یک قرن از تولد احمد شاملو گذشت. در صدسالگی شاملو و نیز بیستوششمین سالِ درگذشت شاعر، مجموعهای از منتشرنشدههای احمد شاملو در قالب ۱۷ جلد کتاب بهزودی منتشر میشود. «فریادهای عاصی آذرخش» زیر نظر آیدا شاملو (سرکیسیان) منتشر شده و در این مسیر سولماز سپهریآزاد و فرید درفشی او را همراهی کردهاند.
«فریادهای عاصی آذرخش» تنها مجموعهای از نوشتههای پراکنده نیست؛ بلکه تصویری گسترده از جهان فکری و ادبی احمد شاملو ارائه میکند؛ از شعر و طرحهای شعر گرفته تا داستان، ترجمه، نامهها، گفتارهای متن، سخنرانیها، گفتوگوها، یادداشتهای ادبی و اجتماعی و نوشتههایی که بخش مهمی از فعالیتهای فرهنگی او را در بیش از نیم قرن رقم زدهاند.
شرق در ادامه نوشت: به همین مناسبت روز پنجشنبه ۸ مرداد از ساعت ۱۸ در کتابفروشی چشمه البرز واقع در عظیمیه کرج، مراسمی برای رونمایی از کتاب برگزار میشود که در آن آیدا سرکیسیان، شمس لنگرودی و حسن کیائیان حضور خواهند داشت.
«غرور من در ابدیت رنج من است»
آیدا شاملو (سرکیسیان)
به کدامین کهکشان پناه باید برد تا شبِ سنگین بگذرد و ماه که به تماشای ما آمده است، تا زمزمههای تو در کنار من ادامه یابد. نفس در سینه حبس میکنم، چشمانم را میبندم و بوی اقیانوسیِ تو را به سینه میکشم. بوییدنت و رقص سرانگشتان اشتیاق به نرمی و سبکبالیِ پروانهای بر تن تو… یگانهی من! احمد من! هنوز نگرانیهایت بر معصومیتها و اندوه چشمانت تنهایی مرا دوچندان میکند هرچند فرارسیدن صدسالگیات دل مرا چراغان کرده…
دوستی پیشنهاد کرد سال تولد صدسالگی شاعر را «قرن شاملو» بنامیم. با خود میاندیشم که اکنون زمان تو به قرن رسیده است ولی هنوز بسیار چیزهاست که دربارهی تو، آن غول زیبای رنج، نمیدانیم و من همین لحظهی یکقرنی را برای گشودن نهانخانهی دل و مکنونات آن دارم…
ما با روح شاعر چهها کردیم؟ روح بزرگی را که جهان در آن میگنجید آزردیم. با او بیترحم و بیانصاف بودیم، روح بزرگ و رفیع او را تا سطح نازل درک و شعور معمول انگاشتیم. چه سختیهای طاقتفرسا که بر او تحمیل شد! آیا سزاوار بود چنین شاعری را دوازده سال از چاپ کتابهایش محروم کنند؟ آیا به ژرفای اندیشهی او پی بردیم؟ گوش به آوای جان او سپردیم؟ چه نعماتی را به ما ارزانی داشت. چه شورها به جان ما انداخت… چون دریا بخشنده بود و گاه با امواج توفنده. بارها پیش آمد که تو گویی احمد دارد با خود رولت روسی بازی میکند و انگار لولهی هفتتیر را بر شقیقهاش گذاشته! بیمحابا به دل آتش میزد…
تحملش حیرتآور بود. درد جانش را با رندی میپوشاند، با زهرخند و لبخندی تلخ زهر نیشها را که به سوی او پرتاب میشد، قابل تحملتر میکرد. لیکن جای آن زخمها و تحقیرها و بیعدالتیها هرگز از روح بزرگ او محو نشد و فریاد درد خود را در نعرهی توفان رها کرد و تلختر و عمیقتر سرود. «من درد مشترکام مرا فریاد کن!» تحقیری که در طول قرنها بر انسان رفته، جان شاعر را از درد آکنده بود.
من / درد در رگانم/ حسرت در استخوانم/ چیزی نظیر آتش در جانم/ پیچید.
او شأن انسان را که منِ شعر اوست چنین وصف کرده است: زیستن/ و ولایت والای انسان بر خاک را/ نماز بردن؛/ و معجزه کردن!
یگانهی من! با همهی این رنجها و امیدها هرگز از پای ننشست و با غرورش و با برازندگی باشکوهش و با طبیعت سرزنده و آن صدای گرم و گیرا هنوز دلها را میلرزاند. دورانهای تاریخی خونین و مالین سختی را از سر گذراند و با همهی شکنندگی شاعرانهاش دشواریها را با گوشسپردن به موسیقی کلاسیک و نوشتن تاب آورد، و با قابلیتهای زیباییشناختی و قابلیتهای جامعهشناختیاش به انسان خودساخته تعین بخشید. او همواره نگران قدرتطلبی و افسارگسیختگی … ویرانگر، بهخصوص برای این منطقه که مستقیم در معرض توفان قرار دارد.
عصر رمههای عظیم گرسنگی
در وحشتبارترین سکوتها
با این همه به پرتوی از بهروزی انسان امیدوار بود
هان، سنجیده باش
که نومیدان را معادی مقدر نیست!
