آشنای شهریوری من

شعر: عباس سماکار

فیسبوک رفیق عباس سماکار
آشنای شهریوری من

شعر: عباس سماکار

فیسبوک رفیق عباس سماکار

سروده هایی از میکیس تئودوراکیس
ترجمۀ زهره مهرجو
جوان دلیر
1961
درختان می گریند
ناقوس ها
و یارانت می گریند...
مردانه در محل کار
مردانه در خانه
تو سخن گفتی و محلۀ ما
مملو از پرنده بود.
دستت را دراز کردی
و ماه را چیدی،
درست همانگونه که مرگ
شبی تو را بسان گُلی …
قایق های ماهیگیری می گریند
امواج... و رفقایت می گریند.
در راهت استوار
و دوستی وفادار بودی...
دختران مخفیانه برایت رؤیاها
خورشید و ماه را گلدوزی می کردند،
آنها عشق خود را می دوختند
و بر آن راهی سفر می شدند.
ملوانان می گریند
ابرها... و یارانت می گریند.
پسر دلیر، مادرت جامه سیاه پوشیده
طوفان و ابر یارانت را در بر گرفته
بندرگاه متروک
دریا رها شده...
و خورشید از حرکت کردن باز ایستاده است!
از آنرو که سازش نکردم
1970
در آنسوی دریای آبی
آسمان آبی
مادری انتظار می کشد...
سالهاست که او را ندیده ام،
چرا که از قوانین پیروی نکردم.
لحظه ها می آیند و می روند
من هنوز پشت حصارها راه می روم.
روزهای تیره خواهند گذشت
پیش از آنکه دوباره ببینمت،
زیرا از دستورات سرپیچی کردم.
هالیکارناس*، پارتنی
أروپوس، کوریدالوس*
مرد جوان دلیر
برای پرتو آزادی
انتظار می کشد...
زیرا از دستورات سرپیچی کردم!
محبسی
1984
یک زندان
-- چگونه ما را به آنجا بردند؟--
محبسی
زندگی ام محبسی!
بی حکمی و دادرسی
-- چگونه دربندمان کردند؟--
زندگی ام محبسی!
در ماکریانیس*
پیش از اینکه کلام آخرینت را بگویی
رگبار گلوله های انگلیسی
تو را به زانو درآورد.
تو اندوهناک نگاهمان کردی،
گمان می کنم می اندیشیدی
روز چه کوتاه بود!
در میدانها
همه جدا نشسته اند...
تو با نگاه غمگینت
تنهایی شوم ما را مهر زدی.
چه کسی راز زندگی گم شده مان را
فاش خواهد کرد..؟
منبع:
http://www.mikistheodorakis.gr/en/poems
Halicarnassos*
هالیکارناس نام شهری در یونان باستان، در ساحل کاریا در آناتولی (ترکیه امروزی) بوده است.
Partheni, Oropos, Korydallos*
نام شهرهایی در یونان.
Makriyannis*
گورستانی قدیمی در شهر آتن.

برای دهمین سالگرد اشغال والاستریت

مجید نفیسی
در راه که میآمدم
تا به اردوی شما بپیوندم
زن جوانی را دیدم
که میخواست سیگارش را روشن کند.
او نه کبریتی خرید
نه فندکی گدایی کرد.
به سادگی از مردی
که سیگار میکشید پرسید:
"میشود آتشتان را وام بگیرم؟"
و بازتابِ سرخی آتش را
در چشمهای درخشان مرد
بازشناخت.
آری
با یک آتش
میتوان بیش از یک سیگار گیراند.
آتش، ملک همگان است
و "به هر کس به اندازهی نیازش." ۱
ای ناباوران
به "دست غیبی بازار"! ۲
شوخی نمیکنم
آتشِ اشتراک در اردوگاه شما
بی شک
آتشین سنتِ دودیهای ماست.
آتش پرفروغتان بیدود باد!
هشتم نوامبر دوهزارویازده
۱ـ کارل مارکس: "نقد برنامهگوتا".
۲ـ آدام اسمیت:"ثروت ملل".
***
For the Tenth Anniversary of Occupy Wall Street
by Majid Naficy
As I was coming
To join your encampment
I saw a young woman
Who wanted to light her cigarette.
She neither bought matches
Nor begged for a lighter.
She simply asked a man
Who was smoking a cigarette:
"May I borrow your fire?"
And she recognized
The reflection of his red fire
In his shining eyes.
Yes,
One fire
Can light more than one cigarette.
Fire belongs to all
And "to each according to his needs."(1)
Oh, you nonbelievers
In the "invisible hand of the market!" (2)
I am not kidding
The fire of sharing in your campground
Is undoubtedly
The fiery tradition of our smokers.
May your bright fire be smokeless!
November 8, 2011
1. Karl Marx Critique of the Gotha Program.
2. Adam Smith The Wealth of Nation.
https://iroon.com/irtn/blog/17607/to-the-campers-at-wall-street/


