۱۴۰۰ بهمن ۲۱, پنجشنبه

صاعقهٔ زیبا: سیاوش میرزاده

  صاعقهٔ زیبا

Ist möglicherweise ein Bild von 1 Person
سیاوش میرزاده
 
صاعقهٔ زیبا
آنهمه همهمۀ خود به خود وُ زودرس وُ بی پُشته
از هرسو،
یا از سمتِ دريا
‎ بیگاه و بیجا
می آيد
و از آن سلسلۀ پشتِ همِ موجيدن
حاصلی باز نمی ماند‎
جز كف دهنی
از خون های ماسیده
بر ساحل.
باز بُن مايۀ پُرآتشِ يك تجربه، خاكستر خواهد شد؟
امّا،
امیدم می گوید:
تندیسِ ققنوسانی سوخته در نیزارانی را دیده ست
که در این خون وُ از این خاکستر،
چون صاعقه ای زیبا با تَش زنهٔ پَر زدنی
با پَری سیمرغی
از گیرشِ یک شعلهٔ خُرد،
خود را
باز می زایانند؛
و فضا را در چشم اندازی زیبا
از وزش پُر خُتنِ بال زدن هاشان
بر بام نسیم، به تَرنُم
نفسِ بادِ صبا را
مُشک می افشانند.
 
 
برگرفته از فیسبوک:

۱۴۰۰ بهمن ۲۰, چهارشنبه

بخند دختر خورشید: شهلا صفایی

 

بخند دختر خورشید

شهلا صفایی

بخند دختر خورشید

بخند دختر خورشید سرزمینم

که لبخندهایت را غیرت پوچ خونین کرد

تو را در شهری که بوی خون و نفتش

آزار دهنده است، همچون عروسکی بیگناه چرخاندند.

مونا دختر خورشید، عاشق زندگی

تو را به چه جرمی در شهر بیکسان همچون آواره ای دردمند چرخاندند؟

اه ای غیرت بی هویت

آه ای ناموس پرست پوچ

تویی که بویی از انسان و انسانیت نبردی!

تو لبخند مونا این دختر سرزمین خورشید را خونین نکردی، تو انسانیت را غرق خون کردی و نامت را مسلمان نهادی!

ننگ و نفرین باد بر تو مسلمان و مسلمانانی که اینچنین در سرزمین آفتاب

انسان و انسانیت را سر میبرند

و بر سجاده نماز شکر میخوانند.

ننگ و نفرینتان باد،

که آفتاب سرزمینم را اینچنین داغدار کردید، ننگ و نفرینتان باد

که کودکان آفتاب را به حجله نامردان

میفرستید و آنرا سنت مردی روانی و هوس باز قلمداد میکنید.

ننگ و نفرتان باد که خورشید سرزمینم را

سیاهپوش میکنید تا انسان و انسانیت را

زیر سایه اش قتل عام کنید تا کسی نفهمد که آفتاب سرزمینم حتی سایه اش هم خونین است…….
 
ی. صفایی
هشتم فوریه ۲۰۲۲
 
 
برگرفته از فیسبوک: 

۱۴۰۰ بهمن ۱۸, دوشنبه

مرگ مردان، مرگ در میدان: شاعران بزرگ ما - تهیه و تنظیم: سیاوش/برگرفته از فیسبوک: یادمان شاهپور بیژنی

  

 
 

مرگ مردان، مرگ در میدان

"چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
هر منزل این راه، بیابان هلاک است
هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است"
 
اردلان سرفراز
  
درآمد:
 