***
شرف هنرمند بودن
يادداشت منتشر نشده* ای از احمد شاملو
آن که می خندد هنوز
خبر هولناک را
نشنيده است!(برشت)
بدون در میان آوردن هیچ صغرا و کبرایی بر آنایم که میان دو گونه برداشت از دستاوردهای هنری خطی استحکاماتی بکشیم، اگرچه دستکم از نظر ما جنگی فیزیکی در میان نیست. این خط فقط مشخصکنندهی مرزهای یک عقیده است در برابر دو گروه متضادالعمل که یکی تنها به درونمایه اهمیت قائل است حتا اگر این درونمایه مرثیهیی باشد که در قالب دفی-روحوضی ارائه شود، و آن دیگری تنها به قالب ارج مینهد حتا اگر این قالب در غیاب محتوا به ارائهی هیچ احساسی قادر نباشد. جنگ نامربوط کهنهیی که تجدید مطلعش را تنها شرایط اجتماعی نامربوطی تحمیل کرده است که در فضایی غیرقابل تشخیص و غیرمنطقی معلق است.
کسانی بر آناند که هنر را جز خلق زیبایی، تا فراسوهای زیبایی مجرد حتا، وظیفهیی نیست. همچون زیر و بمی که از حنجرهیی ملکوتی برمیآید و آن را نیازی به کلام نیست.
ما از این طایفه نیستیم و، برخلاف بهتانی که آن دستهی دیگر در رسانههای رسمی تبلیغاتی خود آشکارا عنوان میکنند، در پس حرف خود نیز نیتی شریرانه پنهان نکردهایم. ما نیز میگوییم: آری، چنان حنجرهیی نیازمند کلام نیست، چراکه کلمات به سبب مشخص بودن مصداقهاشان میتواند، بهمثل، از خلوص موسیقی بکاهد. کلام به مصداق توجه میدهد و موسیقی از راه احساس ادراک میشود. این دو از یک خانواده نیستند، طبایعشان متضاد است و چون با هم درآیند آنچه لطمه میبیند موسیقی است.
ما از این طایفه نیستیم و هرچند همیشه اتفاق میافتد که در برابر پردهیی نقاشیِ تجریدی یا قطعهیی شعر مجرد ناب از خود بیخود شویم و از ته دل به مهارت و خلاقیت آفرینندهاش درود بفرستیم، بیگمان از اینکه چرا فریادی چنین رسا تنها به نمایش قدرت فنی پرداخته کسانی چون ما خاموشانِ نیازمند به همدردی را در برابر خود از یاد برده است دریغ خوردهایم.
اما اگرچه ما از آن طایفه نیستیم آثارشان را میخوانیم، پردههاشان را با اشتیاق به تماشا مینشینیم، به موسیقیشان با دقت گوش میدهیم و هر چیز مؤثری را که در آنها بیابیم میآموزیم، زیرا بر این اعتقادیم که هرچه بیان پالودهتر باشد به پیام اثر قدرت نفاذ بیشتری میبخشد، چراکه قالب را تنها برای همین میخواهیم: پیرهن را برای تن، تا اگر نیت اثر، بهمثل، نمایش شکوه جسم انسان است، تن در آن هرچه برازندهتر جلوه کند.
ما بر آنایم که هنر حامل است و محمول؛ و اثر هنری اگر فاقد محموله باشد در نهایتِ امر استرِ تیزتکِ شکیل و راهواری است که بیبار و بیعار از علفزار به سر طویلهی معتاد خود میخرامد، حال آنکه دستاورد شباروز و ماهاسال کشتگران بسیار خرمنخرمن بر زمین مانده است و بازارهای نیاز از کالا تهی است. استران پیر و خسته را دیگر طاقت پاسخگویی به نیازهای بدبار و تلانبار روزگار نو نیست، و صاحبان استران این زمان تنها در بند اصلاح نژاد چارپایان خویشاند، چراکه در نمایشگاهها گوش چارپا را کوچکتر و میانش را لاغرتر، قوس گردنش را چشمگیرتر و عضلات سینهاش را پیچیدهتر میپسندند و نشان افتخار را تقدیم خربندهیی میکنند که پسند گروه داوران را بهتر و بیشتر برآورد. مکتبِ چارپا به خاطر چارپا، نه چارپا درخور باری که باید نیازهای سنگین شهروندان را تمهیدی کند.
مطالعهی دستاوردهای هنری انسان بازخواندنِ حماسهیی پرطبل و پرتپش است: حماسهی آفریدهیی که به چند هزاره رازهای ترکیب و تعبیه را تجربه میکند تا سرانجام خود به کرسی آفرینندگی بنشیند. راهی که شاید سرمنزلهایش دمبهدم کوتاهتر شده، اما سرشار از کوشش و مجاهدت بوده است: کوشش و مجاهدتی که از راههای بیشمار صورت پذیرفته. گاه به حجم و گاهی به صدا، گاهی به حرکت گاهی به نوا، گاه به خط و گاه به رنگ، گاهی به چوب و گاه به سنگ… کوشش و مجاهدتی از راههای بسیار که با موانع بیشمار پنجه در پنجه کرده است اما، اگرچه هر بار پیروز از میدان بازنیامده، باری از هر شکست تجربهیی اندوخته، از هر سرخوردگی معرفتی به دست کرده است. جادهیی طولانی که چه بسیار با شکمهای بهپشتچسبیده و پاهای خونین و ایثارهای شگفت پیموده شده. اما سنگینترین لحظات این حماسهی رنج دیگر امروز متعلق به گذشتههاست: تاریخش مدون است و پاسخش به چندوچون و چراها و اگرها و مگرها روشن و آشکار. زنجیرهیی است بههمپیوسته از حلقههای منفرد و مجزای تلاشهای پراکنده. امروز دیگر تجربهی مجدد شیمی از دوران خون دل خوردن کیمیاگر «گجستهدژ»، اگر سفاهت مطلق نباشد، نشانهی کامل بیگانگی با زمان حال است. که آدمی، علیرغم تمامی حماقتهایی که از لحاظ اجتماعی در سراسر طول تاریخ خود نشان داده، باری طبیعت خام را توانسته است رام قدرت آفرینندگی خود کند و معضل کنونی او بهجز این نیست که گیج و درمانده گرفتار چنبرهی هزارپیچ و گره بر گره اجتماع خویش است و هر بامداد با اندیشهی هولناک تحقیر تازهدرآمدی که بر او خواهد رفت از بستر کابوسهای شبانه برمیخیزد.
دیگر امروز هنر با قوانین مدون و دستاوردهای پربار از آزمایشگاههای ابتدایی بیرون آمده، دورههای کاربرد جادویی یا تزئینیبودن صرف را پسپشت نهاده، به عرصهی پرگیرودار کارزار دانش با خرافهاندیشی، معرفتگرایی با خشکباوری تقدیری، عدالتخواهیِ شرافتمندانه با قدرتمداریِ لومپنمسلکان پا نهاده، ناطق چیرهدستی شده است که بانگش انعکاس جهانی دارد و سخنش مرز زبان نمیشناسد. پس دیگر باید بتواند به حضور خود در این معرکه معنایی بدهد، وجودش را با جسارت به اثبات برساند، در عمل از حق حیات خود دفاع کند و در این سنگر پر خون و آتشی که در آن تنها سخن از مرگ و زندگی میرود و تنابندهیی را با تنابندهیی سرِ شوخی نیست مسئولیتی آشکار متعهد شود. امروزهروز دیگر هیچ هنری بومی و اقلیمیِ صرف نیست و حتا نویسنده و شاعر نیز، که بهناگزیر گرفتار حصار زبان خویش است و ابلاغ پیامش نیاز به واسطه دارد، باز به هر زبان که بنویسد نویسنده و شاعر سراسر عالم است. با وجود این میتوان بر هنرهایی چون نقاشی انگشت نهاد که درک سخنش، در مقایسه با هنرهای دیگر، به مترجمانِ چیرهدست چربزبان نیاز چندانی ندارد و مجال ارتباط بیواسطه بر او تنگ نیست. در این حال، سخنوری با اینهمه قدرت و امتیاز را میتوان نادیده گرفت و از او تنها به شنیدن افسانهی خوابآور چهل قلندر دلخوش بود؟ طبیبی چنین را میتوان به خود وانهاد تا درمان را واگذارد و دردها را پسپشت نسخهی مسکّنها پنهان کند؟
اگر قرار بر این است که «هنرمند» همچنان به تفنن دلمشغولِ کشف شگردهای بهتانگیز باشد، اگر همچنان در بند خوشطبعی نمودنها باقی بماند، کدام پیام و پیغام میباید خیل دمافزون انسانهایی را که درد میکشند و وهن میبینند و تحقیر میشوند یا همچنان گرفتار توهمات خویشاند و به سود «پای تا سر شکمان» تحمیق میشوند از خواب خوشبینی بیدار کند و طلسم دیرباوریشان را بشکند؟
اگر قرار بر این است که نقاشی همچنان در بند صنعت و تجرید و بندبازی و چشمبندی لوطیصالحهای زمانه باقی بماند، «وظایف مشترک انسانی»، که همگامی چنین کارآیند او را به خود وانهاده است، به کدام پایگاه میتواند نقل مکان کند؟ اگر بهراستی چنانکه خود ادعا میکند زبان باز کرده چرا سخنی نمیگوید که به کار آید، و اگر چیزی برای گفتن ندارد دیگر اینهمه قیل و قال بر سر چیست؟
مرا ببخشید. میدانم که اینها نهتنها سخنان تازهدرآمدی نیست، که حتا از دورهی کهنگیشان تا فراسوهای اندراس نیز دههها و دههها و دهههای باورنکردنی گذشته است! بیگمان بسیاری از شما مرا از اینکه شاید گمان کردم در پیام خود، بهمثابه درآمدی بر این محفل گفتوگو از نوآوریها، با پیشکشیدن سخنی مندرستر از مصداق ملموس هر اندراس چه تحفهیی بر طبق برنهادهام سرزنش میکنید. اما آیا آن دوستان ملامتگو میدانند که ما در این زمانه کجای کاریم؟
آنچه بسیاریها نمیدانند این است که به طور رسمی ما تازه به دورهی کشف غزل عارفانه سقوط اجلال فرمودهایم، و بدین جهت آنچه من عرض میکنم قرنها از زمانهی خود پیش است و اگر معمولاً در مطبوعات رسمی وطنمان تنها بهصورت احکام صادرهی «رسمیِ فرمایشیِ قانونی» فقط به انحرافیبودن آنها حکم میکنند، علتش این است که هنوز از لحاظ تاریخی به آنجا نرسیدهایم که بتوان منحرفبودن آنها را از طریق استدلال منطقی ثابت کرد! به هر حال، توضیحی بود که فکر کردم لازم است عرض شود.
