۱۳۹۸ اسفند ۱۴, چهارشنبه

اشعاری را از شاعران و هنرمندان زن و مرد آزادی خواه و برابری طلب و عدالت جوی ترکیه، به فارسی : بهرام رحمانی


به مناسبت هشت مارس روز جهانی زن، اشعاری را از شاعران و هنرمندان زن و مرد آزادی خواه و برابری طلب و عدالت جوی ترکیه، به فارسی برگردانده ام تا آن ها را به مناسبت این روز عزیز، به همه زنان و مردان پیکارگر، حق طلب، آزادی خواه، مساوات طلب و سوسیالیست تقدیم کنم. شعرهایی که با حال و احوال کنونی جامعه ایران و جهان خوانایی دارند.   (بهرام رحمانی)
در اعتصاب ده هقته ای لارنس در زمستان ١٩٠٢، شاید بهترین تجلی این اعتصاب بزرگ شعر «هم نان و هم گل سرخ» بود. وقتی جیمز اوپن هایم، دختر جوانی از کارخانه را تو خط محافظت اعتصاب دید که پرده ای را می بردند که رویش این شعار را نوشته بودند: «ما نان می خواهیم، هم گل های سرخ»، این شعر را نوشت:

نان و گل سرخ
هم چنان که گام زنان می آئیم، گام زنان در زیبائی روز،
به هزاران هزار مطبخ تاریک و هزار بالاخانه خلکستری کارخانه،
تمام تابشی می افتد که از خورشیدی ناگهان برمی تابد،
زیرا که مردمان آواز ما را می شوند که می خوانیم:
«نان و گل های سرخ! نان و گل های سرخ!»

اسیرمان کردند


اسیرمان کردند
به زندان ‌مان انداختند
من میان حصارها
تو بیرونی
بی ‌آن که کاری از دستم برآید
تنها کار این است که انسان
آگاه یا ناآگاه
زندان را تاب بیاورد
با انسان‌ های بسیاری چنین کرده‌اند
انسان ‌هایی شریف، زحمت کش، خوب
و همان قدر که تو را دوست دارم، لایق دوست داشته شدن.

ناظم حکمت


صبح می شود


صبح می‌ شود
با من بیدار می ‌شوی
پرنده‌ ها تصویر تو را بر بال ‌هایشان نقاشی می ‌کنند
باران شبانه قطع می‌ شود
کوچه‌ ها به مهمانی روز می ‌روند

تو می‌ خندی
بازار در چشمان تو بنا می ‌شود
طفلی مادرش را گم می ‌کند
در سیمای تو پیدا می ‌کند

سخن می‌ گوییم
به مقصد می ‌رسند مسافران
چراغ های کشتی‌ ها روشن می ‌شود
ماه به مهمانی دریاها می ‌رود
ماهی‌ ها سفره‌ های حقیرانه پهن می ‌کنند

صورت تو را لمس می ‌کنم
چشمانم پر از اشک می ‌شود
در هر جای دنیا
زنان سرود تازه‌ ای آغاز می‌ کنند

آیتن موتلو


مادر

مادر، من هیچ گاه تیر و کمان نداشتم
نه پرنده‌ ای را زده‌ ام
نه شیشه‌ کسی را شکسته ‌ام
اما، بچه‌ چندان خوبی هم نبودم
هیچ گاه دلت را نشکستم، همیشه گردن خود را شکستم
من در طول زندگی، همیشه خود را آزردم
هرچند ساکت به نظر آیم
مغرور و شورشی‌ ام مادر
مانند یک نیزه
همیشه در مقابل آینه
صاف ایستاده ام مادر
من هیچ گاه کاری نکردم که به تو بد بگویند
یا آبرویت لکه ‌دار شود
اما مشت ‌های زیادی به سینه ‌ام کوبیده‌ ام
قلبم را بسیار فرسوده کرده ‌ام
من در طول عمرم، بیش از همه خود را محاکمه کرده‌ ام
من هیچ گاه معشوقه ‌ای نداشتم مادر
نه آشیانه‌ ای ساختم
نه هیچ گاه بخت با من یار بود
عمرم هدر شد
بدون آن که، حتی کودک ‌ام را ببوسم
هرکه را از صمیم قلب دوست داشتم
دلش را به دیگری داد
یک مرغ عشق داشتم، که آن هم از تنهایی دق مرگ شد
مگر تو همیشه مرا با تلخی‌ ها شیر دادی مادر؟
یا به اسم فرزند سنگی بزرگ زائیدی مادر؟
اذیت نیستم، درزحمت نیستم، به هیچ وجه در فلاکت نیستم
تنها روی عسل تو مگس نشست؟ بگو؟
خب مرا به دنیا آوردی،
اما با چه سرشتی؟
من هیچ رویایی نداشته ‌ام مادر
نه برای تو آسایش به ارمغان آوردم
نه خود روی آسایش دیدم
در این زندگی حتی یک عکس شاد هم از ما گرفته نشده
مانند کلیدی گم شده بی‌ صاحبم مادر
نه دست نوازش گر بر شانه ‌ام
نه دست مهربانی بر موهایم
مانند گل و لای بی ‌فایده‌ روان روی جاده ‌هایم مادر
خیس شدنم
لرزیدنم
مانند بارانم مادر
سالیان سال اشک‌ هایت را در کدامین دریا ریختی مادر
آه بمیرم من
تو مرا به چه امید زائیدی مادر؟
زندگی مگر چیست مادر؟
یک قصه! یک بازی نیست مگر؟
ببین، اسباب بازی‌ هایم شکست
عمرم گذشت
عشقم هدر شد
باور کن من هیچ گاه بزرگ نشدم.

یوسف هایال اوغلو، سراینده ترانه های احمد کایا


بسان مرگ

زمان معاشقه به سر آمد
شب مانند مرگ ادامه دارد

می ‌گویی عشق سرزمینی ست
که هنوز پای کسی بدان جا نرسیده
هر چه دورتر بروی از وجودش بیرون نمی ‌شوی
از خویش بیرون نمی ‌شوی هر چه بدان نزدیک شوی

در سکوت به صدای ناقوس ‌های شب گوش می‌ دهم
ناقوس ها مانند زخمی سوزناک می‌ نوازند
حیوانات در طنین ناقوس ‌ها تیر می ‌خورند

هرچه از تو دور می ‌شوم از تو بیرون نمی‌ شوم
هر چه به تو نزدیک می ‌شوم به تو نمی ‌رسم

در چشمان تو
تن وحشت زده اندوه را نوازش می ‌کنم
تا کجا جاری می ‌شود
تا کدام دریای مرده
خون آن مروارید جدا شده از صدف
می ‌دانم

شب مانند مرگ ادامه دارد
با خاموش کردن حریقی تشنه در قلبم
بیرق آتشی خاکستر شده را با خود حمل می‌ کنم
تا بلندترین قلعه ناقوس ‌های صدای تو

دروازه سنگین شب بسته می شود
شیشه آبی بی‌ پایانی در درونم شکسته می ‌شود

می ‌بوسم
مثل این است که چشمانت را برای آخرین بار می ‌بوسم
جنون عشقی چون مرگ را

آیتن موتلو


هر انسانی


هر انسانی، یک بار
برای رسیدن به یک نفر
دیر می کند
و پس از آن
برای رسیدن به کسان دیگر
عجله ای نمی کند

یاشار کمال


اهل کشور عشقم

من سه زبان می دانم
به سه زبان حرف زده و
به سه زبان می نویسم
عشق صلح آزادی

اهل کشور عشقم و
به همه زبان های دیگر بیگانه ام

اسماعیل شیمشک


اینک قلب من تویی

بدان که این دیوارها برای جدا کردن ما کافی نیست
این میله ها
این دروازه های آهنی
این هوا
باور کن
بعضی اوقات مانند مشتی سنگین قوی می شوم
بعضی اوقات مانند گنجشکی ضعیف
بی دلیل نیست
تا وقتی که این عشق در وجود انسان زبانه می کشد
بر کدام سختی فاتح نشده است؟
رفیق من
روزهای زیبا از گذرگاه های سختی ها می گذرد
انسان قطره قطره جمع می شود
قطره قطره رفیق من
روزی در دل زندگی جاری خواهیم شد
بدان که حصارها فرو خواهد ریخت
تمام دروازه ها گشوده خواهد شد
اینک قلب من تویی
تو را می تپد
و دوباره قطره قطره در دلم جمع می شوی

یلماز گونی


قوی ترین انسان دنیا

اگر یک روز از من بپرسند
قوی ترین انسان های دنیا
چه کسانی هستند؟
جواب می دهم
زنانی که تنهایی را یاد گرفته اند

جمال ثریا


تو را می خواهم

می خواهم تو را
به آتش بیاندازم
سپس از آتش نجات داده و
بر رویت آب بپاشم
نگاهت کرده و
به جای دردهایت بسوزم

می خواهم تو را
در آب غرق کنم
بعد وقتی که داری خفه می شوی
تو را در آغوش بگیرم و
به ساحل ببرم
نفسم را در نفس ات بدمم و
بیدارت کنم
آن قدر که قلبم به تپش بیافتد

می خواهم تو را
به زیر قطار پرت کنم
همان گونه که خودم می دانم
جمع کنم و بچینم ات

خواسته دیگری هم دارم
می دانی؟
به واقع من
می خواهم تو را ببینم
مثل خیالی
که زنده می کند و
می میراند تو را
مثل یک خیال

سنویچ چیلگین



چیزی بگو

 چیزی بگو
مثل بهار
مثل شکوفه باز شو
و یا ببار
مانند رحمتی بر درونم
یا رنگین کمان باش و
روحم را در آغوش بگیر
چیزی بگو
فراتر از حرف باشد
جانم را لمس کند
چیزی بگو
مانند این که کنارت هستم

تورگوت اویار


تو را نمی توانم فراموش کنم

به یک باره مثلِ صاعقه ای
به من برخورد کردی
زمانی که هیچ به یادت نبودم
دوباره خودت را به یادم آوردی
ای کاش ابدا سراغم را نمی گرفتی
به فکرم افتادی
تو را نمی توانم فراموش کنم

می گویی دوباره مثل قبل باشیم و
گریه می کنی
می دانی که بار دیگری نخواهد بود
باور کن مرا خیلی ناراحت می کنی
به فکرم افتادی
تو را نمی توانم فراموش کنم

می گویی دوستم داری
از کجا می دانی که من هم دوستت دارم
باعث درد و رنج بسیارم می شوی
به فکرم افتادی
تو را نمی توانم فراموش کنم

جدا شدن از تو برایم خیلی سخت بود
می خواهم محکم تو را در آغوش بگیرم
اما عقلم می گوید دیگر دوستش نداشته باش
به فکرم افتادی
تو را نمی توانم فراموش کنم

از آن بار اول که دوستت داشتم
دیگر تو را نمی توانم فراموش کنم

ملیسا گورپینار


غولی بود با چشمان آبی

 غولی بود با چشمان آبی
که به زنی باریک اندام دل داده بود
رویای زن خانه ای  کوچک بود
خانه ای با باغچه ‌ای پر از یاس
که باروری در آن شکوفا بود

غول او را دیوانه وار دوست داشت
دست هایش برای کارهای بزرگ ساخته شده بود
نمی توانست خانه ای این چنین بسازد
نمی توانست درِ خانه ای با  باغچه ‌ای پر از یاس
و سرشار از باروری را بکوبد

غولی بود با چشمان آبی
که عاشق زنی باریک اندام شده بود
زنی باریک اندام و ریز نقش
که آغوشش برای آسودگی باز
و از  قدم های بلند در راه غول خسته بود
با غول چشم آبی وداع کرد
و در دستان مردی ثروتمند و ریز اندام
به خانه ای با  باغچه‌ ای پر از یاس
و سرشار از باروری رفت

غول چشم آبی حالا خوب می داند
در خانه ای با  باغچه ‌ای پر از یاس
که باروری در آن شکوفاست
برای عشق اش
حتی گوری هم کنده نمی شود

ناظم حکمت


دردهای یک زن

 دردهای یک زن
خیلى بیش تر
از آنی ست که
به زبان می آورد

تورگوت اویا


برای بیدار کردن تو

برای بیدار کردن تو
شب را از سمفونی مهتاب دزدیدم
به شهر خلوتی رفتم که هرگز نرفته بودی
شعرهایی در سکوت زمزمه کردم که نخوانده ‌ای

در سواحل آرامش نسیم‌ ها
حکایت تو را از شن‌ های خیس شنیدم
دریا در روی پاهای تو به خواب رفته بود
آن گاه که زمان چون تار مویی بین ما در پرواز بود

از لا به لای پرده‌ های خلاء
صداهای تنهای ماه را که بر صورت تو می ‌افتاد نوازش کردم
از عرشه کشتی بادبانی گم شده در اقیانوس
بر آب ها خم شده و سایه ‌ات را بوسیدم

