۱۳۹۸ مهر ۲۵, پنجشنبه

ترانه‌ی صلح- علیه تهاجم ترکیه به کردستان سوریه(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

علیه تهاجم ترکیه به کردستان سوریه

ترانه‌ی صلح



 مجید نفیسی
ای جنگ
تا چند دروازه‌های شهر مرا می‌کوبی؟
بگذار فریادی شوم
تا دیگر طنین کوبه‌های سنگین ترا نشنوم
فریادی بلندتر از غرش طیاره‌های جنگی
بر فراز شهر جنگزده
فریادی ژرفتر از ناله‌های مرگ
در دهان بی‌شرم خاک.
من مرد حماسه نیستم
تا در بوق دروغ پیشوایان تو بر‌دمم
رستم من سالهاست
که در چاه تنهایی خود مرده است.
من مرد غزلواره‌ام:
ترانه‌سرای صلح.
بگذار چنگی را که تو از چنگ این مردم ربوده‌ای
دوباره برگیرم
و از زخمهای جانکاه تو بسرایم
بگذار ترانه‌ی صلحی بسازم
رساتر از حماسه‌های دروغینت.
        سیزدهم آوریل هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌هشت

A Song for Peace


Against Turkish Invasion of Syrian Kurdistan

A Song for Peace
Majid Naficy

Oh, war!
How long do you knock
At the gates of my city?
Let me become a shouting voice
To silence the echo
Of your heavy fists.
A voice louder
Than the roar of the fighting planes
Over a city at war,
A voice deeper
Than the moaning of death
In the shameless mouth of earth.
I am not a man of epics
Who blows your lying leaders' horn.
For years my Rostam* has died
In his well of loneliness.
I am a man of lyrics,
A bard for peace.
Let me take again the harp
That you have stolen from these people
And sing about their painful wounds.
Let me compose a song for peace
Beyond your phony epics.

        April 13, 1988
*-A hero in Iranian mythology comparable to Hercules, thrown by his half-brother Shaghad into a well, where he dies.

۱۳۹۸ مهر ۱۳, شنبه

 کوفت باور و کلاه ملا: بهنام چنگائی

در همبستگی با جنبش جدائی دین از دولت، دادخواهی نوع انسانی و برابریجوئی مردمکار و زحمت و بویژه مسلمانان فریبخورده ی ایران، عراق، منطقه و جهان، و پشتیبانی از خواست و خیزش های این ملت ها، و آرزوی رهائی مردمان ملا و بلازده عراقی که اینک آنها هم علیه فسادها و چپاول های دکانداران دینی بپاخاسته اند!
  

 کوفت باور و کلاه ملا

بهنام چنگائی
+
از صلا و بلای کائنات
کوفت و کلک ملا می بارد.
همین حالا
بر سر سرخوردگان نینوا
آن بینوایان راه قدس
 و این پاکباختگان صحرای کربلا
 و بیاری الله
کلاه گشاد ملاها بر سر فردا می رود.
+
از زمین خونین خدا،
ترس و یاس می روید
در چهره شادی،
شورِ وحشتزده می موید
در دلِ بالای دار غنچه ها،
شوق های گلستانی با سوز می گریند.
شاخه های نرم مهرورزی با درد می نالند
و پیگیر
بالِ پرواز آرزوهای شان را می ریزند
رهروان روز هم
در کنج زندان های شب با رنج می پوسند.
بر لبان سروهای جوان خشکیده
خنده های بهاریان آماسیده  
ناز و راز دل های شان نیز،
 مسموم آیه ها و دعاهاست.
+
در آن آبی آسمان پگاهان
که طلوع اش به سرقت روباهان روحانی درآمد
زان پس، راهِ روشنائی
در کنج وعده های تاریک، برخون نشست
سر و دستِ سبز بهارانش، بارها درهم شکست
روانش،
در زیر کتل کبریائی دینسواران، در خشم انتقام برنهفت
جوششِ بیقرارِ جانِ عاشقانش، بسی بارها بالای دارها رقصیده است.
ای دریغا از
زندگان وازده و گزمگان بسیاری
ای شگفتا از
جلادان وامانده و گمراهِ نادانی
که در پی
شبگیرِ شیادی خداوارانند
آن زالوهای وادی ملا،
بیاری سروده های خدا
 درین جاریِ حرص و هراس
پیوسته و باهم
جای پای راه رهروان را با سوره ها می زدایند.
و آسمان تباران
نان و نوای بی کسان را به آسانی می ربایند.
درین شب بلند خدا،
 پرشده
 جام جان سرخورده ها ز ریا
سرریزشده
تن گرفتارِ بردگان ز سیل بلا
سنگین تر شده کول بار قحطی
با توهم بخدا.
+
درین سرای سیاه غم
درین بی کسی رسوا
بال امید و آرزو شکسته
کلبه ی همنوائی فروریخته
چشمه ی امیدبخش خشکیده
از مناره ها،
 انگل ملا بالا می کشد!
از مسجدها، روضه سراها و مرثیه خانه ها
کرم ملا بالامی رود!
+
در دشت باور و در دمن سقوط و در صحرای شبیخون
با غروب خرد و خورشید
شب، بی واهمه زور زائید
شبسواری بی مهابا حاکم شد
وبایِ ساری عبا پدیدار گشت
 در هرکوی و برزنِ هستی
 زنای عمامه برپاشد.
  و بازار آسمانی پرکار،
راستی را
 به گند ناراستان کشید.
تنه هستی
به داغ ِدروغ آلائید.
پژمرد
سیرت سنبل و سوسن و اقاقی ها.
اینک
 دل و دست تهی باور می پرسد!
کو خدا، کجاست نان و نوا؟
+
تباهی، قرن هاست،
در وحی بی ثباتِ ولائی
در هجومِ خردکُش موعظه های آسمانیِ خویش
ستاره های "راه نشانِ امید" را شکار کرده
به زیر خاکِ خام می کشاند
با نیرنگ و ننگ!
بر طاق نان و"افلاک بی پایه" کمین حکمت می گذارد
  و زنجیر زمینی باور را
بر دست و پای شقایق های "نرم تن" تنگ می بندد
اسیران نهی را شلاق می زند
باورمند پندهای کهکشانی را
دچار کمینِ روحسواران می کند
آنانیکه
 چوپان دشت سیاه شدند
بندگی را بنانهادند
و نادانی،
 برده وار بسان بره،
با پای خویش، بسوی کنام قدس ها و کربلاها رفت.
چندان نپائید که
پیامبران راستین راهِ نان و نوا
بنام و دام خدا
بدار قصاصِ قصابان زمینی
آویخته شدند
آرزوهای شیرین و سرخ شان ناگزیر
سربه دارِ حدِ خدا رفت
امیدهای جوان رنگین شان
بی کس و کار،
ویلان سراب آخرت گشت
و حیرتا
گوسفندان تشنه و تنگ نفس
همچنان
پی خدا می گردند.

بهنام چنگائی 13 مهر 1398

۱۳۹۸ مهر ۸, دوشنبه

شاهکاری از بانو سیمین بهبهانی

شاهکاری از بانو سیمین بهبهانی


ما امت بيچاره و در بند نمازيم،
دنبال خرافات و سوی قبله درازيم،
رفته است زِ ياد همگی ايزد دانا،
با سنگ سياهی همه در راز و نيازيم!!
از علم گذشتيم و زِ دانش ببريديم،
دنبال روايات عرب های حجازيم،
کشتند به کوفه عربی را به قساوت،
ما سينه زنان درتب و در سوز و گدازيم!!!
افتاده به چاهی عربی بدو تولد،
هر روز سر چاه بدنبال نيازيم!!
گويند حلال است زنا با زن کافر،
علاف حلاليت خوکيم و گرازيم!!!
محروم ز ديدار زن و صحبت آنيم،
با شير و شتر حال نمودن، مجازيم!
با صيغه و تزوير گرفتند نجابت،
ما درپی مهريه و عقديم و جهازيم!!
باطل شود "ارکان ديانت" همه با گ.وز! !
تقصير من و توست، چو ما منبع گازيم!!!
رفتن به خلا تابع فتوای امام است،
در مذهب ما، ما همگی گله غازيم!!!
از ياد ببرديم همه، غيرت و همت،
بيچاره و درمانده نذريم و نيازيم!!!
بردند همه ثروت ما را به چپاول،
ما امت فقريم و همه دست درازيم!!!
اين امت بيچاره اگر عقل و خرد داشت،
میشد که دوباره وطن از پايه بسازيم...

