y su recuerdo ahora me traspasa
El pecho tal puñal fino y seguro.
Raíz del tronco verde, quién la arranca?
Aquel amor primero
Quién lo vence? Tu sueño y tu recuerdo
Quién lo olvida?...

Tierra nativa, más mía cuanto más lejana.



«ساز»

اگر نوازندۀ عرب
برای بیدار کردن نُت ها
با شهپر عقاب...
بر تارهای عود زخمه می زند؛

کدام دست
با شهبال کدامین پرنده
زخم درونت را مرتعش می سازد...
تا سخن
در تو بیدار شود؟



Musical Instrument

If the Arab musician
Plucks the lute strings
With an eagle quill
To awaken the notes,

What hand plucks
With what bird's quill
The wound in you
That awakens the word?
  


مختصری دربارۀ شاعر:

لوئیس سرنودا ”Luis Cernuda” (۱۹۶۳ – ۱۹۰۲ میلادی) شاعر برجسته اسپانیایی، و از اعضای نسل ادبی ۲۷ بود.

وی در بیست و یکم سپتامبر ۱۹۰۲، در سانتا کروز”Santa Cruz”  بخش توریستی سِویا“Sevilla”  بدنیا آمد. از سنین کودکی به خواندن شعر علاقمند بود، و از حدود چهارده سالگی آغاز به سرودن شعر کرد.

سرنودا در هفده سالگی (۱۹۱۹ میلادی) آغاز به تحصیلات در رشته حقوق کرد، و بطور همزمان در کلاسهای زبان و ادبیات اسپانیایی حاضر می شد. آموزگار ادبیات او "پِدرو سالیناس سِرّانو" “Pedro Salinas Serrano” یکی از اعضای سرشناس نسل ادبی بیست و هفت بود. سالیناس بزودی پی به استعداد شعر لوئیس برد، و او را به کار کردن در این زمینه، و نیز مطالعه شعرهای کلاسیک اسپانیا و ادبیات مدرن فرانسه تشویق زیادی کرد. او همچنین، بعدها زمینۀ دیدار لوئیس را با شاعران و نویسندگان پرنفوذ اسپانیایی فراهم نمود – از جمله خوان رامون خیمِنز  “Juan Ramón Jiménez” در اکتبر سال ۱۹۲۵، و یک سال پس از آن با "خوان چبَس مارتی"“Juan Chabás Martí”  (عضو نسل ادبی ۲۷) و "خوزه ارتگا یی گاست" “José Ortega y Gasset”  (فیلسوف و شاعر).

سالیناس همچنین شاگرد خود را تشویق کرد تا شعرهایش را برای نخستین بار برای انتشار در مجله ای بنام "ساحل"“Litoral”  بفرستد. این شعرها بعدا در سال ۱۹۲۷ میلادی، در اولین کتاب سرنودا با عنوان "نیمرخ هوا" “Perfil del aire”  منتشر شدند.
بین سال انتشار این کتاب، تا زمان نشر مجموعه شعر وی به نام "واقعیت و آرزو" “La realidad y el deso”  در سال ۱۹۳۶ میلادی، سرنودا به سبک های ادبی متعددی علاقمند گشت، اما در بین آنها سورئالیزم را بیشتر می پسندید، تا سالها در این زمینه فعالیت داشت و چندین شعر به آن سبک سرود.

اُکتاویو پاز ”Octavio Paz” شاعر و منتقد مکزیکی، در صفحات نخستینِ کتاب "شعرهای برگزیده از لوییس سرنودا" (1) سورئالیزم را برای سرنودا مفهومی فراتر از یک سبک یا طرز فکر شاعرانه می داند؛ و در آن تلاش وی را برای آزادسازی اندیشه و تجسم بخشیدن شعر در زندگی درمی یابد.
پاز در آثار سرنودا که ترکیبی از واقعیت و تخیل، و خودجوشی و تعمق شاعرانه هستند؛ حرکتی را می بیند که بتدریج از مشاهده کردن و احساس، به تأمل کردن و تعمق شاعرانه می رسد... و تأمل عمیقی در سخن، که وی آن را تلاشی می داند در جهت شناخت خویش – شناختی که لازمه اش همیشه تغییر است، و به تحول رسیدن.

وی در همان کتاب، سرنودا را پیش از هر چیز شاعر عشق می نامد. عشقی که با گذشت زمان در وی رشد کرد و عمیق تر گشت. او برای تاکید این گفته خود، دو نقل قول از سرنودا را که به فاصله حدود بیست سال از هم بیان شده بودند ضمیمه کرده است. اولی، سخنی است از سالهای جوانی وی: "عشق نیست که می میرد، خود ما هستیم..." و دومی، بخشی از یکی از شعرهایش در مجموعه شعر «همچون کسی در انتظار سپیده دم...» «Como quien espera el alba» به سال ۱۹۴۷ میلادی: "عشق، و نه محبوب... جاودانه است!". سپس، با مقایسه کردن جزء به جزء این دو عبارت، به مفاهیم و تفاوت های آنها می پردازد؛ و اینکه چگونه در عبارت نخستین تأکید بر کلمه «مرگ» است.. و در دومی «عشق» و «ابدیت» محور سخن قرار می گیرند.

ولی عشق، در حیطه تجربه شخصی، برای سرنودا نه از نوع متداول آن؛ بلکه از نوع عموما منع شده – عشق به انسان همجنس خود بود. حقیقتی که وی پس از پی بردن به آن در حدود بیست و پنج سالگی، هیچگاه تلاشی در جهت پنهان نمودنش نکرد. در آثار او در مجموعه شعرهای «واقعیت و آرزو» «La Realidad y el deseo» مشاهده می کنیم که چگونه سرنودا با استفاده از واژه های آشکار و غیرمتداول بین مردم اسپانیا، به مبارزه با ارزشهای غالب آن سرزمین می پردازد.. اما سرانجام، عرصه اصلی مبارزه خویش را فراتر از آن محدوده خاص؛ و در آنجا می یابد که دردها و مشکلات اکثریت جامعه را به هم پیوند می دهد... و در آن قلمرو نیز به جای احتیاط یا تکیه کردن بر کلمات نمادین؛ همان زبان آشکار و ملموس پیشین را به کار می بندد.

سرنودا در اوائل دهه ۱۹۳۰ میلادی به حزب کمونیست اسپانیا پیوست. پی بردن به حقیقت خویش، او را به راهی بزرگ تر؛ برای به پی بردن به حقیقت دیگران می رساند. سالها بعد بیان کرد: "به خاطر رنج خویش، به رنج عظیم سایرین پی بردم." رنجی که بعدها با آغاز تبعید طولانی مدت او، ابعاد دیگری پیدا کرد.

در جریان جنگهای داخلی اسپانیا، در اوائل سال ۱۹۳۸میلادی، سرنودا به منظور تدریس و بدون نقشه ای درازمدت به کشور انگلستان مسافرت کرد. در ماه ژوئیه همان سال، به قصد بازگشت به اسپانیا، به فرانسه رفت اما در آنجا به او گزارش شد که راه ورود به کشور توسط دولت اسپانیا مسدود شده است. وی ناگزیر به انگلستان بازگشت، و این ماجرا برای او آغاز تبعیدی گشت که تا پایان عمر ادامه داشت.

وی حدود نه سال در انگلستان و اسکاتلند زندگی کرد، سپس در سال ۱۹۴۷ میلادی به امریکا مهاجرت نمود؛ و سرانجام در اوایل دهه ۵۰ به آخرین مقصد خویش مکزیک رفت.. کشوری که با وجود محدودیت های مادی، سرنودا آن را از بسیاری جهات برای زندگی کردن ترجیج می داد.

سرنودا از طریق مطالعه و تجارب خود از سالهای دراز تبعید، با ادبیات مدرن اروپا و امریکا آشنا شده بود، و از این رو بعنوان یکی از شخصیت های برجسته ادبی اسپانیا، ادبیات آن کشور را با آثار شاعران و ادیبان معاصر کشورهایی مانند انگلستان، فرانسه و امریکا آشنا ساخت.

