و فحش میدهم، به تمام خفاش های دنیا


جبهۀ مردم برای نجات ایران -خط سوم
بیست و نهم اسفند =19 مارس 2021

پیروزی نوروزمان
در انتظار اتحاد ماست
محو رژیم نکبت ملا و ظلمات
به تیغ شعاع آفتاب اتحاد ماست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
نه هرکه آینه سازد سکندری داند
عاشق آنم
که رنج ملتی ربوده قرارش
از خود گذشته
پیوند جویبارها... شده عزمش
womens-power.farah-notash.com
www.farah-notash.com
Women’s Power

بهنام چنگائی 28 اسفند 1399

“علی رسولی”(اورست)
“قدم های شکوفه”
زمستان است
برف در سکوت
و شال ِ دودکش ها
ییلاق های دور ِ غریب را
خبر می دهند
دریغ از یک سخن
دریغ از یک سفر و کوچی کوچک.
زنی از خستگی ِ پنجره
جاده ی خالی را می نگرد
زنی به انتظار ِ قدم های شکوفه است
گیسوان ِ بادبادک دلتنگ ِ دست های کودکی ست
که بهار را تا فراسوی مرز ها اعلام کنند.
خواهرم برای تنگ ِ بلور می گرید
زندگی چکه ی اشکی ست
که ماهی را از خواب می ترساند
زندگی ریزش ِ ترانه ای ست در سکوت ِ موج.
خواهرم روزی بند ِ گیسوانش را
خواهد درید
و زندگی گیسوان ِ زنی ست
که جریان ِ باد را شلاق می زند.
“علی رسولی”(اورست)
برای روز جهانی زن

پس از شنیدن خبر محکومیت سکینه محمدی آشتیانی به سنگسار

مجید نفیسی
پدرم در کودکی
سی جزء قرآن را از بر کرده بود
و هر بامداد در اتاق خواب
آن را سر رَحل می گذاشت
و همراه با مادرم می خواند.
من از اتاق بچه ها
به زمزمه ی دلنشین آنها گوش می دادم
و پیامبری تنها را می دیدم
که با شولایی بر دوش
در آستانه ی غار حرا ایستاده بود
و سوره هایی موزون را زیر لب می خواند
که هر یک با سوگندی زیبا آغاز می شد:
قسم به ماه و خورشید
انجیربن و زیتون،
قسم به کتاب و قلم
و اسبان دمنده ی صبح.
اما من هنوز نمی دانستم که او
چون قانونگذاری حکمران
از کوه به شهر می آید
و از مکه به مدینه،
تا به سنت "عهد عتیق"
زنان نافرمان را سنگسار کند
جوانان از دین برگشته را
در گذرگاه ها به دار آویزد
و آوای تلاوت قرآن را
با فریاد غزوات
و ناله ی تعزیرات درهم آمیزد.
افسوس پدر
بی حافظه مُرد
و دستی تاریخ مرگش را
بر پشت قرآن خانه مان نوشت.
۱۹ اوت ۲۰۱۰
***
For the International Women’s Day
The Family Koran
Upon hearing Sakineh Mohammadi Ashtiani being sentenced to death by stoning
by: Majid Naficy
Every day, early in the morning
My father, who in his childhood
Had memorized all thirty parts of the Koran,
Would put the holy book on the reading cradle
And recite it with my mother
In their bedroom.
From the children's room
I would listen to their charming chant
And see a lonely prophet
Standing at the threshold of Hira cave
With a cape over his shoulders.
He chanted short Koranic verses
All starting with beautiful oaths:
By the moon and the sun
And the fig and olive trees,
By the Book and the Pen
And the gasping horses of dawn.
And yet I did not know that he,
As a law-giver and ruler,
would leave the mountain for the city
And Mecca for Medina.
There, in the tradition of the Old Testament,
He stoned the unruly women
And hanged the disillusioned youth
In the market place.
He let the sound of Koranic chant
Mingle with the shouts of holy raids
And the moans of the tortured.
Alas, Father died
Without memory,
And a hand wrote the date of his death
Inside our family Koran.
August, 19 2010
https://iroon.com/irtn/blog/16790/the-family-koran/
به یاد آنهائی که جان در ره عشق خلق دادند تا ما در این جشن پایکوبی کنیم