( اشتراک گذاری سهم هر ایرانی )

بیایید تاریخ ایران را بخوانیم �

� کانال نـــادر شـــاه �

۱۳۹۸ شهریور ۲۸, پنجشنبه

قتل مجدد کمون: اِ. گ. آروتیونوف- برگردان: ا. م. شیری

ما بی‌نیازیم از سخنان پر طمطراق.
حقیقت واقعیت خواهد یافت.
نسل‌ سپاسگزار امروزی،
همواره به یاد کمون خواهد بود.

قتل مجدد کمون

اِ. گ. آروتیونوف (E. G. Arutyunov)
http://www.sovross.ru/articles/1894/45780
برگردان: ا. م. شیری
https://eb1384.wordpress.com/2019/09/19
۲۸ شهریور- سنبله ١٣۹۸
۲٠ سپتامبر سال ١۹١۸، قتل بی‌رحمانه کمون دنیا، حتی جهان سرمایه‌داری را تکان داد.
در دوره حاکمیت اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در مرکز شهر باکو به افتخار آن میدانی ساخته شد و پیکر ۲۶ کمیسر در آنجا دفن گردید.
متعاقب آن، در همان میدان، مجموعۀ یادواره مشتمل بر تندیس‌های متعدد که توسط مجسمه‌ساز نامدار نامدار سرگئی مرکوراوف ساخته شد، نصب گردید.
اما در اوایل سالهای ۹٠، پس از تجزیه اتحاد شوروی، حاکمیت جدید برغم خواست کمونیست‌های محلی بنای یادبود و تاریخی میدان را برچید. محل دفن پیکر کمیسر‌ها برای من معلوم نیست. (هم اکنون یک توقف‌گاه خودرو در محل یادبود ۲۶ کمیسر باکو فعالیت می‌کند. هیئت تحریریه).
کمون
در آن روز پائیزی،
در صحرا،
در جایی در ۲٠۷ فرسنگی
در آتش نسوخته‌‌گان،
مصلوب نشدگان در انظار عمومی،
در هنگامه غروب،
مخفیانه تیرباران شدند.
شن‌های صحرای قره‌قوم به هوا برخاست.
باد خشک و سوزان نغمه «وداع» سر داد.
روح آنها
از تن پاره پاره‌شان به تیر زهرآگین،
در آسمان‌ها به پرواز درآمد.
کمون به قتل رسید!
اما شراره‌های درخشنده آن،
در هوای تاریک روشن آن روز،
مشعل آزادی و برادری را،
از آنجا، در قفقاز برافروخت.
دوباره پرچم آزادی به اهتزاز درآمد و
انسان فقیر به پا خاست.
صدای نعل پولادین اسبان بگوش رسید،
ارتش سرخ  می‌آید- سلام!
زمان بی‌حقوقی گذشت!
دورۀ حاکمیت خلق فرارسید!
و اخلاف گذشتگان،
در سایۀ حاکمیت جدید،
خواندن و نوشتن،
شهرسازی و راه‌سازی،
آموخت!
در آن میدان دنج،
در سایه خنک درختان سرو،
همچو یک قلعه،
به افتخار کمون سرفراز،
یادواره بر پا شد.
آنجا، مکانی مقدس بود،
و مشعل جاوید در مقابل آن روشن!
جوانان در آستانۀ جشن عروسی،
دسته‌های گل به پای آن نثار می‌کردند.
اما ابر تیره نکبت،
آسمان میهن را فراگرفت،
و ستونی با شماره پنج از داخل،
راه تنفس آن را بست و خورد.
و هنگامی که میهن را مثله کردند،
همه انواع خائنان،
برگۀ عضویت خود را به کام آتش سپردند.
تمامی آرمان‌ها مدفون گردید!
تهمت و افترا به تخت نشست.
نقاب از چهره‌ها فروافتاد!
و خرابکاران یادواره را برچیدند.
مقبره‍‌های بتونی را در هم کوبیدند و
بقایای اجساد را تکه پاره نمودند.
آن کشته‌ها را،
مدیونان آن‌ها،
دگر باره کشتند.
همان آهنگ غم‌انگیز،
که باد صحرایی
در آن روز پائیزی،
در آنجا، در ۲٠۷ فرسنگی،
زمزمه می‌کرد،
هنوز بگوش می‌رسد.
ما بی‌نیازیم از سخنان پر طمطراق.
حقیقت واقعیت خواهد یافت.
نسل‌ سپاسگزار امروزی،
همواره به یاد کمون خواهد بود.

۱۳۹۸ شهریور ۲۲, جمعه

هفده کتاب از مجید نفیسی در ادبیات آنلاین‬


هفده کتاب از مجید نفیسی در  ادبیات آنلاین‬

 
 
باشگاه ادبیات:
در پوست ببر
مجموعۀ شعر-1348
https://yadi.sk/i/O_KJc5X_uF5qpg
راز کلمه‌ها
قصۀ کودکان-1349
https://yadi.sk/i/GFw8UcXU_D-k-g
شعر به عنوان یک ساخت
نقد ادبی-1349
https://yadi.sk/i/6t2sSBCWs20m2w
پس از خاموشی
111 شعر-1364
https://yadi.sk/i/m28dV9pzDm_mFA
اندوه مرز
مجموعه شعر – 1368
https://yadi.sk/i/ZSzA2-3iCkzgPg
شعرهای ونیسی
مجموعۀ شعر-1370
https://yadi.sk/i/9wXFDb97c6atQw
در جستجوی شادی
در نقد فرهنگ مرگ پرستی و مردسالاری در ایران-1370
https://yadi.sk/i/8UZnWuu10Umk8g
مدرنیسم و ایدئولوژی در ادبیات فارسی: بازگشت به طبیعت در شعر نیما یوشیج
رسالۀ دکترا-1375
به زبان انگلیسی
Modernism and Ideology in Persian Literature
A Return to Nature in the Poetry of Nima Yushij
Majid Naficy
https://yadi.sk/i/EY-_d1687d42DA
پدر و پسر
مجموعۀ شعر-1378
https://yadi.sk/i/GUP4k5_V2wPdCw
پدر و پسر
مجموعۀ شعر-1378
به زبان انگلیسی
Father & Son
Majid Naficy
https://yadi.sk/i/MfUopcYELTeAAw
کفش‌های گل آلود
مجموعۀ شعر-1378
به زبان انگلیسی
Muddy Shoes
Majid Naficy
https://yadi.sk/i/iuxuD9JZgDxcrg
شعر و سیاست
و بیست و چهار مقالۀ دیگر-1378
https://yadi.sk/i/s7VUrgtLQrVvig
سرگذشت یک عشق
دوازده شعر پیوسته-1378
https://yadi.sk/i/jQlI3h62cZ-myA
بهترین‌های نیما
1379
گزینش، ویرایش و پیش گفتار از مجید نفیسی
https://yadi.sk/i/4uP_VaTGyVgG8g
آهوان سم‌کوب
برگزیدۀ اشعار-1382
https://yadi.sk/i/AR-WE5HxbfmckQ
گنج عزت
شعر و نثر-1394
https://yadi.sk/i/seZuU05jlu1ZUw
من خود ایران هستم
و سی و پنج مقالۀ دیگر-1398
https://yadi.sk/i/f1qXGPPfkL3h
https://iroon.com/irtn/link/43962/

۱۳۹۸ شهریور ۱۷, یکشنبه

«نگاه دور تو»(بفارسی و انگلیسی): شعرهایی از: زهره مهرجو

«نگاه دور تو»

شعرهایی از: زهره مهرجو


«شهاب»

ستاره ای در آسمان شب پدیدار می شود
فضا را سراسر، موجی گیرا می پوشاند.

