۱۳۹۸ خرداد ۲۵, شنبه

«کلمات نجات»: «ارنستو چه گوارا »

از امروز گفتن وُ
برای مردم سرودن
دشوار است،
و ما می‌خواهیم
از امروز و از اندوهِ آدمی بگوییم
و غفلتی عظیم
که آزادی را از شما ربوده است.

«کلمات نجات» 

می‌توانستم شاعری باشم
ولگردِ قمارخانه‌های بوینس آیرس
… مَحفِل نشینِ خواب و زن و امضاء وُ
اعتیاد.
نوحه سرایِ گذشته‌های مُرده
گذشته‌های دور
گذشته‌های گیج.
اما تا کی… ؟
از امروز گفتن وُ
برای مردم سرودن
دشوار است،
و ما می‌خواهیم
از امروز و از اندوهِ آدمی بگوییم
و غفلتی عظیم
که آزادی را از شما ربوده است.
می‌توانستم شاعری باشم
بی درد، پُرافاده، خودپسند،
پرده‌بردارِ پتیارگانی
که بر ستمدیدگانِ ترس خورده
حکومت می‌کنند.
می‌دانم!
گلوله را با کلمه می‌نویسند،
اما وقتی که از کلمات
شَقی‌ترین گلوله‌ها را می‌سازند،
چاره چریکی چون من چیست؟
کلمات
راهگشایِ آگاهیِ آدمی‌ست
و ما نیز
سرانجام
بر سرِ معنایِ زندگی متحد خواهیم شد:
کلمه، کلمه نجات!
مردم
ترانه‌ای از این دست می‌طلبند.


«ارنستو چه گوارا »/سیروس کار فیس بوک
تولد انقلابی‌ترین انسان تاریخ
عکس ‏‎Syrus Kar‎‏

۱۳۹۸ خرداد ۲۴, جمعه

خط سرخ زندان فشافویه: فرح نوتاش

 


خط سرخ زندان فشافویه

فرح نوتاش

در زندان فشافویه ... آب نبود
بهداشت نبود ...
حرمت به جان و تن انسان زندانی نبود
هرچه بود... ناروا بود
لیچار و تجاوز بود... چاقو بود

همه درد ها بی درمان 
فتنه ها جان خراش و پیوسته... بی امان
که می ریخت بی دریغ
بر صفحۀ ایستای زمان

و نعرۀ  زندانی ... 
زیر ضربات چاقوی قاتلان با وعدۀ آزادی
نه شباهتی به ناله داشت و نه درد
فقط... فریاد غریبانۀ ملتی بود جان به لب
و صدای انفجار هزاران هزار زخم عمیق
 نانوشته تا اکنون ...
ونا گفته خواهد ماند تا به ابد
 که ممتد بیرون می زد... از گلوگاه جان
و در اوج قدرت می چرخاند
با سرعتی بی مانند و فنری... گردونۀ ایستای زمان
تغییر می داد و ... خود عین تغیر بود و بیداری

خلاصه می شد سرکوب ملتی
با وحشیانه ترین طرفند
در ولع ضرباتی تند و بی وقفه
بر پیکر و شاهرگ وقلب جوان

و طپش تند خون... خون....خون...بود و فوران
از فرود سی و هفت ضربۀ چاقو
که می کشید با خشم و خروش
 سی و هفت خط سرخ جداگر ملت و ملا
بر خاک هزاران هزار سالۀ ایران
پیر و خونین ... از فتنه های سیاه سلطه گران
همه خواهان ...
 قاتلان و دزدان
با حجاب سیاه  استعمار
در مکتب انگلیس خوانده فتنه...
جمیع ملایان


فرح نوتاش
وین    14 .06. 2019
 کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

۱۳۹۸ خرداد ۱۵, چهارشنبه

مساعده: سیامک م.

خبر کوتاهی خواندم که:
 " یک کارگر کارخانه آجر دهدشت با 8 سال سابقه کار بدلیل درخواست مساعده از کار اخراج شد."
سال ها پیش با اقتباس از شعری از محمد عاصمی (شرنگ) در شرح حال یک هنرپیشه، شعری در شرح حال یک کارگر به نام "مساعده" سرودم. به جاست که آن را تقدیم این کارگر رنجدیده کنم
سیامک م.