تاثیر زندگی و تجارب او در سرزمینهایی فراتر از سرزمین زادگاهش، به گونه ای بود که اُکتاویو پاز وی را شاعری "اروپایی" می داند، البته نه به گونه ای که این کلمه را معمولا می شناسیم؛ بلکه بدانگونه که شاعرانی همچون لورکا، ماچادو، نرودا یا بورخس اروپایی نبودند... شاعرانی که با وجود علاقه زیاد به زادگاه خود - دائما در جدال و انتقاد از شیوه های رایج تفکر و زندگی در آنها بودند؛ خصلتی که در بین مردم اسپانیا به وفور می توان یافت.

به این ترتیب، در آثار سرنودا به نمونه های متعددی برخورد می کنیم که چنین ویژگی آشکار است، یعنی وی را در آنها نه فقط یک معترض نظم اروپایی یا امریکایی؛ بلکه همچنین در مبارزه سرسختانه با ارزشهای متداول در اسپانیا می یابیم.
   
سرشت او با سنت و اقتدارگرایی بیگانه بود. نسبت به بزرگان ادبی، از سویی قدرشناس بود و از سویی دیگر، اعتراضات خود را پنهان نمی کرد... در جستجوی اصالتی بود که او را به «راه خود» می کشانید-- راهی که با همه سختیها؛ عصیان، احساسات عاشقانه؛ و تلاش برای کسب دانش را دائما به کار او اعطاء می کرد. 

منابع:
  1. اشعار برگزیده از لوئیس سِرنودا، مترجم: رجینالد گیبِنس
Selected Poems by Luis Cernuda, Translated by: Reginald Gibbons

  1. سایت شعر poemhunter
https://www.poemhunter.com/poem/musical-instrument-2/

  1. https://cernuda.wikispaces.com/Comentario+del+poema+Tierra+nativa

  1. ویکیپدیا: https://en.wikipedia.org/wiki/Luis_Cernuda
توضیح:
ترجمه شعرها از روی نسخه انگلیسی آنها (1)، و با مراجعه به زبان اصلی انجام گرفته است.

۱۳۹۷ مرداد ۶, شنبه

قربانگاه شعر به روایت وِندی(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

قربانگاه شعر

به روایت وِندی


مجید نفیسی
شعر ما را بهم‌آورد
و دست تو را در دست من گذاشت.
در آخرین روزهای هزاره
از هزار پله بالا رفتم
در را گشودم
و ترا دیدم که بر سکوی شعر
از همسرت می‌گفتی
که در میدانِ تیر به خاک افتاد
بی آن که اندام تو
او را بپوشاند.
بر خود لرزیدم و دانستم
که به قربانگاه خود پا‌گذاشته‌ام.
مجید نفیسی
بیست‌و‌یکم ژوئیه دوهزار‌و‌هژده  

The Altar of Poetry
Wendy’s Narrative

Poetry brought us together
And put your hand in mine.
In the last days of the millennium
I climbed a thousand steps,
Opened a door
And saw you on
A platform of poetry
Speaking of your wife.
She fell in an execution field
Before your body
Could cover her.
I trembeled and  knew
That I had walked
To my sacrificial altar.
Majid Naficy
July 21, 2018 
http://iroon.com/irtn/blog/12795/

۱۳۹۷ تیر ۲۹, جمعه

از تکاوایی به هماوایی جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)

از تکاوایی به هماوایی



 جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)

عاقبت روزی هماوایی
سر بر آرد از تکاوایی
سر کند راه رهایی 
سد گسل، گردان پویایی
بر دَرد بند از زمستان های سرد و ریشه درجان ها
تا جهاند
پا نِهان  بیرون
از رگ خشکیده موج خون!
...
جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)

۱۳۹۷ تیر ۲۶, سه‌شنبه

تا مائده رقصید: هادی خرسندی

تا مائده رقصید 


هادی خرسندی

 در باغچه ی حوزه، گل سوره پلاسید - تا مائده رقصید
وندر دهن شیخ بسی آیه که ماسید - تا مائده رقصید

آن روز که گلشیفته در خارجه شد لخت - این مائده را پخت
آنقدر ندادیم نشان وحشت و تهدید - تا مائده رقصید

این دختره وقتی که قرش در کمر افتاد - دین در خطر افتاد
سه شد به علی! حضرت مهدی همه را دید - تا مائده رقصید

زین حادثه مومن به هوا جست و زمین خورد - بیچاره دلش مرد
دیگر نه به دین دلخوشی اش هست و نه امّید-چون مائده رقصید

تا موضع اسلام درین باره بداند - در جهل نماند،
میمون تلفن زد به خود مرجع تقلید - تا مائده رقصید

در کرب و بلا گفت گدایی به گدایی - بیچاره کجائی؟
من حضرتو دیدم که ته مقبره لرزید - تا مائده رقصید

گوینده ی سیما و صدا موقع اخبار - سرکوفت به دیوار
در ولوله افتاد همه قسمت تولید - تا مائده رقصید

رهبر به پسر گفت که غافل ز چه هستی؟ - اینجا چه نشستی؟
باید که همینطور شبیخون زد و دزدید - تا مائده رقصید

سردار سه تا قپّه ی خود کند ز دوشش - برخاست خروشش
فرمود که باید پر و بال همه را چید - تا مائده رقصید

نالید یکی شیخ دم مسجد سجّاد - ای داد بَبَم داد
این دختره بدجور به عمامه ی ما رید - تا مائده رقصید
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=87590

۱۳۹۷ تیر ۲۲, جمعه

خانه‌ی خالی(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

خانه‌ی خالی



مجید نفیسی
هر چارشنبه پس از مرگ مادر
چار خواهر گرد‌هم ‌می‌آیند
در خانه‌ی خالیِ کودکیشان
تا از یادها بگویند
و برای خانه طرحی بریزند:
آیا باید آنرا بفروشند
تا بساز‌و‌بفروشی درهمش بکوبد
یا بگذارند چون چنارهای حیاط
همچنان بماند و ببالد؟
امروز نوبتِ خواهر سوم‌ست
تا نهاری آماده کند.
او می‌خواهد ماهی آزادی را بپزد
که پیش از مرگ مادر خریده‌اند.
اما ماهی از دستش می‌سرد
و از آشپزخانه به سرسرا می‌لغزد
و از آنجا به خوابگاهِ مادر‌و‌پدر
و از پنجره‌اش به حوض آب
جایی که تابستانها سه برادر
در آن شنا می‌کردند
و مادر برای هر یک
کاسه‌ای هندوانه می‌آورد.
مجید نفیسی
پنجم ژوئیه دوهزار‌و‌هجده
 

"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)

Empty House 


Every Wednesday since Mother’s death
Four sisters get together
In their empty childhood home
To share memories
And make a plan for the house:
Should they sell to developers
For demolition,
Or let it remain and grow
Like the sycamores in the backyard?
Today is the third sister’s turn
To prepare the lunch.
She wants to cook salmon
Which was bought before Mother passed.
But the fish slips from her hands
And slides from the kitchen to the hallway,
And from there to the parents bedroom
And from its window out to the pool
Where in summer three brothers
Used to swim
And Mother would bring a bowl of melon
To each one of them.

Majid Naficy
July 5, 2018
http://iroon.com/irtn/blog/12723/

۱۳۹۷ تیر ۲۱, پنجشنبه

ابوالفارس* من!!!: امیــــــر جشـــــــن

 
از کدام درد بنالم؟؟؟
از جاده ها
از رودهای خشک شده
از بی مهری مسوولین
از غارت منابع
از محیط زیست بر باد رفته
از کشاورزی مفلوج
از دامداری بیمار
از چه بگویم؟؟؟

ابوالفارس* من!!!

