بِخوان!
به بهانه ی اول ماه مه روزهمبستگی جهانی طبقه کارگر / هوشنگ گلاب


Facebook of
دوباره اول ماه مه و دوباره اخراج هزاران کارگر و افزایش فقر و فلاکت و بدبختی در زندگی کارگرها. آیا جنگ فقط برای اخراج ما بود، نظام سرمایه داری دوباره با تبانی با دست نشاندههای خود زندگی ما را موشک باران کرد و نان ما را با انرژی هستهای مبادله کرد به قولی نه سیخ میسوزد و نه کباب وقتی فقط کارگرها صدمه میبینند.
یاد این روز را گرامی میداریم و با تمام جان مبارزه را ادامه خواهیم داد تا حذف ارتجاع و دیکتاتور.

اولِ ماهِ مهام
ما-
کارگرها
برای احقاقِ حقِمان
مبارزه میکنیم؛
آنها-
برای استمرارِ استثمار
دستمزدمان را
خودمان را
سرکوب میکنند
و اگر
بهانهای برای سرکوب نبود
حادثهای
انفجاری
حریقی
یا آواری را
بر سرمان...
آوار میکنند
تا
نابود شویم؛
اولِ ماهِ مهام
امسال
گویا
بختِ ما را
به جنگ ارتجاع و دیکتاتور ..
گره زدهاند؛
نمیدانیم
چه اتفاقی دارد میافتد
دارند-
چه میکنند
آیا
عقاب بی ستاره میشود
بی چنگال
یا
کبوترِ سپیدِ بی بال
در میانِ اجساد...
بالبال خواهد زد
ما
امیدوار
به زندگی
به بودن
تنها
میدانیم
نمیتوانند!
مبارزه را-
از ما جدا کنند
نمیتوانند!
نابودمان کنند؛
ما استثمار شدهها
سرکوب شدهها
بیکارها
از کار اخراج شدهها
به زندان-
انداخته شدهها
به خون غلتیدهها
گرسنهها
تا
استثمارِ انسان-
از انسان را حذف نکنیم!
نابود...
نمی-
شویم.
نام اثر: کارگر دکل نفتی
پیشتاز
۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
https://t.me/pishtaaz_a

در بیرون, باد گرم “آنای قدیس”
بیرحمانه میوزد
و با خود سرفه و خارش میآورد.
من در بستر افتادهام
و به جهانی میاندیشم
که قلب خود را
به قدیسان بیرحم داده است.
در ایران جانشینان الله همچنان خون میریزند
در آمریکا بشارتگران مسیحی
به شیادی رای دادهاند
تا نبرد آخرزمانی را آغاز کند
و در اسرائیل جانیان برای کشتار کودکان غزه
از داستانهای تورات الهام میگیرند.
من از جهانی که قلب خود را
به خدایان بیرحم داده است
بیزارم.
اما ناگهان صدای نرمهزنگی مرا از جا میجهاند
پسرم صدای سرفههایم را
از فرسنگها دور شنیده
و برایم آب مغز استخوان سفارش داده است.
خدایان بیرحم را رها میکنم
و آبی به صورتم میزنم
تا پیش از این که پیک
بستهی محبت را بدستم دهد
آماده باشم.

Wikipedia
Majid Naficy
Outside, the warm wind of Santa Ana
Ruthlessly blows
And brings coughing and itching.
I have fallen in bed
Thinking of the world
Which has given its heart
To ruthless saints.
In Iran, the deputies of Allah still shed blood,
In America, the evangelists
Have voted for a con artist
To start Armageddon
And in Israel, the criminals
Are inspired by the stories of the Old Testament
For massacring children in Gaza.
I detest the world
Which has given its heart
To ruthless gods
But suddenly the sound of a soft ring makes me jump.
My son has heard the sound of my coughs
From miles away
And has ordered bone marrow broth for me.
I let go of ruthless gods
And splash some water to my face
So that before the delivery man
Hands me the package of kindness
I will be ready.
November 8, 2024


در پخش اولین سرود سمفونیک کارگران، به فارسی و انگلیسی، و علیه جنگ و بیکاری و رنج بی پایان هموطنان، متحد و کوشا باشیم

