۱۴۰۵ آبان ۱۵, جمعه

هفت شعر در زمان ترامپ، و لینک‌های کتاب‌ها، مقاله‌ها، شعرها و گفتگوهای مجید نفیسی(به‌فارسی و انگلیسی)

 

هفت شعر در زمان ترامپ

مجید نفیسی

  

 

یک: حقیقت و دروغ

 

در پاپیروسهای مصری خواندم

که حقیقت و دروغ برادر بودند.

یک روز حقیقت دشنه‌ی دروغ را به وام گرفت

ولی از بد حادثه آن را گم کرد.

دروغ شکایت به دادگاه برد

و ادعا کرد که دشنه را عوضی نیست

و قاضی را بر آن داشت تا در برابر

چشمهای حقیقت را کور کند

و به دربانی خانه‌ی دروغ بگمارد.

 

امروزه هم آدمکی دروغزن

با انکارِ مکررِ واقعیات

چشم حقیقت را کور کرده

و به دربانی خانه‌ی خود گماشته

و روزنامه‌نگاران و دانشمندان را

که دروازه‌بانانِ خانه‌ی حقیقت هستند

از پرسش و پژوهش بازداشته.

 

اگر به حقیقت باور داری

خانه را از دروغ بپیرای

و چون فرزندِ حقیقت در افسانه‌ی مصری

به دادخواهیِ حقیقت برخیز

تا چشمهایش دوباره بدرخشند.

 

      سی‌و‌یکم ژانویه دوهزار‌و‌هفده

 

           

*** 

 

دو: بگذار آمریکا دوباره آمریکا شود  

 

آمریکایی که من می‌شناختم

دستهایش را برایم گشود

و مرا کنار فرزندانش نشاند.

 

از میهنی گریخته بودم

که همسرم در آن تیرباران شد.

پیشمرگه‌ای مرا به ترکیه برد

وکیلی به فرانسه

و کفیلی به آمریکا.

چنین بود که شهروندِ این کشور شدم.

 

اما امروز

آنها که نوزادان را از مادرانشان

در مرز مکزیک جدا کرده‌اند

می‌خواهند شهروندی را از من پس بگیرند.

 

نه! این آمریکایی نیست که من می‌شناختم

آمریکایی که پروتستانهای فرانسوی

و کاتولیکهای انگلیسی به آن کوچیدند،

آمریکایی که یهودیان آلمانی

فراریانِ شوروی

و پناهندگانِ نااروپایی به آن پناه آوردند.

 

بگذار آمریکا دوباره آمریکا شود*

نوزادان را به پناه‌جویان برگرداند

و همه‌ی فرزندانش را بیکسان در‌بر‌بگیرد.

 

          یازدهم ژوئیه دوهزار‌و‌هژده

 

*- “بگذار آمریکا دوباره آمریکا باشد” لنگستن هیوز

 

 

 

*** 

سه: شبی که میشل با باراک رقصید 

 

آیا آن شب را به‌یاد‌می‌آوری

شبی که میشل با باراک رقصید؟

همه‌ی مردم با آنها رقصیدند

و من هم با همسر سابقم

روبروی تلویزیونی قدی

در بزمگاهی شبانه سرِ خیابان.

 آیا آن شب را به‌یاد‌می‌آوری

شبی که میشل با باراک رقصید؟

من منفی‌بافی را رها کردم

شهروندی کوشا شدم

و همراه با دیگران فریاد زدم:

“آری، ما می‌توانیم.”

 آیا آن شب را به‌یاد‌می‌آوری

شبی که میشل با باراک رقصید؟

هیچ کس نمی‌دانست که به‌زودی

برده‌داران سر از خاک بر‌می‌دارند

و با تفنگها و خدایشان

ترس و نومیدی می‌پراکنند.