امیــــــر جشـــــــن
درود بر مهر و آزادی
درود بر آسایش و آرامش
درود بر روان آرام و آسوده

دلم گرفته ست
چشمانم اشک خون میبارند
به خواب مشکوکم
در خواب بیدارم
در گور صداها را میشنوم
هنوز زنده ام
بیدارم
استوارم
ایستایم

آزمون تلخی ست زنده به گوری
بر نوزین مرگ سوار شدن تلخ نیست

برای مردم سرزمینم
برای خودم و همتبارانم
برای سامانم
برای خاکم

دلم گرفته!!!
ابوالفارس من:
از کدامین دردت بنالم؟
از کدامین نامهربانیها بنالم؟
از نفت و گاز بگویم یا از خاک زرخیز و آبهای روانت؟
از مردم ستمدیده ات بگویم یا از درختان خشکیده ات؟
از شهیدان گلگونت بگویم یا از رزمندگان دلگیرت؟
از کدامین دردت بگویم؟؟؟

از نسیم زیبا و پاکت بگویم یا از گرمای نازنینت؟
از فرزندان و نخبگان اندیشمندت بگویم یا از درماندگان از تحصیلت؟
از جوانان ساک به دوش ت بگویم یا پتانسیلهای شغلی ات؟


از کدام درد بنالم؟؟؟

از جاده ها
از رودهای خشک شده
از بی مهری مسوولین
از غارت منابع
از محیط زیست بر باد رفته
از کشاورزی مفلوج
از دامداری بیمار

از چه بگویم؟؟؟


دلمان ، هواسمان ، نگاهمان درگیر تو بود
درگیر خاکت بود
درگیر جوانان و نوجوانانت بود


امروز نوبت نوگلان و نوزادان بیگناه سامانم هست.
گناه این بیگناهان چه بود؟
با کدام چشم نگاه کنیم پرپر شدن عزیزان دلمان را؟
با کدامین زبان بگوییم و با کدامین گوش بشنویم پرپر شدن نوگلان سامانمان را؟

این را کجای دلمان بگذاریم!!!
گریه امانم نمیدهد.
امیــــــر جشـــــــن
گاهشمار:۱۳۹۷/۰۴/۰۹

* - ابوالفارس: شهری در خوزستان است

۱۳۹۷ تیر ۱, جمعه

فقر چیست؟: سالار‌ موسوی

فقر چیست؟


فقر یعنی‌ خواستن‌ و نرسیدن!

فقر یعنی‌ سرکوب‌ تمام‌ آن‌ نیازی هایی که در اندام‌ دیگری ارضاء میشوند!

فقر یعنی عقده های سرکوب شده!
وفقر یعنی یاد آن بهترین غذایی که در فلان جشن،‌ پولدارانی که روزی برای گداییِ آبرو بریز و بپاش کرده اند  ته مانده اش به تو رسید!

فقر یعنی دیدن ولمس نکردن ارزوهایت که در دست دیگری بازیچه هستند!

فقر یعنی سرودن شعرِ درد!

فقر یعنی فروختن تن برای یک شب خوش بودن، برای یک‌ شب اشباح آن نیازهایی که عقده اش خالی از محتوایت‌ کرده است!

فقر یعنی‌ رنج!

فقر یعنی درد!

فقر یعنی زندان شدن پشت نیازهایی که حق ارضا شدنش در وجود تو، تو را هر چیزی بار اورده است!

فقر یعنی خالی شدن از محتوا!
فقر یعنی‌ ماندن و در جا زدن!

فقر یعنی دیدن بر باد رفتن تمام ارزشهایت که شرافت تورا شکل میدهند!

فقر یعنی تسلیم شدن در برابر تمام خواسته های ‌آن‌ که با حق تو،‌ در جهان"‌منیتش "را تثبیت‌ کرده است!

فقر یعنی رنج‌ کشیدن و هیچ نداشتن!

فقر یعنی جنون!

یعنی در به دری!

یعنی کشیدن ننگ بی هویتی تا اخرین لحظه ایی که دوباره به گرده ی طبیعت برگردی!

فقر یعنی بردن لذتی آنی بی اصالت!

فقر یعنی فروختن ‌تن  مادر!

مادر،‌مادر،‌مادر!

برای آنکه بتواند بفروشد تا بخرد،‌ مقداری زندگی‌برای تو!

فقر یعنی کوزه ایی خالی که هرگز پر نخواهد شد جز آن‌ ننگی و پیامدی که در متن این فقر نهفته است!

فقر یعنی....

سالار‌ موسوی

۱۳۹۷ خرداد ۲۷, یکشنبه

شمشیر در حوضخانه(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی


شمشیر در حوضخانه


مجید نفیسی


به پدرم

در این خانه شمشیری ست
که پدر، یادگارِ دوره‌ی نظامش می‌داند.
من آن را در خلوتِ خدایی حوضخانه دیدم
و پنداشتم که نقشِ بی‌آزاری ست
بر پرچمِ سبزِ خوشرنگِ الله.
یک غروب به وقتِ افطار
به حوضخانه رفتیم.
شبِ "قدر" بود.
فواره‌ی کوچک با خود نجوا می‌کرد.
پدر در کنار آبنما وضو گرفت
و رو به قبله ایستاد
و من به سوی سماورِ جوشان،
بشقابِ رنگینك و دیسِ سبزی و نان.
از قند‌داغی که از لبهای خشکیده‌اش فرو‌می‌رفت
هُرمِ خدایی به هوا می‌خاست
و از زمزمه‌ی دلنشینِ کتاب دعایش
نویدِ یکرنگیِ دلخستگان.
از ریاضتِ تن، چشمهایش می‌درخشید
و به هر چیز که می‌نگریست
آن را مجذوبِ خود می‌کرد.
ایستادم و به این همه زیبایی رکوع کردم.
اگر راز‌و‌نیاز من آن شب پذیرفته می‌شد
جز این سفره‌ی گسترده‌ی شادکامی
چه آرزویی در دل داشتم؟
پس بی‌اختیار سر به دامانش گذاشتم
و در رویای بهشتیِ خود به خواب رفتم.
ناگهان شمشیرِ برهنه، جان گرفت.
مجاهدی چست و چالاک
آن را در رقصی بی‌وقفه به اطراف می‌چرخاند
و از کناره‌ی لباده‌ی بلندش
لشکری از مومنین به هوا می‌خاست.
زمزمه‌ی آرامبخشِ سماور
به فریادهای مهیبِ غزوات می‌گرایید،
چایِ خوشرنگ به خون
و دانه‌های پُر‌شهوتِ خرما
به دلِ زنده‌ی آدمی.
در این غوغای بزرگ، پدر را شناختم
که این بار ندا می‌داد:
"قاتلوا فی سبیل الله
قاتلوا فی سبیل الله!"
بر خود لرزیدم
و خوابم نیمه‌کاره ماند.
پدر، پشت به مخده‌ی مخملی
خفته می‌نمود.
دانه‌ای خرما برداشتم
و او را در کابوسش
تنها گذاشتم.
در این حوضخانه شمشیری آویزان است
که پدر آن را یادگارِ دوره‌ی نظامش می‌داند.

مجید نفیسی
چهارم ژانویه هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌هفت   
http://iroon.com/irtn/blog/12638/

۱۳۹۷ خرداد ۱۹, شنبه

بلاگردان - به محمود دولت‌آبادی(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

در سرزمینی که دین
برچسبِ جنایتهای دولتی است
روزه‌خواری از روزه‌داری
پرمعناتر می‌نماید.

بلاگردان

به محمود دولت‌آبادی



مجید نفیسی
نه! این کراوات سرخ نمی‌تواند
چون بلاگردانی
ترا حفظ کند
و سر میزِ افطارِ دولتِ شرعی
از تو روشنفکری عرفی بسازد
و خوانِ خونینِ ولایت را
به سفره‌ی ساده‌ی بلقیس برگرداند.*
عرفی بودن
به سادگیِ تراشیدن ریش
و بستن کراوات نیست
باور داشتن به جدایی دین از دولت است
ارزش نهادن به آزادی دینی و بی‌دینی است.
وقتی روبروی آینه
ریش می‌تراشیدی
و کراوات می‌بستی
آیا از خود نپرسیدی چرا
با تیغی به تیزی ریشتراشت
سلطانپور را پیش از تیرباران
شکنجه کردند
و با ریسمانی به درازای کراواتت
گلوی مختاری را فشردند؟
ایکاش روزه‌ات را
در خانه گشوده بودی
هر چند یکبار گفته‌ام:
"در سرزمینی که دین
برچسبِ جنایتهای دولتی است
روزه‌خواری از روزه‌داری
پرمعناتر می‌نماید.
مجید نفیسی
ششم ژوئن دوهزار‌و‌هژده

* بلقیس نام مادرِ گل‌محمد در رمان "کلیدر" اثر دولت‌آبادی است. 