نقاشی و شعر و تآتر و باقی قالبهای هنری امروز دیگر فقط ابزاری برای سرگرمی و تفنن نیست. بچهی بازیگوش کودکستانیِ دیروز اکنون انسان پختهی کاملی است فهیم و پرتجربه و خردمند که میتواند جامعه را به درک خود و فرهنگ و مفهوم عمیق آزادیِ اندیشه و رهایی از قید و بندهای خرافات مدد برساند. و بیشک صرف «توانستن» ایجاد مسئولیت میکند. اگر امروز هم هنر نتواند پس از آنهمه کوشش و جوشش در بهدستآوردن شیوههای بیانْ اندیشهیی کارآیند را به معرفتی فراگیر مبدل کند، حضورش جز به حضور قدحی خالی اما سخت پرنقشونگار بر سفرهی بیآش گرسنگان به چه میماند؟
از اتهامات ما یکی این است که گویا مثلاً شعر عاشقانه را نمیپسندیم به این دلیل کوتهفکرانه که چنین اشعاری فردی است و اجتماعی (بخوانید «سیاسی») نیست. بگذارید برای آنکه ناگفتهیی بر زمین نماند این را گفته باشیم که قضا را آنچه ما نمیپسندیم شعر سیاسی است که بهناگزیر از دریچهی تنگ تعصبات سخن میگوید و آنچه سخت اجتماعی میشماریم شعر عاشقانه است که درس محبت میدهد. ما در دنیایی سرشار از خصومت و نفرت زندگی میکنیم؛ دنیایی به وزن سرب و به رنگ سیاه و به طعم تلخ. میبینید که در فاصلهیی کوتاه از خانهی خودمان، برای پارهیی از مردم این روزگار، رهایی از یوغ وحشت و ادبار به معنی آزادی تیغ برکشیدن و کشتن دیگران است. ما باید عشق را بیاموزیم تا بتوانیم از زندان تنگ تعصب و نفرت رها شویم.
گفتهاند مشتزنی سبب تقویت عضلات و سرعت واکنش میشود. میبینیم که برای بسیاری کسان این «وسیله» چنان به «هدفی مجرد» تبدیل میشود که حاصل آن بهاصطلاح سرعت واکنش و عضلات پولادین دیگر جز در همان صحنهی پیکار و جز در برابر حریف مقابل در هیچ عرصهی دیگری به دو پول سیاه نمیارزد. آقای کلِی که روزگاری شرق و غرب عالم را برای نمایش دادن پتک مشتهایش درمینوشت احتمالاً موجود مزاحمی نیست، منتها این سؤال اهل تعقل برای همیشه باقی میماند که اگر دستکش و کیسهی تمرین و رینگ و سوت و داوران ریز و درشت و خیل ستایشگران بیکار از وجودش ازاله شود از او چه باقی میماند که جز تفوق بر همزادان بیسود و ثمر دیگرش خیر عامی هم دستکم برای جامعهی گرفتار خویش داشته باشد؟
به اعتقاد ما «هنر» بسیاری از هنرمندان را تنها میتوان با چیزی نظیر «هنر» مشتبازان حرفهیی سنجید. سرورانی که برای آوردن آب به کنار جوی رفتهاند و آب جوی ایشان را با خود برده است. همچنین میتوان گفت بسیاری از هنرمندان هنر خود را گرفتار همان سرگذشتی کردهاند که در تاریخ رقص میتوان دید: یعنی راه از صورت به معنا نبردن و در نیمراهه دچار بیحاصلی شدن.
یکی به هنر رقص بنگریم که امروز اگر خوشبینی نشان دهیم میتوانیم بگوییم «ستایشی است که آدمی از زیباییهای جسم خود میکند.» اما همین هنر نخست زادهی نیازی بود که، گرچه از تصور بهناچار خرافی انسان وحشی مایه میگرفت، در فصول آغازین تاریخ متعهد امری بود که با «تداوم حیات» او ملازمه داشت و از آنجا با رشد فرهنگیِ ارگانیسم شگفتانگیزی که امروز از هزاران طریق دیگر (که همه آغازی کموبیش یکسان داشته است) به فتح کهکشانها کمر بسته، در کار آن است که سد و بند زمان را بشکند تا به مرزهای ابدیت دست یابد. از آن گذشتهی نمیدانیم چندمیلیونسالهیی سخن میگوییم که آدمی، در وحشت از ناشناختهها، نجات از آتشفشان و رعد و سیل و زلزله را بر بستر غریزهی حفظ حیات خود و اهل و قبیلهاش که با یکدیگر در نیاز فیزیکی تنگاتنگی میزیستند به زبان رقص دستبهدامان خدایان میشد. هنری با هدف انسانی و به جای خود هوشمندانه، گرچه بر بستری از اوهام و باورهای بهناچار وحشیانه.