 

آیا آن شب را به‌یاد‌می‌آوری

شبی که میشل با باراک رقصید؟

آن شب دوباره باز‌خواهد‌گشت

مالیا با ساشا خواهد رقصید

و پسرم آزاد با دوست‌دختر سابقش

و آمریکا لینکلنِ دیگری خواهد یافت.

 

          بیست‌و‌ششم ژوئیه دوهزار‌و‌هژده

 

*** 

چهار: این خانه بو گرفته است

 

این خانه از آن تو نیست.

به برج سیمانیت بازگرد

با پیشابدان طلائیش!

 

آن کس که به جای تو خواهد نشست

باید چراغ راهنمای این ملت باشد

نه چون تو سرکرده‌ی جانیان.

 

دور نیست

که رودخانه‌ی میسیسیپی

به رودخانه‌ی کلرادو بپیوندد

و این خانه را یکسره

از گند چهارساله‌ات بشوید.*

 

برخیز ای هرکول آمریکایی

که در دل هر زن و مرد آگاه

برخیز ای هرکول آمریکایی

که در دل هر زن و مرد آگاه

خانه داری!

برخیز! برخیز!

این خانه بو گرفته است!

 

          بیست‌و‌دوم مه دوهزار‌و‌بیست

 

*- اشاره است به پاک کردن طویله‌های آژیاس بدست هرکول.  


  ***


پنج: كرم


تو آن کرم سیبی که یک‌شبه

به اژدهایی خون‌آشام بالید

چونان کرم هفتواد در “کارنامه‌ی اردشیر”

که در ذهن مردم خانه کرد

و آنها را به کیش خویش کشانید.

 

چه غم اگر در روزگار ما

اردشیر دیگری بپا‌نخیزد

تا در دهانت سرب مذاب بریزد

و با افروختن آتشی پر‌دود بر بام

مردم را به گشودن بارویت بخواند.

 

نه! این بار, به‌جای قهرمان

مردم خود یک‌به‌یک

برگه‌های رایشان را پست میکنند

تا از مسندت به‌زیر‌کشند

و به مردابت باز‌گردانند.

 

            پانزدهم اکتبر دوهزار‌و‌بیست

*** 

 

شش: امشب به ترامپ می‌اندیشم

  

امشب به ترامپ می‌اندیشم

که در کاخ سفید تنها نشسته

و به شکستش می‌اندیشد.

 

او شاه نیست

که از برابر انقلاب گریخت

و دیگر به وطن بازنگشت.

 

او پیشوا نیست

که در سنگرش در برلین

گلوله‌ای در مغز خود چکاند.

 

او ریئس‌جمهوری رفتنی‌ست

که باید گوشی را بردارد

و به رقیبش شادباش بگوید.

 

باشد که الهه‌ی آزادی

به او جرات این کار را دهد

تا بردباری

جای نفرت را بگیرد

و آمریکا دوباره آمریکا شود.

 

       ششم نوامبر دوهزار‌و‌بیست

*** 

 

هفت: نقطه‌ی پایان

 

من آن گلوله‌ام

که هیتلر در مغز خود نشاند

در نهانگاهش.

 

من آن لخته‌ی خونم

که استالین را به اغما کشاند

در خوابگاهش.

 

من آن موریانه‌ام

که عصای سلیمان را سائید

تا جسد ایستاده‌اش فرو‌افتاد.*

 

من آن نقطه‌ی پایانم

چه باک اگر خودکامگان

خود را جاودان بخوانند.

 

       دوم ژانویه دوهزار‌و‌بیست‌و‌یک

 

*- قرآن, سوره‌ی “سبا”, آیه‌ی چهارده. این روایت در تورات یافت نمی‌شود. 

 

Seven Poems During Trump

 

 

Seven Poems During Trump

By: Majid Naficy

One: Truth and Falsehood

I read in Egyption papyruses

That Truth and Falsehood were brothers.

One day Truth borrowed Falsehood’s dagger

But lost it by misfortune.