Talisman

To Mahmoud Dowlatabadi*

No! This red tie
Cannot protect you
As a talisman would 
And cannot make you a secular intellectual
At the breaking-fast dinner of a sharia state,
Nor turn the bloody table of the theocracy
Into the simple dining cloth of Aunt Belqays.*
Being secular
Is not simply shaving a beard
And wearing a tie.
It is belief in separation of mosque and state.
It is respect for freedom of religion and nonreligion.
While in front of the mirror
Shaving and wearing your tie
Did you ask yourself why
With a blade as sharp as your razor
They tortured Soltanpour*
Before executing him
And with a rope as long as your tie
They squeezed Mokhtari’s throat?*
I wish you had broken
Your fast at home,
Although I once said:
“In a country where religion
Is a tag on state crimes
To break fasting laws
Looks more meaningful
Than fasting itself.”

Majid Naficy
June 6, 2018
* An Iranian writer who recently was invited to a breaking-fast dinner with President Rouhani.
* A matriarch in the novel “Kelidar” written by Dowlatabadi.
* Saeed Soltanpour, a poet and playwright executed by Khomeini in June 1981.
* Mohammad Mokhtari, a poet murdered by the theocracy on December 3, 1998.
http://www.iroon.com/irtn/blog/12596/

۱۳۹۷ خرداد ۱۶, چهارشنبه

عروسی مرگ: بیژن

گناه ما، آری سرپیچی از تباهی است
و چه گناه سنگینی!؟
بنگر تا کجای تاریخ ما را مجازات کرده‌ای:
از مزدک و مانی تا بومسلم و بابک
تا ستار و باقر
تا خسرو و سیامک و کیوان
و هزاران آزادگان به خون خفته...
شرمت باد ای زندانبان!

 

عروسی مرگ

بیژن

خدای من، ای زندانبان من
تا به کی مرا در بند خواهی داشت؟
آیا گناه آدم را به پای ما گذارده‌ای؟
در این جزیره‌ی چرخان سرگردان،
ما را آیا مستحق کیفری ابدی دانسته‌ای؟
گناه ما، آری سرپیچی از تباهی است
و چه گناه سنگینی!؟
بنگر تا کجای تاریخ ما را مجازات کرده‌ای:
از مزدک و مانی تا بومسلم و بابک
تا ستار و باقر
تا خسرو و سیامک و کیوان
و هزاران آزادگان به خون خفته...
شرمت باد ای زندانبان!
تاج خاری بر سرمان گذاشتی
و صلیب سرنوشتمان را
بر شانه‌ی پُر زخم‌مان نهادی
و شلاق به دست مخنثان دادی
تا بر بلندای تپه جلجتای تاریخ
براندمان
بنگر تا کجای تاریخ ما را مجازات کرده‌ای...
اما، با ستم هرگز کنار نخواهیم آمد
حتی اگر به رنگ زیبای آزادی خود را بزک کند.
اشک‌هایمان را گلوله‌هایی آتشین خواهیم کرد
تا بشکافند
قلب و مغز فریبکاران و بزک‌کنندگان را.
اشک برای وطنی که پیروزیش بر ستم
دیریست آرزویی دست نیافتنی شده است.
چرا که هرچند مردگان این آرزو
عاشق‌ترین زندگانند، لیکن ما همچنان
عاشقانه خواهیم مرد.
با مرگ نحس، برعکس پنچه در پنچه می‌شویم
چرا که نبودن به از بودن خاصه در تباهی،
خاصه درستم؛
با مرگ پنچه افکندیم تاستم رانده شود
تو اما در هئیت سرنوشتی شوم
به شکلی سخت صلب و دیرشکن
بازش آوردی.
اما خواهد شکست، هرچند سخت‌تر از خارا..
ما دیرگاهیست رهایی را
به جشن وصلت جان و گلوله های آتشین،
به عروسی مرگ خوانده‌ایم
و عاشقانه چشم به در دوخته ایم،
باشد که در آغوشش کشیم.
دیر یا زود،
خواهد آمد...

بیژن

۱۳۹۷ خرداد ۱۱, جمعه

از خلیج تا خیزابها(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

از خلیج تا خیزابها



مجید نفیسی
حجِ من اینجاست
حجِ من اینجاست
از خلیج تا خیزابها.*
هر سال اینجا با خدا
مرا وعده‌ی دیداریست
خدایی که به صد زبان حرف می‌زند
می‌دود، راه می‌رود
علف می‌کِشد، مست می‌کند
و سراپا برهنه است.
هندوان در آبِ گنگ تن می‌شویند
و مسلمانان گردِ سیاسنگ می‌گردند
من اما به سانفرانسیسکو آمده‌ام
تا چون مهِ سنگینِ بامدادی
میانِ خوشباشان بلولم
و سوار بر گِرده‌های نان
از این سو به آن سو
پرتاب شوم.
مجید نفیسی
بیست‌و‌سوم مه دوهزار‌و‌هژده

* "خلیج تا خیزابها" یا "بِی تو بریکرز" نام مسابقه‌ی دو و راه‌پیمایی‌ست در شهر سانفرانسیسکو که از نزدیکی خلیج سانفرانسیسکو آغاز شده در نزدیکی ساحل اقیانوس آرام پایان میگیرد.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۸, جمعه

سفارت آمریکا(بفارسی و انگلیسی): فرح نوتاش

سفارت آمریکا


جهان نه فقط شاهد ارشلیم
با سه هزار زخمی و
شست کشته
بلکه ... به هر جایی که آمریکا قدم نهاد
و در آنجا ... سفارت آمریکا بر پا کرد
مکان کثیفی که در آن ...
انواع توطئه ها
شکل می گیرد

سفارت آمریکا
نماد بد بیاری و بدبختی در هر دیار
سفارت آمریکا
مرکز سیاهی...
و خطرات نفرت انگیز
که هیولا هایی تعلیم دیده
ادارۀ آن را به عهده دارند
هیولاهایی که شبیه انسان اند
ولی پیوسته غارت و قتل مردم
و مدام ...ویرانی ممالک را طرح می ریزند

سفارت آمریکا
حفره ای  متعفن و غرق در ظلمات
که هیولاهای پرت و زمخت و عوضی
برای دفاع از زندگی انگلی حاکمانشان
از سروکول هم بالا می روند
همۀ آنها شستشوی مغزی شده اند
و همه ... به شغل کثیف خود می نازند
حیله های نفرت انگیزی
که آن را حقوق بشر می خوانند
و یا... حمایت از دمکراسی

سفارت آمریکا
جاپای صهیونیست ها در هر کشوری
برای جاسوسی ... ترور ... انجام کودتا
استخدام قاتلین کشتار جمعی

سفارت آمریکا
مرکز طرح و برنامه های ... ویرانی های عظیم
تغییر مرزها
خرد و پایمال کردن انسانیت
ایجاد نقشه های اشغال جدید

در انتخابات اخیر آمریکا
مقام ریاست جمهوری آمریکا
مشروط ... معامله شد
ریاست جمهوری در عوض
بردن سفارت آمریکا به ارشلیم
دفاع ... از قتل عام مردم
درسالروز رانده شدن از خانه و میهن "نکبت"
و تکمیل برنامۀ اشغال فلسطین

ای انسانهای تمام کشورهای زمین
ما همگی فلسطینیانی ... قسم خورده ایم
و ما نه به آمریکا ....و نه به سفرت
نه به اشغال و تسخیر
نه... به مستعمره ها
نه به حیله ها
و... ما همگی... می ایستیم مقاوم
برای فلسطینی آزاد و رها