مجید نفیسی
نه! نمیتوانم ببخشم. من همسر و رفیق او بودم و اکنون به عنوان یک وارث نمیتوانم از سر این جنایت بگذرم. از خود او بخواه که ترا ببخشد. به گورستان کافرها برو. هشت قدم مانده به در ـ شانزده قدم رو به دیوار مزار بی نشانش را پیدا کن و به بانگ بلند نامش را ببر و بگو که از کردهی خود پشیمانی و خواهش کن که ترا ببخشد.
شاید او پس از گذشت بیست و یک سال دوباره بپا خیزد، چشمهای خواب آلودش را بمالد و به تو نگاه کند. تو زخم گلوله را بر سینهاش میبینی و به یاد میآوری آن روز سرد دی ماه را، هنگامی که آنها را آوردند با چشمهای بسته. پنجاه و دو نفر بودند، دو زن و پنجاه مرد. تو زانو زدی و ماشه را چکاندی و دیدی که او فرو افتاد.
آیا از خود پرسیدی که چرا او را میکشی؟ در راه دین و به خاطر وظیفه. رهبر حکم قتل او را امضا کرده بود. رئیس قوه قضائیه نام او را در فهرست اعدامی ها گذاشته بود. حاکم شرع حکم او را بریده بود. شکنجه گر او را به تخت بسته بود. بازجو او را زیر فشار پرسشهای خود گذاشته بود. مأمور دادستانی او را از بیمارستان بیرون کشیده بود، و مردی در آریاشهر به کمیته محل تلفن کرده بود تا بیایند و او را که در هنگام فرار از دیواری فرو افتاده و لگن خاصره اش شکسته بود با خود ببرند. تو هنوز به جای گلوله نگاه میکنی و به یاد میآوری هنگامی که پیکر او را در کیسهای پلاستیکی گذاشتی و روی جسدهای دیگر توی نعش کش انداختی تا راننده آنها را به گورستان کافرها ببرد و پاسدارها آنها را توی یک گور دسته جمعی چال کنند بی آن که بر آن نشانی بگذارند.
آنگاه صدای او را میشنوی که از تو میپرسد: آیا هنگامی که مرا دستگیر کردید حکم بازداشت را به من نشان دادید؟ آیا در زمان بازجویی به من اجازه دادید که وکیلی داشته باشم؟ آیا در دادگاهی علنی مرا به حضور هیات منصفه آوردید و به وکیل مدافع من اجازه دادید تا از من دفاع کند؟ آیا دادستان در کیفرخواست خود به جای اینکه بر اقرار اجباری و مدارک ساختگی تکیه کند برای اثبات جرم بر شواهد صحیح و عینی انگشت گذاشته بود؟ آیا حکم مجازاتی که برای من بریده شد متناسب با جرمی که من بدان متهم شده بودم بود؟ آیا به من حق فرجام خواهی داده شد؟
اینک به من بگو: آیا برای پرسشهای او پاسخی داری؟ بدون دادرسی چگونه میتواند سخنی از حق گذشت ورثهی مقتول در میان باشد؟ گذشت و آشتی فقط هنگامی میسر است که پس از بازشکافی گورهای گروهی، روند دادرسی آغاز شود، نقش کسانی که در قتل مقتول دست داشتهاند روشن گردد و حکمی متناسب با جرم برای آنها بریده شود. گذشت پیش از دادرسی به معنای از یاد بردن بی عدالتی در گذشته و صحه گذاشتن بر بیدادگریهای تازه است. آن کس که نسبت به بی رحمیهای دیروز بی تفاوت میماند خواه ناخواه همدست قساوت های امروز میشود.
من به عنوان بازمانده و وارث همسرم عزت طبائیان که در 17 دی 1360 پس از چهار ماه اسارت در زندان اوین اعدام شد چگونه میتوانم پیش از آن که دادگاهی تشکیل شود تا به پرونده قتل او رسیدگی کند از مجازات مجرمین گذشت کنم؟ آنها چه کسانی هستند؟ کسیست که حکم قتل او را امضا کرده است. کسیست که حکم او را بریده است. کسیست که او را شکنجه و بازجویی کرده است. کسیست که باعث دستگیری او شده است، و کسیست که در آن روز برفی دیماه بر سینهی او زخم گلوله را نشانده است. همهی آنها دستهایی آلوده دارند و اگرچه همه قربانی نظام فکری کهنهای هستند که به نام دین و دولت افراد را برای انجام چنین جنایاتی آماده میکند اما با این وجود تک تک آنها مسئول اعمال خود هستند و باید در مقابل دادگاهی با هیات منصفه، علنی و با وکیل مدافع حاضر شوند و جوابگوی کردار خود باشند تا عدالت در مورد آنها اجرا شود، و فقط آنگاه میتوان از وراث مقتول پرسید که آیا مایل به گذشت هستند؟
نه! نمیتوانم از خود بزرگ منشی و سخاوت نشان دهم زیرا که هنوز دادگاهی مستقل تشکیل نشده تا من بتوانم حق گذشت از مجازات مجرم را به دست بیاورم. گذشت پیش از دادرسی، نه فقط به معنای فراموش کردن رنج و پایداری همسرم عزت و هزاران زن و مرد آزادیخواهیست که به خاطر باورهای فلسفیشان شکنجه و تیرباران شدند بلکه همچنین صحه گذاشتن بر بیدادگریهایی ست که امروزه همچنان در وطن ما جریان دارد.
نه! نمیتوانم ببخشم، نه از آن رو که خواستار انتقام هستم، دادخواهی با خون خواهی فرق دارد. کسی که میخواهد انتقام خونی را بگیرد صرفا به فرو نشاندن حس خشم خود توجه دارد و به پی آمدهای عمل خشونت آمیز خود آگاه نیست. اما آن کس که خواستار دادخواهیست نه شخص خود که دادگاهی مستقل یعنی مرجع ثالثی را میان خود و متهم داور قرار میدهد و از آن میخواهد که با رعایت حقوق متهم بر جنایتی که اتفاق افتاده است به قضاوت بنشیند. انتقام و مقابلهی به مثل از نظام قبیلهای ناشی میشود و با نظام مستقل دادرسی در جامعه جدید به کلی متفاوت است. در قضاوت نو بر اصلاح شخص مجرم و پیشگیری از تکرار جرم تکیه میشود حال این که در قصاص و انتقام قبیلهای بر مقابله به مثل و تلافی جویی.
نه انتقام و خشونت، نه فراموشی و پذیرش بی عدالتی! قتلی اتفاق افتاده است و من به عنوان همسر مقتول تا هنگامی که دادگاهی مستقل تشکیل نشده تا به این پرونده رسیدگی کند نمیتوانم ترا ببخشم. به گورستان کافرها در خیابان خاوران برو، و اگر میتوانی در لابلای آن همه گور بی نام و نشان که از بیست و یک سال پیش تاکنون به وسعت آن ماتم سرا بسی افزوده است، خاک همسر مرا پیدا کن و به او بگو که از جنایتی که در حق او روا داشتهای پشیمانی و میپذیری که در برابر دادگاهی مستقل حاضر شوی. آنگاه به پیرامون خود بنگر، شاید مرا نیز در کنار آن گور بیابی.
سیویک اکتبر دوهزارودو
گنج نشاندار
هشت قدم مانده به در
شانزده قدم رو به دیوار
کدام گنج نامه از این رنج خبر خواهد داد؟
ای خاک
کاش میتوانستم نبض ترا بگیرم
یا از جسم تو کوزه ای بسازم
افسوس
طبیب نیستم
کوزه گر نیستم
تنها وارثی بی نصیبم
دربدر گنجی نشاندار
ای دستی که مرا چال خواهی کرد
نشان خاک من این است:
هشت قدم مانده به در
شانزده قدم رو به دیوار
در گورستان کفرآباد
سیزده نوامبر هزارونهصدوهشتادوشش
***
By Majid Naficy
No! I cannot forgive you. I was her husband and comrade, and now as an heir, I cannot shrug off this murder. Ask her to forgive you herself. Go to Infidel cemetery and find her unmarked tomb by pacing eight steps from the gate and sixteen steps against the wall; call out her name; say that you regret killing her, and beg for her pardon.
Perhaps after twenty one years she will stand up again, rub her heavy eyelids, and look at you. You will notice the bullet wound on her chest, and remember that cold day in January, when the prisoners were brought forward, blindfolded. They were fifty two individuals: two women and fifty men. You aimed and shot her and saw that she fell down. Did you ask yourself why you were killing her? In the name of God and the Islamic state? Khomeini endorsed her death warrant; the head of the judiciary added her name to the list on death row; the Islamic judge announced her sentence; the jailer tied her to the torture-bed; the interrogator cornered her with his questions; an Islamic republican guard carried her from the hospital to the prison; and a man in Aria-Shahr called the local Islamic police committee to come and capture her who, while fleeing, had jumped down from a wall and broken her pelvis. You are still looking at the bullet wound, remembering when you put her cold body into a plastic bag and threw it into the mortuary truck with other corpses to be brought to Infidel cemetery; and the Islamic republican guards hastily buried them in a mass grave without any stone tomb.
Then you will hear her voice asking you, "When you came to arrest me did you show me a warrant? Did you let me have an attorney at the time of cross-examination? Did you bring me before an open court with a jury and let my lawyer defend me without fear? When the prosecutor charged me, was his indictment based on true and objective facts, or forced self-incrimination and false testimonies? Was my sentence fair and proportionate to my alleged crime? Did I have the right to appeal?"
Now, tell me what your responses are to her questions.
Without justice how can one speak of the right of heirs to pardon? Reconciliation is possible only when the mass graves are uncovered and the process of seeking justice begins, the roles of those who have participated in this crime are determined, and each person receives a fair sentence accordingly. Pardon prior to justice leads to forgetting the injustices in the past and yielding to more injustices in the future. One who remains indifferent toward yesterday's cruelties becomes an accomplice to today's crimes.
How can I, as the survivor and heir to my wife Ezzat Tabaian, executed on January 7, 1982 in Evin prison, forgive the crimes of the participants before her murder is investigated by an independent grand jury? Who are these participants? One who endorsed her death sentence; one who gave the verdict; one who tortured and interrogated her; one who instigated her arrest; and the one who, on that snowy day in January, put a bullet in her chest. They all have dirty hands. Each is responsible for his act, despite the fact that these men are products of an outdated ideology that justifies their brutality. They should be tried in an open court with juries and lawyers and be held accountable for their crimes so that justice prevails. Only then can one ask the heir if he is willing to pardon the criminals.
No! I cannot show magnanimity and generosity because no independent court has been created yet to indict and condemn the criminals so that I can ask for their pardon. Reconciliation prior to the process of justice would mean forgetting the agony that my wife, Ezzat, and thousands of other women and men went through because of their beliefs, and approving other similar injustices that are currently being committed in my homeland.
No! I cannot forgive. Not because I advocate revenge; quite the contrary. I believe that pledge for justice differs from vengeance for bloodshed. An avenger of murder merely wants to satisfy his personal anger and does not care about the social consequences of his violent act. One who seeks justice should not take matters in his own hands, but find a competent third party, that is, an independent court capable of making an objective judgment about a committed crime without violating the rights of the accused. Revenge and retaliation derive from tribalism and completely differ from the independent judicial system of our era. In modern law the goal is to rehabilitate criminals and prevent crime. But in religious retribution and tribal retaliation the objective is an eye for an eye.
Neither revenge and violence, nor amnesia and submission to tyrants! A murder is committed and needs to be reviewed by an independent court. Until that time I, as the widower of the murdered, have no right to forgive you. Go to Infidel cemetery at Khavaran road, Tehran. Find the burial site of my wife among the other graves in that place of grief that has greatly expanded over the past twenty-one years. Tell her that you are regretful of the crime committed against her, and that you agree to appear in front of an independent court. Then look around. Perhaps you will see me next to her grave.
October 31, 2002
Eight paces from the gate,
Sixteen paces toward the wall.
Which scroll speaks of this treasure?
Oh, earth!
If only I could feel your pulse
Or make a jug out of your body.
Alas! I'm not a physician.
I'm not a potter.
I am only an heir, deprived,
wandering in search of a marked treasure.
Oh, hand that will bury me,
This is the mark of my tomb:
Eight paces from the gate,
Sixteen paces toward the wall.
In the Cemetery of the Infidels.
November 13, 1986
https://iroon.com/irtn/blog/17603

