۱۳۹۷ اسفند ۳, جمعه

عصر پوشالی: جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

عصر پوشالی

جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)
...

عصر
عصری گشته
پوشالی
واژه از مفهوم خود خالی
هرچه درهرجا
شده جعلی
خورده
برپاهای انسان
هرکجا نعلی
گرگ عاصی هم  شده اهلی
آیا ازیاد ها رفته
انقلاب درد درمان کن
بدین سهلی ؟

...

جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

۱۳۹۷ بهمن ۳۰, سه‌شنبه

زُل زده در چشم خونبارت: جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر) 


زُل زده در چشم خونبارت


جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

...

زُل زده در چشم خونبارت
با توام جلاد!
گر چه تو در زور بازو گه سری بر من
از درستی رهم زان رو که آگاهم
زان که دست ملتی هرگاه و هر جا تکیه گاهم
من به پیروزی
در نبرد خود
درهمین سلول بی روزن
با نشان هایی که از دندان تو
بر جسم و جان دارم
اعتماد بی کران دارم

...

جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)


۱۳۹۷ بهمن ۲۶, جمعه

زنگ ریاضی: خسرو گلسرخی -گاهنامه گونه گون/مجله هفته

زنگ ریاضی

خسرو گلسرخی

گاهنامه گونه گون/مجله هفته

 

golesorkhi_2019
زنگ ریاضی

معلم پای تخته داد می زد،
صورتش از خشم گلگون بود،
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
ولی آخر کلاسی ها،
لواشک بین خود تقسیم می کردند،
وان یکی در گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد.
برای اینکه بیخود های و هو می کرد و با آن شور،
بی پایان،
تساوی های جبری را نشان می داد،
با یک خط ناخوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک،
غمگین بود،
تساوی را چنین بنوشتیک با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید بپا خیزد
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و،
معلم مات بر جا ماند.
و او پرسیداگر یک فرد انسان، واحد یک بود،
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت.
معلم خشمگین فریاد زد، آری برابر بود،
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه،
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پائین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود،
وان سیه چرده که می نالید پائین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می شد.
حال می پرسم، یک اگر با یک برابر بود،
نان و مال مفتخوران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس که پشتش زیر بار فقر خم می گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت،
بچه ها در جزوه بنویسید:
… یک با یک برابر نیست.
از زنده یاد خسرو گلسرخی، سال 1354 خورشیدی
گاهنامه گونه گون
https://mejalehhafteh.com/2019/02/07

۱۳۹۷ بهمن ۲۱, یکشنبه

بازگشت به باغ گوته (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

به‌مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب

بازگشت به باغ گوته


مجید نفیسی
اگر پسرت از تو بپرسد
که بهترین روزِ انقلاب کدام بود
به او چه خواهی گفت؟
آیا بی درنگ می گویی: 22 بهمن 57؟
روزی که همراه با مردم دروازه ی زندان اوین را گشودی
و در آشپزخانه، آبکش های بزرگ برنج را دیدی
که زندانبانان کهنه برای ناهار پالوده بودند
و زندانبانان تازه برای شام خود پختند،
و تو همراه با عزت طبائیان
به نُه توی بندها پا گذاشتی
و در بندِ سلول های انفرادی
برای چند دقیقه ی بی پایان
پشت دری خودکار، به دام افتادی
جایی که عزت سه زمستان دیرتر از آن
به میدان تیر برده شد.
شاید بگویی: 26 دی 57
روزی که شاه برای بار دوم از ایران گریخت
و شورشیانِ تندیس شکن در میدان شهر
پدر او را از اسب پایین کشیدند
و تو در تاریکی تکه ای از کلاه او را
برای یادگاری از زمین برداشتی
و به عزت که در کنارت ایستاده بود گفتی
که نمی دانی خواب می بینی یا بیداری
مانند شبی که نخستین بار عشق بازی کردید
و تو ناباورانه چشم هایت را می مالیدی.
نه! نه!
دیگر دلت برای هیچیک از آن دو روز تنگ نمی شود
زیرا زندان تازه از زندان کهنه مخوف تر است
و خودکامه ی امروز ستمکارتر از خودکامه ی دیروز.
تنها دلت برای یک شب تنگ شده
وقتی که در 22 مهر 56
در پنجمین شب از ده شب شعر
همراه با هوشنگ گلشیری زیر باران
قدم زنان به باغ گوته رفتی
تا به "آوازهای بند" سعید سلطانپور گوش کنی
که تازه از زندان درآمده بود
و چون پلنگی زخمی می غرید.
در آن ده شب درخشان
شصت گوینده و نویسنده ی "کانون"
از چهار سوی میهن گرد آمدند
تا از زیبایی و حقیقت
با چند آوایی سخن بگویند:
عمران صلاحی شعری به زبان ترکی خواند
و طاهره صفارزاده سلام نامه ای به اسلام.
نه اولی خشم فارسی زبانان را برانگیخت
و نه دومی قهر چپ گرایان را.
هزاران هزار خواهنده ی شعر
از سراسر کشور به آنجا آمدند
تا گواهی دهند که نیاز شعر
آزادی در سخن گفتن است.
آیا در آن شبهای روشن
اسلام کاظمیه می دانست که تا دو دهه ی دیگر
در پاریس، راه هوا را بر خود خواهد بست؟
آیا مصطفی رحیمی پیش بینی می کرد
که سالها پس از تحمل شکنجه و زندان
خود را از بام خانه پایین خواهد انداخت؟
آیا به آذین حدس می زد که پس از بازداشت
در "صدا و سیما" علیه خود شهادت خواهد داد؟
آیا سعید سلطانپور می دانست که در شب عروسی اش
دستگیر شده و سپس تیرباران خواهد شد؟
آیا سیاوش کسرائی خبر داشت که سرانجام
بی کمان در کابل ... نه ... در وین خواهد افسرد؟
در شب های شعر، صحبت از آزادی و برابری بود
و کسی از قانون الهی سنگسار سخن نمی گفت.
هیچکس نمی دانست که در 17 دی
درفش حسینی در قم بالا می رود
و آرام آرام به جای "مسکن" و "آزادی"
"حکومت اسلامی" شعار روز می شود.
بیا به باغ شعر گوته برگرد
دوباره زیر درختان باران خورده بنشین
و بی اعتنا به گاردی ها
که از پشت دیوارهای باغ
با بی سیم هایشان حرف می زنند
به مریم، دختر محمد قاضی گوش کن
که پیام پدر را برای تو می خواند.
دریغ که تیغه ی جراح، تارهای صوتی پدر را گسسته
ولی خوشا که گوهر سخن را از او نگرفته است.
بیا به خانه ی دانش و هنر برگرد
و تنها قلب افراد را
بیتِ ایمان بدان
بیا از باغ دلگشای گوته
به بهترین روزهای دوران انقلاب بازگرد.
شاید در این سفر
پسرت همراه تو گردد. 
مجید نفیسی
۱۷ نوامبر ۲۰۱۱ 
 