فرح نوتاش
وین 18 ماه مه 2018
 کتاب 9
www.farah-notash.com

 ***


US Embassy


Not only in Jerusalem…
the world witnessed
3000… injured
and over 60 dead…
anywhere …US stepped
raised an Embassy
filthy place…for applying
all sort of conspiracy
US Embassy….
symbol of
bad luck and misfortune
on all the lands
US Embassy …
centre of darkness
and hateful … adversities
run by trained monsters
who seem human
but constantly plan
plundering… killing people…
and nonstop…
ruining all the lands

US Embassy,
a stinking dark hole
where square monsters
to support parasitic life
of their rulers
climb on each other heads
all brain washed
and proud of… their dirty jobs
hateful mischief …
name …them Human Rights …
and supporting … the democracy

US Embassy
Zionist foot step
to spy…terrorise… make coups
to change regimes
To employ …mass murderers

US Embassy
a planning centre for the huge
destructions…
changing borders
crushing humanity…
make new maps … occupations

recent US… dirty election
a conditioned presidentship
For…an embassy in Jerusalem  
and the support of
mass murdering
to complete …
                         the Palestine’s occupation

all humans of all the lands
we all are … sworn Palestinians
no US … no Embassy
no occupation
no colonies
no mischief…
we all stand…
                         for Palestine’s freedom and liberation


Farah Notash
Vienna 18.05.2018
Book 8
www.farah-notahs.com


۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۲, شنبه

خون بلبل: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سايه)

به مناسبت سالگرد شهادت خسرو روزبه عضو کميته مرکزی حزب تودۀ ايران و قهرمان ملی ايران

                                                                           خون بلبل
هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سايه)

بهارا چه شیرین و شاد آمدی
که با مژده‌داران داد آمدی
بده داد ما را که خون خورده ایم
ستم‌های آن سرنگون برده ایم
بدر برده از دست بیدادگر
دلی در بدر، غرق خون جگر
دلی، مانده صد زخم خنجر در او
دلی، کین خون برادر در او
دلی، در عزای عزیزان به درد
ندانی که نامرد با ما چه کرد
گرفتند و بردند و آویختند
چه خون‌ها که هر صبحدم ریختند
ندادند رخصت که بیوه زنی
بر آرد ز سوز جگر شیونی
نه آن سوگواری که نگذاشتند
که از گریه هم باز می‌داشتند
بهارا ببین این دل ریش ریش
بلا برده از طاقت خویش بیش
دلی کش به صد درد آغشته اند
دلی کش به هر صبحدم کشته اند
بهارا من از اشک پنهان پرم
که این گریه‌ها را فرو می‌خورم
کجا بودی، ای کاروان امید
که عمری دلم انتظارت کشید
چه آوردی از راه دور و دراز
بگو آنچه بود از نشیب و فراز
بهارا، بر این دشت گلگون گذر
که گیری ز خون شهیدان خبر
بپرس از شقایق که چون می‌دمد
که جای گل از خاک خون می‌دمد
تو رفتی و روی چمن زرد شد
دل باغبان تو پر درد شد
گل ارغوان تو بر خاک ریخت
پرستو ازین بام ویران گریخت
تو رفتی و آمد زمستان سخت
به سوگ تو گردون سیه کرد رخت
فرو خفت خورشید و یخ بست آب
سر بخت بستان گران شد ز خواب
مگر گردبادی درآمد ز راه
که شد روز روشن چو شام سیاه
تگرگ از درختان فرو ریخت برگ
درو کرد این کشته را داس مرگ
فرود آمد آن برق با بانگ سخت
به جا ماند خاکستری از درخت
تو رفتی و این باغ ماتم گرفت
سر سرو آزادگی خم گرفت
اجاق شب‌افتادگان سرد شد
سر مرد پامال نامرد شد
تو رفتی و داغ تو در سینه ماند
به دل آتش عشق دیرینه ماند
نگر تا شب تیره چون سوختیم
چراغی ز جان خود افروختیم
نگردد جهان تا نگردد جهان
بد و نیک گیتی نماند نهان
نگفتیم که یک روز سر بر کنیم؟
جهان را به آیین دیگر کنیم
به آیین دیگر بر آرد بهار
گلی بی‌غبار غم روزگار
بهارا، بیا کآن زمستان گذشت
گل و لاله پر کرد دامان دشت
بیا تا ببینیم در کار گل
ز شبنم بشوییم رخسار گل
بهاری نو آمد به صد دلبری
بیا تا ازو گل به دامن بری
بهارا ببین تا چه پرورده ایم
ز خون دل خود گل آورده ایم
فرو برده در سینۀ خویش چنگ
گلی نو بر آورده خورشید رنگ
بهاری بدین نازنینی کجاست
که این خون بهای شهیدان ماست
بهارا، ندیدی تو آن رستخیز
کزو چشم و دل بود خونابه‌ریز
ز هر سوی برخاست بانگ درشت
گره کرد خشم خروشنده مشت
چو مشت تهی پر شود کوه کیست
که را پیش سیل است یارای ایست؟
همان آب کو سر فرو افکند
چو انبوه شد کوه را برکند
سرافتادگان چون سر افراشتند
از آن خیره‌سر تاج برداشتند
فرو ماند شمشیر از موج خون
ستمکاره چون تاج شد سرنگون
در آن تیر باران سپر سینه بود
که از تیر در سینه ترسی نبود
به خون شهیدان پیروزگر
که شمشیر بر خون نیابد ظفر
بهارا، ببین کاین خط سرنوشت
برادر به خون برادر نوشت
بهارا، بهل تا بگریم چو ابر
که از دست دل رفت دامان صبر
ندیدی تو آن کودک شیرخوار
که غلتید بر خاک این رهگذار
ز پستان مادر که خون می‌چکید
پی شیر می‌گشت و خون می‌مکید
ندیدی تو آن نوعروس جوان
ز خون کرده آرایش گیسوان
نیاسوده در بستر آرزو
فرو خفت بر خاک خونین کو
ندیدی تو آن درد بیدادگر
پسر غرق خون روی دست پدر
از آن نعرۀ درد و فریاد کین
بلرزد دل کوه و پشت زمین
همه تن نباشم چرا گریه ناک
که صد شاخه از من جدا شد چو تاک
چرا خون نبارد از این سرگذشت
که یک عمر در خون و خنجر گذشت
بهارا، نگه کن که بر شاخسار
چه می‌خواند آن مرغ آزادوار:
اگر خون بلبل نجوشد به باغ
کجا از گل سرخ گیری سراغ؟
گل سرخ، نو می‌کند یاد دوست
که رنگ گل سرخ از خون اوست
بهارا، گل تازه را یاد ده
ز سرو کهن، خسرو روزبه
شبی با رفیقی درآمد به راز
در خانه کردم به رویش فراز
گشاده رخ و مهربان دیدمش
گرفتم در آغوش و بوسیدمش
عصا را به کنج سرا تکیه داد
کله برگرفت و قبا برگشاد
نگه کرد پیش و پس خانه را
ره آمد و رفت بیگانه را
سرا بود ایمن، سبک‌دل نشست
سلاح و کلاهش به نزدیک دست
زهر در سخن‌های بایسته گفت
شب تنگ ما را گل از گل شکفت
سبک‌خیز و آهسته‌رفتار بود
پراندیشه و گرم‌گفتار بود
دو چشمم به دیدار او خو گرفت
دلم از دلیریش نیرو گرفت
دلیری که فخر دلیران بدوست
ازو هر چه آمخته داری نکوست
زهی پایداری! که آن پایدار
وفا را به سر بردی تا پای دار
گذشت از سر و خم نشد گردنش
سرافکندگی ماند با دشمنش
به مردانگی مرگ را کرد خوار
زهی مرد و آن مرگ با افتخار
کسی را بدین مایه ار زندگی‌ست
که مرگش گشایندۀ زندگی‌ست
بهارا، به یاد آر از آن سرو ناز
که افتاده هم سرفراز است باز
در آن واپسین دم که دم در کشید
نسیم تو را در هوا می‌شنید
تو را پیش می‌دید آن خوش‌خبر
که بر می‌دمیدی نهان از نظر
تو را می‌ستود، ای بهار شگفت
که باد تو اکنون وزیدن گرفت
درود تو هنگام بدرود گفت
که باغ تو در چشم او می‌شکفت
بیا تا مزارش پر از گل کنیم
چنین، یادی از خون بلبل کنیم
http://www.edalat.org/sys/content/view/12147/38/

