۱۳۹۹ تیر ۵, پنجشنبه

«گلبوته رُز»(بفارسی و انگلیسی): شعری از زهره مهرجو

«گلبوته رُز»

شعری از: زهره مهرجو

 

 گلبوته رُز

گلبوتۀ رُز سرخ
به هنگام غروب...
گلبرگ های نازکش را
جمع می کند...
و به تدریج به خواب می رود.

او که به واژۀ زیبایی مفهوم می بخشد،
چشم های روشن خود را می بندد
تا در لحظه ای دیگر
ضربان ریتم دار باران
رخوت از وجودش برگیرد...

و در سپیده دم
هنگامی که خورشید
از پس ابرهای سرگردان باز می گردد...
و نسیم
عطر شکوفه ها را
در فضا می پیچاند،
زندگی با نیروی بیشتری
در چندین نقش، چندین رنگ
از برگ ها تا ریشه هایش
جریان یابد.


The Rosebush


The Red Rosebush
at sunset
brings her delicate petals
tightly together…
and gradually falls asleep.

She who gives meaning to beauty,
shuts her clear eyes…
till in another moment
the rhythmic beating of the rain
takes away her idleness.

And at dawn
when the sun appears
from behind the wandering clouds…
and the breeze
scatters the florescence aroma in the air,
life in many patterns and colours
flows more vigorously
from her leaves to roots.

۱۳۹۹ خرداد ۳۰, جمعه

«ماه» و گم شده در خلاء (بفارسی و انگلیسی): دو شعر از زهره مهرجو

«ماه»

دو شعر از: زهره مهرجو

ماه


ماه، زیور آسمان
به سوی ما بیا...
با ما قسمت کن
 نور و زیبایی ات را!

چراغ شب
از اوج آسمان نزول کن!
بگذار تا ذره ای از آرامش و دانایی ات
سکون بی انتهایت...
از آن ما شود
در این قطار سریع زمان.


Moon


Moon, jewel of the sky
Come to us…
Share with us your light and beauty!

Light of the night
Climb down from the sky pinnacle,
Let us own a fraction of your calm and wisdom
Your everlasting stillness…
in this fast train of time.



گم شده در خلاء


می رسند از راه
در لباس های فاخر
ماشین های لوکس با شوفرهاشان...

اعتماد در حرکات شان موج می زند
در نگاهشان، لبخندها شان.

مغرور و شادمانه
از راه می رسند...
در باز می شود، به هر گوشه ای که بپیچند
پیروزی لبخند می زند، بر سر راهشان
بر  نقشه هاشان.

چه ساده با پول و ثروت خود
صاحب رفیق  و اعتبار  می شوند...
و زمان..؟  هر قدر که بخواهند
تا به وفور  لذت زندگی برند!

*  *  *
و در چشم بر هم زدنی
می روند
گم شده در خلأ،
فراموش شده...
از خاطرۀ خوب تاریخ!


Lost In the Void


Here they come…
in their fine garments,
luxury cars and chauffeurs.

Confidence flows in their every gesture,
in their eyes, in their smiles…

Here they come…
joyous and proud,
Doors open at every corner they turn,
victory smiles at their plans
at each direction they may take.

Friends and status
how easy they can have
They have money, riches to buy…
And, time…? For as long as they wish
to live, plenty to enjoy!

*  *  *
And, there they go
in a flash…
Vanished, all but in the void
Forgotten…
from the good memory of history.



۱۳۹۹ خرداد ۲۸, چهارشنبه

شاهدی برای عزت(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

شاهدی برای عزت



 مجید نفیسی

فاتحان تاریخ را می‌نویسند
اما شاهدان از راه می‌رسند
با چشمهای نافذشان
که همه چیز را دیده‌اند.
می‌خواهم بدانم چه گذشت
در هفده دیماه شصت
ساعت یک‌و‌نیم بعد‌از‌ظهر
در زندان اوین
بند دویست‌و‌چهل‌و‌شش
اتاق شماره‌ی شش
وقتی راحله‌ی پاسدار
از بلندگو گفت:
"عزت طبائیان با کلیه‌ی وسائل!
عزت طبائیان با کلیه‌ی وسائل!"
کیسه‌ی تهی‌اش را برداشت
و کنار در اتاق ایستاد.
همان پیراهن چارخانه را به تن داشت
که در سحرگاه بیست‌و‌نه شهریور,
وقتی مرا در بستر تنها گذاشت
تا سر قراری رود
و دیگر باز‌نگشت.
سی زن گریان
گردش حلقه زدند
و همراه با پروین خواندند:
"امشب شوری در سر دارم..."
آنگاه او گفت:
"آوازتان را خواندید
و اشکتان را ریختید
میشود حالا بخاطر من
شعر"شرشر" رابخوانید؟"
اشکها با لبخندها درآمیخت
و همه با هم دست‌زنان
ترانه‌ی "بچه‌ی بد" را دم گرفتند
که با این بند آغاز میشد:
"یک روز بچه‌ای دیدم
سر دو پایم خشکیدم
کاسه‌ی سوپ را سر میکشید:
فرت, فرت"
و با این بند پایان می‌یافت:
"یک شب از خواب پریدم
شتر دیدم, نترسیدم
ولی تو جام باران آمد:
شر, شر."
پس همبندان تا در بند
"بچه‌ی بد" را بدرقه کردند
و او به سوی قتلگاهش رفت.
در ساعت هفت شب
صدای رگبار گلوله
از سوی تپه‌ها برخاست
چونان فروریختن بار آهنی.
آنگاه همبندان در خالی اتاق
صدای تک‌تیرها را شمردند
که از پنجاه درگذشت
و های‌های گریستند.
عزت خوب من!
برخیز! برخیز!
از گورستان کافران برخیز!
شاهدی از راه رسیده
میترای چشم‌آبی
که آخرین نگاهها و واژه‌ها
بوسه‌ها و قدمهایت را
چونان کوزه‌ی شهدی
بر دوش دارد.
برخیز! برخیز!
شاهدان تاریخ را می‌نویسند.
فاتحان, نه!
شاهدان تاریخ را می‌نویسند.
یازدهم ژوئن دوهزار‌و‌بیست
 