***

 

For the Fortieth Anniversary of the Revolution

Majid Naficy and Hooshang Golshiri Los Angeles April 1992.

A Return to the Garden of Goethe


If your son asks you
When was the best day of the Revolution
What will you tell him?


Will you say instantly: February 11, 1979?
The day you opened the gate of Evin Prison alongside the people
And saw  huge colanders of steaming rice in the kitchen 
Which old jailors had rinsed for their lunch
And new jailors cooked for their dinner,
And you with your lover Ezzat Tabaian
Stepped into a labyrinth of solitary cells
And for a few endless minutes
Were trapped behind an electronic door
From where Ezzat three winters later
Was sent to the execution field.


Perhaps you will say: January 16, 1979
When the Shah fled Iran for the second time
And the statue-breaking rebels at a Tehran square
Dismounted his father from his horse
And in the dark, you picked up a piece of his hat
From the ground as a keepsake
And told Ezzat at your side
That you did not know if you were awake or asleep
Just as the night when you made love
For the first time
And you rubbed your eyes in disbelief.


No! No!
You miss neither of these two days
Because the new prison is more horrific than the old one
And the new tyrant more ruthless than the previous one.
You miss only one night
When in October 14, 1977
At the fifth night of Ten Nights of Poetry
With your novelist friend Hooshang golshiri
You walked to the garden of Goethe in the rain
To listen to “Songs of Prison” of Saeed Soltanpour
Who had just been released from prison
Roaring like a wounded panther.


In those bright ten nights
Sixty members of Iranian Writers’ Association
Gathered from four corners of the country in Tehran
To speak of truth and beauty polyphonically. 
Omran Salahi read a poem in Turkish
And Tahereh Safarzadeh an ode to Islam.
Neither the first enraged the Persian speakers
Nor the second provoked the leftists.
Thousands and thousands of lovers of poetry
Had gathered there from across the country
To testify that poetry
Demands freedom of expression.


In those ten bright nights
Did the novelist Islam Kazemiyeh know that two decades later
He would suffocate himself in Paris?
Did the scholar Mostafa Rahimi foresee
That years after suffering torture and prison
He would jump off the roof of his house?
Did the novelist Behazin predict that after arrest
He would incriminate himself on state TV?
Did the poet Saeed Soltanpour know
That on the night of his wedding
He would be arrested and executed soon after?
Was the poet Siavash Kasrai aware that at his end
He would perish powerless in Kabul…no, in Vienna?
In Nights of Poetry the discourse was freedom and equality
And nobody spoke of the “divine” law of stoning.
No one knew that on January 7, 1978
The clergy would raise their flag in Qom
And gradually the slogan of Islamic Rule
Would replace the slogan of Housing and Freedom.


Come, return to the Garden of Goethe’s Poetry
Sit again under rain-laden trees,
Oblivious to riot police
Talking to each other on their walkie-talkies
Behind the walls of the Garden,
And listen to Maryam the daughter of the translator Mohammad Qazi
Who is reading her father’s speech for you.
Alas! A  surgeon’s knife had severed her father’s vocal cords 
But thankfully did not remove the essence of his speech.


Come, return to the house of science and art
And regard only the heart of the individual
As the House of Faith.
Come, and from the refreshing Garden of Goethe
Return to the best days of the Revolution.
Perhaps in this journey
Your son will accompany you.