شاعران بزرگ ما، اعم از قدما و معاصرین، نسبت به مسائل مهم عالم حیات، من جمله مرگ و زندگی، دیدگاه‌های مختلف و متفاوتی ارائه می‌کنند که ریشه در جهان‌بینی و تجربیات شخصی آنان دارد. از معاصرین، نیما یوشیج در شعر ققنوس، که از ققنوس منطق الطیر عطار الهام گرفته، مرگ ققنوس را یک مرگ استثنایی دانسته که از طرفی با عزت و افتخار است و از طرفی دیگر ایده مرگ به مثابه پایان همه چیز را نفی کرده و مرگ را حتی لازم و ضروری پنداشته. ققنوس نیما احساس می کند اگر زندگی را همچون مرغان دیگر به خواب و خورد بگذراند، برایش باعث شرمساری خواهد بود. پس به سمت شعله دور دست پرواز می کند و خودرا به آتش می افکند. می سوزد و از خاکستر وجودش، جوجه ای سر از تخم در خواهد آورد. سهراب سپهری، جذبه‌ها و زیبایی‌های زندگی را ترسیم می‌کند و رنگی معنوی به آن می‌دهد و ما را دعوت می‌کند آن را دوست داشته باشیم، از آن راضی باشیم و لذت ببریم. نیما، زندگی و مرگی همچون ققنوس را به ما پیشنهاد می‌کند. برای او و شاملو، انسان با مرگ اختیاری و آرمانی، هویت انسانی خویش را تأیید می‌کند. هوشنگ ابتهاج(سایه) مرگ مردانه در میدان را ستایش می کند. این نوع مرگ، قهرمان را جاودانه می‌کند. اخوان، هر چند به زندگی و مرگ بدبین است، با این حال مرگ را به زندگی بدبختانه ترجیح می‌دهد. بر خلاف این دیدگاه‌های مثبت یا منفی، همة این شاعران بر این امر واقفند که تا مرحله کنونی زیست بشر،مرگ اجتناب‌ناپذیر است. و اینکه همین قطعیت مرگ و کوتاه بودن زندگیست که به زندگی معنا می‌بخشد. در برابر این سرنوشت ناگزیر، هنرمند راه گریزی را انتخاب می‌کند. زندگی در عالم هنر و خلق آثار هنری، یک نوع مبارزه با مرگ، که به گفتة آندره مالرو، نویسنده فرانسوی یک «ضد سرنوشت» anti-destin محسوب می‌شود. در آثار نیما، شاملو و سایه، مرگ انتخابی و اختیاری، در راهی مقدس به معنای دستیابی به یک نوع تعالی ست. این نوع مرگ در واقع نوعی دخالت در سرنوشت محسوب می‌شود. آنچه به زندگی ارزش می‌دهد، وجود چنین تعالی در درون فناست. با این مفهوم که یک دیدگاه معنوی نسبت به وجود است، می‌توان از مرگ فراتر رفت. بدین ترتیب، مرگ در تقابل و تضاد با زندگی قرار نمی‌گیرد، بلکه به عنوان روندی برعکس تولد تلقی می‌شود. ارزش‌های اخلاقی و عشق منبع خوشبختی هستند و خلق هنر و مرگ قهرمانانه بی‌شک ضامن تولدی دوباره است.
اجازه دهید درادامه این سطور مختصر، به شعر هایی با این مضمون در آثار برخی ازمعاصرین وقدما نگاهی بیافکنیم:
 
 

(ققنوس)

 

  
نیما یوشیج
 
قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،
آواره مانده از وزش بادهای سرد،
بر شاخ خیزران،
بنشسته است فرد.
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان.
او ناله های گمشده ترکیب می کند،
از رشته های پاره ی صدها صدای دور،
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،
دیوار یک بنای خیالی
می سازد.
از آن زمان که زردی خورشید روی موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال، و مرد دهاتی
کرده ست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم، شعله ی خردی
خط می کشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور،
خلق اند در عبور ...
او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،
از آن مکان که جای گزیده ست می پرد
در بین چیزها که گره خورده می شود
یا روشنی و تیرگی این شب دراز
می گذرد.
یک شعله را به پیش
می نگرد.
جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش،
نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است
حس می کند که آرزوی مرغها چو او
تیره ست همچو دود. اگر چند امیدشان
چون خرمنی ز آتش
در چشم می نماید و صبح سپیدشان.
حس می کند که زندگی او چنان
مرغان دیگر ار بسر آید
در خواب و خورد
رنجی بود کز آن نتوانند نام برد.
آن مرغ نغزخوان،
در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،
اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،
بسته ست دمبدم نظر و می دهد تکان
چشمان تیزبین.
وز روی تپه،
ناگاه، چون بجای پر و بال می زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر.
آنگه ز رنج های درونیش مست،
خود را به روی هیبت آتش می افکند.
باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ!
خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!
پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.
***
 

(مرگ  دیگر)

 
 
هوشنگ ابتهاج(ه . ا. سایه)
 
مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوست تر دارم که چون از ره درآید مرگ
در شبی آرام چون شمعی شوم خاموش
لیک مرگ ِ دیگری هم هست
دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ ِ مردان، مرگ ِ در میدان
با تپیدن های طبل و شیون ِ شیپور
با صفیر ِ تیر و برق ِ تشنه ی شمشیر
غرقه در خون پیکری افتاده در زیر ِ سم ِ اسبان
وه چه شیرین است
رنج بردن
پا فشردن
در ره ِ یک آرزو مردانه مردن!
وندر امید ِ بزرگ ِ خویش
با سرود ِ زندگی بر لب
جان سپردن
آه، اگر باید
زندگانی را به خون ِ خویش رنگ ِ آرزو بخشید
و به خون ِ خویش نقش ِ صورت ِ دلخواه زد بر پرده ی امید
من به جان و دل پذیرا می شوم این مرگ ِ خونین را
 

 هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

 
احمد شاملو (ا. بامداد)
 
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود
هراسِ من باری همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدِ گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون باشد
جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پی‌افکندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد
حاشا، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم
 ***
 