ناهید مذکوری
ای عاشقان آزادی و برابری
این جشن بر شما مبارک باد
هر موفقیتی یک شادی و جشنی با خود دارد
و هر موفقیتی جنگ و مبارزه ای در پشت
و هر جنگ و مبارزه ای کشته های زیادی
و هر کشته ای آمال بزرگ و دور نمای بزرگی به آینده
و هر دور نمای بزرگی دریچه ایست برای خوشبختی
و هر دریچه خوشبختی تابش نوری به فرداها
و هرتابش نوری ارمغانش خورشید
و هر خورشید, شادی و سرور و گرما
و هر کشته ای و آمالی و خورشید ی و موفقیتی
هدیه اش
آزادی و برابری و سرور و جشنی
ای عاشقان آزادی و برابری
این جشن بر شما مبارک باد
به یاد آنهائی که جان در ره عشق خلق دادند
تا ما در این جشن پایکوبی کنیم
هشتم مارس روز جهانی زن بر همه زنان و مردان آزادیخواه و جهانیان مبارک باد
ناهید مذکوری: ۱۵اسفند ۱۳۹۵برابر با ۰۵/۰۳/۲۰۱۷

۴۷ سال پیش در ۱۸ فوریه ۱۹۷۴، خسرو گلسرخی، روزنامه نگار و شاعری با باورهای سوسیالیستی در تهران تیرباران شد.
نگرش او به عدم تساوی انسانها همواره زنده خواهد بود.
از سروده های زنده یاد خسرو گلسرخی
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر كلاسی ها لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای اینكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
"یك با یك برابر هست"
از میان جمع شاگردان یكی برخاست،
همیشه یك نفر باید به پا خیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی، اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یك سو خیره گشت
معلم مات برجا ماند
و او پرسید اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود آیا باز یك با یك برابر بود؟
سكوت مدهشی بود و سوالی سخت!
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود
آنكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پایین بود؟
اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود آنكه صورت نقره گون،
چون قرص مه می داشت
بالا بود؟
وان سیه چرده كه مینالید پایین بود؟ا
اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود
این تساوی زیر و رو می شد!
حال می پرسم
یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفتخواران
از كجا آماده می گردید؟
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد؟
یك اگر با یك برابر بود
پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا كه زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یك اگر با یك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟
***
گلسرخی روزنامه نگار و نویسنده ای با باورهای سوسیالیستی بود که در ۱۸ فوریه سال ۱۹۷۴ در سن ۳۰ سالگی تیر باران شد.
ترجمه انگیسی این متن توسط م - پ در اتصال زیر آمده است