ستاره با حرکات سریع خود، بازیگوشانه بر بوم آسمان
رنگ های روشن نقش می زند،
زمین در سکوتی عمیق به صحنه خیره می شود:

آه، این حجم درخشان زیبایی...
با اینهمه، ذرّه ای ناچیز
در آسمان بی انتها!


Shooting Star

A star appears in the night sky…
a wave of magnetism fills the air.

It playfully strokes bright paint
on the sky canvas, with its rapid moves…
The earth stares at the scene, in deep silence:

– Uh, this sparkling mass of beauty…
Yet, a tiny particle
in the immense sky!


سپیده دم

سپیده دم
کی از راه می رسی..؟
در انتظار بازگشت شکوهمندت
ساعات به ذهن جاودانه می نمایند.

در این شب بی پایان
که سایه زمین، همچون بالهای عظیم کندوری*
سراسر آسمان را پوشانده،
ستارگان از هر زمان تابناک تر اند
و بدانسان، رؤیاها و گرایشات ما برای تغییر
تداوم می یابند...

پس ما همچنان تو را خواهیم جُست...
و در سیاهی و باران و باد
تو را فرا خواهیم خواند:

سپیده دم، سرانجام کی می آیی؟
چه هنگام چوب سحرآمیزت
بر ما رنگ های قوس و قزح را
 باز خواهد افشاند..؟

*  Condorکرکس امریکایی، بزرگترین پرنده شناخته شده در جهان


Aurora

Aurora…
When will you arrive?
The hours seem everlasting
awaiting your glorious return.

In this endless night
that the sky’s entirety is covered by the earth-shadow…
As though, by the immense wings of a Condor;
The stars are more radiant than ever…
and thus, our dreams and desires for change
go on…

So, we shall keep on searching…
in the darkness
in the rain, and
in the wind…
we shall call your name:

– Aurora, Aurora…
When will you lastly, arrive?
When will your magic wand
cast the colours of rainbow
upon us, once again..?


«نگاه دور تو»

آسیاب روز از چرخش باز ایستاده
هوا سنگین و خاکستری ست،
کودکان از بازی کردن دست کشیده اند
آتش این سوی و آن سو
بر زمین گسترده...

کرکس ها از راه می رسند،
قدم ها گویی که در سایه ها محو می شوند
صداها، در جار و جنجال بالا
گم می گردند،

فردا چه بعید به نظر می رسد...

چشمان من
در جستجوی اثری از نور
نگاه دور تو را
همچنان دنبال می کند!


Your distant gaze

The mill of day has stopped spinning
The air is heavy and grey,
Children have given up playing
Fire’s scattered on the grounds…

Vultures are approaching,
Steps; as if fading in the shadows
Voices; lost in the sounds from above,

Tomorrow seems so far away…
  
My eyes keep on searching
and searching, in your distant gaze...
To find a glimmer
of light!


«چشم انداز»

آرزویی برای فردا
آزاد...
غیبت بی انتهای غروب،
لبخند گرم خورشید به چهره شقایق،
چشم انداز زمین
مملو از ستاره!


Vision

A dream of tomorrow
Free…
The endless absence of nightfall,
The Sun’s warm smile at tulip’s face,
The earth’s perspective
filled with stars!


سخن باقی می ماند

لحظات گذرایند،
روزها، ماهها و سالها
با شتابی که می آیند، دور می گردند...

اما چیزهایی وجود دارند، به یاد ماندنی
مثل برخی تصمیم ها
اعمال و قول های ما،
همچون کلام گفته شده...
آنها توان ماندن دارند.

آری، سخن برای همیشه
باقی می ماند!


Words Remain…

Moments are transitory,
days, months, years
depart, soon as they arrive…

But there are memorable things;
Like, some decisions
Our actions and promises,
Like, the spoken words…
They have the power to remain.

Yea, words forever remain!


*   *   *

عصیان دختری کوچک(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

عصیان دختری کوچک



 مجید نفیسی
در ساعت هفت بامداد
وقتی از کنار خانه‌ای سبز می‌گذرم
آبفشانی خودکار
به ناگاه در‌می‌رود
و سراپای مرا خیس می‌کند.
از آن نمی‌گریزم
و می‌گذارم دانه‌های آب
با من سخن بگویند
از یک بعد‌از‌ظهر گرم تابستان
که با دو برادرم
به حوض آب رفته بودیم
و خواهرم که اجازه نداشت
با ما به حوض بیاید
فواره را باز کرد
تا ما را غافلگیر کند.
آبفشان بازیگوش
اندوهی نهفته دارد
و از عصیان دختری کوچک
سخن می‌گوید.

مجید نفیسی
دوم سپتامبر دوهزار‌و‌نوزده
***

A Little Girl’s Rebellion


A Little Girl’s Rebellion


At seven o’clock in the morning
As I pass by a green house
An automatic sprinkler
Suddenly goes off
And wets me head to toe.
I do not run from it
But let the drops of water
Speak to me
Of a hot summer afternoon
When my two brothers and I
Went to the swimming pool
And my sister who was not allowed
To swim with us
Turned on the fountain
To take us by surprise.
The playful sprinkler
Has a hidden sorrow
And speaks of a little girl’s rebellion.

Majid Naficy
September 2nd, 2019  
https://iroon.com/irtn/blog/14306/a-little-girl-s-rebellion/

۱۳۹۸ مرداد ۱۹, شنبه

شیرزن و قاضی: وارتان

شیرزن و قاضی

ای "قاضی" مقیسه
تُرا کنم مقایسه
با یک هیولای دو سر
ای "قاضی" ضد بشر
بخشی" که مالید پوزه ات
ما هم شنیدیم زوزه ات
امروز نوبتِ سپیده است
چون او شیری کس ندیده است
چنان به جایت نشاند
از عرصه زیرت کشاند
گر دست از پا خطا کنی،
افسار خود رها کنی،
بندد دهانت پوزه بند
تا خفه شی، بازم بخند!!!
* * *
درود به تو سپیده
دختر نور دیده
ای شیر زن مبارز
ای همچو سرو بارز
با عزم راسخ خود
قاضی" را بنما عاجز!!! 

وارتان

۱۳۹۸ مرداد ۱۷, پنجشنبه

شیر و قاضی: وارتان، و شعارهای کارگری 

شیر و قاضی

بود شیری به دشت هفت تپه
"قاضی" ای بود قد یک لپه!ا
کرد با دمب شیر کمی بازی
تا که از کار خود شود راضی!ا 
"بخشی" آن شیر دشت هفت تپه
کرد او را به جای خود چپه! ا
گفت ای مردک خبیث، ای "قاضی" ا
 "با دم شیر می کنی بازی"؟! ا
خواست ما نان و کار و آزادی است
خواستِ زحمتکشانِ این وادی است
نه که آن یاوه های بی شرمت
 که برآمد از آن جای گرمت! ا
پس دهان کثیف خویش ببند! ا
بس کن این مکر و حیله و ترفند
 وارتان
***

شعارهای کارگری 


بیدادگاه های رژیم نابود باد!ا
درهای زندان شکسته باد!ا

ددهانت را مي بويند..." ا
مبادا كه گفته باشي : دوستت مي دارم" 
محاکمه ات می کنند که گفته ای: نان، کار، آزادی!ا

بیداد گاه های رژیم را افشا کنیم!ا
شوراهای خود را بر پا کنیم!ا

هم صدا شویم و به اشکال مختلف
مبارزه برای آزادی بی قید و شرط فعالین جنبش کارگری و دیگر جنبش های اجتماعی را گسترش دهیم

