۱۴۰۰ فروردین ۱۹, پنجشنبه

اشعار «گروپ هنری یوروم»: برگردان: بهرام رحمانی

   اشعار «گروپ هنری یوروم»: برگردان: بهرام رحمانی

یاد جان‌باختگان «گروپ هنری یوروم» و اِبرو تیمتیک را گرامی بداریم!

بهرام رحمانی

bahram.rehmani@gmail.com

مثل یک بوسه گرم

مثل یک غنچه سرخ،

مثل یک پرچم خونین ظفر،

دل افراخته‌ام را به تو می‌بخشم.

ناظم حکمت

هلین بولک ترانه - سرود  «دست‌های خلق» که او خود آن را در سال ۲۰۱۴ و در میان استقبال پرشکوه ده‌ها هزار نفر خواند:

 

دست‌های خلق!

 

با صدای هلین بولک

دست‌های خلق!

قدرتمند است و گرم،

تن‌های مجروح درآغوش گرم دست‌های او جای خواهد گرفت،

در برگ‌های سپید و نانوشته تاریخ حک کنید،

پیکار ما، درمان درد ماست

یکی برای همه، همه برای یکی!

دست‌های خلق گرچه به زنجیر است و به بند

اما گل‌های سرخ تنها نخواهند بود

دست‌های خلق زندان را ویران خواهد ساخت

در برگ‌های سپید و نانوشته تاریخ حک کنید،

پیکار ما، درمان درد ماست

یکی برای همه، همه برای یکی!

خلق خشمگین با مشت‌های گره کرده

با نام عدالت ظلم را در هم خواهد کوبید

در برگ‌های سپید و نانوشته تاریخ حک کنید،

پیکار ما، درمان درد ماست

یکی برای همه، همه برای یکی!

 

بخشی از سخنان «ابراهیم گوگچک» در یکی از کنسرت گروپ یوروم در استانبول.‌‌(از اعضای گروه یوروم که در پنجم مه به اعتصاب غذای ٣٢٣ روزه خود پایان داده بود ظهر روز پنج‌شنبه ۷ مه ۲۰۲۰ جان خود را از دست داد.)

 

ما خلقیم

 

میلیون‌ها هستیم

خلق آناطولی هستیم

مادرمان یکی‌ست و هم خواهر و برادریم

 

پیکار ما

برای نان

برای استقلال

برای پایان دادن به گرسنگی

به فقر پایان خواهیم داد

 

پیکار ما بر علیه استثمارگران

برای جان‌باختگان

برای عدالت

استقلال‌مان

 

همه جا

در همه چیز

و همه برابر متشکل خواهیم شد!

...

 

شعر یکی از آهنگ‌های گروه یوروم از آلبوم «طوفان تگرگ» شعر از ساواش اِزگی(آهنگ گفت‌و‌گویی است شعر یکی از آهنگ‌های گروه یوروم از آلبوم «طوفان تگرگ» شعر از ساواش اِزگی(آهنگ گفت‌و‌گویی است در یک کابین زندان بین یک مادر و فرزند زندانی‌اش)

 

چه‌قدر بدنت نحیف شده

 

که به اشک‌هام پناه بردی

عزیزکم دخترم،

اگر گرسنگی عمرت را بلعیده بیا شیرم را بنوش.

شعله‌های سوزان

وجودت را توی سپیدی گیسوانت پنهان کردی؟

یا این که شب‌ها خورشید در تو غروب می‌کند؟

نگران تن من که آب می‌شود نباش، آسمان را بر قامتم پوشیدم.

از غصه چهره در هم نکش مادرم، می‌دانی که بین ما رسم نیست جوانمردها بمیرند.

اگر رفتن شما آتش شود و بسوزاند مگر مادرها تمام می‌شوند؟

اگر مرگ گل‌ها را بچیند هم، بذر گل‌ها مگر تمام می‌شود؟


هلین بولک ترانه - سرود  «دست‌های خلق» که او خود آن را در سال ۲۰۱۴ و در میان استقبال پرشکوه ده‌ها هزار نفر خواند:

 

دست‌های خلق!

 

با صدای هلین بولک

دست‌های خلق!

قدرتمند است و گرم،

تن‌های مجروح درآغوش گرم دست‌های او جای خواهد گرفت،

در برگ‌های سپید و نانوشته تاریخ حک کنید،

پیکار ما، درمان درد ماست

یکی برای همه، همه برای یکی!

دست‌های خلق گرچه به زنجیر است و به بند

اما گل‌های سرخ تنها نخواهند بود

دست‌های خلق زندان را ویران خواهد ساخت

در برگ‌های سپید و نانوشته تاریخ حک کنید،

پیکار ما، درمان درد ماست

یکی برای همه، همه برای یکی!

خلق خشمگین با مشت‌های گره کرده

با نام عدالت ظلم را در هم خواهد کوبید

در برگ‌های سپید و نانوشته تاریخ حک کنید،

پیکار ما، درمان درد ماست

یکی برای همه، همه برای یکی!

 

بخشی از سخنان «ابراهیم گوگچک» در یکی از کنسرت گروپ یوروم در استانبول.‌‌(از اعضای گروه یوروم که در پنجم مه به اعتصاب غذای ٣٢٣ روزه خود پایان داده بود ظهر روز پنج‌شنبه ۷ مه ۲۰۲۰ جان خود را از دست داد.)

 

ما خلقیم

 

میلیون‌ها هستیم

خلق آناطولی هستیم

مادرمان یکی‌ست و هم خواهر و برادریم

 

پیکار ما

برای نان

برای استقلال

برای پایان دادن به گرسنگی

به فقر پایان خواهیم داد

 

پیکار ما بر علیه استثمارگران

برای جان‌باختگان

برای عدالت

استقلال‌مان

 

همه جا

در همه چیز

و همه برابر متشکل خواهیم شد!

...

 

شعر یکی از آهنگ‌های گروه یوروم از آلبوم «طوفان تگرگ» شعر از ساواش اِزگی(آهنگ گفت‌و‌گویی است شعر یکی از آهنگ‌های گروه یوروم از آلبوم «طوفان تگرگ» شعر از ساواش اِزگی(آهنگ گفت‌و‌گویی است در یک کابین زندان بین یک مادر و فرزند زندانی‌اش)

 

چه‌قدر بدنت نحیف شده

 

که به اشک‌هام پناه بردی

عزیزکم دخترم،

اگر گرسنگی عمرت را بلعیده بیا شیرم را بنوش.

شعله‌های سوزان

وجودت را توی سپیدی گیسوانت پنهان کردی؟

یا این که شب‌ها خورشید در تو غروب می‌کند؟

نگران تن من که آب می‌شود نباش، آسمان را بر قامتم پوشیدم.

از غصه چهره در هم نکش مادرم، می‌دانی که بین ما رسم نیست جوانمردها بمیرند.

