۱۴۰۰ بهمن ۱۳, چهارشنبه

‏آزادی گران است (شعری از سهیل عربی برای مادرش - فرنگیس مظلوم که به زندان رفت): فیسبوک کانون هانور

 

 

‏آزادی گران است (شعری از سهیل عربی برای مادرش - فرنگیس مظلوم که به زندان رفت) فیسبوک کانون هانور

 
‏آزادی گران است،
بهایش جان و جوانی دادن است؟
به زندان رفتن؟
با کمالِ میل....
رَفت؛
با پاهای آسیب دیده و نیازمند به جراحی ...
رفت با دردِ پا و قلب و کم سو شدن چشمهایش...
رفت،
اما پر غرور رفت،
ما فرار نمی کنیم،
کاری می کنیم که حسرت بخورید، از اینکه به موقع فرار نکردید.
رَفت!
دُرُست در سالگردِ روزی که امام آمد،
او به زندان رفت.
به جُرمِ مادر بودن،
زنده بودن،
قصه ی جادوگرِ بد، که از هواپیما اومد،
نشست بر منبر خون،
عاشقا رو گردن می زد...
امام آمد،
مادر رفت.
 
فرنگیس مظلوم پیشتر توسط بیدادگاه انقلاب تهران به ۱۸ ماه حبس تعزیری محکوم شده بود.
  
 
برگرفته از: فیسبوک کانون هانور

۱۴۰۰ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

در زندان تهران بزرگ : اسماعیل گرامی

 

اسماعیل گرامی

 
در زندان تهران بزرگ،
جایی که فضله ی موش ها گل های باغچه ات می شوند،
جایی که با سوسک ها هم غذا می شوی
و هر روز و هر شب با ساس ها می جنگی
مگس ها برایت " مرغ عشق " هستند!
در اینجا:
"در آخر دنیا" (چه نام با مسمایی !!)
وحشت حکومت را
از هجوم مردم به چشم می بینی!
هرچند دراین بیابان خشک وتشنه
گذری نیست کبوتران را
 
در اوج آسمان، عقاب ها برایت چرخ می زنند
چرخ می زنند و چرخ می زنند وچرخ می زنند
و آزادی را نوید می دهند.
 
اسماعیل گرامی
زندان تهران بزرگ
مرداد ۱۴۰۰
May be an image of 5 people and people standing
 
 
برگرفته از فیسبوک
 
 

فرهنگیان ایران: علی ا. ابراهیمی(معلم معترض همیار و همراه با شورای هماهنگی تشکل های صنفی)/فیسبوک برهان عظیمی

 

شعر سروده شده توسط علی ا. ابراهیمی (معلم معترض همیار و همراه با شورای هماهنگی تشکل های صنفی)

 

فرهنگیان ایران

علی ا. ابراهیمی

من هم یکی از شما هستم،
ساده، خسته،
بی‌ادعا، بی‌هیاهو
بی‌راهِ پس و پیش!
صبورِ پرشکایت
من کولبری نوجوان
زیر باری‌ سنگینم
انگشتانم از سرما تیر می‌کِشد،
برادرم را تیر....
من آموزگاری خسته‌ام
منتظر مسافری
که دعا می‌کنم شاگردم نباشد!
من پيرمردي رفتگرم
بازنشستگی‌ام یعنی مردن!
کودک گلفروش خیابانی قشنگم
گلهای روسری‌اش
را آفتاب سوزاند
دستانش را سرما
و دلش را شما
من کارگر نیشکرِ هفت تپه‌ام
تلخ‌ترین واژه‌ی زندگیش
قند است!
من کودکان کوره‌های آجر پزی‌ام
نانشان آجر است!
دستفروشی غمگینم
که بساطش را مأموری نانجیب
به جیب خزانه زده است!
من کارتن خوابم
لحافم بنر قشنگ تبلیغات مجلس!
می‌بینید!؟
ما همه شبیه هم هستیم
ساده و خسته و بی‌پناه
و شاید آن‌قدر خوشبخت نیستیم
که به هم کمک کنیم
اما به همین نان و شعر و قلم قسم
خواب دیده‌ام،
یک فوج کبوتر از
ناباورانه‌ترین سمت آسمان
رهایی
به ارمغان می‌آورند.
صبر کنید و ببینید!
صبر کنید و ببینید....!
 
برگرفته از فیسبوک:

می‌خری؟ وضعیت کنونی مردم افغانستان در حکومت از گوربرخاستگان تاریخ!: فسبوک بهروز پیله ور

 

وضعیت کنونی مردم افغانستان در حکومت از گوربرخاستگان تاریخ!

 
فرش و ظرف و کاسه دارم می‌خری؟
 
جفت کفش کهنه دارم می‌خری؟
 
چیزی به خوردن ندارم هم وطن
 
کودک یک ساله دارم می‌خری؟
 
بهر نان یک شب اولاد خویش
 
انچه را در خانه دارم می‌خری؟
 
تا نجات از مرگ کند اولاد من
 
دختر چون لاله دارم می‌خری؟
 
جای چای صبح و صبحانه رفیق
 
خون دل در پیاله دارم می‌خری؟
 
فقر و تنگ دستی مرا مجبور کرد
 
شمله ای مردانه دارم می‌خری؟
 
در بساطم نیست چیزی هم وطن
 
سوز و آه و ناله دارم می‌خری؟
 
May be an image of 1 person, child and standing
 
برگرفته از فسبوک:

۱۴۰۰ بهمن ۵, سه‌شنبه

قطعنامه: برتولت برشت

 

قطعنامه

 

برتولت برشت

نظر به اینکه
ما ضعیفیم
برای بندگی ما
قانون ساختید
نظر به اینکه دیگر
نمیخواهیم بنده باشیم
قانون شما در آینده باطل است.
 
نظر به اینکه
با تفنگ و توپ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
 
نظر به اینکه
گرسنه خواهیم ماند
اگر زین بیش تحمل کنیم
تا که باز
غارت کنید ما را
مصممیم که زین پس
از نان شب که فاقد آنیم
کسی نیست ما را جدا نماید
جز شیشه های ویترین.
 