A Witness for Ezzat

By Majid Naficy
The victors write history
But the witnesses arrive
With their piercing eyes
Which have seen everything.
I want to know what happened
On January 7, 1982
Half past one in the afternoon
In Evin Prison
Ward 246
Room #6
When Raheleh, the Islamic guard
Paged:
“Ezzat Tabaian with all of her belongings!
Ezzat Tabaian with all of her belongings!”
Ezzat took her empty bag
And stood at the door of the room.
She wore the same checkered shirt
Which she had at the dawn of September 19, 1981
When she left me alone in bed
To go for a meeting
And then never returned.
Thirty weeping women circled around her
And sang with Parvin:
“Tonight I have a passion...”
Then Ezzat said:
“You sang your song
And shed your tears.
Could you now for my sake
Sing the “Whiz Whiz” Rhyme?”
Tears mingled with smiles.
They all clapped
And sang the “Bad Kid” Rhyme
Which starts with this stanza:
“One day I saw a kid
And was stunned on the spot.
She gulped down a bowl of soup:
Gulp, gulp”
And ended with this stanza:
“One night I woke suddenly
I saw a camel but was not scared
Yet it rained in my bed:
Whiz, whiz.”
Then the cellmates walked with the “bad kid”
To the door of the ward
And she went toward the field of her execution.
At seven o’clock in the evening
A barrage of bullets was heard
From the hills behind the Prison
Like the dropping of a load of iron.
Then the cellmates in the emptyness of their room
Counted the number of single shots
Which exceeded fifty.
They sobbed loudly.
My good Ezzat!
Get up! Get up!
Get up from the Cemetery of the Infidels!
A witness has arrived
Mitra, the Blue-Eyed,
Who carries your last gazes and words,
Kisses and steps
Like a jug of honey
On her shoulder.
Get up! Get up!
The witnesses write history.
The victors, no!
The witnesses write history.
        June 11, 2020
https://iroon.com/irtn/blog/15440/a-witness-for-ezzat/

۱۳۹۹ خرداد ۱۲, دوشنبه

نه گلوله …نه خون (بفارسی و انگلیسی): فرح نوتاش

نه گلوله …نه خون

نمی توانم… نفس بکشم
نمی توانم …نفس بکشم
جرج فلوید… با درد و زحمت گفت

نیستی تنها …تو
در آمریکا …
هیچ کس نمی تواند که نفس بکشد
پلیس جلاد …
قبل از مرگ فلوید
با اطمینان کامل گفت

نه همیشه نیازی … به گلوله و آتش
نه همیشه نیازی…
به جویبار خون
روش های … کشتن انسان
چه بسیار…
25 ماه مه…مینیا پولیس
عابری ایستاد لحظاتی
برای ضبط یک سند مهم تاریخی
از سیاست داخلی رژیم آمریکا
و جنایت پلیس آمریکا

باور نمی شود…
تصورش بس سخت
مهد کاذب حقوق بشر
دروغ بزرگ دموکراسی
و روز روشن…در خیابان
اعدام علنی…

جلاد با تمام سنگینی
زانو زده بر گلوی قربانی
و در حال که راحت
در جیب دارد دست
گه گاه با نوک انگشت
لمس می کند شاهرگ و نبض
تا مطمئن گردد … از روند عادی مرگ

دقایقی کشدار …
چون قرنی
جلاد بس بی اعتنا…
به فریاد مضطرب مردم
داری می کشی… بردار
زانو… از گلو گاه قربانی
ولی پلیس آمریکا
مصمم در اجرای اوامر
به پایان می برد 
اعدام عادی خیابانی

سپس می آورند… خبرگزاری ها
جان سپرد امروز … تروریستی
به هنگام دستگیری… و در گیری های خیابانی

هر سال… بیش از هزار اعدام خیابانی
بی دادگاه است و دادرسی
و سیاهان آمریکا …
بیشترین قربانی

شروع شده است قیام مردم دلیر
در تمام ایالت های آمریکا
انقلابی بعدی
علیه برده داری
و سیاست های کریه آمریکا


فرح نوتاش
وین. 01.06.2020
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

***

No bullets…no blood


I cannot breathe …
I cannot breathe…
George Floyd cried

you are not alone …
in the USA
no one can breathe
said killer police…
before Floyd died

no bullets needed
and not always…
running blood
many ways of killing
May 25th …Minneapolis
a historical document was made
of the US Police

hard to imagine…
a huge lie …as democracy
in street…and daylight
openly executing…
with whole weight
kneeling on victims’ throat
relaxed …hands in pocket
and ensuring…now and then
that killing process…
is going on well
in the stretched minutes…
each as a century
careless …to cry of people
so stressed and worried
witnessing Floyd’s execution
and… Floyd’s death

comes next a report
a criminal died
in a messy arrest!

over one thousand
courtless … street executions
are implemented yearly …in the USA
majority … Afro-Americans
reported as …death in
troubled missions

but the pure fact…
guilty or not guilty
is not the question
kill …without any hesitation
the US regime’s command
to the US Police
for the street executions

police…is hunting people down
in the US streets …
as cheap prison workers
for the imperialists

uprising of people
has begun …in the USA…
next revolution…
against new slavery
is …in the USA

Farah Notash
Vienna 30.05.2020
Poem book 8
www.farah-notash.com





۱۳۹۹ خرداد ۳, شنبه

ميهن خشم- پيش‌کش رزم و راه مبارزان فلسطين: سياوش کسرايی

ميهن خشم

پيش‌کش رزم و راه مبارزان فلسطين


سياوش کسرايی
مرحبا دست مريزاد شما
جنگجو کولی‌ها
خلقی آواره و اين پهنه وطن
حسرتش دارم من.‏
دل من
دل ما
دل محرومان و رنجبران دنياست
ميهن خشم شما.‏
در سراسر همه هنگامۀ هول
باز ای روئين‌تن
چشم دارم به تو من.‏
ديدمت شاخۀ زيتون در دست
با تفنگی بر دوش
پای گهواره و در مزرعه و مدرسه، بار ديگر
ديدمت در سنگر.‏
يا در آن روز که در حلقۀ مرگ
کربلا کردی غوغا کردی
زير چشم همگان
کينه‌ورزان را رسوا کردی.‏
وندر آن شامگه شوم- که ديگر مرساد! - :‏
دست‌هايی که برآمد به وداع
بوسه‌هايی که رها شد در باد
اشک‌هايی که فرو ريخت به خاک
واژه‌های دلخواه
واژه‌های پرپر
‏ گفته ناگفته، به لب نامده، آه ...‏
آخرين نيست ولی اين ديدار
پردۀ آخر اين نقش کز آنِ من و توست
هم بود در پيکار

‎•  ‎ 

هر کجايش بفشانند و به هر جا ببرند
دانۀ خشم و خروش
در شيار همه خاکی روياست‏
و هر آن شعله که با هيمۀ جان درگيرد
در سراپردۀ بيدادگران هم گيراست.‏
عصر آسايش انسانم در منظره‌ها چشم‌نواز
عصر سامان بشر
آن‌گه اين خلق پريشان گشته
آن‌گه اين خصم جدايی‌انداز
هم‌زبان تو اگر نيستم اما بنگر
هم‌نبرد تو و هم‌درد توام
دشمن دشمن نامرد توام.‏
نيست ما سوختگان را ای يار
هيچ ره جز پيکار.‏
گر در اين جبهه کنی ياوری‌ام
می‌شناسی و به جای آوريم.‏
ميهن مجروحم
‏- تيربان شدۀ جنگ ستم -‏
روی دوش و دامن
دارد از خون پرچم.‏
ولی اين دريا برخاسته است
رخت توفان به تن آراسته است
دشمنان هر چه درشت
مشت، بيهوده بر اين موج گران می‌کوبند
گردبادی را با جاروبی می‌روبند.‏
تو به هر مرغک عاشق که پريد از سر بام
يا به هر جان جسور
که به صد وسوسه از کوچۀ معشوقه گذشت
ببر از من پيغام:‏
که فرود آی و ببين ديدۀ من لانۀ توست
دل من خانۀ توست
و نه تنها دل و دست من در کار شماست
هر کجا هست يکی جان بلند‏
با شما دارد در رزم رهايی پيوند.‏
فاتحانيد سرافراز، برآريد سرود
بر شما باد درود.‏

