۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۷, شنبه

سرودی برای کارگران معدن٬ به فارسی و ترکی: روزبه کوراغلی

turkey, mine

سرودی برای کارگران معدن


متن ترجمه:
بسوی کوره ی معدن پایین آمدم، به دیار الماس سیاه
گفتم گرم شود سطح زمین، ای دوست
سالها مشغول کندن زمین بودم، در سکوت این زندان
گفتم بچه هایم لبخند زنند، ای دوست
برای همین است، کسی در خانه ی ما لبخند نمی زند.
می گویند راه بی افت، راه بی افت، بسوی گرسنگی راه بی افت
اینک الماس سیاه تابوت شده است، اگر لازم باشد، می گویند بمیرید
روزی می رسد، با بیشرمی به آنانکه گریه می کنند، می گویند بخندید
دیگر تحمل شنیدن دروغ ها را ندارم.
امروز به کوره ی معدن، به دیار الماس سیاه
نرفتیم، سلام بر تو ای دوست
برای آنکه در حال مرگ است، حسرت نور در چهره اش پژمرده است
اعتصاب و اعتصاب، نور زاییده است، ای دوست
دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده است.
آنانکه، در زیر زمین منکوب گردیده اند، به کسانی که روز زمین هستند، فریاد برمیآورند
معادن مال ماست، حتی اگر بمیریم
روز اعتصاب رسید، ای دوست
دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده است.
زونگولداک و اینک سوما
از اعماق زمین آمدند
در دستانشان نوری از عمق زمین که "سکوت" را نمی فهمد
هر چقدر در اعماق فرو برده شوند
به همان درجه، خفگی نمی داند، ارتعاش قلب شان
سنگین و مقاوم آمدند...
دوباره و هر روز بیشتر و بیشتر آمدند
با زنان و فرزندانشان و با کف زدن
همانند خمیر مایه های ماست ( وجه تشبه همبستگی)
یافتند نان های تفت شده در آتش را، چنان که تقسیم شان میان خود
همانند جریان آب و شعله ی آتش
هر روز زبانهای جدیدی بر زبانشان هک شد
آشنا شد پایشان به راه های جدید
هر روز پوسته های جدید ترک خورد
گوش های جدید شروع به شنیدن کردند، آنچه می گفتند
یک شهر شدند در آخر (جمعیتی گشتند)
و عوض کردند نام سرزمین را


متن اصلی بزبان ترکی:


indim maden ocağına kara elmas diyarına
yeryüzü sıcak olsun diye dost
yıllar boyu kazma salladım buskunca bu zindanda
çocuklarım gülsün diye dost
oysa bizim evde gülen yok
yürü derler yürü derler açlığa yürü derler
kara elmas tabut olmuş gerekirse ölün derler
günü gelir utanmadan ağlaşana gülün derler
yalanlara artık sabrım yok
bugün maden ocağına kara elmas diyarına
inmedik selam olsun sana dost
ölesiye ışık hasretiyle solmuş bu yüzlere
grev grev güneş doğmuş dost
artık kaybedecek birşey yok
yeraltında ezilenler yeryüzüne seslenirler
madenler bizim derler gerekirse ölüm derler
günü geldi grev derler dost
artık kaybedecek birşey yok
zonguldak
yerin derinliklerinden geldiler
ellerinde susmak bilmeyen bir yeraltı güneşiyle
ne kadar diplere bastırılsa
o kadar boğulmak bilmez yankısıyla yüreklerinin
ağır ağır geldiler...
sonra hergün geldiler artarak geldiler
kadınları çocukları ve alkışlarıyla
yoğurt mayalar gibi geldiler
pişkin ekmekleri bölüp de paylaşır gibi
su gibi ateş gibi


her gün yeni ağızlar eklendi ağızlarına
yeni yollarla tanıştı ayakları
her gün yeni kabuklar çatladı
yeni kulaklar işitmeye başladı söylediklerini
bir kent oldular sonunda
ve adını değiştirdiler ülkenin
şiir: kemal özer
söz-müzik: grup yorum 
https://www.youtube.com/watch?v=cG2ENsBycjQ&feature=youtu.be

