۱۳۹۳ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

كبوتر مست: مجید نفیسی

كبوتر مست

Majid-Nafisi












با گلويي برآمده از عشق
در پيشگاهش سر خم مي كني
چند بار به گرِدَش مي چرخي
و دُم به خاك مي سايي.
او نوك در نوك تو مي نهد
و هر دو با هم مي رقصيد.
تو بر پشت او مي شوي
دمي بال بال مي زني
و در اوج فرو مي ريزي.
آنگاه به هوا مي پري
و بالهايت را بهم مي كوبي
انگار مي خواهي جهان را
از عشق خود آگاه كني.

بيهوده نيست كه ايشتار
الهه ي عشقِ بابل
كبوتري سپيد در كنار دارد:
تو با ياري يگانه
تا واپسين دم مي ماني.

 ۲۹ مارس ۲۰۱۴
مجید نفیسی
 


http://www.iroon.com/irtn/blog/4066/


۱۳۹۳ اردیبهشت ۸, دوشنبه

کارگرِ گرسنه و دکانِ خدا پناه : بهنام چنگائی

کارگرِ گرسنه و دکانِ خدا پناه 

changaii_behnam_05

بهنام چنگائی 
+
هان خداپناه
ای فقیهِ ولیِ زمین
دست و دل با خدا ـ
دزد نان و آزادی و نوا
ای ریا!
ای که سر می کشی
چو جرعه ای
هستی زن و بچگان ما ـ
هی بالا!
آهای، دورِ بیت نشین ها،
آهای، مکر و مرگکارها،
با شمایانم!
که نشسته اید بر سرِ سفره کار!
که سیر خورده و لمیده اید بی عار!
کجا شد و بردید ـ
قوت لایموت ما را؟
وز خشم خدایتان هم نمی هراسید ـ
که چنین می جوید استخوان ندار،
که چنین گشته اید به جان فقیران
همچون سگان هار!؟
+
دکانِ پررونق خداپناهی بگو:
از روز و روزگار سیاه و تلخ کارگر
چه بگویم؟
از رنج و ستم تهیدستان با کدامین سپرِ شرف
یاری بجویم؟
تا چشم و ولع گرگِ سیری ناپذیرتان
لقمه ی نان کودکان را از دندان بی شرمی رها کند؟

ای بر سر و کول نشین ما و اجدادِ خوار و زار ما!
ای تباه گران شادی و شور و شرار ما!
برای رهائی از گریه
برای نجات از دین مکر و دُشنه 
کدامین سلاح تدبیر و امید را بجوئیم،
تا سهم زندگی مان را بیابیم؟
از عصر و نسل با شرف و عدل علی دیگر نگو
که همگی:
گنج و شادی و آزادگی ما بردند و
و درد گرسنگی مان را
هیچکدام
با هیچچ زبانی نشنیدند!

بهنام چنگائی ۲۴ اردیبهشت ۱٣۹٣

۱۳۹۳ اردیبهشت ۷, یکشنبه

رزم مه: جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)

may day international solidarity

رزم مه 

 barzin azarmeh




عصرکارست و

          عصر رستاخیز!

ای به جان آمده

             زجا بر خیز!

باسلاح یگانگی بر کف!

لشگر مِه بران به سوی هدف !

این جهان کی شود ،جهان دگر؟

تهی ازهر طفیل و سودا گر؟

فقر جانگیر ، فقرِ پیوسته!

غول سرمایه

           دست‌ها بسته!

نان همیشه سواره ،

                  توده٬ همه

دوزنان در پی اش، بسان رمه؟

نیش ازافعیان زر خورده؟!

ازسَمِ سود‌شان بسا مرده ؟!

کی دهی مژده٬ داد، برگشته!

بر شگرد زمانه سر گشته

راه رفته کجا ؟ نرفته کجا؟

نا شده حل بسی معما‌ها !

نبوَد گر غم دگر خواهی ؟

نبوَد پرتو خود آگاهی؟

وعده ی داد، کی توانی داد؟

نو ز کهنه چسان توانی زاد؟

چالشی گر نه و تلاشی چند!

ریشه شر کجا توانی کند؟

تا سپیده، ره، ار چه دشوارست

هر گره را گره گشا کار ست!


جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)


۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

بشکف ای سحر!(آچیل سحر)٬ به زبان فارسی و آذری: کریم مشروطه چی ”سؤونمز”

1 (3)
بشکف ای سحر!

شعرزیبای ” آچیل سحر”  درسال های دهه پنجاه توسط نویسند وشاعر گرانقدرآذربایجان، آقای کریم مشروطه چی سؤونمز

وبراساس آهنگ و شعرترانه مراببوس سروده شده که از همان دوران همواره ورد زبان مبارزان راه آزادی میهن بوده و

درزندان ها ومحافل مختلف،ازجمله توسط کوهنوردان بصورت جمعی خوانده می شودلازم به یادآوری است که متاسفانهاین

شعر، سال های متمادی درافکارعمومی به غلط به زنده یاد علیرضا نابدل، ازچهره های ماندگار و فراموش نشدنی جنبش

چریکی ایران نسبت داده شد است.