مجید نفیسی
یک. نیویورک
امروز
نیویورک خم شد
و در آبهای اطلس گریست.
از زخمی بزرگ مینالید
روی تیرهی پشتش.
آنگاه بهیادآورد
زخمهای کهنهی کودکانش را
از هلند و ایرلند
از آفریقای سیاه
از لهستان و اوکراین
و از واحههای ارض مقدس.
نه!
باید بهپامیخاست
و میگذاشت تا آفتاب
بار دیگر بر چهرهاش بدرخشد
و کودکانش دستهای یکدیگر را بگیرند
و بر گرد دامنِ چرخانش
بهرقصدرآیند.
یازدهم سپتامبر دوهزارویک

دو. کابل
اما کاکلیها که پرواز را از یاد نبردهاند
و لاخهای علف همچنان از خاک کابل سر برمیکشند
و رودهای خشک از کوههای پامیر بار برمیگیرند
و بیشههای سمنگان از آوای پرندگان پر میشوند
تهمینه در کنار جاده خواهد ایستاد
بیبرقع و با برق شادی در چشم
و رستم از رخش پیاده خواهد شد
و در برابر خود هیچ هفتخوانی
جز عشق، عشق، عشق نخواهد دید.
بدین گونه توپها خاموش میشوند
و تانکها در زیر زنگار سبز میپوسند
و سربازان به ساخلوها بازمیگردند
و دستاربندان به نمازخانهها
و کودکان در پشت میزها مینشینند
و دختران دشت به شهر میآیند
و در کوچهها آواز میدهند
که "گل, گل آوردهام"
و سخنسرای پیر توس
از فراز ایوان باغ خود
به جانب خاور چشم میدوزد
و به لفظ شیرین دری میگوید:
"آه ای کابل! بیش از این صبور مباش
و روا مدار که همچنان از تو خون بریزد
باشد که رودابه بار دیگر گیسوان بازکند
و از فراز خوابگاه خود به پایین فرستد
تا زال از آن چون کمندی به فراز آید."
سیزده نوامبر دوهزارویک

سه. دلهرهی ایرانی
در اتوبوس "گری هاند"*
جای خالی مردی دیده میشود
که برای ناهار به "این اند آوت" رفته است.
مسافران دیگر همه بازگشتهاند.
راننده پشت فرمان نشسته است
و از آینهی کناری
به پشت سر نگاه میکند:
مردی به همبرگرش گاز میزند,
پسربچهای با انگشتهای زعفرانی
از پاکتی بادکرده پفک برمیدارد
و زنی با تلفن دستیاش
به اسپانیولی حرف میزند.
من از خود میپرسم:
چه کسی برای او به پا خواهد خاست؟
چه کسی نام او را بر زبان خواهد آورد؟
اینجا ایران نیست
اما من دلهرهای ایرانی دارم.
کتاب شعر مولویاش روی زمین افتاده
و کت خاکی رنگش پشت صندلی آویزان است.
راننده دستش را روی بوق میگذارد
و من در صدای آن، نالهی مردی را میشنوم
که در برابر مشتها و لگدها
تنها صورت خود را میپوشاند.
شش نوامبر دوهزاروشش
* Greyhound شرکت اتوبوسرانی مسافربری سراسری در آمریکا

چهار. به همسر یک سرباز
تو را میبینم که به او مینگری
در غسالخانهی غمزدهی شهرت
جایی که دودکشها آسمان را سیاه کردهاند
و فقر در رخت چرکینش سوتزنان میگذرد.
قطرهی اشکی شدم آنجا
که از چشمهای زیبای تو فروافتاد
بر دهان دوختهاش
و تنازهمدریدهاش
و فریادی شدم
از گلوی بستهات
وقتی که او را در تابوت سیاهش بردند
تا به دهان بیشرم خاک بگذارند.
آیا از مادرش پرسیدی
که اولین قدم را کی برداشت
و نخستین واژهاش چه بود
و اولین لبخندش به که بود؟
آخرین فریادش را هنوز میتوان شنید
وقتی که خدای جنگ
مسلسلی در دستش نهاد
و او را به جبهه فرستاد:
" بکش یا کشته شو!"
میدانم که تو را دوست داشت
و مهربانی چشمهایش را صیقل داده بود
کی اولین بار او را بوسیدی
و آخرین بار با کدام رویا
او را بدرقه کردی؟
***

By Majid Naficy
One. New York
Today
New York bent down
And wept
In the Atlantic waters.
She sustained a large wound
To her spine.
Then she remembered
The old wounds of her children
From the Netherlands and Ireland,
From black Africa,
From Poland and the Ukraine
And the oases of the Holy Land.
No! She must rise again
And let the sun
Shine on her face
And her children
Hold hands
And come back to dance
Around her whirling skirt.
September 11, 2001

Two. Kabul
But Larks have not forgotten to fly
And grass still sprouts from the earth of Kabul
And rivers are replenished by the snows of Pamirs
And the groves of Samangan are filled with sounds of birds.
Tahmineh will stand by the road
Unveiled, with gleams of joy in her eyes
And Rostam will dismount Rakhsh.
He'll see no ordeal facing him
But love, love, only love.
Thus the cannons will go silent
and the tanks rust under the green moss
And the soldiers return to their garrisons
And the turbaned to their temples
And the children to their desks
And the country girls will come to the city
Shouting in the alleys:
"Flowers! Flowers! Flowers!"
And the old poet of the city of Toos*
Will look toward the east
From the balcony of his garden
And say in the sweet words of Dari:
"Ah, Kabul! Do not suffer any longer
Or shed your blood in vain.
Roodabeh will untie her hair again.
It falls from her high balcony
And Zal will rise to his love".
November 13, 2001
* Ferdowsi of Toos is the great Persian epic poet who wrote Shah Nameh
a thousand years ago, in which Roodabeh, the daughter of the king of Kabul gives
birth to Rostam, the greatest Iranian mythical warrior.

