مهرگان

سیاوش کسرایی
مهربان من! مهرگان رسید
خیز! خیز و نقل آور و نوید
گل اگر ز باغ و دشت رفت
پُر گل آتشی، بدین سرا رسید
لالۀ ما، چراغ لاله گشت
در افق خطی ز روشنی کشید.
تا خبر زما به دور دستها برد
این پرستوک ز بامها پرید
مژدۀ وصال دارد آن نسیم
پشت این دریچه، گر وزید.
عود سوخت باید و سرود ساخت
شمع روی خوان نهاد و میوه چید.
خصم را بران و دوست را برآر
جشن کن، نوا برآور از امید.
بندها گسست، دردها گذشت
اتحاد ما، نصرت آفرید.
شب شکست و اهرمن گریخت
آفتاب بخت باز بردمید.
تودۀ ستوده خاست از زمین
عرصه را سیاه، باخت بر سپید.
فصل بزم شاعرانه، مهرگان
نیز گشته، بهر خلق رسته، عید.
سیاوش کسرایی
٣۰ شهریور ١٣۵۹