اگر رفتن شما آتش شود و بسوزاند مگر مادرها تمام می‌شوند؟

اگر مرگ گل‌ها را بچیند هم، بذر گل‌ها مگر تمام می‌شود؟

 

«این محله مال ماست»

 

شکست نخواهیم خورد؛

چرا که قلب‌مان به عشق خلق می‌تپد

اینجا میهن ماست؛

به کار عرق جبین جان بی‌وقفه در تکاپوییم برای تداوم حیات

پیش بهسوی باریکات‌

با اخگرانی از امید

و ستاره‌ای سرخ بر پیشانی‌مان

این محله مال ماست

به رزمتان سوگند که قاتلان را بخششی نخواهد بود

بکوب بر طبل «انقلاب»

بهخاطر جبهه نبرد

بزن به عشق خلق‌

بزن، بکوب، بدر

بزن قاتلان را، بزن جلادان را، بزن مزدوران مزور را

هزاران درود بر تیرخورده‌گان و مبارزان «قاضی»؛

هزاران درودشان باد

شوراهای خلق حیات را انسجام می‌بخشند

پیشاهنگان سلحشور منادیان عدالت‌اند

ما خلق متشکلیم، محافظان محلات که بر فاشیسم فرمان ایست می‌دهیم!


دست‌های خلق بزرگ و پر حرارت است

بدن زخمی را در قعر سیاه چاله‌ای در آغوش خواهد گرفت

در صفحات سفید تاریخ یک بار دیگر بنویسید

مبارزه درمان دردهاست.

یکی برای همه، همه برای یکی.

دستهای بزرگ خلق در بند است

گل سرخش را تنها نخواهد گذاشت

او را از پشت میلههای زندان درخواهد آورد

در صفحات سفید تاریخ یک بار دیگر بنویسید

مبارزه درمان دردهاست.

یکی برای همه، همه برای یکی.

مشتهای بزرگ خلق خشمگین است

بهنام عدالت ظالمان را خواهد زد

در صفحات سفید تاریخ یک بار دیگر بنویسید

مبارزه درمان دردهاست.

یکی برای همه، همه برای یکی.

در صفحات سفید تاریخ یک بار دیگر بنویسید

مبارزه درمان دردهاست.

یکی برای همه، همه برای یکی.

 

ترانه «جمود»

 

بر سر کوه‌های سربلند آتشی برپاست

عاشقان در اطراف آن گرد آمده‌اند

روزی می‌رسد که هرزگی‌ها برملا شود

وقتی جمو رو به دشت سرازیر می‌شود

ای یار

با بره‌ ستاره‌نشانش بر سر

و مسلسلش در دست

زدن به کوه‌های درسیم و ترانه خواندن، چه لذتی دارد

آه جمو جانم جمو

ابرها چون خبری خوش به روی دشت فرود می‌آیند

طوفانی در راه است

و در هیاهوی آن روز با شکوه

کودکان به رقص و پایکوبی صف خواهند کشید

 

 

آهنگ «اول ماه مه» از گروپ یوروم

 

اول ماه مه

 

روزها سپری می‌شوند با سرکوب، ظلم، و خون؛

نباید برای این تعدی‌ها اجازه داد، استثمار باید متوقف شود؛

زندگی نوینی آغاز خواهد شد، در این‌جا و در همه جا

 

اول مه، اول مه، بزرگ‌داشت روز کارگران،

آن‌هایی که در راه درخشان انقلاب پیش می‌روند

 

خورشید نوینی از فراز قله‌های بلند خود را نمایان خواهد کرد،

شادی زندگی در افق مبارزه خواهد رویید،

روزهای شاد زندگی در کشور من به یقین نمایان خواهند شد

 

اول مه، اول مه، بزرگ‌داشت روز کارگران،

آن‌هایی که در راه درخشان انقلاب پیش می‌روند

 

نگذارید که مردم فریب خورده و ساکت بمانند،

به خلق آموزش دهید که برای احقاقِ حقوقِ خود باید پایداری کنند،

روزهای روشن‌تری در انتظار‌مان هست

 

اول مه، اول مه، بزرگ‌داشت روز کارگران،

آن‌هایی که در راه درخشان انقلاب پیش می روند

 

صدای اعتراض ملت‌ها زمین و آسمان را به لرزه دراورده،

مشت آهنین ملت چون پتکی سنگین فرود خواهد امد،

موجِ انقلاب دنیا را در بر خواهد گرفت

 

روزی خواهد امد که مستبدین از اجتماعات رانده شوند،

و مانند کاغذ پاره‌ای بی‌ارزش در طوفان انقلاب ناپدید گردند.

 

از عشق خالی

 

هنگامی که زندگی از هم دریده بود

تو را من

در بلندای یک باور یافتم

و در زیبایی یک نبرد

دل دادم...

پایان نیافته هنوز

ادامه دارد آن نبرد

و ادامه خواهد داشت

تا وقتی که روی زمین صورت زیبایِ عشق گردد!

 

ازعشق گفته بودند تمامیِ استادانِ زندگی

و با عشق دوست داشتنِ زیبایی را

و به‌خاطرِ آن زیبایی

توانِ مبارزه کردن را

نگاه کن

در چهره‌ات شکوفه‌های بادام

و در گیسوانت بهار و خاکی که می‌خندد

این تویی؟ آن نبردی که من دوستش دارم؟

یا تویی، آن زیبایی نبردی که در پیش دارم؟

تو را من

در بلندای یک باور یافتم

و در زیبائی یک نبرد

دل دادم.

 

شاخه‌های تازه‌مان را هزار بار بریدند

هزار بار سخت بشکستند

باز شکوفه می‌دهیم و هنوز میوه می‌دهیم

هزار بار در بیم و هراس خفه کردند زمان را

هزار بار کشتند

... باز در زایش‌ایم، باز شادی می‌کنیم

پایان نیافته هنوز

ادامه دارد آن نبرد

و ادامه خواهد داشت

تا وقتی که روی زمین صورت زیبای عشق گردد!

 

از پسِ اولین چشمه‌ها که گذر می‌کردیم

گام‌هایمان، پاهای جاریِ آب می‌شدند

دستان‌مان، دستانِ سنگ و خاک

ما بی‌شمار می‌شدیم

در صبح گاهانی که تشنه باران بود

ما جمع می‌شدیم در برابر برج‌هایتان.

با بزرگ‌داشت‌‌ها

سرودها می‌خواندیم پیوسته هم‌ساز

هم‌دل و هم‌آواز

باهم رنگین می‌کردیم کوه‌ها را و درمی‌نوردیدیم آن‌ها را

هنوز این‌گونه به تاراج نرفته بود جوانی‌مان...

 

نه غروبِ آفتاب در سوگِ کشته‌ها

نه طلوع شفق در جشنِ نوزاده‌ها

ای طبیعتی که

در دستی قابله‌ای برای تولد آورده‌ای

و در دستی دیگر گورکنی را پرورانده‌ای

ندای ما تنها برای توست

زندگی می‌کنیم زیبائیت را

برای زنده ماندن...

پایان نیافته هنوز

ادامه دارد آن نبرد

و ادامه خواهد داشت

تا وقتی که روی زمین صورت زیبای عشق گردد!