 


توضیح: این سرود تا به امروز به فارسی ترجمه نگردیده بود، فاجعه کشتار معدن سوما مرا برآن داشت تا به ترجمه ی آن اقدام کنم. بار دیگر یاد کارگران جانباخته در انفجار معدن سوما - ترکیه را گرامی می داریم. ۱۶ می ۲۰۱۴
روزبه کوراغلی

آدرس وب سایت افق چپ انقلابی

http://ofoghechapenghelabi.blogspot.com/


آدرس صفحه افق چپ انقلابی در یوتیوب

http://www.youtube.com/channel/UC88StWCKo8tY7d7Yf9CCSSQ/videos


۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۲, دوشنبه

نوزایی: جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

نوزایی

 barzin azarmehr







گل کردن و

           شکفتن

چون هسته ی هلو،

از کودکی دور

           بودش آرزو...

باد سیاه دست

اما وزید سخت

تا بر کند ز ریشه

هر چه که رستنی ست...

آن دیو دل چه داند

زان غنچه ی اسیر؟!

گر زیر پنچه‌هایش با مرگ روبرو ست

بالیدن دوباره، در باغش آرزوست!

 

جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)


۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۹, جمعه

يوزي در يوجين: مجید نفیسی

يوزي در يوجين 

 majid naisi






در اين جنگل بزرگ 

يوزي پنهان است 

كه من آنرا در يك گردش بامدادي شناختم. 

بارها از رفتن باز مي ايستادم 

تا صداي پاي او را بشنوم 

و هر دم سر خود را 

از اين سو به آن سو مي گرداندم 

مبادا كه در سايه ي درختي 

مرا غافلگير كند 

كه ناگاه 

پشت تنه ي بلوطي كهنسال 

پوست حنايي 

و دهان باز و سرخ او را ديدم 

كه دندانهاي سپيدش را نشان مي داد. 

نه مي توانستم بدوم 

نه به ايستم 

بوي او 

با بوي تن من درآميخته بود. 

نگاه خود را پائين انداختم 

و بي اينكه به سايه ي او بنگرم 

شتابان دور شدم. 

ميدانستم كه اگر از خمِ راه بگذرم 

به آبگيري مي رسم كه چوب بُرها 

جرثقيل خود را در كنار آن رها كرده اند. 

 

در آنجا 

بر چوبدستي خود تكيه دادم 

و به آن كُلنگِ گردن دراز نگريستم 

كه هنوز شبنم بامدادي 

بر پوست زردش مي درخشيد 

و از خود پرسيدم: 

"شب هنگام 

وقتي كه يوز 

به آبگير مي آيد 

آيا او هم مي ايستد 

و به اين هيولاي آهني خيره ميشود 

كه آرام آرام در نمِ جنگل زنگ ميزند 

و بقول والت ويتمن 

در زير "برگهاي علف" پنهان ميشود؟" 

 

از دور 

آوازِ چرخ ريسكِ سياسر مي آمد 

كه بر شاخه ي صنوبري نشسته بود 

و در دستگاهِ كوكو مي خواند. 

من بر سكوي آهني نشستم 

و به جنگل "خوشاميان" 

كنار درياي خزر بازگشتم. 

تابستانها به آنجا مي رفتيم 

و هر بامداد پيش از صبحانه 

براي گردش همراه پدر 

از سراي سرخ خود بيرون مي زديم. 

صداي پاي ما درهم مي آميخت 

و هيچ يوزي 

در سايه هاي جنگل پنهان نبود. 

زمين و آسمان بقول گلچين گيلاني 

با "گوهرهاي فراوان" مي درخشيد 

و باران همه چيز را پاك مي كرد 

حتي رد پاهاي ما را 

...... 

كه ناگاه صداي جهيدن او را 

در ميان درختان شنيدم. 

از جا پريدم 

و بي اينكه چوبدستي خود را بردارم 

شتابان بسوي ساختمان دويدم 

جايي كه پسر كوچكم 

تازه بيدار شده بود 

و داشت از پنجره ي خوابگاه 

به سه سگ نگهبان نگاه ميكرد. 