Three. Iranian Panic
On the Greyhound bus
There is the empty place of a man
Who has gone to In-n-Out for lunch.
The other passengers have all returned.
The driver is looking behind
Through his side mirrors:
A man is biting his hamburger
A little boy is taking Cheetos
From a big puffy bag
With his saffron fingers
And a woman is speaking Spanish
on her cell phone.
I ask myself:
Who will stand for him
Who will call his name?
This is not Iran
But I have an Iranian panic.
His book of Rumi is on the ground.
His khaki jacket is hanging behind the seat.
The driver puts his hand on the horn.
I hear within its sound
The moans of a man punched and kicked.
November 6, 2006

Four. To a Soldier's Wife
I see you looking at him
In a mortuary in your town
Where the chimneys have darkened the sky
And poverty passes whistling
In its dirty suit.
There, I became a drop of tear
Falling from your beautiful eyes
Onto his sutured mouth
And his torn body
And I became a mournful cry
From your tightened throat
As his casket was carried away
And placed into the shameless ground.
Did you ask his mother
When he took his first step
And what was his first word
And who got his first smile?
His last cry can still be heard
When God of War
Put a machine gun in his hands
And sent him to the battlefield:
"Kill! Or be killed!"
I know that he loved you
And tenderness had polished his eyes.
When did you kiss him first
And for the last time
With what dream
Did you send him off?
https://iroon.com/irtn/blog/17574/four-post-9-11-poems/
از: زهره مهرجو

عمیق و بی پیرایه می سرودی،
خورشید در کف دستانت می زیست
ظرافت احساس از نم نم نُت هایت می بارید...
ژرفای ادراک از قلمت می تراوید،
عشق نیروی لایزال تو بود
راز تداوم...
و جاودانگی ات!

به همسر یک سرباز
مجید نفیسی
تو را میبینم که به او مینگری
در غسالخانهی غمزدهی شهرت
جایی که دودکشها آسمان را سیاه کردهاند
و فقر در رخت چرکینش سوتزنان میگذرد.
قطرهی اشکی شدم آنجا
که از چشمهای زیبای تو فروافتاد
بر دهان دوختهاش
و تنازهمدریدهاش
و فریادی شدم
از گلوی بستهات
وقتی که او را در تابوت سیاهش بردند
تا به دهان بیشرم خاک بگذارند.
آیا از مادرش پرسیدی
که اولین قدم را کی برداشت
و نخستین واژهاش چه بود
و اولین لبخندش به که بود؟
آخرین فریادش را هنوز میتوان شنید
وقتی که خدای جنگ
مسلسلی در دستش نهاد
و او را به جبهه فرستاد:
" بکش یا کشته شو!"
میدانم که تو را دوست داشت
و مهربانی چشمهایش را صیقل داده بود
کی اولین بار او را بوسیدی
و آخرین بار با کدام رویا
او را بدرقه کردی؟
https://iroon.com/irtn/blog/17542/to-a-soldier-s-wife/
***
To a Soldier's Wife
by Majid Naficy
I see you looking at him
In a sad mortuary in your town
Where the chimneys have darkened the sky
And poverty passes whistling
In its dirty suit.
There, I became a drop of tear
Falling from your beautiful eyes
Onto his sutured mouth
And his torn body
And I became a mournful cry
From your tightened throat
As his casket was carried away
And placed into the shameless ground.
Did you ask his mother
When he took his first step
And what was his first word
And who got his first smile?
His last cry can still be heard
When God of War
Put a machine gun in his hands
And sent him to the battlefield:
"Kill! Or be killed!"
I know that he loved you
And tenderness had polished his eyes.
When did you kiss him first
And for the last time
With what dream
Did you send him off?
https://iroon.com/irtn/blog/17542/to-a-soldier-s-wife/
می رسداز راه فرخنده

بر هلال صاف سپیده و صبح
بهت... حیرت و سپس
فروریزش دیوار قطور سکوت
اکنون ... با انفجار کوبش طبل ها
و یورش زرین شیپور ها
می رسد از راه فرخنده
چهره و گیسو...
به خاک و خون آلوده
نیست در چشمان او اشگی
لیک با حیرت ... بر حیله و بر تهمت
بر خشونت ... بربریت
و چه سهمگین
عزم رزمش
منم فرخنده ... دخت افغان
به عزم رزم...
پرچمدار نهضتی ... به جهان
علیه جهل و ظلمت... اهرم امپریالیسم
علیه لشگراوباش
طالبان ... ملا
نوکران فاسد امپریالیسم
ای مردم ... با منید یا نه؟
با منید یا نه؟
طبل ها کوبان
فریاد پرخروش... خشم شیپور
نه عزای دخت افغان
بلکه تولد...
نهضت پر شور فرخنده
منم فرخنده
هدیۀ ام شور جوانی
هدیه ام عمرم ... زندگانی
ای مردم ... با منید... یا نه
با منید یا نه؟
نیست در چشمان او اشگی
لیک با نگاهش ... می زند صد تازیانه
بر اوباش و اراذل
بر حامیان جهل و ظلمت
بر صامتان... تنها گذاران...عابدان پول
و می گوید ...
روز نو ... با جانی پاک... و لباس رزم
همراه هم شوید
می خیزد با صبح و سپیده
طبل ها کوبان
شفای رنج سال های درد
کنون فریاد شیپوران
جهان با ر دگر از شور می لرزد
پایان خاموشی ست
به آخر شد وحشت و سستی
نهضت اینجاست... مرد و زن اینجا
فرخنده ها همه این جا...
پرچم ما
تصویرچهرۀ خونین فرخنده
تیر ها می گردد رها ... از کمان هفت رنگ
زیرو رویی ست... این تغییر
مبارک باد... نهضت فرخندۀ ما
طبل ها کوبان
خون چرکین هیولا می دود
بر معبر ومنبر
به بیرق های سرخ ... آبی
راه راه وپر ستاره ... ضربدر
فرو می ریزد اینک
قصرهای سلطۀ افیون
با طنین تند و برا و طلایی
بر خاسته از سینۀ پرخشم شیپور
اکنون ... می میرد هیولا
ومی رقصد نهضت... بر خاکستر گور
و عطر جان افزا... همراه نسیم
می رسد از نارنجستان های پیروزی
و می زداید ... غبار غم
ز جان عاشقان نور
مبارک باد بر ما خیزش ما
که ما پیروز مندانیم
مبارک باد بر ما
نهضت فرخندۀ ما
فرح نوتاش
وین ... مارس 2015
کتاب شعر 7
www.farah-notash.com
Womens-power.farah-notash.com

راحل رابومند
بی دین بی دینم
اگر ایمان شما هستید
نامرد نامردم
اگر مردام شما هستید
ترجیح می بخشم
از این پس بی خدایی را
وقتی که انسان های با قران شما هستید
می پوسد آخر کنج زندان
نا برادرها...
یوسف نمی آید
اگر کنعان شما هستید
بوسید باید خاک پاهای شغالان را
امروز وقتی... رستم دستان شما هستید
بر زخم های پیکر فرخنده گان سوگند
با درد می میرم
اگر درمان شما هستید
از رهروان حضرت ابلیس باید بود
تا بندگان بر حق ییت دان شما هستید
از خوک ها هم ... بعد از این حیرت نخواهم کرد
دیدم که بی غیرت ترین حیوان شما هستید
ای لکه های ننگ بر پیشانی تاریخ
من نیستم انسان
اگر انسان شما هستید
در همیستگی با زنان افغان