Is One Equal to One?
The teacher shouted at the board,
His face was rosy with rage
And his hands were hidden under a cover of dust
But at the end of the class, students were sharing candies among themselves
And one was flipping through a magazine
While the teacher was trying to attract their attention with passion
And show algebraic equations to show equality
With a legible line on a black board
He wrote the equation as follows:
"One is equal to one"
One of the students stood up,
One must always stand up ...
He spoke slowly:
Draw is a gross mistake!
The students’ eyes suddenly stared to one side
The teacher was left speechless
And he asked if a human being, was the unit of one,
Was it equal to one again?
It was a difficult question followed by silence!
The angry teacher shouted:
Yes, it was equal.
And the student said with a grin:
If a human being was the unit of one,
The one with force and gold was high
The one with a kind heart and a hand without gold was low?
Wasn’t he?
If a human being, was the unit of one,
One with silver, white face was high,
Wasn’t he?
One with black face was down?
Wasn’t he?
If a human being, was the unit of one,
This draw was upside down!
Now I ask:
If one was equal to one,
Where the wealth of the riches was coming from?
Or who would make the China walls?
If one was equal to one,
Who would bend under the burden of poverty?
If one was equal to one,
Who would keep the freedom loving people in cages?
The teacher moaned:
Write in your booklets:
One is not equal to one ...
مجید نفیسی
عشق جامی بود پِرباده
که هر بار با دیدن یکدیگر
آن را بیدرنگ سرمیکشیدیم
اما اکنون که تیغهای بُرا
تاک را از ریشه جدا کرده
آیا پیالهی عشق تهی خواهد ماند؟
آیا تو دیگر نخواهی توانست
مرا عاشقانه دوست بداری
چونان نخستین بار
که در چشمهایم خیره شدی
و با چنان گرمایی
مرا به سینهی خود فشردی
که من چون تکدرختی در آذرخش
همهی برگهایم را از دست دادم
و سراپا برهنه شدم؟
آیا عشق تابعی از هورمونهاست
و تو دیگر نخواهی توانست
با نوای نرم زنانه
به من بگویی "دوستت دارم"
و صدایت چون من نرینه خواهد شد؟
آیا اندام زیبایت
همهی انحناهای پُررازش را
از دست خواهد داد
و چون تن مردانهی من
به ستونی راست
خواهد کاست
برای کشیدنِ بارِ سر؟
آیا آسمان ما پس از این
از رگبارهای ناگهانی تهی خواهد ماند
و من دیگر نخواهم توانست
از بارانِ عشق تو تر شوم؟
در اتاقِ خالیِ انتظار
از اشگ لبریز میشوم.
ایکاش این دم کنار تو بودم
تا میتوانستم نشان دهم که عشق
از جبرِ هورمونی رهاست.
آیا خود را فریب میدهم
یا براستی در تو چیزیست
فراتر از غدهها و هورمونها
که تا پایان عمر
مرا بسوی تو میکشانَد؟
بگذار از این راهروی بیپایان بگذرم
و خود را به بالین تو برسانم
نخستین بوسه به ما خواهد گفت
که عشق را از تیغهی جراح
گزندی نیست.
پانزدهم سپتامبر ۲۰۱۱
https://iroon.com/irtn/blog/16704/

بهنام چنگائی
در غروب خرد، خرد خوار و زار گشته ی خدا
گویند که ما، بیدارِ و برپا بودیم ـ
و دردا چنان نبود.
ما، در دامِ درگاهِ نان و آزادی،
سربسر خواب بودیم، گول خوردیم و گمراه شدیم.
+
وای بر ساده دلی ما، شرم و شرر بر نرمخوئیِ بینش ما
که توانستند،
چند تنی مُلا و مُکلا!
چنین با زبانی سیاه و وینگونه با رسمِ ریا، آنهم با نام و راهِ الله،
به سادگی نوشیدن آب، کور و کر و اسیرمان کنند.
و به دستِ و کولِ سادگی مان بند زنند
سوارِ جان و نان و توان مان شوند.
ودر گور خرفتی و گودالِ خرافه های بهشت،
خردمان را به جهنم شان بسپارند.
+
شگفتا و چرا ما، در پی نان و آزادی
گمراه گشته و پی آیه های رحمانی افتادیم؟!
و چنین در دچاری و ناچاریِ سرابِ سرگشتگی ها و تشنگی ها و گرسنگی ها اسیرشدیم
و بدین آسانی: لاشخوران بال های الهی شان را گشودند
بر دار و ندارمان تاختند، و آبِ حیات مان را سرکشیدند.
جان و نان مان را سربریدند و ربودند.
و نچندان دور آنها، رویای ما را از اوج سرخوشِ باور ـ
ناکار آمد و پُر ز ریش، بر سنگفرش ولایت پرتابم مان کردند
بر سنگفرشِ های سختِ تنگدستی و گرفتاری و درماندگی و مرگ!
+
هلا ای همدرد ما
درین دیار ریابار، نه نان است و نه آزادی و نه خدا
ما یکسر در دام و کام درندگانیمِ،
چون لاشه ای به کام شان که بارها جویده و دریده شدیم،
و نفس و قفس سینه های ما
زیر چکمه های اولیای دم خدا
لگد کوب و تباه شده اند.
ما، خود کرده هایِ بی گدار،
بنام امت، بذر سرسپردگی خود را کاشتیم.
و حالیا،
رویاهایِ دشتِ خشکِ بی کسی ها مان را می درویم
آنهم با دستانِ نادانِ خود، که نان و آزادگی را کشتند!
بر درگاه دروغ دیانت و ولایت سر سائیدند!
و با پای نادانی خویش به کشتارگاه ها رفتند و سر به تبر جلادان مهر سپردند.
+
وینک درین شبِ شبسواران،
دوباره چنگِ نرم تیزی بر ساز دل هستی، چنان خلیده و روز را می نوارد ـ که
از کِشتِ پُشت اندر پِشت ما، در سرزمین بهاران، دوباره آوای گرم امید می لولد
و از سر و کول و کاخ های خلافت دیوان،
هزاران نوا و نغمه و فریاد شور سربرآورده، و روشنای پگاه می روید ـ
و آزادی را می سرایند و می جویند.
+
در هر سوئی، بندگی به آسمان لعن و نفرین می گوید.
اسيران دوباره بر پا شده اند،
بر دشتِ سوخته و جانِ گریان، بوی آزادی فردا می وزد.
و بر زبان نشترِ تیزِ توده ها
فریادِ دریدنِ دیانت و چرکینِی ولایت جاری ست.
چراکه پایان شب سیه سفید است
و امید تنها نیست!
این ویرانه هم، کنام ِدیانت و گورستان ولایت نیست.
نوید هم تنها نیست بپا شویم.
بهنام چنگائی- بیست دوم بهمن 1399