با انگشتان ظریف کودکان آواره
آینه شکسته خواب ‌هایت را لمس کردم
از میان خطوط کم رنگ نقاشی ‌های باستانی
دست های تو را در غارها تماشا کردم

برای بیدار کردن تو
تمام خاطرات گذشته ‌ات را از نو نوشتم
گلی بر یقه تنهایی‌ ات چسباندم
فراموش کردم آن چه را که فراموش نکرده بودی

تنهایی ‌ات را با رایحه ‌ای در حال فرار پوشاندم
تن‌ ات چون شب کوهستان ترسید
راه درازی طلب کردم از نفس هایت به نفس هایم

برای بیدار کردن تو
گیسوان پژمرده پیشانی ‌ات را تماشا کردم
ابدیت را از لابلای انگشتان تو صدا زدم
وقتی که قلبم چون شهابی در حال مرگ بود

آیتن موتلو


گیسوانت در باد می پیچد

 گیسوانت در باد می پیچید
در کنارت ترا می نگریستم
آفتاب می سوزاند
دریا می سوخت
تو حرف می زدی
من گوش می دادم
می خندیدی
ساکت می شدی
می اندیشیدی
دست در دست من قدم می زدی
راه تمام می شد
ترا نمی دیدم
زمان سال تا سال می گذشت
ترا از دور دست ها
خیلی دور ها
تماشا می کردم

ازدمیر آصف


چشم هایت

 چشم هایت
چشم هایت، چشم هایت
چه در زندان
چه در مریض خانه
به دیدارم بیا
چشم هایت،
سرشار از آفتاب اند
آن سان که کشتزاران آنتالیا
در صبحگاهان اواخر ماه می.
چشم هایت
چشم هایت، چشم هایت
در برابرم بارها باریدند
خالی شدند
چون چشم های درشت آن کودک شش ماهه
اما یک روز هم بی آفتاب نماندند
چشم هایت
چشم هایت، چشم هایت
بلوط زاران بورسا هستند… در خزان
برگ های درختانند
بعد از باران تابستان
و در هر فصل و
هر ساعت… استانبول اند.
چشم هایت
چشم هایت، چشم هایت
روزی خواهد رسید
محبوبم!
روزی فرا خواهد رسید
که انسان ها
با چشم هایت، یکدیگر را
خواهند نگریست
با چشم های تو
خواهند نگریست.

ناظم حکمت


باور کن

 تو را پنهان خواهم کرد
در آن چه که نوشته ‌ام
در نقاشی ها و آوازها و آن چه که می ‌گويم

تو خواهی ماند
و کسی نه خواهد ديد
و نه خواهد فهميد زيستن ات را در چشمانم

خواهی ديد و خواهی شنيد
گرمای تابناک عشق را
خواهی خفت و برخواهی خاست

روزهای پيش رو را خواهی ديد
که نخواهند بود
چون روزهای گذشته
آن طور که زيسته بودی
در افکارت غرق خواهی شد

فهميدن هر عشقی
گذران يک عمر است
سپری خواهی اش کرد

تو را وصف ناپذير
زندگی خواهم کرد
در چشمانم خواهم زيست
در چشم‌ هايم، تو را پنهان خواهم کرد

روزی تنها زبان به سخن خواهی گشود
خواهی نگريست
من چشم‌ هايم را فرو خواهم بست
در خواهی يافت

ازدمير آصف


روزهايی که

 سودای عشق
در سر داشتم
عادت به نوشتن شعر
نداشتم

با اين حال
زيباترين شعرم را
روزی نوشتم
که عاشق اش شدم

از اين رو
شعرم را
اولين بار
برای او خواهم خواند

اورهان ولی

به من ترانه ای بیاموز

به من ترانه ‌ای بیاموز
تا در روشنایی ماه بخوانم
در تاریکی شب بخوانم
زیر باران بخوانم
وقت بیداری خاک بخوانم

به من ترانه‌ ای بیاموز
به من ترانه ‌ای بیاموز
وقتی کنار توام بخوانم
وقتی از تو جدایم بخوانم
وقتی فراموشت می ‌کنم بخوانم

به من ترانه ‌ای بیاموز
اگر به جاهایی رفتم که دیر بازگشتم
بتوانم دوباره هر چیز را بدون تو دوست بدارم
هی نگویم روز و شب، روز و شب
به کسی گوش نکنم
هم راه بروم هم بخوانم
هم بخوانم هم راه بروم

عارف دامار

به غیر از من

به نقشه‌ ها نگاه کردم
خانه‌ ات در هیچ‌ یک نبود
به دانش ‌نامه‌ ها نگاه کردم
عکس تو در هیچ‌ یک نبود
به فرهنگ ‌نامه ‌ها نگاه کردم
نام تو در هیچ ‌یک نبود
در آینه ها به خودم نگاه کردم
تو را دیدم
به غیر از من   
تو جایی نداشتی

عزیز نسین


 جست و جو می کنم

جست ‌و جو می‌کنم
در میان سوز سرد پاییزی
میان آفتاب صبح
میان روشنایی ماه
گم ‌شده‌ روزم را شب ‌ام را

نبودنت دردناک بود چون زخم خنجر
حرف هایت سوزناک بود چون گلوله
در روز قیامت تو را پیدا می ‌کنم
خود را فراموش می‌ کنم
تو را هرگز

ییلماز اردوغان


یک عمر با تو

 گمان کرده بودم
با این قلب رنج دیده
دیگر نمی‌ توانم کسی را دوست بدارم
به یک ‌باره تو بر سرِ راه ‌ام قرار گرفتی
آن‌ گاه که امید به زنده‌ گی را از دست داده بودم
همه ‌چیز از آن لحظه آغاز شد
که خورشید را به قلب ‌ام سپردی
قطره قطره امید شدی
و همه ‌شب بر قلب ‌ام باریدی
در فصلِ بهار
با آواز پرنده‌ ها
چشم به بهارانی نو گشودم
و با عشق ‌ات، خود را
در آبی های بی حد و مرز یافتم
با ستاره‌ هایی که بر کف دستم ‌نهاده بودی
تمامِ دنیای ‌ام روشن شد
پنجره ای که تو باز کرده‌ ای
پر است از روشنی، عشق و محبت
با  عطر دل ‌انگیز خاک
بیدار شدن در کنارِ تو
هر صبح
غرق شدن در رویاهایی شیرین
و تمام عمر
با تو بودن را می ‌خواهم

عایشه آق‌ دوغان


آینه

فقط چشم هایم شبیه خودم مانده
و نگاه های غم آلودم
نشد آن چه که فکر می کردم
در آینه ها من هستم
دروغ نیست تغییر کردنم
تغییر کرده ام
حالا هر ترانه ای مرا می گریاند
این زمان نیست که انسان را به جنون می کشاند
بلکه تلخی فراموش نکردن است
زمان است که
از میان دستانم پر کشید و رفت
وقتی که هنوز رویاهایم نمرده بودند
زمان است که
حکمرانی می کند بر افکارم
چه کسی می داند الان
اولین عشقم در کدام سوی زمین است
اول مرگ خاطراتم را با خود برد
در آینه زمان مرگ خود را دیدم

امید یاشار اوغوزجان

تو که نیستی

 تو که نیستی
توکه نیستی، خورشید طلوع نمی کند
ترانه ها حزن انگیزند
شعر ها نیز غریبه اند
میان هر مصراع چهره تو پیداست
عطر تو در بالین من مانده
همه جا چهره تو پیداست

تو که نیستی، گویی ناتمام مانده ام
توکه نیستی، دیوانه وار دلتنگم
توکه نیستی، فقط این ترانه را می خوانم
تو که نیستی؟

چه آرزوهایی داشتیم
قرار بود یار مرا بفهمد
برف روی آرزوهایمان بارید
قرار بود این طور شود؟
از فردای خود می ترسم
قرار بود این طور شود؟

توکه نیستی حالا کوچه ها خالی است
تو که نیستی اشک هایم پشیمانی را پنهان می کند
تو که نیستی امید هایم ممنوع می شود
تو کجایی؟

نیستی
نیستی
مرا نمی فهمی
نیستی
نیستی
چرا نمی آیی؟

فاتح قیسا بارماق


هزار بار عاشق خواهم شد

 دست های مرا رها کن
سه سطر خواهم نوشت
در هر سه سطر، تو

چشم های مرا رها کن
به چهار طرف نگاه خواهم کرد
در هر چهار طرف، تو

قلب مرا رها کن
هزار بار عاشق خواهم شد
در هر هزار بار، تو

احمد سلجوق ایلخان


موهایت را باید بافته باشی

موهایت را باید بافته باشی
ناگهان تو را به یاد می آورم
در غروب پاییزی
و صدایی بسیار شیرین
که از دور شنیده می شود
آرام بخش و ملموس
همانند آهنگی که هر قدر به طرفش می روم
نزدیک تر شنیده می شود

چه قدر زیباست
به یاد آوردن تو
موهایت را باید بافته باشی
و دستان سفیدت
که برهنه اند
در لابه لای شب

زردآلوهایی
که در بشقاب چینی گذاشته ای
کنار دست ات دفتر شعری
که مصراع هایی سرشار از آزادی
در شعرهایش موج می زند

آدمی اگر بیاندیشد
چه چیزها که می تواند پیدا کند
برای به یاد آوردن
خندیدن
گریه کردن
آرزوهای مان
ما را تا کجا
دنبال خود خواهد کشید؟
کجا بودیم و با کدامین باد
یکی شدیم؟

موهایت را باید بافته باشی
مانند دخترانی که به مدرسه می روند
و چه کسی می داند
که در ذهن ات
چه بیتی از کدام شاعر پرسه می زند؟
و چشمانت
که از خوشبختی می درخشند

آتیلا ایلهان


از نو زاده شدم

 در بهار صورتم را به سمت ابرها بالا می گیرم
و نجوا گونه زیر لب پچ پچ می کنم
با پرنده ها و علف ها شسته می شوم
با نسیم، با بهار
خورشید پلک هایم را گرم می کند
آه! به خورشید بهار اعتمادی نیست
در رویا به سر می برم یا حقیقت است؟
هم هستم و هم نیستم
در یک شهرک جنوبی، در قهوه خانه ای ساحلی
با پیچ و تاب بی پایان سنبل ها
این جا و تنها با خودم
می توانم این گونه عمرم را سر کنم
هرگز دهان پرنده ای را نبوسیده ام
شاید روزی بتوانم ببوسم
شاید روزی من هم چون نسیمی
از فراز سنبل ها وزیدن بگیرم
می خواهم قلبم را با یک روز تابستانی در هم بیامیزم
و در چهچه پرنده ای از نو زاده شوم

آتال بهرام اوغلو


در دنیای رویاهایم

 انگار همین لحظه از دریا بیرون آمده است
لب ها و موهایش تا دم سحر
بوی دریا می دادند
سینه افتان و خیزانش
مثل موج دریا
می دانستم فقیر است
اما همیشه که نمی توان از فقر صحبت کرد
در گوشم آرام
ترانه هایی از عشق خواند
که می داند در زندگی اش، در نبردش با دریا
چه آموخته
چه اندوخته
پهن کردن تور ماهیگیری
جمع کردن آن
دستانش را در دست هایم گذاشت
تا ماهی خاردار را یاد آورم
آن شب در چشمانش دیدم
دریایی برآمده از دریا
در موهایش
موجی سوار بر موج
و من حیران
به این سو و آن سو رفتم
در دنیای رویاهایم

اورهان ولی



روی اگر بیبنیم آمده ای

 روزی اگر ببینم آمده ای
یار من، بسان کبوتری خسته از دیاران دورست با زیبایی بی پایانی در چشم هایت
و بهاری در گیسوانت
روزی اگر ببینم آمده ای
با نسیمی خنک در لبخنده ات
و دست هایی زیبا، به اندازه گذشته ها زیبا
شکوفه می دهند تمام درهایی که زده ای
روزی اگر ببینم آمده ای
با حسرت بی حسابت در درونم
ناگهان که خویش را گم کرده ام
ناگهان که چاره ای ندارم
تمام ستارگان آسمان در دلم سرازیر می شوند
روزی اگر ببینم آمده ای
نه بر رخساره ات سایه ای نشسته
نه بر زبانت گلایه ای
غبار کفش ‌هایت را به دیده ام می کشم
و دنیا از آن من می شود.