و نترسیم از مرگ

 
 
سهراب سپهری
 
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید
مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می‌چیند
مرگ گاهی ودكا می‌نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد
و همه می‌دانیم
ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای
صدا می‌شنویم
 
 ***
 

چه وحشتناک

 
 
مهدی اخوان ثالث(م.امید)
 
چه وحشتناک
نمی‌آید مرا باور
و من با این شبیخون‌های شوم و بی‌شرمانه‌ای که دارد مرگ
بدم می‌آید از این زندگی دیگر
چه بی‌رحمند صیادان مرگ، ای داد!
***
 
فریدون مشیری
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو، زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می‌ترسید!
***
 
 
 
ژاله اصفهانی
 
مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آب‌های رهای دریا بر افشانید،
نه در برکه،
نه در رود:
که خسته شدم از کرانه‌های سنگواره
و از مرزهای مسدود
***
 
فاضل نظری
 
مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
***
 
عطار
 
1- از وصلت نامه
 
تا کی به نظاره جهان خواهی زیست
فارغ ز طلسم جسم و جان خواهی زیست
یک ذره به مرگ خویشتن برگت نیست
پنداشته ای که جاودان خواهی زیست
 
2- از مصیبت نامه
 
هرکه او یکدم ز مرگ اندیشه داشت
چون تواند ظلم کردن پیشه داشت
چون ترا مرگست و آتش پیش در
ظلم تا چندی کنی زین بیشتر
***
 
خیام
 
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمده‌ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
***
 
فردوسی
 
چو خواهی ستایش پس مرگ تو
خرد باید ای نامور برگ تو
***
 
سعدی
 
نشنیدی حدیث خواجه بلخ
مرگ بهتر که زندگانی تلخ
***
 
اوحدی مراغه ای
 
خواب را گفته‌ای برادر مرگ
چو بخسبی همی‌زنی درِ مرگ
 
 
تهیه و تنظیم: سیاوش
 

برگرفته از فیسبوک:

یادمان شاهپور بیژنی

 
 
 
 

۱۴۰۰ بهمن ۱۷, یکشنبه

لوحِ خیال: فریار اسدیان

  لوحِ خیال

فریار اسدیان
۱
ایکاش فرصتی برای شعر بود
برای عشق ورزیدن؛
در راه اما سرگذشت گورستان است
که کسی باید بیاید و بنویسد.
۲
تاریخ همینجاست
جایی که سرنیزه ها وُ سرها
از مرگ وُ خاک حکایت می دارند؛
و از عشق هایی گمشده و لولی وش
به شفافیِ روستارودهای جهان.
۳
من در جاده های تاریک
در پی روشنایی ستاره ها رفتم.
در شب های هر چه تاریک
ماهِ روشنتر بود که دستم می گرفت وُ به راهم می برد.
۴
استوره ها فریبم نمی دادند
ناباورم می کردند.
ما گم بودیم وُ
دین بود
پرده می کشید بر خورشیدِ از نور روشن تر.
۵
اینجا تاریخ است وُ
به جای ساقه،
انگشت می روید از خاک؛
چونان نیزه ای که آسمان را نشانه گرفته است.
و من سلحشوری که محاربه می کنم؛
در میدانی که نیایم خونم را ریخته است.
۶
جوشنی از ماه می گیرم
خنجری از پولادِ ستاره ها
تا نقرش کنم بر لوحِ شعر؛
چندان زنده می مانم
تا دوستت بدارم.
 

برگرفته از: فیسبوک

کانون نویسندگان در تبعید

 

۱۴۰۰ بهمن ۱۴, پنجشنبه

درست پس از چهل سال (اندیشه‌هایی دربارۀ یک عکس): احسان طبری - گزینش و تایپ: ع. سهند/تارنگاشت عدالت(م - ل)

  

عکس روی جلد: پس از انقلاب بهمن، جمهوری اسلامی گور ارانی را با سنگ‌فرش رنگی پوشاند. «آه! چرا این شبح چنین ترس‌آور است؟»

 

تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: دنیا، نشریه سیاسی و تئوریک کمیته مرکزی حزب تودۀ ایران، شمارۀ پنجم، سال اول، دورۀ چهارم، دی ۱۳۵۸
احسان طبری

گزینش و تایپ: ع. سهند

درست پس از چهل سال (اندیشه‌هایی دربارۀ یک عکس)

درست پس از چهل سال
از دیدن عکس رنگ‎‌پریده‌اش تکان خوردم
ارانی است!
آری خود اوست!
مردی که چهل سال پیش
به «فرمان جهان‌مطاع شاهنشاه»
به گناه عشق به مردم، عشق به دانش
نابود شد.
و اینک پس از انقلاب پیروزمند مردم
و سرنگونی شاهنشاهی
هنوز حتا بن‌بست محقری، به نام او نیست.