 

سلطنت‌ها و کاخ‌ها فرو می‌ریزند

خون‌ریزی تمام می‌شود روزی ظلم نیز می‌گذرد

بنفشه‌ها شکوفه می‌دهند به رویمان

و یاس‌ها نیز می‌خندند.

از پس این روزها

تنها آن‌هایی می‌مانند که راهیان فردا بودند

و آنانی که برای فرداها مقاومت کردند...

شعرها زاده خواهد شد در تداوم‌شان  

و احساس‌ها دوباره خواهند بارید برای‌شان در دل شان

در دست نایافتنی‌ترین نقطه رویاهایش خواهد بود.

 

ای آنانی که می‌گویید همه چیز تمام شده است

و ناامیدی را از بساط خوف، تغذیه می‌کنید

نه گل‌هایی که

در صحرا مقاومت می‌کنند

نه خشم‌هایی که

در شهرها بزرگ‌تر می‌شوند

آن‌ها هنوز وداع نکرده‌اند.

پایان نیافته هنوز

ادامه دارد آن نبرد

و ادامه خواهد داشت!

تا وقتی که روی زمین صورتِ زیبای عشق گردد!

 

۱۹۸۶

۱۴۰۰ فروردین ۱۸, چهارشنبه

ققنوس سرخ!: ع. شفق

 

ققنوس سرخ!

ع. شفق

به یاد ستارۀ سرخ و همیشه فروزان جنبش کمونیستی ایران، رفیق کبیر مسعود احمدزاده!

ققنوس سرخ!

در بیغوله های میهنم

آنک که خون

از پنجه های پست دژخیم فواره می کشد،

وقتی سیاهچال

فرجام هر گونه شور و زندگی ست

بانگ نبرد و چکاوک شمشیر و "قهر" تو

مشحون ز زندگی ست!

مرگ ستمگران،

 آغاز زندگی ست!

** ***

آنک که این فلات

روزی هزار بار

در چرخ دنده های "فولاد" پر غرور

در رنج خفته در ساقه های "نیشکر"

یا دفن حسرت نان در "تابوت" کارگر

می میرد و بیدار می شود

بانگ نبرد و چکاوک شمشیر و "قهر" تو

مشحون ز زندگی ست!

مرگ ستمگران،

 آغاز زندگی ست!

** ***

در هر کجا

از سیستان خشک و تشنه لب گرفته

تا بهبهان پر ز شور

کُردستان پر از سُلاله، اسطورۀ غرور

در چارسویِ ایرانِ این تودۀ صبور

از ظلم جلاد،

بر ویرانه های بیداد

ققنوس فسانه های سرخ

با یاد تو پدیدار می شود  

شمشیر قهر توده ها

با کینه مقدس تو

می رقصد و با قهقهه

 بر جان خصم آوار می شود!

** ***

مسعود توده ها!

ققنوس سرخ کارگر!

خشم ستمکش و امید رنجبر!

نام تو زنده است

اندیشه ات سترگ

مرگت فسانه است

یادت پر از امید

نامت پر از سرود و ترانه باد!

در رزم با ستم

بانگ نبرد و چکاوک شمشیر و "قهر" تو

مشحون ز زندگی ست!

مرگ ستمگران،

 آغاز زندگی ست!

 پیام فدایی( ارگان چریکهای فدایی خلق ایران شماره 260 ، اسفند ماه 1399)‏

۱۴۰۰ فروردین ۱۴, شنبه

واکسن جان(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

واکسن جان

 

مجید نفیسی

واکسن جان,
برای وهاب دیگر خیلی دیر شده
اما می‌توانی جان زن و دخترش را حفظ کنی.
آنها هنوز به گلهایش آب می‌دهند
و به قناریهایش دانه.
اما دیگر نمی‌توانند به آخرین ویدئوش نگاه کنند
وقتی می‌کوشید سر کلاس مجازی درس دهد
و سرفه‌هایش بیشتر از واژه‌هایش بود.

        اول آوریل دوهزار‌و‌بیست‌و‌یک

***

 

 

Dear Vaccine

        By Majid Naficy

        In response to Naomi Shihab Nye’s Prompt*


Dear Vaccine,
It’s too late for Vahab
But you can save his wife and daughter.
They still water his roses
And feed his canaries
But cannot watch his last video again
When he tried to teach his class on Zoom
And his coughs were more than his words.

        April 1st, 2021

*- globalvaccinepoem.com    

https://iroon.com/irtn/blog/16924/dear-vaccine/

۱۴۰۰ فروردین ۴, چهارشنبه

و فحش میدهم، به تمام خفاش های دنیا: اشرف علیخانی (ستاره)

 

 و فحش میدهم، به تمام خفاش های دنیا

اشرف علیخانی (ستاره)
 
 
با هم میگفتیم، میخندیدیم
زیر باران‌ آواز میخواندیم، می دویدیم، میرقصیدیم
حالا چه دور از هم، تو آنجا، من اینجا
چه دلتنگ، چه بیتاب
تو از کوئید-۱۹ میترسی
پیش من نمی آیی
من از کوئید-۱۹ نمی ترسم
از ترس تو میترسم، پیش تو نمی آیم
تو هنوز مهربان و آرامی
و هنوز در فکر آن کوسن صورتی هستی
و من اما مدام عصبانی
و فحش میدهم
به در، به دیوار
به بازار ووهان
به تمام خفاش های دنیا
به سازندگان آن کلیپ های هولناک
آن کلیپ ویدئوهای از پیش ساخته شده ی چینی که ظرف یک هفته؛
صدتا صدتا وارد مدیا شد!
به آنهمه بازی با عواطف میلیاردها انسان
به دلالان جان انسان
به کرونای بی دارو و درمان
که یکباره در یک مقطع
از انواع واکسن هایش رونمایی شد!!
و  مدام فکر میکنم
به جانهای بیگناه که طعمه ی طمع کاسبان شدند
به آزمایشات بالینی
به موش ها نه! به انسانهای آزمایشگاهی! 
به چین و رونق اقتصادی بعد از کرونایش -همین حالا-
و به ایتالیا و به آن بالکن ها و آدمهای غمگینی که سرود میخواندند
و به کشور خودم، به کادر درمان
به شکوه صبوری و مقاومت و فداکاری پزشکان و پرستاران
به بغض پزشکی که در پس رقص، پنهان شد
و به بغضی که شکست و اشکهایی که روی گونه جاری شد
و  همچنان فکر میکنم،
به دوستان خارجی که مژده میدهند:«واکسن زدم»!
و دیگر دوستان که با واکسن مخالفند
به پدرم که خوشبختانه تست کرونایش منفی بود
و به دوستی که هی تکرار میکند: «ما سن بالاها بیشتر در معرض خطریم»!
با اینحال، برای فروش پارچه هایش تمام شهر را زیرپا میگذارد
فکر میکنم، به امیدهای برباد رفته
به فایزری که رهبر زد و برای مردم ممنوع کرد
به سپاه پاسداران
به سلامی
حتی به نمکی
و به دروغها و نیرنگها و .....
 
