ضیافتِ داغ و خاکستر
جنوب،
دهان دوختهی عطش است؛
سرزمینی
که سکوتش،
از هزار فریاد
بلندتر است.
جنوب سوخت…
و کیست
که داغِ این جراحت را
در حافظهی سوختهی خاک،
باور کند؟
جهان،
مستِ تبِ فوتبال،
در ضیافتِ شادی
و اشکهای کاغذی غرق است؛
و ایران،
در تبِ تندِ بمب و باروت،
شب را
با شعلههای آسمان
به صبح میرساند.
آهای اهالیِ زمین!
من،
نوزادِ این خاکِ تفدیدهام؛
از سرزمینی
که شرجی،
پیش از نخستین گریه،
بر پیشانیِ نوزاد
مینشیند؛
و باد،
بوی باروت را
تا گهوارهی کودکان
با خود میآورد.
بگویید…
مگر در این ویرانه،
هنوز
فریادرسی هست؟
میانِ زخمهای پنهانِ این بوم،
امید را
در باغچهای
که مزارِ خمپارههاست،
میکارم؛
کنارِ نخلی
که سالهاست
سایهاش را
بر شانهی آتش
انداخته است.
اما تو…
تو
که در خنکای قضاوتِ خویش نشستهای،
جنوب را نمیشناسی.
باید
پایت
بر خاکِ داغِ این سرزمین
قدم بگذارد؛
باید پوستت
زیرِ داغِ این اقلیمِ بی آب و علف
تاول بزند؛
باید
شرجیِ نفسگیر،
نفس را
در سینهات
گره بزند؛
باید
لبهایت،
طعمِ عطش را
جرعه جرعه
حفظ کنند،
تا بفهمی
چه بر سرِ «بودن»
آمده است.
من،
فرزندِ جنوبم؛
سرزمینم
زیرِ بارانِ فولاد
پرپر میزند.
شط،
هر صبح،
نامِ جانباختگان را
آرام آرام
با خود میبرد؛
و نخلها،
با قامتهای سوخته،
هنوز
ایستادن را
فراموش نکردهاند.
بگو…
در این دنیای بیرحمِ کَر،
هنوز
گوشی هست
که این فریادِ مذاب را
بشنود؟
ی. صفایی
هجدهم جولای ۲۰۲۶
کانال شعرها، نوشتارها و مقالات:
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر