۱۴۰۵ مهر ۶, دوشنبه

مصادره، و لینک‌های کتاب‌ها، مقاله‌ها، شعرها و گفتگوهای مجید نفیسی(به‌فارسی و انگلیسی)

 

مصادره

 

مجید نفیسی

 

سرزمین مادریم را از من گرفته‌اند

و اینک می‌خواهند سهم من

از خانه‌ی پدریمان را

مصادره کنند.

 

اما من این خانه را

با خود به تبعید آورده‌ام

با چهار چنار بلند

و دو خرمالوبن پربارش

با نیلوفر آبی پیچانش

بر نرده‌ی کنار استخر

با بهارخواب و پشه‌بند تابستانیش

با پلکان مارپیچیش

خزیده به بامی پرستاره

با میز غذای رنگینش

کنار پدر و مادر

با خانواده‌های سه خواهرم

نشسته گرد سفره‌ای بلندبالا

با تختخواب خواهر کوچکم

زیر پوستر اسبی جوان

با رختخواب دو برادرم

کنار جای من روی قالی

با برادر کوچکم در گهواره

قان قون کنان با خود

با برادر بزرگم در آمریکا

و دیدارهای تابستانیش

با کتابهای پنهانم

و هیچ ستادی نمی‌تواند

این خانه را از من بگیرد.

 

            بیست‌و‌سوم سپتامبر دوهزار‌و‌بیست‌و‌شش

https://theiranpost.com/confiscation/

***

Confiscation

 

Majid Naficy

 

They have taken my motherland from me

And now they want to confiscate

My portion of our father’s house.

 

But I have brought this house

With me into exile

With its four tall sycamores

And two fruitful persimmons,

With its creeping lotuses

Over the railing of the swimming pool,

With its patio and summer mosquito net,

With its spiral staircase

Coiling toward a starry roof,

With its rich dining table

Alongside our father and mother,

With the families of my three sisters

Sitting around a long dining cloth,

With my youngest sister’s bed

Under a young horse poster,

With the sleeping bundles of my two brothers

And mine spread on the carpet,

     With my youngest brother in his cradle

Babbling to himself,

With my oldest brother in America

And his summertime visits ,

with my hidden books,

And no Headquarter*

Can take this house from me.

 

                September 23, 2026

 

*- Referring to “The Headquarter of Imam’s Edicts” which confiscates the properties of dissidents.

 

 

***

لینک‌های کتاب‌ها، مقاله‌ها، شعرها و گفتگوهای مجید نفیسی(به‌فارسی و انگلیسی)

1 Poem: Confiscation 

 شعر: مصادره

 

۱۴۰۵ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

عشق: احمد شاملو / کمون(نشریه نظم کمونیستی)، شماره ۶۳

 

عشق

احمد شاملو

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه‌ی پنهان ِ سکوت‌ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه‌یی بی هوده می‌خوانید . ــ
چرا که ترانه‌ی ما
ترانه‌ی بی هوده گی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست .
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطر ِ فردای ما اگر
بر ماش منتی ست ؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است
                        اثر: احمد شاملو

 

کمون(نشریه نظم کمونیستی)، شماره ۶۳

 کمون شماره ۶۳  pdf

https://ocoiran.org/index.php/shq

۱۴۰۵ شهریور ۲۹, یکشنبه

جیرجیرکها یکریز می‌خوانند، و لینک‌های کتاب‌ها، مقاله‌ها، شعرها و گفتگوهای مجید نفیسی(به‌فارسی و انگلیسی)

 

جیرجیرکها یکریز می‌خوانند

مجید نفیسی

 

در این خانه‌ی جنگلی در وینزویل

جیرجیرکها یکریز می‌خوانند

اما من جیرجیرک خود را

در میانشان نمی‌یابم

همان جیرجیرکی که مرا در نوجوانی

در حیاط خانه‌مان در اصفهان

به شب دعوت می‌کرد

و نوید می‌داد که عشق

همه روزه آنجاست.

 

به ایوان میروم و فریاد می‌کشم

و چوب پاره‌ای را

به سوی درختان پرتاب می‌کنم

اما جیرجیرکها همچنان میخوانند.

همسرایی‌شان به سکوتی کرکننده می‌ماند.

من از این توده‌ی هم‌آوا بیزارم

و برای شنیدن آوای جیرجیرک تنهای خود

گوشهایم را می‌گیرم.

 

            دوازدهم سپتامبر دوهزار‌و‌بیست‌و‌شش

https://theiranpost.com/the-crickets-chirp-incessantly/

 

The Crickets Chirp Incessantly

The Crickets Chirp Incessantly

  

Majid Naficy

In this forest house in Waynesville

Crickets chirp incessantly

But I don’t find my cricket among them,

The same cricket that in my adolescence

In the backyard of our house in Isfahan

Invited me to the night

And harbingered that every day love would be there.

 

I go to the balcony and shout

And throw a piece of wood

Toward the trees.

But the crickets chirp as before.

Their chorus sounds like a deafening silence.