"نان، کار، آزادی، ادارۀ شورایی"؛ شعار ماست
سرنگونی جمهوری اسلامی کار ماست

محاکمه فعالان کارگری هفت تپه و مدافعان آنها، اعلام جنگ آشتی ناپذیر بردگی مزدی با جنبش طبقاتی و آلترناتیو شورایی است

زندان جای حاکمان جنایت کار، دزد و غارت گر است و نه کارگران و مردم زحمتکش

اگر در این بیدادگاه ما را "محاکمه" می کنید
مردم ایران 40 سال است شمارا محاکمه و محکوم کرده اند
و فردا این حکم را در شوراهای مردمی اعلام و اجرا خواهند کرد

دستگیر کنید، زندان کنید، شکنجه کنید، "محاکمه کنید"اا
با خیزش رو به گسترش کارگران و سایر اقشار مردمی چه می کنید!؟


پنج شنبه 10 مرداد1398ـ31 ژوئیه 2019

http://nahadha.blogspot.com/

https://t.me/nahadhayehambast

۱۳۹۸ مرداد ۱۳, یکشنبه

هیروشیما(بفارسی و انگلیسی): فرح نوتاش


هیروشیما


در یاد بود فاجعۀ هیروشیما ... 6 اوت 1945

من ترا بیاد می آورم
من ... ترا بیاد می آورم
من... با تو آه می کشم
من با تو ... می گریم می گریم می گریم
هیروشیما

آنگاه که پرندگان ...
در آبی های آسمان ...
به پرواز در می آیند
با آهی عمیق
می گریم ... می گریم هیروشیما
که چرا...
هیروشیما

هنگامی که باد ...
در چمنزار ها به نجوا در می آید
و بر پنجره های باز
پرده ها را ... به حرکت می دارد
من می گریم... می گریم
که چرا ...
هیروشیما

روز 6 اوت...
هنگامی که خورشید به طلوع می خیزد
و اندازه های قارچ اتمی....
رو به گسترش است
من می گریم...می گریم
که چرا...
هیروشیما

ما...باید اسم  آنان را
برای دریافت جایزه ...
بر یخ  بنویسیم
که این ابلیسان... این شکارچیان  نفت
همان ... قارچ کارانند
و من... می گریم ...می گریم
از اعماق قلبم ...
آه... هیروشیمای من
آه هیروشیمای من


ترجمه از سروده به انگلیسی
فرح نوتاش
وین 06. 08. 2004
کتاب  5
www.farah-notash.com




[caption id="attachment_52574" align="aligncenter" width="300"] In this handout picture released by the U.S. Army, a mushroom cloud billows about one hour after a nuclear bomb was detonated above Hiroshima, Japan on Aug. 6, 1945. Japanese officials say a 93-year-old Japanese man has become the first person certified as a survivor of both U.S. atomic bombings at the end of World War II. City officials said Tsutomu Yamaguchi had already been a certified "hibakusha," or radiation survivor, of the Aug. 9, 1945, atomic bombing in Nagasaki, but has now been confirmed as surviving the attack on Hiroshima three days earlier as well. (AP Photo/U.S. Army via Hiroshima Peace Memorial Museum, HO) ** NO SALES, CREDIT MANDATORY **[/caption]

Hiroshima

                                          
                                   In commemoration of Hiroshima disaster 06.08.1945

I remember you
I remember you
I sigh with you
I cry with you
Hiroshima

when the bird fly
in the blue sky
with a great deep sigh
I cry … but why
Hiroshima

         when the wind whispers
         in green meadows
         and blows curtains
         on open windows
         I cry but why
         Hiroshima

on the 6th August
when the sun rises
atomic mushroom
keep growing sizes
I cry … but why
Hiroshima

US war machine
nonstop as seen
horror planter
on the earth so keen
I cry and cry
Hiroshima

we must write on ice
their name for a price
devil oil hunters
are the same…
ugly old planters 
I cry and cry
deep from the heart
oh …my oh my
Hiroshima


Farah Notash
Vienna   06.08.2004
Poem book 6
www.farah-notash.com


۱۳۹۸ مرداد ۸, سه‌شنبه

شیرعلیرضا... مشعلدار انقلاب ما: فرح نوتاش


شیرعلیرضا... مشعلدار انقلاب ما                       

فرح نوتاش
فرخنده باد بر تو ایران
شعاع سپیده دمان
از نازی آباد تهران
کوی زحمتکشان

فرخنده باد برتو
فرود تیغ صبح 
بر سینۀ ظلمات...
بر خرافات... دزدی ... تفرعن
 گنداب چرک وخون و فساد

فرخنده باد بر تو...
تولد ... و قیام  قهرمان دلیر و جوان
علیرضا ... شیر محمد علی
" شیر علیرضا "

چه پر شور و پویاست
این جوان
کلامش فصیح و چه زیباست
این قهرمان
به پا خاسته با فروزنده مشعلی
عزمش... رهایی انسان و روشنگری
 
جوان ...لیک
رهانیده خویش
ز بند خرافات و تحمیق کیش
روشن... صریح و سلیس
می نویسدعلیه
جانیان و دزدان با تسبیح و ریش

کلامش ... زلزله
در جان فراماسیونهای انگلیس
در اخوان المسلمین
امام زمانی های
حجتیه...مهدویه...
و لرزانده او ... بی یا علی
 پایه های تخت پوسیدۀ سید علی

رذیلانه... دادگاه ملایان
برای محو او بی اعدام
و دزدیدن جلال قهرمانی او
بگسترد برایش دام
با حکم هشت سال زندان
بجای اوین... فرستاد او را به
زندان فشافویۀ... سلاخ خانۀ تهران
داد  امر سلاخی
 به مجرمان ابد...
با وعدۀ دروغ آزادی

حال جاریست
 سی و هفت جوی خون
از جای جای بدنش
از فشافویه ... به سراسر وطنش
ایستاده استوار
"شیرعلی رضا"
و به دست افراشته دارد
 فروزان و پر نور... مشعلش

او زنده است
نفس می کشد
می زند قلبش... در قلب من هنوز
در قلب تو هنوز
فریاد ملتی ... فریاد های اوست
جویای راه رهایی ...
طغیان یا...
هر روز به بهانه ای... صبر و سکوت
و چهار صد سال ... رنج  حقارت بار صبوری

بگو " شیر علی رضا "
و بر خیز بپا ...
بگیران نور به مشعل ات
از مشعلش...
بتاز بی وحشت و هراس
بر هر چه ملا... و ویران کن
بنیاد و مکتبش  

خون شیرعلیرضا
می کوبد با خروش...
در رگهای تو و من
می گردد عشق او ...
جاودان در وطن
اکنون نام او... رمز عبور ماست
برخیزیم بپا ... برخیزیم بپا

ای عاشقان آزادی ... حق انسان
عشق و عدالت ... و سرزمینمان
بیدار و بهوش
مشعلدار انقلاب ما
شکسته... قفل دروازه را
و دارد به زیر پا... عمامه و عبا
فرزند رنج و کار... خود یک کارگر
حک بر دیوار ودر
عکس و نام او
بارمز نام او...
بر خیزیم به پا
" شیر علیرضا "

فرح نوتاش
وین 28 ژوئیه 2019
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

۱۳۹۸ تیر ۲۹, شنبه

قصه‌گوی کوچک برای ستاره(بفارسی و انگلیسی): مجيد نفيسي

قصه‌گوی کوچک


برای ستاره


 مجيد نفيسي
در پنهانگاهی زاده شد
و به نه‌ماهگی از مرز گذشت.
او را کنار "جنگل سیاه" دیدم
و پنداشتم "شنل قرمزی"‌ست.
هر عصر که به جنگل می‌رفت
تا قصه‌ی تازه‌اش را بیابد
بر دو پای کوچکش
سنگینیِ مرد و زنی را میدیدم که از او
قصه‌ی ناتمام خود را می‌جستند.
از او می‌پرسیدم:
"قصه‌گوی کوچک!
چرا ترا ستاره نامیدند؟"
حرف نمی‌زد
نگاه نمی‌کرد
تنها می‌درخشید.
مجيد نفيسي
شانزدهم ژوئیه هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌شش
http://iroon.com/irtn/blog/14112/little-storyteller/