اشرف علیخانی (ستاره)
 
 
 
 
 
 

۱۳۹۹ اسفند ۲۹, جمعه

پیروزی نوروزمان: جبهۀ مردم برای نجات ایران - خط سوم

  

 

پیروزی نوروزمان

جبهۀ مردم برای نجات ایران -خط سوم

بیست و نهم اسفند =19 مارس 2021

پیروزی نوروزمان

در انتظار اتحاد ماست

محو رژیم نکبت ملا و ظلمات

به تیغ شعاع آفتاب اتحاد ماست

 

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

نه هرکه آینه سازد سکندری داند

عاشق آنم

که رنج ملتی ربوده قرارش

از خود گذشته

پیوند جویبارها... شده عزمش

 

womens-power.farah-notash.com

www.farah-notash.com

Women’s Power

 

 

۱۳۹۹ اسفند ۲۸, پنجشنبه

نوروزیان در راه بهاران: بهنام چنگائی

 

پیشاپیش، نوروز و بهاران را به همگان، دوستان و رفقایم شادباش گفته و برایتان آرزوی تندرستی و شادمانی دارم.

بهنام چنگائی



نوروز
یان در راه بهاران


++


با بزمِ شعله و دمِ دهل و سورِ سرنا
ها


در
ین دلِ زمستانِ و وحی سوگوارای ها


دوباره موج گرما و شادی و امید برپاشد.


با
خیز بهاران و شکستِ سرددلان


در کمرِ زمین و
چشم زمان و دل زندگان


شوقِ کرشمه و ش
ور امید و نوا نمایان شد.


دوباره با
برِ گرم و بوی نرم بهاران


اگرچه گرسنه و بیکار و تنگدست


لبخندِ زندگی بی قرار و امید بفردا پایکوبان شد
.


بر لبِ دل ها و گوشه چشم های
غمگین


بازهم نوا، خنده و شادمانی رقصان شد.


راز و رمز نوروز و بهار
سبزه وری


در جانِ چشمه و
دل چمن و پهنه دشت پیچان شد.


در گپ و گذارِ پیشواز نوروز
تباران


هستی شنگول، دست در دستِ
چشمه ساران شد.


در آن بالای منابر و سرای
نوحه و گریه و سوگ


خشم عجوزه ی ترسان، وه چه سخت رسوا شد
.


ش
یخ دیو و ددان، مطرود ز درگه بهار 


نشسته روسیاه، و دم به
پوچ و هذیان شد.

 

بهنام چنگائی 28 اسفند 1399

۱۳۹۹ اسفند ۲۷, چهارشنبه

“قدم های شکوفه”: “علی رسولی”(اورست)

 

“قدم های شکوفه”

“علی رسولی”(اورست)

“قدم های شکوفه”

زمستان است

برف در سکوت

و شال ِ دودکش ها

ییلاق های دور ِ غریب را

خبر می دهند

دریغ از یک سخن

دریغ از یک سفر و کوچی کوچک.

زنی از خستگی ِ پنجره

جاده ی خالی را می نگرد

زنی به انتظار ِ قدم های شکوفه است

گیسوان ِ بادبادک دلتنگ ِ دست های کودکی ست

که بهار را تا فراسوی مرز ها اعلام کنند.

خواهرم برای تنگ ِ بلور می گرید

زندگی چکه ی اشکی ست

که ماهی را از خواب می ترساند

زندگی ریزش ِ ترانه ای ست در سکوت ِ موج.

خواهرم روزی بند ِ گیسوانش را

خواهد درید

و زندگی گیسوان ِ زنی ست

که جریان ِ باد را شلاق می زند.

“علی رسولی”(اورست)

 

۱۳۹۹ اسفند ۱۸, دوشنبه

قرآن خانوادگی(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 برای روز جهانی زن

قرآن خانوادگی

پس از شنیدن خبر محکومیت سکینه محمدی آشتیانی به سنگسار

مجید نفیسی

پدرم در کودکی
سی جزء قرآن را از بر کرده بود
و هر بامداد در اتاق خواب
آن را سر رَحل می گذاشت
و همراه با مادرم می خواند.

من از اتاق بچه ها
به زمزمه ی دلنشین آنها گوش می دادم
و پیامبری تنها را می دیدم
که با شولایی بر دوش
در آستانه ی غار حرا ایستاده بود
و سوره هایی موزون را زیر لب می خواند
که هر یک با سوگندی زیبا آغاز می شد:
قسم به ماه و خورشید
انجیربن و زیتون،
قسم به کتاب و قلم
و اسبان دمنده ی صبح.
اما من هنوز نمی دانستم که او
چون قانونگذاری حکمران
از کوه به شهر می آید
و از مکه به مدینه،
تا به سنت "عهد عتیق"
زنان نافرمان را سنگسار کند
جوانان از دین برگشته را
در گذرگاه ها به دار آویزد
و آوای تلاوت قرآن را
با فریاد غزوات
و ناله ی تعزیرات درهم آمیزد.

افسوس پدر
بی حافظه مُرد
و دستی تاریخ مرگش را
بر پشت قرآن خانه مان نوشت.

۱۹ اوت ۲۰۱۰

***

The Family Koran

For the International Women’s Day

The Family Koran
Upon hearing Sakineh Mohammadi Ashtiani being sentenced to death by stoning

by: Majid Naficy

Every day, early in the morning
My father, who in his childhood
Had memorized all thirty parts of the Koran,
Would put the holy book on the reading cradle
And recite it with my mother
In their bedroom.
From the children's room
I would listen to their charming chant
And see a lonely prophet
Standing at the threshold of Hira cave
With a cape over his shoulders.
He chanted short Koranic verses
All starting with beautiful oaths:
By the moon and the sun
And the fig and olive trees,
By the Book and the Pen
And the gasping horses of dawn.
And yet I did not know that he,
As a law-giver and ruler,
would leave the mountain for the city
And Mecca for Medina.
There, in the tradition of the Old Testament,
He stoned the unruly women
And hanged the disillusioned youth
In the market place.
He let the sound of Koranic chant
Mingle with the shouts of holy raids
And the moans of the tortured.
Alas, Father died
Without memory,
And a hand wrote the date of his death
Inside our family Koran.