ايكاش 

يكي از آنها را با خود آورده بودم. 


مجید نفیسی

يوجين، يكم ژوئيه ۱۹۹۵


http://www.iroon.com/irtn/blog/4113/

در خلوت غروب...: جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

در خلوت غروب...

 barzin azarmeh




درخلوت غروب

بغضی کبود

در گلوی پنجره پوکید.

خیل کلاغ ها

از روزنه

به خلوت متروک در شدند...


در گرگ و میش صبح،

هر دنج گوشه ای

از رنگ و عطرخاطره ها

                             پاک رُفته بود.

در طاقه ی سحر

چیری به غیر اسکلت شب نمانده بود!


جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)


۱۳۹۳ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

كبوتر مست: مجید نفیسی

كبوتر مست

Majid-Nafisi












با گلويي برآمده از عشق
در پيشگاهش سر خم مي كني
چند بار به گرِدَش مي چرخي
و دُم به خاك مي سايي.
او نوك در نوك تو مي نهد
و هر دو با هم مي رقصيد.
تو بر پشت او مي شوي
دمي بال بال مي زني
و در اوج فرو مي ريزي.
آنگاه به هوا مي پري
و بالهايت را بهم مي كوبي
انگار مي خواهي جهان را
از عشق خود آگاه كني.

بيهوده نيست كه ايشتار
الهه ي عشقِ بابل
كبوتري سپيد در كنار دارد:
تو با ياري يگانه
تا واپسين دم مي ماني.

 ۲۹ مارس ۲۰۱۴
مجید نفیسی
 


http://www.iroon.com/irtn/blog/4066/


۱۳۹۳ اردیبهشت ۸, دوشنبه

کارگرِ گرسنه و دکانِ خدا پناه : بهنام چنگائی

کارگرِ گرسنه و دکانِ خدا پناه 

changaii_behnam_05

بهنام چنگائی 
+
هان خداپناه
ای فقیهِ ولیِ زمین
دست و دل با خدا ـ
دزد نان و آزادی و نوا
ای ریا!
ای که سر می کشی
چو جرعه ای
هستی زن و بچگان ما ـ
هی بالا!
آهای، دورِ بیت نشین ها،
آهای، مکر و مرگکارها،
با شمایانم!
که نشسته اید بر سرِ سفره کار!
که سیر خورده و لمیده اید بی عار!
کجا شد و بردید ـ
قوت لایموت ما را؟
وز خشم خدایتان هم نمی هراسید ـ
که چنین می جوید استخوان ندار،
که چنین گشته اید به جان فقیران
همچون سگان هار!؟
+
دکانِ پررونق خداپناهی بگو:
از روز و روزگار سیاه و تلخ کارگر
چه بگویم؟
از رنج و ستم تهیدستان با کدامین سپرِ شرف
یاری بجویم؟
تا چشم و ولع گرگِ سیری ناپذیرتان
لقمه ی نان کودکان را از دندان بی شرمی رها کند؟

ای بر سر و کول نشین ما و اجدادِ خوار و زار ما!
ای تباه گران شادی و شور و شرار ما!
برای رهائی از گریه
برای نجات از دین مکر و دُشنه 
کدامین سلاح تدبیر و امید را بجوئیم،
تا سهم زندگی مان را بیابیم؟
از عصر و نسل با شرف و عدل علی دیگر نگو
که همگی:
گنج و شادی و آزادگی ما بردند و
و درد گرسنگی مان را
هیچکدام
با هیچچ زبانی نشنیدند!

بهنام چنگائی ۲۴ اردیبهشت ۱٣۹٣

۱۳۹۳ اردیبهشت ۷, یکشنبه

رزم مه: جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)

may day international solidarity

رزم مه 

 barzin azarmeh




عصرکارست و

          عصر رستاخیز!

ای به جان آمده

             زجا بر خیز!

باسلاح یگانگی بر کف!

لشگر مِه بران به سوی هدف !