شعر من بوی نادیه میدهد

مجید نفیسی
به یاد نادیه انجمن
نان من به شعر دری میماند
که سحر، آتش آن را میافروزم.
مایهاش را از رویاهایم میگیرم
و میان خواب و بیداری میورزم.
گندمش از خاک توس است
که فردوسی تخم آن را افشاند
و خشخاشش از درهیمگان
که ناصرخسرو بوتهآن را بنشاند
و ریگش از کرانهی آمودریا
که رودکی آن را چون پرنیان خواند
و هیمهاش از نیستان بلخ
که مولوی در آتش عشق آن ماند.
اما وقتی که از تنور درش میآورم
به نان سنگک میماند
و شکل زنی را دارد پیچیده در چادر
که بیصدا فریاد میزند:
"این منم، شاعر گل دودی
که ناشوهرم در هرات پرپر کرد."
نان من به شعر دری میماند
که به بوی نادیه آغشتهست
اگر آن را داغداغ میخواهی
دست در آتش کن.
پانزده نوامبر دوهزاروپنج
My poem has the scent of Nadia
In memory of Nadia Anjuman
By Majid Naficy
When I light the oven early morning
My bread looks like Dari poetry.
I find its starter in my dreams
And I knead it between sleep and waking.
My wheat comes from the land of Toos
Where Ferdowsi spread its seeds,
And my poppy seeds from the valley of Yamgan
Where Naser Khosrow planted their roots,
And my oven pebbles from the banks of Amoo River
Where Roodaki called them soft as silk,
And my firewood from the grove of Balkh reeds
Where Rumi kept the fire of his love.
But when I take it out of the oven
It looks like a Sangak bread
Shaped as a Woman in her chadour,
Shouting voicelessly: "It's me,
The poet of 'Dark Flower,'
Ravaged by my husband in Herat."
My bread looks like Dari poetry
Perfumed with the scent of Nadia.
If you want it hot and fresh
Put your hand in the fire.
November 15, 2005
Note
* Dari Persian poetry began in the 9th century in the greater Khorasan region. Today this area is divided among Iran, Afghanistan, Tajikistan and some Turkish central Asian countries. The four classical Persian poets whose names are mentioned in the poem as well as Nadia Anjuman all come from that region.
https://iroon.com/irtn/blog/17488/my-poem-has-the-scent-of-nadia/

در یاد بود فاجعۀ هیروشیما ... 6 اوت 1945
فرح نوتاش
من ترا بیاد می آورم
من ... ترا بیاد می آورم
من... با تو آه می کشم
من با تو ... می گریم می گریم می گریم
هیروشیما
آنگاه که پرندگان ...
در آبی های آسمان ...
به پرواز در می آیند
با آهی عمیق
می گریم ... می گریم هیروشیما
که چرا...
هیروشیما
هنگامی که باد ...
در چمنزار ها به نجوا در می آید
و بر پنجره های باز
پرده ها را ... به حرکت می دارد
من می گریم... می گریم
که چرا ...
هیروشیما
روز 6 اوت...
هنگامی که خورشید به طلوع می خیزد
و اندازه های قارچ اتمی....
رو به گسترش است
من می گریم...می گریم
که چرا...
هیروشیما
ما...باید اسم آنان را
برای دریافت جایزه ...
بر یخ بنویسیم
که این ابلیسان... این شکارچیان نفت
همان ... قارچ کارانند
و من... می گریم ...می گریم
از اعماق قلبم ...
آه... هیروشیمای من
آه هیروشیمای من
ترجمه از سروده به انگلیسی
فرح نوتاش
وین 06. 08. 2004
کتاب 5
www.farah-notash.com
***

In commemoration of Hiroshima disaster 06.08.1945
I remember you
I remember you
I sigh with you
I cry with you
Hiroshima
when the bird fly
in the blue sky
with a great deep sigh
I cry … but why
Hiroshima
when the wind whispers
in green meadows
and blows curtains
on open windows
I cry but why
Hiroshima
on the 6th August
when the sun rises
atomic mushroom
keep growing sizes
I cry … but why
Hiroshima
US war machine
nonstop as seen
horror planter
on the earth so keen
I cry and cry
Hiroshima
we must write on ice
their name for a price
devil oil hunters
are the same…
ugly old planters
I cry and cry
deep from the heart
oh …my oh my
Hiroshima
Farah Notash
Vienna 06.08.2004
Poem book 6
www.farah-notash.com
شعری از زهره مهرجو

شعری از زهره مهرجو
گوش کن
به صدای آرام درخت ها در بهار
هنگامیکه شاخه هاشان خم می شوند
و در آب روشن جویبار به تصویر خود می نگرند...
برگ های سبز و سرخ بر آنها
در وزش ملایم نسیم می لرزند
و عطر شکوفه ها را در فضا می پراکنند...
پرندگان کوچک جست و خیز کنان
در هوا صعود می کنند
و بر شاخه های نازک آنها جای می گیرند
تا برای طبیعت جوان به ترانه سرایی بپردازند...
در سایه خنک شان
حواصیل آرام
فکورانه نگاهش رادر خلأ دور رها می سازد...
در آن لحظه گویی همه چیز
با نبض بلند طبیعت به طپش می افتد
و به حواس ما بیداری می بخشد...
لحظه هوشیاری کامل زمین است،
زمانی برای تأمل کردن...
کاوش فصل های گذشته از منظری وسیع تر
و تالش برای رسیدن به افق های روشن.
لحظه درآغوش کشیدن هر آنچه که هست،
هر چه که عشق می ورزد
و تازه می شود...
در این لحظه صدای گام های بلند طبیعت
در همه جا
طنین می گیرد!
ی. صفایی

قلبم می تپد
در هجوم احساسات
تشنه لب
تا سرودی بخواند
وطنم، در آتش
و بغض ترک خورده
فریاد میزند
تو خود، معجزه ای
برخیز
درهجوم احساسات این مردم لب تشنه بخود میپیچم، شعرهایم را به کدامین خطه این خاک فرش کنم تا سرودی بخوانند؟
وطنم در عطش و آتش و گلوله میسوزد و کارگرش در اعتصاب، بغض ترک خورده اش را میشکند و فریاد میزند.....!!
هموطن،
ایران مان در چنگال دژخیمان خون آشام است، سکوت تو گریه های کودکانی را رقم میزند که نان را در زباله ها جستجو میکنند.
امروز بپاخیز که فردا دیر است! منتظر کدامین معجزه هستی؟! تو خود، معجزه ای! برخیز و پرچم آزادی را با شور و هیجان جوانی ات بدست بگیر و کاخ این حرامیان را بر سرشان خراب کن. کف خیابانها در انتظار توست تا لگد کوبش کنی و میلیونها قلب افسرده را برای آزادی فردای میهن دوباره به شور درآوری!
زندگی این بار لبخند زنان، صلح و آزادی را نوید میدهد و در قلبش فریادهای مردم را با جان و دل برای فردای روشن کودکانمان بتاریخ میسپارد.
هم مهین! دستهای تو گلوی جلادان زمان را میفشارد، دستهایتان را یکی کنید، امروز همان روزیست که منتظرش بودید! جرقه! بله، جرقه از طرف مردم بجان رسیده زده شد. بپاخیزید، بپاخیزید که همه ما منتظر سقوط عفریت اسلام هستیم. سقوط نظام، آغاز تولدی نوین بدست شما دلاوران است.
پس برای نجات نسل آینده، خوزستان را فریاد و حمایت کنید و کاخ این حرامی های بیگانه را بر سرشان ویران کنید.
سکوت ما، پیروزی این حرامیان است!
خوزستان تشنه لب است، کارگران گرسنه در اعتصاب و ایران مچاله شده در دست فاشیستهای مذهبی است!
مردم! وحدت ملی را در اتحاد خود یاری کنید....
تا کی به خوف و وحشت بار ستم کشیدن
تا کی ز بار نفرت پشت وطن خمیدن
شلاق و بند و زنجیر، فریاد کودک و پیر
تا کی ز دست دژخیم فریاد برکشیدن
ای قوم برخروشید، ای قوم برخروشید
ی. صفایی
26 جولای 2021