نظر به اینکه
با تفنگ و توپ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
 
نظر به اینکه
خانه های بسیار
در هر کجا به پاست
ولی ما
بامی بر سر نداریم
تصمیم ما بر اینست
که در این خانه ها بخوابیم
زیرا که دیگر
زاغه هامان خوش نمیاید.
 
نظر به اینکه
با تفنگ و توپ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
 
نظر به اینکه
ذغالها به خروار
در انبارهایتان پر است
ما بی ذغال
از سردی زمستان میلرزیم
تصمیم ما بر اینست
که آن ذغال ها را
در اختیار گیریم.
 
نظر به اینکه
با توپ وتفنگ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
 
نظر به اینکه
موفق نمیشوید
ما را دستمزدی کافی دهید
خود کارگاهها را
در اختیار خواهیم گرفت.
 
نظر به اینکه بدون شما
ما را نان کافی خواهد بود
نظر به اینکه با توپ وتفنگ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
 
نظر به اینکه
به گفته های دولت
ایمان نداریم
زین پس مصممیم
رهبری را خود در دست گیریم
و دنیای بهتری سازیم.
 
نظر به اینکه
تنها زبان توپ را آشنا هستید
و به زبان دیگری تکلم نمیکنید
ناچار خواهیم بود
لوله های توپ را
به طرف شما برگردانیم.

برگرفته از فیسبوک طاهر پرتوی

Taher Partovi

 

۱۴۰۰ دی ۲۴, جمعه

علی کاکو - بیاد محمدعلی پژمان(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

علی کاکو

مجید نفیسی

بیاد محمدعلی پژمان*


خانه امن است
و من قفس را
از پنجره آویخته‌ام.
پس چرا نمی‌آیی؟

قناری‌ها
در اتاق آفتابگیرت
همچنان می‌خوانند
و مادرت در آشپزخانه
"دو‌پیازه‌آلو" سرخ می‌کند.

می‌دانم رفته‌ای
تا برای من و عزت
خانه‌ای امن بیابی.

می‌دانم رفته‌ای
سر قرار دختری بلندبالا
با خطی از "عشقی" زیر لب.

من به قناری‌ها
آب و دانه داده‌ام.
مادرت سفره را چیده
و حافظ را گشوده.
بوی نارنج شیراز می‌آید
و صدای کفشهای پاشنه‌بلند.

کاکو جان, کجایی؟
پس چرا نمی‌آیی؟


یازدهم ژانویه دوهزار‌و‌بیست‌و‌دو

*- از قربانیان کشتار تابستان شصت‌و‌هفت

***

Ali Kakou

 

Ali Kakou 

by: Majid Naficy

        In Memory of Mohammad-Ali Pejman (1948-88) 


The house is safe
And I have hung the cage
From the window.
Why don’t you come back?

The canaries
Are still singing
In your sunny room,
And your mother is frying
Do-Piazeh-Aloo
In the kitchen.

I know you went
To find a safe house
For Ezzat and me.

I know you went
To see a stately girl comrade
Humming an Eshqi* ‘s line.

I have watered and fed
The canaries.
Your mother has set the table
And has opened the Hafez.*
Here come
The scent of Shiraz bitter oranges
And the sound of high-heeled shoes.

My dear Kakou!*
Where are you?
Why don’t you come back*?


        January 11, 2022    

*- Mirzadeh Eshqi, A revolutionary poet, playwright and journalist assassinated in 1924 in Tehran.
*- Iranians open the Divan of Hafez of Shiraz for fortune-telling.
*- Kakou in Shirazi dialect means “brother”.
*- In summer 1988, ordered by Khomeini, thousands of political prisoners were secretly killed and buried in the Cemetery of the Infidels in Tehran and other places.

 

https://iroon.com/irtn/blog/17941/ali-kakou/

۱۴۰۰ دی ۲۳, پنجشنبه

بیداد قلم: ی. صفایی

 

بیداد قلم

داشتم کتاب میخواندم، کجا؟ روی تخت بیمارستان، اما ناگفته نماند که پاهایم را با زنجیر به تخت بسته بودند.

بیخردهای جاهل نمیدانند که نویسنده را اگر به زنجیر هم ببندند به هر صورت برای خواندن و آموختن و آموزاندن در هر کجا که باشد کتاب بدست میگیرد و میآموزد‌ ‌و میآموزاند.

 

مرا به زنجیر جهل بستند.

روح و روانم را آزردند و جسمم را زخمی فرو نهادند.

 

من، بکتاش آبتین 

آبدیده در سختیهای این گذر.

من، آبتین آبدیده از نسل طهمورث.

من، آرش کمانگیر، سیاوش در آتش، رستم دستان.

 

من، بکتاش

همدوش زنان

زخمی سرزمینی خسته، در سکوت نشسته.

 

من، بکتاش آبتین 

زخمی فریاد آزادی

 

هوا سخت دلگیر است و من دلتنگم....

آیا هنوز هم فریادی هست؟

 

ی. صفایی

12 ژانویه 2022

 

 

۱۴۰۰ دی ۲۱, سه‌شنبه

برخيز، برخيز برای نبرد!(بفارسی و آلمانی): برتولت برشت/ برگردان: ع. سهند

 

برخيز، برخيز برای نبرد!

کلام از برتولت برشت

برگردان: ع. سهند

برخيز، برخيز برای نبرد!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!

ما برای نبرد زاده شده‌ايم!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد آماده‌ايم!

ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده‌ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده‌ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.

مردی ايستاده،
مردی که مانند درخت بلوط سخت است!
او بی‌شک، بی‌شک،
توفان‌ها ديده!

شايد او فردا لاشه‌ای بيش نباشد،
چونان سرنوشت بسياری از پيکارگران راه آزادی.
شايد او فردا لاشه‌ای بيش نباشد،
چونان سرنوشت بسياری از پيکارگران راه آزادی.