August, 19 2010

https://iroon.com/irtn/blog/16790/the-family-koran/

۱۳۹۹ اسفند ۱۷, یکشنبه

به یاد مبارزان راه آزادی و برابری بمناسبت هشتم مارس: ناهید مذکوری

 به یاد آنهائی که جان در ره عشق خلق دادند تا ما در این جشن پایکوبی کنیم

به یاد مبارزان راه آزادی و برابری بمناسبت هشتم مارس

ناهید مذکوری

ای عاشقان آزادی و برابری

این جشن بر شما مبارک باد

هر موفقیتی یک شادی و جشنی با خود دارد

و هر موفقیتی جنگ و مبارزه ای در پشت

و هر جنگ و مبارزه ای کشته های زیادی

و هر کشته ای آمال بزرگ و دور نمای بزرگی به آینده

 و هر دور نمای بزرگی دریچه ایست برای خوشبختی

و هر دریچه خوشبختی تابش نوری به فرداها

و هرتابش نوری  ارمغانش خورشید

و هر خورشید, شادی و سرور و گرما

و هر کشته ای و آمالی و خورشید ی و موفقیتی

هدیه اش

آزادی و برابری و سرور و جشنی

ای عاشقان آزادی و برابری

این جشن بر شما مبارک باد

به یاد آنهائی که جان در ره عشق خلق دادند

تا ما در این جشن پایکوبی کنیم

هشتم مارس روز جهانی زن بر همه زنان و مردان آزادیخواه و جهانیان مبارک باد

ناهید مذکوری: ۱۵اسفند ۱۳۹۵برابر با ۰۵/۰۳/۲۰۱۷

 

۱۳۹۹ اسفند ۸, جمعه

آیا یک با یک برابر است؟(بفارسی و انگلیسی): خسرو گلسرخی

  

آیا یک با یک برابر است؟

خسرو گلسرخی

۴۷ سال پیش در  ۱۸ فوریه ۱۹۷۴، خسرو گلسرخی، روزنامه نگار و شاعری با باورهای سوسیالیستی در تهران تیرباران شد.

نگرش او به عدم تساوی انسانها همواره زنده خواهد بود.

در اتصال زیر آنرا بخوانید و تنها در مورد شعرش قضاوت کنید:

 آیا یک با یک برابر است؟

از سروده های زنده یاد خسرو گلسرخی

 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود


ولی آخر كلاسی ها لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای اینكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد


با خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك
 غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :   
"یك با یك برابر هست"

از میان جمع شاگردان یكی برخاست،
همیشه یك نفر باید به پا خیزد...
به آرامی سخن سر داد:


تساوی، اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یك سو خیره گشت
معلم مات برجا ماند

و او پرسید اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود آیا باز یك با یك برابر بود؟

سكوت مدهشی بود و سوالی سخت!
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت:
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود
آنكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پایین بود؟

اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود آنكه صورت نقره گون،
چون قرص مه می داشت
بالا بود؟
وان سیه چرده كه مینالید پایین بود؟ا
اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود
این تساوی زیر و رو می شد!

حال می پرسم
یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفتخواران
از كجا آماده می گردید؟

یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد؟
یك اگر با یك برابر بود
پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا كه زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یك اگر با یك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟

معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یك با یك برابر نیست ...
https://mehr.org/golsorkhi.html

***

golsorkhi 

گلسرخی روزنامه نگار و نویسنده ای با باورهای سوسیالیستی بود که در ۱۸ فوریه سال ۱۹۷۴ در سن ۳۰ سالگی تیر باران شد.

ترجمه انگیسی این متن توسط م پ در اتصال زیر آمده است

?Is One Equal to One

Is One Equal to One?

 

The teacher shouted at the board,

His face was rosy with rage

And his hands were hidden under a cover of dust

 

But at the end of the class, students were sharing candies among themselves

And one was flipping through a magazine

While the teacher was trying to attract their attention with passion

And show algebraic equations to show equality

 

With a legible line on a black board

He wrote the equation as follows:

"One is equal to one"

 

One of the students stood up,

One must always stand up ...

 

He spoke slowly:

Draw is a gross mistake!

 

The students’ eyes suddenly stared to one side

The teacher was left speechless

 

And he asked if a human being, was the unit of one,

Was it equal to one again?

 It was a difficult question followed by silence!

The angry teacher shouted:

Yes, it was equal.

 

And the student said with a grin:

 

If a human being was the unit of one,

The one with force and gold was high

 

The one with a kind heart and a hand without gold was low?

Wasn’t he?

 

If a human being, was the unit of one,

One with silver, white face was high,

Wasn’t he?

 

One with black face was down?

Wasn’t he?

 

If a human being, was the unit of one,

This draw was upside down!

 

Now I ask:

If one was equal to one,

Where the wealth of the riches was coming from?

Or who would make the China walls?

 

If one was equal to one,

Who would bend under the burden of poverty?

 

If one was equal to one,

Who would keep the freedom loving people in cages?

 

The teacher moaned:

 

Write in your booklets:

One is not equal to one ...

 
 This is the translation of the poem written by Khosrow Glosorkhi.
He was a journalist, poet, and had socialist beliefs.  
 He was borne in 22 January 1944, in Rasht and was executed in 18 February 1974, in Tehran.
https://mehr.org/golsorkhi_EN.html
 
 

۱۳۹۹ بهمن ۲۷, دوشنبه

آیا عشق جامی از هورمونها‌ست؟(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی


آیا عشق جامی از هورمونها‌ست؟

 

مجید نفیسی

عشق جامی بود پِرباده
که هر بار با دیدن یکدیگر
آن را بی‌درنگ سرمی‌کشیدیم
اما اکنون که تیغه‌ای بُرا
تاک را از ریشه جدا کرده
آیا پیاله‌ی عشق تهی خواهد ماند؟

آیا تو دیگر نخواهی توانست
مرا عاشقانه دوست بداری
چونان نخستین بار
که در چشمهایم خیره شدی
و با چنان گرمایی
مرا به سینه‌ی خود فشردی
که من چون تکدرختی در آذرخش
همه‌ی برگهایم را از دست دادم
و سراپا برهنه شدم؟

آیا عشق تابعی از هورمونهاست
و تو دیگر نخواهی توانست
با نوای نرم زنانه
به من بگویی "دوستت دارم"
و صدایت چون من نرینه خواهد شد؟
آیا اندام زیبایت
همه‌ی انحناهای پُررازش را
از دست خواهد داد
و چون تن مردانه‌ی من
به ستونی راست
خواهد کاست
برای کشیدنِ بارِ سر؟
آیا آسمان ما پس از این
از رگبارهای ناگهانی تهی خواهد ماند
و من دیگر نخواهم توانست
از بارانِ عشق تو تر شوم؟

در اتاقِ خالیِ انتظار
از اشگ لبریز می‌شوم.
ایکاش این دم کنار تو بودم
تا می‌توانستم نشان دهم که عشق
از جبرِ هورمونی رهاست.

آیا خود را فریب می‌دهم
یا براستی در تو چیزی‌ست
فراتر از غده‌ها و هورمونها
که تا پایان عمر
مرا بسوی تو می‌کشانَد؟
بگذار از این راهروی بی‌پایان بگذرم
و خود را به بالین تو برسانم
نخستین بوسه به ما خواهد گفت
که عشق را از تیغه‌ی جراح
گزندی نیست.

       پانزدهم سپتامبر ۲۰۱۱ 

 

Is Love a Glass of Hormones?
by Majid Naficy


Love was a glass full of wine
That we downed without delay
Whenever we saw each other
But now that a sharp blade
Has severed its vine from the roots
Will this glass of love remain empty?