I detest this mass of unison

And cover my ears

To hear the voice of my lonely cricket.

 

                September 12, 2026  

***



لینک‌های کتاب‌ها، مقاله‌ها، شعرها و گفتگوهای مجید نفیسی(به‌فارسی و انگلیسی)

 
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
 
 

  

۱۴۰۵ شهریور ۲۵, چهارشنبه

در آستانه‌ى زمان - به ياد احمد شاملو (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

در آستانه‌ى زمان


 

مجید نفیسی

به ياد احمد شاملو

آيا مى‌توانم زمان را
در توده‌اى از يخ به بند كشم؟
پس‏ بايد از نو آغاز كنم
هنگامى كه دفترِ مجله‌هاى كوچكت را
به روى من گشودى
با سرآستين‌هايى بالازده تا آرنج
لبخند و بوى حروف سربى
و من كه در آستانه‌ى در، زار مى‌زدم
زيرا به مرد حماسه‌هاى خود مى‌نگريستم
كه اكنون تمام‌قد در برابر من ايستاده بود
و مى‌گفت‌:‌«‌بچه جان!
چرا گريه مى‌كنى‌؟‌«

آيا مى‌توانم زمان را
در حجمى از الكل به بند كشم؟
پس‏ بايد از نو آغاز كنم
هنگامى كه بانوى آب‌ها
در را به روى من گشود
با گيسويى بلند تا روى شانه
و چون سايه‌اى سبك گذشت
تا ما در كنار پنجره بنشينيم
با دو جام خالى
لبهايى خشك و خونين
و عطشِ ساليان بر زبانمان
و تو كه صدا مى‌زدى:
»‌آيدا! كجا هستى؟‌«

اما زمان، زمان است
يخ، آب مى‌شود
و تنها از گوشه‌هاى چشم من
فرو مى‌ريزد
و الكل، تنها روح مرا
شناور مى‌کند
و تو مى‌مانى
با نيم‌تنه‌ى پُرشكوه شعرت
و پاى بريده‌ات
كه هنوز از درزِ خاك بيرون مانده‌است
و مدادهاى سرتراشيده‌ات
كه همچنان در انتظار دست‌هاى تو
بر لبه‌ى ليوان سر خم كرده‌اند
و كتاب‌هاى خوشبوى شعرت
كه با هر سرانگشتى كه آن‌ها را مى‌گشايد
فرياد مى‌زنند:‌«‌نه‌!
شاعر حماسه‌هاى ما
همچنان بلند و خدنگ
در آستانه‌ى زمان ايستاده است‌.«

بیست‌و‌چهار ژوئيه دوهزار

***

 

Ahmad Shamlou 

 

Majid Naficy: At the Threshold of Time

In memory of Ahmad Shamlou*

 

Am I able to capture time?

In a mass of ice?
So I must start again
When you opened the door of your office
Of your little journals for me
With your sleeves rolled up to the elbows
Smiles and the scent of printed letters.
I was crying at the threshold
Because I saw the man of my epics
Standing upright in front of me.
You said: “You, little one!
Why are you crying?”

Am I able to capture time
In a flood of alcohol?
So I must start again
When the lady of waters
Opened the door of your home for me
With hair down to her shoulders
And moved like a light shadow.
You and I sat at the window
with empty glasses and parched lips
And the thirst of years on our tongues.
You called: “Aida!
Where are you?”

But time is only time
The ice melts and drips
From the corners of my eyes,
Alcohol only floats my soul
And you remain alone
With the splendid torso of your poetry.
Your amputated legs
Still jutting out of the earth,
Your sharpened pencils
Still waiting for your hand
Leaning over the top of the mug
On your desk.
With each tip of a finger
That opens the leave of your fragrant books
They say: “No! the poet of our epics
Is still tall and upright
At the threshold of time.”

