«آرزو»
زهره مهرجو

لبخند گرم خورشید
نقش زده در نگاه زمین،
چشم انداز سبز...
کبوتر سپید
آرام گرفته بر شانه درخت...
چون ماه در آغوش سپهر بی کران،
فردا
رهایی...
آغاز زندگی
در آخر افسانه دراز شب!
زهره مهرجو

لبخند گرم خورشید
نقش زده در نگاه زمین،
چشم انداز سبز...
کبوتر سپید
آرام گرفته بر شانه درخت...
چون ماه در آغوش سپهر بی کران،
فردا
رهایی...
آغاز زندگی
در آخر افسانه دراز شب!


در این مسیر سخت و صعب
ز صخره ها گذر کنیم
زپیچ و تاب تند باد
شکسته شاخ خمیده بر
دوباره قد علم کنیم
در ره مهر دوباره ما
جنگل سبز به پا کنیم
برای صلح وزندگی
کبوتری رها کنیم
ز قید یوغ و بردگی
خود را ز بند رها کنیم
علیه جنگ به نام زن
سینه خودسپر کنیم
علیه جنگ به نام زن
جهانی نو به پا کنیم
«ناهید مذکوری»
۱۷اسفند ۱۴۰۴
ترانهی صلح
![]()
ای جنگ
تا چند دروازههای شهر مرا میکوبی؟
بگذار فریادی شوم
تا دیگر طنین کوبههای سنگین ترا نشنوم
فریادی بلندتر از غرش طیارههای جنگی
بر فراز شهر جنگزده
فریادی ژرفتر از نالههای مرگ
در دهان بیشرم خاک.
من مرد حماسه نیستم
تا در بوق دروغ پیشوایان تو بردمم
رستم من سالهاست
که در چاه تنهایی خود مرده است.
من مرد غزلوارهام:
ترانهسرای صلح.
بگذار چنگی را که تو از چنگ این مردم ربودهای
دوباره برگیرم
و از زخمهای جانکاه تو بسرایم
بگذار ترانهی صلحی بسازم
رساتر از حماسههای دروغینت.
سیزدهم آوریل هزارونهصدوهشتادوهشت
Oh, war!
How long do you knock
At the gates of my city?
Let me become a shouting voice
To silence the echo
Of your heavy fists,
A voice louder
Than the roar of the fighting planes
Over a city at war,
A voice deeper
Than the moaning of death
In the shameless mouth of earth.
I am not a man of epics
Who blows your lying leaders' horn.
For years my Rostam* has died
In his well of loneliness.
I am a man of lyrics,
A bard for peace.
Let me take again the harp
That you have stolen from these people
And sing about their painful wounds.
Let me compose a song for peace
Beyond your phony epics.
April 13, 1988
*-A hero in Iranian mythology comparable to Hercules, thrown by his half-brother Shaghad into a well, where he dies.

![]()
ملايِ سيادستاري در كودكيم
سر ميز شامِ عروسي خواهرم
قابِ مرغ را در هوا قاپيد
پيش خود گذاشت و گفت:
"ما سيدها كه مرغي هستيم."
آيا همو نبود كه در جوانيم
انقلابِ ما را ربود
و چندصدايي را خاموش كرد
تا ولايتِ خونين خود را بسازد؟
عقربه ها از اين همه نابهنگامي
بر ساعت ها مي شورند.
دور نيست آن زمان
كه انحصارِ ملايان براُفتد
آدميت به سفره بازگردد
و هر كس از سينيِ فراواني
سهمي برابر بگيرد.
نوميد مباش دوست من!
از قديم گفته اند:
"ملا شدن چه آسان
آدم شدن چه دشوار."
یکم ژوئيه دوهزاروچهارده
https://iroon.com/irtn/blog/21916/mullah-or-human/
A black-turbaned mullah in my childhood
At the dining table of my sister’s wedding
Snatched the platter of chicken in the air
Put it in front of him and said:
“We descendants of the Prophet go for the chicken.”
Was he not the same person who at my youth
Stole our revolution
And silenced polyphony
To establish his bloody theocracy?
The hands rebel against clocks
From so much anachronism.
It is not long
That the monopoly of mullahs will fall,
Humanity will return to our dining table
And everyone will receive an equal share
From the platter of plenty.
Do not lose hope, my friend!
There is a saying from ancient times:
“How easy to become a mullah!
How hard to become a human!”
July 1st, 2014

دیگر این داس خموشی تان زنگار گرفت
به عبث هر چه درو کردید آواز مرا
باز هم سبزتر از پیش
می بالد آوازم
هر چه در جعبه ی جادو
دارید
به در آرید که من
باطل السحر شما را همگی می دانم
سخنم
باطل السحر شماست