Falsehood took the case to court,

Claimed the dagger was irreplaceable

And asked the judge in return

To blind Truth and order him

To become the doorkeeper of Falsehood’s house.

Today, too, a false little man

Has blinded Truth

By his repetitious denial of facts

And made him the doorkeeper of his house

And stopped journalists and scientists

Who are the gatekeepers of the house of Truth

From questioning and researching.

If you believe in Truth

Cleanse the house from Falsehood

And, as the child of Truth in the Egyption legend,

Rise to seek justice for Truth

Until his eyes shine again.

                January 31, 2017

Two: Let America Become America Again

The America that I knew

Opened her arms to me

And placed me next to her children.

I had fled my homeland

Where my wife was executed.

A peshmerga took me to Turkey

A lawyer to France

And a sponsor to America.

Thus I became a citizen of this country.

But today,  Those who separated

Infants from their mothers

At the Mexican border

Want to remove my citizenship.

No! This is not the America that I knew

The America where French Protestants

And English Catholics migrated,

The America where German Jews

Soviet defectors

And non-European refugees took refuge.

Let America become America again*

Return infants to asylum seekers

And embrace all of her children equally.

                July 11, 2018

*- “Let America be America again” Langston Hughes

Three: The Night Michelle Danced with Barack

Do you remember that night,

The night Michelle danced with Barack?

All people danced with them,

I, too, with my ex-wife

In front of a giant TV

In a nightclub on the corner.

Do you remember that night,

The night Michelle danced with Barack?

I let go of cynicism

Became an active citizen

And shouted with the others:

“Yes! We can.”

Do you remember that night,

The night Michelle danced with Barack?

No one knew that soon

Slaveholders would rise from graves

And spread fear and despair

With their guns and God.

Do you remember that night,

The night Michelle danced with Barack?

That night will return again

Malia will dance with Sasha

And my son Azad with his ex-girlfriend

And America will find another Lincoln.

                July 26, 2018

Four: This House Stinks

This house is not yours.

Go back to your concrete tower

With its golden toilet!

The one who will replace you

Must be the leading light of this nation

Not like you, the head of criminals.

It is not long

Until the Mississippi River

Joins the Colorado

And washes off your four-year filth

Thoroughly from this house.*

Rise, oh American Hercules

Who live in the hearts of

Every informed woman and man.

Rise! Rise!

This house stinks!

                May 22, 2020

*- An allusion to Hercules’ washing-off the Augean stables.

Five: Worm

You are that apple worm which overnight

Grew into a bloodthirsty dragon

Like Haftvad’s worm in the “Ardashir Chronicles”.*

It nested in the minds of people

Drawing them to its cult.

No sorrow if in our time

Another Ardashir does not rise

To pour molten lead in your mouth

And call the people to open your castle

By setting a smoking fire on the roof.

No! This time, Instead of a hero,

The people themselves one by one

Will mail their ballots

To bring you down from your seat

And return you to your swamp.

                October 15, 2020

*- Ardashir I founded the Sasanian Dynasty in Iran in 224 A. D. He slew Haftvad’s worm before crowning himself king of kings:

https://iranicaonline.org/articles/haftvad-haftwad

Six: Tonight I Think of Trump

Tonight I think of Trump

Who sits in the White House alone

Thinking of his defeat.

He is not the Shah

Who fled the Revolution

And never returned home.

He is not the Fuhrer

Who, in his bunker in Berlin,

Put a bullet in his head.

He is an outgoing president

Who must pick up the phone

And congratulate his rival.

May the Goddess of Liberty

Give him courage to do this

So that tolerance

Replaces hatred

And America becomes America again.

                November 6, 2020

Seven: Endpoint

I am that bullet

Which Hitler put in his head

At his hideout.

I am that blood clot

Which took Stalin into a coma

In his bedroom.

I am that termite

Which gnawed away Solomon’s cane

Until his standing corpse fell*.

I am that endpoint

No matter if the tyrants

Call themselves eternal.