‏۶ مهر ۱۳۶۱‏
سياوش کسرايی
http://www.edalat.org/sys/content/view/13650/38/

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۶, جمعه

دو برادر(بفارسی و انگلیسی): مجيد نفيسي

دو برادر



 مجيد نفيسي
به یاد سعید*
یک صبح پیش از رفتن به کودکستان
از خانه بیرون زدم
برای تماشای مرغابی‌ها.
تو دم در ایستاده بودی
و همراهم آمدی
با پستانکی به دهان
و بغضی در گلو.
رفتیم سر لت
جایی که مادی فدن
دو پاره می‌شود.
دایه‌هامان زهرا و سکینه
گاهی آنجا رخت می‌شستند
و ما را هم با خود می‌بردند.
پشت به خرسنگی می‌نشستیم
رو به آبی که از زمین می‌جوشید
و بچه‌های دیگر را تماشا می‌کردیم.
ریگی را روی آب می‌سراندند
و می‌گفتند: "سُری, سُری, چند سُری؟"
مرغابی‌ها در شیپورهاشان می‌دمیدند
به آنها می‌گفتیم: "نجسی! نجسی!"
سرشان را زیر آب می‌کردند
تا خود را بشویند.
آنها را دنبال کردیم
تا جایی که مادی
پشت دیواری پنهان می‌شد
و دری ما را به کوچه‌ای می‌برد.
چون خواستیم برگردیم
چفت در, باز نمی‌شد
ناگزیر رفتیم تا به بیدآباد رسیدیم.
آنجا غولهای آهنی
خانه‌ها را خراب می‌کردند
برای خیابان‌کشی
و از فرط گرد‌و‌خاک
چشم, چشم را نمی‌دید.
ناگاه حسن تبری
از راه رسید
دوان, دوان
با لنگی به کمر
و دو تبر بر دوش
تاق‌تاق‌کنان.
ایستاد و پرسید: "خوشگل‌ها!
اینجا چه می‌کنید؟"
هراسان
دست یکدیگر را گرفتیم
از کنار خانه‌های ویران گذشتیم
و پس از سرگردانیهای بسیار
در میدان کهنه و جوباره
به چارراه شکرشکن رسیدیم
که جایی آشنا بود.
آنک خانه‌ی عمو!
آنک کوبه‌ی در!
شگفتا! مادرمان در را باز کرد.
با گیسوی بلند
و دستهای گشوده
چه زیبا می‌نمود.
به همه‌ی کلانتری‌ها
سر زده بود
و ما با پای خود
به پیشگاهش آمده بودیم.
از حرفهای تندش
بغض تو ترکید
و پستانکت فرو‌افتاد
اما نگاهش پشت عینک
هر دوی ما را می‌ستود.
بیست‌و‌یکم آوریل دوهزار‌و‌بیست
* برادر کوچکترم سعید نفیسی (دهم اردیبهشت هزار‌و‌سیصد‌و‌سی‌و‌سه تا هژدهم شهریور هزار‌و‌سیصد‌و‌شصت‌و‌یک) و همسرش فهیمه اخوت بدست رژیم خمینی در تهران به قتل رسیدند, اما شیوه‌ی قتل و محل دفنشان روشن نیست.

Two Brothers

By Majid Naficy
In Memory of Sa’id*
One morning before going to kindergarten
I walked out of the house
To watch ducks.
You were standing at the doorway
And accompanied me
With a pacifier in your mouth
And a lump in your throat.
We went to the fork
Where Fadan Waterway
Splits in two.
Sometimes our nannies Zahra and Sakineh
Washed clothes there
And took us with them.
We would lean against a boulder
In front of bubbling water from the ground
And watch other kids.
They did stone skipping on the surface of the water
And said: “Skip, skip, how many skips?”
The ducks were blowing their horns.
We told them: “You’re unclean! You’re unclean!”
They dipped their heads into the water
To cleanse themselves.
We followed them
Until the waterway
Hid behind a wall
And a gate led us to an alley.
We wanted to return
But the latch wouldn’t yield.
So we kept walking until we reached Willow Town.
There, metal ghouls
Were demolishing houses
To widen the street
And because of dust
My eyes could not see yours.
Suddenly Hassan the axman
Arrived running
Wearing a loincloth
With two clanging axes
On his back.
He stood and asked: “Pretties!
What are you doing here?”
Fearful
We held each other’s hands,
Passed by demolished houses
And after much wandering
In Old Circle and the Jewish ghetto
We reached Sugar Cracker Crossroad
Which was a familiar place.
There, the house of Uncle!
There, the knocker of his door!
Surprise! Our mother opened the door.
With long hair
And open arms
How beautiful she looked.
She had stopped by
Every police station
But we came to her presence
With our own feet.
From her harsh words
The lump in your throat burst
And your pacifier fell.
But her gaze behind eyeglasses
Praised both of us.
April 21, 2020
* My younger brother Sa’id Naficy (April 30, 1954 to September 9, 1982) and his wife Fahimeh Okhovat were killed by the Khomeini regime in Tehran. The method of murder and the place of their burial are not known.
https://iroon.com/irtn/blog/15305/two-brothers/

فریاد کن، ای کارگر!: حسن  جداری


فریاد کن ای کارگر!

 حسن  جداری
 
در چنگ بيدادوستم، فرياد کن، ای کارگر
 
عصيان عليه اينهمه، بيداد کن، ای کارگر

سرمايه دار خيره سر، خونت مکد زالو صفت

تا بگسلی بند ستم، فرياد کن، ای کارگر

شيخ پليد کينه جو، از خون تو سازد وضو

خود را رها، از چنگ اين شياد کن، ای کارگر

کس نيست در فکر تو در اين شهر پر مکر و فريب

خود را بدست خويشتن، آزاد کن، ای کارگر

تا حق خود گيری از اين خصمان استثمارگر

عزمت قوی، چون آهن و پولاد کن، ای کارگر

اين رسمهای کهنه تبعيض و استثمار را

زير و زبر، ازريشه و بنياد کن، ای کارگر

بر جای اين دنيای پر اندوه زور و بردگی

دنيائی از صلح و صفا، ايجاد کن، ای کارگر

آنگاه، با دستان خود، با قدرت شورائيت

اين خانه ويرانه را، آباد کن، ای کارگر
 
 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۲, دوشنبه

همه قدرت، از آن کارگر باد!: حسن جداری

همه قدرت، از آن کارگر باد!