ما
از لایِ ترکهای دیوار
طلوع میکنیم
کسی
ساعتها را
جابهجا کرده است
روز
بوی شب میدهد
و شب
از آفتاب میترسد
صداها آرام راه میروند
گلوله ای داغ میشود
ستارهای رنگ میبازد
زمین
پر از نورهای افتاده است
و ما
هنوز
با دستهای خالی
سپیده را
هل میدهیم
نان
در مشتهایمان
گرم میشود
کار
عرق میکند
و
آزادی
نام کوچکیست
که آرام
قد میکشد
هماره
https://siahkal.com/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1/
شقایق ها
زهره مهرجو
(بهمن ماه 1404)

جانفشانان عشق
شیفته گان آرزوهای بزرگ...
آزادی
برابری...
و فردایی روشن.
که ایشان را غیر از این
جرمی نبود
تا بدانسان در اوج یگانگی
سبعانه بر خاک فرو افتند...
و دسته دسته
چون شقایق ها
در خون سرخ خویش
غوطه ور شوند.
یادشان
فروغ جاودانۀ صبح...
و نامشان هماره
بر پرچم پراهتزاز نبرد با تیره گی
نقش خواهد بست.
تا سرانجام
کبوتر سپید فجر
در بیکران سپهر بال گیرد...
و سرآغاز تبلور رؤیاهاشان گردد
* * *

در مرکز کهریزک
به دنبال گمشدگان خود میگردیم.
آنها را در کیسههای خونین گذاشتتهاند.
به تک تک چهرههاشان نگاه میکنیم.
پدری پسر خود را میخواند
و چونان میشی که برهاش را میجوید
نومیدانه میخروشد.
مادری دختر خود را یافته
و پیاپی فریاد میکشد.
جنازهها را از خیابانها برگرفتهاند
و با نعشکشها به اینجا آوردهاند.
ولیعهد مردم را به خیابانها خواند
و گفت که کمک در راه است.
ولی امر آنها را به گلوله بست
و گفت که مزدور بیگانهاند.
آه ای سرزمین سوگوار!
کی از ستمگران نو و کهنه
رها خواهیم شد؟
یکم فوریه دوهزاروبیستوشش

In Kahrizak Center
We look for our lost ones.
They are put in bloody bags.
We look at their faces one by one.
A father calls for his son
And, like a sheep looking for her lamb,
Cries out hopelessly.
A mother has found her daughter
And shouts incessantly.
Corpses are picked up from the streets
And carried by hearses.
The Crown Prince called people to come to the streets
And said that help is on the way.
The Turban Leader killed them with bullets
And said they were lackeys of foreigners.
Ah, mourning land!
When will we be released
From the old and new oppressors?
February 1st, 2026



«رهروان صبح»
از: زهره مهرجو
رهروان صبح
ایشان را با تو
سخنی نبود...
نه سازشی و نه هیچ معامله ای،
که خورشید را
از پس ابرهای سنگین
فرا می خواندند...
و بر آن بودند
تا فردایشان را
با دستان خویش بسازند.
هزاران زن و مرد شجاع
انسان آزاده،
هزاران شقایق سرخ...
به سرعت برقی
به فرمان تو
در خون نشستند،
تا ستون های کاخ لرزانت
پیش از افتادن
پیرتر شوند
بپوسند...
و سرانجام فرو ریزند!
ای ضحاک ستمگر
راه هیتلر، موسولینی و فرانکو را
طی کردن تا کِی..؟
آخر کدام واقعیت
کدامین حقیقت تلخ
تو را از خواب صد ساله
بیدار خواهد کرد؟
هشدار..!
از فریاد بلند نوجوانان
آه دلخراش مادران...
و پشت خمیده پدران،
که هیچ ترفندی همیشه کارساز نیست،
که هیچ ظلمی
تا ابد نمی ماند!
اینک سکوت
اینک سوگ گُل های پر پر شده
گسترده بر همه جا..!
در نیمه شب ها
تنها بانگ گلوله ها و
مارش بلند چکمه پوشان می پیچد.
لیک این چه سکوتی ست؟!
آرامش ابرها پیش از رعد...
یا غنود دریا
پیش از طوفان.
زهره مهرجو


تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگامی که
بر غبارِ راهِ لعنت شده نفرینت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاسها
با داس سخن گفتهای
…
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش
– داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد –
هنوز از سجادهها
سر بر نگرفتهاند
اثر احمد شاملو
آدرس سایت نظم کمونیستی:
برای مامِ میهن

