باطلالسحر

شفیعی کدکنی
دیگر این داس خموشی تان زنگار گرفت
به عبث هر چه درو کردید آواز مرا
باز هم سبزتر از پیش
می بالد آوازم
هر چه در جعبه ی جادو
دارید
به در آرید که من
باطل السحر شما را همگی می دانم
سخنم
باطل السحر شماست

دیگر این داس خموشی تان زنگار گرفت
به عبث هر چه درو کردید آواز مرا
باز هم سبزتر از پیش
می بالد آوازم
هر چه در جعبه ی جادو
دارید
به در آرید که من
باطل السحر شما را همگی می دانم
سخنم
باطل السحر شماست

ما
از لایِ ترکهای دیوار
طلوع میکنیم
کسی
ساعتها را
جابهجا کرده است
روز
بوی شب میدهد
و شب
از آفتاب میترسد
صداها آرام راه میروند
گلوله ای داغ میشود
ستارهای رنگ میبازد
زمین
پر از نورهای افتاده است
و ما
هنوز
با دستهای خالی
سپیده را
هل میدهیم
نان
در مشتهایمان
گرم میشود
کار
عرق میکند
و
آزادی
نام کوچکیست
که آرام
قد میکشد
هماره
https://siahkal.com/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1/
شقایق ها
زهره مهرجو
(بهمن ماه 1404)

جانفشانان عشق
شیفته گان آرزوهای بزرگ...
آزادی
برابری...
و فردایی روشن.
که ایشان را غیر از این
جرمی نبود
تا بدانسان در اوج یگانگی
سبعانه بر خاک فرو افتند...
و دسته دسته
چون شقایق ها
در خون سرخ خویش
غوطه ور شوند.
یادشان
فروغ جاودانۀ صبح...
و نامشان هماره
بر پرچم پراهتزاز نبرد با تیره گی
نقش خواهد بست.
تا سرانجام
کبوتر سپید فجر
در بیکران سپهر بال گیرد...
و سرآغاز تبلور رؤیاهاشان گردد
* * *

در مرکز کهریزک
به دنبال گمشدگان خود میگردیم.
آنها را در کیسههای خونین گذاشتتهاند.
به تک تک چهرههاشان نگاه میکنیم.
پدری پسر خود را میخواند
و چونان میشی که برهاش را میجوید
نومیدانه میخروشد.
مادری دختر خود را یافته
و پیاپی فریاد میکشد.
جنازهها را از خیابانها برگرفتهاند
و با نعشکشها به اینجا آوردهاند.
ولیعهد مردم را به خیابانها خواند
و گفت که کمک در راه است.
ولی امر آنها را به گلوله بست
و گفت که مزدور بیگانهاند.
آه ای سرزمین سوگوار!
کی از ستمگران نو و کهنه
رها خواهیم شد؟
یکم فوریه دوهزاروبیستوشش

In Kahrizak Center
We look for our lost ones.
They are put in bloody bags.
We look at their faces one by one.
A father calls for his son
And, like a sheep looking for her lamb,
Cries out hopelessly.
A mother has found her daughter
And shouts incessantly.
Corpses are picked up from the streets
And carried by hearses.
The Crown Prince called people to come to the streets
And said that help is on the way.
The Turban Leader killed them with bullets
And said they were lackeys of foreigners.
Ah, mourning land!
When will we be released
From the old and new oppressors?
February 1st, 2026



«رهروان صبح»
از: زهره مهرجو
رهروان صبح
ایشان را با تو
سخنی نبود...
نه سازشی و نه هیچ معامله ای،
که خورشید را
از پس ابرهای سنگین
فرا می خواندند...
و بر آن بودند
تا فردایشان را
با دستان خویش بسازند.
هزاران زن و مرد شجاع
انسان آزاده،
هزاران شقایق سرخ...
به سرعت برقی
به فرمان تو
در خون نشستند،
تا ستون های کاخ لرزانت
پیش از افتادن
پیرتر شوند
بپوسند...
و سرانجام فرو ریزند!
ای ضحاک ستمگر
راه هیتلر، موسولینی و فرانکو را
طی کردن تا کِی..؟
آخر کدام واقعیت
کدامین حقیقت تلخ
تو را از خواب صد ساله
بیدار خواهد کرد؟
هشدار..!
از فریاد بلند نوجوانان
آه دلخراش مادران...
و پشت خمیده پدران،
که هیچ ترفندی همیشه کارساز نیست،
که هیچ ظلمی
تا ابد نمی ماند!
اینک سکوت
اینک سوگ گُل های پر پر شده
گسترده بر همه جا..!
در نیمه شب ها
تنها بانگ گلوله ها و
مارش بلند چکمه پوشان می پیچد.
لیک این چه سکوتی ست؟!
آرامش ابرها پیش از رعد...
یا غنود دریا
پیش از طوفان.
زهره مهرجو


تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگامی که
بر غبارِ راهِ لعنت شده نفرینت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاسها
با داس سخن گفتهای
…
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش
– داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد –
هنوز از سجادهها
سر بر نگرفتهاند
اثر احمد شاملو
آدرس سایت نظم کمونیستی:
برای مامِ میهن

وطنم در گردابِ خون میتپد؛
خاک، سینهچاک و مجروح،
سرخفام و پیوسته جاری.
آنجا که لبانِ سپیده را به نخ کشیدند،
رویاها را به بازارِ تاراج سپردند
و عشق را برابرِ جوخه، بیدفاع نشاندند.
ای فرزندانِ آفتاب!
در کوچههای بنبست قدم نگذارید،
بامها ردای کمین پوشیدهاند
و سایه، بوی گلوله میدهد.
کجایند آن مستیکشانِ گل به دست؟
آنان که بوسه را
بر لبانِ لرزانِ زندگی میشکفتند؛
امروز، سهمِ رگبارِ کینه شدهاند.
بنگرید!
در شریانِ خیابانِ آزادی،
این وطن است که از دهانِ گلوله فریاد میکشد.
قصابان،
بر ارابههای آهنین،
با کاتوشاهای برافراشته،
به صیدِ قلبهای عاشق آمدهاند.
ای یاران!
شجاعتِ شما
لرزهای بود
که ستونهای جهان را لرزاند.
اگرچه امروز
دژخیمانِ بیگانه
با زبانِ آتش و آهن
جانِ جهانِ ما را نشانه رفتهاند،
اما ببینید
مردم چگونه
از پیلهی جان گذشتهاند؛
سرودِ سرخِ خویش را
بر سنگفرشِ خیابانِ آزادی
با خون امضا میکنند.
دریغا از این سکوتِ گَسِ جهان…
که در میهمانیِ خونِ شکوفههای ما
جام برمیدارند
و بر مرگ میرقصند.
اما گوش بسپار…
امید، در ژرفای زمین میجوشد؛
عشق،
ققنوسوار
از دلِ خاکستر برمیخیزد.
ما به حرمتِ رویاهایمان ایستادهایم
و آزادی—
آزادی،
دوباره در این خاک
نَفَس خواهد کشید.
ی. صفایی
پانزدهم ژانویه ۲۰۲۶

نگو: جاوید شاه!
بگو جاوید زن
تا مردسالاری برافتد
و زن با مرد برابر شود.
نگو: جاوید شاه!
بگو جاوید زندگی
تا مرگپرستی رنگ ببازد
و زندگی بر مرگ چیره شود.
نگو: جاوید شاه!
بگو جاوید آزادی
تا فرد جرات کند که خود بیندیشد
و از پدرخواندهها رها شود.
تاریخ تکرار میشود
نخست چون فاجعه
سپس چون مضحکه.
آیا مردم در خیابانها میمیرند
تا خودکامگی شاه
جای خودکامگی آخوند را بگیرد؟
نه! نه! نه!
زن – زندگی – آزادی.
دهم ژانویه دوهزاروبیستوشش

January 10, 2026


از: زهره مهرجو

در جاده های تاریک
کوچه های سرد و باریک
نبض زندگی بلندتر می طپد!
اینک بر می خیزد مردم خسته،
مشت در آسمان...
و صدا هچون رعد
ابرهای سکون را می شکافد!
ز دست سگ هار افسار گسسته
بر رخِ نرگس جوان خون نشسته
آه...
بگذار برخیزد مردم بی نان!
حسرت پر زند ز نگاه کبوتر بی رنگ...
بگذار برخیزد!
* * *
سرگذشت یک عشق: دوازده شعر پیوسته, چاپ دوم, "باشگاه ادبیات", فنلاند
سیمین بهبهانی در نامهای از تهران مورخ اول آوت 1999 به مجید نفیسی نوشت:
"آقای مجید نفیسی عزیزم، "سرگذشت یک عشق" مجموعهی دوازده شعر زیبای شما را آقای گلشیری عزیزم به من داد. هدیه محبی از آن سوی دنیای جداییها. خوشحالم که دور از یار و دیار، شاخه ي برومندی با استقلال و تفرد و به دور از همانندیها میبالد و بارور میشود. نمیدانم این چند سطر به شما خواهد رسید یا نه. به هر حال من باید بنویسم که شعری ماندگار دارید بی آن که از معیارهای نشاندار زمان پیروی کرده باشید یا به عمد به دنبال غرابتهای نوجویانه رفته باشید. پیش از این شعر "نفرین" شما را در "چشم انداز" خوانده بودم و به دنبال نشان گوینده میگشتم. تبریک مرا بپذیرید."
The Story of a Love: A Sequence of Twelve Poems, "Literature Club", Finland
After reading the book the famous Iranian poet Simin Behbahani wrote in a letter to Majid Naficy dated August 1 1999 from Tehran:
“My dear Mr. Majid Naficy! I received your beautiful collection of twelve poems “The Story of a Love” from my dear Mr. Golshiri as a friendly souvenir from beyond world of separations. I am delighted that far from homeland and friends a strong branch is growing and coming to fruition with independence and singularity and far from similarities. I don’t know if these few lines will reach you or not. Nevertheless, I must write that you have an everlasting poetry without following the marked standards of the age or intentionally looking for odd novelties…Accept my congratulations.”