در نشیب و چرخش و فراز این زندگی
جوهر کاریت خروشان باد ای کارگر
جان تو منور به سرخی شعله های بیداری
در معبر تاریک رنج ها و طوفان های زندگی
پیکرت بری از آفت هر اعتیاد و بیماری
در نسیم عطر آور این بهار
چون شکوه سکر آور زندگی
روز تو مبارک باد در این بهار
ای که تیر قدرتت اتحاد
در اوج و عرصه این زندگی
ای شکوه همتت اتحاد
آغاز ماه مه روز جهانی توست
آنچه ساخته بر حول محور زندگی
حاصل کار و زحمت و جوانی توست
ابراز درد امروز شایسته نیست
ترسیم صحنه های ویران زندگی
بر چهره تابان امروز بایسته نیست
لیک این فردا و این اضطراب زحمتکشان
این حسرت جاری و انسانی از زندگی
این صبوری...و این فرو خوردن خشمشان
امپراطوران سرمایه... آسوده بال
بی ترس و با آز بی پایان از زندگی
به کشتار و غصب غنایم هر روز سال
اوج بلوغ کارگران جهان است اتحاد
در نبرد با جنگ و بیکاری و یوق بردگی
تیر انتقام زحمت کشان جهان است اتحاد
فرح نوتاش
وین اول ماه مه 2004
کتاب شعر 5
Now comes the 1st of May
Worldwide laborers' day
Farah Notash
Vienna, 1st May 2005
Poem Book 6


چنان که ابر گره خورده با گریستنش
چنان که گل، همه عمرش مسخّر شادی است
چنان که هستیِ آتش اسیرِ سوختن است
تمامِ پویه ی انسان به سوی آزادی است
شهرِ خاموشِ من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیداییِ انبوه هزارانت کو؟
می خزد در رگِ هر برگِ تو خونابِ خزان
نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازارِ تو میدان سپاهِ دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیرِ سر نیزه ی تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
آسمانت، همه جا، سقفِ یکی زندان است
روشنای سحرِ این شبِ تارانت کو؟
اثر: شفیعی کدکنی

یک: شانه در باد
روبروی پنجره میایستادی
موهایت را در باد شانه میکردی
و چونان مرضیه میخواندی:
“بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی.”
صدایت را از پائین میشنیدم
و فریاد میکشیدم:
“راپونزل!
گیسوی بلندت را رها کن
تا بالا بیایم.”
سر خم میکردی
و میگفتی:
“باشد
اگر باد بگذارد.”
ششم آوریل دوهزاروبیستویک
دو: دوچرخهی ثابت
این روزها از ترس کرونا
من هم چون تو خانهنشینم.
دیگر به پیادهروی نمیروم
بل در ایوان رکاب میزنم
با یک دوچرخهی کهنهی ثابت
که امروز مرا با خود
به شهر کودکیم میبرد.
یک صبح جمعه در پنجسالگی
با یک چرخ کرایهای کهنه
آخرین کودک کاروانی شدم
که از کودکستان پرتو
تا سیوسه پل رکاب میزد.
آنجا تو با خانواده
توی دوج قدیمی
منتظر من نشسته بودید
تا با هم به باغ رویم.
امروز من با کاروان نیستم
و تو هم منتظر من نیستی
با این همه شادم
که این چرخ ثابت
مرا به تو میرساند.
هژدهم آوریل دوهزاروبیست
سه: بر فراز داربست مو
بر فراز داربست مو
میان من و تو چه گذشت
که تو شتابان رفتی
و دفترچه ی خوشبویت را آوردی
تا انشای “مادر” ات را
برای من بخوانی؟
هر چه بود
من چنان شیفته ی نوشته ات شدم
که بند اولش را از بر کردم
و انشایی نوشتم که بیست آفرین گرفت.
در آن زمان
دو چیز ما را بهم نزدیک می کرد:
شیشه های درشت عینک
و واژه های ریز انشا
که چون مورچه های روی داربست
از ذهن ما بالا می رفت
و از نوک مدادهای سرتراشیده
بر برگهای کاغذی فرو می ریخت
و چون خوشه های سرخ انگور
مزه ای ترش و شیرین داشت.
هفتم ژوئن 2015
*- خواهر دلبندم نفیسه در پنجم اسفند 1404 در اصفهان درگذشت.
https://theiranpost.com/three-poems-for-naficeh/