یاووز بولنت باکیلر

 مرا ببخش محبوب من

 گاهی زود می رسم
هم چون زمانی که به دنیا آمدم
گاهی اما خیلی دیر
مثل حالا که عاشق تو شدم دراین سن و سال
من همیشه برای شادی ها دیر می رسم
و همیشه برای مصیبت ها زود

و آن وقت یا همه چیز به پایان رسیده است
و یا هیچ چیزی هنوز شروع نشده است

من در برهه ای از زندگی هستم
که بسیار زود است برای مردن
و بسیار دیر است برای عاشق شدن
من بازهم دیر کرد ه ام

مرا ببخش محبوب من
من بر لبه عشق هستم
اما مرگ به من نزدیک تر است

عزیز نسین


صبر کن ای عشق من

 اگر برف بر همه کوه‌ ها ببارد
اگر بوران قله‌ ها را بپوشاند
و اگر توفان همه روشنایی‌ ها را خاموش کند
صبر کن
ای عشق آتشین من
ای عشق تو میراث فرداها
صبر کن

اینک
حتی اگر از سرما یخ بزنم
حتی اگر از تشویش بلرزم
وقت در آغوش کشیدن امید است

امید با عشق فریاد می‌ زند
و دل است هماورد عشق
و شکوفایی عشق
کار بس ماهرانه ای است

رنج هزاران ساله را
و حرص آینده را
این گلیم پر نقش و نگار را
یعنی زحماتم را
یعنی قلبم را
به تو تقدیم می ‌کنم

ای عشق آتشین من
ای عشق تو میراث فرداها
بی درنگ
بی پروا
صبر کن

آیتن موتلو


در رویایم عشق را دیدم

در رویایم عشق را دیدم
دنبال انسان می گشت
بیدار شدم
انسان را دیدم
دنبال عشق می گشت
تمام دنیا را خواستم بغل کنم
دست هایم به هم نرسید

ازدمیر آصف


پیدایم کن مادر 

دیشب به خوابم آمدی
 در آرزویت ماندم
 دستت را در دست هایم گرفته
 اشک هایت را پاک کردم مادر
شیشه ها فرو ریختند
 دست هایم غرق در خون شدند
 نزد من بیا مادر، نزد من بیا
 دو پلیس در دو طرفم
 دستبندی بر دست هایم
 پیدایم کن مادر، پیدایم کن
 دیشب به خوابم آمدی
 از چشم هایت فرو چکیدم
روی سینه ات افتادم
جانت نسوخت مادر؟
شیشه ها فرو ریختند
 دست هایم غرق در خون شدند
 نزد من بیا مادر، نزد من بیا

ترانه ای از: احمد کایا


ای زیبایی

 ای زیبایی
که به تلخی ها شیرینی می بخشی
به دل مان خوش آمدی
آمدی و
خشم مان را
به شاخه های پر شکوفه بدل کردی
حالا چه فرقی دارد که بر زندگی مان
باران سنگینی ببارد
یا که برف
بعد از آن که عشق را آموختیم
همه فرداها
به رنگ تلخی هم که باشد
مهم نیست

عدنان یوجل


اگر روزی ببینم آمده ای
  
اگر روزی ببینم آمده ای
مانند کبوتری خسته از دیاران دورست، یار
با زیبایی بی پایانی در چشم هایت
و بهاری در گیسوانت
روزی اگر ببینم آمده ای
با نسیمی خنک در لبخندت
و دست هایی زیبا، به اندازه گذشته ها زیبا
شکوفه می دهند تمام درهایی که زده اند
اگر روزی ببینم آمده ای
با حسرت بی پروا در درونم
ناگهان که خویش را گم کرده ام
ناگهان که چاره ای ندارم
تمام ستارگان آسمان در دلم سرازیر می شوند
اگر روزی ببینم آمده ای
نه بر رخساره ات سایه ای نشسته
نه بر زبانت گلایه ای
غبار کفش ‌هایت را به دیده می کشم
و دنیا از آن من می شود.

یاووز بلنت باکیلر

چرا این همه جدا از هم نشسته ایم

زیباترین‌ هایم در جهان
مرغان دریایی اند
چه قدر بی ‌جهت از آن ها ترسیده ‌ام
آن جا در جزیره کاشیک
فرود آیید به رویم فرود آیید
بزنید مرا بزنید
با منقارهایتان که بوی عروس های دریایی می ‌دهند
آه چه بی خود از شما ترسیده ‌ام
نمی ‌دانم که
چون من
هم ماهی‌ ام هم پرنده
اما هنوز نمی ‌فهمم
چرا این همه جدا از شما نشسته ام

جان یوجل


دنیا را به کودکان بدهیم!

دنیا را به ‌کودکان بدهیم 
دنیا را به ‌کودکان بدهیم،
حداقل برای یک روز
بدهیم مانند بالونی رنگارنگ
بازی کنند، بازی کنند،
آواز سر دهند در میان ستارگان
دنیا را به ‌کودکان بدهیم،
بدهیم مانند یک سیب بزرگ
مانند یک تافتون گرم.
چیزی نیست یک روز،
دنیا را به ‌کودکان بدهیم
حداقل برای یک روز
تا دنیا، دوستی را درک کند.
کودکان،
دنیا را از دست ما خواهند گرفت
و درختان ابدی خواهند کاشت!

(ناظم حکمت، بیست و یکم مه ١٩٦٢، مسکو)

۱۳۹۸ بهمن ۱۹, شنبه

سرو ابرکوه (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

سرو ابرکوه


مجید نفیسی
این سرو به خود می‌بالد
که از کورش بزرگ
بسی کهن‌تر است.
یک بار با پدرم
در سایه‌اش نشستم.
از اصفهان می‌آمدیم
و می‌خواستیم از راه ریگ
به فردوس برویم.
من تبعیدی شدم
پدر فراموشگر
و ایران دوزخ.
اینک از خود می‌پرسم:
آیا این سرو
همچنان پا‌بر‌جا خواهد ماند؟
        سوم فوریه دوهزار‌و‌بیست

The Cypress of Abarkuh

by Majid Naficy
This cypress tree boasts
That it is much older
Than Cyrus the Great.
Once with my father
I sat in its shade.
We were coming from Isfahan
And wanted to go to Ferdows*
From the desert.
I became an exile
My father, a forgetter
And Iran, an inferno.
Now I ask myself:
Will this cypress tree
Remain standing as before?
        February 3, 2020
* The name of a city in Iran which means “paradise”.

۱۳۹۸ بهمن ۱۷, پنجشنبه

هلا ایران: فرح نوتاش

هلا ایران

فرح نوتاش
هلا ایران
سرای رنج مظلومان
مرده است ... جمهوری نکبت
و بوی لاشه اش...
گند و نفس بر...مایۀ خفت

شروعش انقلاب مخملی
رنگش... سیاهی رنگ
سراسر ... فتنه و نیرنگ

به پا باید
زمان تنگ است
بوی گند این جسد
بس مایۀ ننگ است

حذر از دفن لاشه...  یک باید
روا نیست ... زمین و خاک را  
با لاشۀ گندیده آلودن

باید آغشت...اجزاء جسد
با نفت سیاه وداغ خوزستان
در سرتاسر ایران
و سوزاند...
در بیست و دوم بهمن
تمام بخش ها...
از آشکار... تا پنهان

هلا ایران
سرود عشق بی پایان



فرح نوتاش
وین 6  فوریه 2020   = 17 بهمن
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

جبهۀ مردم برای نجات ایران (خط  3)

۱۳۹۸ بهمن ۱, سه‌شنبه

ترجمه چند شعر از «ناظم حکمت»، در راستای همدردی و همبستگی با خانواده های جان باختگان خیزش اخیر مردم ایران و هواپیمای سرنگون شده!: بهرام رحمانی

ترجمه چند شعر از «ناظم حکمت»، در راستای همدردی و همبستگی با خانواده های جان باختگان خیزش اخیر مردم ایران و هواپیمای سرنگون شده!

بهرام رحمانی
bahram.rehmani@gmail.com
امید
جنازه‌ ام زیر چکمه‌ های شما نمی ‌ماند
برمی ‌خیزد
شما را قدرت آن نیست که زمین گیرم کنید
تابوت من روان نمی‌ شود روی دست‌ ها
و پله ‌ها برای رسیدن به من کوتاهند.
ستاره‌ ای می ‌شوم
خورشید، ماه
با باران می بارم و
جهان از شکوفه ‌های کوچکم سرشار می‌ شود
فریاد شادی می‌ شوم
بر لبان کودکان خیزان در برف
و حبابی بر سینه آسفالت.
و شما در سطل زباله‌ اید
مثل همیشه‌ زمان.
در هر آن چه بجنبد و به لرزه درآید
پشت کامیون‌ ها، صورت‌ ها، شادمانی‌ ها، و اخم‌ ها
تکه ‌های وجود من اند که شعر می‌ شوند.
جایی نیست که آن جا نباشم سربلند .
خاکم کنید یا آتشم بزنید
چه در گورستان باشم و چه نباشم
تعمید دهنده بیاید یا نیاید
حلالم کنید یا نکنید
فرقی نمی ‌کند
هر بلایی که بر سرم بیاورید
کودکان به سراغم می‌ آیند
شبانه که همه در خوابند
و از من قصه‌ های تازه می ‌خواهند
گوش می ‌دهند و در شبنم و سپیده به خواب می ‌روند
هر چه قدر هم که بگویند
کودکان از مرده می ‌ترسند!
باز هم مرا می ‌بینند
از پنجره آشپزخانه برایم دست تکان می ‌دهند
روی طناب‌ های رخت
در هیات لباس ‌های رقصان در باد.
من به میل خودم انتخاب کردم ایستادن مقابل جوخه جلاد را
من با میل خودم زندگی کردم
و به میل خودم مردم.
ای جلادان من
زیر سایه زبان من است
که شما هنوز
به زندگی ادامه می‌ دهید.
***
برای خود و مردمی که دوست شان می ‌دارم
درختان گوجه
پر از شکوفه
نخست، هلوی وحشی شکوفه می‌ دهد
سپس گوجه.
عشق من
بنشینیم زانو به زانو
روی چمن
هوا روشن است دل پذیر
- اما هنوز گرم نیست -
بادام‌ ها سبزند و کرک ‌دار
نرم نرمک
سرخوشم
چرا که هنوز زنده‌ ایم
شاید پیش تر از این‌ ها می‌ مردیم
اگر
تو در لندن بودی
من در ناو انگلیسی توبورگ
دست بر زانو بگذار عشق من
- مچ تو سفید است و قوی -
دست چپت را بگشای
روشنایی چون هلویی
در دست توست…
از کشتگان حمله هوایی دیروز
یک صد نفر زیر پنج ساله بودند
بیست و چهارشان نوزاد.
رنگ دانه‌ های انار را دوست دارم عشق من
- دانه انار - دانه انار -
بوی هندوانه را دوست دارم
گوجه سبز را
روز بارانی را هم.
بسیار دور از تو و میوه‌ ها
این جا
تک درختی هم شکوفه نداده
حتی احتمال برف هست
در زندان «بورسه»
غرق در احساسی غریب
در آستانه انفجار
با سر مجنون
بی هیچ کینه‌ ای
این را می‌ نویسم
برای خود و مردمی که دوست شان می‌ دارم
***
مرگ - زندگی
می خواهم پیش از تو بمیرم!
به گمانت
کسی که پشت سر رفته می آید
آیا او را خواهد یافت؟
من گمان نمی کنم!
بعد از مرگم
مرا بسوزان
و در درون ظرفی
روی تاقچه ات بگذار!
ظرفی از شیشه
شیشه ای شفاف و سفید
که مرا درونش ببینی
فداکاری ام را می فهمی:
دست کشیده ام از خاک شدن
از گل شدن دست می کشم
برای ماندن در کنارت
و غبار می شوم
تا کنار تو زندگی کنم
و بعد، تو هم به وقت مرگ
کنارم بیا، به ظرفم!
خاکستری باش میان خاکسترم
تا زندگی کنیم دوباره
تا که عروسی سهل انگار
یا نوه ای بی وفا
ما را پرت کند از آن جا
اما
ما
تا آن وقت
چنان با هم در خواهیم آمیخت
که حتی در خاک روبه ای که انداخته شدیم
ذره هایمان کنار هم خواهند ماند
و به اتفاق در خاک خواهیم رفت
و اگر روزی از این خاک
گلی وحشی سر بر آورد
ساقه اش به یقین دو شکوفه خواهد داشت:
یکی
تو
یکی هم
من
من بیش تر از این ها امیدوارم
من بچه دیگری خواهم آورد
سرشار از زندگی ام
خون در رگهایم می جوشد
خواهم زیست، طولانی، بسیار طولانی
با تو
مرگ نیز مرا نمی ترساند
فقط بسیار دوست نداشتنی است
شکل جنازه هایمان
این هم تا وقت مردنم
درست می شود به هر حال
این روزها
احتمال بیرون آمدنت است از زندان؟
ندایی از درونم می گوید
شاید
***
برف راه را بست
برف راه را بست
تو نبودی
روبرویت نشستم به زانو
با چشم های بسته
به صورتت خیره شدم
کشتی ها نمی گذرند
هواپیما ها پرواز نمی کنند
تو نبودی
به دیوار تکیه داده بودم، برابرت
حرف زدم، حرف زدم
حرف بدون باز کردن دهانم
تو نبودی
با دست هام لمست کردم
دستهام بر صورتم بود
***
در ايـن ديرگاه
در یک شب پاییزی
از کلمات تو سرشارم
این کلمات
چون زمان
چون ماده بار دارند
چون چشم، عریان
چون دسـت، سنگین
و چون ستارگان
درخشان
کلمات تو بـه من رسید
آن ها از دل و اندیشه و تن توست
کلمات تو، تو را به من آورد
آن ها، مادر
آن ها، بانو
آن ها، رفیق اند
آن ها، محروم
تلخ
شاد
امیدوار و قهرمانند
کلمات تو، انسانند
***
اسیرمان کردند
به زندان ‌مان افکندند
من میان حصارها
تو بیرون‌
بی ‌آن که بتوانم کاری انجام دهم
تنها کار این است که انسان
آگاه یا ناآگاه
زندان را تحمل کند
با انسان‌ های بسیاری چنین کرده ‌اند
انسان ‌هایی خوب، شریف، زحمت کش
و همان قدر که تو را دوست دارم، لایق دوست داشتن اند.
دوشنبه سی ام دی ١٣٩٨ - بیستم ژانویه ٢٠٢٠