*** 
Setareh, 1985

Little Storyteller
For Setareh

She was born in a hideout
And crossed the border at nine months old.
I saw her near the Black Forest
And thought she was Little Red Riding Hood.
Every evening when she went to the woods
To find her new story
I saw on her two little legs
The weight of a man and a woman
Who were seeking through her
Their unfinished story.
I asked her:
“Little storyteller!
Why did they call you Setareh*?”
She didn’t talk
She didn’t look
She just shined.
Majid Naficy
July 16, 1986
* Setareh means “star” in Persian. 
http://iroon.com/irtn/blog/14112/little-storyteller/

۱۳۹۸ تیر ۲۱, جمعه

زن خوب ایالت سچوان-اين چه شهريست؟: «برتولت برشت»

زن خوب ایالت سچوان 

«برتولت برشت»

اين چه شهريست؟
به سر برادرتان ستم رفته
و شما پلکها را بر هم مینهید؟
ستم دیده نعره میکشد و شما
لب از لب نمیگشایید؟
ستمگر آزادانه میگردد
و قربانی میجوید
و شما می پندارید که
از ستم او در در اَمانید
زیرا نافرمانی نکرده اید.

این چه شهریست؟
شما چگونه بشرهایی هستید؟
در شهری که به کسی بی عدالتی میشود٬
باید مردم سر به شورش بردارند.
شهری که در آن از شورش نشانی نیست٬
چه بهتر که قبل از رسیدن غروب آفتاب
در میان شعله های آتش نابود شود.
زن خوب ایالت سچوان 
«برتولت برشت»
https://t.me/totoufan
كانال رسمي تلگرام وابسته به حزب كار ايران - توفان
 
 

۱۳۹۸ تیر ۱۹, چهارشنبه

جلاد ِ خیر خواه!: حسن حسام

جلاد ِ خیر خواه! (1)


 حسن حسام
پیش از انکه آونگ شوی ،
تنت را خیرات کن اعدامی !
دستت را بده 
گوشت ر ا بده
چشمت را بده
پایت را بده
کلیه ، کبد و اندکی خونت را
ازبرای خدمت به خلق خدا
مغزوقلبت اما
از آن قاضیست
در ضیافت قصاص مقدس
به حکم قاصم الجبارین
این جا ؛
در سرزمین آیات
و عدل الهی
زندگان اعدام می شوند
نه مردگان
طناب دار
به دست و پاو چشم و کلیه
نیاز ندارد
گلوگاهت کافی است
بخشنده باش اعدامی
تا رستگار شوی
در پناه شریعت
به حکم قاضی 


(1) ابراهیم رئیسی ، رئیس قوه قضائیه « اهدائ »اعضای بدن محکومان به اعدام و قصاص را پیش از اجرای حکم ، به مجر یان ابلاغ کرد!!!
07/07/2019 پاریس

Hassan Hessam

۱۳۹۸ تیر ۱۱, سه‌شنبه

در ايستگاه های شهر: کافيه جليليان

از سَلّه های بافته خرما
بر گرده زنان عرب
از لوله های تافته به خون
نفت
خوابيده در کنار جِسْر ها
از سينما رکس
بدن های سوخته دختران همسايه
از سَدّه، خسروآباد
کواتر، کفيشه، احمدآباد
سوزش پاهای پَتی 
بر قير گرم
آسفالت خيابان

در ايستگاه های شهر

کافيه جليليان


برای شهرنوش پارسی پور

عکسی بفرست
نامه ای
يا قصه ای
از دکه کنار دبستان مهرگان
با عطر گل های محمدی
زرد ... سرخ
صورتی
از قامت بلند خاکسار ها
در ظّل ساواک
ترس
زندان
از قصه های شهر نوش
در جزيره سَلبوخ
از شعر های عظيم خليلی
در سکوت نخلستان جنوب
از رنجنامه های موذّن
از خاطرات اسماعيل فصيح
از مُشرف آزاد و غصه هايش :
در شهر آهنين
ستاره ها همه از آهنند
از کارون
که موج بی امانش
 مُرده های ماهيگيران را
هر صبح
به ساحل می رساند.
از رقص باران پاييزی
بر درختان کُنار
سه پستون، سدر، گل های خرزهره
از ريگ های رودخانه بهمنشير
از سيّد معطوک
سيّد عباس
ننه سليمه
از سَلّه های بافته خرما
بر گرده زنان عرب
از لوله های تافته به خون
نفت
خوابيده در کنار جِسْر ها
از سينما رکس
بدن های سوخته دختران همسايه
از سَدّه، خسروآباد
کواتر، کفيشه، احمدآباد
سوزش پاهای پَتی
بر قير گرم
آسفالت خيابان
از حجم سبز بازی هامان
هَبّو ...
بيش لمَبو
در کنار کارخانه های يخی
از پچ پچ هراسناک بلوغ
در ايستگاه های شهر
شعر های فروغ
از کارگران
اخراجی، فصلی، روزمزد
از تاپ تاپ پالايشگاه
پتروشيمی
فيدوس
آغشته با عطر ماهی، نفت
از بوی نای شطّ
از شطّ
دوباره بگو
تنهاست؟ ...

از پرش عطشان تن هامان
در چهار حوض ها
از ديدار شبانه
 در کوچه های بن بست
و عشق های کال دبستانی
از پنج شنبه های اهل قبور
بوی گلاب، تلاوت قرآن
از باغ سفره های خالی
بی بوته های نان
از مويه های مادر
و از دست خالی و بی مايه پدر
از محمود، روح سبز همسايه
که يکشب او را با خود بردند
و ديگر کسی
او را نديد

از خانه های تيمی
بچه های پدر نديده
ميتينگ های سرخ پنهانی
شب های سبز عاشورا
مسجدها، قمّه زنی
سِنج و دَمّامه خُرمُجی ها
و دختران جوانکه پسران عاشق را
دزدانه با نگاه بدرقه می کردند
از ايستگاه سه، ايستگاه پنج، ايستگاه هفت
از کارخانه های آرد
کازرونی، نادعلی
از بندر ... بندر ... ساحل
کوسه ها ... لنج ها
شرجی، گرما
سرخو ها
زاير نبی
قاچاقچی ها
از دشتی
شروه خوانی
آواز غريبانه حمال های کُرد
از يار های دبستانی
ارمنی، يهودی، عرب، تُرک 

***
عکسی بفرست
از مردان همسايه
اما نه تبعيدی، نه بر دار
عکسی بفرست
از خانه پدری
اما نه مخروبه
عکسی بفرست
از نخلستان
اما نه سر بريده
سوخته، بی بار
عکسی بفرست
اما نه از تن هزار پاره شهرم
آبادان.
مارچ ۲۰۰۱ - تورنتو

۱۳۹۸ تیر ۱۰, دوشنبه

یوما (مادر): کافیه جلیلیان

 یوما (مادر)

کافیه جلیلیان

 
یوما
هنوزشهرتف زده
از مويه های تو بی تاب است
آن روز سياه
عبا به سر کشيدی 
سرمه به چشم
کل زدی
حجله بستی
تن های سرد سه سرو جوانت را
زير نخل های سر بريده، چال کردی
يوما
غرش تانک ها
کاتيوشاها
تک تيرهای دور
وسايه های ترسناک اجنبی، بر خانه ها
ضجه " يا ولدی " ات
کمر شهر را شکست
يوما
بی زمان، بی روايت
مرگ زندگی درچشم خونی ات، فرياد شد
غزل، ترانه
نوحه کنان، بر درگاه خانه گلی ات باريد
يوما
ديگر تنورت گرم نشد
دودی از اجاقت بر نخاست
باغچه ات
شنبليله و شبدر نروياند
درخت سه پستان ات خشک شد
يوما
ديگر کسی تو را نديد
نه زير سايه سار نخل های يتيم
نه در ساحل شط گل آلود گريان
مويه هايت
و شروه خوانی زاير نبی
خواب شب راشکسته
يوما
بال سياه سايه عبايت
بر تمام شهر گسترده
يوما
گريه ات
حافظه نخلستان سوخته است