درزیرمتن آذری آچیل سحر، ازصفحه ۲۳۲ کتاب ” قارانقوش یازی گؤزلر” آقای کریم مشروطه چی” سؤنمز” که با مقدمهای

ازبختیاروهاب زاده درسال 1991 توسط بنگاه انتشاراتی یازیچی باکو به چاپ رسیده نقل می شود و نیز متن ترجمه به

فارسی آن را که توسط آقای بهروز مطلب زاده انجام گرفته می خوانید. این نوشته از مطلبی از ایشان در سایت عصر نو آمده است.

بشکف ای سحر!


بشکف ای سحر !
برا، ای آفتاب !
بشکف در این آخرین نفس،
بشکن درِ این آهنین قفس،
تا با تو من،
یابم دوباره جان،
بگذار بشکفند غنچه هایت،
بگذار پرتو افشان شوند شراره هایت،
تا بگسلند بندهای بندگی خلق های ما.
آن دم که صبح دیده واکند،
باید که من، گذرکنم زطوفان ها.
باید که من، دل برکنم
زین جهان وانسان ها، بگرفته جان به کف، در راه خلق
” گرمن نسوزم،
گر تونسوزی،
واگر مانسوزیم،
پس کدامین شعله خواهد ساخت این ره تاریک را روشن؟
آه …

آفتاب دوباره طلوع خواهد کرد
و این جهان پراز شکوفه خواهد شد.
زیبای من!
پاک کن اشکت را!
که گریه چاره نجات نیست
خنده زن، به روی این جهان
تا زغم ،
رها شوند مردمان
پاک کن اشکت را
خنده زن، به روی این جهان
بگذار بهار بخندد
هرلاله زار بخندد،
تا شادی ببارد دراین غم سرای خلق
بشکف ای صبح !
برا، ای آفتاب !

آچیل سحر!


آچیل سحر،
اویان گونش!
آچیل بو سون نفسده،
بو قارانلیق قفسده،
سنیله من تاپیم
یئنی حیات.
چیچکلرین آچیلسین،
شفقلرین ساچیلسین،
باغیشلاسین بو ائللره نجات. من ….
صبح آچیلارکن،
کئچمه لییم طوفانلاردان،
اَل اوزوب جاندان،
بو ائللردن، انسانلاردان،
„من یانماسام گر،
سن یانماسان،
بیز یانماساق،
هانسی آلوولار ایشیق سالار بو یوللارا؟*
آه …

گونش دوغار، گولر حیات،
چیچک له نر بو کاینات.
آغلاما ای گوٍزه لیم!
آغلاماقدان بیر کس،
تاپمامیشدیر چاره.
سیل گوٍزون یاشین!
گول ائللرله بیرلیکده،
آزاد اول بو دیرلیکده،
شادلیق یاغدیر غمگین ائلیمه !
سیل گوٍزون یاشین،
گول بو شن باهار گولسون،
هر بیر لاله زار گولسون،
حیات وئرسین سؤلموش گولومه.
آچیل سحر!
اویان گؤنش!

* چند مصرع، ازیکی از شعر های ناظم حکمت اقتباس شده است.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

ماه مه: جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)

ماه مه

 barzin azarmeh



پرچمِ داس و چکشی برکف

خلقِ دنیای دیگریش هدف!

مژده بخش بهاره‌های امید ،

پور بیدار ویارِ غارِ خلف

از شکست کنونی‌اش در رنج

رنجش ازروزگارِ گشته تلف!

در سرش شور وحال عصر دگر

گار گر، چاره گر، هدایت گر

نه فرو خفته گوهری به صدف !

ترسش از پَرسه گردِ سرمایه

بر لبانش هزار‌ها سوگند،

که گرفته ز هر شکستی پند،

شور در دیدگان و جان بر کف!

در کلامش هماره جانِ سخن:

« بی‌هدف ره کجا توان بردن؟!

راه ،چاه است بی‌فروغِ هدف!»

 

جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

نشانی های مادرم: مجید نفیسی

نشانی های مادرم
 
MajidMom-300x224
ای ماه بلند! منتظر چه هستی؟
زودتر به راه خود برو
و از پشت پنجره ی خوابگاه من
پیغام مرا به اصفهان ببَر.
مادرم هنوز بیدار است
و ترا از پنجره خواهد دید.
چون او را نمی شناسی
نشانی هایش را می دهم:

او خوشه ی انگور بی دانه است
انار سرخِ دان شده
انجیر سیاهِ دهان گشوده
لیموی قاچ شده كنار ریحان
كاكوتی در ماست
و نعناع در دوغ
گرمك در تابستان
خرما در زمستان
و پسته ی خندان در همه ی فصل ها.
چهره ای گشاده دارد
با چشم هایی مهربان.
گیسوان سپیدش
تا روی شانه می رسد
اما قدش خمیده نیست
و چون رودابه ی زال شده
همچنان خدنگ مانده.

نشانی ی دیگرش؟ اهل كتاب است.
نیایش كتابخانه ای داشته
كه بارِ هفت شتر می كرده اند.
مادرم بر بالین پدرش
"گلستان" سعدی می خوانده
تا هم غلط هایش را بگیرد
و هم به خواب برود!
او هنوز ترانه هایی را از بر دارد
كه در عروسی ی برادرش می خوانده اند.

نشانی ی دیگرش؟ اهل دل است.
اگر مهتاب باشد
گلیم را توی ایوان می اندازد
كنار شب بوها،
و می گذارد "تاج" آواز بخواند
و نی ی "كسایی" و تارِ "شهناز"
گفتگو كنند.