۱۳۹۸ دی ۷, شنبه

ای یاران کارگر: فرح نوتاش- جبهۀ مردم برای نجات ایران (خط 3)

ای یاران کارگر

فرح نوتاش
این فریاد زنی نمرده در گور است
...
این چادر سیاه که چهل و دو سال پیش
با شعارتحقیر آمیز "روسری یا توسری"
بر کاسۀ سر ما زنان ...تا امروز
میخ شده است
نماد سلطۀ امپریالیسم
بر زنان نمرده در گور است

کسی که حافظه اش یاری نمی کند
به تعداد  دفعات فراموشی
از امپریالیست ها ضربه خواهد کرد

رنج  ارانی ... در هوای مسموم زندان
خسرو روزبه ... سیامک
نابدل و کتیرایی
و قتل هزاران هزار
عدالتخواه... در زندان های پهلوی
و تکرار فاجعه... توسط امپریالیست ها
و کشتار هزاران هزار انسان
در زندان های رژیم نکبت ملا

ما زنان... بردگان تاریخ ایم
و خوب می دانیم که بردگی
به سود که... و چرا...  ادامه می یابد
و می دانیم که سوسیالیسم
تنها راه نجات انسان... ز بردگی ست

امپریالیسم انگلیس
که سرکوبگر اعتصابات
و جنبش های کارگریست
از آغاز انقلاب صنعتی ... تا امروز
بکاربسته تاکتیک های نفوذ
همواره با اهداف موذیانه و رهبری
تا بهره گیرد به نفع خود

اتحادیه های کارگران را
قرن هاست که آبکی کرده
همواره اعتصابات ...
و جنبش های کارگران مظلوم انگلیس را
دم آخر...
توسط یک یا چند خود فروخته
به زانو درآورده

آمریکا در کپی... از تجربیات انگلیس
کارش نفوذ ... طرح نقشه و رهبر یست 
انقلابات رنگی ...
فقط  نمونه ای کوچک
آبکی کردن احزاب و سازمان های چپ
در سراسر گیتی  
ایجاد انقلابات و حاکمیت ها ی خون ریز
از جنس مذهبی...
شیعه و سنی
بخش آتشین نژاد پرستی و سلطه
و داغ  توده های کشور های جنوب
تار و مار جان و جهانشان ... غارت منابعشان
و چادر ما زنان ایران نیز...
پرچم پیروزی سلطۀ آنان در احتزاز

و عجیب ترین بحش ماجرا
حمایت برخی از روشنفکران عزیز 
بس عدالتخواه و ضد امپریالیست
از رهبر و حاکمیت های مذهبی ست!
و سعی در روشن کردن مردم
از خطرات انقلاب رنگی
و حال آن که تمام انقلابات سیاه مذهبی
از شیعه و سنی
از جنس ناب همان انقلابات رنگی !

و نوکران نفودی... چپ نما 
در حذف واژۀ های صهیونیسم... امپر یالیسم
لنین و لنینیسم ... از رهنمود ها
و یاد داشت های فلسفی کوشا


دشمن شماره یک خلق های جهان...
امپریالیست ها یند
که یک روز... شاه تحمیل می کند به ملت ما   
و روز دیگرش ملا

و ملا با قساوت تمام
به احتزاز در می آورد
پرچم امپریالیسم بر سر ما

تا کارخانه های فرا ملیتی
سالانه میلیون ها توپ
پارچۀ سیاه بی مصرف را
با زور بفروشند بما
و با سود پانصد برابری
ملایان انگلیس در ایران
با ایراد خطبه های خر فقط  ملا ست
و روضه ها و نوحه های...
باب دل لات و لوت های سید علی
در حالی که می ریزد
مدفوع زرد و عفن
از گوشه های گاله دهن
سعی در برآوردن آخرین اوامر
بانک جهانی  و صندوق پول

چادر سیاه... پوشش نیست
احتزاز پرچم  سیاه امپریالیسم
بر سر ماست
و بند و حصارو حقارت با آن
نابود کنندۀ هزار بعدی جامعه
وقار انسانی ... و بود ماست

ما زنان ...
علیه این چادر...این نماد ننگ و سلطۀ محض 
و پرچم پیروزی امپریالیسم
بر سرمان
تا به آخرین نفس می جنگیم
و خواهیم ستاند از نوکران ملایش
اموال به یغما بردۀ کودکان گرسنه و کار
بیمار ... بی مسکن
بی طبیب و دارو را

ما زنان ...
 حذف امپریالیسم را ازبنیان مسئله
تسلیم محض ... و فرار از برخورد با ریشه
و اتلاف زمان ...
جا سازی شوکران به نام دارو
در بسته های تقلبی ... می بینیم
و سوء استفاده از محرومان را
به عنوان گوشت دم توپ
برای سلطه
با شکل نوین می دانیم

توده های حاضر در صحنه
حال زنی در وضع حمل ... را دارند
کهولت فکری...  مسامحه  و تعلل
فقط به مرگ مادر و فرزند
و پیروزی امپریالیسم خواهد انجامید

ما زنان ... رهبری جنبش مظلومترین
مظلومان تاریخ ایران را
 به آمریکا نمی دهیم
ما با شعار ضد آمریکا و ضد ملا
در جبهۀ مردم برای نجات ایران
در  کنار مردم مظلوم ایران
به پا خاسته ایم
و این صادفاه ترین راه را
تنها راه نجات مردم ایران می دانیم

ای یاران کارگر
این فریاد زنی نمرده در گور است
وقت تنگ است ...
و جدایی ها یک مصیبت تلخ
فقط یکبار از "من  و حزب من" بگذریم
و به هزاران زندانی دم تیغ
و یورش عنقریب گرسنگان بی سلاح
بیاندیشیم
وظیفۀ انسانی ماست که هر چه زودتر در اتحادی بزرگ
زیر پرچم ...ضد آمریکا ...ضد ملا
به صف شویم
و گردونۀ رهبری را ... جمعا براه اندازیم



فرح نوتاش
وین 7 دی  =28 دسامبر 2019
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

جبهۀ مردم برای نجات ایران (خط 3)

۱۳۹۸ دی ۴, چهارشنبه

اتحاد ما... آغاز تغییر است، و فقط: دو شعر از فرح نوتاش

اتحاد ما... آغاز تغییر است

فرح نوتاش
تقدیم به تمام افراد، احزاب و سازمان های ضد امپریالیست
و ضد رژیم نکبت ملا در ایران
چه کسی گفت من و تو ما هستیم
خلاف رسیده است به عرض
فرا تر از شست سال است
که همگی من هستیم

منفرد ... تک تک و بس بی قدرت
در حوزۀ کوچک خود
همگی شاه هستیم

شرمندۀ ملت خود
از انفعال طولانی
میخ  شده با باورهای موازی
اسیر آیه های مرکزیت و من هستیم

دوران طفولیت ما
بس طول کشید
ترسم نرسد هرگز دوران بلوغ
گر چنین شیفتۀ ... من و مرکز هستیم

ایستاده جدا جدا ...
بر سکوهای بلند اسناد ملی درد
کوتوله هایی
با تاج های مقوایی زرد
می خوانند چون اوراد
راه های موازی پیروزی و فر
و همسرایان تکرار کنان
با گردش تحقیر آمیز نگاه
سوی همسرایان سکو های دگر

و هیولا ... با نیشخند می دزد د
نان کودکان ما
و می ریزد خون ما ... با هر اعتراض
در هر شهر و هر معبر
و در ظلمات نمور زندان ها
و می پیچد همواره ... چه جانخراش
در زمین و آسمان
فریاد درد و شکنجۀ نمردگان

آه... ایستاده زمان
نمیدوند دیگر عقربه ها
از شرم انفعال ما

آماس کرده زمین
ز اشگ و آه مادران
دود از دهانۀ... خبر از یک انفجار قریب
می لرزد ... می شکافد
با غرش می پراند
آتش مذاب ... از اعماق
با غیض و عصیان مهیب

زمان ... زمان تغییر است
ایستادن در دایره های کوچک خود
انفعال است...
و ننگ تاریخی برای ایران است

بی پرده بگویم ... فقط دو راه در پیش است
یا اتحاد ضد آمریکا -ضد ملا و رهبری
و یا قبول تشکیلات مزمن آمریکا و رهبری
زمان ... زمان نجات مردمان و ایران است
زمان گسستن از... مرکزیت و من
با یک دنیا شرمساری... ز تاخیر است

هیچ گروه و دسته وحزب.... رهبر نیست
بس دیر است
دیگرنمانده وقتی ... برای تعریف کمونیست
عشق ما... به ملت مظلوم و ستمدیدۀ ما
رهبر ماست
اتحاد  ضد ملا ضد آمریکا
برای آغاز کار ما کافیست
تغییر برای عدالت است
خلوص و احترام به انسان ها
عشق و راستی... و
پایان رنج ملت عزیز ما


فرح نوتاش
وین  4 دیما = 25 دسامبر 2019
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com
***

فقط

فرح نوتاش
حزب فقط حزب اله
چهل ساله بودجۀ ملی چپو شده
توسط پیروان روح اله

مزه کرده این غارت و چپاول بی حساب
بی در و پیکر است این
خزانه و نفت ومال

از این رو ... در می کنه عجوزه
ملای پیر پلاسی
از پشت بوم ... فقط  تیر خلاصی

یا میده هل... با دستو پای بسته
مردم معترض را
تو سد و فاضل آب ها
بی عاقبت هراسی

 جوان ...
نشر پاسداران  قاچاقچی
رقبای قاتلین خاشقچی
در دفاع است ... از انقلاب نوپا!
صد البته... ثمرۀ حرص و طمع... وقاحت
می سازه... چهل سال غارت و
نوپا!!

از انقلاب ...
منظورش رانتخواریه
قاچاق... عبور بی گمرک واردات و
مفتخواری یه
وه چه عجب نوکر انگلیس ... از لژ حجتیه
نگران تولیدات ملیه!!