حسن جداری

جهان، در زیر حکم کارگر باد

زمانه، بر مراد رنجبر باد

چرا، از خوان گیتی، کارگر را

نصیب و بهره، خوناب جگر باد؟

چرا، دنیا به کام شیخ شیاد

و یا، سرمایه دارخیره سر باد؟

 اساس قدرت سرمایه داری

بدست کارگر، زیروزبر باد

شود بگسسته تا زنجیر بیداد

تلاش کارگرها، پر ثمر باد

نظام پر شکوه سوسیالیستی

به سرتاپای عالم، مستقر باد

بجنگ دشمنان کار و زحمت

از آن کارگر، فتح و ظفر باد

جهان را، کارگر چون کرده آباد

همه قدرت، از آن کارگر باد
 
 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۹, جمعه

در سوگ ابراهیم(بفارسی و ترکی): فرح نوتاش

در سوگ ابراهیم

فرح نوتاش

ترکیه….
یقین تمام قد بپا خواهی خاست
و زمین… از برخاستن یکبارۀ تو
در جا خواهد لرزید
و تو… با تمام جان
بلند ترین نعره های تاریخ ترکیه را
از جگر … بر خواهی کشید  
و با خشم و نفرتی بس جوشان
نظام ارتجاعی ترکیه را
زیرو رو خواهی کرد

ترکیه… یقین تو
اعضای حزب بی عدالت وبی توسعه را
عادلانه….
در مدار توسعه آنقدر خواهی چرخاند
تا به بیرونی ترین نقطه در مدار زمین
پرتاب شوند

و یقین …
از شکستن دروازه های
زندان های ترکیه
باز نخواهی ماند

ولی من…
دریا ها را گریه خواهم کرد
و هرگز… به جمعیتی که در انتظار باد
برای تنظیم جهت خود
صف کشیده اند…  
نخواهم پیوست

خشم عظیم ابراهیم
در قطره قطره مردن را
در جان …
با  لحظه های زندگی
پیوند باید زد
و برای زیرو رویی و تغییر
و رسوا کردن طلا خوران جهان
به فریاد های پر خروش
بدل باید کرد

مرگ حتمی
و لی چگونه زیستن و چگونه مردن
سئوالی باقی

فرح نوتاش
وین 7 ماه مه 2020
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

ابراهیم گوکچک، یکی از اعضای گروه موسیقی انقلابی یوروم ترکیه بود که در اعتصاب غذا، در اعتراض به ممنوعیت کنسرت و زندانی شدن تحت حاکمیت اردوغان، بعد از 323 روز، در 7 ماه مه 2020 در بیمارستانی در ترکیه جان باخت.

Son konser...

AŞAĞIDAKİ ŞİİR ÖLÜM ORUCU DİRENİŞİNDE ÖLÜMSÜZLEŞEN HELİN, İBRAHİM VE MUSTAFA İÇİN;
Avusturya'da İranlı bir enternasyonalist tarafından yazılmıştır... 

İbrahim Gökçek
Helin Bölek
Mustafa Koçak'ın
adalet ve özgürlük uğruna
açlık grevinin sonucu
uğurlanmalarına ilişkin..

Son konser...
devrimin ak melodisi
kesintisiz bir kararlılığın damlacık ritim

son konser...
egemenlerekarşı
kapitalistegemenlerinyoksayılanhaklarakarşı
gürprotesto


son konser...
insanlıkonurunun... ortadankaldırılması
halklarınkesintisizacısınınteşhiri

son konser...
en yükseksesleöfkeninhaykırışı
damladamlaölüm... 323 günaçlık

son konser...
şüphesizinsanibirtalep
komutanözgürlükveadalet

son konser...
haklariçin en güçlümelodi
kesintisizbir sahne oyunu... yüreklerintelliçalgılarında

son konser...
halklarınisyanındançıkandinamit
Erdoğan'ınaltıntahtındabirpatlama

son konser...
HAYIR.... egemenkapitalizme
İnsanisosyalizmiçinmücadele
 
Farah Notash
Viyana, 17.05.2020
Şiir kitabı 8
www.farah-notash.com

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

ترانه دست‌های خلق با صدای هلین بولک/ترجمه بهرام رحمانی




ترانه دست‌های خلق
با صدای هلین بولک
دست‌های خلق!
قدرتمند است و گرم،
تن‌های مجروح درآغوش گرم دست‌های او جای خواهد گرفت،
در برگ‌های سپید و نانوشته تاریخ حک کنید،
پیکار ما، درمان درد ماست
یکی برای همه، همه برای یکی!
دست‌های خلق گرچه به زنجیر است و به بند
اما گل‌های سرخ تنها نخواهند بود
دست‌های خلق زندان را ویران خواهد ساخت
در برگ‌های سپید و نانوشته تاریخ حک کنید،
پیکار ما، درمان درد ماست
یکی برای همه، همه برای یکی!
خلق خشمگین با مشت‌های گره کرده
با نام عدالت ظلم را در هم خواهد کوبید
در برگ‌های سپید و نانوشته تاریخ حک کنید،
پیکار ما، درمان درد ماست
یکی برای همه، همه برای یکی!
سه‌شنبه شانزدهم اردیبهشت - پنجم مه ۲۰۲۰

*لینک ترانه دست‌های خلق از گروه یوروم ترکیه - هلین بولک:
https://youtu.be/x9sC36uOi1s

*ترانه مقاومت کن رفیقم:
https://youtu.be/KW4qgeIn25A

*ترانه چانکایا:
https://youtu.be/wP34Ygc60ZQ

*ترانه خورشید درسیم:
https://youtu.be/d-pWd5wU9cM

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۲, جمعه

چيستان-برای روز جهانی كارگر(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی


چيستان



 مجید نفیسی

برای روز جهانی كارگر

ميوه نيستم كه بگندم
يا كالا كه بپوسم.
من، محصولِ كارِ خويشتنم.
مورچه نيستم كه به صف روم
يا كاربافك كه تنها تَنم.
من, آبستنِ جمعِ خويشتنم.
با اين همه, در محرابهای پول
بر بتِ وارونه‌ی خويش نماز ميگزارم
و در بازارهای كالا به زنبيل ميكشم
از پاره‌های تنِ گرمِ خود.
حالا بگو كه كيستم
زنده يا مرده به چيستم؟
اين چيستانيست ساده و سمج
از پايی كرسيِ شبِ يلدا.
آيا كار، نفرينِ آفريننده‌ی من است*
يا داستانِ آفرينشم؟
        چهارم ژانويه هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌شش 
* تورات، سِفر پيدايش 3:17-19

A Riddle

By Majid Naficy
For International Workers’ Day

I am not a piece of fruit, rotting
Or a commodity in decay.
I am the product of my own labor.
I am not an ant marching in single file
Or a spider webbing in solitude.
I am pregnant with my commonwealth.
And yet, in the temples of money
I kneel at my inverted idol
And in the markets of exchange
I carry a basket of my warm body
Cut in different shapes.
Now, can you tell me who I am
And what keeps me alive or rather dead?
This is a riddle, simple and stubborn
At a winter fire place.
Is labor the curse of my creator*
Or the story of my creation?
                        January 4, 1986
*- Genesis 3:17-19
 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

برگردان پنج قطعه شعر از «ناظم حکمت» از ترکی استانبولی به فارسی-روز جهانی کارگر خجسته باد!: بهرام رحمانی

روز جهانی کارگر خجسته باد!