Majid Naficy
November 17, 2011 


"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)

۱۳۹۷ بهمن ۱۹, جمعه

دلم گرفته سخت از این: جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

دلم گرفته سخت از این

جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)
...

دلم گرفته  سخت از این
که هرچه، باید آن چه، نیست
از این که ماه روشنی
در آسمان تیره نیست
از این که بر مناره ای
نشانی از پرنده نیست
به باغ  ِغم گرفته ام
جوانه ای که زنده، نیست
...
دلم گرفته  سخت از این
از این که خنده، خنده نیست
از این که گریه، گریه نیست
از این که سفره ها تهی ست
به هر کجا که پا نهم
به غیر چاه و چاله نیست
...
بیان دردها ی من
به پرده و کنایه  نیست
درفش کاوه ای بلند
دگر در این میانه نیست
ستیزه در شکستن ِ
جدار ِ این حصاره نیست
...
دلم گرفته  سخت از این
که کس به فکر چاره نیست
...

جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

۱۳۹۷ بهمن ۱۳, شنبه

شب و خفاشانِ دین سوار: بهنام چنگائی

شب و خفاشانِ دین سوار

بهنام چنگائی
+
نچندان دور، درین دیار
از آسمانِ زمستانی،
بجای بهار و شکوفائی
"بهمن" مرگباری به گستره زندگی ِزندگان فروافتاد.
 دردمندی ِساده دل،
به ویرانگر هستی خویش که "آسمانگرا" بود، سرفروآورد
 و بدبختی کهکشانی اش آغازشد.
+
آن سیه جامه!
درجا، دشمنِ پویش خورشید شد
ستیزه گرِ سرود و پایکوبی و شادمانی پگاهان.
خیلی زود، راه و بال فردا را بست،
شوق کودکانه ی روزگار را کشت،
آنگاه، خفاش دین سوارِ شب، گرگان را به شب نشینی خویش برخواند
با روضه چشم نور را خواب کرد،
با وعده بهشت، دلِ چراغ ها را خاموش
و روشنای شمع ها را در دلِ شبان دزدید.
+
در آن کمینگاه، ترس و تاریکی باهم آمیختند
ریا حاکم شد  
شورِ بیداری، درپای مرثیه بخواب رفت
و مادر پگاه، هستی مرگ را پذیرا شد.
در این شبان چهل ساله
رویای روشنائی فردا
گوئی افسانه ای دروغین ست
 و فروغ همچنان،
 در آن ژرفای شبگیر
با پاسدارِان تیرگی،
از توان تیغ تیز ستارگان شب شکن سخن می گوید.
و ستاره کشان، از ترس مرگ برخود می لرزند.

بهنام چنگائی 12 بهمن 1397

۱۳۹۷ بهمن ۱۱, پنجشنبه

چهار شعر برای چشمهایم(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

چهار شعر برای چشمهایم

مجید نفیسی


یک: چشم اسفندیار

دود سفیدی آرام آرام
بر چشمانت پرده می کشد
و تو را گریزی نیست
مگر فرو خوردنِ کفِ غیظی
که از موج موجِ وجودت
مایه می گیرد.
ای وای، ای وای، ای وای
تا چند بر این زخمِ آکله، لیسه می زنی
ای لوکِ مست؟
نه رودکی هستی که به زخمه ی چنگ اش آری
نه ابوالعلا که به زخمِ زبان طنز
ناگزیر باید برای همیشه
برین مجمرِ بی اسفند بسوزی
و از چشم اسفندیار خویش
ناله سر دهی.
شانزدهم ژانویه هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌شش 

دو: چشمهای کم سو

من این مَزبله را باغی می انگارم
با درختانی انبوه و بوته هایی پُر سایه
و این هوای پُر دود و دَم را
بعدازظهری آرام و آفتابی،
و این جیرجیرِ یکنواخت سیم های برق را
آوای جیرجیرکی تنها
که همیشه از کودکی دوست داشته ام.
ای چشمهای کم سو
چقدر به شما وام دارم!
بیست‌و‌هفتم ژوئیه هزار‌و‌نهصد‌و‌نود‌و‌دو 

سه: چشمهای تاریک

همیشه ابری در آسمان من
نیم خیز نشسته است
با سری پرمو و چشمهایی تاریک.
نخستین بار در شش سالگی دیدمش.
کسی گفت: "کلید برق را بزن"
و چون نیافتمش
خود را پشت پرده پنهان کردم.
آه ای ابر سیاه!
می خواهم زبانم را بیرون آورم
تا در دهانم بباری.
می خواهم بر بالش تو بخوابم
و در چارسوی جهان
به گردش درآیم.
دوم ژانویه هزار‌و‌نهصد‌و‌نود‌و‌چهار  

چهار: حقِ راه

من حق راه دارم
با عصای سپیدم
که چون چوبدستِ موسی
راهگشاست.
در چهارراهِ سن ویسنته
موجِ ماشینها از حرکت می ایستد
و به من حقِ عبور می دهد.
من, سرفراز
عصا به زمین می زنم
و پس از پانزده سال انکار
سرانجام از دریای سرخ می گذرم
و به کنعانِ خود پا می گذارم.
بیست‌و‌ششم اوت دوهزار‌و‌شانزده