ای ماه بلند! زودتر پیغام مرا ببَر
و به او بگو
تا همان ترانه ای را برایت بخواند
كه سالها پیش در ایوان می خواند:
" تو كه ماه بلند آسمانی
منم ستاره میشم دورت می گردم.
تو كه ستاره می شی دورم می گردی
منم ابر میشم روتو می گیرم.
تو كه ابر می شی رومو می گیری
منم بارون میشم شرشر می بارم.
تو كه بارون می شی شرشر می باری
منم سبزه میشم سر در میارم.
تو كه سبزه می شیی سر در میاری
منم گلی می شم پهلوت می شینم."
مجید نفیسی
۵ آوریل ۲۰۱۴  

۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

پول نان ما!!ا سروده خانم دکتر صدیقه وسمقی (دکتر در حقوق و فقه اسلامی)


دریافتی:


پول نان ما . . . . . . . . .!!ا

download


سروده خانم دکتر صدیقه وسمقی
(دکتر در حقوق و فقه اسلامی)

زنی در خیابان
به یک قرص نان
خود را می فروشد

آن سوتر مردی
گرده نانی را
از دست عابری می رباید


ما گرسنه
در کوچه های غربت این شهر
پرسه می زنیم
و می دانیم
که دست های کثیفی
نان ما را
از سفره های مان ربوده است

این پول نان ماست ،
که در هزار توی دالان های پنهان
کیک زرد می شود
برای تزیین بساط بیداد !

پول نان ما ،
موشک هائی است
که به اسرائیل می رسد
زود تر از آنکه
آب و نان ،
به " ورزقان " و "اهر" برسد !

نگاه کن !
این پوکه های گلوله
این لاشه های تانک ،
پول نان ماست ،
که در خیابان های حمص ریخته است !

این پول نان ماست ،
که در ویرانه های دمشق
در کنار آرزوهای گزاف یک قمارباز
دفن می شود

این پول نان ماست ،
که در کوچه های حلب
پیش چشم جنازه ها
برای یک بازنده هزینه می شود

بازنده ای که قبل از بازی باخته بود !

پول نان ما ،
بذرهای دروغ و فساد است
که بر زمین پاشیده می شود
تا شاید برزگری خام اندیش
آرزوهای پوچ خود را
از آن درو کند

پول نان ما ،
هیزم هائیست که در هر سو
آتش می افروزد
و در آتش می سوزد

پول نان ما ،
تفنگ هائیست
که هدف های اشتباه را نشانه گرفته است
پول نان ما ،
پایگاه اتمی بوشهر است
که غبار یک عمر سفاهت حاکمان
بر آن نشسته است

پول نان ما ،
باج هایی است
که در جیب های چین و روسیه
ورم کرده است !
پول نان ما ،
مزد سردارانی است
که سرها را به دار می کنند
و لب ها را می دوزند ،
تا گرسنگان نفهمند گرسنگی تقصیر کیست !

پول نان ما ،
منبری است
که واعظی ابله بر آن نشسته است
و به ما می آموزد ،
گرسنگی تقصیر خداوند است
گرسنگی ،
بشارت ظهور یک منجی است !

و ما می دانیم
این تقصیر ماست
که ابلهی بر منبر نشسته است
این تقصیر ماست
که خیره سری بر مسند نشسته است
ما می دانیم ،
محصول بذرهای دروغ و تزویر
و خارهای ترس و سکوت
جز قحطی نیست

پول نان ما را قماربازان ،
در قمارخانه های سیاست و قدرت
باخته اند

اکنون
ما مانده ایم و فرزندانی ،
با آرزو های سبز و جوان
و خانه ای با تیرک نازک
آنقدر نازک
که به لرزیدنی فرو می ریزد
و ما زنده ،
زیر آوارهای آن می مانیم

هان !ا
فردا که از خواب برخیزیم ،
ما را
و فرزندان ما را
و خانه ما را نیز
باخته اند

۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

مرگ در دريا: مجید نفیسی

مرگ در دريا

majid naisi 

نياي من ابوتراب
پدرِ خاك بود
اما به آب پيوست
و پاره اي از دريا شد.

آخرين سفرش به مكه بود.
در بازگشت به كشتي نشست
تا خود را به بوشهر برساند
اما در راه، بيمار شد.
جاشوان، تن تبدارش را
رو به آسمان گذاشتند
و چشمانش براي آخرين بار
ستاره اي را دنبال كرد
كه راهِ خانه را مي نمود.

آنگاه مردي بر او نماز گذاشت
جاشوان پيكرش را
به خيزابه ها سپردند،
ماهيانِ آبهاي گرم
به گرِدَش حلقه زدند
و همراهش كتابهاي او را
به خانه بازگرداند.

من در كتابخانه ي پدرم
كتابي از پدربزرگش ديده ام
با جلد سياه چرمين
در "جبر و اختيار"
و با خود انديشيده ام:
اگر از راهِ ريگ بازگشته بود
شايد به خاك مي پيوست.