                January 2, 2021

*- The Quran 34:14. The Bible does not have this narrative.

 

 

https://theiranpost.com/seven-poems-during-trump-2/

 

***

لینک‌های کتاب‌ها، مقاله‌ها، شعرها و گفتگوهای مجید نفیسی(به‌فارسی و انگلیسی)

Seven Poems During Trump

 
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)

۱۴۰۵ آبان ۴, دوشنبه

نخستین درس، و آزادی لینک‌های کتاب‌ها، مقاله‌ها، شعرها و گفتگوهای مجید نفیسی(به‌فارسی و انگلیسی)

 

نخستین درسِ آزادی

مجید نفیسی 

نه لقبهای قدیمی را می‌خواهم

نه عناوینِ تازه را.

مرا با همان نامِ آشنا

صدا کنید.

 

انسانم من

انسانِ دیروز و امروز

انسانِ امروز و فردا.

 

در چشمانم

ستارگان رنگ می‌بازند

و در دستانم

خورشیدها غروب می‌کنند.

در لبخندم کودکی به‌دنیا می‌آید

و از قلبم خونی سرخ، بخار می‌شود.

 

من خدای خویشتنم و با این همه

خود را روباهی می‌دیدم

با دمی پیچیده بر سر.

 

من مادر آفرینشم و با این همه

خود را مهره‌ای می‌دیدم

در چرخِ عبوس تولید.

 

برمی‌خیزم و از مهتابی خاموش

به درختانِ مرده در زمستان می‌نگرم.

خود را در شالی می‌پیچم که خواهرزاده‌ام مرجان

برایم در زندان بافته

تا نخستین درسِ آزادی را

به طبیعت و تاریخ داده باشم.

***

First Lesson in Freedom

By: Majid Naficy

 

I want

Neither the old titles

Nor the new ones.

Call me

By the same familiar name.

 

I am a man

A man of yesterday and today

A man of today and tomorrow.

 

In my eyes, the stars fade away

And in my hands, the setting sun.

In my smile, a child is born

And from my heart, red blood bubbles up.

 

I am my own god, and yet

I saw myself as a fox

With a tail turbaned on my head.

 

I am the mother of creation, and yet

I saw myself as a cog

In the frowning wheel of production.

 

I get up, and from the quiet porch

Look at the dead trees of winter.

I wrap myself in a shawl,

That my niece Marjan knitted for me in prison,

To give history and nature

Their first lesson in freedom.

 

December 22, 1985

 

https://theiranpost.com/first-lesson-in-freedom/

***

لینک‌های کتاب‌ها، مقاله‌ها، شعرها و گفتگوهای مجید نفیسی(به‌فارسی و انگلیسی)

 

۱۴۰۵ آبان ۲, شنبه

ای مهربان تر از برگ در بوسه‌های باران: شفیعی کدکنی / کمون(نشریه نظم کمونیستی)، شماره ۶۴

 

ای مهربان تر از برگ در بوسه‌های باران

شفیعی کدکنی


ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
 
آیینه‌ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
 
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد‌ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
                     
ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی‌شماران
 
گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران
 
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
 
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
 
وین نغمه‌ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

  اثر شفیعی کدکنی

کمون(نشریه نظم کمونیستی)، شماره ۶۴

 کمون شماره ۶۴  pdf

 

آدرس سایت نظم کمونیستی:

۱۴۰۵ مهر ۲۱, سه‌شنبه

امید(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

امید

مجید نفیسی

 

امیلی دیکنسون “امید” را

پرنده‌ای می‌خوانَد

که در جان او آشیان دارد

و بی‌آنکه از او دانه‌ای بخواهد

پیوسته آواز می‌خواند.

 

من آن را چون جیرجیرکی دیدم

که در خوابهای کودکیم ظاهر شد،

در شعرهای نوجوانیم بالید

و در هیاهوی یک انقلاب گم‌شد.