این جهان کی شود ،جهان دگر؟

تهی ازهر طفیل و سودا گر؟

فقر جانگیر ، فقرِ پیوسته!

غول سرمایه

           دست‌ها بسته!

نان همیشه سواره ،

                  توده٬ همه

دوزنان در پی اش، بسان رمه؟

نیش ازافعیان زر خورده؟!

ازسَمِ سود‌شان بسا مرده ؟!

کی دهی مژده٬ داد، برگشته!

بر شگرد زمانه سر گشته

راه رفته کجا ؟ نرفته کجا؟

نا شده حل بسی معما‌ها !

نبوَد گر غم دگر خواهی ؟

نبوَد پرتو خود آگاهی؟

وعده ی داد، کی توانی داد؟

نو ز کهنه چسان توانی زاد؟

چالشی گر نه و تلاشی چند!

ریشه شر کجا توانی کند؟

تا سپیده، ره، ار چه دشوارست

هر گره را گره گشا کار ست!


جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)


۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

بشکف ای سحر!(آچیل سحر)٬ به زبان فارسی و آذری: کریم مشروطه چی ”سؤونمز”

1 (3)
بشکف ای سحر!

شعرزیبای ” آچیل سحر”  درسال های دهه پنجاه توسط نویسند وشاعر گرانقدرآذربایجان، آقای کریم مشروطه چی سؤونمز

وبراساس آهنگ و شعرترانه مراببوس سروده شده که از همان دوران همواره ورد زبان مبارزان راه آزادی میهن بوده و

درزندان ها ومحافل مختلف،ازجمله توسط کوهنوردان بصورت جمعی خوانده می شودلازم به یادآوری است که متاسفانهاین

شعر، سال های متمادی درافکارعمومی به غلط به زنده یاد علیرضا نابدل، ازچهره های ماندگار و فراموش نشدنی جنبش

چریکی ایران نسبت داده شد است.

درزیرمتن آذری آچیل سحر، ازصفحه ۲۳۲ کتاب ” قارانقوش یازی گؤزلر” آقای کریم مشروطه چی” سؤنمز” که با مقدمهای

ازبختیاروهاب زاده درسال 1991 توسط بنگاه انتشاراتی یازیچی باکو به چاپ رسیده نقل می شود و نیز متن ترجمه به

فارسی آن را که توسط آقای بهروز مطلب زاده انجام گرفته می خوانید. این نوشته از مطلبی از ایشان در سایت عصر نو آمده است.

بشکف ای سحر!


بشکف ای سحر !
برا، ای آفتاب !
بشکف در این آخرین نفس،
بشکن درِ این آهنین قفس،
تا با تو من،
یابم دوباره جان،
بگذار بشکفند غنچه هایت،
بگذار پرتو افشان شوند شراره هایت،
تا بگسلند بندهای بندگی خلق های ما.
آن دم که صبح دیده واکند،
باید که من، گذرکنم زطوفان ها.
باید که من، دل برکنم
زین جهان وانسان ها، بگرفته جان به کف، در راه خلق
” گرمن نسوزم،
گر تونسوزی،
واگر مانسوزیم،
پس کدامین شعله خواهد ساخت این ره تاریک را روشن؟
آه …

آفتاب دوباره طلوع خواهد کرد
و این جهان پراز شکوفه خواهد شد.
زیبای من!
پاک کن اشکت را!
که گریه چاره نجات نیست
خنده زن، به روی این جهان
تا زغم ،
رها شوند مردمان
پاک کن اشکت را
خنده زن، به روی این جهان
بگذار بهار بخندد
هرلاله زار بخندد،
تا شادی ببارد دراین غم سرای خلق
بشکف ای صبح !
برا، ای آفتاب !

آچیل سحر!