به یاد روحالله تیموری، حمید نادروند، فرامرز عدالتفام
که گفته که اسب
روح سرکش آب نیست؟
این تنها قیرات، اسب کوراوغلو نبود
که زادهی رود ارس بود.
سه اسب جوان
از زرینهرود بهدر شدند:
روحی در تهران بهخاک افتاد,
حمید در اردبیل
و فرامرز در تبریز.
زرینهرود شوریده، کف به دهان میآورد,
چفتههای تاک از خشکی میسوزند
و عاشق نومید, ساز بر سنگ میکوبد.
وقتی مادرم خواب خانه میدید
من در سراب کار گِل میکردم.
وقتی تلخی، طعم همیشگی پدر بود
من در مراغه کلوخهی قند میزدم.
وقتی خواهرم در کارگاه, قالی میبافت
من در بناب تاک مو مینشاندم.
که گفته که آتش
روح سرکش آذربایجان نیست؟
این تنها چاملیبل، دژ کوراوغلو نبود
که سنگر آزادگان شد.
در جمهوری بچههای میاندوآب
خدیجه آزادانه با شاهرخ زندگی میکرد,
جوانشیر خود را ناتوان نمیدید
و بهایی فارس با ترک مسلمان
در زرینهرود یکجا شنا میکرد.
مویه کن ای رود من
که هرگز به سرچشمه باز نخواهی گشت،
مویه کن ای تاک من
که هرگز به غوره نخواهی نشست
و مویه کن ای ساز من
که عاشق را جز تو پناهی نیست.
هفده فوریه هزارونهصدوهشتادوشش
***
From left: Rouhollah Teimouri, Hamid Nadervand, Faramarz Edalatfam
By Majid Naficy
In Memory of Rouhollah Teimuri, Hamid Nadervand and Faramarz Edalatfam
Who has said that horse
Is not the wild soul of water?
It was not only Kirat, the horse of Koroghlu*
Who was born out of Aras River.
Three young horses
Came out of Zarineh River:*
Ruhi fell in Tehran,
Hamid in Ardebil
And Faramarz in Tabriz.
The raging Zarineh River foams at the mouth,
The grape vines burn from being parched
And the hopeless minstrel knocks his lute on the rock.
When my mother dreamt of a house
I was a laborer in Sarab.
When bitterness was the permanant taste of Father
I worked in a sugar beet factory in Maragheh.
When my sister weaved in a carpet workshop
I planted grape vines in Bonab.
Who has said that fire
Is not the wild soul of Azarbaijan*?
It was not only Chamli Bel, the fort of Koroghlu
That was the barricade of freedom fighters.
In the Republic of Miandoab best buddies
Khadijeh lived with Shahrokh freely,
Javanshir did not see himself disabled
And Persian Bahais swam with Turkish Moslems
Together in Zarineh River.
Lament, oh, my river
That you will never return to headwaters.
Lament, oh, my vine
That you will never bear fruit
And lament, oh, my lute
That a minstrel has no refuge but you.
February 17, 1986
*- Koroghlu is a Robin Hood-like hero in Azarbaijani folktales.
*- Zarineh is a river in the city of Miandoab, West Azarbaijan, Iran.
*- The word Azar in the name Azarbaijan means fire.
https://iroon.com/irtn/blog/17389/miandoab-rhapsody/