مساعده

همه رفتند،
جز، سعید هیچکس نماند،
کارگری نماند،
او ماند با دلی که ز اندوه زندگی در هم فشرده.
دست خود را شست، تا رنگ خویش گیرد
لباس کارش را انداخت روی میز
تنها لباس مندرس رنگ رفته ای پوشید بر تنش.
  • مهدی! رئیس هستش؟
فراش کارخانه، جارو ز دست خویش کناری نهاد و گفت:
  • اون از ظهری رفتش،
اون که مثل من و تو اضافه کاری نداره!
  • ولی، قول داده بود امشب به من مسا...عده!
سخنش ناتمام ماند،
آهسته از کارخانه بیرون آمد.
"در آسمان،
هزاران فانوس پر فروغ،
چشمک زنان و شوخ ...
با چیرگی به پردۀ شب چنگ می زدند،
رامشگران باد می کوفتند
پای بر چهرۀ کارگری خسته
کز راه می گذشت
آرام و بی شتاب،
اندوهناک و غمزده
در گوش خود داشت
تنها طنین صدای:
مساعده، مساعده، مساعده ...
  • خاموش! خاموش!
زنگ دلم نمی بَرد آن وعده های پوچ،
آن وعده ها، آن حرف ها
برای زن و بچه هام نان نمی شود.

  • وقتی به کارخانه پای می گذارم،
از نیروی بازویم،
در پرتو افکارم،
و به یاری تجربه ام،
همه چیز می سازم.
تنها مائیم که سازندۀ جهانیم
با دست های ما همه چیز ساخته می شود
با فکر ما همه چیز بوجود می آید
اما در آن میان که چون میوه ای پرآب
ما عصارۀ جان خود،
در ره تولید می دهیم،
کی در ورای درد و رنج ما
عمق فقر را
و ابعاد تهی دستی را
می بیند آشکار؟

  • فردا، فردا باز رنج نداری ست یار من
دستی تهی،
دستی ز غم انباشته و پریش
شرمنده در برابر چشمان همسرم،
در پیش بچه هام.
این وضع برجا و ماندنی ست
تا نیروی کار من
تا حاصل رنج من
بازیچۀ طلاست،
 این رنج پا به جاست!

از دور می شکافت
سیاهی شب پرفسانه را
آواز کوچه گرد:
"رنجبرا، زحمت و کار از تو است،
مفت خوری می بردت مزد دست،
ساکت و آسوده نباید نشست!"

در سکوت سیاه شب
می رفت سوی خانه سعید
با شوق و با امید
می خواند زیر لب:
"ساکت و آسوده نباید نشست"
سیامک م.

۱۳۹۸ خرداد ۹, پنجشنبه

توفان: توفان: م. نوید

ما به آنها گفتیم:
جنگ ، تزویر شماست،
زهر درکاسه ی خلق،
رسم دیرین شماست!

  توفان

م - نوید
ما به آنها گفتیم:
جنگ ، تزویر شماست،
زهر درکاسه ی خلق،
رسم دیرین شماست!
سر شوریده ی ما را که بریدند،
گمان می کردند،
که شبی گشت دراز،
سبزه از خاک نمی روید باز!
و نمی دانستند،
سرو سبزی که دراندیشه ی ماست،
باز می روید و باز،
رو درآئینه ی دلها دارد،
ریشه درخاک توانا دارد!
ما به آنها گفتیم:
خانه برخاکستر،
گنج از رنج خلایق بردن،
سر خوبان بر دار،
این فرومایگی، آئینه ی آئین شماست!
دست روشنگر ما را که بریدند،
گمان می کردند،
سرو برخاک افتاد!
و نمی دانستند،
بستر سبز زمین خانه ی ماست،
ریشه در خاک نشاندیم و زمان سنگر ماست!
ما به آنها گفتیم:
که سپنج قدرت،
گر به خون می جویید،
خلق دریاست و طوفان در راه!
چشم ما را بستند،
گل سرب از دل ما رویاندند،
به امیدی که نپائیم دراز!
و نمی دانستند،
سر ما،
دانه ی سبزی است که می روید باز!
ما به آنها گفتیم:
بذر باد است که کشتید براین خاک کهن،
داس اگر دست شماست،
خرمنی نیست،
ثمر، توفان است!...
م - نوید

به نقل از نامه مردم، شماره 903، 20 شهریور ماه 1391

شدم گمراه و سرگردان: سیمین بهبهانی


 «سیمین بهبهانی»

شدم گمراه و سرگردان،
میان این همه ادیان
میان این تعصب ها، 
میان جنگ مذهب ها!