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۷, دوشنبه

درختِ اندازه‌گیری(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

درختِ اندازه‌گیری


مجید نفیسی
آنها هر روز صبح
از کنار درخت می‌گذرند
سر راهشان به مدرسه.
امروز دختر می‌گوید:
"بابا، نگاه کن!"
سر پنجه‌ها می‌رود
و دست راست را بالا می‌برد
تا شاخه‌ی سیب را لمس کند،
و این بار می‌تواند.
پدر به درخت می‌زند
و می‌گوید: "بزنم به تخته!
قدت بلندتر شده."
دختر می‌خندد.
آنها نمی‌دانند
که سیبها سنگین‌تر شده‌اند
و شاخه، زیرِ بارشان
سر خم کرده است.
مجید نفیسی
بیست‌و‌هفتم اکتبر دوهزار‌و‌هفده
***

Measuring Tree


Measuring Tree
Every morning they walk
By the measuring tree
On their way to school.
Today the girl says:
Daddy! Watch!”
She stands on tiptoes
And lifts her right arm
To touch the limb of the apple tree,
And this time she does.
The father knocks on the tree
And says: “Knock on wood!
You’ve grown taller.”
The girl laughs.
They don’t know that
The apples grew heavier
And the limb has drooped
Under their weight.
Majid Naficy
October 27, 2017

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

پوزخند خدا......: بیژن

پوزخند خدا......

بیژن


ناله‌هایت را هرگز فراموش نخواهم کرد،
در هیاهوی قحطی و گرانی
در کشور من اما، مرگ ارزان‌ترین کالاست
می‌توان خرید با پشیزی سیاه!
مرگ شاعر و نویسنده،
مرگ نقاش و دستفروش،
مرگ آرایشگر و نانوا
و مرگ استاد دانشگاه....
خریداران در کوچه‌ها
بلندگو در دست مرگ را خریدارانند!
پدرم کولبر است،
راه را گم کرده است،
خسته می‌نشیند
با دردی از درون و هزاران فریاد
بر ناکشیده از ته ناف، تو را صدا می‌زند
می‌شنوی؟
مردان سیاست، گام زنان با دستانی پر از پوچی
خود را وسواس گونه به کناری می‌کشند
تا به پدرم سائیده نشوند!
پدرم رفتگر است و خانواده‌ام
همیشه در حسرت لبخندی بر لبان همیشه خشکیده‌ی او
و مادرم شب را تا شفق به دوش می‌کشد
و روز را تحویل می‌گیرند
تا در پسین، شب را پس گیرند
و این دایره‌ی دوار را بچرخانند و بچرخانند!
به آسمان نگاه می‌کنم
شاید خدا را نشسته بر عرش ببینم
و دیدم
با پوزخندی بر لب، ما را می‌نگریست
چنان چون تماشاگری که دلقکی ناشی را
چنان چون دانائی که لاف زنی را
وامانده با خشمی در مشت
و آتشی در درون،
شمایان را می‌خوانم
فریادتان می‌کنم!
آسمان دیریست چشمه‌ای خشکیده
اینجا شمایان هنوز زنده‌اید
و مرگ را ارزان نخواهید خرید
هر کدام چشمه‌ای جوشان،
نه، که اقیانوسی طوفان زده و خشمگین کف بر لب
هنوز زنده‌اید و هرگز نگوییم که با مرگ
سودا نخواهیم کرد.
برخیزیم،
برخیزیم....

بیژن
21 آوریل 2018

۱۳۹۷ اردیبهشت ۹, یکشنبه

انجیر کالابریا(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

انجیر کالابریا



مجید نفیسی
هر صبح که به پله‌نوردی می‌روم
او را می‌بینم که شن‌کِش بدست
کنار درخت انجیری ایستاده
روبروی خانه‌ی رومی‌اش
با تاقدیسها و گنبدها.
امروز از او می‌پرسم:
"ماریا!
کی انجیرهایت شیرین می‌شوند؟"
می‌خندد و می‌گوید:
"وقتی نوه‌ام زبان کند
و بگوید: بُنجورنو!*"
سالها پیش نهالِ این انجیر را
از کوههای کالابریا آورده
جایی که می‌توان از آن
هم بادِ دریای یونان را دریافت
هم بادِ دریای تیرنی را.
اما اکنون در سانتامونیکا
باد, تنها از سوی آبهای "آرام"
با انجیر کالابریا در گفتگوست. 
مجید نفیسی
نهم آوریل دوهزار‌و‌هجده

* "صبح بخیر" به ایتالیایی.

 

Calabrian Fig


Every morning when I go stair climbing
I see her with a rake in hand
Standing by a fig tree
In front of her Roman house
With arches and domes.
Today I ask her:
“Maria!
When will your figs become sweet?”
She laughs and says:
“When my grandchild begins to talk
And say: buongiorno!”
Long ago she brought the sapling of this fig
From the mountains of Calabria
Where one can feel the winds
From the Ionian Sea
And the Tyrrhenian.
But now in Santa Monica
The wind only from the Pacific
Talks to the her Calabrian fig.
Majid Naficy
April 9, 2018
http://iroon.com/irtn/blog/12387/

۱۳۹۷ اردیبهشت ۸, شنبه

اول ماه مه، و سه تابلوی نقاشی زیبا از مارکس، لنین و چه گوارا: فرح نوتاش

اول ماه مه

 فرح نوتاش
چه زیباست طلوع قیام تو
ای کارگر
چه با شکوه است ... طوفان هجوم تو
ای برزگر
پیوندتان بی خلل باد
که تنها...
ریشۀ پوسیدۀ ملا
برای ابد
از زمین کنده می شود
با عزم و ارادۀ
و پیوند پر توان شما

ربوده خواب از چشمان دشمنان اتان
عصیان شعله های بی دریغ خشم اتان
و ملا هنوز در تلاش نجات خود
با بی شرمی حیرت آوری
بر منبر می رود و لابه می کند
که این انقلاب برای دین بوده است 

نه برای آب و نان
و گزمه هایش بر دروازه های هر  
شهر و ده
شلاق می زنند و می گیرند  
و فریاد می زنند که
این لا مذهبان و بی دینان
امروز آب می خواهند و فردا نان
و پس از آن ...کار
حق بیکاری.. باز نشستگی
و چارۀ درد پیلۀ دندان
حیف از نان به این گرسنگان
زندانی اشان کنید
نه ... نه
بنا بر اظهارات روح اله
مرجع عالیقدر کامجویی...
از نوزادان و کودکان
 در اسلام نداریم زندانی سیاسی ما
همه را یک جا اعدامشان کنید...
یا خلاص
به رگبار به بندیدشان

ملایان سراسر فاسد و بی شرم
ملایان جانی و ستم پیشه
 اجیر اجنبی از بن و از ریشه
و این رژیم ...
از بالا تا به نقطۀ پایین
سراسر ...ننگ و نفرت و چرکین

بر خیز ای عزیز من
که با گذشتن هرآن
می میرد کودکی
از بی آبی ... بی نانی
از تجاوزو ستم
از غبار بپا خاستۀ زمین خشک
از تک سرفه ها... سرطان
و از هزار درد بی درمان

آب تمامی اقیانوس های جهان
نیست...
در کفاف خاموشی این شعله های نفرت پنهان

ای کارگران و برزگران
ای حاشیه نشینان
و ارتش گرسنگان ...بی کاران
زنان و...
نقش کردم بر ساتن سرخ
تصویر حامیان راستین حقوق شما
تقدیم با عشق
و خواهان پیروزی های شما

فرح نوتاش
وین   1.5.2018
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com
***

 

گرامی باد اول ماه مه

گرامی باد 200 مین سالروز تولد کارل مارکس
1818.05.05 2018.05.05
مارکس: کارگران تمام سرزمین ها متحد شوید
تابلو پرده ها: کار از فرح نوتاش
 در ابعاد 150 سانت در 200 سانت اکریلیک روی ساتن هستند

Happy May-Day!