اکنون از آن روزگاران دیری گذشته است، هرچند هنوز نمونههایی از آن تصور خرافی در پارهیی از ادیان باقی است و فیالمثل در هند هنوز رقص (که گفتهاند خدایان در خواب به بهاراتاناتیام فرزانه آموختند تا بدان وسیله با ایشان سخن بتوان گفت) زبان مشترک رقاصان حرفهیی معابد با خدای شیوا است. اما در بسیاری نقاط دیگر -حتا در قلمروهایی که رقص از صورت یک آیین عقیدتی و ایمانی درآمده یا خود از نخست حامل اینچنین باری نبوده اما به هر تقدیر قالب هنری بومی را به خود گرفته- رقص تنها و تنها به وسیلهیی برای تمدد اعصاب گهگاهی یا «رسمی دیرینه با علتی ازیادرفته» تغییر شکل داده است. رقصهای دستهجمعی بیخون و بیشور و نشاطی از نوع «ذکر» را که مردان ترکمن انجام میدهند یا رقصِ گروهیِ افسردهیی را که در میان عشایر ما به «چوپی» معروف است نگاهی بکنید و به «عادتی» که دیگر نمادین نیز نیست گوشهچشمی بیفکنید: عروسی است؟ با برخاستن بانگ دهل، بیدرنگ زن و مرد، چنانکه گویی فرمان تقدیر صادر شده است، در میدانچه صف میبندند، دست یکدیگر را میگیرند، پای راست روی پای چپ و پای چپ روی پای راست و تمام صف یک قدم به راست با ضرباهنگ دهل. اما نه رقصندگان به شور و هیجان میآیند، نه تماشاچیان. آنچه رخ میدهد صرفاً رسمی است که مهرِ «باید» خورده، عادت شده است و لاجرم دیگر نه معنایی دارد نه حاصلی.
مطالعهی مجموعههای آثار هر دورهی مشخص طبعاً باید شناسهی اجتماعی آن دوران باشد. بهمثل در ایران، در قرنهای سکوت، انسانِ دورانِ سلطهی قاجاریه مثلاً فاقد شناخت ابزار است. در پردههای نقاشان آن عصر، هر آدمیزادی نمودار همه ابنای خویش است: چیزی که به دو ابروی پیوسته و چشمانی خمارآلوده تصویر میشده است. هیچکس هیچکس نیست و هرکس همه است. و میبینیم که نقاشان عصر، از دیدگاه انتقادی، رسالت تاریخیشان را گرچه ناآگاهانه اما دقیقاً از همین راه به انجام رساندهاند. «ناآگاهانه» از آنرو که بیگمان آنان نمیتوانستهاند قاضی هوشمند آثار یا داوران صاحبصلاحیت جامعهی خود باشند: پیشهورانی بودهاند که از سر ناگزیری طبیعت طبقهی خاصی را چشمبسته عریان کردهاند، بی اینکه خود بدانند چه میکنند. دورهفروش نمیداند که میتوان با یک نظر به کالاهای درون کولبارهاش مشتریان ویژهی او را شناسایی و حتا حدود استطاعت مالی و برداشتشان از زیبایی را برملا کرد. اگر آن نقاشان در پردههای خود تنها به جزئیات لباس و پرده و آذینها پرداختهاند، نه گناه ایشان است، نه تعمدی آگاهانه در کارشان: حقیقت این است که انسان پیرامون این نقاشان خود را در فضای سرد میان پردهها و گلدانها و احتمالاً در برابر عشوهی مبتذل و بیاحساس رقاصگان از یاد برده است. اینجا نقاش بینوا تصویرگر واقعیت محصورهیی است که در آن حقیقتی مطرح نیست. محدودهیی که آدمی در آن تنها به دو چشم بادامی و دو ابروی پیوسته بازشناخته میشود و اگر در مثل یکی چون کمالالملک، به هر دلیل که باشد، گوشهی پردهیی از زندگی طبقات بیرون ارگشاهی به کنار زند، کارش راهی به دهکورهیی نمیبرد و حداکثر قضاوتی که دربارهی آن میشود این است که شازده چیزمیز میرزایی سر بجنباند و بگوید: «بامزهس! خیلی بامزهس… فالگیر یهودی!»
اما این حکایت دیروزها و دیسالها است. روزگار ما دیگر روزگار خاموشی نیست، هرچند که بازار دهانبندسازی همچنان پررونق باشد. روزگار تفنن و اینجور حرفها هم نیست، چراکه امروزهروز آثار هنری بر سر بازارها به نمایش عام درمیآید و دور نیست که بیننده مدعیِ بیگذشتی از آب درآید و برای گرفتن حق خود چنگ در گریبان هنرمند افکند. دور نیست که کسانی اثر هنریِ فاقد پیام و اشارت هنرمند فاقد بینش را -به هر اندازه هم که با شگردها و فوتوفنهای بهتانگیز عرضه شده باشد- تنها در قیاس با ماشین ظریف و پیچیدهیی قضاوت کنند که در عمل کاری از آن ساخته نباشد.