یکی افکار زرتشتی،
یکی افکار بودایی
یکی پیغمبرش مانی،
یکی دینش مسلمانی
یکی در فکر تورات است،
یکی هم هست نصرانی!
هزاران دین و مذهب هست،
در این دنیای انسانی ...
خدا، یکی... ولی... اما... هزاران فکر روحانی ....
رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم
تعصب چیست در مذهب؟!
مگر نه این که انسانیم؟!
اگر روح خدا در ماست...
خدا گر مفرد و تنهاست ....
ستیز پس برای چیست؟!
برای خود پرستی هاست..
من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
از آن جشنی که اعضای تنم دارند،
خوشحالم ولی،
از اختلافِ مغز و دل با ریش می ترسم
هراسم ، جنگ بینِ
شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندنِ
اندیشه در آتیش می ترسم
تنم آزاد؛ اما،
اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاقِ
افکار تهی بر خویش می ترسم..!!
کلام آخر این شعر
یک جمله و دیگر هیچ
که هم از نیش و میش و ریش
وهم از خویش میترسم........!!!
برگرفته از فیس بوک:
نيما نامدار
 

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

دیدار ماه (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی


دیدار ماه



 مجید نفیسی
گاهی با ماه دیدار می‌کنیم
و آنگاه از یاد می‌بریم
که آن بالا نشسته است
و به ما می‌نگرد.
پانزده‌ساله بودم که ماه را
در شنزارهای بیابانک یافتم.
از نائین به جندق می‌رفتم
نشسته با کارگری پشت وانت بار
و اولین سیگار خود را می‌کشیدم.
در مهتاب هر تل شنی
به غولی خفته می‌مانست.
او از کار در معدنِ نخلک می‌گفت
و من می‌خواستم کارگر معدن شوم
تا چون ونسان ون‌گوگ از دل خاک
زر سرخ خود را بیرون کشم.
سالها بعد دوباره ماه را یافتم.
داشتیم با بلدهای کرد
از پشت پاسگاه مرزی می‌گذشتیم
تا خود را به شهرِ وان در ترکیه برسانیم
که ناگهان قرص درشت ماه نمایان شد.
فریاد زدم: ای ماه!
تو نشانِ آزادی منی
و ترانه‌ی ماه بلند را خواندم
که مادرم برای ما می‌خواند.
می‌رفتیم تا آزاد بمانیم
و در شهرهای اروپا و آمریکا
طرحی نو در‌اندازیم.
دیشب ماه را بار دیگر دیدم.
از جزیره‌ی کاتالینا بازمی‌گشتیم.
با پسر پانزده‌ساله‌ام آزاد
به عرشه‌ی کشتی رفتم
برای تماشای نهنگها
ولی بجز عکس ماه در آب
چیز دیگری ندیدیم.
ناگاه به یاد پدرم افتادم
که می‌گفت یک شب در چارده‌سالگی
هنگام بازگشت از گورستانِ تخت پولاد
افسونِ ماه او را می‌گیرد
و ابدیت بر جانش می‌نشیند.
آنگاه پسرم به خوابگاه بازگشت
و مرا بر عرشه تنها گذاشت.
ماه تنها رابطی بود
که می‌توانست پاره‌های زندگی مرا
به یکدیگر پیوند دهد.
مجید نفیسی
نهم اوت دوهزار‌و‌سه 
http://iroon.com/irtn/blog/13887/visiting-the-moon/

 ***

Visiting the Moon


Visiting the Moon


Sometimes we visit the moon
And then forget
It’s sitting up there
Watching us.
I was fifteen years old
When I found the moon in the Biabanak sand dunes.
I was traveling from Nain to Jandaq
Sitting at the back of a pickup with a worker
And smoking my first cigarette.
Every sand hill in the moonlight
Looked like a sleeping ghoul.
The worker spoke of working in the Nakhlak Mine
And I wanted to become a miner
So as did Vincent Van Gogh
I could take out my red gold
From the heart of the earth.
Years later I found the moon again.
We were passing from behind the border patrol checkpoint
Alongside Kurdish guides
To reach the city of Van in Turkey
When suddenly the big disk of the moon appeared.
I shouted: “Oh, moon!
You are the sign of my freedom”
And sang the song of “High Moon”
Which my mother used to sing.
We were leaving to remain free
And find a new vision
In the cities of Europe and America.
Last night I saw the moon again.
We were returning from Catalina Island.
With my fifteen-year-old son Azad
I went to the deck
To watch whales
But we saw nothing
Except the reflection of the moon in the water.
Suddenly I remembered my father
Telling us that at age fourteen
While returning from Takht Pulad Cemetery in Isfahan
He had been taken by the magic of the moon
And infinity had touched his soul.
Then my son returned to the cabin
Leaving me alone on the deck.
The moon was the only link
Bringing together
The pieces of my life.
Majid Naficy
August 9, 2003 

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

مرا فریاد کن!: ی. صفایی

با من در کارخانه
یا در کف خیابان‌ها
باش و فریاد بزن
من یک کارگرم
تولیدگر ثروت جهان
من یک کارگرم
مرا فریاد کن!

مرا فریاد کن!

ی. صفایی
فریادم را
چه فرقی می‌کند
که با شعر بسرایی
یا زجر کشیدن و درد‌هایم را
در نثر بیان کنی!
من کارگرم
با دستانی پینه بسته
و پیشانی چین خورده‌ی مملو از عرق
می‌خواهی درباره‌ی من
چه بنویسی یا چه بگویی؟!
حقوقم را ماه‌هاست پرداخت نکرده‌اند
زنم بیمار است
بچه‌هایم گرسنه
آیا گرسنگی را می‌توان نوشت
یا می‌خواهی نان بر سفره‌ی ما نقاشی کنی؟!
برای من چه فرقی می‌کند
شعر و نوشته‌هایت
زبان دردهای من باشد
و حتا فریاد را روی کاغذ بکشی!
اما من
در کارخانه فریاد کشیدم
و فریادم صدای مهیب کارخانه را گم کرد
و سپس در کف خیابان ضجه کشیدم
نه!
من ضجه نمی‌زنم
من کف خیابان را فرامی‌خوانم
تا باهم فریاد بکشیم
با تو هستم
آیا می‌خواهی کتاب‌هایت را
یا شعر و نوشته‌هایت را
به خیابان‌ها بفروشی؟!
یا برمی‌خیزی و چون من
دست در دستانم مرا فریاد می‌زنی
یا هنوز می‌خواهی
در کنفرانس‌ها و سمینارها
پز کارگری بدهی
و یا سالی یک بار
برایم بزرگداشت بگیری؟!
من یک کارگرم
خسته از خستگی‌های زندگی
من یک کارگرم
خسته از همه‌ی پزهای روشنفکرانه‌ی تو
چه می‌گویید در نشست‌ها و جلسه‌ها
که من نمی‌شنوم!
آیا مرا فریاد می‌زنید
آیا کنفرانس‌های پشت درهای بسته
دردی از زندگی من برداشته است؟
آیا زنان کارگر را تاکنون دریافته‌اید؟
چه می‌خواهید و چه می‌گویید
که من نمی‌شنوم!
برخیزید و کنفرانس‌های تکراری را
بر هم زنید
با من باشید
و فریادم باشید
نه بر صفحه‌ی کاغذ
با من در کارخانه
با من در کف خیابان
و تا سفره‌ی خانه‌ی ما با من باشید
با من فریاد زنید!
ماه‌هاست حقوقم را پرداخت نکرده‌اند
دستانم پینه بسته است
پیشانی‌ام عرق کرده است
پاهایم دیگر یارای رفتن ندارند
امشب که رفتم خانه
سفره خالی بود
زنم کز کرده بود
بچه‌ها خوابیده بودند
چگونه می‌خواهی
در کنفرانس‌ها و سمینارها و نشست‌ها
مرا فریاد کنی؟!
با من در کارخانه
یا در کف خیابان‌ها
باش و فریاد بزن
من یک کارگرم
تولیدگر ثروت جهان
من یک کارگرم
مرا فریاد کن!