ما نمی‌هراسيم، هيچ‌گاه،
از غرش تفنگ‌‌ها!
ما نمی‌هراسيم، هيچ‌گاه،
از پليس‌های سبز!

ما کارل ليب‌کنشت را از دست داديم،
و رزا لوکزامبورگ قربانی دست جنايتکاران شد!
ما کارل ليب‌کنشت را از دست داديم،
و رزا لوکزامبورگ قربانی دست جنايتکاران شد!

برخيز، برخيز برای نبرد!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!

ما برای نبرد زاده شده ايم!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد آماده ايم!

ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.

***

Auf, auf zum Kampf, zum Kampf!
Zum Kampf sind wir geboren!
Auf, auf zum Kampf, zum Kampf!
Zum Kampf sind wir bereit!
Dem Karl Liebknecht, dem haben wir´s geschworen,
der Rosa Luxemburg reichen wir die Hand.
Dem Karl Liebknecht, dem haben wir´s geschworen,
der Rosa Luxemburg reichen wir die Hand.
Es steht ein Mann, ein Mann,
so fest wie eine Eiche!
Er hat gewiß, gewiß,
schon manchen Sturm erlebt!
Vieleicht ist er schon morgen eine Leiche,
wie es so vielen Freiheitskämpfern geht.
Vieleicht ist er schon morgen eine Leiche,
wie es so vielen Freiheitskämpfern geht.
Wir fürchten nicht, ja nicht,
denn Donner der Kanonen!
Wir fürchten nicht, ja nicht,
die grüne Polizei!
Den Karl Liebknecht, den haben wir verloren,
die Rosa Luxemburg fiel durch Mörderhand.
Den Karl Liebknecht, den haben wir verloren,
die Rosa Luxemburg fiel durch Mörderhand.
Auf, auf zum Kampf, zum Kampf!
Zum Kampf sind wir geboren!
Auf, auf zum Kampf, zum Kampf!
Zum Kampf sind wir bereit!
Dem Karl Liebknecht, dem haben wir´s geschworen,
der Rosa Luxemburg reichen wir die Hand.
Dem Karl Liebknecht, dem haben wir´s geschworen,
der Rosa Luxemburg reichen wir die Hand
پیوند کوتاه: https://tinyurl.com/2p8puksu

۱۴۰۰ دی ۱۷, جمعه

شاهدی برای عزت - برای چهلمین سالگرد تیرباران عزت(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

شاهدی برای عزت 

برای چهلمین سالگرد تیرباران عزت

مجید نفیسی


فاتحان تاریخ را می‌نویسند
اما شاهدان از راه می‌رسند
با چشمهای نافذشان
که همه چیز را دیده‌اند.

می‌خواهم بدانم چه گذشت
در هفده دیماه شصت
ساعت یک‌و‌نیم بعد‌از‌ظهر
در زندان اوین
بند دویست‌و‌چهل‌و‌شش
اتاق شماره‌ی شش
وقتی راحله‌ی پاسدار
از بلندگو گفت:
"عزت طبائیان با کلیه‌ی وسائل!
عزت طبائیان با کلیه‌ی وسائل!"

کیسه‌ی تهی‌اش را برداشت
و کنار در اتاق ایستاد.
همان پیراهن چارخانه را به تن داشت
که در سحرگاه بیست‌و‌نه شهریور,
وقتی مرا در بستر تنها گذاشت
تا سر قراری رود
و دیگر باز‌نگشت.

سی زن گریان
گردش حلقه زدند
و همراه با پروین خواندند:
"امشب شوری در سر دارم..."
آنگاه او گفت:
"آوازتان را خواندید
و اشکتان را ریختید
میشود حالا بخاطر من
شعر"شرشر" رابخوانید؟"

اشکها با لبخندها درآمیخت
و همه با هم دست‌زنان
ترانه‌ی "بچه‌ی بد" را دم گرفتند
که با این بند آغاز میشد:
"یک روز بچه‌ای دیدم
سر دو پایم خشکیدم
کاسه‌ی سوپ را سر میکشید:
فرت, فرت"
و با این بند پایان می‌یافت:
"یک شب از خواب پریدم
شتر دیدم, نترسیدم
ولی تو جام باران آمد:
شر, شر."

پس همبندان تا در بند
"بچه‌ی بد" را بدرقه کردند
و او به سوی قتلگاهش رفت.

در ساعت هفت شب
صدای رگبار گلوله
از سوی تپه‌ها برخاست
چونان فروریختن بار آهنی.
آنگاه همبندان در خالی اتاق
صدای تک‌تیرها را شمردند
که از پنجاه درگذشت
و های‌های گریستند.

عزت خوب من!
برخیز! برخیز!
از گورستان کافران برخیز!
شاهدی از راه رسیده
میترای چشم‌آبی
که آخرین نگاهها و واژه‌ها
بوسه‌ها و قدمهایت را
چونان کوزه‌ی شهدی
بر دوش دارد.
برخیز! برخیز!
شاهدان تاریخ را می‌نویسند.
فاتحان, نه!
شاهدان تاریخ را می‌نویسند.

یازدهم ژوئن دوهزار‌و‌بیست  

***

 

A Witness for Ezzat

For the Fortieth Anniversary of Ezzat’s Execution


A Witness for Ezzat

By Majid Naficy


The victors write history
But the witnesses arrive
With their piercing eyes
Which have seen everything.

I want to know what happened
On January 7, 1982
Half past one in the afternoon
In Evin Prison
Ward 246
Room #6
When Raheleh, the Islamic guard
Paged:
“Ezzat Tabaian with all of her belongings!
Ezzat Tabaian with all of her belongings!”

Ezzat took her empty bag
And stood at the door of the room.
She wore the same checkered shirt
Which she had at the dawn of September 19, 1981 
When she left me alone in bed
To go for a meeting
And then never returned.

Thirty weeping women circled around her
And sang with Parvin:
“Tonight I have a passion...”
Then Ezzat said:
“You sang your song
And shed your tears.
Could you now for my sake
Sing the “Whiz Whiz” Rhyme?”