مجید نفیسی
یک:
ملايِ سيادستاري در كودكيم
سر ميز شامِ عروسي خواهرم
قابِ مرغ را در هوا قاپيد
پيش خود گذاشت و گفت:
"ما سيدها كه مرغي هستيم."
آيا همو نبود كه در جوانيم
انقلابِ ما را ربود
و چندصدايي را خاموش كرد
تا ولايتِ خونين خود را بسازد؟
عقربه ها از اين همه نابهنگامي
بر ساعت ها مي شورند.
دور نيست آن زمان
كه انحصارِ ملايان براُفتد
آدميت به سفره بازگردد
و هر كس از سينيِ فراواني
سهمي برابر بگيرد.
نوميد مباش دوست من!
از قديم گفته اند:
"ملا شدن چه آسان
آدم شدن چه دشوار."
یکم ژوئيه دوهزاروچهارده
دو:
اللهاکبر شعارِ نادانیست.
اللهاکبر شعارِ نیرنگ است.
اللهاکبر شعارِ سرکوب است.
چنین گفتند مردمی
که در برابر بلندگوی بسیج
که آنها را به اللهاکبر بسته بود
فریاد زدند: "بیشرف! بیشرف!"
چنین گفتند مردمی
که در برابر ملای رهبُر
که آنها را "دستنشانده" خوانده بود
فریاد زدند: "خودکامه! خودکامه!"
یک روز اللهاکبر, شعارِ خیابانها بود.
یک روز اللهاکبر, شعارِ سرِبامها بود.
یک روز اللهاکبر, شعارِ امیدهای واهی بود.
شعارها عوض میشوند.
رهبرها عوض میشوند.
آنچه بهجا میماند مردمی هستند
که در جستجوی نان و آزادی به خیابان میآیند.
چنین گفت شاعری
که در غمِ وطن زار میزد.*
سوم ژانویه دوهزاروهژده
* در اشاره به صحنهای از تظاهرات اخیر در ایران
سه:
در انتظار شعر نمینشینم
به جستجوی آن میروم
زیرا بالهایم شکسته
و از آشیان خود دور ماندهام
جایی که چند روز است خواهرم
با نوهاش در خانه مانده
زیرا آلودگی هوا نمیگذارد
به مدرسه رود،
جایی که چند روز است شوهرخواهرم
در بخش مراقبتهای ویژه مانده
زیرا تحریم نمیگذارد
دوای قلبش را بیابد،
جایی که چند روز است در تظاهرات
هزاران تن را گرفتهاند
و صدها تن را به گلوله بستهاند،
جایی که چهل سال است جسد انقلاب
روی دوش مردم ما مانده
و خاک آن را به خود نمیپذیرد.
بیستوهفتم نوامبر دوهزارونوزده
By Majid Naficy
Mullah or Human?
July 1st, 2014
Allahu Akbar Is the Slogan of Suppression
January 3, 2018
* Referring to a video from recent demonstrations in Iran
Corpse of the Revolution
November 27, 2019
https://iroon.com/irtn/blog/16680/
متن این کتاب را میتوانید اینجا بخوانید