 
بهرام رحمانی

برگردان پنج قطعه شعر از «ناظم حکمت» از ترکی استانبولی به فارسی، به‌مناسبت اول ماه مه روز جهانی کارگر ۲۰۲۰



ارتش گرسنگی

ارتش گرسنگی راه می‌رود
راه می‌رود تا دلی از عزای نان درآورد
تا دلی از عزای گوشت درآورد
تا دلی از عزای کتاب درآورد
تا دلی از عزای آزادی درآورد
راه می‌رود، پل‌ها را در می‌نوردد، چون دم شمشیر می‌ببرد
راه می‌رود، درهای آهنین را می‌اندازد، حصار دژها را واژگون می‌کند
با پای خونین راه می‌رود.
ارتش گرسنگی راه می‌رود 
با گام‌های محکم
با سرودهای آتشین
با امید به‌پرچم شعله‌وارش
با امید به‌ امید.
ارتش گرسنگی راه می‌رود
شهرها را در آغوش می‌گیرد
با کوچه‌ها و خانه‌های تاریک‌شان،
دودکش‌های کارخانه‌ها را به‌دوش می‌کشد
و خستگی بی‌پایان خروجی کارخانه‌ها را.
ارتش گرسنگی راه می‌رود
در راه خویش می‌کشد و می‌برد
راسته‌های زاغه‌نشینان را
و آنان را که می‌میرند بدون مشت خاکی بر این خاک نامتناهی.
ارتش گرسنگی راه می‌رود
راه می‌رود تا گرسنگان را نان دهد.
تا آزادی دهد بدان‌ها که ندارند
پای در خون راه می‌رود.
***

«از زبان يك هندی»

از شرق می‌آيم،
از آستانه عصيان شرق می‌آيم
با بادهای شمالی پيموده‌ام
راه‌های آسيا را
تا رسيدم به تو
چرا ايستاده‌ای
بازوانت را برويم بگشا
من از شرق مي‌آيم
از آستانه عصيان شرق مي‌آيم
شرقيم
كه عصيان حق من‌ست
فتيله كجاست؟
نشانم بده تا آن را برافروزم
من فرزند ميليون‌هایی هستم كه در شبانه‌روز
بيست و چهار ساعت كار می‌كنند
و داغ تازيانه‌ها
پينه بسته بر شانه‌های زرد استخوانی‌شان
من اوج فرياد آن‌هایم
آسيا را مرداب‌هایی‌ست بی‌انتها
كه كارخانه‌هایی همه از آهن
سر بركشيده در فضای سبز مسموم‌شان
و شب و روز
همواره بر اين فضای سبز
انبوه دودهاست كه چون كوه‌های تيره فرو می‌ريزد
مرداب‌ها نفس می‌كشد
چرخ‌ها می‌چرخند و می‌چرخند و می‌چرخند
و زندگی در ديدگان خاموش می‌شود و خاموش می‌شود
آن‌جا خونابه‌های تب ما به نوبه
به شمش‌های درخشان طلا تبديل می‌شود
در افق‌های تيره آسيا
بانك‌های هفتاد و هفت طبقه
چون غول قصه‌ها می‌غرند
آن‌جا
در آن مردابه
اشك برادران وبا گرفته‌ام
چون لاشه‌های مگس گرفته می‌خزد
و اين‌همه در چشم دهقانان
چون رويايی از جهنم است
در چنين ایامی
اشتياق ديدارت
چون رويای دیداری در دلم ريشه دوانده
و مپندار كه چون سگی گرسنه ناليدم آن‌جا
نه
با بادهای شمالی پيمودم
راه‌های آسيا را
تا به تو رسيدم
چرا ايستاده‌ای
بازوانت را بگشای بسويم
به ديدگانم روشنایی بده
و بر افکارم برافروز آگاهی را
آن‌ها، آن‌جا، مرا منتظرند.
***

آزادی حزن‌انگیز

همین که چشم به جهان می‌گشایی
بالای سرت می‌ایستند
به‌اندازه یک عمر کار می‌کنند
بدون ‌لحظه‌ای غفلت
آسیاب‌های دروغ
آسیاب‌هایی که فریب آرد می‌کنند
فریب‌هایی برای همه عمرت
تیزی و دقت چشمانت را می‌فروشی
نور دست‌هایت را
خمیر همه نعمت‌هایت را ورز می‌دهی
بدون ‌چشیدن حتی لقمه‌ای
با تمام آزادگی‌ات کار می‌کنی برای هر بیگانه‌ای
تو آزاده‌ای
به اندازه‌ای که تحمل کنی
حتی کسی را که مادرات را آزرد
همین که به دنیا می‌آیی
بالای سرات می‌ایستند
به اندازه یک عمرکار می‌کنند
بدون لحظه‌ای غفلت
آسیاب‌های دروغ
آسیاب‌هایی که فریب آرد می‌کنند
فریب‌هایی برای همه عمرت
در آزادی بزرگ ات
انگشت بر شقیقه
پیوسته در اندیشه‌ای
سر افکنده
از پشت سر
سری چون بریده
آویزان
در دو طرف
دست‌هایی دراز
با آزادگی سرگشته می‌گردی
به‌قدر بی‌کار ماندن‌ات آزاده‌ای
کشورت را چون نزدیک‌ترین کس‌ات می‌بخشی
مثلا آن‌گاه که کشورت را واگذار می‌کنند به آمریکا
تو را نیز همراه آن
روزی دستان چسبنده وال استریت
خرخره‌ات را می‌چسبد
مثلا می‌شود به کره اعزام شوی
با آزادگی بزرگ‌ات می‌توانی یک گودال را پر کنی
آزاده‌ای
به اندازه یک سرباز گمنام
می‌گویی نه چون یک ابزار، یک عدد، یک ابزار
بایدهم‌چون یک انسان زندگی کنیم
با آزادگی‌ات بر دستانت دست‌بند می‌زنند
نه آهن؛ نه چوب
نه پرده توری هست در زندگی‌ات
لازم نیست آزادگی را بر گزینی
تو آزادی
اما این نوع آزادگی،
چیز غم‌انگیزی‌ست زیر ستارگان.
***
آن‌ها دشمنان امیدند، عشق من

آن‌ها دشمنان امیدند، عشق من
دشمنان زلالی آب
و درخت پر شکوفه
دشمنان زندگی در تاب و تب
آن‌ها مهر مرگ بر خود دارند
دندان‌های پوسیده و گوشتی فاسد
بزودی می‌میرند و برای همیشه می‌روند
آری عشق من
آزادی
نغمه خوان
در جامه نوروزی
بازو گشاده می‌آید
آزادی در این کشور
***
درباره زیستن
  
١
زیستن، شوخی نیست:
می‌بایست با جدیت تمام زندگی کنی
فی‌المثل همانند یکی سنجاب
یعنی ماورا و بالاتر از زیستن پی هیچ چیزی نباشی
منظورم این است که زیستن باید همه دل مشغولی تو باشد