Tears mingled with smiles.
They all clapped
And sang the “Bad Kid” Rhyme
Which starts with this stanza:
“One day I saw a kid
And was stunned on the spot.
She gulped down a bowl of soup:
Gulp, gulp”
And ended with this stanza:
“One night I woke suddenly
I saw a camel but was not scared
Yet it rained in my bed:
Whiz, whiz.”
Then the cellmates walked with the “bad kid”
To the door of the ward
And she went toward the field of her execution.

At seven o’clock in the evening
A barrage of bullets was heard
From the hills behind the Prison
Like the dropping of a load of iron.
Then the cellmates in the emptyness of their room
Counted the number of single shots
Which exceeded fifty.
They sobbed loudly.

My good Ezzat!
Get up! Get up!
Get up from the Cemetery of the Infidels!
A witness has arrived
Mitra, the Blue-Eyed,
Who carries your last gazes and words,
Kisses and steps
Like a jug of honey
On her shoulder.
Get up! Get up!
The witnesses write history.
The victors, no! 
The witnesses write history.

        June 11, 2020  

 

https://iroon.com/irtn/blog/17925/a-witness-for-ezzat/

۱۴۰۰ دی ۱۶, پنجشنبه

خائن به وطن: ناظم حکمت

 

 خائن به وطن

ناظم حکمت 

آری من خائن به وطنم،
من خائن به میهنم!
اگر وطن زمین‌های شماست
اگر وطن گاوصندوقها و چکهایتان است
اگر وطن مُردن از گرسنگی
در کنار خیابانهاست
اگر وطن مثل سگ از سرما لرزیدن
و از تب به خود پیچیدن است
اگر وطن مکیدن خون سرخ ما
در کارخانه‌های شماست
اگر وطن چنگال اربابانتان است
اگر وطن حکومت باطوم و چماق است
اگر وطن نجات نیافتن
از جهل گندیده‌تان است من خائن به وطنم!!
آری بنویسید با تیتری درشت و جنجالی که:
“ناظم حکمت خیانت به وطن را همچنان ادامه میدهد”
 
«ناظم حکمت»
 
May be an image of 1 person
 
برگرفته از فیسبوک حسین کوشا

۱۴۰۰ دی ۱۰, جمعه

حسینا(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 


حسینا*

مجید نفیسی


به‌یاد حسین اخوت مقدم
و حسین اخوت پوده‌ای


پا به رکاب دوچرخه
و زمزمه‌ی خرمن‌کوبان بر لب:
"برو, برو, قاطر خسته!
برو, برو, ای زبون‌بسته!"

"حسینا! بچه‌دهاتی کوچک من!
از کجا می‌آیی؟"
"از رودخانه‌خشک پوده می‌آیم, خواهرزاده!
هدیه‌ام مشتی خاک است."
"به کجا می‌خواهی بروی دایی جان؟"
"به محله‌ی نورافکن اصفهان
برای جوشکاری فلز آینده."

سوار بر موتور هوندا
و زمزمه‌ی خرمن‌کوبان بر لب:
"برو, برو, تا وات کنم
شلوار مخمل پات کنم."

"حسینا! بچه‌شهری کوچک من!
از کجا می‌آیی؟"
"از قله‌ی سرد سبلان می‌آیم, دایی جان!
هدیه‌ام مشتی برف است."
"به کجا می‌خواهی بروی, خواهرزاده؟"
"به محله‌ی شادآباد تهران
برای تراشکاری فلز آینده."

یکی رکاب چرخ را می‌فشارد
دیگری دسته‌ی گاز موتور را
و هر دو زمزمه‌ی خرمن‌کوبان بر لب:
"اینور یالت, گل‌کاریه
اونور یالت, گل‌کاریه
میون یالت, مرواریه."

از کجا می‌آئید
به کجا می‌روید
ای ریخته‌گران فلز آینده؟
مگر نمی‌شنوید آواز چوپانها را
که برایتان می‌خوانند:
"حسینا! راه دوره, تو منشین!
فریب و مکر فراوونه, تو منشین!
دو تا خنجر به زهر, آلوده کردن
برای شام مهمانه, تو منشین!"

ولی باد نمی‌گذارد
صدای چوپانها را بشنوند.
یکی رکاب چرخ را می‌فشارد
دیگری, دسته‌ی گاز موتور را
و هر دو به‌دور دولاب خون
چرخ می‌زنند, چرخ می‌زنند
با زمزمه‌ی خرمن‌کوبان بر لب:
"برو, برو, قاطر خسته!
برو, برو, ای زبون‌بسته!
برو, برو, قاطر خسته!
برو, برو, ای زبون‌بسته!"


هفدهم ژانویه هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌شش

 

* در این شعر از قصه‌ی "حسینا و دلارام" و ترانه‌ی خرمن‌کوبان روستای "پوذده" نزدیک شهرضا سود برده‌ام. حسین اخوت مقدم در یکم اسفند هزار‌و‌سیصد‌و‌شصت‌و‌یک در زندان اوین تیرباران شد, و دایی کوچکترش حسین اخوت پوده‌ای در نوزدهم اسفند هزار‌و‌سیصد‌و‌شصت‌و‌یک در اصفهان.

***

 

Hosseina

Hossein Okhovat-Moqaddam and Hossein Okhovat-Poodehi

 

Hosseina*

By Majid Naficy

        In Memory of Hossein Okhovat-Moqaddam and Hossein Okhovat-Poodehi


Pedaling his bicycle
And humming the song of threshermen:
“Go, go, tired mule!
Go, go, tongue-tied beast!”

“Hosseina! My little village boy!
Where do you come from?”
“I come from the dry river of Poodeh, my nephew!
My gift is a handful of earth.”
“Where do you want to go, dear uncle?”
“To the neighborhood of Noorafkan in Isfahan
For welding the steel of the future.”