مجید نفیسی

*** 

Four Poems for My Eyes



One: Esfandyar’s Eye

A curtain of white smoke
Blocks your eyes bit by bit
And there is no way out
But swallowing the foam of your rage
Which bubbles from every wave of your being. 
Oh woe, oh woe, oh woe
How long do you lick your leprous wound
You foaming camel?
You are neither Rudaki, to play it out with a harp1
Nor Abul Ala, to spit it out through satire.2
Hence, you must burn
On this brazier without Esfand’s seeds3
And lament your Esfandyar’s eye forever.4
January 16, 1986
1- Rudaki: A blind Persian bard (858-941)
2- Abul Ala alMo’arri: A blind Arab, skeptic poet (973-1058)
3-Traditionally in Iran, the seeds of wild rue (esfand) are burnt on a brazier to ward off the evil eye.
4- In Iranian mythology,  Esfandyar’s eye is similar to the Greek Achilles’ heel. He is blessed with invulnerability because he carries holy wars for the prophet Zoroaster. Nevertheless, Rostam, the Iranian Hercules, kills Esfandyar by shooting a tamarisk-tree arrow into his eye. 

Two: Blurry Eyes
I take this dirt as a garden
With dense trees and shady bushes,
And this day, full of fog and smoke
As a quiet, sunny afternoon,
And this monotonous sound of power lines
As a lonely chirping cricket
Which I have always cherished
Since childhood
Ah, my blurry eyes
How much I owe you!
July 27, 1992

Three: Dark Eyes
There is a cloud in my sky
Sitting always on its tiptoe
With bushy hair and dark eyes.
For the first time
I saw it at age six.
Someone said: "Turn on the light"
But I could not find the Switch
And hid myself behind the blind.
Ah, you dark cloud!
I want to stick out my tongue
And let you pour into my mouth.
I want to lie down on your cushion
And sail to the four corners of the world. 
January 2, 1994

Four: Right of Way
I have the right of way
With my white cane
Which, like Moses’ rod,
Is a path-opener.
At the intersection of San Vicente
The surge of cars stops
And gives me the right of way.
I proudly tap my cane
And after fifteen years of denial
Finally pass the Red Sea
And step onto my Canaan.
August 26, 2016
Majid Naficy
http://iroon.com/irtn/blog/13482/four-poems-for-my-eyes/

۱۳۹۷ بهمن ۸, دوشنبه

ما برای انقلاب کردن می آییم!: حمید قربانی

ولی ما، می آییم با توپ و تانک می آییم، ما را دیگر فرصت ایستادن نیست، کسی را قدرت این نیست که جلوی ما را سد نماید، ما سدها را می شکنیم تا وظیفه تاریخی را به سرانجام رسانیم. باید بیآئیم و می آییم، این را دشمنان مطمئن باشند و ما هستیم و هستم که ما می آییم
تیر پلیس فرانسه خیلی دمکراتیک و مدافع حقوق بشر و منشوردار و چشم کارگران متعرض! فقط و تنها، چاره در پیروزی انقلاب قهری کمونیستی است و نه هیچ چیز دیگر، رفقا!

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=1972955189469143&set=a.344927805605231&type=3&theater

ما برای انقلاب کردن می آییم!

حمید قربانی
ما می آییم، ما می آییم، می آییم،
ما این بار مصصم تر،
مستحکم تر از بارهای قبل می آییم،
ما این را در سازماندهی ام
ما این را در تعرض برگزیده مان
نشان همه تان خواهیم داد.

ما می آییم که این بار آزادی مان را
نه به رسم در یوزه گان سفله پیشه
فرومایه گان که آزادی را
قطره چکان و به رسم گدایان سر گذر
و آخوندان روضه خوان شب های جمعه در قبرستان
از حاکمان سرکوب گرمان خواستارند.
بیانیه ها و تقاضانامه های رنگ وارنگ
با نام های شکیل و در کنارهم چیده شدۀ
این همه باهمان را نگاه کنید.
ما این رسم اپورتونیستان بی عمل را
به دور خواهیم ریخت که شدنی نیست!
نه، نه، نه و هزاران بار نه،
بلکه رهایی مان را
در نبرد بی امان
در درهم شکستن دولت تان
در بنیاد گذاری دولت مان
با سلاح مان، یکجا بستانیم.
ما می آییم، با توپ و تانک می آییم
، توپ و تانک مصادره شده از زراخانه های شما
، آری، آری، آری؛
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم
تا جنگ آخری،
جنگ طبقاتی را به پایان رسانیم.
ما کارگریم ، ما تولید کننده ایم،
ما می آییم تا سرور خود شویم که پایان سروریست.
ما کارخانه ها را اشغال می کنیم،
ما بانک ها را در اختیار می گیریم،
ما هیچی را در دستان چرکین از خون مان
دردستانِ شما سرمایه داران باقی نمی گذاریم.
می خواهید بگویید ما غارت گریم،
آری ما غارت گریم،
زیرا که اموال غارت شده مان را به زور سلاح
از شما غارت گران خون و مال مان می گیریم.
ما می آییم، ما تسلیم نمی شویم،
ما می آییم
تا همه بارگاه های شما را ویران کنیم،
تا پادگان ها را تسخیر کنیم،
تا زندان ها این محل های شکنجه مان
با زندان بان و جلادان تان ویران کنیم،
ما می آییم ، ما می آییم، ما می آییم.
ما با استراتژی انقلاب قهری کمونیستی،
ما برای نابودی نظام موجود،
ما با هدف برقرار ساختن کمونیسم می آییم؛
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم.
ما اسپارتاکوسیان مانند می آییم،
ما می آییم تا کار ناتمام اسپارتاکوسیان - کمونیان - اکتبریان - را به سرانجام رسانیم.