اما زیستن شوخی نیست:
باید جدیش بگیری
آن قدر زیاد و تا آن حد
 که فی‌المثل اگر دستانت به پشت بسته
و پشتت به دیوار باشد،
و یا این که در یک آزمایشگاه
با روپوش سفید و عینک‌های درشت محافظ باشی
به‌خاطر انسان‌هایی که حتی
قیافه‌شان را ندیده‌ای
بی‌آن که کسی مجبورت کرده باشد
و در حالی که می‌دانی،
حقیقی‌ ترین و زیبا‌ترین چیزها زندگی است.
یعنی آن‌قدر زندگی را جدی خواهی گرفت
درخت زیتون خواهی کاشت
آن هم به‌خاطر خود، به‌خاطر کودکان
و در حالی که از مرگ می‌ترسی
به آن باور نخواهی داشت
یعنی قبول مرگ برای تو سنگین خواهد بود

٢
بیا فرض کنیم سخت بیماریم و نیازمند جراحی
و احتمال آن هم است
که از میز سفید برنخیزیم
گرچه سخت است
- از این که کمی زود باید رفت -
غمگین نشد
با آن هم
ما باز به طنز‌های تعریف شده خواهیم خندید
به بیرون از پنجره می‌نگریم
 تا ببینیم آیا باران هم‌چنان می‌بارد
یا هنوز با اشتیاق
در انتظار آخرین برنامه‌های خبری هستیم
بیا تصور کنیم در خط مقدم جنگیم
بگو برای چیزی که ارزش جنگیدن را داشته باشد
در آن‌جا، در نخستین حمله، در آن روز ویژه
ممکن است به خاک بیفتیم، مرده.
ما این را با خشمی عجیب در خواهیم یافت،
اما هنوز بسیار نگرانیم
نگران سرانجام جنگی که می‌تواند سال‌ها به طول بینجامد.
بیا تصور کن در زندانیم
و نزدیک ٥٠ سالی می‌شود
و تصور کن پیش از آن که درهای آهنین گشوده شوند
١٨ سال دیگر هم در آن به سر خواهیم برد
ما هنوز با بیرون خواهیم زیست
با مردمان و حیواناتش، با تقلاها و باد
یعنی این که با بیرون آن سوی دیوارها خواهیم زیست.
منظورم این است، به هر حال و در هر جایی که باشیم،
آن‌چنان باید زندگی کنیم انگار که هرگز نخواهیم مرد

٣
زمین سرد خواهد شد
ستاره‌ای میان ستاره‌ها
و یکی از کوچک‌ترین‌ها
یک ذره نورانی هم‌چون مخمل آبی
منظورم این است که زمین سترگ ما
این زمین، روزی سرد خواهد شد
نه همانند توده‌ای یخ
یا حتی غباری مرده
که همانند یکی گردوی پوک
 جمع خواهد شد
در فضای نهایت سیاه ...

تو باید هم اکنون برای این محنت غمین باشی
تو باید این محنت را هم اکنون دریابی
برای این که جهان باید تا آن حد دوست داشته شود ...
اگر می‌خواهی بگویی «من زیستم ...»
***
ناظم حکمت‌(۱۹۰۲ - ۱۹۶۳) پایه‌گذار ادبیات نوین ترکیه به‌شمار می‌رود. در عین حال وی را از پیشگامان «شعر انقلابی، مردمی و آرمان‌گرای» قرن بیستم می‌دانند، در کنار شاعرانی مانند برتولت برشت، فدریکو گارسیا لورکا، پابلو نرودا، نیما یوشیج، لویی آراگون، شاملو و ...
ناظم در زمان حکومت مصطفی کمال پاشا‌(آتاتورک) چند بار دستگیر شد و ۱۳ سال از عمر خود را در زندان گذراند. آخرین باری که در زندان سخت بیمار شده بود، اما بر اثر مبارزات هوادارانش در ترکیه و فشارهای جهانی در سال ۱۹۵۱ به‌طور موقت از زندان آزاد شد. ناظم از این فرصت استفاده کرد و از ترکیه به اتحاد جماهیر شوروی‌(سابق) گریخت و تا پایان عمر در این کشور، زندگی کرد.
ناظم حکمت، بیش‌تر شعرهایش را در زندان سرود و حتی رمان «جنگ و صلح» لئو تولستوی را به زبان ترکی در زندان ترجمه کرد. از بیست و دو سالگی پای به مبارزه گذاشت و با نظم موجود در کشور ترکیه نبرد کرد و از آن پس تا پایان عمر، یا پنهانی زندگی ‌کرد و یا در زندان و یا در تبعید زیست، اما انسانی زیست چرا که هرگز در برابر استثمارگران و زورگویان سر فرود نیاورد و هنر و اشعار ناظم حکمت، بازتاب پایداری او و پایداری او زبان‌زد هر آزادمنشی بود و هست.
ناظم حکمت، ۳۶ ساله بود که به زندان افتاد و پس از اعتراض پیگیر سرشناسان ادب و هنر در جهان، سرانجام در ۴۸ سالگی از زندان آزاد شد، اما یک سال پس از آزادی برای همیشه به تبعید محکوم شد.
ناظم حکمت در سال ۱۹۶۳ بر اثر سکته قلبی در مسکو درگذشت و در همین شهر به خاک سپرده شد.
شعر ناظم حکمت و حتی بردن نام او دهه‌ها سال در ترکیه ممنوع بود. اما اسال‌هاست کتاب‌های وی دست به دست می‌گردد، شعر ناطم بر زبان‌ها می‌چرخد و در ترانه‌ها سر داده می‌شوند.
ناظم حکمت مجموعه‌ای بزرگ از اشعار زیبا با محتوای انسان‌دوستانه در ستایش آزادی و برابری و کارگران سروده است. در آثار وی، عشق و مبارزه و امید موج می‌زند. اشعار پیکارجویانه‌ و رهایی‌بخش وی، مملو از عشق و هم‌دلی و همبستگی با انسان و رنج‌های اوست! به‌علاوه انسان‌گرایی و طبیعت‌گرایی از ویژه‌گی‌های دیگر این شاعر است.
شعر ناظم حکمت بخشی از میراث ادبی گران‌قدر قرن بیستم است که از ترکی به بیش‌تر زبان‌های دنیا ترجمه شده است و هنوز طراوت و هم تازه‌گی دارند.
یاد ناظم حکمت، گرامی باد!