۱۳۹۸ تیر ۵, چهارشنبه

نهنگ شدن(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

نهنگ شدن




مجید نفیسی

عموزادگانِ اسبهای آبی نمی‌دانستند
که روزی نهنگ خواهند شد
با این همه به آب زدند
و دیگر به پشت سر نگاه نکردند.
امروز، نگاه کن!
بر دریاهای باز فرمان می‌رانند
و تنها هنگامی به ساحل باز می‌گردند
که می‌خواهند بمیرند.
مجید نفیسی
بیست‌و‌سوم مه دوهزار‌و‌نوزده

***

Becoming Whales
 


The cousins of hippos did not know
That one day they would become whales.
They dove into the water
And never looked back.
Today, look!
They rule over open seas
And only come back to the shore
When they want to die.
Majid Naficy
May 23, 2019

۱۳۹۸ خرداد ۳۱, جمعه

عین ملاست: فرح نوتاش

 عین ملاست

فرح نوتاش
آمریکا حرص است و
آمریکا آز...
آمریکا شر است و
فتنه پرداز...
منشاء جنگ است و
دزد و انگل
حامی سرمایه و ...
قانون جنگل
یک هیولایی ست
بی کم کاست
مغزش پوسیده و
عین ملاست

فرح نوتاش
وین   20.06.2019
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

۱۳۹۸ خرداد ۲۵, شنبه

«کلمات نجات»: «ارنستو چه گوارا »

از امروز گفتن وُ
برای مردم سرودن
دشوار است،
و ما می‌خواهیم
از امروز و از اندوهِ آدمی بگوییم
و غفلتی عظیم
که آزادی را از شما ربوده است.

«کلمات نجات» 

می‌توانستم شاعری باشم
ولگردِ قمارخانه‌های بوینس آیرس
… مَحفِل نشینِ خواب و زن و امضاء وُ
اعتیاد.
نوحه سرایِ گذشته‌های مُرده
گذشته‌های دور
گذشته‌های گیج.
اما تا کی… ؟
از امروز گفتن وُ
برای مردم سرودن
دشوار است،
و ما می‌خواهیم
از امروز و از اندوهِ آدمی بگوییم
و غفلتی عظیم
که آزادی را از شما ربوده است.
می‌توانستم شاعری باشم
بی درد، پُرافاده، خودپسند،
پرده‌بردارِ پتیارگانی
که بر ستمدیدگانِ ترس خورده
حکومت می‌کنند.
می‌دانم!
گلوله را با کلمه می‌نویسند،
اما وقتی که از کلمات
شَقی‌ترین گلوله‌ها را می‌سازند،
چاره چریکی چون من چیست؟
کلمات
راهگشایِ آگاهیِ آدمی‌ست
و ما نیز
سرانجام
بر سرِ معنایِ زندگی متحد خواهیم شد:
کلمه، کلمه نجات!
مردم
ترانه‌ای از این دست می‌طلبند.


«ارنستو چه گوارا »/سیروس کار فیس بوک
تولد انقلابی‌ترین انسان تاریخ
عکس ‏‎Syrus Kar‎‏

۱۳۹۸ خرداد ۲۴, جمعه

خط سرخ زندان فشافویه: فرح نوتاش

 


خط سرخ زندان فشافویه

فرح نوتاش

در زندان فشافویه ... آب نبود
بهداشت نبود ...
حرمت به جان و تن انسان زندانی نبود
هرچه بود... ناروا بود
لیچار و تجاوز بود... چاقو بود

همه درد ها بی درمان 
فتنه ها جان خراش و پیوسته... بی امان
که می ریخت بی دریغ
بر صفحۀ ایستای زمان

و نعرۀ  زندانی ... 
زیر ضربات چاقوی قاتلان با وعدۀ آزادی
نه شباهتی به ناله داشت و نه درد
فقط... فریاد غریبانۀ ملتی بود جان به لب
و صدای انفجار هزاران هزار زخم عمیق
 نانوشته تا اکنون ...
ونا گفته خواهد ماند تا به ابد
 که ممتد بیرون می زد... از گلوگاه جان
و در اوج قدرت می چرخاند
با سرعتی بی مانند و فنری... گردونۀ ایستای زمان
تغییر می داد و ... خود عین تغیر بود و بیداری

خلاصه می شد سرکوب ملتی
با وحشیانه ترین طرفند
در ولع ضرباتی تند و بی وقفه
بر پیکر و شاهرگ وقلب جوان

و طپش تند خون... خون....خون...بود و فوران
از فرود سی و هفت ضربۀ چاقو
که می کشید با خشم و خروش
 سی و هفت خط سرخ جداگر ملت و ملا
بر خاک هزاران هزار سالۀ ایران
پیر و خونین ... از فتنه های سیاه سلطه گران
همه خواهان ...
 قاتلان و دزدان
با حجاب سیاه  استعمار
در مکتب انگلیس خوانده فتنه...
جمیع ملایان


فرح نوتاش
وین    14 .06. 2019
 کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

۱۳۹۸ خرداد ۱۵, چهارشنبه

مساعده: سیامک م.

خبر کوتاهی خواندم که:
 " یک کارگر کارخانه آجر دهدشت با 8 سال سابقه کار بدلیل درخواست مساعده از کار اخراج شد."
سال ها پیش با اقتباس از شعری از محمد عاصمی (شرنگ) در شرح حال یک هنرپیشه، شعری در شرح حال یک کارگر به نام "مساعده" سرودم. به جاست که آن را تقدیم این کارگر رنجدیده کنم
سیامک م.

مساعده

همه رفتند،
جز، سعید هیچکس نماند،
کارگری نماند،
او ماند با دلی که ز اندوه زندگی در هم فشرده.
دست خود را شست، تا رنگ خویش گیرد
لباس کارش را انداخت روی میز
تنها لباس مندرس رنگ رفته ای پوشید بر تنش.
  • مهدی! رئیس هستش؟
فراش کارخانه، جارو ز دست خویش کناری نهاد و گفت:
  • اون از ظهری رفتش،
اون که مثل من و تو اضافه کاری نداره!
  • ولی، قول داده بود امشب به من مسا...عده!
سخنش ناتمام ماند،
آهسته از کارخانه بیرون آمد.
"در آسمان،
هزاران فانوس پر فروغ،
چشمک زنان و شوخ ...
با چیرگی به پردۀ شب چنگ می زدند،
رامشگران باد می کوفتند
پای بر چهرۀ کارگری خسته
کز راه می گذشت
آرام و بی شتاب،
اندوهناک و غمزده
در گوش خود داشت
تنها طنین صدای:
مساعده، مساعده، مساعده ...
  • خاموش! خاموش!
زنگ دلم نمی بَرد آن وعده های پوچ،
آن وعده ها، آن حرف ها
برای زن و بچه هام نان نمی شود.

  • وقتی به کارخانه پای می گذارم،
از نیروی بازویم،
در پرتو افکارم،
و به یاری تجربه ام،
همه چیز می سازم.
تنها مائیم که سازندۀ جهانیم
با دست های ما همه چیز ساخته می شود
با فکر ما همه چیز بوجود می آید
اما در آن میان که چون میوه ای پرآب
ما عصارۀ جان خود،
در ره تولید می دهیم،
کی در ورای درد و رنج ما
عمق فقر را
و ابعاد تهی دستی را
می بیند آشکار؟

  • فردا، فردا باز رنج نداری ست یار من
دستی تهی،
دستی ز غم انباشته و پریش
شرمنده در برابر چشمان همسرم،
در پیش بچه هام.
این وضع برجا و ماندنی ست
تا نیروی کار من
تا حاصل رنج من
بازیچۀ طلاست،
 این رنج پا به جاست!

از دور می شکافت
سیاهی شب پرفسانه را
آواز کوچه گرد:
"رنجبرا، زحمت و کار از تو است،
مفت خوری می بردت مزد دست،
ساکت و آسوده نباید نشست!"

در سکوت سیاه شب
می رفت سوی خانه سعید
با شوق و با امید
می خواند زیر لب:
"ساکت و آسوده نباید نشست"
سیامک م.

۱۳۹۸ خرداد ۹, پنجشنبه

توفان: توفان: م. نوید

ما به آنها گفتیم:
جنگ ، تزویر شماست،
زهر درکاسه ی خلق،
رسم دیرین شماست!

  توفان

م - نوید
ما به آنها گفتیم:
جنگ ، تزویر شماست،
زهر درکاسه ی خلق،
رسم دیرین شماست!
سر شوریده ی ما را که بریدند،
گمان می کردند،
که شبی گشت دراز،
سبزه از خاک نمی روید باز!
و نمی دانستند،
سرو سبزی که دراندیشه ی ماست،
باز می روید و باز،
رو درآئینه ی دلها دارد،
ریشه درخاک توانا دارد!
ما به آنها گفتیم:
خانه برخاکستر،
گنج از رنج خلایق بردن،
سر خوبان بر دار،
این فرومایگی، آئینه ی آئین شماست!
دست روشنگر ما را که بریدند،
گمان می کردند،
سرو برخاک افتاد!
و نمی دانستند،
بستر سبز زمین خانه ی ماست،
ریشه در خاک نشاندیم و زمان سنگر ماست!
ما به آنها گفتیم:
که سپنج قدرت،
گر به خون می جویید،
خلق دریاست و طوفان در راه!
چشم ما را بستند،
گل سرب از دل ما رویاندند،
به امیدی که نپائیم دراز!
و نمی دانستند،
سر ما،
دانه ی سبزی است که می روید باز!
ما به آنها گفتیم:
بذر باد است که کشتید براین خاک کهن،
داس اگر دست شماست،
خرمنی نیست،
ثمر، توفان است!...
م - نوید

به نقل از نامه مردم، شماره 903، 20 شهریور ماه 1391

شدم گمراه و سرگردان: سیمین بهبهانی


 «سیمین بهبهانی»

شدم گمراه و سرگردان،
میان این همه ادیان
میان این تعصب ها، 
میان جنگ مذهب ها!

یکی افکار زرتشتی،
یکی افکار بودایی
یکی پیغمبرش مانی،
یکی دینش مسلمانی
یکی در فکر تورات است،
یکی هم هست نصرانی!
هزاران دین و مذهب هست،
در این دنیای انسانی ...
خدا، یکی... ولی... اما... هزاران فکر روحانی ....
رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم
تعصب چیست در مذهب؟!
مگر نه این که انسانیم؟!
اگر روح خدا در ماست...
خدا گر مفرد و تنهاست ....
ستیز پس برای چیست؟!
برای خود پرستی هاست..
من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
از آن جشنی که اعضای تنم دارند،
خوشحالم ولی،
از اختلافِ مغز و دل با ریش می ترسم
هراسم ، جنگ بینِ
شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندنِ
اندیشه در آتیش می ترسم
تنم آزاد؛ اما،
اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاقِ
افکار تهی بر خویش می ترسم..!!
کلام آخر این شعر
یک جمله و دیگر هیچ
که هم از نیش و میش و ریش
وهم از خویش میترسم........!!!
برگرفته از فیس بوک:
نيما نامدار
 

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

دیدار ماه (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی


دیدار ماه



 مجید نفیسی
گاهی با ماه دیدار می‌کنیم
و آنگاه از یاد می‌بریم
که آن بالا نشسته است
و به ما می‌نگرد.
پانزده‌ساله بودم که ماه را
در شنزارهای بیابانک یافتم.
از نائین به جندق می‌رفتم
نشسته با کارگری پشت وانت بار
و اولین سیگار خود را می‌کشیدم.
در مهتاب هر تل شنی
به غولی خفته می‌مانست.
او از کار در معدنِ نخلک می‌گفت
و من می‌خواستم کارگر معدن شوم
تا چون ونسان ون‌گوگ از دل خاک
زر سرخ خود را بیرون کشم.
سالها بعد دوباره ماه را یافتم.
داشتیم با بلدهای کرد
از پشت پاسگاه مرزی می‌گذشتیم
تا خود را به شهرِ وان در ترکیه برسانیم
که ناگهان قرص درشت ماه نمایان شد.
فریاد زدم: ای ماه!
تو نشانِ آزادی منی
و ترانه‌ی ماه بلند را خواندم
که مادرم برای ما می‌خواند.
می‌رفتیم تا آزاد بمانیم
و در شهرهای اروپا و آمریکا
طرحی نو در‌اندازیم.
دیشب ماه را بار دیگر دیدم.
از جزیره‌ی کاتالینا بازمی‌گشتیم.
با پسر پانزده‌ساله‌ام آزاد
به عرشه‌ی کشتی رفتم
برای تماشای نهنگها
ولی بجز عکس ماه در آب
چیز دیگری ندیدیم.
ناگاه به یاد پدرم افتادم
که می‌گفت یک شب در چارده‌سالگی
هنگام بازگشت از گورستانِ تخت پولاد
افسونِ ماه او را می‌گیرد
و ابدیت بر جانش می‌نشیند.
آنگاه پسرم به خوابگاه بازگشت
و مرا بر عرشه تنها گذاشت.
ماه تنها رابطی بود
که می‌توانست پاره‌های زندگی مرا
به یکدیگر پیوند دهد.
مجید نفیسی
نهم اوت دوهزار‌و‌سه 
http://iroon.com/irtn/blog/13887/visiting-the-moon/

 ***

Visiting the Moon


Visiting the Moon


Sometimes we visit the moon
And then forget
It’s sitting up there
Watching us.
I was fifteen years old
When I found the moon in the Biabanak sand dunes.
I was traveling from Nain to Jandaq
Sitting at the back of a pickup with a worker
And smoking my first cigarette.
Every sand hill in the moonlight
Looked like a sleeping ghoul.
The worker spoke of working in the Nakhlak Mine
And I wanted to become a miner
So as did Vincent Van Gogh
I could take out my red gold
From the heart of the earth.
Years later I found the moon again.
We were passing from behind the border patrol checkpoint
Alongside Kurdish guides
To reach the city of Van in Turkey
When suddenly the big disk of the moon appeared.
I shouted: “Oh, moon!
You are the sign of my freedom”
And sang the song of “High Moon”
Which my mother used to sing.
We were leaving to remain free
And find a new vision
In the cities of Europe and America.
Last night I saw the moon again.
We were returning from Catalina Island.
With my fifteen-year-old son Azad
I went to the deck
To watch whales
But we saw nothing
Except the reflection of the moon in the water.
Suddenly I remembered my father
Telling us that at age fourteen
While returning from Takht Pulad Cemetery in Isfahan
He had been taken by the magic of the moon
And infinity had touched his soul.
Then my son returned to the cabin
Leaving me alone on the deck.
The moon was the only link
Bringing together
The pieces of my life.
Majid Naficy
August 9, 2003 

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

مرا فریاد کن!: ی. صفایی

با من در کارخانه
یا در کف خیابان‌ها
باش و فریاد بزن
من یک کارگرم
تولیدگر ثروت جهان
من یک کارگرم
مرا فریاد کن!

مرا فریاد کن!

