
به غزه بنگر
سهیلا

به غزه بنگر
شهری که چراغها را از چهرهاش کندهاند
زمینش پر از فریادهای دفن شده است،
پر از گامهای بیسرنوشت
ولباس مدرسه بر تن گورها
بنگر به مادری با استخوانهایش خانه میسازد
به کودکش وعده صبح میدهد
بر پیشانی تبدارش سایه نان میکشد،
و صبح باز میگردد
در نگاه آخرین کودک
در تَرَکهای شب،
در مکث نفسها،
در خشمهای به هوش آمدهی جوشان در ریشهها،
شب فرومیریزد
با ققنوسهای آتش و باروت
به دستِ آگاه نسلها
سهیلا