مجید نفیسی


 ۱۹ ژوئيه ۲۰۱۳ 


http://www.iroon.com/irtn/blog/3904

۱۳۹۳ فروردین ۱۲, سه‌شنبه

نوروزمان را دریابیم: بهنام چنگائی

نوروزمان را دریابیم

 بهنام چنگائی

67848edd42

دیار ما دیری

در رویای بهار است

در خانه ی ما سرماست

در آشیانه های کوچک ما

سوزِ سرما فرمانرواست.

و

گرهِ مشتِ یخیِ شبسوار

همچنان سخت و بی گدار

بر زمینِ آرزوهای بهاری ـ

نامردمانه می کوبد.

و

بر بالای تیره ی تنگِ زندگی

خلافتمدارِ زمستانی

همچنان، در عمقِ شبِ بلند

دریده و بی شرمانه

با وقاحتِ تمام، لمیده

و

برای قحطی زدگان و شبیخون گرفتگان

نوحه سرایی می کند.

او، دوباره

صدای پای نوروز و آفتاب را

در مذاب قطراتِ وجود خویش

بی تاب، شنیده و چشیده

ترسان و لرزان

در خود چمیده

بر ارکیده ی زمهریر انجمادِ خویش

همچون کنه،

سفت چسبیده است.

و

بر دامنِ زمانه ی تلخ ِسیاهمدار

همچنان، پُرکار ـ ریا ـ می بافد

و

برای لشگر گرسنگان

نسخه ی مقاومت می پیچد.

و

هیهات که

بر کام خالی انسان ها و جان زمانه ی بی قرار

مشت های یخی می کوبد.

او،

در پی بی آبروئی خورشید است

بهار ما را نشانه رفته است.

نوروزمان را دریابیم!

بهنام چنگائی 27 اسفند 1392

پنج طرح بهاری و یک خاطره با یاد بیژن جزنی: حسن حسا م

پنج طرح بهاری و یک خاطره با یاد بیژن جزنی

 hasan hesam

حسن حسا م

 

یک

بر تارکش نشانده زمین

گُلبوته­ های جوان را

خیل آلاله­ ها

ـ بر چهره زمین ـ

چون سرخ پرچمی که تن سپرد باد صبح را

گویی قرار ندارد.

 

دو

رقصِ عجیبِ باد و شکوفه

گُلخند ساده­ ی مریم

چشم ِ خمار نرگس

و مستی ِ گل مینا،

هنگامه می­کند

آنسو تَرک

در سایه سار سبز ِ پیچک وحشی

قد می­کشد شقایق

و گوش می­د­هد

آواز قمریان عاشق را:

ای قاصدان ِ شادِ بهاران

آلاله ­های خونرگ !

دشت ِِ بنفشه­ زاران !

با رقص ِ رنگتان

                 و موج ِ عطرتان

این باغ ِ داغدار ِ زندانی

                           شاداب گشته است.

 

سه

تا خوش خبر نماید

هنگامه­ ساز

               صبح بهاری،

دیوا نه­ وار در تب و تاب است

بانوی باغ

             بنفشه

 

چهار

گُلبوته جوان

در واپسین تبسم خود گفت:

بر برگ برگ حادثه بنویسید

من؛

   آخرین نگاهم را

با

اولین بنفشه که روئید،

پیوند کرده­ ام.

 

پنج

در گرگ و میش صبح بهاری

وقتی که قاصدک

ـ تن وارها­نده در باد ـ

در گوش اطلسی­ ها پچ پچ کرد؛

چشم سیاه نرگس

پُر ژاله شد

گل­ها­ی نسترن لرزیدند

اما عشقّه­ ها

خمیازه­ا­ی کشید­ند

نیلوفران آبی،

از خواب خوش پریدند

و باغ برزگر

پُرشد ز بوی پونه وحشی

آنگه خروس خواند:

آنک بهار

           آنک بهار

                         برخیزید

هنگامه تماشا

هنگامه تنفسِ سوسن

هنگامه ترنم ِ باغ است

این جا؛

       سبد سبد

                  گُلبو

این جا؛

           سبد سبد

                         بوسه

گویی زمین

با عطر لاله­ های جوان

                             مست کرده ا ست.    

 

   ———————————————–      

     زندان قصر شماره سه – خرداد 1355 

 

اوایل بهار پنجاه و هفت به دنبال فشار آمریکا که به «جیمی کراسی» معروف شد، صلیب سرخی­ها برای بازدید زندان­های شاه با لیست بالا بلندی از اسامی زندانیان شکنجه شده، به ایران آمدند. آن­ها پرسان پرسان در پی زندانیانی بودند که آثار شکنجه روی تن­شان باقی مانده بود. در مقابل، ساواک ما علامت­دارها را، از این زندان به آن زندان جابه­ جا می­کرد. تا سرانجام صلیب سرخی­ها به کمک سایر زندانیان، ما را در زندان شماره سه قصر کشف کردند!

بند ما راهروی بلندی بود با اتاق­های رو در رو، مشرف به حیات سر سبز ِ سه کنجی که در میانه­ اش حوض زیبایی جلوه می­فروخت .

از پله­ ها که بالا می­آمدی ـ سمت چپ اولین اتاق ـ جای ما بود . مایی که دوازده نفر بودیم و من متاسفانه به جز خود، تنها پنج عزیز را به یاد دارم: موسی خیابانی، محسن سلیما نی، محمد علی ملکوتیان، روزبه گلی آبکناری و احمد بناساز نوری. ما چهار تای آخری که گیلانی بودیم به ردیف کنار هم می­خوابیدیم . من جایم درست زیر پنجره سمت چپ اتاق بود و بعد رفقا احمد، روزبه، محمد علی و…. دوستان مجاهد هم مقابل ما، سمت راست اتاق می­خوابیدند.