Riding his Honda motorcycle
And humming the song of threshermen:
“Go, go until I let you free
And dress you in velvet pants.”

“Hosseina! My little townsboy!
Where do you come from?”
“I come from the cold summit of Sabalan, my uncle!
My gift is a handful of snow.”
“Where do you want to go, my nephew?”
“To the neighborhood of Shadabad in Tehran
For turning the steel of the future.”

One pushes the bike pedal
And the other presses the motorcycle’s accelerator handle
And both humming the song of threshermen:
“This side of your mane has flowers
That side of your mane has flowers
The middle of your mane has pearls.”

Where do you come from
Where do you want to go
Oh forgers of the steel of the future?
Don’t you hear the sound of shepherds
Who are singing for you?
“Hosseina! The path is long, don’t stay!
Deceit is plenty, don’t stay!
Two daggers are stained with poisons
For the dinner of the guest, don’t stay!”

But the wind does not let them hear
The song of the shepherds.
One pushes the bike’s pedal
The other presses the motorcycle’s accelerator handle
And turn around the blood mill
Humming the song of threshermen:
“Go, go, tired mule!
Go, go, tongue-tied beast!
Go, go, tired mule!
Go, go, tongue-tied beast!”

        January 17, 1986

* In this poem, there are quotations from the folk tale of “Hosseina and Delaram” as well as the songs of threshermen of the village of Poodeh, Isfahan who used to drive animal-powered threshing-boards in circles.

Hossein Okhovat-Moqaddam was executed on February 20, 1983 in Evin Prison, Tehran, and  his younger uncle Hossein Okhovat-Poodehi on 10 March 1983 in Isfahan.            

https://iroon.com/irtn/blog/17905/hosseina/

۱۴۰۰ آذر ۲۷, شنبه

شهادت - به شاهدی ایرانی در دادگاه سوئدی(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی


شهادت

 

مجید نفیسی

به شاهدی ایرانی در دادگاه سوئدی


آیا یک فرقون طناب
نشانه‌ی دار زدن نیست؟
آیا کامیونی یخچالدار
نشانه‌ی چال کردن نیست؟
آیا یک جعبه شیرینی
نشانه‌ی نفرتی بیمارگون نیست؟

از پشت کرکره
تنها میتوان زندانبانها را دید
که از صحنه‌ی جنایت میگریزند.

اما وقتی به بند بازمیگردی
از جاهای خالی درمی‌یابی
که چند زندانی را هشتم مرداد
در گوهردشت به دار آویخته‌اند.

دوازدهم دسامبر دوهزار‌و‌بیست‌و‌یک

***

Witness

 

Witness

        By Majid Naficy

        To an Iranian Witness in a Swedish Court


Is not a wheelbarrow of ropes
A sign of hanging?
Is not a refrigerated truck
A sign of burying?
Is not a box of sweets
A sign of sick hatred?

From behind the blind
One can only see the jailers
Fleeing the scene of the crime.

But when you return to your ward
You find out from empty places
How many prisoners are hanged
In Gohardasht in July 31.

        December 12, 2021        

https://iroon.com/irtn/blog/17868/witness/

۱۴۰۰ آذر ۲۲, دوشنبه

خودکشی در زندان گوهردشت - به‌یاد جلیل شهبازی(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 


برای دادگاه حمید نوری, جلاد زندان گوهردشت, در سوئد


خودکشی در زندان گوهردشت

مجید نفیسی

         به‌یاد جلیل شهبازی


آنها لکه‌های خون تو را
از دستشویی زندان گوهردشت شسته‌اند
و پیکر نیمه‌جانت را
با هزاران قربانی تابستان شصت‌و‌هفت
در گورستانِ کُفرآباد چال کرده‌اند.

با این همه, هنوز من
آن شیشه‌ی شکسته را
در جسم و جان خود حس می‌کنم
وقتی بر آن شدی
به راهروی مرگ پا‌مگذاری
مبادا در برابرِ پرسش قاضی‌القضات
که "مرتدی یا مسلمان؟"
به چپ رَوی به قتلگاه
یا به راستِ زنده‌زار.

        بیست‌و‌نهم سپتامبر دوهزار‌و‌نه
 

***

Suicide at Gohardasht Prison

 

For the Trial of Hamid Nouri, the Executioner of Gohardasht Prison, in Sweden

Suicide  at Gohardasht Prison

By Majid Naficy

In Memory of Jalil Shahbazi


They have wiped off
The stains of your blood
From Gohardasht Prison’s lavatory
And have buried your body still alive
With thousands of summer ‘88 victims
In the Cemetery of the Infidels.*

But I still feel
That shard of glass
In my body and soul
When you decided not to step
Into the hallway of death 
Lest faced with the question of a sharia judge:
“Are you an apostate or a Muslim?”
You turn left to the slaughter house
Or right to a miserable life.

                September 12, 2009

*- In summer 1988, ordered by Khomeini, thousands of political prisoners were secretly killed and buried in the Cemetery of the Infidels in Tehran and other places. To read about the trial of Hamid Nouri please check Wikipedia.

https://iroon.com/irtn/blog/17854/suicide-at-gohardasht-prison/

۱۴۰۰ آذر ۲۱, یکشنبه

​جولیان آسانژ: داریوش لعل ریاحی

 

 ​جولیان آسانژ

داریوش لعل ریاحی

 
پنجره ای را نمی بینی 
 
تا دست هایت ، توانِ گشودنش را 
 
خواب  نبیند.
 
دل آزردگان 
 
نه چیزی در چنته دارند
 
نه قدرتی در مشت.
 
بی روح کرده اند 
 
برگ هایِ سبزِ طراوت 
 
و کم خیال مردم را، رویِ کاناپه هایِ گرمشان.
 
آرامِ جان تکیده، در مغاکِ انفرادی 
 
با مرورِ کدامین خیال 
 
ذهنت را به کار گرفته ای؟
 
مسیح بودی،  یا پرومتُِوس؟
 
دل بستهِ انسان ها. 
 