Karl Marx, 2oo years
5.5.1818 5.5.2018
Marx:” Workers of all lands Unite!”

womens-power.farah-notash.com
www.farah-notash.com
Women’s Power

۱۳۹۷ اردیبهشت ۵, چهارشنبه

نوشته ی مهناز کارگری از آمل

نوشته ی مهناز کارگری از آمل

‍ سلام
  اسمم مهنازه
زنی در میانه 45 سالگی ....
 16 سالم بود که طعم استقلال مالی روچشیدم ....
 تمام روحم ....
تمام جانم پر از درد هست و سرشار از تبعیض های جنسیتی و فراتر از آن ....
 تمام جانم پر از زخم دردناک خشونت ، تبعیض و نادیده گرفتنم بجرم زن بودنم هست
بجرم مطلقه بودنم
 بجرم توانمندی هایم ِ....
 من زنی پراز درد خشونت نابرابری جنسیتی و تبعیضات حق خواهی و بی عدالتی های جبر ان ناپذیرم ....

من زنی هستم بجرم رنگ چشمانم محکوم به شنیدن پیشنهادات بی شرمانه ...
من زنی هستم بجرم داشتن موهای پریشان شده بر پیشانی ام ... به نگاههای هرز و شهوت گرایانه ....
 من زنی هستم بجرم رد کردن خواسته های بدور از اخلاق و انسانیت نشسته بر گوشه ای از زندان اجتماع سراسر تبعیض و نابرابری و
بی عدالتی ....
 من زنی هستم مجرم ....
 من زنی هستم با پشتوانه 31 سال کارگری ...
بدون بیمه ....
بدون حق و حقوقی شایسته و فرا خور دانش و تجربیاتم ...
 من زنی هستم مجرم ...
 محکوم به ساعات طولانی کار ...
 محکوم به نداشتن یک زندگی معمولی و شاد ....
 من زنی هستم مجرم ....
 مجرم به سرپرست خود بودن و فریاد های بی پاسخ در حق طلبی ها طول عمر ....
 من زنی هستم مجرم ... بجرم مطلقه بودن ...  محکوم به شکست ....
 اما من زنی هستم مبارز...
 مبارز در راه برابری ... بی عدالتی ... و تبعیضهای رنگارنگ .... در ارث در حق مادر در حضانت فرزندان ....
 من زنی هستم شاغل ..محروم از امتیازات ...
 دریغ از پاداش ...
دلتنگ بهار و شنهای تفتیده ساحل ...
 من زنی هستم عاشق پاییز و باران ...
 نظاره گر برف و کوهستان ...
من زنی کارگرم ...
 فصول زیادم رفته هست ...
دلخوشم به عکسهای یادگار...
 دلتنگ جاده سبز جنگل ...
پیچ در پیچ کوهستان و دماوند و لالهای دشت لار...
 من زنی کارگرم بی هیچ تعطیلات ....بی هیچ دلخوشی ... بی هیچ اضافه کاری و پاداش....

 زنانی چون من بسیارند در این دیار....
 ما زنان سراسر دل زخمی و حال رنجور و درد مند ....  فریاد رسی هست ؟؟؟؟

آ مل 1397
مهناز....

برگرفته از کانال ندای زنان ایران

جمهوري قلابي - « کاکاعابدین و یاسی » - جمهوری سوار: میرزاده عشقی

 

جمهوري قلابي - « کاکاعابدین و یاسی » - جمهوری سوار: میرزاده عشقی

میرزاده عشقی
هست در اطراف کردستان دهی
خـانــدان چــنــد کـُرد ابــلــهی
قاسـم آبــاد اســت آن ویـرانـه ده
ایـن حـکایـت انـدر آن واقـع شـده
کـدخـدائـی بـود کـاکـا عـابـدین
سـرپـرسـت مــردم آن سـرزمـیـن
خمره ای را پـر ز شیـره داشــته
از بـــرای خــود ذخـیــره داشـتـه
مــرد دزدی نـاقـلا یــاسی بـه نـام
اهـل ده در زحـمـت از او صـبح و شام
بــود هـمـسایه بـر آن کـاکـای زار
وای بــر هــمـسـایـه نـاسـازگـار
عـابـدیـن هـر گـه که می‌رفته برون
یـاسـی انـدر خـانـه مـی‌رفته درون
نـزد خـم شـیـره مـی‌کـرده مـکان
هـم از آن شـیریـن هـمـی کرده دهان
این عمل تکرار هی می‌گشـته است
شـیـره هی رو بر کمی می‌هشته است
تـا کــه روزی کـدخــدای دهکده
دیـد از مـقـدار شـیـره کــم شـــده
لاجـرم اطـراف خُـم را کـرد ســیر
دیـد پـای خـمـره جـای پـای غـیـر
پـس هـمه جا جای پـاهـا را بـدیـد
تـا بـدرب خــانــه یــاسـی رسیـد
بانک زد: ای یاسی از خانه درآ
آنـقـــدر هـمـسـایه آزاری چرا؟
دزد شـیـره، یـاسـی نـیـرنـگ بـاز
کـــــرد گـــــردن را ز لای در دراز
گفت او را این‌چـنین کـاکـا سـخـن:
تو چـه حـق داری خوری از رزق من
شـیـره مـن از بـهـر خود پرورده ام
خـواسـت تـا گوید که من کی کرده ام
عابدین گفتش: نـظـر کن بـر زمـین
جـایـهای پـایـهای خـود بـبـیـن
دیـد یـاسی مـوقـع انـکار نیست
چـاره‌ای جـز عـرض استغفار نیست
گـفـت: مـن کردم ولی کاکا ببخش
بـنـده را بـر حـضـرت مـولا ببخش
بـار دیـگر گـر کـه کـردم اینـچنین
کـن بـرونـم یـکسر از این سرزمین
از تــرحـّـم عـابـدیـن صـاف دل
جـرم او بـخـشـید و شد یاسی خجل
چـونکه از این گفت و گو چندی گذشت
نفـس امـاره بـه یـاسـی چیره گشت
بـاز مـیل شیــره کـرد آن نـابــکار
اشــتـها از دســت او بـرد اخـتـیـار
دیـد بـسـته عــهـد او با عـابـدیـن
کـه نـدزدد شــیره‌اش را بـعد از این
فــکر بـسـیـاری نـمـود آن نابکار
تا در این بـابــت بـرد حـیلـه بـکـار
رفـت و بر پشت خری شد جاگزین
رانـد خـر را در سـرای عـابـدیـن
خـویشـتـن را تـا بـه پیش شیره برد
تا دلـش می خواست از آن شیره خورد
کـار خـود را کـرد چون بر پشت خر
بـا هــمان خــر آمــد از خــانه بـدر
بـار دیگــر بـاز کـاکـا در رسـید
تـا نـمـایـد شــیـره‌اش را بـازدیـد
بـاز دیـد اوضـاع خـم بـر هـم شده
هـمـچنیـن از خـم شـیره کـم شـده
پـای خــم را کـرد بـا دقــت نـظـر
دیـد پـای خـمـره جـای پـای خــر
انـدرون خـمره هـم سـر بـرد دیـد
هسـت جـای پـنـجـه یـاسـی پدید
سـخـت در حیرت فرو شد عابدین
هـم ز خـر بـددل هـم از یـاسی ظنین
پیش خود می‌گفت این و می‌گریست
ای خـدا ایـن کـار آخـر کـار کـیست
گر که خر کرده است خر را نیست دست
یاسی ار کرده است یاسی بی سم است
زد دو دستی بر سر آخر عابدین
و از تـعـجـب بـانـگ بر زد این چنین:
چـنگ چـنگ یـاسـی و پا پای خر
من که از ایـن کـار نــارم ســر بـدر!
این حکایت زین سبب کـردم بـیـان
تــا شــونــد آگــاه ابـنـــاء زمـان
گـر بـخـواهـد آدمـی پـی گـم کند
پـای‌هـای خـویــشتـن را سـم کـند
هـر کـه انـدر خـانه دارد مــایـه‌ای
هـمـچـو یـاسـی دارد او همسایه‌ای
یـاسی مـا هـست ای یــار عــزیـز
حـضرت جـمبـول یـعـنی انگلیس
آنـکه دایـم کـار یـاسـی مـی‌کـنـد
و از طـریق دیــپلـمـاسی مـی کـنـد
مـلـک مـا را خوردنی فهمیده است
بر سـر مـا شـیـره هـا مـالـیـده است
او گمان دارد که ایـران بـردنی است
همچو شیره سرزمینی خوردنی است
با وثــوق الـدوله بـسـت اول قـرار
دیــد از آن حــاصـلی نـامـد بـه بـار
پـول او خـوردنـد و بـر زیرش زدند
پـشـت پـا بـر فـکر و تـدبیرش زدند
چونـکه او مـایوس گردید از وثوق
کـودتـائی کـرد و ایـران شـد شـلوغ
هـمچـنین زیـر جـلی سـید ضـیاء
زد بـه فـــکر پـسـت آنـها پشـت پـا
کـودتـا هـم کـام او شـیریـن نکرد
ایــن حـنـا هـم دست او رنگین نکرد
دیـد هـرچـه مـستـقیـمـاً می‌کـند
مــلــت او را زود بــر هـم مـی‌زنـد
مـردمان از نـام او رم مـی‌کــننـد
مـقصدش را نـیز بـر هـم مـی‌زنـنـد
گـفـت آن بـه تـا بـرآیـد کــام مـن
از رهــی کـانــجـا نـبـاشد نـام مـن
انـدر ایـن ره مـدتی انـدیـشـه کرد
تـا کـه آخـر کـار یـاسـی پیـشـه کرد
گـفـت جـمـهوری بیــارم در میان
هـم از آن بـر دسـت بـر گـیـرم عـنان
خـلـق جـمـهوری‌طلب را خر کنم
زانـچـه کـردم بـعـد از ایـن بدتر کنم
پـای جـمـهـوری چـو آمد در میان
خـر شـــوند از رؤیـتش ایـرانـیـان
پس بریـزم در بـر هـریـک عـلـیـق
جمله را افسـار سـازم زین طــریــق
گـر نـگردد مـانــع مــن روزگـار
مـی شـوم بــر گـُـرده‌ی آنــهــا سوار
فـرق جـمـعی شـیـره‌مالی می‌کنم
خـمـره را از شیـره خـالی مـی‌کـنــم
ظاهراً جـمـهوری پـر زرق و بــرق
و از تـجـدد هـم کـُـلـه آن را بـه فـرق
بـاطـنـاً یـاسـی ایـران انـگـلـیس
خـر شود بـدنـام و یـاسـی شیره لیس
کـرد زیـن رو پـخت و پز با سوسیال
گـفـت با آنـهـا روم در یــک جـوال
شـد سـوار خـر کـه دزدد شـیـره را
پــس بگـیرد پـنـج مـیـلـیون لیره را
نقش جـمـهوری بـه پای خر ببست
محرمــانـه زد بــه خم شـیـره دست
ناگهـان ایــرانیــان هــوشـیــار
هم ز خــر بدبـیـن و هـم از خـرسوار
هـای و هـو کردند کین جمهوری است؟
در قـواره از چـه رو یـغفـوری است؟
پـای جـمـهوری و دست انگلیس!
دزد آمـد دزد آمـــد آی پــلـیــس!
ایـن چـه بـیرقهای سرخ و آبی است
مـردم این جــمهوری قـلابی اسـت
ناگهان ملـت بـنـای هو گـذاشـت
کره‌خـر رم کـرد و پـا بـر دو گـذاشت
نـه بـه زر قـصـدش ادا شد نه به زور
شــیـره بـاقی ماند و یـارو گشت بور
 