با درودهای فراوان
اول ماه مه روز جهانی کارگران بر همه کارگران و مردم آزاده جهان خجسته باد!
شاد و تندرست باشید

سبک و سلوک سرمایه(بفارسی و انگلیسی): فرح نوتاش

سبک و سلوک سرمایه

فرح نوتاش
شیوۀ کار رژیم آمریکا
ایجاد انحراف اذهان عمومی
با بکار گیری اهرم بمب
و در پس هیاهوی حاصله
دستیابی به اهداف پلید

اعتصاب و تظاهرات کارگران شیکاگو…
برای 8 ساعت کار روزانه
مواجه با انفجار بمب
در اولین روز ماه مه
1886
و سپس… موذیانه آمریکا
مقصر خواند دگران
محکوم و اعدام شان کرد
به جرم جنایت های مرتکب نشده

و سپرد کارگران بی گناه…
نیکولا ساکو…
و  بارتولومئو  وانزتی
به صندلی های الکتریکی

سبک وسلوک امریکا…


بعد از هر حمله … و بمباران
می آراید صورت زشت و کریه…
با نیشخند وقیح
و در توجیه جنایت ها
می تراشد بهانه های دروغ و پلید
از بمباران ژاپن گرفته
تا بمباران عراق
1945 –2003

روش خاص آمریکا
عقد قرارداد ها علنی…
و در خفا ملغا
تولید سلاح های بیولوژیک
جنگ افزارهای تهاجم کور
علیه مردم آمریکای لاتین
و خاور دور …
1940-1999

و امروز جهان
غرق ابتلا وسیع… به ویروس جدید
آغاز مصیبت
پایان تابستان 2019
بستن پایگاه نظامی دیتروید
و مرگ مرموز  8000 انسان
علت مرگ ؟…ابتلا به گریپ!
با کالبد شکافی اجساد … مطلقا ممنوع
به شمارۀ قربانیان کوید 19 آمریکا
8000 مرگ مسکوت و پنهان را اضافه باید کرد

ای کارگران جهان…
رژیم آمریکا…
همسان رژیم جانی ملا
و تمام رژیم های نفرت بر انگیز سرمایه
رذل و فاسد است و بی مایه
زمین را… از آلایش تمام آنان
رها باید کرد
اتحاد و یکرنگی بین کارگران جهان
رمز قیام و پیروزی
سرنگونی و پایان


فرح نوتاش
وین 27 آوریل 2020
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

***

The US Manners


It is …manner of the US Regime
for any aimed diversions
to set off bombs
as … in Chicago 1st of May 1986
then blames and executes
innocent people… for its own crimes
as the execution of …
Nicola Sacco
and Bartolomeo Vanzetti
with the electric chair

It is the US manner
to cruelly bomb
and make sudden attacks
then with a cheeky grin
and a bagful of fake excuses
non-stop…
from Japan 6th August 1945
to Iraq March 2003
It is … US manner
to ignore and cancel
all the agreements
as…production and usage
of…Bioweapons 1940-1999
and the victims of its savage attacks
Latin American and the Far-East

Now the US’s hidden secret
late summer 2019…the US grip
silent death … of 8000 people for it
with no permitted autopsies              
and the quiet shut down
of the Detroit Base!
Covid-2019!
Today…
whatever the number of US victims
do not forget to add up … 8000
Detroit’s hidden victims


Farah Notash
Vienna 27th April 2020
Poem book 8
www.farah-notash.com

۱۳۹۹ فروردین ۳۱, یکشنبه

از زبان مومیایی- این سروده که شش ماه زندان آورده: حسین جنتی

حکم دادگاه تجدید نظر حسین جنتی ، سراینده اصفهانی که به دلیل خواندن سروده‌هایش در دانشگاه اصفهان با شکایت اطلاعات سپاه اصفهان بازداشت شده و امروز این حکم رسانه ای شد.
این سروده که شش ماه زندان آورده از حسین جنتی است :

از زبان مومیایی

حسین جنتی 
ایرانیان، در این شبِ بی‌دَر چگونه‌ای؟
از ظالمی به ظالمِ دیگر چگو‌نه‌ای؟!
ای خسته از تعفّنِ شاهانِ سلطه‌ور!
حالی در این فضای معطر چگو‌نه‌ای!
ای شانه‌ات سبک شده از رنجِ تاج و تخت!
امروز زیرِ پایه‌ی منبر چگونه‌ای؟!
از کشتیِ شکسته رها کرده خویش را،
بر تخته‌پاره مانده شناور چگونه‌ای؟!
ای گاوِ چاقِ خویش به دَر بُرده از مسیل!
با هفت گاوِ گُشنه‌ی لاغر چگونه‌ای؟!
ای از قفس پریده به شوقِ رهاشدن!
در باغ ، با شکستگیِ پر چگونه‌ای؟!
هان ای زنِ گُریخته از شویِ بدسرشت!
افتاده زیرِ یوغِ دو شوهر چگونه‌ای؟!
از زیرِ خاک رفته برون همچو مارِ گنج
مغبون نشسته بر زبَرِ زَر چگونه‌ای؟!
ای کُلفَتِ رهاشده از خانِ خانگی!
همسایه را کنون شده نوکر چگونه‌ای؟!
از “باختر” رها شده اندر خیالِ خویش،
افتاده گیرِ قُلدُرِ خاور چگونه‌ای؟!
ای خلقِ خسته از سگکِ کفشِ داریوش!
زیرِ سُمِ جنابِ سکندر چگونه‌ای؟!
ای مرغِ پرکشیده از آن شاخه‌ی فقیر!
پَرکَنده بر زغالِ صنوبر چگونه‌ای؟!
از یک فریب گشته رها، این زمان بگو :
حیران میانِ مکرِ مُکرّر چگونه‌ای؟!
زین پیش هرچه بود تنی بود و گردنی،
بر نیزه‌ی گداخته، ای سر چگونه‌ای؟!
ای شاکی از زمین و زمان! حُکم حُکمِ توست،
اینک بگو به کسوتِ داور چگونه‌ای؟!
ای از جهان شناخته چاهی و چاله‌ای!
یک عُمر در مدارِ مدوّر چگونه‌ای؟!
برما گذشت نیک و بدِ روزگار و رفت…
تا بینمت که در صفِ محشر چگونه‌ای!

🔹️در آستانه رفتن به زندان حسین جنتی یادداشت زیر را نوشت :
🔹️سلام
رای دادگاه تجدید نظر اصفهان صادر شد و ظاهرا من باید برای تحمل شش ماه حبس به زندان اصفهان بروم.
از وقتی آموختم کلمات را کنار هم بگذارم و شعر بگویم در شعرم علیه ظلم، فساد، تبغیض، سواستفاده از قدرت، سواستفاده از دین، ریا، دروغ، دست درازی به بین المال و از این قبیل «تبلیغ» کرده ام و تا زنده ام خواهم کرد.
اگر دستگاههای امنیتی و قضات محترم این ها را معادل «نظام» گرفته اند من بی تقصرم و خوب است به حای زندانی کردن منتقدان و گلایه مندان فکری کنند اساسی....
همین حالا خبر تایید حکم را تلفنی به پدرم گفتم. گفت خدا از سلطان محمود بزرگ تر است....
یدالله فوق ایدیهم
▪️پی نوشت:
▪️1 من هیچ گونه بیماری روحی و روانی ندارم
▪️2 اهل دعوا و درگیری فیزیکی نیستم
▪️3 قصد خودکشی ندارم
▪️4 کشورم را دوست دارم و در این مدت با وجود امکان خروج و مهاجرت از کشور خارج نشدم و نخواهم شد
@rahsevm

۱۳۹۹ فروردین ۲۹, جمعه

صورتک (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

صورتک



 مجید نفیسی
به شیدا

اگر مادرت کنارت بود
برایت شمشیری می‌ساخت
به درازای شش پا
تا آن را بدست گیری
و بی‌واهمه از خانه بیرون روی.
اما اکنون
برایت صورتکی فرستاده
از دو پارچه‌ی پنبه‌ای
که بینی و دهانت را می‌پوشاند
و با دو بند کفش
پشت سرت بسته می‌شود.
او شبهایی را بیاد می‌آورد
که نمی‌توانستی نفس بکشی
پشت دستگاه بخور می‌نشستی
و به جنگ غولی می‌رفتی
که پایش را
روی سینه‌ات گذاشته بود.