دیگه گذشته آب ز سر
زمان جر و بحث نیست
 خیزش عنقریب ما زنان ...
حاشیه نشینان...
کارگران... بیکاران و گرسنگان
قابل کنترل نیست

اتحاد سید علی و روحانی و محمد خاتمی
گر چه پر از فتنه های فراماسون انگلیس
 فقط  و فقط ...
با خبر از فوران آتشفشان نیست


فرح نوتاش
وین 20 . 12. 2019
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

الله اکبر نگو، بس است: بهنام چنگائی

همراه با دست و دل و جان های گشاده بسوی فردای انسانی و همگامی با آرزوهای در خون خفته ها

الله اکبر نگو، بس است

 بهنام چنگائی
=
درین آسمانسرای دروغ
کسی بفکر بی پناهی نیست.
تنها، زخمِ بی کسی و دردِ انسان می بیند
که چشمِ نان، با دهانِ گرسنگان بیگانه مانده است
که دستِ ولی خدا در کامِ بردگان، بی شرمانه خفته است.
 الله اکبر نگو، بس است
+
درین وادی ِپست نامان
که فرمانِ سکون به فروغ می دهد
گلوله بر پیشانی جوان،
درین خرابه زارهای بی خدا
دیگر، تابِ خواری و زاریِ پگاه بریده است.
فرهادها و آزادهایِ کمرِ کوه شکن اش
در پی نانِ نایافته،
آرزوشان یخ زده، مرده است.
الله اکبر نگو، بس است
+
در ماتم خانه های سوت و کورِ ساده دلی
به حکمت خدا و شرع امامان اش
فراوانی حیله هست و چاه
نایابی امید هست و راه.
سیلِ پاکباختگان بی قرار،
در شبانِ تلخ ِشیون ها
همچنان نشسته بخون
بر بلندای یغماها، بر کرور کرور مرگ هایِ بی بها.
ای تاراج شده!
الله اکبر نگو، بس است
+
درین خرگاهِ تاریک تبار،
به زیر هر عبا، عمامه و کتلِ کبریامدار
خرمنِ ناکامِ جوانی سوخته است.
وز آن بالایِ عرشِ اعلایِ نفت
تا ملکِ خصوصی و منبرِ این والایِ تفت،
مکنت بی دریغ و شوکت الهی نهفته است.
بر بندگان ِ دل و دم شرار زمان
زمینِ پُر شرنگ، از دار و دامِ مرگ سرشار است.
ای فریبخورده ی سگ جان،
 الله اکبر نگو، بس است
+
درین لجن زارِ های ریا
با آنهمه وعده های بیکرانش
از آنهمه آیه های بی گمانش،
جز خشم و خون نمی چکد.
()
و خدای کریمِ لمیده بر آبرهای نرم
در سروده هایش
همچون همیشه بشارت می دهد:
بینا و بیدار است
عادل و رحمان است
و شگفتا ما هنوز نمی بینیم
و او با لالائی هایش می خواند:
آرام بگیرید، آسوده بخوابید
چشم بر مصلحت من ببندید
آیمان به آخرتِ بیآورید
که شبیخون دچاران امروز، رستگاران فردایند.
()
در آن نه توی سگ جانی
طفیلی، ناسپاسی می موید:
بسان ما خدا از ملا  کلک خورده؟
وزینرور ملا:
عرش و فرش و آبرویش را یکسره
در توبره کرده، برده
هلا بیدادرس بیدارشو،
الله اکبر بس است.
 بهنام چنگائی سوم دی 1398

پائیز پویا: ی. صفایی

پائیز پویا

ی. صفایی
در خیزش خونین شبهای پائیزی
سفیر نابهنگام گلوله های خدا
مغز جوانان را نشانه میگیرد
تا هر گلوله
آیه های بی مسمای حاکمان را
با خون تو آبیاری کند.
در خمیازه شب های سرد پرهیاهو
اشک تاریخ
از گونه های گرم شقایق ها جاریست.
اوج پرواز
در سحرگاه خونین
بیت جباران را لرزاند
و گلوله ها برای غارت و استبداد
قلب را
نه
مغز تو را نشانه میگیرند.
موج درموج
دریایی از یقین خروشیدن گرفت
تا برآسمان تیره اش
شوق عاشقانه ای از روشنایی
از پس آن خروشان گردد.
مرگ جلادان
زود هنگام است
و رمز پیروزی در دستان توست
بمان که خروشیدنت
موج های دریا را
به ساحل عشق
میکوبد.
هنگام که
شراه های  آزادی
آتش بر آشیان حاکمان افکنده است،
سپیده صبح
بر چشمانت
شوق آزادی را
نوید میدهد......
ی. صفایی
چهارم دی 1398
25 دسامبر 2019

۱۳۹۸ آذر ۱۹, سه‌شنبه

سروده های سعید سلطان پور - آوازهای بند از پاییز سال ١۳۴۷تا بهار سال ١۳۵١


سروده های سعید سلطان پور
آوازهای بند
از پاییز سال ١۳۴۷ تا بهار سال ١۳۵١
کتاب کامل