شبی احمد جان بناساز به من گفت تو درست جایی می­خوابی که جای بیژن جزنی بود. همین جا کنار پنجره، مشرف به باغچه. بیژن جزنی را با هشت نو گل دیگر تیرباران کرده بودند.

ساعت خاموشی ِ زندان بود. در سکوتی سنگین از پنجره به حیاط سرسبز زندان سرک کشیدم که حاصل کار زندانیان ِ پیش از ما بود. و نگاهم را چرخاندم لابلای بوته­زارها و گلبوته­ هایی که خاموش؛ با بهار ِ از ره رسیده، نفس می­کشیدند … و این شعر آمد. یعنی این زمزمه ­ها آمدند. این کار اولین بار در کتاب شعر زندان من منتشر و بعدا بازسازی شدند.

                                 ح . ح

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

نوروزانه: مجید نفیسی

نوروزانه

 img_t_27755

مجید نفیسی

بگذار تو را چون کوزه ای پُر کند
و از دستهای تو
چون دانه های خوشبوی شای بردمد.
نوروز خواهد آمد
و تو بر سفره ی هفت سین خواهی نشست
در آینه نگاه خواهی کرد
و همراه با ماهی سرخ
از تَنگی ي تُنگ آب خواهی رَست
و از انزوای سنجد،
وقار سنبل،
اضطراب سیر،
مستی ي سرکه،
و شادی ي سکه خواهی گذشت
و همراه خواجه شیراز
از صدای عشق پُر خواهی شد
و آنگاه، چه غم!
چون سیزده درآید
بر آبِ روان خواهی شد
و از زیبایی لحظه های عشق
با دشت و آسمان سخن خواهی گفت.

28 ژوئيه 1995
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=58960

تاريخچۀ سرود «بهاران خحسته‌باد»: سایت پرند

دریافتی:
1003372_640854085939894_1487974057_n

«بهاران خحسته‌باد» 

هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید
پرستو به بازگشت زد نغمهء امید
به جوش آمدست خون درون رگ گیاه
بهار خجسته باز فراوان رسد ز راه
به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا
به مردان تیز خشم که پیکار می کنند
به آنان که با قلم تباهی و درد را
به چشم جهانیان پدیدار می کنند
بهاران خجسته باد
بهاران خجسته باد
و این بند بندگی
و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان
به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد

نگون و گسسته باد

 

=============

http://www.parand.se/t-baharan-khojasteh-bad.htm

das o chakosh nowrouz 

تاريخچۀ سرود «بهاران خحسته‌باد» 
 

در عصر و روزگار ما پیوند و به‌هم پیوستگی و در غم هم بودن آدم‌ها ضرورتی است که از مقولاتی چون رنگ پوست و زبان و مذهب و حتی مرزهای جغرافیایی گذشته و جداست. نمونۀ آن قتل «پاتریس لومومبا» رهبر جنبش ملی کنگو در آفریقا به دست «موسی چمبه»، است و تاثیری که مرگ مظلومانۀ او بر ادبیات و حس همبستگی انسانی از جمله در شاعران معاصر ایرانی می‌گذارد.

 

  تصویر «پاتریس لومومبا» قبل از کشته شدن

شاید یکی از اولین اشاره‌ها بر مرگ به‌ناحق رهبر «جبهه ملی کنگو» را به‌توان در سرودۀ «اشکی بر گذرگاه تاریخ» سرودۀ «فریدون مشیری» دید. آنجا که می‌گوید:

«قرن ما، روزگار مرگ انسانيت است.
سينۀ دنيا ز خوبی‌ها تهی‌ست.
صحبت از  آزادگی، پاکی، مروت ابلهی‌ست.
صحبت از «موسی» و «عیسی» و «محمد» نابجاست،
قرن «موسی چومبه»هاست . . .»

ولی بدون شک «سرود بهار» از دکتر «عبدالله بهزادی» که در اسفند ماه سال ۱۳۳۹، یعنی چند هفته‌ای بعد از کشته شدن «لومومبا» در هفته‌نامۀ «سپید و سیاه» به‌چاپ رسید، اولین اظهار همدردی و همدلی یک شاعر ایرانی در رابطه با مرگ این رهبر انقلابی آفریقایی است. در بخشی از این سروده که ما بیشتر آن را با عنوان «بهاران خجسته‌باد» می‌شناسیم، آمده:

«به بانوی سوگوار، که در ماتم شهيد
بناليد و زان نوا، دل عالمی تپيد
بهاران خجسته‌باد!»

در واقع این شعر به همسر «پاتریس لومومبا» هدیه، و در تسلا و همدردی با او سروده شده بود. البته می‌توان حدس زد همسر داغدار آن رهبر انقلابی، شاید که هیچگاه از این همدلی شاعر ایرانی آگاه نشده باشد، ولی می‌دانیم که همین چند بیت و چهار پاره از بهمن ماه سال پنجاه و هفت به بعد ـ تا امروز حتی ـ سرود بهاران ما بوده و هست.