 

امروز در تبعید تنها مانده‌ام

اما هنوز هم

وقتی که به ایوان می‌روم

تا به تنها گلدان خانه‌ام آب دهم

آوای جیرجیرکی را می‌شنوم

که از پشت خیزرانهای همسایه

مرا به سوی خویش می‌خواند.

 

سوم نوامبر دوهزار‌و‌دوازده

***

Hope

 Hope

Majid Naficy 

 

Emily Dickinson calls “hope” a bird

Who has perched in her soul

And without asking for seeds

Sings incessantly.

 

I saw it as a cricket

Who appeared in my childhood dreams,

Grew in my adolescent poems

And disappeared in the hubbub of a revolution.

 

Today I am left alone in exile

And yet, when I go to the balcony

To water the only flower in my house,

I hear the sound of a cricket

Who is calling me

From behind my neighbor’s bamboos.

  

            November 3, 2012 

 

 

 

https://theiranpost.com/hope/

۱۴۰۵ مهر ۱۰, جمعه

مهرگان: سیاوش کسرایی/ تارنگاشت عدالت

 

مهرگان

سیاوش کسرایی

مهربان من! مهرگان رسید
خیز! خیز و نقل آور و نوید

گل اگر ز باغ و دشت رفت
پُر گل آتشی، بدین سرا رسید

لالۀ ما، چراغ لاله گشت‏
در افق خطی ز روشنی کشید.‏

تا خبر زما به دور دست‌ها برد
این پرستوک ز بام‌ها پرید

مژدۀ وصال دارد آن نسیم
پشت این دریچه، گر وزید.‏

عود سوخت باید و سرود ساخت
شمع روی خوان نهاد و میوه چید.‏

خصم را بران و دوست را برآر
جشن کن، نوا برآور از امید.‏

بندها گسست، دردها گذشت
اتحاد ما، نصرت آفرید.‏

شب شکست و اهرمن گریخت
آفتاب بخت باز بردمید.‏
‏

تودۀ ستوده خاست از زمین‏
عرصه را سیاه، باخت بر سپید.‏

فصل بزم شاعرانه، مهرگان
نیز گشته، بهر خلق رسته، عید.‏

 
سیاوش کسرایی
‏٣۰ شهریور ١٣۵۹‏

https://edalat.org/%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d9%87%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%be%d9%86%d8%ac%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-%d8%ad%d8%b2%d8%a8-%d8%aa%d9%88%d8%af/

۱۴۰۵ مهر ۶, دوشنبه

مصادره، و لینک‌های کتاب‌ها، مقاله‌ها، شعرها و گفتگوهای مجید نفیسی(به‌فارسی و انگلیسی)

 

مصادره

 

مجید نفیسی

 

سرزمین مادریم را از من گرفته‌اند

و اینک می‌خواهند سهم من

از خانه‌ی پدریمان را

مصادره کنند.

 

اما من این خانه را

با خود به تبعید آورده‌ام

با چهار چنار بلند

و دو خرمالوبن پربارش

با نیلوفر آبی پیچانش

بر نرده‌ی کنار استخر

با بهارخواب و پشه‌بند تابستانیش

با پلکان مارپیچیش

خزیده به بامی پرستاره

با میز غذای رنگینش

کنار پدر و مادر

با خانواده‌های سه خواهرم

نشسته گرد سفره‌ای بلندبالا

با تختخواب خواهر کوچکم

زیر پوستر اسبی جوان

با رختخواب دو برادرم

کنار جای من روی قالی

با برادر کوچکم در گهواره

قان قون کنان با خود

با برادر بزرگم در آمریکا

و دیدارهای تابستانیش

با کتابهای پنهانم

و هیچ ستادی نمی‌تواند

این خانه را از من بگیرد.

 

            بیست‌و‌سوم سپتامبر دوهزار‌و‌بیست‌و‌شش

https://theiranpost.com/confiscation/

***

Confiscation

 

Majid Naficy

 

They have taken my motherland from me

And now they want to confiscate

My portion of our father’s house.