ما تا پیروزی انقلاب سرخ - پیروزی "انقلاب مداوم " می آییم،
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم.

ما تا نابودی مالکیت خصوصی،
تا زدودن مذهب
تا مرگ دولت - زوال دولت -!
تا فتح جهان،
متحزبانه، مسلحانه می آییم.
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم،
ما..........

حمید قربانی - سال ۲۰۲۹ اسپارتاکوسی

۱۳۹۷ بهمن ۵, جمعه

از زلالی لبخند تا حسرت فریاد: بیژن

ديريست در اين بيابان قطره‌ای باران نباريده
ديريست در آسمان اين بيابان
تكه ابری هم
نيامده است
ديريست چشمه‌ها خشكيده
رودها خوابيده
و درختان مرده‌اند
دستانم را بگير
و به اعماق زمين ببر
آنجا مردگان
جشن گرفته‌اند
و سرود عشق می‌خوانند!

از زلالی لبخند تا حسرت فریاد

بیژن
با من از عشق سخن بگو
از آن لحظه‌های جادویی دوست داشتن
از جاری زلال لبخندهای عاشقانه
از دختركان و پسران جوان
از لبخندهای معصومانه و زیبایشان
سخن بگو!

با من حرف بزن
با من از آن قلب هميشه چون آفتاب
سخن بگو!
با من از لبان آتشينی حرف بزن كه
كلمات شعله‌ورش
به سويم لهيب می‌كشند
با من از شكفتن غنچه‌ها
رستن سبزه‌ها
دميدن بهاران
چهچه بلبلان
خروش رودخانه‌ها
صدای خنده‌های سرخوش مردمان
سخن بگو!

ديريست در اين بيابان قطره‌ای باران نباريده
ديريست در آسمان اين بيابان
تكه ابری هم
نيامده است
ديريست چشمه‌ها خشكيده
رودها خوابيده
و درختان مرده‌اند
دستانم را بگير
و به اعماق زمين ببر
آنجا مردگان
جشن گرفته‌اند
و سرود عشق می‌خوانند!

ديريست در سرزمين من
بيگانه‌ترين واژه
دوست داشتن و عاشق شدن است!
ديريست در خانه‌ی ما
هر روز و هر شب عزاست!
پسرم،
برادرم،
دخترم،
مادرم،
همسايه‌هايم،
و همه‌ی شهرم
به جرم گفتن "دوستت دارم"
گلوله باران شده‌اند!
با من از حسرت حتی فرياد زدن
سخن بگو!

با من از هق‌هق گريه‌ها
در پستوی اتاق‌ها
سخن بگو!
گريه‌هایی كه مجازات دارند
اشک‌هایی كه تو را به سياهچال
می‌برند!
با من از بغض‌هایی كه
تنها پناهشان
آبی آسمان بالای سرشان است
سخن بگو!

اينجا چشمان تو را
با چشمانی دريده و وقيح
می‌نگرند
شايد برق عشقی
در آنها باشد!

اينجا به عشق شلیک می‌كنند
اينجا ديريست مردمانش تشنه‌اند
اينجا "جان" بهای قطره‌ای
آب زلال است
برای لبانی آماس كرده
و چشمانی به گودی نشسته!
آسمان اما همچنان مهربانانه
به ما نگاه می‌كند
و با دستانی ناتوان
خود را به شب می‌سپارد
تشنگی امان از مردم بريده است
با من از زلالی آب‌های درياهای رويایی
سخن بگو!

مردمانم هر شب
در خواب
دريای مواج لاجوردی را می‌بينند
كه كف پايشان را
حتی خيس نمی‌كند
آيا خوابمان تعبير خواهد شد؟!

بیژن
22 ژانویه 2019
دوم بهمن ماه 1397

مردم سرور خویش اند: تئودورسیکس


این شعر را جار زدم تا بتوانم بگویم
از همگان برای همگان
ای خلق! بیندیش و بیاد آر
که تو نیرومند و پر شماری،
ولی آنگاه
که نیرو و شما از ایده تهی باشد
حیوان بارکشی بیش نخواهی بود
این را جار زدم که بگویمت ای خلق!
رهایی تو در همبستگی توست،
که بگویمت پایان شب سیه سفید است.