ی. صفایی

به مناسبت روز جهانی کارگر
اول ماه می 2019
یازدهم اردیبهشت 1398

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

در ماه مه: حسن حسام

در ماه مه

 حسن حسام

در ماه مه 

شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی¬جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
بعد از گذار سال‌های فراوانِ بادپا
فریادشان هنوز
بر گِرد خاک
می‌پیچد:
کارگران جهان
متحد شوید
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
آواز کُشتگان شیکاگو
بر طاق سُربیِ این خاک‌دانِ سبز
پیچان است:
سرتاسر جهان را
میدان رزم می‌سازیم
جنگی که بردگان
بنیاد کرده‌اند
به طغیان
یک سو ستم‌گران
یک سو ستم‌کشان
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
ای جانِ اعتراضِ جهان
اردوی رنج و کار
عیدِ شما،
در قتل‌گاه‌تان بنیاد گشته است
خورشیدِ بی‌غروبید
شب‌گیر می‌شوید
با اتحادتان
تقدیر می‌شوید
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
هر گوشه‌ی جهان
یک‌دست و یک‌صدا
آزاده و رها
پیچد به بام و بَر
آوازِ کارگر:
تقسیمِ عادلانه‌ی ثروت
مزدی مساویِ زحمت
شور و شرار این آواز
ناقوس زندگانیِ کار است
و دیو استثمار
لرزان از این شعار است
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
این اختاپوسِ صد سر
طاعون کارگر
زالوی رنجبر
تا هست در جهان،
رنجِ شما زیاد
کارِ شما به باد!
یک‌سو شما
و دست‌های پُر از خالی
یک‌سوی سارقان،
با ارتش و حکومت و زندان
جنگی است نابرابر
اما،
جنگی است ناگزیر
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
عیدِ شما
مثال پرچم‌تان سرخ است
و شادی از دلِ خون می‌زند برون
تا بِشکُفد جهان
و سفره‌های خالی
پُرگردد
از نان و عشق و شادی
و شوق‌وشور و آزادی
تا این جهانِ کهنه بمیرد،
و بَرکَنیم پاک
ناپاک را از عرصه‌ی زمین،
کارگران
به‌پیش!
شیکاگو
شیکاگو
در ماهِ مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
آوازِ کُشتگان
پیچان است
بر طاق این رواق زَبرجد
و چون کبوتر و قُمری
پَر باز می‌کند
پرواز می‌کند
به زمین و زمانه‌ها:
ای نوگل شکفته‌ی شاداب
هفده بهار داری و پیری
از زندگانیِ خود سیری
آخر چه رفته است که شادی
گُم‌گشته در نگاهِ ملولت؟
آن خون که می‌شکُفت
بر گونه‌ی جوانت، کو؟
در این میانه کجا رفت
آن نوگلِ شکفته‌ی شاداب؟
آن شوق و آن جوانی
پنهان شده‌ست،
در سینه‌ریز دختر ارباب
و گونه‌های ملتهبِ سرخش
این خونِ توست که جاری‌ست
در قلب او که می‌زند این‌سان شاد
از دست سارقان
آن روزگار رفته
به چنگ آر
با خشمِ بی‌شمار
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
فریاد کُشتکان شیکاگو
پیچد به بام و بَر
پیچد به‌هر گذر:
ای کارگر!
این مار هفت سر
با وعده و توانش
و خیره‌سر زبانش
در گیرودار چاره
که افسون کند ترا
آن‌گه که راه بستی
برکوره‌ راهِ سازش
روباهِ پیر،
یک‌سره تغییر می‌کند!
نابودی ترا او
تدبیر می‌کند
جرم تو چیست؟
جرمِ تو در شعارِ تو جاری‌ست:
تقسیم عادلانه ثروت
مزدی مساوی زحمت
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچمِ خونین در اهتزاز
فریاد کُشتگان شیکاگو
مثل بهار
در هر بهار می‌آید:
نیروی رنج و کار!
عید شما در قتل‌گاه‌تان
بنیاد گشته است
پیکارتان مداوم
همواره جمع شما جمع
هرگز مباد
یکی‌تان کم
کارگران
به‌پیش!

21/04/1979
رشت

باز پخش :از کتاب شعر این جا یرقص (دفتر دوم : شعر های خیابانی )
این منظومه در اردیبهشت پنجاه‌وهشت در شهر رشت سروده شده. تنها سالی که پس از انقلاب شکست‌ خورده، هنوز قدرت دوگانه در صحنه مسلط بود. در این سال کارگران و کمونیست‌ها موفق شدند با شعارها و مطالبات و پرچم‌های‌شان، راه‌پیمایی با شکوهی را از دبیرستان شاهپور رشت تا مرکز شهر (میدان شهرداری) در روزی درخشان و آفتابی برگزار کنند. این سروده پس از چندین بار چاپ، با تغییراتی در این‌جا باز نشر می‌شود.
در همین شعر: تقسیمِ عادلانه‌ی ثروت/ مزدی مساویِ زحمت، بازتاب آمال‌های جنبشی معین در آن روزگار است؛ و نه جای‌گزین شعار سلب‌ مالکیت از سلب ‌مالکیت‌کنندگان و لغو کارمزدی.
 
http://gozareshgar.com/10.html?&tx_ttnews[tt_news]=37748&tx_ttnews[backPid]=23&cHash=b74f81f04f3337c6c8bfb97a3ec1f5cb