این را نیز ناگفته نگذاشته باشیم که هنرمند نیز مانند هر انسان دیگری دستکم بدان اندازه آزاد هست که چیزی را بپذیرد و چیزی را به دور افکند. یکی بر آن است که هنر به خودی خود فرهنگ و تربیت است، یکی بر آن است که هنر میتواند برحسب پیام خود ضداخلاق باشد و ضدفرهنگ. در این میان کسان دیگری هم هستند که میگویند اکنون که هنرمند میتواند با گردش و چرخش جادویی ابزار کارش چیزی بگوید تا ما (دستکم ما مردم چپاولشونده و فریبخورنده) را که بیهیچ تعارفی انسانهای جنوبی میخوانند که در انتقال از امروز به فردای خویش حرکتی ناگزیر در جهت فروتر شدن میکنیم و متأسفانه از این حرکت نیز توهمی تقدیری داریم آگاهی بدهد، چرا باید این امکان والا را دستکم بگیرد؟ سخنی که راستی را به سود هنرمند نیز هست که خود قطرهیی از همین اقیانوس است. به قولی: هنرمند این روزگار همچون هنرمند دوران امپراتوری رم بر سکوهای گرداگرد میدان ننشسته است که، خواه از سر همدردی و خواه از سر خصومت با آنان و خواه بهمثابه یکی تماشاچی بیطرف، صحنهی دریده شدن فریبخوردگان به چنگال شیران گرسنه را نقش کند. هنرمند روزگار ما بر هیچ سکویی ایمن نیست، در هیچ میدانی ناظر مصون از تعرض قضایا نیست. او خود میتواند در هر لحظه هم شیر باشد هم قربانی، زیرا همهچیز گوشبهفرمان جبر بیاحساس و ترحمی است که سراسر جهان پهناور میدانِ کوچک تاختوتاز او است و گنهکار و بیگناه و هواخواه و بیطرف نمیشناسد.
در چنین شرایطی کدام انسان شریف میپذیرد که خود را به صرف اینکه اهل هنر است از معرکه دور نگه دارد؟ ما چنین «هنری» را بهانهی غیرقابل قبول و عذر بتر از گناه کسانی میشماریم که هنگام تقسیم مواجب و رتبه سرهنگاند و در معرکهی جدال بُنهپا! هنرمند در حضور قاضیِ وجدان خود محکوم است در جبههی مبارزه با خطر متعهد کوششی بشود، و دریغا که سختی کار او نیز درست در همین است:
– نقش چهرههای دردکشیدهیی که گرسنگی مچالهشان کرده به نیت ارائه دادن مشکلی جهانی چون گرسنگی؟
– تصویر صفی بیانتها از مشتی انسان پا در زنجیرِ یوغ بر گردن به قصد بازنمودن فجایع ناشی از بهرهکشیِ آدمی از آدمی؟
– یا تجسم محبوسی که میلههای سیاه قفسش را به رنگ سفید میانداید به رسم هشدار دادن از خوشخیالیها؟
نه، مسلماً هیچکس مشوق سادهگرایی و سطحینگری، مبلّغ خودفریبی و رفع تکلیف و خواستار خلق شعارهای آبکیِ بیارز نیست. رویهی دیگر هنر اعتلای فرهنگ است، و بینش هنرمند مبنایی استوار از منطق و آگاهیِ عمیق و گسترده میطلبد تا بتواند جوابگوی علل وجودی خویش در عرصهی زمان باشد -چیزی که نام دیگرش مشارکت در هماوردی در صحنهی جهانیِ فرهنگ بشری است.
شمار زیادی از هنرمندان ما ترجیح میدهند از همان مرز استادی در چموخم و ارائهی شگردهای فنیِ کار پا فراتر نگذارند. ترجیح میدهند ناطقانی بلبلزبان باشند، اما سخنی از آندست به میان نیاورند که احتمالاً مالشان را بیخریدار بگذارد، چه رسد به بازگفتن حقایقی که جان شیرینشان را به مخاطره اندازد.
سکوتِ آب
میتواند
خشکی باشد و فریاد عطش:
سکوت گندم
میتواند
گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانهی قحط؛
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است-
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن!
*توضیح: مقالهی «شرف هنرمند بودن» از احمد شاملو پيش تر در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده و برخی رسانه ها از همين منبع آن را بازنشر کردهاند اما در همان زمان بخشهایی از این نوشته از ابتدای پاراگراف «یکی به هنر رقص بنگریم …تا شروع پاراگراف «مطالعهی مجموعههای آثار هر دورهی مشخص…» در اعتماد ملی حذف شدهاند.
***
شعر منتشرنشدهای از احمد شاملو حکایت ساده و گیرم آهنگین هاسمیك و باد
به جسمِ خاموشِ خاتونِ بزرگوارِ شفقت در بستر: به هاسمیک سرکیسیان
پنجره باز است بازتر از آغوشی عاشق و من
اینجا
در بستر از یکی مردهی خاموشِ فراموششده خاموشترک.
چیزکی دارد با خود
باد که نمیخواهد
بیش از اینی که توانش هست
بازش گوید یا توانش نیست یا صلاح اندیشی را
میتواند، اما میکوشد
زنِ همسایه نداند که سخن بر سر چیست.
ناامیدانه بر آن است که من دریابم و کجاندیشان
نه.