کتاب «تراشکاری فلز آینده؛ چهار پاره و یک آنتولوژی از پُرترهی مجید نفیسی» | نوشتهٔ امین حدادی
این کتاب طرحِ ایدههایی در چهار پاره از دیدارِ شعر مجید نفیسی است و البته از حواشی نامرئیِ چهرهی او. شاعری که علیرغم اهمیت پروژهی شعریاش، مهجور مانده و کمتر از او حرفی به میان آمده است. رضا براهنی در طلا در مس ضمن بازخوانی مجموعهشعر در پوست ببر، نفیسی هژدهساله را فیگوری در میان موجنوییها میداند و به آیندهی شعرش امید میبندد؛ اما از آن روز به این سو، با اینکه شعر او افقهای دیگرگونی گشوده و در راههای نارفتهی بسیاری گام زده، هنوز در فضای انتقادیِ شعر امروز ایران ناخوانده و قدرنادیده است. متنی که پیشِ رو دارید، تلاشیست در بازخوانی کارِ شاعری مجید نفیسی که در نهایت به آنتولوژی مختصری از شعرش ختم میشود. نویسنده دربارهی چند و چون آنتولوژی و نحوهی برگزیدن شعرها در بخش مربوط سخن گفته است. این کتاب نخستین کتابیست که مستقلاً دربارهٔ آثار مجید نفیسی نوشته شده است.
متن این کتاب را میتوانید اینجا بخوانید.
https://iroon.com/irtn/photo/12191

مجید نفیسی
این خانه از آن تو نیست.
به برج سیمانیت بازگرد
با پیشابدان طلائیش!
آن کس که به جای تو خواهد نشست
باید چراغ راهنمای این ملت باشد
نه چون تو سرکردهی جانیان.
دور نیست
که رودخانهی میسیسیپی
به رودخانهی کلرادو بپیوندد
و این خانه را یکسره
از گند چهارسالهات بشوید.*
برخیز ای هرکول آمریکایی
که در دل هر زن و مرد آگاه
خانه داری!
برخیز! برخیز!
این خانه بو گرفته است!
بیستودوم مه دوهزاروبیست
* اشاره است به پاک کردن طویلههای آژیاس بدست هرکول.

By Majid Naficy
This house is not yours.
Go back to your concrete tower
With its golden toilet!
The one who will replace you
Must be the leading light of this nation
Not like you, the head of criminals.
It is not long
Until the Mississippi River
Joins the Colorado
And washes off your four-year filth
Thoroughly from this house.*
Rise, oh American Hercules
Who live in the hearts of
Every informed woman and man.
Rise! Rise!
This house stinks!
May 22, 2020
* An allusion to Hercules’ washing-off the Augean stables.


احمدشاملو
دنیا بسیار زیباتر میشد
اگر انسان ها به جای دین،
به انسانیت معتقد بودند
انسانیت چیزی ست ورای همه ی ادیان
انسانیت،
مهربانی ست.
نماز و دعا و روزه ندارد!
انسانیت گاهی یک لبخند است
که به کودک غمگینی هدیه میکنید
انسانیت قضاوت نکردن دیگران است
انسانیت یعنی عشق و محبت
که از،یکدیگر دریغ میکنیم
(به نقل از کانال تلگرامی "شورای همبستگی کارگری")
جشن بزرگ