Will you no longer be able to love me
As you did the first time
You gazed at my eyes
And so warmly pressed me to your chest
That like a single tree in the lightening
I lost all of my leaves
And became completely naked?

Is love dependent on hormones?
Will you be able to keep your soft womanly voice
Whenever you say "I love you"
Or will it turn masculine like my roar?
Will your beautiful body
lose all of its secretive curves
And, like my manly body,
Reduce to a straight column
Holding the burden of a head?
Will our sky from now on
Become empty of sudden showers
And will I no longer be able to drench
With the pouring of your love?

In the empty waiting room
I am overwhelmed with tears
I wish I were next to you
So that I could prove
That love is not bound to hormones.

Am I deceiving myself
Or is there truly something in you
Beyond glands and hormones
That pulls me toward you for life?
Let me glide down that endless hall
And reach your bed without delay.
The first kiss will tell us
That love is immune
To a surgeon's blade.


September 15, 2011

https://iroon.com/irtn/blog/16704/

۱۳۹۹ بهمن ۲۲, چهارشنبه

ایران، کنام ِدیانت و گورستان ولایت؟!: بهنام چنگائی

 

ایران، کنام ِدیانت و گورستان ولایت؟!

بهنام چنگائی

در غروب خرد، خرد خوار و زار گشته ی خدا

گویند که ما، بیدارِ و برپا بودیم ـ

و دردا چنان نبود.

ما، در دامِ درگاهِ نان و آزادی،

سربسر خواب بودیم، گول خوردیم و گمراه شدیم.

+

وای بر ساده دلی ما، شرم و شرر بر نرمخوئیِ بینش ما

که توانستند،

چند تنی مُلا و مُکلا!

چنین با زبانی سیاه و وینگونه با رسمِ ریا، آنهم با نام و راهِ الله،

به سادگی نوشیدن آب، کور و کر و اسیرمان کنند.

و به دستِ و کولِ سادگی مان بند زنند

سوارِ جان و نان و توان مان شوند.

ودر گور خرفتی و گودالِ خرافه های بهشت،

خردمان را به جهنم شان بسپارند.

+

شگفتا و چرا ما، در پی نان و آزادی

گمراه گشته و پی آیه های رحمانی افتادیم؟!

و چنین در دچاری و ناچاریِ سرابِ سرگشتگی ها و تشنگی ها و گرسنگی ها اسیرشدیم

و بدین آسانی: لاشخوران بال های الهی شان را گشودند

بر دار و ندارمان تاختند، و آبِ حیات مان را سرکشیدند.

جان و نان مان را سربریدند و ربودند.

و نچندان دور آنها، رویای ما را از اوج سرخوشِ باور ـ

ناکار آمد و پُر ز ریش، بر سنگفرش ولایت پرتابم مان کردند

بر سنگفرشِ های سختِ تنگدستی و گرفتاری و درماندگی و مرگ!

+

هلا ای همدرد ما

درین دیار ریابار، نه نان است و نه آزادی و نه خدا

ما یکسر در دام و کام درندگانیمِ،

چون لاشه ای به کام شان که بارها جویده و دریده شدیم،

و نفس و قفس سینه های ما

زیر چکمه های اولیای دم خدا

لگد کوب و تباه شده اند.

ما، خود کرده هایِ بی گدار،

بنام امت، بذر سرسپردگی خود را کاشتیم.

و حالیا،

رویاهایِ دشتِ خشکِ بی کسی ها مان را می درویم

آنهم با دستانِ نادانِ خود، که نان و آزادگی را کشتند!

بر درگاه دروغ دیانت و ولایت سر سائیدند!

و با پای نادانی خویش به کشتارگاه ها رفتند و سر به تبر جلادان مهر سپردند.

+

 

وینک درین شبِ شبسواران،

دوباره چنگِ نرم تیزی بر ساز دل هستی، چنان خلیده و روز را می نوارد ـ که

از کِشتِ پُشت اندر پِشت ما، در سرزمین بهاران، دوباره آوای گرم امید می لولد

و از سر و کول و کاخ های خلافت دیوان، 

هزاران نوا و نغمه و فریاد شور سربرآورده، و روشنای پگاه می روید ـ

و آزادی را می سرایند  و می جویند.

+

در هر سوئی، بندگی به آسمان لعن و نفرین می گوید. 

اسيران دوباره بر پا شده اند،

بر دشتِ سوخته و جانِ گریان، بوی آزادی فردا می وزد.

و بر زبان نشترِ تیزِ توده ها

فریادِ دریدنِ دیانت و چرکینِی ولایت جاری ست.

چراکه پایان شب سیه سفید است

و امید تنها نیست!

این ویرانه هم، کنام ِدیانت و گورستان ولایت نیست.

نوید هم تنها نیست بپا شویم.

 

بهنام چنگائی- بیست دوم بهمن 1399

 

۱۳۹۹ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

سه شعر(ملا يا آدم؟, الله‌اکبر شعارِ سرکوب است, و جسد انقلاب) در انقلاب بهمن: مجید نفیسی

 

سه شعر در انقلاب بهمن

 

مجید نفیسی

یک:

 

ملا يا آدم؟


ملايِ سيادستاري در كودكيم
سر ميز شامِ عروسي خواهرم
قابِ مرغ را در هوا قاپيد
پيش خود گذاشت و گفت:
"ما سيدها كه مرغي هستيم."

آيا همو نبود كه در جوانيم
انقلابِ ما را ربود
و چندصدايي را خاموش كرد
تا ولايتِ خونين خود را بسازد؟

عقربه ها از اين همه نابهنگامي
بر ساعت ها مي شورند.
دور نيست آن زمان
كه انحصارِ ملايان براُفتد
آدميت به سفره بازگردد
و هر كس از سينيِ فراواني
سهمي برابر بگيرد.

نوميد مباش دوست من!
از قديم گفته اند:
"ملا شدن چه آسان
آدم شدن چه دشوار."

        یکم ژوئيه دوهزار‌و‌چهارده


دو:

 

الله‌اکبر, شعارِ سرکوب است

الله‌اکبر شعارِ نادانی‌ست.
الله‌اکبر شعارِ نیرنگ است.
الله‌اکبر شعارِ سرکوب است.

چنین گفتند مردمی
که در برابر بلندگوی بسیج
که آنها را به الله‌اکبر بسته بود
فریاد زدند: "بی‌شرف! بی‌شرف!"
چنین گفتند مردمی
که در برابر ملای رهبُر
که آنها را "دست‌نشانده" خوانده بود
فریاد زدند: "خودکامه! خودکامه!"

یک روز الله‌اکبر, شعارِ خیابانها بود.
یک روز الله‌اکبر, شعارِ سرِبامها بود.
یک روز الله‌اکبر, شعارِ امیدهای واهی بود.

شعارها عوض می‌شوند.
رهبرها عوض می‌شوند.
آنچه به‌جا می‌ماند مردمی هستند
که در جستجوی نان و آزادی به خیابان می‌آیند.