تو امیدِ بشریت 
 
تنها باقی ماندهِ جعبهِ پاندورا،  را 
 
گشوده ای. 
 
اینگ که خدایانِ سرمایه 
 
در عرشِ متزلزلِ خویش 
 
انتظارِ فرو شکستنت  را می کشند 
 
فریادِ آزادیت، فضا را در می نوردد. 
 
داریوش لعل ریاحی
شنبه 20 آذر 1400

۱۴۰۰ آذر ۱۸, پنجشنبه

بیا بیرون رفیق!: برتولت_برشت.

 May be an image of one or more people, people standing, people walking and outdoors

بیا بیرون رفیق!

خطر کن با پول خُردی که دیگر پول نیست
با جای خوابی که زیر باران است
و با کارات که فردا از دست اش خواهی داد.
پا به خیابان بگذار! بجنگ !
برای صبر کردن خیلی دیر شده است.
به یاری ما بیا تا به خود کمک کرده باشی
همبستگی کن!
بیا بیرون رفیق و در برابر اسلحه ها از حق ات دفاع کن!
اگر پی ببری که چیزی برای باختن نداری
پلیس ها اسلحه کم خواهند آورد!
پا به خیابان بگذار! بجنگ !
برای صبر کردن خیلی دیر شده است!
به یاری ما بیا تا به خود کمک کرده باشی
همبستگی کن!

۱۴۰۰ آذر ۱۳, شنبه

روحِ شهر - به یاد محمد مختاری(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

روحِ شهر

 مجید نفیسی

به یاد محمد مختاری

ای ابر سیاه!
مرا با خود به آسمان تهران بَبر.
کفِ خزر را به دهان دارم
و مویه‌ی موج را در گوش.
می‌خواهم بر فرازِ توچالِ غمگین
همراه با بادِ زخمی بگریم
از تختِ خالیِ شاه‌نشین بگذرم
و همراه با جویبارِ خشمگین
از دامنِ اسپیدکمر فرو‌ریزم
و بی‌اعتنا به سیم‌های خونین
که زندان اوین را در‌بر‌گرفته‌اند
از میانِ کوتوالانِ خوابالود بگذرم
و در برابر پنجره‌ای کوچک بایستم
که او سالها از درون آن
به آسمان آبی خیره مانده بود:
"چرا تو را به بند کشیدند
و از آفتاب و باران جدا کردند؟
و چون شورشیان این درها را گشودند
چرا دستاربندان گریبانت را گرفتند
و به کنج همان قفس کشاندند؟"
می‌خواهم یک بار دیگر
همراه با تو از این بند رها شوم
و با دستی رختِ زندان
و انبوهی یادِ سوزان
از کوچه‌های آشنای شهر بگذرم
و خود را در پشت دری بیابم
که کلیدش در جیب تو بود
و در چشم‌های نمناکِ زنی بنگرم
که به چهره‌ی تو خو کرده بود:
"اولین بار کی او را دیدی
و در زیر کدام آلاچیق
دست‌هایتان به شکوفه نشست؟
آیا چهره‌ی او را به نقش آوردی
و گذاشتی تا سبکباریِ بی‌رنگش
چون "روحِ شهر"ِ مارک شاگال*
بر پرده‌ی کارِ تو بنشیند
و تو را در کنار او
به پرواز بر فراز شهر بکشاند؟
آیا او پدری مهربان بود
و پسرش را بر پاهای خود می‌نشاند
و چون قطاری هر‌دَم‌جنبان
او را تا ایستگاهِ مشهد می‌برد
تا مادربزرگ نوه‌اش را ببیند
و چون کودک غش‌غش‌کنان
از پایِ او به پایین می‌افتاد
آیا دستش را در دست نمی‌گرفت
و بر کفِ آن حوضکی نمی‌کشید
تا جوجه‌ی تشنه در آب افتد
فراشباشی درش آورَد
و ملاباشی نوشِ جان کند؟
کی برایش دفتری خوشبو خرید
با مدادهایی سرتراشیده
و کوله‌ای بر پشت او نهاد
تا در آینه به خود بنگرد
همراه پدر به دبستان روَد
و از او بشنود
که عصر باز خواهد گشت
...
اما آن روز او برنگشت
و آن کلید در جیب او ماند.
در کدام خیابان راه را بر او بستند
و در خلوتِ کدام خودرو
بر دیدگانش چشم‌بند زدند؟
در کدام ساخلو او را به تخت بستند
و دستِ با‌وضویِ کدام ناپاک
بر جای‌جایِ تنش آتش نشاند؟
کدامین ریسمان گلوی او را فشرد
و کدام پرنده آخرین فریاد او را شنید؟
آنگاه در خالیِ کدام جاده
پیکرِ بیجانش را رها کردند
و بزدلانه در تاریکی گم شدند
بی‌آنکه نگاهِ پرنده‌ای را دریابند
که بر پلک‌های بسته‌ی او خیره مانده
و بر شقاوتِ انسان گواهی می‌داد."

ای ابر سیاه!
مرا با خود به آسمان تهران ببَر.
می‌خواهم امشب
بر سوگوارانِ شهر ببارم
می‌خواهم همراه یارانم
از کنار این خانه‌های پست
و این قلب‌های تاریک بگذرم
و همراه دانه‌های باران
به دلِ گرمِ زمین راه یابم
و بر بستر آبهای پاک
تا عمق ریگزارهای دور برانم.
در آنجا گَوَنِ نورسی است
که بی‌اعتنا به غوغای شهر
سر از خاک رسته است
و روحِ شهر در زیر آن
خانه دارد.

سیزدهم دسامبر هزار‌و‌نهصد‌و‌نود‌و‌هشت 

مارک شاگال (۱۹۸۵ـ۱۸۸۷) Marc Chagal نقاش روسی - فرانسوی زاده‌ی بلاروس. او تابلویی دارد به نام "روحِ شهر" که در آن همراه با همسرش چون تکه ابری در آسمانند و از آن بالا به شهر می‌نگرند. شاگال این تابلو را در آمریکا آفرید به سال هزار‌و‌نهصد‌و‌چهل‌و‌پنج یک سال پس از مرگ همسر اولش. مریم، همسر زنده‌یاد مختاری, نیز یک نقاش است.
 