 

But I have brought this house

With me into exile

With its four tall sycamores

And two fruitful persimmons,

With its creeping lotuses

Over the railing of the swimming pool,

With its patio and summer mosquito net,

With its spiral staircase

Coiling toward a starry roof,

With its rich dining table

Alongside our father and mother,

With the families of my three sisters

Sitting around a long dining cloth,

With my youngest sister’s bed

Under a young horse poster,

With the sleeping bundles of my two brothers

And mine spread on the carpet,

     With my youngest brother in his cradle

Babbling to himself,

With my oldest brother in America

And his summertime visits ,

with my hidden books,

And no Headquarter*

Can take this house from me.

 

                September 23, 2026

 

*- Referring to “The Headquarter of Imam’s Edicts” which confiscates the properties of dissidents.

 

 

***

لینک‌های کتاب‌ها، مقاله‌ها، شعرها و گفتگوهای مجید نفیسی(به‌فارسی و انگلیسی)

1 Poem: Confiscation 

 شعر: مصادره

 

۱۴۰۵ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

عشق: احمد شاملو / کمون(نشریه نظم کمونیستی)، شماره ۶۳

 

عشق

احمد شاملو

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه‌ی پنهان ِ سکوت‌ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه‌یی بی هوده می‌خوانید . ــ
چرا که ترانه‌ی ما
ترانه‌ی بی هوده گی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست .
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطر ِ فردای ما اگر
بر ماش منتی ست ؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است
                        اثر: احمد شاملو

 

کمون(نشریه نظم کمونیستی)، شماره ۶۳

 کمون شماره ۶۳  pdf

https://ocoiran.org/index.php/shq

۱۴۰۵ شهریور ۲۹, یکشنبه

جیرجیرکها یکریز می‌خوانند، و لینک‌های کتاب‌ها، مقاله‌ها، شعرها و گفتگوهای مجید نفیسی(به‌فارسی و انگلیسی)

 

جیرجیرکها یکریز می‌خوانند

مجید نفیسی

 

در این خانه‌ی جنگلی در وینزویل

جیرجیرکها یکریز می‌خوانند

اما من جیرجیرک خود را

در میانشان نمی‌یابم

همان جیرجیرکی که مرا در نوجوانی

در حیاط خانه‌مان در اصفهان

به شب دعوت می‌کرد

و نوید می‌داد که عشق

همه روزه آنجاست.

 

به ایوان میروم و فریاد می‌کشم

و چوب پاره‌ای را

به سوی درختان پرتاب می‌کنم

اما جیرجیرکها همچنان میخوانند.

همسرایی‌شان به سکوتی کرکننده می‌ماند.

من از این توده‌ی هم‌آوا بیزارم

و برای شنیدن آوای جیرجیرک تنهای خود

گوشهایم را می‌گیرم.

 

            دوازدهم سپتامبر دوهزار‌و‌بیست‌و‌شش

https://theiranpost.com/the-crickets-chirp-incessantly/

 

The Crickets Chirp Incessantly

The Crickets Chirp Incessantly

  

Majid Naficy

In this forest house in Waynesville

Crickets chirp incessantly

But I don’t find my cricket among them,

The same cricket that in my adolescence

In the backyard of our house in Isfahan

Invited me to the night

And harbingered that every day love would be there.

 

I go to the balcony and shout

And throw a piece of wood

Toward the trees.

But the crickets chirp as before.

Their chorus sounds like a deafening silence.

I detest this mass of unison

And cover my ears

To hear the voice of my lonely cricket.