چنین گفت شاعری
که در غمِ وطن زار می‌زد.*

        سوم ژانویه دوهزار‌و‌هژده

* در اشاره به صحنه‌ای از تظاهرات اخیر در ایران

 

سه: 

 

جسد انقلاب

در انتظار شعر نمی‌نشینم
به جستجوی آن می‌روم
زیرا بالهایم شکسته
و از آشیان خود دور مانده‌ام
جایی که چند روز است خواهرم
با نوه‌اش در خانه مانده
زیرا آلودگی هوا نمی‌گذارد
به مدرسه رود،
جایی که چند روز است شوهر‌خواهرم
در بخش مراقبتهای ویژه مانده
زیرا تحریم نمی‌گذارد
دوای قلبش را بیابد،
جایی که چند روز است در تظاهرات
هزاران تن را گرفته‌اند
و صدها تن را به گلوله بسته‌اند،
جایی که چهل سال است جسد انقلاب
روی دوش مردم ما مانده
و خاک آن را به خود نمی‌پذیرد.

    بیست‌و‌هفتم نوامبر دوهزار‌و‌نوزده
 

 

 

Three Poems on the February Revolution

By Majid Naficy


One: 

Mullah or Human?


A black-turbaned mullah in my childhood
At the dining table of my sister’s wedding
Snatched the platter of chicken in the air 
Put it in front of him and said:
“We descendents  of the Prophet go for the chicken.”

Was he not the same person who at my youth
Stole our revolution
And silenced polyphony
To establish his bloody theocracy?

The hands rebel against  clocks
From so much anachronism.
It is not long
That the monopoly of mullahs will fall,
Humanity will return to our dining table
And everyone will receive an equal share
From the platter of plenty.

Do not lose hope, my friend!
There is a saying from ancient times:
“How easy to become a mullah!
How hard to become a human!”

        July 1st, 2014  


Two:

Allahu Akbar Is the Slogan of Suppression


Allahu akbar is the slogan of ignorance.
Allahu akbar is the slogan of deception.
Allahu akbar is the slogan of suppression.

Thus said the people,
Who against a militia’s loudspeaker
Cannoning them with “allahu akbar”,
Shouted: “Rascal! Rascal!”
Thus said the people,
Who against the mullah leader
Calling them “stooges”,
Shouted: “Dictator! Dictator!”

Once, allahu akbar was the slogan of streets.
Once, allahu akbar was the slogan of rooftops.
Once, allahu akbar was the slogan of false hopes.

Slogans change.
Leaders change.
What remain are the people
Who take to the streets
In search of bread and freedom.

Thus said a poet
Crying for his homeland.*

        January 3, 2018

* Referring to a video from recent demonstrations in Iran


Three:

Corpse of the Revolution


I do not wait for poetry
But go in search of it
Because my wings are broken
And I am left far from my nest
Where my sister
For the last few days
Has remained home with her granddaughter
Because air pollution
Doesn’t let her go to school;
Where my brother-in-law
For the last few days
Has remained in ICU
Because the sanction
Doesn’t let him find his heart medicine;
Where in the demonstrations
For the last few days
Thousands of people have been arrested
And hundreds have been shot;
Where the corpse of the Revolution
For the last forty years
Has remained on the shoulders of our people
And the earth does not accept it.

November 27, 2019

https://iroon.com/irtn/blog/16680/

۱۳۹۹ بهمن ۵, یکشنبه

کتاب «تراشکاری فلز آینده؛ چهار پاره و یک آنتولوژی از پُرتره‌ی مجید نفیسی»: امین حدادی

 

متنی که پیشِ رو دارید، تلاشی‌ست در بازخوانی کارِ شاعری مجید نفیسی که در نهایت به آنتولوژی مختصری از شعرش ختم می‌شود. نویسنده درباره‌ی چند و چون آنتولوژی و نحوه‌ی برگزیدن شعرها در بخش مربوط سخن گفته است. این کتاب نخستین کتابی‌ست که مستقلاً دربارهٔ آثار مجید نفیسی نوشته شده است.

متن این کتاب را می‌توانید اینجا بخوانید

کتاب «تراشکاری فلز آینده؛ چهار پاره و یک آنتولوژی از پُرتره‌ی مجید نفیسی»

نوشتهٔ امین حدادی

کتاب «تراشکاری فلز آینده؛ چهار پاره و یک آنتولوژی از پُرتره‌ی مجید نفیسی» | نوشتهٔ امین حدادی

این کتاب طرحِ ایده‌هایی در چهار پاره از دیدارِ شعر مجید نفیسی است و البته از حواشی نامرئیِ چهره‌ی او. شاعری که علی‌رغم اهمیت پروژه‌ی شعری‌اش، مهجور مانده و کمتر از او حرفی به میان آمده است. رضا براهنی در طلا در مس ضمن بازخوانی مجموعه‌شعر در پوست ببر، نفیسی هژده‌ساله را فیگوری در میان موج‌نویی‌ها می‌داند و به آینده‌ی شعرش امید می‌بندد؛ اما از آن روز به این سو، با این‌که شعر او افق‌های دیگرگونی گشوده و در راه‌های نارفته‌ی بسیاری گام زده، هنوز در فضای انتقادیِ شعر امروز ایران ناخوانده و قدرنادیده است. متنی که پیشِ رو دارید، تلاشی‌ست در بازخوانی کارِ شاعری مجید نفیسی که در نهایت به آنتولوژی مختصری از شعرش ختم می‌شود. نویسنده درباره‌ی چند و چون آنتولوژی و نحوه‌ی برگزیدن شعرها در بخش مربوط سخن گفته است. این کتاب نخستین کتابی‌ست که مستقلاً دربارهٔ آثار مجید نفیسی نوشته شده است.

متن این کتاب را می‌توانید اینجا بخوانید.

https://iroon.com/irtn/photo/12191

۱۳۹۹ دی ۱۹, جمعه

این خانه بو گرفته است(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

این خانه بو گرفته است

مجید نفیسی

 این خانه از آن تو نیست.

به برج سیمانیت بازگرد

با پیشابدان طلائیش!

آن کس که به جای تو خواهد نشست
باید چراغ راهنمای این ملت باشد
نه چون تو سرکرده‌ی جانیان.

دور نیست
که رودخانه‌ی میسیسیپی
به رودخانه‌ی کلرادو بپیوندد
و این خانه را یکسره
از گند چهارساله‌ات بشوید.*

برخیز ای هرکول آمریکایی
که در دل هر زن و مرد آگاه
خانه داری!
برخیز! برخیز!
این خانه بو گرفته است!

        بیست‌و‌دوم مه دوهزار‌و‌بیست

  

* اشاره است به پاک کردن طویله‌های آژیاس بدست هرکول.

This House Stinks

        By Majid Naficy


This house is not yours. 
Go back to your concrete tower
With its golden toilet!

The one who will replace you
Must be the leading light of this nation
Not like you, the head of criminals.