  ——-
اگر از خواب برآید بیمار

این مرد ژنده کیست
این مرد ژنده کیست
که دیری ست
با نعره اش زمین و زمان را
از هم نمی درد؟
و زخم تافته اش را
از انتهای شب،به شبی تازه می برد؟
این مرد خفته کیست
این ساکت
این صبور
که گاهی
با ناله ای،به تاب و تب، اقرار می کند؟
و در شبی گداخته و سنگین
کابوس خون و خشم و خیابان را
در خاطرات خفته ی تابستان
بیدار می کند؟
افتاده روی شانه ی بیماری
شب،در شرار تخدیر
با خواب می گراید
با زخم تازه تر،اما
فردا
از خواب بر می آید
این بیدیار و یار،به بیمارخانه کیست؟
این بی شنانه کیست؟
که شبکلاه و چارق از دست رفته اش
در گنجه مانده است
و زآفتاب و کار ،ترک های تفته اش
بر پنجه مانده است
چنگش فرونشسته میان ملافه ها
جوبار خون
از کنج لب،به کنده ی شانه کشانده است
از چشم نیمه خفته ی بیمار
الماس های اشک
برخون نشانده است
بر بالش سپید
چون خرمنی زخون و خاکستر
کاکل فشانده است
تابیده دنده هایش، از زیر زخم و پوست
تا نعره بسته است
بسی نیست
می سوزد استخوان و
کسی نیست
این مرد خسته کیست؟
این مرد روستائی
این مرد کارگر
این مرد نعره بسته ی در خون نشسته کیست؟
این غول ماندگار ولی سر شکسته کیست؟
با گشت پاسدار
پشت در و دریچه و دیوار
بیمارخانه خفته و
بیمار
در هاله ی سکوت نفس می کشد
ناگاه می شکافد در ابر تندری
بیمار خانه،باز،می آشوبد
برقی به چشم چیره ی شب چنگ می زند:
بیمار خانه بند اسیران است
رگبار پشت صاعقه می گوید:
این شبکلاه چرک
خود دلاوران است
این چاروق کهن
پوزار کاوریان است
این قلب مزدک است
این بازوان رستم دستان است
ای خفتگان خوف
این مرد روستائی
این مرد کارگر
این پهلوان زخمی
ایران است
رگبار روی پنجره می کوبد
خفته ست پشت پنجره،بیمار
و پاسدار
خرد و خراب و خسته می گردد
پشت در و دریچه و دیوار
——-
با کشورم چه رفته است
با کشورم چه رفته است
با کشورم چه رفته است
که زندان‌ها
از شبنم و شقایق
سرشاراند
وبازماندگان شهیدان
انبوه ابرهای پریشان وسوگوار
درسوگ لاله‌های سوخته
می‌بارند
با کشورم چه رفته است
که گل‌ها هنوز
سوگوارند
با شور گردباد
آنک
منم
که تفته‌تر از گردبادها
در خارزار بادیه می‌چرخم
تا آتش نهفته به خاکستر
آشفته‌تر ز نعره‌ی خورشید‌های تیر
از قلب خاک‌های فراموش
سرکشد
تا از قنات حنجره‌ها
موج خشم و خون
روی غروب سوخته‌ی مرگ پرکشد
این نعره‌ی من است
این نعره‌ی من است
که روی فلات می‌پیچد
وخاک‌های سکوت زمانه‌ی تاریک را
می‌آشوبد
و با هزار مشت گران
بر آب‌های عمان می‌کوبد
این نعره‌ی من است
که می‌روبد خاکستر زمان را
از خشم روزگار
بعد از تو ای
ای گلشن ستاره دنباله داراعدام
ای خسرو بزرگ
که برق و لرزه در ارکان خسروان بودی
ای آخرین ستاره
خونین ترین سرور
در باغ ارغوان
در ازدحام خلق
در دور دست و نزدیک
من هیچ نیستم
جز آن مسلسلی که در
زمینه‌ی یک انقلاب می‌گذرد
وخالی و برهنه و خون آلود
سهم و سترگ وسنگین
در خون توده‌های جوان
می‌غلتد
تا مثل خار سهمناک و درشتی
روییده بر گریوهای گل سرخ
آینده را بماند در چشم روزگار
یاد آور شهادت شوریدگان خلق
در ارتش مهاجم این نازی، این تزار
ای خشم ماندگار
ای خشم
خورشید انفجار
ای خشم
تا جوخه‌های مخفی اعدام
در جامه‌های رسمی
آنک
آنک هزار لاش خوارای خشم
مثل هزار توسن یال افشان
خون شهید بسته است
بر این ویران
دیگر ببار
ببار ای خشم
ای خشم
چون گدازی آتشفشان ببار
روی شب شکسته استعمار
اما دریغ و درد
که جبریل‌های اوت
با شهپر سپید
از هر طرف فرود می‌آیند
و قلب عاشقان زمان را
با چشم و چنگ و دندان
می‌خایند
و پنجه‌های وحشت پنهان را
با خون این قبیله
می‌آلایند
با این همه شجاع
با این همه شهید
با کشورم چه رفته است
که از خاک میهن گلگون
از کوچه‌های دهکده
از کوچه‌های شهر
از کوچه‌های آتش
از کوچه‌های خون
با قلب سربداران
با قامت سیام
انبوه پاره پوشان
انبوه ناگهان
انبوه انتقام
نمی‌آیند
چشم صبور مردان
دیری‌ست
در پرده‌های اشک نشسته است
دیری‌ست
قلب عشق در گوشه‌های بند
شکسته است
چندان ز تنگنای قفس
خواندیم
که از پاره‌های زخم
گلو بسته است
ای دست انقلاب
مشت درشت مردم
گل مشت آفتاب
با کشورم چه رفته است
———
بر این کرانه ی خوف
نه
تا راتفاع خشم و جنون
نه
تا آخرین ستاره ی خون
نه
به اوج نفرت خواهم رسید
و از تمام ارتفاعات بردباری سقوط خواهم کرد
و روی لجه ی تاریک خون
چو نیلوفر
در انتظار خشم تو ای عشق خفته
خواهم ماند
و از بساک پریشان خویش در مرداب
هزار گرده ی طغیان خواهم افشاند
فلات را بنگر
دریای وحشت انگیز ی ست
که موج می زند از خون عاشقانه ی ما
و بادبان سیاه تمام قایق ها
صلیب سوخته ی گوره های دریائی ست
بین شهیدان روی غروب می رانند
و تور کهنه ی صیاد های جلگه ی خون
از این تلاطم مغلوب،مرده می گیرد
در این سکوت سترون
بر این کرانه ی خوف
در این فلات گل و خون و ساقه ی زنجیر
نه
ای صدای توانای من
نمی مانم
و با تمام توان به خون نشسته ی تو
چنان که «فرخی» و «عشقی»
ببین
هنوز از این قتلگاه
می خوانم
صدای خسته  ی من رنگ دیگری دارد
صدای خسته ی من سرخ و تند و توفانی است
صدای خسته ی من آن عقاب را ماند
که روی قله ی شبگیر بال می کوبد
و نیز ه های تفته ی فریادش
روی مدار آتیه و انقلاب می چرخد
کجاست قایقم ای موج
کجاست قایقم ای خون
کجاست پارو ها
کجاست پاروها
می خوام
برای ماندن، بر دریا
برای ماندن بر خون،سفر کنم تا مرگ
و هستی ام را مثل گل همیشه بهار
میان آتش و خون و گلوله و فریاد
براه خانه مردم
بباغ تند و تب آلود لاله بنشانم
و پشته های گل های بردباری را
که مثل مادیانی از راه دور آوردم
به کوهه های پریشان خون کنم پرتاب
کجاست پاروها
که خون آن همه گل
آنهمه ستاره ی خون
– بهار سوخته بر فرق ملتی مغلوب-
و یک ستاره ی نارنج
و یک دهان گل افشان
که برگ برگ گل انقلاب فردا را
نهان ببارد در کارخانه ستم
نهان ببارد در کشتزارهای سیاه
برای پویش اندیشه های تاریخی
برای پرورش عشق
برای گسترش سازمان»او»
کافی است
—–
سرود، برای گل های سرخ
دیگر نمی توانم
جز با تو
از تو سخن بگویم
ای شرزه شیر زخمی زندانی
ای خاک ارغوانی
دیگر نمی توانم
و قلبم این ستاره ی اسپند
در آتش شکفته ی خشم و خون
آوازهای سوزان می خواند
و اختران خشم زمان را
باغ جرقه های سرخ پریشان را
روی فلات خفته می افشاند:
ناگاه،مثل جنگل باروت منفجر
مثل تنوره های گدازان گردباد
از خطه های میهن خونآلود
می رویم
و شعله می کشم از کوره های آتشباد
و نام سوختگان کویر و بندر را
به زخم خنجر خونین نعره می کوبم
به سنگ سنگ قزل قلعه و اوین و حصار
دیگر نمی توانم
آنک،ابر
دیگر نمی توانم
اینک،رعد
دیگر نمی توانم
هان
رگبار
دیگر نمی توانم
با صد هزار در قفس آیا چه رفته است؟
با صد هزار عشق، که در باغ ارزو خواندند
با صد هزار جنگل
با صد هزار شهر
با صد هزار سرخ، که روی شمال شب راندند
و روی شاخسار خیابان ها
در کوچ ناگهان زمشتانی
رگبار بال خونین افشاندند
دیگر نمی توانم
باد از هزار جانب
در لاله های خون هزاران
می گردد
و عطر اشک و اسارت را
در زیر خیمه های سوگواری شب ها می گرداند
باد از هزار جانب
از رنج روزگار
از سنگر و صدا
از راستای فردا می خواند
باد از هزار جانب
با رودهای میهن
می راند
می توفد از کرانه ی گلگون
و روی نعش های شهیدان
گیسوی سوگوار می افشاند
می زارد از جگر
مرثیه می سراید یا هق هقی بلند
می چرخد و
زپویه نمی ماند
باد از هزار جانب
از رنج روزگار
از سنگر و صدا
از راستای فردا می خواند
دیگر نمی توانم
با رنج واقعیت
و با تصور خونین عشق و ازادی
صدای تند و توانی روزگارم را
به دره های عمیق سکوت می ریزم
مگر بلرزد باز این نواحی بیداد
به نعره های توانی بهمن فریاد:
هلا،ستاره ی توفانی
هلا، ستاره ی توفنده ی خیابانی
هلا، ستاره ی پران
هلا، ستاره ی پویان
ستاره ی سوزان
ستاره ی سحر انقلاب ایرانی
هلا، ستاره ی»حیدر»
ستاره ی آذر
هلا، هزار ستاره،
ستاره ی «دیگر»
کنون حماسه ی آزادی تو را ، با خون
و با دهانی، از عشق و آفتاب و جنون
میان خرمن خاکستر و تهاجم باد
برای خلق توانی بسته می خوانم
و با دو پاروی خون
درون قایق سوزان شعر و شور و خرد
برآبکوبه ی سانسور و قتل، میرانم
اگر بریزد خون دل از دهانه ی سرب
اگر بماند دل
باز در نمی مانم:
به شور گشوه ی توفان توده های نبرد
در آن زمان که فرو خفته ام،کجا،در خاک
هنوز پرچم خون من است در کف موج
صدای موج،صدای من است
می دانم
بگو چگونه بخوانم
که دل بسوزد پاک
بگو چگونه بگویم
زباغ خون،برخاک
بگو چگونه بسوزم
چگونه آتش قلبم را
بیاد آنهمه خون شعله ی خیابانی
بیاد اینهمه گل های سرخ زندانی
به چار جانب این دشت خون برافروزم؟
———
ترانه ی جویبار
دلم تو را می خواهد
دلم به سوی تو پرواز می کند
مثل کبو تری خسته
پر شکسته
به سوی آب
مثل گلی غمگین
تنها
که می روید در رویا
و می پیچد
می پیچد
می پیچد
در هاله ای زخون و خاکستر
ارام و بی هیاهو
تا مهتاب
دلم تو را می خواهد
ای بافته ژاب و زابریشم
ای سخت
تو مثل صخره مرا می شکنی
من آبم
تو مثل آب های گریزانی
من گردآبم
چگونه با تو بگویم که بی تو غمگینم
حریق سوخته با آب در نمی گیرد
تو چشمه ی خنکی
من غروب خونینم
چگونه بی تو بخندم
چگونه بی تو بتابم
وقتی تو را نمی بینم
تو آفتابی و من آفتابگردانم
نازنینم
دلم تو را می خواهد
مثل گل و کبوتر
مثل درخت و آب
ای آب و ماهتاب من
ای صبح آفتاب
_____
با عصر، در کرانه امروز
دلم برای سفر می زند
پرنده های خاکستری
در آسمان گرفته ی عصر رهسپارند
من
سرگشته در کرانه ی امروز
مثل هوا
گرفته ام
صدای خسته ی کامیونی
از شوسه های ناهموار
می آید
شاید
بر جاده های بارانی می راند
با پشته های خیس علف هایی
که زیر شرابه های ملایم باران می لرزند
من
سرگشته در کرانه ی امروز
مانند کامیونی خالی
در شب
که از شب و ستاره انباشته است
از پشته های ابر
و از هیاهوی پرنده های مهاجر
انباشته ام
و گوش به صدای دور سفر بسته ام
یک شب که آب ها می خواندند
و روی گردنه می رفتیم
ستاره ها را دیدم
ستاره ها را در آب های درخشان دیدم
دیگر …
وقتی ستاره ها را می بینیم
صدای سرد و درخشان آب می آید
وقتی به آب می نگرم
رگباری از ستاره ی خاموش
در قلب آب های درخشان می لرزد
دلم برای سفر می زند
دلم برای ستاره
برای آب
با عصر،در کرانه ی امروز
می مانم
و باد برگ های سوخته را
بر شاخه های بوته ی خشک غبار می لرزند
و شاخه های دود
در ارتفاع شهر کهنه ی خاکستری،پریشان است
ابر است،ابر
که روی قله ی خاموش دور می گذرد
مثل هزار بید پریشان
در باد
قلب من است آن پرنده
قلب من است آن پرنده
که تنها
بر شاخه های ابر
می خواند
قلب من است آن پرنده که در ابر و باد می راند
قلب من است آن پرنده که آوازهای خود را گم
کرده است
و سرزمینی آفتابی خود نمی داند
در ارتفاع شهر کهنه ی خاکستری
دود و غبار و برگ
با ابرهای تیره گره می خورد
شب،دلشکسته روی غروب و درخت می پیچد
و عصر، در گرفتگی جاده می رود
و با صدای مبهم برگ و باد
ترانه ی مسافران دلتنگ را می خواند
با آنکه مثل ابر، پر از پریشانی سوگوارم
و با گرفته ترین ابرها
در خلوتی مه آلود
روی سکوت اسکله می بارم
در آسمانی به وسعت یک برگ
می بینم
ستاره ای کوچک می درخشد
و روی شاخه ی کوچکی از آفتاب
کوچکترین پرنده ی دنیا
آواز جویباری را می خواند
که از صدای چهار پرنده
کوچک تر است
با این امید کوچک
با این امید تافته در اشک
من دور مانده ام
مثل تو
مثل هر دوست
و از کرانه ی شب
به وسعت گرفته ی چشم انداز می نگرم
شب
بی ستاره ترین سب
شب
سخت و سرد و وحشی ست
اینجا
بر این کرانه ی تاریک
با چشم های آهوی گریانی
در ابتدای جنگل شب ایستاده ام
آنسو ترک، در آن سوی دریای خوابدار
– دریا، سمور و حشی، در باد خفته است
بالای آن کرانه ی آبی
ستاره ها، در روستایی که من نمی شناسم،هیاهو می کند
پروانه ای
مثل تمام زیبایی
کنار جویباری که برای پروانه ها می خواند
خوابیده است
آه، ای کدام دوست
روی کدام غربت
دیگر تو را می شناسم
دیگر تو را
نیلوفر شکسته ی خونینی را
که روی سرد ترین چشمه
آواز سوگوار اب ها را می نوشد
می شناسم
آهسته، مثل شب
که نیلوفر ستاره ها را می لرزاند
نیلوفر شکسته ی قلبم را
در اب های تاریک
می لرزانم
————
با روستا و شهر
وقتی که مفهومی بزرگ و سرخ
با جامه ی شوریدگان خلق
در ازدحام شهر بی آواز می گردد
و می رود، تند و نهان، تا قریه های دور یا نزدیک
و باز می گردد
و می نشیند در میان قهوه خانه های دودآلود
با گل مرداد و محسن و بقراط
و می دود در مدرسه با خسرو و بهروز
و در خیابان،عابران را با سلامی بر می انگیزاند
و در اتوبوس، از گرانی های رنج روز می گوید
و در کنار کارمندان می نشیند با دلی غمناک
و سوگواری می کند روی مزار رتبه و قانون
و در جنوب شهر بر دیوارهای فقر می کوبد
و در کنار کار و زحمت می سراید شعر خونین رهائی را