لاجرم گاهی آرام
پرده را میجُنباند، گاه خشمآلود، گاه نومیدانه.
گاه میکوشد
-طفلکی- تا که لتِ بیطرفِ پنجره را
به وساطت برهم کوبد، گاه میکوشد
از طریقی دیگر آن فروخورده سخن را
با منِ مانده با منِ مردهی خاموشِ فراموششده که نه هوشم برجاست نه حواسم برپای در میان بگذارد.
در تکِ خویشی و ناباخویشی حیران حیران من به کوشائی او مینگرم
میبینم
چه تقلاّئی دارد به میان آوردنِ
آنچه او میداند آنچه را میبیند آنچه را درمییابد آنچه را میباید.
که در این فرصتِ تنگی که مرا هست، -پیش از آنی که فرو افتد پرده، پیش از آنی که فروبسته شود دفتر، پیش از آنی که یکی
خطبهخوانِ ظلمات از دلِ ظلمت فریاد برآرد که دگر صبحدمی نیست به راه و مجالی دیگر نیست جز همین تابوتت که جلو گیرد از آمیزش تو با خاک که تو را مادر بود، تا تو را مانع آید
به سهولت پیوستنِ با خاک که من آن را به سهولت مادر میخوانم به
به محبت بیغش:
«مادرِ اَوَلَک و مادرکِ بیانجام مادرِ من، تو، او مادر مادرِ جاویدان مادر مادرِ ما همه، این فرزندان، این هشیواران، بیداردلان که به فتح کیهان، گیهان
یا جهان یا عالم یا به فتح آن ناشناخته، آن عالمِ پندار در اذهان عنود قد برافراشتهایم.»
«آه ه ه!»
(این همه آن چیزیست
که مرا بر لب میآید با جان در پایان.)
مشکلِ شاعر
پندارم
در همین است: سخنِ باد سخنِ بارانِ دریافتن را، شکوهِ ماه و مه و آب گرفتن را.
آيا مىتوانم زمان را در تودهاى از يخ به بند كشم؟ پس بايد از نو آغاز كنم هنگامى كه دفترِ مجلههاى كوچكت را به روى من گشودى با سرآستينهايى بالازده تا آرنج لبخند و بوى حروف سربى و من كه در آستانهى در، زار مىزدم زيرا به مرد حماسههاى خود مىنگريستم كه اكنون تمامقد در برابر من ايستاده بود و مىگفت:«بچه جان! چرا گريه مىكنى؟»
آيا مىتوانم زمان را در حجمى از الكل به بند كشم؟ پس بايد از نو آغاز كنم هنگامى كه بانوى آبها در را به روى من گشود با گيسويى بلند تا روى شانه و چون سايهاى سبك گذشت تا ما در كنار پنجره بنشينيم با دو جام خالى لبهايى خشك و خونين و عطشِ ساليان بر زبانمان و تو كه صدا مىزدى: »آيدا! كجا هستى؟»
اما زمان، زمان است يخ، آب مىشود و تنها از گوشههاى چشم من فرو مىريزد و الكل، تنها روح مرا شناور مىکند و تو مىمانى با نيمتنهى پُرشكوه شعرت و پاى بريدهات كه هنوز از درزِ خاك بيرون ماندهاست و مدادهاى سرتراشيدهات كه همچنان در انتظار دستهاى تو بر لبهى ليوان سر خم كردهاند و كتابهاى خوشبوى شعرت كه با هر سرانگشتى كه آنها را مىگشايد فرياد مىزنند:«نه! شاعر حماسههاى ما همچنان بلند و خدنگ در آستانهى زمان ايستاده است.»
In a mass of ice? So I must start again When you opened the door of your office Of your little journals for me With your sleeves rolled up to the elbows Smiles and the scent of printed letters. I was crying at the threshold Because I saw the man of my epics Standing upright in front of me. You said: “You, little one! Why are you crying?”
Am I able to capture time In a flood of alcohol? So I must start again When the lady of waters Opened the door of your home for me With hair down to her shoulders And moved like a light shadow. You and I sat at the window with empty glasses and parched lips And the thirst of years on our tongues. You called: “Aida! Where are you?”
But time is only time The ice melts and drips From the corners of my eyes, Alcohol only floats my soul And you remain alone With the splendid torso of your poetry. Your amputated legs Is still jutting out of the earth, Your sharpened pencils Are still waiting for your hand Leaning over the top of the mug On your desk. With each tip of a finger That opens the leave of your fragrant books They say: “No! the poet of our epics Is still tall and upright At the threshold of time.”
July 24, 2000
*- Ahmad Shamlou was one of the most influential poets of Iran. He died on July 23, 2000.
***
لینکهای اشعار، مقالات، کتابها، و گفتگوهای مجید نفیسی(بهفارسی و انگلیسی)
A Poem in Memory of Ahmad Shamlou شعری به یاد احمد شاملو
Majid Naficy’s New Book: In Search of Joy: A Critique of Death-Oriented, Male-Dominated Culture in Iran, Second Edition with Revision and Expansion, Aftab Publishers, Norway
کتاب تازه مجید نفیسی: در جستجوی شادی: در نقد فرهنگ پرستی و مردسالاری در ایران, چاپ دوم با بازنگری و گسترش
Around a wooden table near the sea Were sitting three veterans In their wheelchairs Striking matches in the wind to light their cigarettes.