 

                September 12, 2026  

***



لینک‌های کتاب‌ها، مقاله‌ها، شعرها و گفتگوهای مجید نفیسی(به‌فارسی و انگلیسی)

 
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
 
 

  

۱۴۰۵ شهریور ۲۵, چهارشنبه

در آستانه‌ى زمان - به ياد احمد شاملو (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

در آستانه‌ى زمان


 

مجید نفیسی

به ياد احمد شاملو

آيا مى‌توانم زمان را
در توده‌اى از يخ به بند كشم؟
پس‏ بايد از نو آغاز كنم
هنگامى كه دفترِ مجله‌هاى كوچكت را
به روى من گشودى
با سرآستين‌هايى بالازده تا آرنج
لبخند و بوى حروف سربى
و من كه در آستانه‌ى در، زار مى‌زدم
زيرا به مرد حماسه‌هاى خود مى‌نگريستم
كه اكنون تمام‌قد در برابر من ايستاده بود
و مى‌گفت‌:‌«‌بچه جان!
چرا گريه مى‌كنى‌؟‌«

آيا مى‌توانم زمان را
در حجمى از الكل به بند كشم؟
پس‏ بايد از نو آغاز كنم
هنگامى كه بانوى آب‌ها
در را به روى من گشود
با گيسويى بلند تا روى شانه
و چون سايه‌اى سبك گذشت
تا ما در كنار پنجره بنشينيم
با دو جام خالى
لبهايى خشك و خونين
و عطشِ ساليان بر زبانمان
و تو كه صدا مى‌زدى:
»‌آيدا! كجا هستى؟‌«

اما زمان، زمان است
يخ، آب مى‌شود
و تنها از گوشه‌هاى چشم من
فرو مى‌ريزد
و الكل، تنها روح مرا
شناور مى‌کند
و تو مى‌مانى
با نيم‌تنه‌ى پُرشكوه شعرت
و پاى بريده‌ات
كه هنوز از درزِ خاك بيرون مانده‌است
و مدادهاى سرتراشيده‌ات
كه همچنان در انتظار دست‌هاى تو
بر لبه‌ى ليوان سر خم كرده‌اند
و كتاب‌هاى خوشبوى شعرت
كه با هر سرانگشتى كه آن‌ها را مى‌گشايد
فرياد مى‌زنند:‌«‌نه‌!
شاعر حماسه‌هاى ما
همچنان بلند و خدنگ
در آستانه‌ى زمان ايستاده است‌.«

بیست‌و‌چهار ژوئيه دوهزار

***

 

Ahmad Shamlou 

 

Majid Naficy: At the Threshold of Time

In memory of Ahmad Shamlou*

 

Am I able to capture time?

In a mass of ice?
So I must start again
When you opened the door of your office
Of your little journals for me
With your sleeves rolled up to the elbows
Smiles and the scent of printed letters.
I was crying at the threshold
Because I saw the man of my epics
Standing upright in front of me.
You said: “You, little one!
Why are you crying?”

Am I able to capture time
In a flood of alcohol?
So I must start again
When the lady of waters
Opened the door of your home for me
With hair down to her shoulders
And moved like a light shadow.
You and I sat at the window
with empty glasses and parched lips
And the thirst of years on our tongues.
You called: “Aida!
Where are you?”

But time is only time
The ice melts and drips
From the corners of my eyes,
Alcohol only floats my soul
And you remain alone
With the splendid torso of your poetry.
Your amputated legs
Still jutting out of the earth,
Your sharpened pencils
Still waiting for your hand
Leaning over the top of the mug
On your desk.
With each tip of a finger
That opens the leave of your fragrant books
They say: “No! the poet of our epics
Is still tall and upright
At the threshold of time.”

July 24, 2000

*- Ahmad Shamlou was one of the most influential poets of Iran. He died on July 23, 2000.

~~~~

Poem and translation copyright 2026 Majid Naficy.

Majid Naficy, an Iranian American poet, has published five collections of poetry in English, as well as more than 25 books of poetry and essays in Persian. Naficy is actively engaged in human rights advocacy, focusing on issues in Iran and the United States.

https://voxpopulisphere.wordpress.com/2026/09/08/majid-naficy-at-the-threshold-of-time/?jetpack_skip_subscription_popup