It is not long
Until the Mississippi River
Joins the Colorado
And washes off your four-year filth
Thoroughly from this house.*

Rise, oh American Hercules
Who live in the hearts of
Every informed woman and man.
Rise! Rise!
This house stinks! 


        May 22, 2020

* An allusion to Hercules’ washing-off the Augean stables.


Majid Naficy: “This House Stinks” 
https://iroon.com/irtn/blog/16548/

Woody Guthrie: All You Fascists Bound To Lose 
https://iroon.com/irtn/music/11690/ 



"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
 
 

۱۳۹۹ دی ۴, پنجشنبه

درد ِ ناپیوستگی: داریوش لعل ریاحی

 

نشان کن که در جان، نگه داریش      همان را که از خانه شد، ناپدید
جدایی زِ همبستگی، درد ِ ماست     زمانی که بر طبل ِ خود می زنید

درد ِ ناپیوستگی

داریوش لعل ریاحی  
 
در اندیشه ِ این جهانی که هست 
به فردای ِ دنیا، ندارید دید 
 
به نقشی که در خویش کوبید پا
فرامین ِ سر را، کجا می برید 
 
گریبان ٍهر دزدی و اختلاس 
سر انجام ِ آن، بر خودی ها رسید 
 
بگویید نبض جهان دست کیست 
نسیم ِ درش، از چه سو می وزید 
 
و پان های ِ بی اصل ِ مزدور را 
چرایی ِ من ها، بر این  در کشید
 
فرامین ِ اکنون، چراهای ِ ماست 
که خود کرده گانیم، در گاه ِ دید 
 
نشان کن که در جان، نگه داریش 
همان را که از خانه شد، ناپدید 
 
جدایی زِ همبستگی، درد ِ ماست 
زمانی که بر طبل ِ خود می زنید
 
 
داریوش لعل ریاحی 
 
چهارم دی ماه ۱۳۹۹
 
 
 

۱۳۹۹ آذر ۲۹, شنبه

انسانیت: احمدشاملو

 

انسانیت

احمدشاملو 

دنیا بسیار زیباتر می‌شد

اگر انسان‌ ها به جای دین،

به انسانیت معتقد بودند

انسانیت چیزی‌ ست ورای همه‌ ی ادیان

انسانیت،

مهربانی‌ ست.

نماز و دعا و روزه ندارد!

انسانیت گاهی یک لبخند است

که به کودک غمگینی هدیه می‌کنید

انسانیت قضاوت نکردن دیگران است

انسانیت یعنی عشق و محبت

که از،یکدیگر دریغ میکنیم


(به نقل از کانال تلگرامی "شورای همبستگی کارگری")

 

۱۳۹۹ آذر ۲۷, پنجشنبه

جشن بزرگ(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 جشن بزرگ

مجید نفیسی

به ياد عزت طبائيان

 

دیروز پانزدهم دسامبر دوهزار‌و‌بیست، مامان زهرا، مادر عزت در اصفهان درگذشت. او روی عدالت را ندید اما باور داشت که پس از مرگ، عزت را خواهد دید. م. ن.


آيا دوباره يكديگر را ديدار خواهيم كرد؟
در زير سرو سترگ هميشه‌سبز
كنار رودی كه هرگز خشك نمی‌شود
ميز را آراسته‌اند
و بوي ميوه‌های بهشتی مستی‌آور است.

چه كسی جامهای ما را از شراب سرخ خواهد آكند؟
دل من از شادی لبريز است.
نسيم در شاخه‌های سرو
شورِ "سبز در سبز" را مي‌نوازد.
آماده شو تا به رقص درآئيم.
تنهايی ما خيالی بيش نيست.
تو هنوز بيست‌و‌چار‌ساله‌ای
و من سبلتی سياه دارم.
دست مرا بگير.
مهمانان همه آمده‌اند.

مرگ چون بازيگری خسته به پشت صحنه رفته است
تا جامه‌ی سياه خود را درآورد
و دستی رخت خانگی بپوشد.
نمايش پايان يافته است
و اينك همه‌ی مهمانان بر گرد ميز ايستاده‌اند.
ديگر به شنيدنِ آن راز نيازی ندارم
كه در آخرين لحظه‌ی زندگی بر تو چه گذشت
و آخرين كلامی كه بر زبان آوردی چه بود.
جدايی ما خيالی بيش نبوده است.

جام خود را پيش آر.
ميزبان جامها را مي آكند.
جشن بزرگ آغاز شده است
و من آماده‌ام تا برای ديدار تو
هر آنچه ميزبان می‌خواهد بپردازم.


        هژده اوت دوهزار‌و‌چهار  

***

 

Great Feast

By Majid Naficy


In Memory of Ezzat Tabaian

Yesterday, December 15, 2020 Mama Zahra, Ezzat’s mother left us in Isfahan. She did not see justice, but she believed she will see Ezzat after death. M. N.


Will we see each other again?
Under the tall, evergreen cypress
Near the river that never dries out
The table has been set
And the scent of heavenly fruit is intoxicating.

Who will fill our glasses with red wine?
My heart overflows with joy.
The breeze is playing the "Green All Green" sonata
Through the cypress branches.
It's time to start the dance.
Our solitude is an illusion.
You are still twenty-four years old
And my moustache is fully black.
Hold my hand.
The guests are all waiting.

Death, like a weary actress 
Has gone behind the stage
To take off her black dress
And put on her lounging gown.
The play is over
And the guests are all at the table.
I no longer wish to know
What you went through at the last moment of your life
Or what was the last word you uttered.
Our separation has been only an illusion.

Hold up your glass.
The host is pouring wine
The great feast has started.
I want to see you again 
And I am ready to pay
Whatever the host asks.

                        August 18, 2004

https://iroon.com/irtn/blog/16467/great-feast/

۱۳۹۹ آذر ۲۱, جمعه

سرود ایرانی شادی(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 سرود ایرانی شادی

مجید نفیسی

بیاد‌آر
ما هم در انقلاب
"سرود شادی" می‌خواندیم
وقتی تندیسها فرو‌می‌افتاد,
زندانها گشوده می‌شد
و یکدیگر را در آغوش می‌گرفتیم.

افسوس, جرقه‌های آن شادی
"شهر نو" را سوزاند,
"جنگ مقدس" را برافروخت
و جوخه‌های تیرباران را برافراشت.

با این همه, دوست من,
ما سزاوار آزادی هستیم!
بگذار "سرود شادی" را از سر بگیریم
و شادآباد خود را با هم بسازیم.

        هفتم دسامبر دوهزار‌و‌بیست

Beethoven, Symphony 9, Fourth Movement, Complete, "Ode to Joy"

 

The Iranian Ode to Joy

By Majid Naficy


Remember
We , too, in the Revolution
Sang the Ode to Joy
When statues fell,
Prisons opened
And we embraced each other.

Alas, the sparks of that joy
Burned the red-light district,
Ignited the “Holy War”
And set up execution squads.

And yet,my friend,
We deserve freedom!
Let us resume the Ode to Joy
And build our joyland together.


        December 7, 2020