۱۳۹۸ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

قهرمانان روستای دهلاویۀ اهواز(بفارسی و انگلیسی): فرح نوتاش



قهرمانان روستای دهلاویۀ اهواز

بیست و دوم فروردین
لرزید قلب زمین ... با تأثر واشک
و به احترام سد انسانی دهلاویۀ اهواز
سر فرود آورد   
زمان ... به تنگ آمد نفس اش
از زیبایی این تهور و اوج گذشت
و کوبید...
مهر افتخار این قهرمانان جوان
بر پیشانی در حیرت تاریخ جهان
زنده باد جوانان روستای دهلاویۀ اهواز
در بیست ودومین روز فروردین
بجای شکوفه و بنفشه ... بر دامن سبز زاران وچمن
باز روان کرد دشمن ... سیلاب و گنداب بنیان کن  
از ابرهای مدام بارور و جابجا گشتۀ 
باران نه... شرشر آب پیوسته  
که هنوز می ریزد ... و سیلابش می کوبد خانه وپل
و می آلاید همه چیز در گل وشل
می روبد دارو ندار مردم تا کمر در سیل روان
و در پی اش می ماند  
رنج ... فقر بی پایان
و هزاران هزار کیلومتر... جاده های زیرورو... ویران
نه یک شهر و دو شهر
در سراسر ایران
اهرم آمریکا برای سلطه ... فاصله است
و نیازش ... ملل را به اعماق فقر و فلاکت راندن
زنده باد جوانان قهرمان روستای دهلاویۀ اهواز
دلاوران جوان دهلاویۀ اهواز
در هوای سرد... بی هر گونه وسیلۀ سد بند
پریدند با رشادت... درون یورش سیلاب
شانه بر شانه... پشت هم
بر پا کردند سدی تپنده... در برابر سیلاب
سینه های لخت ... و مملوازعشق انسانی
در برابر شلاق سرد و مهاجم سیلاب
تلاشی جان فرسا ... در بستن راه سلاح ویرانی
زنده باد قهرمانان جوان روستای دهلاویۀ اهواز
با تحسین و احترام ...
ثبت شد در تاریخ
و انعکاس گسترده یافت به جهان
تلاش پر افتخار این اساتید راستین مقاومت...
طلوع خورشید ناب شخصیت
و اوج زیبای تسلیم ناپذیری انسان
زنده باد جوانان قهرمان روستای دهلاویۀ اهواز

فرح نوتاش
وین 16 آپریل 2019 = 27 فروردین    
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com


 ***

The heroes of Dehlavieh village

On 22nd of Farvardin
Played upon the heart strings
Earth in tears and grief
bowed its head with respect
for the human dike of Dehlavieh             
the Time…became breathless for a while
for the beauty of this bravery
and the peak of this lenity
then stamped the prides of these heroes
on the astonished forehead of history
                                Long live the young men of Dehlavieh village

On 22 of Farvardin
rushed again… enemy’s torrent of sludge
instead of blossoming buds …and violets on meadows
from enemies seeding and replacing clouds
is nothing like rain…
constantly pouring water
and its torrent…
is ruining houses and bridges
and contaminates everything in stinking wallows
and sweeps and washes away
all belongings of the people... till chest in torrent
drowns farms and houses
breaks all the bridges
and leaves behind pain …misery
and endless poverty
hundreds of thousands of miles… upturned ruined roads
not…in one or two towns
but all over Iran
the US lever for domination
is protecting distance by…
pushing in poverty … every single nation
                              Long live the young heroes of Dehlavieh village

the young valiant men of Dehlavieh Village
in cold…where there were no facilities to make a dike
bravely jumped in the rush of the muddy torrent
and joined shoulder to shoulder…
stood tight behind each other
made a palpitating dike against the torrent
and put their bare…human loving chests
against the torrent’s cold roaring whips
                               Long live the young men of Dehlavieh village

with admiration and respect
the world widely reflected
and recorded the history
the exhausting efforts
of these true masters of resistance
this pure sunrise of personality
and of human refusal to surrender
Long live the young men of Dehlavieh village


Farah Notash
Vienna 16.04.2019        = 27th Farvardin
Poem book 8
www.farah-notash.com


* Dehlavieh is one of the villages of Ahvaz, a town in south west Iran.
*Farvardin is the first month of the Persian year.


۱۳۹۸ فروردین ۲۲, پنجشنبه

زنده باد جولیان آسانژ(بفارسی و انگلیسی): فرح نوتاش



زنده باد جولیان آسانژ










برای شرافت ... برخیزید
برای انسانیت برخیزید
از جولیان آسانژ حمایت کنید
و از عشق او به تمام انسان ها
حمایت کنید
او را دستگیر کرده اند
زیرا او ...
 جنایتهای جنگی آمریکا را
در ویکی لیکس اش ... افشا کرده است
مرگ بر آمریکا ...
و مرگ بر نوکران آمریکا
نوکرانی چون ... لنین مورنو
" بزرگترین خائن ...در تاریخ اکوآدور
و در تمام آمریکای جنوبی"
همانطوریکه رافائلو کورآ
پرزیدنت پیشین اکوادرو...
می گوید

فرح نوتاش


وین 11 آپریل 2019
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

***





Long live Julian Assange

Stand for honor…
and stand for humanity 
support Julian Assange …
and support his love for all humanity
he was arrested … as he revealed
US war crimes in his WikiLeaks.
down with the USA…
and down … with all US servants
like Lenin Moreno,
 “the greatest traitor…
in the history of Ecuador
 and south America”,
in the words of
 Rafael Correa
the former president of
Ecuador