The Soul of the City

 

    The Soul of the City

    by Majid Naficy

            In memory of Mohammad Mokhtari*


O dark cloud!
Carry me with you to the sky of Tehran.
The foam of the Caspian Sea is in my mouth
And the sobbing of its waves in my ears.
I want to cry on the sad Summit of Tochal
And together with the wounded wind
Cross the empty throne of Shah Neshin Peak
And along with the raging brook
Fall from the slopes of Espid Kamar Path
And at the foothills of the mountain
Regardless of bloody barbs Of Evin prison
Pass the sleepy tower guards
And stare at a small window
Through which for years
He looked at the blue sky:
"Why did the Shah put you behind bars
And deny you the sun and rain?
And when the Revolution opened this gate
Why did the mullahs snatch you again
And throw you in the same cage?"
I want to be freed from this cell
And walk out with you again.
Carrying a prison garb
And a multitude of burning memories.
I will pass familiar alleys of the city
And find myself behind a door
The key to which was in your pocket
And look at the wet eyes of a woman
Who was attached to your kind face:
"When did you see him for the first time
And under the roof of which trellis
Did the hands of both of you blossom?
Did you try to portray him
and let his colorless lightness
Like Chagall's "The Soul of the City"*
Spread over your canvas
And lift you in the air
To fly with him in the sky?
Was he a gentle father?
Did he put his son on his lap
And like an ever-jolting train
Did he bounce him to Mashhad station
For Grandma to see her grandson?
And when his child giggled
And tumbled from his lap
Did he not take his hands
And with a finger
Draw a pool inside his palm
So that his pinky
Like a thirsty chicken
Would fall into the water
His Major pointer would  take it out
And his mullah thumb would eat it up?
When did he buy his son a fresh notebook
With pencils already sharpened?
And put a backpack on his back
So he would look at himself in the mirror
And go to school with his dad
And hear from him
that Dad will be back in the afternoon
...
But one day he did not return
And his key remained in his pocket.
In which street did they snatch him
And in the confines of which patrol car
Did they blindfold him?
In which garrison did they tie him to a bed
And which dirty hands after ablution*
Put spots of fire on his skin?
Which rope pressed his throat
And which bird heard his last outcry?
Then in the emptiness of which road
Did they abandon his lifeless body
And cowardly got lost in the dark
Unmindful of the gaze of a bird
Staring at his closed eyes
Witness to man's brutality?"

O dark cloud!
Carry me with you to the sky of Tehran.
I want to cry with his mourners,
And together with my friends tonight
Escape from these lowly homes and dark hearts
And along with rain drops
Reach the warm heart of the earth
Where the clear underground water
Runs toward a remote sandy desert.
There lives a budding thistle
Shooting up from the earth
Oblivious to the city's havoc
And housing underneath
The soul of the city.

                        December 13, 1998

Video: Majid Naficy reads his poem for Mohammad Mokhtari in Persian

*- Mohammad Mokhtari (1942-98) Poet, scholar and a prominent member of "The Iranian Writers' Association who was murdered by the secret police and his body was found on the outskirt of Tehran, December 1998.
*- Marc Chagall (1887-1985), a Russian-French painter, born in Belarus. He has a painting called "Soul of the City" in which his wife and he are hanging in the air like a cloud and observing the city. Chagall created this painting in the US, 1945 a year after the death of his first wife. Mokhtari’s wife, Maryam is also a painter.
*- In the Islamic regime, the officers of torture are obliged to perform ritual ablution before lashing!

https://iroon.com/irtn/blog/17831/the-soul-of-the-city/ 

۱۴۰۰ آذر ۱۰, چهارشنبه

نهنگ تنها(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

نهنگ تنها

مجید نفیسی


امروز کنار دریا
مردی را دیدم
که چون نهنگی تنها
ماغ می‌کشید.

می‌خواست به آبهای باز بپیوندد
به آسمان بی‌مرز
تا از زمین تنگ رها شود.

تنها مرغان دریایی
به او پاسخ دادند:
"کفشهایت را بکن
رختهایت را درآور
و خود را به آب بیفکن."

نفرین به آن دستی
که ترا از آب جدا کرد
و به این خاک تنگ آورد
تا در اتاقهای حقیر بپوسی
و در آرزوی وصل
دیوانه‌وار ماغ کشی.

 

هشتم نوامبر دوهزار‌و‌بیست‌و‌یک

Lonely Whale

 

Lonely Whale

by Majid Naficy


Today at the seashore
I saw a man
Mooing like a lonely whale.

He wanted to join open seas
And the borderless sky
To become freed from the narrow land.

Only the seagulls answered him:
“Take off your shoes,
Remove your clothes
And plunge into the water.”

Curse the hand that separated you
From the water
And brought you to this narrow land
To decay in lowly rooms
And moo madly
Yearning for reunion.


November 8, 2021

https://iroon.com/irtn/blog/17819/lonely-whale/

۱۴۰۰ آبان ۲۶, چهارشنبه

"شعر" از: زهره مهرجو

 

"شعر"

از: زهره مهرجو

شعر سفری ست پرماجرا،

تجربه شگرف برانگیخته شدن حواس

هنگامی که دریای سخن

امواج نیرومندش را به سویت می افکند...

مقاومت نکردن

خود را به بالهای عظیم احساس واندیشه سپردن

دمی در فرازها اوج گرفتن

دمی دراعماق غوطه ور شدن

 

تا سرانجام در برابرت

دریا آرام گیرد...

و ساحل با لبان باز

بازآمدنت را

به پیشواز آید.