شانزده.
دیدار خمینی

مجید نفیسی
پدرم هیچگاه به ما نگفت
که خمینی به دیدارش آمده1
به درمان دردی، در سال های دور
وقتی خمینی فقط یک "خمینی" بود
و هنوز جانشین خدا نشده بود.
شاید بیمار از تپش قلب نالیده
پدر، بارِ زبانش را سنجیده
تهِ چشمهایش را دیده
نبضش را گرفته
و به صدای قلبش گوش داده.
بیمار، دستار سیاه و نعلین کهربایی
عبای نازک و قبای بلندش را درآورده
و فارغ از تعلق روی تخت خوابیده
و خود را به دست پزشکی کاردان سپرده.
آیا پدر از "اسفارِ" صدرای شیراز پرسیده2
و بیمار از "شرح اسبابِ" نفیس بن عِوَض؟3
آیا بیمار از غزل های عرفانی اش خوانده
و پدر از شعرهای آزاد پسرش؟
آیا بیمار از افراشتن عَلَم دین گفته
و پدر از افروختن چراغ عقل؟
نه! نه! محکمه جای این حرفها نیست
با انبوه بیماران پشت در.
بیمار رختهایش را پوشیده
پدر نسخهای به دستش داده
و او را تا دم در بدرقه کرده.
ده سال دیرتر، در دههی پنجاه
وقتی که برادر کوچکترم سعید
تنها به خاطر خواندن جزوهای
دو سال در زندان شاه بود
و خمینی به تبعید در نجف
و من شبها در زیرزمین به "صدای انقلاب" گوش میدادم
پدر یک بار از پلهها پایین آمد
تا به بیمار قدیمش گوش دهد
که از شکنجهگاههای شاه میگفت
و نویدِ داد از بیداد میداد.
آن زمان هیچکس نمیدانست که او
تا کمتر از پنج سال دیگر
پس از شورش بیخانگان و خانهسازان در "خارج از محدوده"
و گردهمایی روشنفکران و دانشجویان در "شبهای شعر گوته"
و راهپیمایی طلاب در قم و بازاریان در تبریز
و اعتصاب کارگران نفت و روزنامهها
و تکبیرهای شبانه از پشت بامها
با برآمدنِ مشتها و شعارها
و فروریختن ترسها و تندیسها
و دست به دست شدن زندانها و پادگانها
بر اریکه ی دولت "الهی" خواهد نشست،
و پس از راندن ملیگرایان از صحنه
در میان هورا کشیدن های چپِ"وابسته"
و هو کردن های چپِ "مستقل"
پشت دیوارهای "سفارت"
با "شیطان بزرگ" کشتی خواهد گرفت،
و با "صدور انقلاب" به شیعیان عرب
و تجاوز صدام به خاکِ "عجم"
و آغاز جنگ ایران و عراق
از "برکتِ جنگ" نیرو خواهد گرفت
و "رمه" را پشت "شبان" گرد خواهد آورد،
و در دههی خونین شصت4
مردان را به نیمه کردن زنان
زنان را به پوشاندن زنانگی
مسلمانان را به کشتار بهائیان
شیعیان را به جنگ با سنّیان
باخدایان را به قتل بی خدایان
کودک آزاران را به سرکوب همجنسگرایان
دخترکان را به عقد پیرمردان
روسپیان را به مُتعه ی عاقدان
"شهیدان زنده" را به سرکوب توانخواهان
آزمودگان جنگ را به نکبتِ چندهمسری
فارس را به برتری بر کرد و ترک و بلوچ
ایران را به بدنام شدن در جهان
ایرانیان را به فراموشیِ نوروز باستان
انسان را به جدایی از بهترین دوستش
نوازندگان را به پوشاندن دف و تار
شاعران را به خاموشی بر سر دار
نویسندگان را به بستن درهای "کانون"
قافیه بافان را به مدح "رهبری"
نوحه خوانان را به شهید پروری
میگساران را به باده انداختن در زیرزمین
شطرنج بازان را به مهره باختن در پشت بام
معتادان را به مرگ در کوچه و خیابان
گرسنگان را به آش در "شام غریبان"
اقتصاد را به ملکِ درازگوشان
بانکداران را به تبدیل نام "بهره"
وام داران را به وهم "قرض الحسنه"
بی چیزان را به سهم زکات و صدقه
نامزدان را به عشق وامِ ازدواج
کارگران را به امید فطریه
کارمندان را به انتظارِ پول چای
سرداران را به انحصار واردات
نفت خواران را به عقدِ "ولایت"
شورا را به تولید وحشت در کارخانه
انجمن را به اسلامی کردن دانشگاه
"ویژه" را به پاکسازی حوزه
"دایره" را به مغزشویی ارتش
مسجد را به جاسوسی در محلات
همسایگان را به گوش خواباندن به دیوار
مادران را به لو دادن پسران
شاگردان را به تفتیش آموزگاران
شکنجه گران را به دستنماز پیش از تعزیر
بازجویان را به تکبیر گفتن پس از هر تازیانه
بلندگوها را به پخش قرآن به هنگام شکنجه
شکنجه شدگان را به شهادت علیه خود
شریعتمداری را به استغفار در صدا و سیما
"توابین" را به تیرباران همبندان
پاسداران را به تجاوز به دوشیزگان پیش از مرگ5
قاضیان را به قتل عام زندانیان شصت و هفت
گورستان ها را به تبعیض میان کافر و مسلمان
نوزادان را به زجر با مادرانِ در بند
خردسالان را به تماشای تازیانه و سنگسار
نوجوانان را به پا گذاشتن در مین زار
جوانان را به حجله رفتن با مرگ
سالخوردگان را به زاری بر گور فرزند
دین داران را به بیزاری از دینِ نبی
خواب دیدگان را به وحشت از "عدل علی"
آقازادگان را به پر کردن جیب ها
و دستاربندان را به پایکوبی
بر سنگ گورها واخواهد داشت،
و در کنار هزاران زن و مرد دیگر
سعید را تنها به خاطر خواندن جزوه ای
شکنجه و تیرباران خواهد کرد
و به گوری بی نام و نشان پنهان
و در یک عصر سرد زمستان
در سرسرای زندان اوین
از زبان فراّش غضب به پدر خواهد گفت:
"پسرت به دَرَک واصل شد."
اگر پدر این همه را می دانست
آیا می توانست از درمان بیمارش سر باز زند
یا بی اعتنا به سوگندنامه ی بقراط
او را دارویی زهرآگین بنویسد؟
و اگر حکمران به هنگام امضای حکم
به یاد روزی می افتاد که در اصفهان
به دیدار پدرِ سعید رفته بود
آیا می توانست حکم را پاره کند
و بی اعتنا به "حدودِ" خونین "الهی"
به وسوسه ی خشونت، نه بگوید؟
"مرزی که خوب را از بد جدا می کند
از میانه ی دل هر آدمی می گذرد."6
23 سپتامبر 2010
1ـ روح الله خمینی در نامه ای که به تاریخ 16 مهرماه 1349 از نجف به جلال الدین طاهری در اصفهان نوشته به دیدار خود با پدرم دکتر ابوتراب نفیسی اشاره کرده است: "... از خبر کسالت شما خیلی نگران بودم. امید است انشاالله تعالی به کلی رفع نقاهت بشود. ولی رجوع به دکتر اعصاب خوب است، و در اصفهان آقای دکتر نفیسی که اینجانب یک وقت که اصفهان بودم و مبتلا شدم و به ایشان رجوع کردم خوب ایشان تشخیص دادند. در هر صورت مسامحه نکنید و مراجعه نمایید." ("صحیفه ی امام"، جلد دوم، صفحه ی301، تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1378.)
2ـ ملاصدرا شیرازی (1641ـ 1571 میلادی) مهمترین فیلسوف دینی ایران در عصر جدید. مهمترین کتاب او "اسفار اربعه" است که خمینی پیش از تبعیدش به نجف، بخش هایی از آن را به طلاب قم درس می داد. بسیاری از مدرسین همکار او در حوزه، سنت گرای افراطی بودند و فلسفه را "مکروه" می شمردند. خمینی همچنین با تخلص "هندی" غزل می گفت.
3ـ برهان الدین نفیس پسر عِوَض پسر حکیم کرمانی (مرگ در 1449 میلادی ـ 853 هجری قمری) نیای پدری ماست که در سمرقند پزشک الُغ بیک، ستاره شناس سرشناس و نوه ی تیمور لنگ بوده. نفیس نام خود را احتمالا مدیون علاقه ی پدرش به ابن النفیس(1288ـ 1213 میلادی) پزشک مشهور سوری می باشد، و خود بر کتاب "الموجز" ابن النفیس "شرحی" نوشته. دو کتاب او، یکی "شرح" بر "قانون پزشکی" ابن سینا و دیگری "شرح" بر "اسباب، علامات" نجیب الدین سمرقندی تا قرن نوزدهم کتاب مرجع پزشکان جهان اسلام شمرده می شده است.
4ـ از این سطر، بخش "کیفرخواست" آغاز می شود که در آن از شگرد به دست دادن "ریز اقلام" و "فهرست چیزها" استفاده کرده ام، شیوه ای که والت ویتمن در شعر بلند "آواز خودم" و هومر در کتاب دوم حماسه ی "ایلیاد" به کار برده اند.
5 ـ نگاه کنید به نامه ی حسینعلی منتظری جانشین وقت خمینی به او به تاریخ هفتم اکتبر1986 مندرج در خاطرات سیاسی اش. یکی از دلایلی که خمینی چند ماه پیش از مرگش منتظری را از جانشینی خویش برکنار کرد اعتراض وی به شکنجه و قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 1367 بود.
6ـ نقل به معنی از کتاب "مجمع الجزایر گولاگ" اثر الکساندر سولژنیتسین.
اشعار:
۱- شمشیر در حوضخانه، ۲- در تمسکال چال، ۳- گوشبندهای سرخ، ۴- سه هدیه، ۵- فراموشی، ۶- آن سبیلِ هیتلری، ۷- بادهی باغبادران، ۸- شب، ۹- دیدار ماه، ۱۰- راز، ۱۱- گلسرخی برای پدرم، ۱۲- مرغ جان پدر، ۱۳- به نام پدر، ۱۴- فانوس خیال، ۱۵- قرآن خانوادگی، ۱۶- دیدار خمینی، ۱۷- مرگ در دريا
***