مجید نفیسی
به ياد عزت طبائيان
دیروز پانزدهم دسامبر دوهزاروبیست، مامان زهرا، مادر عزت در اصفهان درگذشت. او روی عدالت را ندید اما باور داشت که پس از مرگ، عزت را خواهد دید. م. ن.
آيا دوباره يكديگر را ديدار خواهيم كرد؟
در زير سرو سترگ هميشهسبز
كنار رودی كه هرگز خشك نمیشود
ميز را آراستهاند
و بوي ميوههای بهشتی مستیآور است.
چه كسی جامهای ما را از شراب سرخ خواهد آكند؟
دل من از شادی لبريز است.
نسيم در شاخههای سرو
شورِ "سبز در سبز" را مينوازد.
آماده شو تا به رقص درآئيم.
تنهايی ما خيالی بيش نيست.
تو هنوز بيستوچارسالهای
و من سبلتی سياه دارم.
دست مرا بگير.
مهمانان همه آمدهاند.
مرگ چون بازيگری خسته به پشت صحنه رفته است
تا جامهی سياه خود را درآورد
و دستی رخت خانگی بپوشد.
نمايش پايان يافته است
و اينك همهی مهمانان بر گرد ميز ايستادهاند.
ديگر به شنيدنِ آن راز نيازی ندارم
كه در آخرين لحظهی زندگی بر تو چه گذشت
و آخرين كلامی كه بر زبان آوردی چه بود.
جدايی ما خيالی بيش نبوده است.
جام خود را پيش آر.
ميزبان جامها را مي آكند.
جشن بزرگ آغاز شده است
و من آمادهام تا برای ديدار تو
هر آنچه ميزبان میخواهد بپردازم.
هژده اوت دوهزاروچهار

By Majid Naficy
Yesterday, December 15, 2020 Mama Zahra, Ezzat’s mother left us in Isfahan. She did not see justice, but she believed she will see Ezzat after death. M. N.
August 18, 2004
https://iroon.com/irtn/blog/16467/great-feast/
سرود ایرانی شادی

مجید نفیسی
بیادآر
ما هم در انقلاب
"سرود شادی" میخواندیم
وقتی تندیسها فرومیافتاد,
زندانها گشوده میشد
و یکدیگر را در آغوش میگرفتیم.
افسوس, جرقههای آن شادی
"شهر نو" را سوزاند,
"جنگ مقدس" را برافروخت
و جوخههای تیرباران را برافراشت.
با این همه, دوست من,
ما سزاوار آزادی هستیم!
بگذار "سرود شادی" را از سر بگیریم
و شادآباد خود را با هم بسازیم.
هفتم دسامبر دوهزاروبیست

Beethoven, Symphony 9, Fourth Movement, Complete, "Ode to Joy"
By Majid Naficy
Remember
We , too, in the Revolution
Sang the Ode to Joy
When statues fell,
Prisons opened
And we embraced each other.
Alas, the sparks of that joy
Burned the red-light district,
Ignited the “Holy War”
And set up execution squads.
And yet,my friend,
We deserve freedom!
Let us resume the Ode to Joy
And build our joyland together.
December 7, 2020