 سرودی که «کرامت دانشیان» آن را در سلول‌های دوران دربند بودنش زمزمه کرده بود و بعد به همت «اسفندیار منفردزاده» برای آن آهنگ نوشته و اجرا شد.

می‌دانیم که بسیاری سرایندۀ شعر سرود «بهاران خجسته‌باد!» را «کرامت دانشیان» می‌پندارند. دلیل آن همین که این سرود را اولین بار از زبان او شنیده‌اند. حتی در نشریات مختلفی که در سال اول بعد از انقلاب منتشر شد، بر بالای متن چاپ شدۀ ابیات این سروده، می‌نوشتند: «سروده‌ای از کرامت دانشیان». و چه بسا این باور و برداشت عموم مردم از مطالعۀ همان نشریات سرچشمه گرفته باشد، حال اینکه شعر این سروده که «سرود بهار» نام داشت از دکتر «عبدالله بهزادی» بود و در اسفند ماه سال ۱۳۳۹ یعنی چند هفته‌ای بعد از ترور و کشته شدن «پاتریس لومومبا» و در همدردی و تسلی به همسر او، در هفته‌نامۀ «سپید و سیاه» به‌چاپ رسید.

نمونه‌ای از اصل این سروده را به شکلی که در «سپید و سیاه» چاپ شده در اینجا ببینید.

از یاران و دوستان نزدیک «کرامت دانشیان» و هم‌بندانان با او که بگذریم، ما همه این سرود را در اولین روزهای پیروزی انقلاب در بهمن ماه سال پنجاه و هفت شنیدیم. آنهایی که با «کرامت» هم‌سلولی بودند البته قبلا از ما این سرود را بارها با صدای خوشی که او داشت و آهنگی که خود او بر آن نهاده بود، شنیده بودند. در واقع همین همدلان و یاران او بودند که این یادگار از او را به بیرون از زندان آوردند و به ما سپردند.

سرودی امیدبخش و روحیه‌دهنده که می‌رفت در پشت دیوارهای قطور و میله‌های سربی‌رنگ سلول‌های زندان‌های سیاسی شاه از یادها برود و خاکستر شود، در ساعت یازده و نیم صبح روز بیست و نهم بهمن ما ه سال پنجاه و هفت دوباره جان گرفت و متولد شد. در تالار اجتماعات مدرسه‌ی عالی تلویزیون، همان‌جا که سالی پیش «کرامت دانشیان» دانشجوی رشته کارگردانی‌اش بود.

اولین اشاره به چگونگی خلق این سرود را در نشریه «فرهنگ نوین» شماره بهمن ماه  ۱۳۵۹ می‌خوانیم:
 

در اسفند ماه سال ۱۳۳۹ در مجلۀ «سپید و سیاه» شعری با عنوان «سرود بهار» در سوگ «پاتریس لومومبا» و خطاب به همسر او، از دکتر «عبدالله بهزادی» چاپ شد.

سال‌ها بعد «کرامت دانشیان» با چند بیت از این شعر سرودی ساخت که به‌نام «بهاران خجسته‌باد!» معروف است. سرودی که کرامت با صدای گیرایش آن را می‌خواند. حتا به بچه‌های مدرسه‌ی روستای «سلیران» هم آن‌را یاد داده بود، به‌طوری‌که صبح‌ها، سر صف به‌جای «سرود شاهنشاهی» بچه‌ها «بهاران خجسته‌باد» را می‌خواندند.

بعدها این سرود همراه با «کرامت» به زندان رفت و سرود جمعی بچه‌های سیاسی شد. «بهاران خجسته باد!» یادگار «کرامت» بود که در یاد رفقای هم‌بندش در زندان باقی ماند.

هر که «کرامت» را می‌شناخت، «بهاران خجسته باد!» را حتما از زبان او شنیده بود و هم‌صدا با او خوانده بود.

پس از قیام همراه با آزادی زندانیان سیاسی، «بهاران خجسته باد!» هم به‌میان مردم آمد.
در یک هفته فاصلۀ میان قیام ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تا سالروز شهادت «کرامت» و «خسرو گلسرخی» رفقای نزدیک «کرامت» که خود را آمادۀ برگزاری بزرگداشت سالروز شهادتش می‌کردند، به پیشنهاد «پدرام اکبری» تصمیم به اجرای سرود«بهاران خجسته باد!» می‌گیرند.

«پدارم اکبری» و «حسن فخار»، سرود را ـ آن‌چنانکه از کرامت به یاد داشتند ـ می‌خوانند، «اسفندیار منفردزاده» نت موسیقی آن‌را می‌نویسد و به علت نبودن امکانات کافی و دسترسی نداشتن به ارکستر، خود به تنهائی تمام سازها را ابتدا تک‌تک می‌نوازد و بعد همه را با هم میکس می‌کند.

خوانندگان سرود عبارت بودند از: «علی برفچی»، «عبدالله» و «ابوالفضل قهرمانی»، «فرهاد مافی»، «حسن فخار» «پدرام اکبری» و «اسفندیار منفردزاده».

پس از چند روز تمرین، سرانجام در ساعت یازده و نیم صبح روز ۲۹ بهمن ۱۳۵۷، «بهاران خجسته باد!» ضبط می‌شود. مسئول ضبط [رحیم] «شبخیز» بود. مخارج استودیو [صبا] را هم «منفردزاده» می‌پردازد.