Sixteen.
Khomeini's Visit
by Majid Naficy
My father never told us
That Khomeini had visited him
For medical treatment many years ago
When Khomeini was only a "Khomeini"
And not yet the Deputy of God. (1)
The patient, perhaps, complained of heart palpations
The father looked at his tongue and eyes
Took his pulse and listened to his heart.
The patient removed his black turban and amber sandals
And took out his light cloak and long tunic.
He laid down on the bed unmasked
And surrendered himself to a competent physician.
Did the father ask about Journeys written by Sadra of Shiraz (2)
And the patient about Commentary by Nafis, son of Evaz? (3)
Did the patient recite some of his own mystical ghazals,
And the father from free verses of his own son?
Did the patient speak of raising the banner of religion
And the father of kindling the lamp of reason?
No! No! The doctor's office is not a place for chitchat
With so many patients waiting behind the door.
The patient put on his clothing
The father handed him a prescription
And walked him to the door.
Ten years later, in the seventies
When my younger brother Sa’id
Was in the Shah's prison for two years,
Because he had read a pamphlet,
And Khomeini was in exile, in Iraq
I listened to "Voice of the Revolution" in the basement.
One evening, the father came down the stairs
To listen to his old patient
Who spoke of the Shah's torture chambers
And foretold the day of justice.
At that time, no one knew that he
In less than five years,
After the uprising of home-builders in "off-limit" zones
And gathering of intellectuals at Goethe's nights of poetry
After marches of the clergy in Qum, and bazaaris in Tabriz
Strikes of petroleum workers and newspapers
And rallying allahu-akbars from rooftops at night,
With rising fists and slogans
And falling fears and statues
And the hand-over of prisons and garrisons
Would sit on the throne of the "divine" state;
And after driving out the nationalists from the stage
He would wrestle with the "Great Satan"
Amidst the hoorays of a dependent left
And the boos of an independent left
Behind the walls of the American embassy,
And with the "export of revolution" to Iraqi Shiites
Saddam's invasion of Iranian land
And the beginning of the Iran-Iraq war
He would energize with "war blessings"
And gather the "flock" behind the "shepherd";
And in the bloody decade of eighties (4)
He would have men cut women into halves
Women veil womanhood
Muslims kill Bahais
Shiites battle Sunnis
Believers, murder non-believers
Pedophiles suppress homosexuals
Little girls marry old men
Concubines work for marriage officiants
"Living martyrs" suppress disabled people
Veterans commit hateful polygamy
Persians dominate over Kurds, Turks, and Baluches
Iran become infamous in the world,
Iranians forget pre-Islamic New Year
Man part from his best animal friend
Musicians conceal tambourines and lutes
Poets silenced on the gallows
Writers shut down their association
Versifiers glorify the "leader"
Elegizers spread the cult of martyrdom
Wine-lovers make bootleg in home cellars
Chess-lovers hide their forbidden game on the rooftops
Addict die in alleys and on streets,
The hungry eat pottage at "passion play" nights
Donkeys take over economy (5)
Bankers change only the name of "usury"
Borrowers dream of "loan without interest"
The poor hope for alms-giving
Bridal couples love "marriage loan"
Blue workers look for Ramadan charity
White workers wait for "tea money"
Revolutionary generals monopolize imports
Oil cartels marry the "leader",
"Councils" produce terror in factories
"Associations" Islamicize universities
"Special courts" purge seminaries
"Bureaus" brainwash the army
Mosques spy in neighborhoods
Neighbors eavesdrop through walls,
Mothers snitch on their sons
Pupils interrogate their teachers
Torturers perform ablution before flogging
Interrogators recite "allahu akbar" after each whipping
Loudspeakers air Koranic verses during tortures
Victims of torture incriminate themselves
Shariatmadari ask forgiveness on national TV (6)
The "penitents" execute their cellmates
Revolutionary guards rape virgin prisoners before execution (7)
Judges massacre political prisoners in Summer 1988
Cemeteries discriminate between Muslims and infidels,
Newborn babies suffer with their mothers in prison
Children watch public flogging and stoning
Teenagers walk in mine fields
The youth marry death for a bride
The elderly wail over the graves of their children
The faithful detest the prophet's religion
The dreamers fear "Ali's justice"
The young of mullahs fill their pockets
And the turbaned tapdance on gravestones;
And alongside thousands of women and men
He would torture and execute Sa’id,
Because he had read a pamphlet,
And he would bury his body in a hidden tomb,
And in a cold Winter evening
In the waiting hall of Evin prison
He would tell the father
Through the tongue of the executioner:
"Your son was sent to hell".
If the father had known all this
Could he have refused to treat his patient,
Or, ignoring Hippocratic Oath,
Written him a poisonous drug?
And if the ruler, while signing Sa’id's sentence,
Had remembered the day that he'd visited the father
Could he have torn up the death sentence
And, ignoring the bloody "divine punishments",
Said "no" to tempting violence?
"The line dividing good and evil
Cuts through every human heart." (8)
September 23, 2010
Footnotes
1. Ruhollah Khomeini (1900-89) was born in the town of Khomein, as seen in his last name. He, in a letter dated October 8, 1970 and sent from Najaf, Iraq, to another clergyman, Jalal al-din Taheri in Isfahan, Iran, writes about his visit to my father Abutorab Naficy (1914-2007) as follows: "... I am very worried that you don't feel well. Hopefully and god-willing, you will recover completely. But visiting a neurologist is good, and in Isfahan Dr. Naficy. Once in Isfahan, I was sick, made a visit to him, and he diagnosed well. At any rate, do not procrastinate and make a visit."From: Sahifeh-ye Immam vol. 2nd, p. 301, Institute for Compilation and Publication of Immam Khomeini's Works, Tehran, 1999.
2. Mulla Sadra Shirazi (1571-1641) The most famous Shiite philosopher and theologian of the modern era. His most important book is Transcendent Wisdom of the Four Journeys of the Intellect, popularly known as Journeys. Before going to exile in 1963, Khomeini taught parts of this book to seminary students in Qum. Many of his fellow-teachers were very conservative and considered philosophy as "makruh", that is, religiously discouraged. He also wrote mediocre mystical ghazals under the pen name "Hindi".
3. Burhan al-Din Nafis, son of Evaz (Iwad), son of Hakim Kermani (death A. D. 1449 or 853 H.) is the progenitor of our Naficy (Nafisi) family founded in Kerman, Iran. He was probably named after Ibn al-Nafis (1213-88), the famous Syrian Arab physician on whose book, A Summary of Medicine, our forefather wrote a Commentary. Nafis, son of Evaz was the court physician of Ulugh Beg, the grandson of Tamerlane, an accomplished astronomer and the ruler of Samarkand (from 1409 to 1449) in modern Uzbekistan. Nafis' Commentary on Avicenna's The Canon of Medicine as well as his Commentary on Najib al-Din Samarqandi's Causes and Signs were reference books of physicians in the Islamic world until the 19th century.
4. From this line the "indictment" section begins in which I have used the technique of "enumeratio" or "cataloguing" employed by Walt Whitman in "Song of Myself" or Homer in The Iliad, Book II.
5. Emphasizing the priority of religion over economy, Khomeini said: "Economics belongs to donkeys". His plan for "Islamic economy" was based on the elimination of usury and the promotion of charity. For further reading on this subject, readers may study Timur Kuran's Islam and Mammon: The Economic Predicament of Islamism, Princeton University Press, 2004.
6. Mohammad Kazem Shariatmadari (1905-1986) A Grand Ayatollah who allegedly saved Khomeini's life after the June 5th uprising in 1963. Due to Shariatmadari's mediation, the Shah only exiled Khomeini to Turkey and then Iraq. In 1982 the aging, tortured Shariatmadari who was accused of giving his blessings to an aborted coup d' etat, went on national television and asked Khomeini for forgiveness.
7. In the 1980s, revolutionary guards were ordered to "marry", that is, rape virgin political prisoners the night before their executions. The clergy believed that if the girls remained virgins they would go to paradise after death. In this respect, readers may read a letter written by Hussein Ali Montazeri (1922-2009) to Khomeini dated October 7, 1986 included in Montazeri's Political Memoir available in Persian on the Internet. One of the reasons that in 1989, a few months before his death, Khomeini forced Montezari to resign as his deputy was Montazeri's courage in protesting against the torture and murder of thousands of political prisoners in the summer 1988.
8. Paraphrasing Alexander Solzhenitsyn in The Gulag Archipelago.
Poems
1: Sword at the Ablution Pool, 2: In Temescal Canyon, 3: Red earmuffs, 4: Three Gifts, 5: Forgetfulness, 6: That Hitler Moustache, 7: Baghbaderan Wine, 8: The Night, 9: Visiting the Moon, 10: Secret, 11: A Red Rose for My Father, 12: The Soul Bird of Father, 13: In the Name of Father, 14: Magic Lantern, 15: The Family Koran, 16: Khomeini's Visit, 17: Death in the Sea
https://iroon.com/irtn/blog/17322/the-father-of-fathers-16-khomeini-s-visit/

جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)
هر درختی ، از تَبَر در باغ
شد تنی ، بر آن هزاران داغ
زرد شد، از شاخه ، برگش ریخت
رستنی ،هر چه در آن ، خشکید
سوخت بر او آسمان را دل
و زمین بر حالِ او بگریست
باغبان را گو
نجنبی گر
تا که اندک فرصتی
باقی ست؟
بر تبر زن گر نبدی ره
گر نگیری آن تبر از دست
سرنوشتِ باغ
دانی چیست؟
مردن و
نامش
نهادن زیست!
***
جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)