به غزه بنگر

به غزه بنگر
شهری که چراغها را از چهرهاش کندهاند
زمینش پر از فریادهای دفن شده است،
پر از گامهای بیسرنوشت
ولباس مدرسه بر تن گورها
بنگر به مادری با استخوانهایش خانه میسازد
به کودکش وعده صبح میدهد
بر پیشانی تبدارش سایه نان میکشد،
و صبح باز میگردد
در نگاه آخرین کودک
در تَرَکهای شب،
در مکث نفسها،
در خشمهای به هوش آمدهی جوشان در ریشهها،
شب فرومیریزد
با ققنوسهای آتش و باروت
به دستِ آگاه نسلها
سهیلا


با طلوعِ چشمهها از سنگ
با سلامِ دلپذیرِ صبح
با گریزِ ابرِ خشم آهنگ
سینهام را باز خواهم کرد!
همرهِ بالِ پرستوها
عطرِ پنهان ماندهی
اندیشههایم را
باز در پرواز خواهم کرد.
سیاوکسرائي
آدرس نظم کمونیستی
گُل ﻣﻴﻨﺎیﺟﻮﺍﻥ

ﺳﻌﻴﺪ ﺳﻠﻄﺎن پوﺭ
ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥﺷﺐ ﺗﺎﺭ
می شکوفد گل صبح
ﺧﻨﺪﻩ ﺑﺮ ﻟﺐ گﻞ
گﻞﺧﻮﺭﺷﻴﺪ کﻨﺪ
ﺟﻠﻮﻩ ﺑﺮ کﻮﻩ ﺑﻠﻨﺪ
ﻧﻴﺴﺖ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ گﺬﺭﺩ
ﻭﺯ پیﺍﺵ پﻴک ﺑﻬﺎﺭ
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ گﻞ ﺳﺮﺥ
ﺑیگﻤﺎﻥ ﻣیﺁﻳﺪ
ﺩﺭ گﺬﺭگﺎﻩ ﺷﺐ ﺗﺎﺭ
ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩیﻧﻮﺭ
گﻞ ﻣﻴﻨﺎی ﺟﻮﺍﻥ
ﺧﻮﻥ ﺑﻴﻔﺸﺎﻧﺪﻩ ﺗﻤﺎﻡ
ﺭﻭی ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺯﻣﺎﻥ
ﻻﻟﻪﻫﺎ ﻧﻴﺰ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﻝ
ﻫﻤگی ﺩﺍﻍ ﺳﻴﺎﻩ
گﺮچه ﺷﺐ ﻫﺴﺖ ﻫﻨﻮﺯ
ﺑﺎ ﺳﻴﻪ چنگ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻡ ﺁﻭﻧگ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﺳﺘﺎﺭﻩﺍﺳﺖ ﻭ ﻟﻴک
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﺳﺘﺎﺭﻩﺍﺳﺖ ﻫﻨﻮﺯ
ﺧﻮﺷﻪﻫﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ گﻞ گﻞ
ﺧﻮﺷﻪ ﺍﺧﺘﺮ ﺳﺮﺥ
ﺑﺎ تپشﻫﺎی ﺳﺘﺮگ
ﻋﺎﻗﺒﺖ کﻮﺭﻩیﺧﻮﺭﺷﻴﺪ گﺪﺍﺯﺍﻥ گﺮﺩﺩ
اسکلتها

پائین که میرفتم
صدایشان را شنیدم
که با یکدیگر حرف میزدند.
از پلهها بالا رفتم و گفتم:
"کیستید و چرا در غیاب من
به این جا آمدهاید؟
چهرهتان دیده نمیشود."
ناگهان دورهام کردند.
یکی که نزدیکتر بود
و به مادر بزرگ میمانست
خندید و گفت:
"حالا چهرههامان را تشخیص میدهی؟"
کوچک و بزرگ
زن و مرد
همه اسکلتهایی بودند
در جامهای از مه.
قدم پیش گذاشتم و فریاد کشیدم:
"از شما نمیترسم
نفرین بر شما!
به دنیای خود بازگردید."
یکباره از شاخه بریده شدند
و بر زمین فروریختند.
بیستم سپتامبر ۱۹۹۶
https://iroon.com/irtn/blog/21695/the-skeletons/