زندان چه بی مقدار می آید
این قلعه ی پوسیده
این تدبیر!
این بند و
این زنجیر
____
با شقایق های مردادی
قلبم در این سلول چون پروانه ای خونین
آرام و غمگین می پرد با هر نسیم یاد
و می نشیند در کنار جویبار اشک پنهان، روی
جام قرمز آلاله ی اندوه
و باز، می گردد
و می نشیند باز در گهواره ی آلاله ی قرمز انبوه
ناگاه پشت جویبار اشک می روید
چون گرد باد تفته ی آتش ، شقایق های خون آلود مردادی
پروانه با یاد شهیدان می پرد پر شور
پر می کشد در تند باد مرگ و ازادی
———
زندان فلات
ای دوست
ای برادر زندانی
این جا
میان مسلخ اندیشه و امید
روی فلات خون و فلز و کار
روی کران ماهی و مروارید
در بندر نظامی نفت و ناو
در کشتزارهای برنج و چای
و در کنار گله و گندم
ما
این بام های کوچک توفان
آهنگ پیشگوئی توفان ناگهان
در بندهای سرد قزل قلعه و اوین و حصار
زندانیان خسته ی این خاک نیستم
زندانیان خسته ی این خاک دیگرند
زندانیان خسته ی این خاک
در بند کارخانه و کار و ستمگرند
انبوه سرخ رنجبران اینجا
زندانیان خسته ی زندان کشورند
اینجا سلاح و سکه و جاسوس
فرمانروای دوره ی شدادی است
و خانه های مردم و سرتاسر فلات
انبوه بنده های عمومی و انفرادی ست
ایران در این میانه ی تشویش
مفهومی از اسارت و آزادی ست
و باز همچنان
ما
این بام های کوچک توفان
آهنگ پیشگوئی توفان ناگهان
با داغ های تافته
– گل های زخم و پوست –
با سینه های سوخته می خوانیم
از بند بند قلعه ی تاریک
آزادی
ای تحول خونین
ای انقلاب دور
و نزدیک
——-
در پایگاه رعد
سخت و سترگ
با قلبی از سپيده و جوبار
در پهنه ی زمانه
در پهنه ی زمان
چون جنگلی تناور
خشمنده و مهيب و چرخانم
روی ستيغ «گفتن»
و با هزار شاخ هی گریان
جوبارهای روشن آوندهای خویش
عریان تر از تغزل بارانم
در خلوت «نهفتن»
اندوه در عميق ترین لایه های من
در خاستگاه خاکی شيرابه های خشم
انبوه ریشه های مکنده ست
آینده بر بلندترین قله های من
در پایگاه رعد
تبدیل گریه های هماره
به نعره های تاز هی توفنده ست
اسطوره ای ز عشق و خشونت
در سنگر ستيزه
در جبهه ی لزوم
دستی پر از ترنم جوبار
دستی پر از حماسه ی دریا
پر از هجوم
اسطوره ای چو توفان پيچنده بر فراز
پيچنده بر فراز چو توفان آفتاب
بگشوده بال، برتو
غضبناک
زندان سرزمين من
ای خاک
——–
تا آسمان دلتا
قلب مرا بردارید
قلب مرا بردارید
این قلب، این ستاره ی خونین را
این خون خشمگین را
این ارغوان کوهی را که می چرخد در توفان
و نعره می کشد از آتش جگر
در باد
قلب من این ستاره ی سنگی
غلتیده در هیاهوی خونآب های تاریخی
تا سرگذشت شخم و شقاوت را
تا آسمان دلتا
– دلتای سرخ-
بخواند
و مشت موج های شکیبا را
تا ارتفاع خشم براند
قلب مرا بردارید
از باغ خون ملت
این لاله ی شکفته ی ملی را بر دارید
این لاله ی شکفته ی ملی
که زیر سلطه ی شب لاله های دیگر را
به شعله های ستیز ستاره می بندد
و با دهانی از خون و آتش و آواز
کنار کوهه ی سوزان لاله می خندد
من، قلب من
این شعله ی بلند که در ارتفاع شب
تابیده مثل رایت خورشید روی کوه
فریاد بسته روی شب کشت و کارگاه:
شب گر چه سخت و سنگی و تاریک است
آنک
شکفته شعله ی گردان گردباد
توفان سرخ دانا
– هر چند روز-
نزدیک است
توفان سرخ دانا نزدیک است
من،قلب من
افتاده روی خاک گریزنده ی کویر
پیچیده در حریق گریزان گردباد
روی فلات ویران می چرخد
و با صدای توفانی خلیج و خزر
حماسه می سراید با بانک ملتی مغلوب
و می شکافد با نعره ی تناور رعد
و می گدازد در آتش تکاور برق
و روی برج بلند هزار بندرگاه
بپاست دانش توفان،ستاره می کارد
قلب مرا بردارید
قلب جوان من
مانند قطب نمائی ست
که روی جاذبه ی قانون خاک می لرزد
و در مناطق تاریک خونینش
همیشه در جهت انقلاب می ماند
قلب مرا بردارید
از خاک های گلکون
از باغ خون ملت
این لاله ی شکفته ی شرقی را بردارید
——–
خفتار
جادوی مهتاب شب مرداد می تابد
روی فلات خواب
در بستر مرموز این مرداب
سرگرم رویاهای خفتارند، بسیاران
مهتاب می گردد
مهتاب روی جوشن مرداب می گردد
تا از نگاه پاسدران راه بگشاید
بردیده ی خواب گرفتاران
در قلب این آرامش مرموز
حتی اگر خرناسه ی خیزد
چشم و زبان پاسداران می تپد از هول:
این خفته شاید خنجری در آستین دارد
شاید خیال آفتابی می پزد در سر
شاید در این خفتار ناموزن اشاراتی ست
از روزگار خون و آن هنگامه ی دیگر
و جشمه های خون مرد خفته می جوشد
از چشم و از چنگال خونخوران
گاهی زچشم پاسداران دور
پشت جگن ها شعله ی نیلوفری پرشور
در پرده های شب می آویزد
و می دمد شوریده در شیپور خوانالود
و در نهاد خستگان خفته شوری بر می انگیزد
از قلب دوزخ می شکافد نعره ای در شب
دیگر تن نیلوفر است و تیغ شبکاران
و باز می تابد چراغ جادوی مهتاب
بر خستگان خواب
انبوه با شب مانده ناچاران
اما، من این مرغ اشارات خوان پنهان گوی
آرام و پنهان،پرپرک،پر بسته با هر سوی
روی درخت درهم شبگیر می خوانم:
خوابانده انگشت اشارات جانب کهسار
هر خفته این جا کولباری زیر سر دارد
و لحظه ای در کار این خفتار می مانم
و باز میدانم
رویای خونینی گذر دارد
در پشت پلک بسته ی این نیمه هشیاران
و همچنان مهتاب جادو،جادوی مهتاب
روی سکوت و مرگ و خون و خواب، می راند
مرغی درخشان از کدامین گوشه ی مرداب، می خواند
نیلوفری،آشفتهه،روی دشت شب کاکل می افشاند
و می دمد پرشور، در شیپور خونالود
و باغهای قرمز شیپور می روید
آنگاه دریای درشت پلک های خفته می جنبد
و می گشاید صد هزار چشم هول انگیز
و در نگاه پاسدران خیره می ماند:
ناگاه می توفد از اعماق»تابستان خون» شوریدگان خشم
ناگاه می جوشند از قلب زمین و آسمان، این خفته بیداران
روی فلات زنده ی بیدار
گل مشت خونالوده ی خورشید
بر فرق خونین شب خونخوار
می کوبد
———
زمستان پنجاه
روی شتای برف می گذرد
و به شتای گسترده
در روستا و شهر
در کوهپایه
زیز هجوم تند و پریشان برف می نگرد
دلخسته ای که در محاصره ی برف است
منکوب برف،مرد زمستانی
در سینه آتشی دارد
که می تواند
یک تکه از شتای میهن دلتنگ را اب کند
که می تواند قلبش را
روی حشار خانه ی دلخستگان بگیرد
و آفتاب کند
دلخسته ای که می گذرد
و در محاصره ی بوران
به خانه های سرد
و به دسیسه های هجوم سپیده می نگرد
در سینه آتشی دارد
با این همه که می گذرد سوز و برف و باد
در دل بیاد آن همه گل های سوخته
سوزان سرکشی دارد
سرخ خروس وار
با پنجه های بسته،در تیغه های یخ
با یاد شعله های سحر
خونشعله های بال
بر شاخه های بوران می کوبد
می خواند از جگر
اما، گل گزند
برق جهنده،سرب گدازنده
روئیده از دهانه ی دوزخ
توفیده روی راه
در قلب آن شکفته ی آتشناک
در خون زنده، راه می یابد
بر سوز یخ
خروس خون
می خوابد
آنگاه شعله واری، در یخ
می چرخد و به صحیحه ی آزاد
پر می کشد
روی حصار میهن دلتنگ
می تابد
در شاخه های درهم بر فاب
زیر هجوم بوران، می چرخند
خونشعله های بی تاب
——–
بهار پنجاه و یک
با خاطره ی رفیق شهیدم پویان
با گل ها و پرچم هایت
ای بهار
امسال
از سرزمین ما مگذر
بهار
با گیسوی افشان بیدین ها
شادمانه و آرام
در بازمان های برف
پیش می آید
پیش می اید
می ماند
و با برگ ها کبود،
به پنجه هایش می نگرد:
پنجه های بهار
روی بازمان های برف زمستان چهل و نه
خونین است
ای بهار
گل های سرخت را
در خانه ی مردم میفروز
تنها شاخ و برگ هایت را
در خون برادران بگیر
تا بهار گل سرخ
شانه سوگواران را
با هق هقی دیوانه وار
بلرزاند
بهار
با چشم گریان برگ ها
در گلبن های خون می پیچد
دریغا خون
دریغا گلبن ها
روی بهار می گردم
با دامنی از عشق و فریاد
آ… ه
چگونه جمع کنم این لاله ی پرپر را
بهار
بر کرانه سیمینه رود
می گرید
بهار
روی بینالود
خم می شود
و جرعه های خونین اشک
روی صخره ها
شعله ورترین گل هاست
سلام، میهن گلگون
سلام، مادر گریان من
بهار سرخ،سلام
چنین که بهار چنگ در گیسو می زند
و پریشان می کند بر آب
هق هق کنان و سوگوار
آن همه گیسو را …
آ…ه
گیسوی کنده بیدین ها را ببین
آشفته روی گریه های سپید رود
سلام،مادر داغدار من
ای بهار سوگوار
سیزده گل روی سپیده
سیزده برادر روی چیتگر
نود و یک سرباز
سیزده دهان سرخ سرود خوان
صد و هشتاد دو گلوله
سیزده دیوار خمیده ی گل
خورشید تکان می خورد
برگ ها تکان می خورند
رودخانه ها تکان می خورند
مشت ها بر دیوار می کوبند
صدا  در میهن مغلوب می گردد
زیر نگاه سربازان
سیزده چکاوک خون بال می زنند
روی دیرک های خونین می چرخند
روی دیرک های خونین می نشینند
و روی فلات پر می کشند
یاد باد هرای پلنگان زمشتان چهل و نه
یاد باد آتش خونوسوز شتابندگان عشق
زنده باد آن دست
که تفنگ روی کتاب نهاد
پوینده باد صدای سوزان پیشاهنگ
و آینده
حزب کلام و آتش
و آن بی شمار خلق
دستیش بر کتاب و
دستیش بر تفنگ
در خیابان فریاد می زنیم
در کارخانه فریاد می زنیم
پشت میله ها فریاد می زنسم
در خانه فریاد می نویسم
روی دیوار فریاد می نویسم
فریاد می زنیم
و قلب خود را چون لخته ای خون بالا می آوریم
آزادی چیست؟
خیابانی با تکه های درشت آفتاب؟
بارانی که روی کارخانه می کوبد؟
دلخستگانی با هیاهوی فردای کار
که در قهوه خانه های غروب چای می نوشند؟
گل های دود که بر لب ها می سوزد
و در پنجه ها خاکستر می شود؟
ستاره ای که روی خستگی کارگران می تابد؟
چشم گریان مادران
که جامه ی زندان فرزندان به اشک می شویند؟
خستگان زمین،میلیون ها
که روی مزراع درو شده ایستاده اند
با زنان و فرزندان گرفتار
و برگ های وام را در باد تکان می دهند؟
آزادی چیست؟
بهار سوگوار وطن
برگشته از پشت دیوارهای زندان
سرگشته در پایتخت کشتار؟
صدای گلوله
صدای محاصره
صدای باروت
صدای سوختن نوشته ها و نام ها
صدای شلیک روی دیوار
صدای شلیک از پنجره
صدای مرگ در خیابان
صدای «زنده باد ….»
صدای خون
با خون و دود می رود
گلزار من
بهار
دیوانه وار و مبهوت
فرو می ماند
نه می گرید
و نه می نالد
تنها آشفته وار پیش می رود
در گورستان های پایتخت
روی ابن بابویه می گردد
روی بهشت زهرا می گردد
آ…ه مگر آن جا
ریخته در گودال
کیستند آن لاله های پرپر؟
کیستند آن بدن های تکه تکه شده؟
با خونچال هائی در قلب و در گلو
که ناگهان
بهار
به خود می پیچد
جگر به قیه می درد
می چرخد و می خراشد
می خراشد با ناخن سوزان خاربن ها
در واگویه های دلخراش
رخساره ی خونین را:
دریغا آواز خون تو
دریغا صدای تو در کوهسار
بی بهره از آسمان و گل ها
بی بهره از رودخانه و ماه
بی بهره از سلام و بدرود
بی بهره از بهار میهن
شهید من
بهار
گرد گودال شهیدان می چرخد
آرام ،مادر سوگوار من
سر به شانه ام بگذار
از خون گلبن های تیر باران
آتش صاعقه سر می شکند
شخم بهاره ی ما
امسال
نه با خیش بود
نه با دست
شخم بهاره ی ما
امسال
با سر نیزه بود
چه شیاری در خون برادران افتاد
که درختان بید، حتی
در مجدیه و آذرین
گل های سرخ آوردند
و در کنار اشک
مردم
تکه تکه
گل می دهند
سر نیزه های شسته
اما
در آفتاب بهاری
برق می زند
بخواب برادر گلگون
بخواب
قبیله ی برادران تو
آتش قلب تو را روی شب می کوبند
سلول تو را به دوش می شکند
زخم تو را به خیابان می برند
و خون تو را
روی اعتصاب کار و دانش
می گردانند
بدرود، بهار خونین
بدرود
صدای حریق
صدای طولانی سوت
صدای گلوله در قلب روز
خواهران و برادران تو
با چمدان شور و شبنامه
در شهر می گردند
و از چهار راه ها می گذرند
بدرود، بهار خونین
بدورد
در برگ های بهار پنجاه و یک
گلشن های خون تاب می خورند
صد مادر سوگوار
با جامه های مشکی
بر نرده های داد رسی
سر می کوبند
صد پدر سوگوار
با نوارهای سیاه
در بازار می گردند
گوزن جوان
با شاخ های خونین
بر دیوار شهر اعلان می کوبد
و از کوچه ها صدای گلوله می آید
رها کنید
رها کنید شانه و بازویم را
رها کنید مرا
تا ببینم
من این گل را می شناسم
من این گل را می شناسم
من با این گل سرخ
در قهوه خانه ها نشسته ام
من به این گل سرخ
در میدان راه آهن سلام داده ام
آ…ی
من این گل را می شناسم
دستانش دو کبوتر بودند
بر شاخه ی تفنگ
در کودکی
در گندمزار می چرخید
در جوانی
در گلوله ها
با این دهان خونین
من این گل را می شناسم
در چشم هایش
شعله و خنجر داشت
و در قلبش
زنبقی و
چشم آهوئی
که جرعه جرعه
می گریست
روی بهار پنجاه و یک
سی صد گوزن سرخ
سی صد شتاب عشق
بر دیوار ارتش می کوبند
صدای گلوله
صدای محاصره
صدای باروت
صدای «زنده باد …»
آ…ه
بر دارید
آن پرنده را بردارید
خون روی خیابان پرپر می زند
به خنجر خشمی
بر دل می کوبم
تیغه در خون می چرخانم
تا بذر تو را ای گلبن تیر باران
در خونچاله ی دل بکارم
چون کوهی از آتش
بر می خیزم
با چشمه ی خونین اشک
روی تجربه های شهادت
مرثیه ی سوزان زمانه ام را می سرایم
و خردمند و عاشق
خفته بر چخماق لبانم
رویای بیقرار بوسه و آتش
نارنجکی در مشت
سلاحی در بال
با ارواقی که چون گل در جیب هایم شکفته اند
بسوی سازمان مردم پیش می روم .