Farah Notash
Vienna 11.04.2019
Book 8 
www.farah-notash.com



۱۳۹۸ فروردین ۲۱, چهارشنبه

پرنده که چنین زیبا می خواند: فریبا مرزبان

پرنده که چنین زیبا می خواند


فریبا مرزبان

پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
از «گلستانی» آمده
که گردن درختانش را زده اند
و جنگل هایش را ربوده اند.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
رودهایش به طغیان برخاسته اند
و سیلاب هایش
در «زاغه» بی صاحب مانده اند.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
که بیستون اش لرزید
و تیشه فرهادش را زلزله شکست.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
از نصف جهان آمده ست
که رودش «زاینده» بود
و گوهری شب چراغ
و زنجیره ی چشمان گوهر شناسان.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
از فراز گل زار شعر «شیراز»،
از چشم های خمار روییده در
گل و لای فلکه ساعت،
از مسیل های آب
در کوهها و کوه پایه ها آمده
که دیوار شده اند اینک.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
یادهای گل های شاهپسند را
در خود دارد
که ریشه کن شده اند؛
بلندای نخل هایش را زده اند.
و از «کارون» سدای شکستن سیل بندهایش
را می خواند که با «کرخه» و «دز»
هر چه دست دراز می کنند به هم نمی رسند؛
همه جا ویرانی ست و
ویرانی ست و
ویرانی.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را.

۱۳ بدر ۱۳۹۸ خورشیدی

۱۳۹۸ فروردین ۱۷, شنبه

در زیر یک چتر(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی


در زیر یک چتر
 Ø§ÛŒÙ† تصویر یک مشخصه آلت خالی دارد؛ نام فایل آن majid-nafisi-c1.jpg است
مرغابیها در یک آبگیر نمی‌گنجند
مرغان دریایی بر یک دیده‌بان
و من و تو
در زیر یک چتر.
با این همه، باران برابرانه می‌بارد
روی بوته‌های تمشک
رازیانه‌ها و گزنه‌ها
روی خلیجِ بی‌موج
راهِ دوچرخه و واژه‌های ما.
بگذار چتر را ببندیم
و زیر باران بشلنگیم
شاید باران ما را بشوید
و دلهایمان را
به‌یکدیگر نزدیکتر کند.

مجید نفیسی
اول آوریل دوهزار‌و‌نوزده


Under One Umbrella
 


The geese do not fit in one pond
The seagulls on one lookout
Nor you and I under one umbrella.

And yet, it rains equally
Over raspberry bushes,
Anis weed and poison oak,
Over the waveless bay,
The bike path, and our words.

Let us close this umbrella
And skip in the rain.
Perhaps it will wash us
And bring our hearts
Closer together.


Majid Naficy
April 1st, 2019

۱۳۹۷ اسفند ۲۱, سه‌شنبه

"دختر شورشی": برگردان ترانه ای از «جو هيل»- برگرفته از فیس بوک فریبا مرزبان

"دختر شورشی"



برگردان ترانه ای از «جو هيل»

در این جهان عجیبی که ما می‌شناسیم
زنان به گونه‌های مختلفی هستند
بعضی‌های شان در قصرهای باشکوه زندگی می‌کنند
و لباس‌های گران می‌پوشند
ملکه‌ها و شاهدخت‌ها نیز بسیارند
با جواهرات و الماس‌های درخشان،
اما ارجمندترین زنان، دختر شورشی است.
اوست دختر شورشی، دختر شورشی!
او از تبار کارگران است:‌ نیروی جهان
از جورجیا تا مانی، او برای من و تو می‌رزمد
آری، او در کنار تو با تمام جرات و غرورش است
او در همه جا در نابرابری به‌سر می‌برد
و من می‌بالم که در کنار او مبارزه کنم
آری، اگرچه دستانش از کار آبله بسته‌است
و لباس‌هایش چندان مناسب نیستند
اما برای طبقه خود، در سینه قلبی صادق و تپنده دارد
و کارفرمایان می‌دانند که نمی‌توانند او را تغییر دهند
پس باید در دفاع از کارگران جهان بمیرد
آری، ارجمندترین زنان دختر شورشی است.
از فیس بوک دوستان
https://www.youtube.com/watch…
برگرفته از فیس بوک فریبا مرزبان

۱۳۹۷ اسفند ۱۶, پنجشنبه

حجم فریاد زنان: ی. صفایی

من یک زنم
زنی که آزادی را زمزمه می‌کند
زنی ‌که رهایی را نجوا می‌کند
و این زمزمه و آن نجوا را
و خاک نمناک و آسمان تکیده‌ی آبی را
با هشت مارس
درهم می‌تنم و فریادها می‌سازم!