One: Combing in the Wind
You stood by the window
Combing your hair in the wind
And sang like Marzieh:
“Here comes the scent of Molian Brook
Here comes the memory of a gentle friend.”
Hearing your voice
I shouted from below:
“Rapunzel!
Let down your long hair
So I can climb.”
Bending your head
You said:
“ I will
If the wind lets me.”
April 6, 2021
Two: Stationary Bike
These days fearful of Corona
I stay home, as do you.
I no longer go walking
But pedal on my balcony
With an old stationary bike
Which today carries me
To the city of my childhood.
A Friday morning, at age five
With an old rental bike
I became the last child in a caravan
Pedaling from Partow Kindergarten
To Thirty-Three Bridge.
There, you with our family
Were sitting in our old Dodge
Waiting for me so we could
All go together to our villa.
Today I am not with the caravan
And you no longer wait for me.
And yet, I am happy
That this stationary bike
Carries me to you.
April 18, 2020
Three: On the Grape Arbor
What happened between you and me
On the grape arbor
That made you leave quickly
And return with your fragrant notebook
To read me your “Mother” composition?
Whatever it was
I fell in love with that writing so much
That I memorized its first paragraph
And wrote a paper that got an A+.
At that time
Two things brought us together:
The big lenses of our glasses
And the tiny words of our compositions
Which climbed our minds
Like the ants on the arbor
And fell from tips of our sharp pencils
Onto leaves of paper
And tasted sour and sweet
Like clusters of red grapes.
June 7, 2015
*- My beloved sister Naficeh passed away on February 25, 2026 in Isfahan, Iran.



آتشبس را پاس بدارید
تا از آن
صلحی پایدار برآید
که چون سرو کاشمر
سر به آسمان بساید.
در سایهی آن
جا برای همه هست
و بر شاخههای آن
مرغان خوشخوان آشیان دارند.
باشد که بمبافکنها
دیگر بمب نریزند.
باشد که موشکها
دیگر نشانه نکوبند.
باشد که رهبران
دیگر دروغ نگویند.
بگذار کودکان
به بستر بازگردند.
آنها دیرزمانیست
که از بیم آوار
به زیر میز پناه بردهاند.
باشد که فردا
به مدرسه بازگردند.
نهم آوریل 2026

By: Majid Naficy
Respect the ceasefire
So that from it
Will grow a lasting peace
Which touches the sky
Like the cypress of Kashmar.
In its shade
There is room for everyone
And on its limbs
Nest melodic birds.

May the bombers
No longer drop bombs.
May the missiles
No longer hit targets.
May the leaders
No longer tell lies.
Let the children
Return to their beds.
For a long time
They have been sheltering under tables
Scared of the rubble.
May they tomorrow
Return to school.
April 9, 2026
https://theiranpost.com/ceasefire/

نمیخواهم
نمیخواهمت ای نفت!
دیرزمانی میپنداشتم
که تو بر سر من میسوزی
اینک میبینم
که من بر سر تو میسوزم.
نمیگویم که دلپذیر نیست
نشستن در کنار بخاری نفتی
و تماشای بارش برف
یا گوش دادن به تاپتاپ مکینهی آبی
در خلوت باغ.
با این همه، نمیخواهمت
ای اژدهای هفت سر!
هنوز از دهان تو
آتش به جان این وطن میریزد.
در مکتب تو آموختم که بیگاری کنم
تا خان ایل، خانزاده را به لندن بفرستد
و ارتش امپراتوری در جنوب
خواب عدالتخانه را از سرم بهدرکند.
در خیابانها خون من ریخته شد
تا جوهر قلمهایی شود
که قراردادهای جدید نفت را نوشتند.
دروازههای بزرگ تمدن
با کلید تو باز شد
و دجال زمان، امروز
بر خر زرین تو مهمیز میکشد.
تو این دولت را به عرش اعلی رساندی
تو چکمههای او را صیقل دادی
تو گرز هفتسر او را بالا بردی
و هر زمان که من خیز برداشتم
تا پائیناش کشم
تو زیر هیکل لرزانش
شمعک گذاشتی.
نه! نمیخواهم
نمیخواهمت ای نفت
ای شط خونین!
دیرزمانی میپنداشتم
که من از تو خون میگیرم
اینک میبینم
که تو از من خون میگیری.
هژدهم مه هزارونهصدوهشتادوهفت
https://theiranpost.com/i-dont-want-you-petroleum/