مردم سرور خویش اند

تئودورسیکس*
رهسپار به سوی میدان شهر، روزی گفتم:
چه نیکو است زندگی با کار،
مرگ و پیکار
گفتم، هوای کلبه ام خفه میکند
می خواهم نفس بکشم.
گفتم: انسانها برابرند
گفتم: جمهوری جهانی
از اینرو دستگیرم کردند
در سیاهچالم انداختند،
هفته های طولانی
بر پوشالهای گندیده ام افکندند
و انگاه شبی به زنجیرم کشیدند.
********************
مرا به بیغوله ایی در کشتی بردند،
آکنده از حشرات موذی
و در کنار جانیان،
محکوم به اعمال شاقه؛
سپس بسی دورترم بردند،
بس دور از سرزمینم،
دور از زادگاهم،
که زن و فرزندانم می زیستند،
بسی دورتر،
در سرزمینی با آفتاب سوزان،
خاک سوزان،
و هوایی که جان زندانی را میسوزاند،
سپس کلنگی به دستم دادند،
منی که کارم با الماس بود.
با زهرخند گفتند:
محکوم! تو حق کار میخواهی؟
کار کن!
هوای کلبه ات خفه ات میکند،
نفس بکش؛
لگدم زدند، دشنام دادند،
غارتگر و راهزنم خواندند،
از درد و تشویش و شکنجه پژمرده جانم
زبان به تظلم گشود
خندیدند
باری درد، تشویش، شکنجه و تبعید زهرکشم کرد
دور از آنها که دوستشان داشتم
دور از آنها که دوستم داشتند
مگر نه این است که مرا کشته اند؟
**********************
هر چه پیرامون من بود برابری می خواست
هر چیزی به من نشان می داد که من هم پوست و گوشتی دارم
مثل ثروتمندان
که خونم همان اندازه سرخ است که خون آنان
که دارا و ندار یعنی رباخواری و بردگی،
یعنی تهیدست این سرمایه مزد تو را تعیین میکنم
یعنی تهیدست!
تو خواهی خورد، اگر من بخواهم.
عصارت را خواهم کشید
آنسان که چرخُشت انگور را
تا از آن خون زمین را به تمامی برگیرد
چنین شد که گفتم:
نابود باد استثمار انسان از انسان
گفتم: زمین از آن کسی است که آن را میکارد
گفتم:
آنکه تولید نمی کند سزاوار زیست نیست.
و اینجا بود که من را کشتند.
*******************
این شعر را جار زدم تا بتوانم بگویم
از همگان برای همگان
ای خلق! بیندیش و بیاد آر
که تو نیرومند و پر شماری،
ولی آنگاه
که نیرو و شما از ایده تهی باشد
حیوان بارکشی بیش نخواهی بود
این را جار زدم که بگویمت ای خلق!
رهایی تو در همبستگی توست،
که بگویمت پایان شب سیه سفید است.

* تئودورسیکس، کارگر فرشباف، در ژوئن ۱۸۳۲ در نبرد محله سن سری، در باردیکادهای فوریه و ژوئن ۱۸۴۸ و نیز در جنبش مقاومت علیه کودتای ۲ دسامبر ۱۸۵۱ شرکت داشت و لذا محکوم به تبعید به الجزایر گردید. در زندان دالیس، زمانیکه دوره محکومیت به اعمال شاقه را میگذراند، شعر » مردم سرور خویش اند» را سرود ( ژوئن ۱۸۵۲) و آن را در فوریه ۱۸۷۱ در آستانه قیام کمون پاریس به صورت آگهی دیواری منتشر کرد. سیکس مبلغ و سازمانگر تعاونیهای کارگری بود و در دوره کمون، در صفوف هنگ هفتم می رزمید.
کانون کارگران سوسیالیست
ژانویه ۲۰۱۹

ما برای انقلاب کردن می آییم! حمید قربانی

ما کارگریم ، ما تولید کننده ایم،
ما می آییم تا سرور خود شویم که پایان سروریست.
 ما کارخانه ها را اشغال می کنیم،
  ما بانک ها را در اختیار می گیریم،
 ما هیچی را در دستان چرکین از خون مان
دردستانِ شما سرمایه داران باقی نمی گذاریم.

 

ما برای انقلاب کردن می آییم!

حمید قربانی
ما می آییم، ما می آییم، می آییم،
 ما این بار مصصم تر،
 مستحکم تر از بارهای قبل می آییم،
ما این را در سازماندهی ام
ما این را در تعرض برگزیده مان
نشان همه تان خواهیم داد.
ما می آییم که این بار آزادی مان را
نه به رسم در یوزه گان سفله پیشه
فرومایه گان  که آزادی را
قطره چکان و به رسم گدایان سر گذر
و آخوندان روضه خوان شب های جمعه در قبرستان
از حاکمان سرکوب گرمان خواستارند.
بیانیه ها و تقاضانامه های رنگ وارنگ
با نام های شکیل و در کنارهم چیده شدۀ
این همه باهمان را نگاه کنید.
ما این رسم اپورتونیستان بی عمل را
به دور خواهیم ریخت که شدنی نیست!
نه، نه، نه و هزاران بار نه،
بلکه رهایی مان  را
 در نبرد بی امان
در درهم شکستن دولت تان
در بنیاد گذاری دولت مان
 با سلاح مان، یکجا بستانیم.
 ما می آییم، با توپ و تانک  می آییم
، توپ و تانک مصادره شده از زراخانه های شما
، آری، آری، آری؛
 ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم
 تا جنگ آخری،
جنگ طبقاتی را به پایان رسانیم.