سرانجام، هنگامی که مراسم یادبود و بزرگداشت «کرامت» و «خسرو» در مدرسه‌ی عالی تلویزیون در حال برگزار شدن بود، رفقا خسته، نوار ضبط شده و آماده‌ی «بهاران خجسته باد!» را مستقیما از استودیو به سالن برگزاری مراسم می‌آورند و نخستین بار در آنجا پخش می‌شود.

«بهاران خجسته باد!» جزو نخستین سرودهائی بود که پس از قیام از رادیو و تلویزیون پخش شد و می‌شود . . .

 [نشریۀ «فرهنگ نوین» چاپ تهران، بهمن ۱۳۵۹ (یادنامه دانشیان)، صفحات ۱۱ - ۱۲].
 

«اسفندیار منفرد زاده» که خود نیز در رابطه با پروندۀ «خسرو گلسرخی» توسط «ساواک» دستگیر و مدتی را در زندان اوین گذرانده بود، با سابقۀ درخشانی که به عنوان آهنگساز، هم در سینما و هم در خلق ترانه‌های که به «ترانۀ معترض» شهرت یافت، در واقع کسی است که سرود «بهاران خجسته‌باد» را به شکلی که امروز می‌شنویم خلق و ماندگار کرد.

 او در یادداشتی به تاریخ ۲۴ آوریل سال ۲۰۰۴ [میلادی] در استکهلم سوئد، ما را با گوشه‌ای دیگر از تاریخچۀ این اثر آشنا می‌کند. «منفرد زاده» در یادداشت خود توضیح می‌دهد که چون در ابتدا هیچیک از یاران و هم‌بندان «کرامت» نام سرایندۀ اصلی شعر را نمی‌دانستند، به «سیاوش کسرایی» مراجعه می‌کنند. و می‌نویسد:

«. . . سیاوش كسرایی گفت شاعرش را نمی‌شناسد. شعر روی كاغذ، نغمه می‌طلبد. حسن [فخار] و پدرام [اکبری] در حافظۀ خود گردش می‌كنند تا ملودی سرود را بیابند. زمزمه می‌كنند و آن‌چه می‌خوانند هربار شكلی متفاوت دارد و گاهی شباهت‌هایی به كارهای شنیده شده پیدا می‌كند.
 می‌پرسم: «شاید كرامت این شعر را بر بستر آهنگی شناخته شده نوشته باشد؟»

پاسخ اما چیزی را روشن نمی‌كند. آن‌گاه آن‌چه را این دو عزیز روایت می‌كنند، بر «پنج‌ خط» می‌نویسم و سپس، بنابر ضرورت‌های فُرم موسیقایی در تلفیق با شعر موجود، حركتِ ملودی را رسم می‌كنم و به تمرین و تنظیم و ضبط آن می‌پردازم. البته صدای «مینو وزیری» و «شهلا فاطمی» را نیز همراه با تكرار صداهای خودم، در آمیختن (میكس) نهایی، برای پوشش خطاهای اجتناب‌ناپذیر در ضبط، اضافه می‌كنم تا با وجود شتاب، به اجرایی قابل تحمل از سُرود «بهاران خجسته‌باد!» كرامت دانشیان رسیده باشم. . . »

[یاد مانده‌ها، جلد دوم، نصرت‌الله نوح، صفحات ۴۱ ـ ۴۲]

 آنگونه که پیداست سرودی که امروز ما با نام «بهاران خجسته‌باد!» می‌شنویم نه آن است که در آغاز با صدای «علی برفچی»، «عبدالله و ابوالفضل قهرمانی»، «فرهاد مافی»، «حسن فخار» و «پدرام اکبری» تمرین و در استودیوی «صبا» به مدیریت «رحیم شبخیز» ضبط شده، بلکه نسخه‌ای است که با صدای «اسفندیار منفرد زاده» و هم‌صدایی همسر او «شهلا فاطمی» و یکی از دوستان مشترکشان «مینو وزیری» اجرا شده.

«منفرد زاده» همانطور که گفته شد به علت وضعیت خاصی که در روزهای اول پیروزی انقلاب وجود داشته، امکان دسترسی به نوازندگان و گروهی که بتوانند یک‌جا جمع شوند و آهنگ را اجرا کنند نبوده و به همین دلیل خود او تمام سازها را یک به یک و جدا می‌نوازد و آنها را با همان امکانات فنی موجود، با صدای سرودخوانی خود و آن دو دیگر، میکس می‌کند.

او ضمن یادداشتی دیگر که به تاریخ ب۲۹ ژانویه سال ۲۰۰۵ میلادی در وبلاگ خود به‌نام «بالای گود، رخصتی برای نوشتن» منتشر کرده، سابقۀ اجرای این سرود را بر همگان بیشتر روشن می‌کند و می‌نویسد:

«. . . سرود «بهاران خجسته‌باد» با شتاب و با سازهایی در حد اسباب بازی، با وسائل ضبط زیر متوسط سال انقلاب ـ یعنی بسیار ابتدائی امروز ـ با صداهایی کاملا غیر حرفه‌ئی در منزل و نه در استودیو، ضبط شده است. . . اگر سرود «بهاران خحسته‌باد» بدون کمک امتیازات ویژه با چنین اقبالی ماندگار می‌شود، عشق و ایثار انسانی بزرگ و عاشق، نیروی پرتوان ماندگاری آن بوده است، نه موسیقی و اجرا با صدای من. . . »
 

و اما حکایت این سرود کوتاه از قرار بلندتر از آنی است که ما نوشتیم و شما خواندید. همانطور که نوشتیم هاله‌ای از حدس و گمان‌هایی که در اینجا و آنجا بوده و آمده نیز، چهرۀ تابناک و روشن این سرود را در پردۀ شک و ابهام پوشانده که از آن‌ها درمی‌گذریم.