Majid Naficy
I don’t want
I don’t want you, Petroleum!
For a long time,
I thought that you burnt for me.
Now I see that I am burning for you.
I’m not saying that it’s not pleasant
Sitting near a kerosene heater
And watching the falling snow
Or listening to the sound of a water pump
In the confines of a farm.
And yet, I don’t want you,
Seven-headed dragon!
Fire still spews forth from your mouth
To the soul of my homeland.
In your school I learned servitude
So that the khan of the tribe
Could send his son to London .
The Imperial Army in the South
Forced me to abandon
The dream of a House of Justice.
On the street my blood was shed.
It turned into ink
For the pens which wrote
The new contracts of oil.
The Grand Gates of Civilization
Opened with your key.
Today the Antichrist gallops
On your golden donkey.
You lifted this state to a heavenly throne
You polished its boots to a sheen
You raised its seven-headed club
And whenever I jumped to pull it down
You supported its shaky body
With your sturdy beams.
No! I don’t want!
I don’t want you, Petroleum!
Oh, bloody stream!
For a long time,
I thought you gave me blood.
Now I see, you made me bleed.
May 18, 1987



بگذار تو را چون کوزهای پُر کند
و از دستهای تو
چون دانههای خوشبوی شاهی بردمد.
نوروز خواهد آمد
و تو بر سفرهی هفت سین خواهی نشست
در آینه نگاه خواهی کرد
و همراه با ماهی سرخ
از تَنگیي تُنگ آب خواهی رَست
و از انزوای سنجد،
وقار سنبل،
اضطراب سیر،
مستیي سرکه،
و شادیي سکه خواهی گذشت
و همراه خواجه شیراز
از صدای عشق پُر خواهی شد
و آنگاه، چه غم!
چون سیزده درآید بر آبِ روان خواهی شد
و از زیبایی لحظههای عشق
با دشت و آسمان سخن خواهی گفت.
بیستوهشتم ژوئيه هزارونهصدونودوپنج

Majid Naficy Let it fill you as if you were a sprout pot And grow like fragrant watercress Out of your hands. The New Year will come,* And you will sit At the cloth of the "seven s's". You will look in the mirror And along with the red goldfish You will be freed From the confines of the fishbowl. And you will pass From the lonely ash tree, The stately hyacinth, The anxious garlic, The drunken vinegar, And the happy silver coin. And along with the bard of Shiraz* You will be filled with the sound of love. And so, why be sad? When the Thirteenth Day comes You'll go with the flowing water And speak to the sky and the earth Of the beautiful moments of love. July 28, 1995*- On Nowruz or the Persian New Year which
coincides with the first day of spring,
it is traditional to spread on a cloth
seven items, the names of which all begin
with the letter sin ("s"). These "seven s's" are typically ash tree, hyacinth,
garlic, vinegar, a coin, sprouts (wheat,
watercress, or other), and sumac. Other items put on
the cloth (not beginning with sin) are a goldfish (in a fishbowl),
a mirror, and either a Koran or a copy of Hafez's collected poems. Thirteen days later,
people must go out for a picnic and cast their sprouts into a stream. *- An allusion to a verse of Hafez,
the fourteenth century Persian lyricist.