شانزدهم آوریل دوهزار‌و‌بیست

۱۳۹۹ فروردین ۲۴, یکشنبه

هلین بولک: فرح نوتاش

 هلین بولک

 گل نو شکفته
بر گسترۀ بی حصار دشت آوازهای عشق
چه زیبا نشست
نغمۀ شور انگیز جان تو
برتلاطم جان های بی قرار
و ایستادن ...
چه زیبا تراوید از سرود تو
شور بخش بود و هست
صوت دل انگیز تو
در اعتلای انسان…
علیه ظلم و زور
در عشق بی مرز تو
به سوی شکوه نور

عزیز من… دریا دریا جان های بی قرار …
در انتظار شنیدن آواز و دیدنت
ولی تودر اعتراض و خشم
در انتخاب غمبارقطره قطره مردنت


آری راه تو … راه مردن است
ولی نه مرگی زار و منفعل
اعتراضی بس جانکاه 
و ایستاده مردن است

 فرح نوتاش
وین 5 مارس 2020
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

۱۳۹۹ فروردین ۲۳, شنبه

کلاغان بهنگام کرونا(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

کلاغان بهنگام کرونا



 مجید نفیسی
چکاوکها می‌خوانند.
کبوترها می‌نالند.
پس کلاغان کجایند؟
هر بامداد پیش از کرونا
وقتی از کوچه به خیابان می‌پیچیدم
کلاغی جار می‌زد:
"آمد! آمد!
با عصای سفیدش آمد!"
و چون به بولوار می‌رسیدم
که چونان چارباغ اصفهان
درختانی کهن دارد
کلاغان را می‌دیدم که همنوا
آهنگ "مرغ آتش" را می‌نوازند.
کلاغان باهوشند.
آنها دریافته‌اند
که خیابانها خالی‌اند
ماشینها خاموشند
و دکانها بسته‌اند.
پس برای شور
از شهر رفته‌اند.
مهراس!
جای آنها را
کرکسها نخواهند گرفت.
        پنجم آوریل دوهزار‌و‌بیست

۱۳۹۹ فروردین ۱۷, یکشنبه

«در ستایش آموختن»: برتولت برشت

«در ستایش آموختن»

برتولت برشت
یاد بگیر ساده ترین چیزها را
برای آنان که بخواهند یاد بگیرند
هرگز دیر نیست
الفبا را یاد بگیر، کافی نیست، اما
آن را یاد بگیر، مگذار دلسردت کنند
دست به کار شو، تو همه چیز را
باید بدانی
تو باید رهبری را به دست گیری
ای آن که در تبعیدی، یاد بگیر
ای آن که در زندانی، یاد بگیر
ای زنی که در خانه نشسته ای، یاد بگیر
ای انسان شصت ساله، یاد بگیر
تو باید رهبری را به دست گیری
ای آن که بیخانمانی، در پی درس و مدرسه باش
ای آن که از سرما میلرزی، چیزی بیاموز
ای آن که گرسنگی میکشی، کتابی به دست گیر
این خود سلاحی است
تو باید رهبری را به دست گیری
ای دوست، از پرسیدن شرم مکن
مگذار که با زور پذیرنده ات کنند
خود به دنبالش بگرد
آن چه را که خود نیاموخته ای
انکار کن که نمیدانی
صورتحسابت را خودت جمع بزن
این تویی که باید بپردازیاش
روی هر رقمی انگشت بگذار
و بپرس این برای چیست؟
تو باید رهبری را به دست گیری
Ali Dehghan

https://www.facebook.com/groups/281626906036372/permalink/569754027223657

۱۳۹۹ فروردین ۱۴, پنجشنبه

در انتظار نوبت خود(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

در انتظار نوبت خود



 مجید نفیسی
پس از دو هفته خانه‌نشینی
سپیده‌دم دوباره به خیابان می‌روم
برای پله‌نوردی.
پلکان را تخته کرده‌اند
هیچ کس در خیابان نیست
و تنها باد با برگها حرف میزند.
آن سال را بیاد می‌آورم که در تهران
رفقایم یک‌به‌یک به خاک افتادند
و بی‌هیچ سنگ‌گوری خاک شدند
در گورستان کافران.
یکم صادق بود
که لبخندی دلنشین داشت.
با عزت سر خاکش رفتم.
دوم عزت بود
که چشمهایی پرشور داشت.
با حسین سر خاکش رفتم.
سوم حسین بود
که دستهایی توانا داشت.
دیگر سر هیچ خاکی نرفتم
از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر گریختم
و سرانجام از مرز گذشتم.
اما اینک ازین ویروس جهانگیر
به کجا می‌توانم گریخت؟
این بار باید در خانه بمانم
و نوبت خود را انتظار بکشم.
        بیست‌و‌نهم مارس دوهزار‌و‌بیست 
***

Waiting for My Turn

        By Majid Naficy

After two weeks of staying at home
I go at dawn to the street again
For stair-climbing.
The stairway has been boarded up.
There is no one on the street
And only the wind talks with leaves.
I remember that year when in Tehran
My comrades were shot one by one
And buried without any gravestones
In the Cemetery of the Infidels.
First was Sadeq,
Who had a charming smile.
I visited his grave with Ezzat.
Second was Ezzat,
Who had passionate eyes.
I visited her grave with Hossein.
Third was Hossein,
Who had strong hands.
I visited no other graves,
Escaped from one house to another
And finally crossed the border.
But now where can I escape
From this world-wide pandemic?
This time I must stay home
And wait for my turn.

        March 29, 2020    
https://iroon.com/irtn/blog/15123/waiting-for-my-turn/

۱۳۹۹ فروردین ۷, پنجشنبه

امید(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

امید


 مجید نفیسی
امیلی دیکنسون "امید" را
پرنده‌ای می‌خوانَد
که در جان او آشیان دارد
و بی‌آنکه از او دانه‌ای بخواهد
پیوسته آواز می‌خواند.
من آن را چون جیرجیرکی دیدم
که در خوابهای کودکیم ظاهر شد،
در شعرهای نوجوانیم بالید
و در هیاهوی یک انقلاب گم‌شد.
امروز در تبعید تنها مانده‌ام
اما هنوز هم
وقتی که به ایوان می‌روم
تا به تنها گلدان خانه‌ام آب دهم
آوای جیرجیرکی را می‌شنوم
که از پشت خیزرانهای همسایه
مرا به سوی خویش می‌خواند.

سوم نوامبر دوهزار‌و‌دوازده