روایت دیگری اما در این باره وجود دارد که آن نیز به قلم «عباس سماکار» در کتاب «من یک شورشی هستم» به چاپ رسیده.

«سماکار» متهم ردیف پنجم پرونده‌ای بود که به گروه «کرامت دانشیان» و «خسرو گلسرخی» شهرت یافت و این کتاب شرح خاطرات اوست از چگونگی تشکیل، دستگیری، محاکمات و طی دوران محکومیت آن گروه.

آن بخش از این خاطرات که مشخصا مربوط به سرود «بهاران خجسته‌باد!» می‌شود را در اینجا می‌نویسیم.

«. . . اكنون هم، هرساله به هنگام بهاران، با شنیدن نغمه ترانه «بهاران خجسته باد!» خاطره میلیون‌ها تن از مردم سرزمین ما به دوردست بهاران انقلاب پرواز می‌كند و یاد آغازه بهار آزادی و شور زندگی در دل‌ها زنده می‌شود.

شنیدن این ترانه، یاد «كرامت دانشیان» را هم در دل‌ها زنده می‌كند، چون خیلی‌ها گمان می‌كنند كه شعر این ترانه را او سروده است. ولی واقعیت این است كه چنین نیست. این شعر در اصل سروده سرهنگ «بهزادی» یكی از اعضای حزب توده است.

اما این كه چرا آن را به كرامت منتسب كرده‌اند، ماجرایش به این صورت است كه در یكی از روزهای نزدیك عید سال چهل و هفت، وقتی من با «كرامت دانشیان» از سر كلاس مدرسه سینما و تلویزیون برمی‌گشتیم، در خیابان نادری با دیدن بساط ماهی‌فروشی‌های شب عید و تنگ‌های بلور و ماهی‌های قرمز كوچك و سبزه و چراغ زنبوری‌های روشن، حال خوشی یافتیم و به كافه نادری رفتیم و لبی تر كردیم و در آن جا، تحت تأثیر همان فضا، من همین شعر «بهاران خجسته باد!» و یك شعر دیگر را كه در مجله «سپید و سیاه» چاپ شده بود و در دفترچه بغلیم یادداشت كرده بودم برای او خواندم.

«دانشیان» هم كه از این شعرها خوشش آمده بود، فورا دفترچه‌اش را از جیب درآورد و این شعرها را در آن یادداشت كرد. [. . . ] بعدها، وقتی «كرامت» بار اول به خاطر فعالیت‌های سیاسی‌اش به زندان افتاد، این شعر را كه به‌صورت یك ترانه ـ سرود درآورده بود با دیگر زندانیان سیاسی می‌خواندند. وقتی از زندان آزاد شد، من آهنگ این سرود را به همان شكلی كه بچه‌ها در زندان می‌خواندند چند بار از دهان او شنیدم . . .»

[صفحۀ ۱۶۱ و ۱۶۲، کتاب «من یک شورشی هستم» به قلم «عباس سماکار»، چاپ اول، بهار ۱۳۸۰، ناشر: شرکت کتاب ـ لوس‌آنجلس].
 

و بالاخره روایت حکایت آن سرود را در اینجا به پایان می‌بریم. جز «کرامت دانشیان» که در سحرگاه ۲۹ بهمن سال ۱۳۵۲ «تن به نور» سپرد و دیگر نیست، خوشبختانه بقیه و همۀ آنهایی که در شکل گرفتن و خلق و ماندگاری این اثر دست اندر کار و سهیم بودند، هنوز هستند و امید که باشند و اگر این نوشتار به رویت آنها که هر کدام در گوشه‌ای از این جهان به مشغله‌ای گرفتار رسید و در آن سهو و خطایی دیدند، به کاتب این حکایت گوشزد کنند که گوشی شنوا دارد و دلی امیدوار.

و کلام آخر آنکه این نوشتار تقدیم می‌شود به «پدرام اکبری» یارترین یار و نگهدار خاطرۀ «کرامت» و به «اسفندیار منفردزاده» که آبروی شعر و ترانۀ معترض عصر ماست و دلی بزرگ دارد و آرزوهای خوب برای انسان.

* * *

لینک‌های مرتبط با مطلب در این سایت:

یادمان «عبدالله بهزادی» سرایندۀ شعر سرود «بهاران خجسته‌باد!»
شعر کامل «اشکی بر گذرگاه تاریخ»، سرودۀ «فریدون مشیری»
نُت سرود به تحرير و برگرفته از وب‌سايت «آوازهای روزانه»
مطلب و توضیح مربوط به اين نُت را در اينجا بخوانيد!

در بارۀ «اسفندیار منفردزاده» در این سایت:

یادمان هفتاد سالگی «اسفندیار منفردزاده»
 

http://www.parand.se/t-baharan-khojasteh-bad.htm