وطنم در گردابِ خون میتپد؛
خاک، سینهچاک و مجروح،
سرخفام و پیوسته جاری.
آنجا که لبانِ سپیده را به نخ کشیدند،
رویاها را به بازارِ تاراج سپردند
و عشق را برابرِ جوخه، بیدفاع نشاندند.
ای فرزندانِ آفتاب!
در کوچههای بنبست قدم نگذارید،
بامها ردای کمین پوشیدهاند
و سایه، بوی گلوله میدهد.
کجایند آن مستیکشانِ گل به دست؟
آنان که بوسه را
بر لبانِ لرزانِ زندگی میشکفتند؛
امروز، سهمِ رگبارِ کینه شدهاند.
بنگرید!
در شریانِ خیابانِ آزادی،
این وطن است که از دهانِ گلوله فریاد میکشد.
قصابان،
بر ارابههای آهنین،
با کاتوشاهای برافراشته،
به صیدِ قلبهای عاشق آمدهاند.
ای یاران!
شجاعتِ شما
لرزهای بود
که ستونهای جهان را لرزاند.
اگرچه امروز
دژخیمانِ بیگانه
با زبانِ آتش و آهن
جانِ جهانِ ما را نشانه رفتهاند،
اما ببینید
مردم چگونه
از پیلهی جان گذشتهاند؛
سرودِ سرخِ خویش را
بر سنگفرشِ خیابانِ آزادی
با خون امضا میکنند.
دریغا از این سکوتِ گَسِ جهان…
که در میهمانیِ خونِ شکوفههای ما
جام برمیدارند
و بر مرگ میرقصند.
اما گوش بسپار…
امید، در ژرفای زمین میجوشد؛
عشق،
ققنوسوار
از دلِ خاکستر برمیخیزد.
ما به حرمتِ رویاهایمان ایستادهایم
و آزادی—
آزادی،
دوباره در این خاک
نَفَس خواهد کشید.
ی. صفایی
پانزدهم ژانویه ۲۰۲۶

نگو: جاوید شاه!
بگو جاوید زن
تا مردسالاری برافتد
و زن با مرد برابر شود.
نگو: جاوید شاه!
بگو جاوید زندگی
تا مرگپرستی رنگ ببازد
و زندگی بر مرگ چیره شود.
نگو: جاوید شاه!
بگو جاوید آزادی
تا فرد جرات کند که خود بیندیشد
و از پدرخواندهها رها شود.
تاریخ تکرار میشود
نخست چون فاجعه
سپس چون مضحکه.
آیا مردم در خیابانها میمیرند
تا خودکامگی شاه
جای خودکامگی آخوند را بگیرد؟
نه! نه! نه!
زن – زندگی – آزادی.
دهم ژانویه دوهزاروبیستوشش

January 10, 2026


از: زهره مهرجو

در جاده های تاریک
کوچه های سرد و باریک
نبض زندگی بلندتر می طپد!
اینک بر می خیزد مردم خسته،
مشت در آسمان...
و صدا هچون رعد
ابرهای سکون را می شکافد!
ز دست سگ هار افسار گسسته
بر رخِ نرگس جوان خون نشسته
آه...
بگذار برخیزد مردم بی نان!
حسرت پر زند ز نگاه کبوتر بی رنگ...
بگذار برخیزد!
* * *
سرگذشت یک عشق: دوازده شعر پیوسته, چاپ دوم, "باشگاه ادبیات", فنلاند
سیمین بهبهانی در نامهای از تهران مورخ اول آوت 1999 به مجید نفیسی نوشت:
"آقای مجید نفیسی عزیزم، "سرگذشت یک عشق" مجموعهی دوازده شعر زیبای شما را آقای گلشیری عزیزم به من داد. هدیه محبی از آن سوی دنیای جداییها. خوشحالم که دور از یار و دیار، شاخه ي برومندی با استقلال و تفرد و به دور از همانندیها میبالد و بارور میشود. نمیدانم این چند سطر به شما خواهد رسید یا نه. به هر حال من باید بنویسم که شعری ماندگار دارید بی آن که از معیارهای نشاندار زمان پیروی کرده باشید یا به عمد به دنبال غرابتهای نوجویانه رفته باشید. پیش از این شعر "نفرین" شما را در "چشم انداز" خوانده بودم و به دنبال نشان گوینده میگشتم. تبریک مرا بپذیرید."
The Story of a Love: A Sequence of Twelve Poems, "Literature Club", Finland
After reading the book the famous Iranian poet Simin Behbahani wrote in a letter to Majid Naficy dated August 1 1999 from Tehran:
“My dear Mr. Majid Naficy! I received your beautiful collection of twelve poems “The Story of a Love” from my dear Mr. Golshiri as a friendly souvenir from beyond world of separations. I am delighted that far from homeland and friends a strong branch is growing and coming to fruition with independence and singularity and far from similarities. I don’t know if these few lines will reach you or not. Nevertheless, I must write that you have an everlasting poetry without following the marked standards of the age or intentionally looking for odd novelties…Accept my congratulations.”

به غزه بنگر

به غزه بنگر
شهری که چراغها را از چهرهاش کندهاند
زمینش پر از فریادهای دفن شده است،
پر از گامهای بیسرنوشت
ولباس مدرسه بر تن گورها
بنگر به مادری با استخوانهایش خانه میسازد
به کودکش وعده صبح میدهد
بر پیشانی تبدارش سایه نان میکشد،
و صبح باز میگردد
در نگاه آخرین کودک
در تَرَکهای شب،
در مکث نفسها،
در خشمهای به هوش آمدهی جوشان در ریشهها،
شب فرومیریزد
با ققنوسهای آتش و باروت
به دستِ آگاه نسلها
سهیلا


با طلوعِ چشمهها از سنگ
با سلامِ دلپذیرِ صبح
با گریزِ ابرِ خشم آهنگ
سینهام را باز خواهم کرد!
همرهِ بالِ پرستوها
عطرِ پنهان ماندهی
اندیشههایم را
باز در پرواز خواهم کرد.
سیاوکسرائي
آدرس نظم کمونیستی
گُل ﻣﻴﻨﺎیﺟﻮﺍﻥ

ﺳﻌﻴﺪ ﺳﻠﻄﺎن پوﺭ
ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥﺷﺐ ﺗﺎﺭ
می شکوفد گل صبح
ﺧﻨﺪﻩ ﺑﺮ ﻟﺐ گﻞ
گﻞﺧﻮﺭﺷﻴﺪ کﻨﺪ
ﺟﻠﻮﻩ ﺑﺮ کﻮﻩ ﺑﻠﻨﺪ
ﻧﻴﺴﺖ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ گﺬﺭﺩ
ﻭﺯ پیﺍﺵ پﻴک ﺑﻬﺎﺭ
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ گﻞ ﺳﺮﺥ
ﺑیگﻤﺎﻥ ﻣیﺁﻳﺪ
ﺩﺭ گﺬﺭگﺎﻩ ﺷﺐ ﺗﺎﺭ
ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩیﻧﻮﺭ
گﻞ ﻣﻴﻨﺎی ﺟﻮﺍﻥ
ﺧﻮﻥ ﺑﻴﻔﺸﺎﻧﺪﻩ ﺗﻤﺎﻡ
ﺭﻭی ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺯﻣﺎﻥ
ﻻﻟﻪﻫﺎ ﻧﻴﺰ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﻝ
ﻫﻤگی ﺩﺍﻍ ﺳﻴﺎﻩ
گﺮچه ﺷﺐ ﻫﺴﺖ ﻫﻨﻮﺯ
ﺑﺎ ﺳﻴﻪ چنگ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻡ ﺁﻭﻧگ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﺳﺘﺎﺭﻩﺍﺳﺖ ﻭ ﻟﻴک
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﺳﺘﺎﺭﻩﺍﺳﺖ ﻫﻨﻮﺯ
ﺧﻮﺷﻪﻫﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ گﻞ گﻞ
ﺧﻮﺷﻪ ﺍﺧﺘﺮ ﺳﺮﺥ
ﺑﺎ تپشﻫﺎی ﺳﺘﺮگ
ﻋﺎﻗﺒﺖ کﻮﺭﻩیﺧﻮﺭﺷﻴﺪ گﺪﺍﺯﺍﻥ گﺮﺩﺩ
اسکلتها

پائین که میرفتم
صدایشان را شنیدم
که با یکدیگر حرف میزدند.
از پلهها بالا رفتم و گفتم:
"کیستید و چرا در غیاب من
به این جا آمدهاید؟
چهرهتان دیده نمیشود."
ناگهان دورهام کردند.
یکی که نزدیکتر بود
و به مادر بزرگ میمانست
خندید و گفت:
"حالا چهرههامان را تشخیص میدهی؟"
کوچک و بزرگ
زن و مرد
همه اسکلتهایی بودند
در جامهای از مه.
قدم پیش گذاشتم و فریاد کشیدم:
"از شما نمیترسم
نفرین بر شما!
به دنیای خود بازگردید."
یکباره از شاخه بریده شدند
و بر زمین فروریختند.
بیستم سپتامبر ۱۹۹۶
https://iroon.com/irtn/blog/21695/the-skeletons/

As I was going downstairs
I heard their voices
Talking to each other.
I climbed back and said:
“Who are you and why in my absence
Have you come here?
Your faces cannot be seen.”
Suddenly, they surrounded me.
One who was closer to me
And resembled Grandma
Laughed and said:
“Do you recognize our faces now?”
Young and old,
Women and men
They were all skeletons
Dressed in fog.
I stepped forward and shouted:
“I am not afraid of you.
Curse you all!
Go back to your own world.”
All of a sudden, they were cut off from the branch
And scattered on the ground.
September 20, 1996