پنج شعر از: فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه از زهره مهرجو

"می خواهم برای مدتی بخوابم، / زمانی، یک دقیقه، یک قرن... اما همه باید بدانند که نمرده ام!"
لورکا – غزال مرگ سیاه
تصنیف کوتاه اولین خواهش
در صبحِ سبز
می خواستم قلبی باشم،
یک قلب ...
و در غروب رسیده
می خواستم بلبلی باشم،
یک بلبل.
(روح،
نارنجی رنگ شو،
روح،
به رنگ عشق درآی ..!)
در صبح روشن
می خواستم خودم باشم،
یک قلب ...
و در انتهای غروب
می خواستم صدایم باشم،
یک بلبل.
روح،
نارنجی رنگ شو،
روح،
به رنگ عشق درآی ..!
پیش از سپیده دم
لیک، همانند عشق
کمانگیران
کورند ...
در امتداد شب سبز،
کمان های نافذ
ردی از سوسن گرم
برجای می نهند.
تیرِ ماه
ابرهای ارغوانی را می شکافد ...
و ترکش هایشان
از شبنم پر می شوند.
آری، اما همچون عشق
کمانگیران
کورند ..!
سپیده دم
سپیده دم نیویورک
چهار ستون چرکین دارد ...
و طوفانی از کبوتران سیاه
که در آبهای متعفن بال می زنند.
سپیده دم نیویورک
بر فراز پله کان های عظیم
آه می کشد ...
و در جداره ها، گل رنج های طرح شده را
می جوید.
سپیده دم از راه می رسد
و هیچکس از آن تغذیه نمی کند،
زیرا در اینجا صبح و امید نامیسرند:
گاه ازدحام خشمناک سکه ها
چون مته می شکافد
و کودکان رها شده را می بلعد.
آنان که زود بیرون می روند
در عمق وجود خویش می دانند
که بهشت یا عشقی نخواهد بود
تا شکوفه دهد...
و فنا پذیرد،
می دانند که در اعداد و قانون ها
غرق خواهند گشت،
در بازیهای بی مفهوم ...
در تلاش های بی حاصل.
نور در رقابت گستاخانۀ علم بی ریشه
لا به لای زنجیرها و صداها
مدفون شده ...
و مردم مست و بی خواب در محله ها
کشتی شکسته گان خون را مانند.
زاری
گریان
به خیابان می روم،
مضحک، بی گشایشی ..
به غمگینیِ
سیرانو و کیشوت.*
با ضربان ساعت
بینهایت غیرممکن ها را
جبران می سازم.
ایست ساعت
در فاصله ای از زمان نشستم.
آنجا مردابی از سکوت بود،
سکوت سپید...
حلقه ای نیرومند
که در آن ستارگان
با دوازده شمارۀ سیاه شناور
تصادم می کردند.
Pause of the Clock
I sat down
in a space of time.
It was a backwater of silence,
of white silence,
a formidable ring
where the stars collided
with the twelve floating
black numbers.
توضیحات:
* سیرانو – یا Hercule-Savinien Cyrano – نام نویسنده دراماتیست فرانسوی است که در سده هفدهم میلادی می زیست.
کیشوت – یا Don Quixote – نام کتاب و قهرمان ماجراجوی داستان "دون کیشوت" می باشد، که توسط نویسنده و هنرمند اسپانیایی بنام "میگل د سروانتس" "Miguel de Cervantes Saavedra" نوشته شد. بخش بزرگی از این رمان در سالهای اقامت نویسنده در زندان بربرهای شمال آفریقا نوشته شده بود، و نخستین بار در سال 1605 میلادی انتشار یافت.
قهرمان این داستان با هدف نجات مردم از چنگال استبداد حاکمان به سفرهایی طولانی میرود. اما از آنجا که دارای بینشی تخیلی است، همه چیز را در قالب ابزار جنگی میبیند، برای خود دشمنان فرضی می سازد و دست به اعمال عجیب و غریبی می زند.
دون کیشوت بعنوان یکی از اولین رمانهای مدرن و از پایههای ادبیات کلاسیک اروپا شناخته می شود، و نیز توسط بسیاری از منتقدان بعنوان یکی از بهترین آثار ادبی در سطح جهان نام برده شده است.
تصنیف کوتاه اولین خواهش:
http://www.boppin.com/lorca/ditty.html
پیش از سپیده دم:
http://www.poemhunter.com/poem/before-the-dawn/
سپیده دم:
http://www.poemhunter.com/poem/dawn-86/
زاری:
http://www.poemhunter.com/poem/weeping/
ایست ساعت:
https://www.youtube.com/shorts/OYnkczyWl1s