ی. صفایی
فریادم را
چه فرقی می‌کند
که با شعر بسرایی
یا زجر کشیدن و درد‌هایم را
در نثر بیان کنی!
من کارگرم
با دستانی پینه بسته
و پیشانی چین خورده‌ی مملو از عرق
می‌خواهی درباره‌ی من
چه بنویسی یا چه بگویی؟!
حقوقم را ماه‌هاست پرداخت نکرده‌اند
زنم بیمار است
بچه‌هایم گرسنه
آیا گرسنگی را می‌توان نوشت
یا می‌خواهی نان بر سفره‌ی ما نقاشی کنی؟!
برای من چه فرقی می‌کند
شعر و نوشته‌هایت
زبان دردهای من باشد
و حتا فریاد را روی کاغذ بکشی!
اما من
در کارخانه فریاد کشیدم
و فریادم صدای مهیب کارخانه را گم کرد
و سپس در کف خیابان ضجه کشیدم
نه!
من ضجه نمی‌زنم
من کف خیابان را فرامی‌خوانم
تا باهم فریاد بکشیم
با تو هستم
آیا می‌خواهی کتاب‌هایت را
یا شعر و نوشته‌هایت را
به خیابان‌ها بفروشی؟!
یا برمی‌خیزی و چون من
دست در دستانم مرا فریاد می‌زنی
یا هنوز می‌خواهی
در کنفرانس‌ها و سمینارها
پز کارگری بدهی
و یا سالی یک بار
برایم بزرگداشت بگیری؟!
من یک کارگرم
خسته از خستگی‌های زندگی
من یک کارگرم
خسته از همه‌ی پزهای روشنفکرانه‌ی تو
چه می‌گویید در نشست‌ها و جلسه‌ها
که من نمی‌شنوم!
آیا مرا فریاد می‌زنید
آیا کنفرانس‌های پشت درهای بسته
دردی از زندگی من برداشته است؟
آیا زنان کارگر را تاکنون دریافته‌اید؟
چه می‌خواهید و چه می‌گویید
که من نمی‌شنوم!
برخیزید و کنفرانس‌های تکراری را
بر هم زنید
با من باشید
و فریادم باشید
نه بر صفحه‌ی کاغذ
با من در کارخانه
با من در کف خیابان
و تا سفره‌ی خانه‌ی ما با من باشید
با من فریاد زنید!
ماه‌هاست حقوقم را پرداخت نکرده‌اند
دستانم پینه بسته است
پیشانی‌ام عرق کرده است
پاهایم دیگر یارای رفتن ندارند
امشب که رفتم خانه
سفره خالی بود
زنم کز کرده بود
بچه‌ها خوابیده بودند
چگونه می‌خواهی
در کنفرانس‌ها و سمینارها و نشست‌ها
مرا فریاد کنی؟!
با من در کارخانه
یا در کف خیابان‌ها
باش و فریاد بزن
من یک کارگرم
تولیدگر ثروت جهان
من یک کارگرم
مرا فریاد کن!

ی. صفایی

به مناسبت روز جهانی کارگر
اول ماه می 2019
یازدهم اردیبهشت 1398

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

در ماه مه: حسن حسام

در ماه مه

 حسن حسام

در ماه مه 

شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی¬جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
بعد از گذار سال‌های فراوانِ بادپا
فریادشان هنوز
بر گِرد خاک
می‌پیچد:
کارگران جهان
متحد شوید
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
آواز کُشتگان شیکاگو
بر طاق سُربیِ این خاک‌دانِ سبز
پیچان است:
سرتاسر جهان را
میدان رزم می‌سازیم
جنگی که بردگان
بنیاد کرده‌اند
به طغیان
یک سو ستم‌گران
یک سو ستم‌کشان
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
ای جانِ اعتراضِ جهان
اردوی رنج و کار
عیدِ شما،
در قتل‌گاه‌تان بنیاد گشته است
خورشیدِ بی‌غروبید
شب‌گیر می‌شوید
با اتحادتان
تقدیر می‌شوید
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
هر گوشه‌ی جهان
یک‌دست و یک‌صدا
آزاده و رها
پیچد به بام و بَر
آوازِ کارگر:
تقسیمِ عادلانه‌ی ثروت
مزدی مساویِ زحمت
شور و شرار این آواز
ناقوس زندگانیِ کار است
و دیو استثمار
لرزان از این شعار است
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
این اختاپوسِ صد سر
طاعون کارگر
زالوی رنجبر
تا هست در جهان،
رنجِ شما زیاد
کارِ شما به باد!
یک‌سو شما
و دست‌های پُر از خالی
یک‌سوی سارقان،
با ارتش و حکومت و زندان
جنگی است نابرابر
اما،
جنگی است ناگزیر
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
عیدِ شما
مثال پرچم‌تان سرخ است
و شادی از دلِ خون می‌زند برون
تا بِشکُفد جهان
و سفره‌های خالی
پُرگردد
از نان و عشق و شادی
و شوق‌وشور و آزادی
تا این جهانِ کهنه بمیرد،
و بَرکَنیم پاک
ناپاک را از عرصه‌ی زمین،
کارگران
به‌پیش!
شیکاگو
شیکاگو
در ماهِ مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
آوازِ کُشتگان
پیچان است
بر طاق این رواق زَبرجد
و چون کبوتر و قُمری
پَر باز می‌کند
پرواز می‌کند
به زمین و زمانه‌ها:
ای نوگل شکفته‌ی شاداب
هفده بهار داری و پیری
از زندگانیِ خود سیری
آخر چه رفته است که شادی
گُم‌گشته در نگاهِ ملولت؟
آن خون که می‌شکُفت
بر گونه‌ی جوانت، کو؟
در این میانه کجا رفت
آن نوگلِ شکفته‌ی شاداب؟
آن شوق و آن جوانی
پنهان شده‌ست،
در سینه‌ریز دختر ارباب
و گونه‌های ملتهبِ سرخش
این خونِ توست که جاری‌ست
در قلب او که می‌زند این‌سان شاد
از دست سارقان
آن روزگار رفته
به چنگ آر
با خشمِ بی‌شمار
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
فریاد کُشتکان شیکاگو
پیچد به بام و بَر
پیچد به‌هر گذر:
ای کارگر!
این مار هفت سر
با وعده و توانش
و خیره‌سر زبانش
در گیرودار چاره
که افسون کند ترا
آن‌گه که راه بستی
برکوره‌ راهِ سازش
روباهِ پیر،
یک‌سره تغییر می‌کند!
نابودی ترا او
تدبیر می‌کند
جرم تو چیست؟
جرمِ تو در شعارِ تو جاری‌ست:
تقسیم عادلانه ثروت
مزدی مساوی زحمت
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلوله‌ی سُربی
تن بی‌جانِ کارگران در میدان
و پرچمِ خونین در اهتزاز
فریاد کُشتگان شیکاگو
مثل بهار
در هر بهار می‌آید:
نیروی رنج و کار!
عید شما در قتل‌گاه‌تان
بنیاد گشته است
پیکارتان مداوم
همواره جمع شما جمع
هرگز مباد
یکی‌تان کم
کارگران
به‌پیش!

21/04/1979
رشت

باز پخش :از کتاب شعر این جا یرقص (دفتر دوم : شعر های خیابانی )
این منظومه در اردیبهشت پنجاه‌وهشت در شهر رشت سروده شده. تنها سالی که پس از انقلاب شکست‌ خورده، هنوز قدرت دوگانه در صحنه مسلط بود. در این سال کارگران و کمونیست‌ها موفق شدند با شعارها و مطالبات و پرچم‌های‌شان، راه‌پیمایی با شکوهی را از دبیرستان شاهپور رشت تا مرکز شهر (میدان شهرداری) در روزی درخشان و آفتابی برگزار کنند. این سروده پس از چندین بار چاپ، با تغییراتی در این‌جا باز نشر می‌شود.
در همین شعر: تقسیمِ عادلانه‌ی ثروت/ مزدی مساویِ زحمت، بازتاب آمال‌های جنبشی معین در آن روزگار است؛ و نه جای‌گزین شعار سلب‌ مالکیت از سلب ‌مالکیت‌کنندگان و لغو کارمزدی.
 
http://gozareshgar.com/10.html?&tx_ttnews[tt_news]=37748&tx_ttnews[backPid]=23&cHash=b74f81f04f3337c6c8bfb97a3ec1f5cb