ما کارگریم ، ما تولید کننده ایم،
ما می آییم تا سرور خود شویم که پایان سروریست.
 ما کارخانه ها را اشغال می کنیم،
  ما بانک ها را در اختیار می گیریم،
 ما هیچی را در دستان چرکین از خون مان
دردستانِ شما سرمایه داران باقی نمی گذاریم.

 می خواهید بگویید ما غارت گریم،
 آری ما  غارت گریم،
 زیرا که اموال غارت شده مان  را به زور سلاح
  از شما غارت گران خون و مال مان می گیریم.
 ما می آییم، ما تسلیم نمی شویم،
 ما می آییم
تا همه بارگاه های شما را ویران کنیم،
تا پادگان ها را  تسخیر کنیم،
تا زندان ها این محل های شکنجه مان
با زندان بان و جلادان تان ویران کنیم،
 ما می آییم ، ما می آییم، ما می آییم.
ما با استراتژی انقلاب قهری کمونیستی،
ما برای نابودی نظام موجود،
ما با هدف برقرار ساختن کمونیسم می آییم؛
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم.

ما اسپارتاکوسیان مانند می آییم،
 ما می آییم تا کار ناتمام اسپارتاکوسیان - کمونیان - اکتبریان - را به سرانجام  رسانیم. 
ما تا پیروزی انقلاب سرخ -  پیروزی "انقلاب مداوم " می آییم،
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم.
ما تا نابودی مالکیت خصوصی،
 تا زدودن مذهب
تا مرگ دولت - زوال دولت -!
 تا فتح جهان،
متحزبانه، مسلحانه می آییم.
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم،
ما..........

حمید قربانی - سال ۲۰۲۹ اسپارتاکوسی
 

۱۳۹۷ دی ۲۴, دوشنبه

برخيز، برخيز برای نبرد!: (کلام از برتولت برشت)

برخيز، برخيز برای نبرد!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد زاده شده ايم!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد آماده ايم!
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.

برخيز، برخيز برای نبرد!

(کلام از برتولت برشت)
برخيز، برخيز برای نبرد!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد زاده شده ايم!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد آماده ايم!
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.
مردی ايستاده،
مردی که مانند درخت بلوط سخت است!
او بی‌شک، بی‌شک،
توفان‌ها ديده!
شايد او فردا لاشه‌ای بيش نباشد،
چونان سرنوشت بسياری از پيکارگران راه آزادی.
شايد او فردا لاشه‌ای بيش نباشد،
چونان سرنوشت بسياری از پيکارگران راه آزادی.
ما نمی‌هراسيم، هيچ‌گاه،
از غرش تفنگ‌‌ها!
ما نمی‌هراسيم، هيچ‌گاه،
از پليس‌های سبز!
ما کارل ليب‌کنشت را از دست داديم،
و رزا لوکزامبورگ قربانی دست جنايتکاران شد!
ما کارل ليب‌کنشت را از دست داديم،
و رزا لوکزامبورگ قربانی دست جنايتکاران شد!
برخيز، برخيز برای نبرد!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد زاده شده ايم!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد آماده ايم!
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.

"رو سوی زندان می روی": ابولقاسم لاهوتی

 

"رو سوی زندان می روی"

ابولقاسم لاهوتی
می بینمت، می بینمت،
رو سوی زندان میروی .
با جرم عشق كارگر،
با یاد دهقان میروی .
می بینمت، می بینمت،
با رسم مردان میروی.
ذیحق، مبارز، مستقل،
نی مضطرب، نی منفعل،
برداشته سر، پاكدل،
پر عزم و ایمان میروی
می بینمت، می بینمت،
با رسم مردان میروی.
آنسان كه باید بینمت:
افراشته قد بینمت،
با فخر بیحد بینمت،
آسوده وجدان میروی.
می بینمت، می بینمت،
با رسم مردان میروی.
بدخواه تو ننگین بود،
دستش ز خون رنگین بود،
از عاقبت غمگین بود،
اما تو شادان میروی.
می بینمت، می بینمت،
با رسم مردان میروی.
بس راه ها سنجیده ئی،
راه نكو بگزیده ئی،
با ظلمان جنگیده ئی
با فخر شایان میروی.
می بینمت، می بینمت،
با رسم مردان میروی.
اكنون بزندان بینمت،
فردا به میدان بینمت،
در بین یاران بینمت،
با فتح رخشان میروی،
می بینمت، می بینمت،
با رسم مردان میروی.
عکس ‏‎Vartan Salakhanian‎‏

۱۳۹۷ دی ۱۳, پنجشنبه

فقط مرگ - محو - جامعه ی طبقاتی، جنگ را به پایان می رساند و نه هیچ چیز دیگر!: حمید قر بانی​

یا ما پیروز می شویم​ و تمامی این سیستم را​ به زباله دان تاریخ می سپاریم​یا آنها ما را نابود می کنند​ راه سومی در بین نیست.​ بدانیم که یا باید پیروز شویم​ یا نهایت این بردگی و بندگی را گردن نهیم​ ما ، فقط ما، اری، فقط ما​ می توانیم و قادریم ​تا مرزهای این سیستم را در هم شکنیم​ و پرچم نابودی کار مزدی را​ در سراسر گیتی برافرازیم​ و این نبرد آخرین،​ نبرد سرنوشت را،​ به سرانجام خوشش برسانیم!​

فقط مرگ - محو - جامعه ی طبقاتی، جنگ را به پایان می رساند و نه هیچ چیز دیگر!