Now in their places Are three white doves pecking at crumbs from the table and cooing toward the sea.
November 4, 2016
Copyright 2026 Majid Naficy.Translated from Persian by the author.
Majid Naficy
Majid Naficy’s many books in English and Persian include The Story of a Love: A Sequence of Twelve Poems, Literature Club, Finland, 2025. He lives in Los Angeles, California.
***
لینکهای اشعار، مقالات، کتابها، و گفتگوهای مجید نفیسی(بهفارسی و انگلیسی)
Vox Populi: Majid Naficy’s Poem: Three War Veterans
Majid Naficy’s New Book: In Search of Joy: A Critique of Death-Oriented, Male-Dominated Culture in Iran, Second Edition with Revision and Expansion, Aftab Publishers, Norway
کتاب تازه مجید نفیسی: در جستجوی شادی: در نقد فرهنگ پرستی و مردسالاری در ایران, چاپ دوم با بازنگری و گسترش
من دهریم* دهر, خدای من است. هر صبح بر سکوی سنگیِ سرا می نشینم و از پشت پلکهای بسته گذرِ زمان را گواهی می دهم. مردم از کنارم می گذرند سکه ای می اندازند و می پرسند: “آقا زمان! ساعت چند است؟” آنها میدانند که من ساعت ندارم با این همه وقت را دقیق میدانم. رهگذران, ثانیه های ساعت من اند و پرتو آفتاب, ثانیه شمارِ آن.
هر غروب, عابران به خانه باز می گردند و ساعت آفتابی من خاموش می شود. پس کاسه ی پولم را برمیدارم و به درون خانه می روم.
هر شب در خواب به روستای خود باز می گردم به جوی پُرآبِ کاریز و ساعت آبی میراب که با فرو رفتنِ آرامِ پیاله ی سوراخداری در آبدان زمان را می سنجید و سهمِ آبِ هر کرت را اندازه می کرد.
افسوس! رویای من چه زود به کابوس می کِشد. می خواهم پیاله ی شناور را غرق کنم و زمان را به بند کشم در آستانه ی آن شب خونین هنگامی که در کنار کاریز زیر ضربِ چوبدستی ها پیشانی من فاق برداشت و پرده ی چشمهایم پاره شد.
به زمان نفرین میفرستم که مرا غارت کرد به زمان نفرین میفرستم که چشمانم را پوشاند به زمان نفرین میفرستم که کاریز را خشکاند به زمان نفرین میفرستم که کشت را سوزاند به زمان نفرین میفرستم که یاران را تاراند آنگاه چون انسانی خشمگین که بر خدای خود شوریده غیظ فرو می بَرَم و پناه میجویم به این خدای بی زمان به زمان که دستان مرا پُر خواهد کرد به زمان که چشمان مرا روشن خواهد کرد به زمان که کاریز را پُر آب خواهد کرد به زمان که کشت را آباد خواهد کرد به زمان که یاران را همنشین خواهد کرد. ای زمان! تو هم خدای منی هم اهریمن.
من دهریم دهر, خدای من است. هر صبح بر سکویِ سرا می نشینم و از پشت پلکهای بسته گذرِ زمان را گواهی می دهم.
پانزدهم ژانویه 1987
*- آزاداندیشانِ دهری, جهان را قدیم می دانستند و زمان را بی آغاز و پایان. عمر خیام در برخی از رباعی هایش به این گرایش نزدیک می شود
https://theiranpost.com/the-eternalist/
***
The Eternalist
The Eternalist
Majid Naficy
I am an eternalist* Time is my God. Every morning I sit on a stone sofa In front of my house And witness the passage of time Behind my closed eyes. People pass by, Throw coins and ask me: “Mr. Time! What time is it?” They know I have no clock And yet know the exact time. The passersby are the seconds of my clock And the ray of the sun Is its second hand.
Every evening The walkers return home And my sun clock goes off. So I take my bowl of coins And go inside the house.
Every night in my dreams I return to my village To a stream flowing from underground And the water master’s clock Which measured time By gradually sinking a holed bowl Into a pot of water And giving each farmer a portion of the flowing water.
Alas! My dreams quickly lead to nightmares. I want to sink the floating bowl And stop time At the threshold of that bloody night When at the village stream My forehead cracked And my retinas were torn Under the blows of walking sticks.
I curse time for robbing me I curse time for blinding my eyes I curse time for drying the stream I curse time for burning the farms I curse time for dispersing my loved ones. Then like an angry man Who has rebelled against his God, I swallow my anger And take refuge in this timeless God Time which will fill my hands Time which will lighten my eyes Time which will overflow the stream Time which will prosper the farms Time which will return my loved ones. Oh Time! You are both my God And my Satan.
I am an eternalist Time is my God. Every morning I sit on the stone sofa In front of my house And witness the passage of time Behind my closed eyes.
January 15, 1987
*- The eternalists (dahris) were freethinkers who believed the world was not created and time had no start or end. In some of his quatrains the great eleventh-century Persian poet and astronomer Omar Khayyam expressed similar views.
***
لینکهای اشعار، مقالات، کتابها، و گفتگوهای مجید نفیسی(بهفارسی و انگلیسی)