۱۳۹۷ فروردین ۳۱, جمعه

"گل طوفان" - چند شعر از: زهره مهرجو

"گل طوفان"

چند شعر از: زهره مهرجو
۲۰ آوریل ۲۰۱۸

«میلاد»

هنوز سپیده برندمیده
عزم سفر کرد ...
جای قدم هایش در برف سپید
عمیق بود و روشن،
چون نقشی که می گذاشت
همیشه، بر محیط ...
و در قلمرو قلب.

خورشید، گویی که عامدانه
از بستر ابرها
خیال برخاستن نداشت،
هوا از مهی غلیظ سنگین بود ...
و آخرین ستاره ها
همچون چراغان پر نور
در صحنۀ عظیم آسمان
یکی یکی خاموش می شدند...

تا ستاره ای نو
زاده شود.


«پیام»

دختر زیبا
ایستاده چون سرو،
دلیرانه... بسان شیر به میدان رزم،
گیسوان بلند خود سپرده به دست باد
پرچم سپید او با حرکاتی موزون در اهتزاز ...

پیام اش
ساده است و رسا:
عشق به آزادی
نفرت ز انقیاد.

***
گسترد پیام او سراسر
در آن سرزمین پهنور،
چون موج دریا به هنگام طوفان
چون باد بر پیکر دشت ...

تکرار شد سرود زندگی
در خموشیِ شب، با اختران
چون تصادم صدا با کوه ها ...
چون نغمۀ شباهنگ
در فرازها
به جستجوی نور.


«گل طوفان»

هوا سرد است
و آسمان ... تیره،
پشت ابرهای سرگردان
ستارگان بیشمار
درگیر ستیز ناگزیر اند
با شبِ بی آزرم ....

و باران
باران بی وقفه،
اشک ماه را ماند ...
بر گونه های غمگین زمین.

***
گوش کن!
در زیر پوست شب
قلب زندگی ست که می طپد ...
و گسترۀ افق، در نفوذ نگاهها
وسیع تر می گردد.

صداها ...
دست ها ...
گام ها ... یکدیگر را بازمی یابند
و زنجیره ای شکست ناپذیر
مهیٌا می گردد.

***
روزی طوفان خواهد آمد!
بنیاد «نظم» را
دچار رعشه ای سخت خواهد ساخت،
و سایه های سنگین شب
به ناگزیر ...
در مه غلیظی از حرکات ممتد
و پر پیچ و خم باد ...
محو خواهند گشت.

خورشید ...
در بزم ستاره ها
پدیدار خواهد شد.


«صدا»

نیمه شب
ز دوردست... صدای ترانه می آمد،

دخترک سر ز پنجره بیرون کرد
و گوش سپرد،
بر شاخۀ درخت ها ...
کبوتران خاموش بودند،
با نگاهی مرموز ...
گویی، که آن آوای دور را
شنیده اند:

مردان و زنان خسته
با هم، خروشان.. سرود می خواندند،
کلمات چون پرندگان در پرواز
گاه در پس ابرها
گنگ می شدند ...
گاه، نزدیک و روشن تر می گشتند،
انگار از عشق و سرور
و نفرت و قهر
نیرویی برابر می یافتند ...
و بدانسان، آهنگی می ساختند
که در غایت زیبایی
سکوت یگانۀ شب را
می شکست.

*  *  *
نسیمی تازه
هوای مرطوب را
بر هم  می زد
و عطر یاس ها را
با خود می آورد ...
امواج صدا در هم می آمیختند
تاب می خوردند
و ارتفاع می یافتند ...
تا سرانجام، در شعاع های ستارگان
منتشر شوند.

*  *  *
ستاره ها
نقطۀ اتصال اندیشه ها و احساسات
و آرزوهایند ...
در تابش آنها
مرزها گردن می نهند ...
و رؤیاها
سبکبالانه اوج می گیرند.


«تحول»

خستگی
بیهودگی
مرور لحظات زندگی ...

آزمودن
کشف کردن
دگرگون گشتن ...

هوشیاری،
شجاعتِ اندیشیدن به زندگی
تا آخرین لحظات اش ...

توانایی شادمانه زیستن
چون شمع روشنی بخشی ...
در ظلمات!