آچیل سحر،
اویان گونش!
آچیل بو سون نفسده،
بو قارانلیق قفسده،
سنیله من تاپیم
یئنی حیات.
چیچکلرین آچیلسین،
شفقلرین ساچیلسین،
باغیشلاسین بو ائللره نجات. من ….
صبح آچیلارکن،
کئچمه لییم طوفانلاردان،
اَل اوزوب جاندان،
بو ائللردن، انسانلاردان،
„من یانماسام گر،
سن یانماسان،
بیز یانماساق،
هانسی آلوولار ایشیق سالار بو یوللارا؟*
آه …

گونش دوغار، گولر حیات،
چیچک له نر بو کاینات.
آغلاما ای گوٍزه لیم!
آغلاماقدان بیر کس،
تاپمامیشدیر چاره.
سیل گوٍزون یاشین!
گول ائللرله بیرلیکده،
آزاد اول بو دیرلیکده،
شادلیق یاغدیر غمگین ائلیمه !
سیل گوٍزون یاشین،
گول بو شن باهار گولسون،
هر بیر لاله زار گولسون،
حیات وئرسین سؤلموش گولومه.
آچیل سحر!
اویان گؤنش!

* چند مصرع، ازیکی از شعر های ناظم حکمت اقتباس شده است.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

ماه مه: جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)

ماه مه

 barzin azarmeh



پرچمِ داس و چکشی برکف

خلقِ دنیای دیگریش هدف!

مژده بخش بهاره‌های امید ،

پور بیدار ویارِ غارِ خلف

از شکست کنونی‌اش در رنج

رنجش ازروزگارِ گشته تلف!

در سرش شور وحال عصر دگر

گار گر، چاره گر، هدایت گر

نه فرو خفته گوهری به صدف !

ترسش از پَرسه گردِ سرمایه

بر لبانش هزار‌ها سوگند،

که گرفته ز هر شکستی پند،

شور در دیدگان و جان بر کف!

در کلامش هماره جانِ سخن:

« بی‌هدف ره کجا توان بردن؟!

راه ،چاه است بی‌فروغِ هدف!»

 

جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

نشانی های مادرم: مجید نفیسی

نشانی های مادرم
 
MajidMom-300x224
ای ماه بلند! منتظر چه هستی؟
زودتر به راه خود برو
و از پشت پنجره ی خوابگاه من
پیغام مرا به اصفهان ببَر.
مادرم هنوز بیدار است
و ترا از پنجره خواهد دید.
چون او را نمی شناسی
نشانی هایش را می دهم:

او خوشه ی انگور بی دانه است
انار سرخِ دان شده
انجیر سیاهِ دهان گشوده
لیموی قاچ شده كنار ریحان
كاكوتی در ماست
و نعناع در دوغ
گرمك در تابستان
خرما در زمستان
و پسته ی خندان در همه ی فصل ها.
چهره ای گشاده دارد
با چشم هایی مهربان.
گیسوان سپیدش
تا روی شانه می رسد
اما قدش خمیده نیست
و چون رودابه ی زال شده
همچنان خدنگ مانده.

نشانی ی دیگرش؟ اهل كتاب است.
نیایش كتابخانه ای داشته
كه بارِ هفت شتر می كرده اند.
مادرم بر بالین پدرش
"گلستان" سعدی می خوانده
تا هم غلط هایش را بگیرد
و هم به خواب برود!
او هنوز ترانه هایی را از بر دارد
كه در عروسی ی برادرش می خوانده اند.

نشانی ی دیگرش؟ اهل دل است.
اگر مهتاب باشد
گلیم را توی ایوان می اندازد
كنار شب بوها،
و می گذارد "تاج" آواز بخواند
و نی ی "كسایی" و تارِ "شهناز"
گفتگو كنند.

ای ماه بلند! زودتر پیغام مرا ببَر
و به او بگو
تا همان ترانه ای را برایت بخواند
كه سالها پیش در ایوان می خواند:
" تو كه ماه بلند آسمانی
منم ستاره میشم دورت می گردم.
تو كه ستاره می شی دورم می گردی
منم ابر میشم روتو می گیرم.
تو كه ابر می شی رومو می گیری
منم بارون میشم شرشر می بارم.
تو كه بارون می شی شرشر می باری
منم سبزه میشم سر در میارم.
تو كه سبزه می شیی سر در میاری
منم گلی می شم پهلوت می شینم."
مجید نفیسی
۵ آوریل ۲۰۱۴