حجم فریاد زنان

ی. صفایی




من یک زنم بر فراز سكوی بلند تاريخ
عصیانم را در كتيبه‌ها و دست‌نوشته‌ها
حتا بر سكه‌ها بخوانيد
در هر پیچش تاریخ
به بردگی كشيده شدم
و آنگاه که شلاق بردگی بر تنم فرود می‌آمد
فريادم در سينه سينه‌ی این كره‌ی خاکی
ذره‌های موج مواج گشت!

من یک زنم
زنی طغیان زده در غوغای تاريخ
زنی ضجه‌زده در لابلای زخم‌های تاريخ
منم، من یک زنم
زنی كه فريادش را
در منشور كورش كبير فرياد زد
و رهایی‌اش را در كتيبه‌ها
و سنگ نبشته‌ها حکاکی كرد!

من یک زنم
زنی كه از اعماق تاريخ، همهمه‌ی رهایی سر داد
و اینک كه بپاخيزيدم و بپاخيزيديم
در تاريخ و در زمان به گلوله بسته شدم
هشت مارس را من آفريدم
تا تاریخ بشر را من بنویسم
در برابر چشمان تو
و در برابر مردانگی جهان
رویای رهایی را بر زمین آوردم!

من یک زنم
زنی كه با صدای گلوله‌ها
چادر بر سرم كردند
حجاب بر تنم كردند
زیر آوار هزاران پوشش اما
سر برآوردم و فريادم را
به جهانيان رساندم
من حجاب را در ناله‌های تاريخ
پاره پاره كردم!

من یک زنم
رها شده از بند آیه‌های تاریک و حقیر
من رهایی‌ام
و پاره می‌كنم
همه‌ی تارهای عنكبوت آيه‌های خدایی
كه مرا به بند كشيد
و با صدای آه كودكانم
رها شده از بند شامگاهانم
و رها شده از زنجیر روزگارانم!

من یک زنم
زنی که آزادی را زمزمه می‌کند
زنی ‌که رهایی را نجوا می‌کند
و این زمزمه و آن نجوا را
و خاک نمناک و آسمان تکیده‌ی آبی را
با هشت مارس
درهم می‌تنم و فریادها می‌سازم!

من یک زنم
بر فراز سكوی بلندای تاريخ
از اعماق دل برده‌فروشان
از روی نقش كتيبه‌ها
و در زير شلاق جلادان
هیاهویم
نگارش لوح كورش شد!

من یک زنم
رانده شده در ميان
روايت‌های دروغين مذهب
شكسته شده و گسسته شده
گاهی زنده به گور شده
اما فريادم
فرياد رهایی‌ام
قلب جهان را لرزانده است!

من یک زنم
رها شده در فراروی فوران زندگی
حجم فريادم
جنبش زنان امروز را درنوردیده است
و خون هزاران ساله‌‌ام
چهره‌ی تاريخ را گلگون كرده است
و اقیانوس و کهکشان را
حتا شرمسار کرده است!

من یک زنم
از زخم شمشير تا نوشيدن گلوله‌ها
تاریخ‌ساز قرون و فصل‌ها
تار و پود پارچه‌ها و ‌نساجی‌ها
اعتراض در میان شعله‌ها
عشق‌ها و کشته‌ها و پشته‌ها
خیابان‌ها و انقلاب‌ها
اشک‌ها و لبخندها
و من همچنان رهایی خویش را
و فریاد زنان جهان را
آواز ستارگان می‌سازم!

من یک زنم
صدای پرصدای بی‌صدایانم
صدای گریه‌های شبانه‌ی کودکانم
صدای شکستن تیغ جلادانم
صدای فریاد زنان اين جهانم
صدای مچاله شده‌ی زنان معتادم
و صدای كودكان كار و کودکان خیابانم!

من یک زنم
زنی كه ورق‌های تاريخ را پاره پاره می‌كند
زنی که تاریخ را گسسته می‌کند
زنی که جهان را زير و رو می‌کند
و فرياد می‌زند
منم، من یک زنم
به من نگاه كن
نه به زنانگی من
به من نگاه كن
كه چگونه زير دست و پای ستمگران
شعله می‌شوم و تاريخ را می‌بلعم
و فريادکنان شکوفه خواهم زد
زندگی را به خود هديه خواهم کرد
زیبایی را به جهان و طبیعت
و رهایی را به بشریت!

روز هشت مارس، روز جهانی زن،
روز رهایی زنان خجسته باد....!

ی. صفایی
7 مارس 2019