بهرام رحمانی
علیرضا جباری، شاعر، نویسنده و مترجم و عضو کانون نویسندگان ایران روز دوشنبه هفدهم آذر ماه بر اثر ابتلا به کرونا در بیمارستان مدرس تهران چشم از جهان فرو بست.
علیرضا جباری در ۱۸ بهمن ۱۳۲۳ در شیراز، سرزمین شعر و شاعران بزرگ و استادن سخن ایرانی مانند حافظ و سعدی چشم به جهان گشود و در همانجا بالنده شد. علیرضا جباری هرچند تحصیلات خود را تا مقطع کارشناسی در رشته اقتصاد دانشگاه شیراز ادامه داد، ولی علاقه شدید وی به ادبیات و طبع لطیف او در شعر از او نویسنده و شاعری استثنایی و توانا با آرمانهای عمیق سیاسی و اجتماعی ساخت از جمله شعرهای آرمانگرایانه علیرضا جباری به نامهای «برخیز خاوران!» و «نغمه سپید صبح» ماندگارتر هستند:
«برخیز خاوران!»
«برخیزخاوران! زچه از پا فتادهای؟
سر را چرا به سینه دریا نهادهای؟
باران زراه مانده و دریا تهی ز آب
برخیزو خود ببارکه دریا شود پرآب
از خاک سربرآر و به پا کن دگرشرر،
شاید که بازخیزد جانها، رهِ دگر.
بر ما چه رفته است، ندانم که خفتهایم؛
ازپا نشسته، ترک ره خویش گفتهایم
در موسم خزان، ز نفس بازماندهایم؛
خاکی شگفت بر دل دریا فشاندهایم،
بازآ و شوروشوق درافکن به جان ما،
شاید که بازخیزد بر لب، بیان ما.
دل را زشوق فردا، آنی به وجد آر؛
برجان سرد ما تو کنون آذری ببار
برخیزو برفشان تو امید سحرگهان،
تا بردمد شراره رُخشان خاوران.
ماندیم منتظرکه بیاید دگرکسی،
بس آرزو که دردل ما مانده، ره بسی
برخیز ای فروغ درخشان خاوران،
تا بردمد سحربه ره دیرباوران»
***
نغمه سپیدِ صبح - علیرضا جباری(آذرنگ)
کوله بار زحمتم به دوش
من به راه سخت و دیرپای خود همیشه گام میزنم.
از فراز کوهها و از فرود درههای ژرف
میکنم گذر
من نشان کار را به بازوان
من نوار گلنشانِ اتّحاد را به گِردِ سر نهادهام.
من
نغمه سپید صبح را بر عاشقان روز خواندهام.
از تبارِ رنج و کارم ای عزیز!
کار و اتحاد من نشانههای این ره دراز
فوجِ کارگر منم طلایهدار مردمان روزخواه شبستیز
باورم هماره اختری
شعلهورتر از همه ستارگان آسمان
رهنمای شبرُوان روزخواه سوی سرزمین آفتاب
در گذر به کوره راهها و صخرهها
زآتش زئوس و دودمان او ربودهام من اخگری
شعله بلند و روشناش
گرمیِ تن و فروغِ چشم رهروان روز
در فرود درههای ژرف
بر فراز صخرههای سخت
در ره درازشان به سوی چشمههای نور
از تبار رنج و کارم ای عزیز!
فوجِ کارگر منم طلایههای مردمان روزخواه شبستیز
رهگشا به صب و رهنمون به فردای روشنم
۹ خرداد ۱۳۹۵
علیرضا جباری افزون بر شعر، نویسنده و مترجمی توانا بود. وی یکی از اعضای بسیار فعال کانون نویسندگان ایران بود. تا کنون بیش از سی جلد کتاب از آثار و ترجمههای او منتشر شده است. از آن جمله میتوان به مجموعه داستانهایی از تولستوی با عنوان «تمشک»، «آبیترين چشم» از تونی موريسون، «اوالونا» اثر ايزابل آلنده نام برد. شماری از کتابهای علیرضا جباری هرگز در ایران مجوز چاپ نگرفتند.
جباری افزون بر شعر و نویسندگی یک کنشگر مدنی و سیاسی نیز بود. به همین دلیل وی در سال ۱۳۸۲ به زندان افتاد. اما، زندانی شدن وی با واکنشهای گسترده نویسندگان جهان از جمله ایزابل آلنده نویسنده شیلیایی مواجه شد. خانم آلنده در نامهای به شیخ محمد خاتمی، رییسجمهوری وقت، خواستار آزادی جباری شد. وی پس از نزدیک به ۲ سال حبس در مهر سال ۱۳۸۳ از زندان گوهردشت کرج آزاد شد.
درگذشت علیرضا جباری این شاعر و نویسنده و مترجم مردمی و متعهد، فعال فرهنگی و مدنی را به بازماندگان، نزدیکان، اهل قلم و هنر، به خصوص کانون نویسندگان ایران تسلیت میگویم.
یاد علیرضا جباری گرامی باد!