 

۱۴۰۰ آبان ۲۰, پنجشنبه

بس که در این شب خونین: جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

 May be an image of text

بس که در این شب خونین

جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

***
آسمان آ‌بی نیست
سرخابی ست
بس که در تیره شبی از این دست
درغم و سوگِ هزاران اختر
خون دل می خورد و
می گرید!
دل من پر تشویش
راه پر رنجِ رهایی در پیش
و به هر راه و به هر کوره رهی
شرزه ماری که زند
برجان نیش!
دور از این فاجعه اما ، شب ها
ماه با نیزه ی نوری باریک
می خلاند یکریز
شرری در تنِ کوه
داند این را
که شبِ تیره به هیچ
قیمتی
خود به خود از خویش
نخواهد کاهید!
کوه با پیکره‌ای خون آلود
شیهه برمی کشد از سینه یِ تنگ
پشت کوهانه ی کوهِ جادو
نعره هایی ز ستوهِ دریاست
دلِ مجروحِ زمین
باز چنین
از بدِ حادثه یکسر خونی است،
هر چه در او گویی
در تب و
دهشت سرخی ست
فرو
هر چه در او گویی
غرقه در سوگ غریبی ست و
یا
زیر رگبارِ شکنج از هر سو
بس که در این شبِ خونین
یکریز،
مثل باران از ابر،
مثل شبنم از گل،
ازدمِ تیغِ جنون،
خونِ آن شب شکنانِ راهی
به بلندی هایِ قله یِ روز
شره
شره
به زمین
می ریزد!
 
***
جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)
11/2013
 

۱۴۰۰ آبان ۱۵, شنبه

چارۀ رنجبران، وحدت و تشکیلات است: ابولقاسم لاهوتی

 

چارۀ رنجبران، وحدت و تشکیلات است

 ابولقاسم لاهوتی

سر و روئی نتراشیده و رخساری زرد

زرد و باریک، چو نِی

سفره‌یی کرده حمایل، بر سرِ دوش

ژنده یی در تن وی

کهنه‌یی پیچیده به پا، چونکه ندارد پاپوش

در سرِ جادۀ ری

چند قزاق سوار از پیش، آلوده به گرد

دستها، بسته ز پس

که رَوَد اینهمه راه؟

مگر آن مرد قوی همّتِ صاحب مسلک

که شناسد ره و چاه

خسته بُد

گرسنه بُد

لیک نمی خواست کمک

نِه ز ملک ، نی زِ اله

بجز از فعله و دهقان – نه به فکر دیّار

از سواران مسلح، یکی آمد به سخن

که دلش سوخت به او

– آخر ای شخص گنهکار – چنین گفت به وی :

گنهت چیست ؟ بگو!

بندی از لفظ بر آشفت به وی

گفت: ای مرد نکو

گنهم اینکه من از عائلۀ رنجبرم

زادۀ رنجم و پروردۀ دستِ زحمت

نسلم از کارگران

حرف من اینکه: چرا کوشش و زحمت از ماست

حاصلش از دگران؟

این جهان یکسره از فعله و دهقان بر پاست

نه که از مفت خوران!

غیر از این، من ز گناهِ دگری بی خبرم

دگری گفت که!

گویند تو “ آشوب کنی “، ضدِ قانون و وطن

دشمن شاهی و بیدینی و دهری مذهب

جنگجو، فتنه فکن

پرده از کار برانداز و مپیچان مطلب!

راست گوی به من!

تو مگر عاشق حبس و کتک و تبعیدی؟

تندتر می دوی از من، اگر آگاه شوی

دادش اینگونه جواب:

دین وقانون و وطن، آلت اشراف بُوَد

رنجبر، لُخت و کباب

سگِ خان، با جُلِ مخمل

بگو انصاف بود؟

خانۀ جهل خراب!

حیله است این سخنان

کاش که می فهمیدی

این عبارات مُطلا، همه موهومات است

بندِ راهِ فقرا

چیست قانون کنونی، خبرت هست از این؟

حکم محکومی ما

بهر آزاد شدن، در همۀ روی زمین

از چنین ظلم و شقا

چارۀ رنجبران، وحدت و تشکیلات است

۱۴۰۰ مهر ۳۰, جمعه

نخستین درسِ آزادی(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 نخستین درسِ آزادی

مجید نفیسی


نه لقبهای قدیمی را می‌خواهم
نه عناوینِ تازه را.
مرا با همان نامِ آشنا
صدا کنید.

انسانم من
انسانِ دیروز و امروز
انسانِ امروز و فردا.

در چشمانم
ستارگان رنگ می‌بازند
و در دستانم
خورشید غروب می‌کند.
در لبخندم کودکی به‌دنیا می‌آید
و از قلبم خونی سرخ، بخار می‌شود.

من خدای خویشتنم و با این همه
خود را دمی می‌دیدم
از روباهی دستار بر سر.

من مادر آفرینشم و با این همه
خود را مهره‌ای می‌دیدم
در چرخِ عقیمِ تولید.

برمی‌خیزم و از مهتابی خاموش
به درختانِ مرده در زمستان می‌نگرم.
خود را در شالی می‌پیچم که خواهرزاده‌ام مرجان
برایم در زندان بافته
تا نخستین درسِ آزادی را
به طبیعت و تاریخ داده باشم.
 

        بیست‌و‌دوم دسامبر هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌پنج

***

First Lesson in Freedom

 

First Lesson in Freedom

by: Majid Naficy


I want
Neither the old titles
Nor the new ones.
Call me
By the same familiar name.

I am a man
A man of yesterday and today
A man of today and tomorrow.

In my eyes, the stars fade away
And in my hands, the setting sun.
In my smile, a child is born
And from my heart, red blood bubbles up.

I am my own god, and yet
I saw myself as a tail
Of a fox with a turban.

I am the mother of creation, and yet
I saw myself as a cog
In the barren wheel of production.

I get up, and from the quiet porch
Look at the dead trees of winter.
I wrap myself in a shawl,
That my niece Marjan knitted for me in prison,
To give history and nature
Their first lesson in freedom.

December 22, 1985

https://iroon.com/irtn/blog/17703/first-lesson-in-freedom/