حمید قر بانی​
به کارگران!​
کارگران، بر خیزید ​
کارگران، بر خیزید​
کارگران، از کارگاه به کارخانه​
از شهر به شهرستان​
از کشور به منطقه​
از منطقه به قاره​
از قاره به سراسر جهان​
متحد شوید، سازمان یابید​
چون یک مشت شوید​
آری، سازمان یابید ​
مسلح شوید​
بدانید که رهائی در اتحاد شما ست ​
رهائی در جنگ طبقاتی پیروزمند فردای شماست​
به طبقات دیگر،​
این زالوهائی که از مکیدن خون ما زنده اند​
از خدایان و ادیان شان​
از قهرمانان ملی شان ببُریم​
بی باور شویم​
به همه چیز که هست​
تا باور بخود و نیروی خویش آوریم.​
کارگران بدانید که شما​
باید مرزهای پوسیده​
مرزهای خونین از خون ما ​
مرزهای دین و ملت و جنسیت​
مرزهای ابا و اجدادی را​
به همراه​
مالکیت خصوصی برابزار تولید​
مالکیت سرمایه بر جانمان​
دولت و دستگاه سرکوبش ​
و هرآن چه​
که قوانین موجود را ابدی می کند​
در هم شکنییم​
که جدائی ما ، ​
مرز بین ما،​
مرگ ماست!​
که خدا و میهن ​
افیون ما و سنگر آنهاست​
که رهائی ما،​
در اتحاد انقلابی ما،​
در اتحاد آگاهانه ما،​
در اتحاد طبقاتی انقلابی ماست.​
در پیروزی جنگ فردای ماست.​
کارگران، بر خیزید​
کارگران، برخیزید​
این جنگی ناگزیر برای ماست​
جنگی جهانی بر علیه استثمارگران​
جنگی که سال هاست​
سرمایه داران بر علیه ما آغازنموده اند ​
جنگ بزرگ ما ،​
ولی؛این بار​
برای در هم شکستن تمامی قوای سرکوبگرشان​
که آخرین جنگ جوامع انسانی است​
با همه عظمتش​
با همه خونین بودنش​
و با همه رهائی بخشی اش​
در پیش، آری، درپیش روی ماست!​
در این جنگی که به ابعاد تمام جهان است​
یا ما پیروز می شویم​
و تمامی این سیستم را​
به زباله دان تاریخ می سپاریم​
یا آنها ما را نابود می کنند​
راه سومی در بین نیست.​
بدانیم که یا باید پیروز شویم​
یا نهایت این بردگی و بندگی را گردن نهیم​
ما ، فقط ما، اری، فقط ما​
می توانیم و قادریم ​
تا مرزهای این سیستم را در هم شکنیم​
و پرچم نابودی کار مزدی را​
در سراسر گیتی برافرازیم​
و این نبرد آخرین،​
نبرد سرنوشت را،​
به سرانجام خوشش برسانیم!​
اما، پیش از همه ​
می دانیم که می بایست​
سازمان، سازمان وبازهم سازمان یابیم!​
ستاد، ستاد لازم داریم.​
ارتش ما، نیروی طبقاتی ماست​
ستاد ما، حزب ماست!​
 
حمید قر بانی​
آوریل ۲۰۱۶​

۱۳۹۷ دی ۱۲, چهارشنبه

خدا و ملاها و عمرِ گرسنگی ما بهنام چنگائی

آهای خدا!
آی آرمیده در برگ برگِ قرآن کجائی؟!
بندگان بندهایت،
از کجا تا بکجا،
پی اندکی نان و دمی نوا،
می باید بالای دامِ دار ملاها برقصند؟!
برخیز و بیا
برکن از بیخ و بن بساط ملاها.

خدا و ملاها و عمرِ گرسنگی ما

بهنام چنگائی
+
دین و ایمانِ لولندگان عاصی بلازده،
بر گرد فریب زمینِ روسیاه بی هوده می چرخد،
و زمانه ی بی آبرو، امیدها را همچنان بدارِ باور می آویزد.
درین وادی تلخِ بی شرمی،
آری قرن هاست!
از نیمه شب سیاه
تا فروغ هر پگاه
پیگیر بر بالای مناره های رسوا
پیوسته جارمی زنند موذن ها
 که رحیم و کریم است خدا.
و خستگانِ فراموشی می پرسند!
پس کجاست بیداری خدا؟
پس کجاست وعده ی انبیا؟
چراکه:
 با این قوم سیری ناپذیری ملاها،
نسل درنسل عمرِ گرسنگی ماها
برجاست با این قوم و "خدای ملاها "
پس هوار، کجاست آن حکمت خدا؟
+
و در این سرخوردگی بلندِ عقل
خرد دست و پا شکسته و زنجیری می پرسد!
آهای خدا!
آی آرمیده در برگ برگِ قرآن کجائی؟!
بندگان بندهایت،
از کجا تا بکجا،
پی اندکی نان و دمی نوا،
می باید بالای دامِ دار ملاها برقصند؟!
برخیز و بیا
برکن از بیخ و بن بساط ملاها.

بهنام چنگائی 12 دیماه 1397