As I was going downstairs
I heard their voices
Talking to each other.
I climbed back and said:
“Who are you and why in my absence
Have you come here?
Your faces cannot be seen.”
Suddenly, they surrounded me.
One who was closer to me
And resembled Grandma
Laughed and said:
“Do you recognize our faces now?”
Young and old,
Women and men
They were all skeletons
Dressed in fog.
I stepped forward and shouted:
“I am not afraid of you.
Curse you all!
Go back to your own world.”
All of a sudden, they were cut off from the branch
And scattered on the ground.
September 20, 1996
ترامپ "صدای آمریکا" و آرشیو آن از جمله فیلم مربوط به مرا نابود کرد. امروز پس از چندین ماه آنرا در یوتوب احیا کردیم:
عنوان این برنامه که در مجموعه پرتره و برای تلویزیون صدای امریکا تولید شده، "گاوی نر زیر آقتاب سوزان کویر، با مجید نفیسی شاعر و پژوهشگر" نام دارد.
تهیه کننده، کارگردان و تدوین : پوپک راد
تصویر و صدا: آرش راد
این برنامه در ژانویه ۲۰۱۴ از تلویزیون صدای آمریکا پخش شده است.
https://iroon.com/irtn/vlog/56837/
Trump destroyed Voice of America and its archive including a film about me. Today, after a few months, we were able to restore it on Youtube.
Aired on Voice of America TV, January 2014
https://iroon.com/irtn/vlog/56838/majid-naficy-watch-my-portrait-destroyed-by-trump/
![]()
از صندلی پشت تاکسی
جایی که من نشستهام
راننده به جزیرهای میمانَد
که سر از آب بیرون آورده
چونان جزیرهی تونگا*
که یک روز پس از آتشفشان
حضور خود را به جهان
اعلام کرد.
"سی سال پیش
با او در کلیسا آشنا شدم.
از من خواستگاری کرد.
گفتم اگر مرا میخواهی
باید عرق و دود را کنار بگذاری
و او تا امروز
بر سر پیمان خود مانده."
وقتی دارم پیاده میشوم
او سربرمیگرداند
و من ناگهان
زیبایی چهرهاش را درمییابم.
بیستم فوریه 2015
*- کشور و مجمعالجزایری در اقیانوس آرام جنوبی.
From the back seat of the taxi
Where I am sitting
The driver looks like an island
Jetting out of the water
Like the Island of Tonga*
Which one day after a volcanic interruption
Announced its presence
To the world.
“Thirty years ago
I met him in a church.
He proposed to me.
I told him if you want me
You should quit liquor and smokes
And so far
He has kept his word.”
When I am getting off
She turns her head
And I suddenly realize
The beauty of her face.
February 20, 2015
*- a country and an archipelago in the southern Pacific Ocean.


![]()
دریا دیگر نمیگنجد در من.
امواج خشمگین از درزهای تنم لبپَر میزنند
و از رگهای فرسودهام سرریز میکنند.
ماهیان مرده بر روی آب شناورند
و نهنگ پیر و خستهای درون من ماق میکشد.
تازیانهی من کجاست
تا چون خشایار شاه بر گردهی آبها فروکوبم؟
یا اگر مسیحی هست بگو که به نیایش
دریای خشمگین مرا فرونشاند.
زانو میزنم و خدای دریا را آواز میدهم:
بگو آبها به پشت موجشکنها بازگردند
بگو توفان, چشم خود را فروبندد
بگو ماهیان دوباره جان گیرند
بگو نهنگ تنهای من
جفت گمشدهی خود را بازیابد
بگو یک, دو شود.
اشِم وهو.*
پنجم فوریه دوهزار
https://iroon.com/irtn/blog/21660/the-sea-does-not-fit-in-me-anymore/
The sea does not fit in me anymore.
The angry waves overflow from the cracks of my body
And spill from my worn-out veins.
The dead fish float on the water
And an old, tired whale cries inside me.
Where is my whip
So that I can hit over the back of waters like King Xerxes?
Or if there is a Christ, tell him
To calm my angry sea with a prayer.
I kneel and call the god of sea:
Tell the waters return behind the seawalls
Tell the storm closes its eyes
Tell the fish come back to life
Tell my lonely whale
Finds its lost mate
Tell one becomes two.
Ashem Vohu.*
February 5, 2000
*- A Zoroastrian mantra at the end of some prayers in the Avesta which means “righteousness is good.