برگردان: احمد شاملو


فریاد 

فدریکو گارسیا لورکا
 
برگردان: احمد شاملو
فریاد
در باد
سایه‌‌ی سروی به جای می‌گذارد.
« بگذارید در این کشتزار
گریه کنم»
در این جهان همه چیزی در هم شکسته
به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.
« بگذارید در این کشتزار
گریه کنم»
افق بی‌ روشنایی را
جرقه‌ ها به دندان گزیده است.
« به شما گفتم، بگذارید
در این کشتزار گریه کنم»
فدریکو گارسیا لورکا
برگردان: احمد شاملو
نيما نامدار

سرود بین الملل: اوژن پوتيه/ترجمه: احمد شاملو

 

سرود بین الملل

اوژن پوتيه
ترجمه: احمد شاملو
برخیزید، دوزخیان زمین!
برخیزید، زنجیریان گرسنگی!
عقل از دهانۀ آتشفشان خویش تندر وار می‌غرد
اینک! فورانِ نهائی‌ست این.
بساط گذشته بروبیم،
به‌پا خیزید! خیل بردگان، به‌پا خیزید!
جهان از بنیاد دیگرگون می‌شود
هیچیم کنون، «همه» گردیم!

نبرد نهائی‌ست این.
به‌هم گرد آئیم
و فردا «بین‌الملل»
طریق بشری خواهد شد.
رهانندۀ برتری در کار نیست،
نه آسمان، نه قیصر، نه خطیب.
خود به رهائی خویش برخیزیم، ای تولید گران!
رستگاری مشترک را برپا داریم!
تا راهزن، آنچه را که ربوده رها کند،
تا روح از بند رهائی یابد،
خود به کورۀ خویش بردمیم
و آهن را گرماگرم بکوبیم!
نبرد نهائی‌ست این.
به‌هم گرد آئیم
و فردا «بین‌الملل»
طریق بشری خواهد شد.
کارگران، برزگران
فرقۀ عظیم زحمتکشانیم ما
جهان جز از آن آدمیان نیست
مسکن بی‌مصرفان جای دیگری است.
تا کی از شیرۀ جان ما بنوشند؟
اما، امروز و فردا،
چندان که غرابان و کرکسان نابود شوند
آفتاب، جاودانه خواهد درخشید.
نبرد نهائی‌ست این.
به‌هم گرد آئیم
و فردا «بین‌الملل»
طریق بشری خواهد شد.
 اوژن پوتيه
ترجمه: احمد شاملو

۱۳۹۸ آذر ۱۷, یکشنبه

جسد انقلاب(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

جسد انقلاب


مجید نفیسی

در انتظار شعر نمی‌نشینم
به جستجوی آن می‌روم
زیرا بالهایم شکسته
و از آشیان خود دور مانده‌ام
جایی که چند روز است خواهرم
با نوه‌اش در خانه مانده
زیرا آلودگی هوا نمی‌گذارد
به مدرسه رود،
جایی که چند روز است شوهر‌خواهرم
در بخش مراقبتهای ویژه مانده
زیرا تحریم نمی‌گذارد
دوای قلبش را بیابد،
جایی که چند روز است در تظاهرات
هزاران تن را گرفته‌اند
و صدها تن را به گلوله بسته‌اند،
جایی که چهل سال است جسد انقلاب
روی دوش مردم ما مانده
و خاک آن را به خود نمی‌پذیرد.
    بیست‌و‌هفتم نوامبر دوهزار‌و‌نوزده

Corpse of the Revolution


By Majid Naficy

I do not wait for poetry
But go in search of it
Because my wings are broken
And I am left far from my nest
Where my sister
For the last few days
Has remained home with her granddaughter
Because air pollution
Doesn’t let her go to school;
Where my brother-in-law
For the last few days
Has remained in ICU
Because the sanction
Doesn’t let him find his heart medicine;
Where in the demonstrations
For the last few days
Thousands of people have been arrested
And hundreds have been shot;
Where the corpse of the Revolution
For the last forty years
Has remained on the shoulders of our people
And the earth does not accept it.
November 27, 2019
https://iroon.com/irtn/blog/14660/corpse-of-the-revolution/
    

ز بال سرخ قناری ...‏: ه. ا. سايه

ز بال سرخ قناری ...‏

ه. ا. سايه
هجوم غارت شب بود و، خون گرم شفق
هنوز می‌جوشيد،
هنوز پيکر گلگون آفتاب شهيد
بر آن کرانۀ دشت کبود می‌جنبيد،
هنوز برکۀ غمگين به ياد می‌آورد
پريده رنگی روزی که دمبدم می‌کاست
تو با چراغ دل خويش آمدی بر بام
ستاره‌ها به سلام تو آمدند:‏
سلام!‏
سلام بر تو که چشم تو گاهوارۀ روز،
سلام بر تو که دست تو آشيانۀ مهر،
سلام بر تو که روی تو روشنايی ماست!‏
سلام که از نور داشتی پيغام!‏
تو چون شهاب گذشتی بر آن سکوت سياه،
تو چون شهاب نوشتی به خون روشن خويش
که صبح تازه ز خون شهيد خواهد خاست.‏
ز بال سرخ تو خواندم در آن غروب قفس
که آفتاب، رها گشتن قناری‌هاست.‏

تهران، آذر ۱۳۵٨‏
ه. ا. سايه
http://www.edalat.org/sys/content/view/13289/38/

۱۳۹۸ آذر ۱۵, جمعه

ضربۀ پایانی و کوبنده: فرح نوتاش

ضربۀ پایانی و کوبنده

فرح نوتاش
من ... نه منم
نه من ... منم
....
خیل گرسنگان منم
کودکان کار منم
حاشیه نشینان منم
کارگر و کار منم
کار منم ...کار منم...کار منم

فتنۀ ماسون تویی
ذات خباثت تویی
مجمع اشرار تویی
انگل و بیعار تویی
پست تویی وبال بی مرز تویی

حرص تویی آز تویی
دزد دکل و خزانۀ ملی تویی
خس تویی خاشاک تویی
نوکر سفاک تویی
مایۀ ننگ تویی نماد سرمایه تویی

صبر لبریز منم
خشم خروشان منم
آتش جوشان منم
روان و بی تاب منم
 از ریشه سوزنده منم

سم تویی
بوی مردار توی
 ژن جنایت تویی
عامل جهل تویی
 ظلمات محض تویی

طلوع فردا منم
عشق منم... عادل و آزاده  منم
جوهر سازنده و بی باک منم
زلال و پوینده منم
ضربۀ پایانی و کوبنده
بر بود و نبود تو  
منم


فرح نوتاش
وین 06.12.2019
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com


۱۳۹۸ آذر ۱۴, پنجشنبه

به‌نفع مردم! هادی خرسندی

به‌نفع مردم!

هادی خرسندی
حسن روحانی گفت «افزایش نرخ بنزین به نفع مردم است».
نرخ بالاتر به نفع مردم است
غارت کشور به نفع مردم است

جمع چاچول رئیس دولت و
خدعه رهبر به نفع مردم است

باند آقاها و آقازاده‌ها
ایل غارت‌گر به نفع مردم است

هرچه بیش از پیش تقویّت شود
این ژن برتر به نفع مردم است

ضعف مستضعف به سود مملکت
کبر مستکبر به نفع مردم است

نیست گر در سفره‌ها یک نان خشک
چشم‌های تَر به نفع مردم است

آدم بافهم و دانش در اوین
شیخ بر مَنبَر به نفع مردم است

این وقاحت‌های جاری بر زبان
های گوش کر! به نفع مردم است

باز روحانی سخن سر می‌دهد
لابد این عَرعَر به نفع مردم است

هادی خرسندی
‏‎Vartan Salakhanian‎‏

۱۳۹۸ آذر ۹, شنبه

بیرون بیا، رفیق!: برتولت برشت 

بیرون بیا، رفیق!



 برتولت برشت 
بیرون بیا، رفیق!
به مخاطره انداز
خرده‌پولت را که دگر پولی نیست،
جای خوابت را که زیر باران است،
کارَت را که فردا از دست می‌دهی.
به خیابان بیا! مبارزه کن!
برای انتظار
بسی دیر است!
به خود کمک کن،
آن‌دم که به یاری ما می‌شتابی: متحد شو!
فدا کن آن‌چه داری، رفیق!
تو هیچ نداری.
بیرون بیا، رفیق!
برابر اسلحه‌ها بایست
و بر دستمزدت پافشاری کن!
اگر بدانی چیزی برای از دست دادن نداری
گزمگان آن‌ها، تفنگ کافی نخواهند داشت.
به خیابان بیا! مبارزه کن!
برای انتظار،
بسی دیر است.
به خود کمک کن،
آن دم که به یاری ما می‌شتابی: متحد شو!

برتولت برشت
Vartan Salakhanian

۱۳۹۸ آذر ۶, چهارشنبه

اشعاری از دفتر شعر «شریان تابوت»: انور عباسی



اشعاری از دفتر شعر «شریان تابوت»: انور عباسی 

همسایە ها

زبان ترکی را دوست دارم
زمانی کە صدا زدە می شوم:
آرکاداش
فارسی را دوست دارم
زمانی کە بر دیوارها نوشتە باشند:
سلام غریبە
و عربی را...
عربی را می شناختم
کە هر صبح ''نور العین''اش می شدم
چنان کە هنگام وداع
عین هایش
کودکانی ترسیدە از تاریکی بودند
کە می گریستند.
با این حال مطمئن نیستم
اگر من بە آن ها بگویم: ''دراوسێکانم''[1]
هیچ دیوارشان دیگر بە من سلام بدهد
و همان آرکاداش را بشنوم
و نور العین را بشوم.
نور عینم، آرکاداش
دیوار همیشە هم بد نیست
بازهم بر دیوارها بنویس
سلام غریبە

[1] همسایه ‌هایم.
***


بی حسی
این فاجعە در مقیاس میلیونی هر روز تکرار می شود و تن تو را نمی لرزاند. تو سر شدە ای...

تو را سر کردە اند
و خاورمیانە را بدون بی حسی
جراحی می کنند
و ما کە فرار کردە ایم،
تولە های یک اصلاح نژادی گستردە ایم
ما کە همیشە یادمان خواهد ماند
اولین بلوند زندگی مان را
کی کردیم
ملاقات
کی کردیم شعرش
رمانتیک
بر کاغذهایی
کە باد آن ها را خواهد برد
کە او می کندمان
از پشت و رو، برانداز
شمارە مان می کند
و دادە هایی خواهیم شد
بر کاغذ بازی های بی پایان
در قعر.
ما تولە های اصلاح نژادی شدە
تنها فرقمان این است
کە سر نشدە ایم
هنوز علم آن قدر پیشرفت نکردە است
کە خواب دیدن را فراموش کنیم
و این وضع چندان پایدار نمی ‌ماند
''این تمدن بوی مردار می دهد...''[2]

اشاره به گفته مشهور هانا آرنت فیلسوف یهودی تبار: این تمدن بوی مردار می ‌دهد، وقت آن هست محترمانە ولی هرچه زودتر بە خاکش بسپاریم.
***


اقدام انقلابی
به دوست دوردستم آرمان میرزانژاد و شعر «ما جان باخته ایم... رفیقم» اش
شاید بهتر آن باشد
کە بپذیریم
ما دانندگانیم
بر سیلان پر شتاب برهوت سترگ
این کهکشان مسموم دور
شاید بهتر آن باشد
کە بپذیریم
ما باختەایم.
باختە هزاران
- ما کە زیستە ایم - سال
ما باخته هزارانیم سال
و بگذار این ناگوار مسحور کننده را
من زمزمه کنم:
با این وجود
ما هرگز به این خوبی نبوده ایم
کە اکنون.

خانە ای در کار نیست
سیب هم حقە ای رسانه‌ ایست
برای اثبات عمق سقوط
بر جاذبە کله ‌هایی
کە گمان می‌برند می ‌شود...
ولی نمی شود.

می دانم شاید بهتر آنست
کە بپذیریم ما باخته ‌ایم
ولی این آسان ترین کار
انتخاب دم مردن مان هم اگر باشد
پس آن همە شعر لجوج را
تو پاسخ خواهی گفتن؟
و رنج را از لذت تهی خواستن؟
ما حتا می توانیم/ باید ببالیم
بر این اقدام انقلابی
کە بر ضد زیست بوم خود
- کە گفتی پس‌آب کهکشانی دیگر است -
انجام می دهیم.
نپذیر شکست را
کە تنها بە پذیرفتن محقق می ‌شود
از همان ابتدا هم حقیقت را نسبتیدە بود/ ند
آن/ ها کە گویی می بازاند/ نند
بر پرتگاه کە از دور
تازیانەها را می شود دید
ریل هایی کە بر پوست زمین سفری دردناکند-
بە سفر فکر کن
این اقدام انقلابی
این ترور موقت رکود
بە هرحال از این ستون بە آن ستون هنوز
پیروزی یک امکان باید باشد
با این هیبت سربلند
باختن بە ما نمی آید رفیق
***


استخاره

برای تمام لحظات اضطراب آوری که کوردها هنگام بر ملا کردت هویت شان تجربه می کنند.

خواستم با همسایه تازمان آشنا شوم
زارا دستم را کشید:
اگر بپرسد کجایی هستی چه؟
ترس برم داشت
چرا به فکر خودم نرسید؟
اگر بگوید:
کشورت را روی نقشه نشانم بده؟
زانوهایم لرزید
گفتم:
استخاره بلدی بکنی؟

علاقه مندان می توانند این دفتر شعر را از کتاب و نشر ارزان تهیه کنند.

Kitab-I Arzan
Helsinforsgatan 15
164 78 Kista- Sweden
+46 8 752 77 09
info@arzan.se