July 24, 2000

*- Ahmad Shamlou was one of the most influential poets of Iran. He died on July 23, 2000.

~~~~

Poem and translation copyright 2026 Majid Naficy.

Majid Naficy, an Iranian American poet, has published five collections of poetry in English, as well as more than 25 books of poetry and essays in Persian. Naficy is actively engaged in human rights advocacy, focusing on issues in Iran and the United States.

https://voxpopulisphere.wordpress.com/2026/09/08/majid-naficy-at-the-threshold-of-time/?jetpack_skip_subscription_popup

 

مرگ در سروان: فرح نوتاش

 

مرگ در سروان

فرح نوتاش


ای دختران و زنان افغان

داده جان...

بر خاک خشک و سوزان سروان

برای آزادی

در سوگ شما امروز

های های ... می گریم



شما... تشنه لبان

و تشنه گان آزادی

رانده ... از این دیار

و مانده از آن...

داده جان ...

در ظلمات توأمان ملایان

انگلیس و آمریکا... و طالبان

تشنه لب ... بر خاک داغ سروان

در سوگ شما...ای رهروان آزادی

های های... با تمام جان می گریم



باد نبرده هنوز ... نقش جاپاتان

از سینۀ خاک خشک و سوزان سروان

سروان...

این گذر گاه ملت آوارۀ افغان

این جویندگان یک نفس... هوای آزادی



در این سوی سروان

می کشند تنوره هنوز...

هیولاهایی به نام ملایان

و در آن سوی سروان

زشت و پشم آلوده هایی کریه

سوار بر مسند... به نام طالبان

اما بدون شک ...همگی

از سر سپردگانِ آمریکا و انگلیس

که برای...

بقای ارباب استعماری خویش

به زنجیر می کشند

دختران و زنان ...

چه در افغاستان ... چه در ایران



و از این دیار ... به آن دیار

زنان و دختران ... برای آزادی

آواره و سر گردان اند همگی


کجا می روی کجا؟

اینجا و آنجا...

راه ها همه بسته است ... به روی زنان

 

دگر مرو عزیز جان...

بجای جان باختن در سروان

بمان و... برای گرفتن حق

بجنگ... با دارو ندار طالبان

طالبان...

بجای کار... نان... سر پناه و آزادی

بسته درهای مدرسه... و دانشگاه

به روی دختران و زنان

کرده در کیسه آنان را ...

و نهاده شمشیر

در حفظ حجاب ... بر گردن دختران و زنان


یکی شو... متشکل شو

بگیر جان هرآنکه می گیرد

با نقاب مذهب ... جان آزادی

بگیر حق انسانی خویش

بنشین بر مسند عدالت و نشان ده

راه و رسمِ ... استقلال و آزادی


به مناسبت مرگ یک مادر 45 ساله و 4 دخترش ،22 ساله تا 14 ساله ، که پس از اخراج ازایران و فرارمجدد از افغانستان برای بازگشت به ایران، در سروان (شهری در جنوب شرقی ایران ، در مرز افغانستان وپاکستان) ، از تشنگی جان داده اند.

فرح نوتاش

وین 16.09.2026

کتاب شعر فارسی 11

www.farah-notash.com/womens-power



۱۴۰۵ شهریور ۲۱, شنبه

دشت‌های سرخ خاوران: فرح نوتاش

 

دشت‌های سرخ خاوران

فرح نوتاش

سرود

اولین اجرا خاوران شهریور 1380

ای همیشه عاشق

ای همیشه عاشق

ای همیشه زنده

ای همیشه با من

ای همیشه در من

با تو ... قلبم پرتپش

با تو قلبم می زند

با تو ... فریادم آه

و ... آهم سکوت

سکوتم انفجار مهیب ... آتش مذاب

از قلۀ دماوند همواره پایدار

تو... از درون چشمان من می نگری

من ... با تو بر می خیزم

با تو می بوسم

با تو می بویم

با تو حس می کنم

با تو ...عاشقم و عاشق تر

جان تو... با جان من آمیخته

تو ... ای خروش و

تو ... ای گرمی رگ های من

تن تو ... خاک

خاک ایران ...

چه پاک و چه سرمۀ پاک

ای ایران ...

ای ایران ...

ای ایران دشت های سرخ خاوران

این ارس ... این کارون

این هیرمند و اترک

و این ... جیحون

اشک های ... جاری از چشمان من

در التیامه ... تب داغه ... سینه گلگونت

ای...

جان جاودان عاشقان جهان

فرح نوتاش

خاوران 8 شهریور 1380

از کتاب شعر داغنامه

www.farah-notash.com

 

۱۴۰۵ شهریور ۱۹, پنجشنبه

ستاره های صبح: فرح نوتاش

 ستاره های صبح

فرح نوتاش

شعارها نیمه...

با دهانی باز

غلطیدند به خون

با شوق پرواز

خارج بندها ...

جان ها بی دفاع ...

جوانان... جوانان

رفتند بی وداع



زخمی و خسته ... چشمشان بسته...

همگی اما... بی آخرین نگاه

فریاد ها خاموش ...

جاری شده خون

گرمند هنوز... دستان بسته



قلب عاشقان... آماج رگبار

بربریتی ... می شود تکرار

می شود تکرار



تیغ صاعقه...

می درد قلب ... تاریکه یک ابر

سپیده دمان...؟

بی سپیده است... ؟

آسمان شرق... پر ستاره است

 

غرش رگبار ... لرزش و ریزش

بربریت و... این همه تکرار

توفانی در راه... تا کند از بن

و... بسوزاند... ریشۀ دزدان



ریزش باران ...

از ابر سیاه

تا بشوید خون...از روی زمین

آری می شوید... سینۀ زمین

لیک نخواهد شست...دفتر زمان



با صدای تیر ... شعار ها نیمه

بندی ها همه

از درد بیدارند...

بر عمق فاجعه ...همه آگاهند

تاریکی و بند ... سرای نجوا

آه و اشگ و آه...

می شود پنهان ؟

ستارۀ صبح ... سپیده دمان

 

فرح نوتاش

تهران ـ بهمن 1372

از کتاب شعر داغنامه

www.farah-notash.com