ما مردمانی به عدالت باورمندیم
و با اطمینان بی‌تزلزل می‌دانیم
که ستم‌های تاریخ، به هر شکل که باشد، گذراست
ولی از کسانی هم بپرسید
که بار این ستم را سالیان دراز به دوش می‌کشیدند.
از بازماندگان بپرسید
که سراسر یلدای استبداد لرزیدند.
از خونین کفنان بپرسید
که به دنبال ارانی رفتند.

آری خود اوست، خود اوست
یک معلم،
انسانی از میان انسان‌ها
کسی که قهرمان بود
ولی لحظه‌ای به قهرمانی خود نمی‌اندیشید
کسی که در روزگاری انباشته از هراس
در دادگاه جنایی دولت شاهنشاهی
در محاصرۀ کارآگاهان «تأمینات»
در محاصرۀ قراولان تفنگ به دوش
در محاصرۀ داورانی با ردای سیاه
(و با روح سیاه)
در محاصرۀ تصاویر فتحعلی‌شاه و ده‌ها فرزندش
با ژرفای یک فیلسوف
با دلاوری یک پهلوان
با وظیفه‌شناسی یک سرباز
سخن گفت.
سخنانی که طنینش هنوز دیوارهای عصر ما را می‌لرزاند.

این، در زمستان ۱۳۱۸
درست چهل سال پیش بود
و او آن دفاع جاوید را بر زیان راند
و سپس مانند سقراط شوکران خود را نوشید
وهنوز هم گورش پامال و بی‌نشان است
و خبر این شهادت در راه مردم را
بگوش مردم نرسانده‌اند.

واپسین دیدار او را به خاطر دارم
گفت: شما عزیزان، از خود دفاع کنید
که وظیفه من دفاع جمعی است
و به پی‌آمد، بی‌اعتنا هستم.
و هنگامی که پس از سخنان خود نشست
رییس دادگاه آهسته در گوش همکارش گفت:
«این مردم دل شیر دارد!»

و ارانی بار سنگین دفاع را تا امروز می‌کشد
و همه کسانی که از حقیقت می‌ترسند
با ارانی دشمنند
و این شبح بزرگ که در گمنامی دفن شد
هنوز کسانی را به دشنام وامی‌دارد
«آه! چرا این شبح چنین ترس‌آور است؟»
ای همه کسانی که از آن می‌ترسید
به پرسش کوچکم پاسخ دید!

– ولی، ای ساده دل، آن‌ها دوبار می‌ترسند
هم از شبح او
هم از پرسش تو.

پیوند کوتاه: https://tinyurl.com/2p9b3z76

ارانی: احسان طبری

  

*

 ارانی

در زیر كاج‌های بلند پریده رنگ
بر سكويی، به سایۀ دیوار آجری
مردی نشسته بود،
چشمان خویش را به سوی طاق آسمان
(كانجا، فراز زندان، گسترده بود بال)
           خاموش دوخته
وز هایهوی عادی زندان گسسته بود.

                 *

در فكر آن‌كه چون برسد روز دادگاه
بهر دفاع شیوۀ حق قد علم كند
دژخیم خویش را،
آن‌گه كه با دروغ دم از اتهام زد،
با حجّت مبرهن خود متّهم كند.

               *

در چنگ دشمنان قوی‌پنجه، لحظه‌ای
اندیشه‌اش نبود كه جانش فنا شود
گويی شتاب داشت:
دل را به یك پرندۀ خونین بدل كند.
در مذبح زمان
بهر نجات تودۀ زحمت فنا شود.

               *

وقت غروب چون زر خورشید شامگاه
دیوار را طلايی و گلرنگ كرده بود
برخاست،
وان سایه‌های تیره شبگیر
سیمای پر صلابت او را
با نقش‌های خویش پر آژنگ كرده بود.

              *

گويی تناوری است به چشمانم
افراخته‌تر است از این كاج‌های پیر
با دست خویش لمس كند طاق آسمان
در زیر پای او
هر سو دونده چون حشراتی ز موج بیم
انبوه دشمنان!

               *

هرگه كه مرد جلوۀ تاریخ عصر را
در آبگینۀ دل تجدید می‌كند
خود را كه خرد و خوار و سپنج است، آن زمان
گردی سترگ و قادر و جاوید می‌كند
ورنه به موج موج زمان، قوم بی‌شمار
آیند و بگذرند
كی با قبیله‌ای كه ارانی است زان شمار
اینان برابرند!

احسان طبری
دنیا، ویژه‌نامۀ ارانی، دوره دوم ،سال دهم، شماره ۴، زمستان ۱۳۴۸

https://www.edalat.org/node/699

۱۴۰۰ بهمن ۱۳, چهارشنبه

‏آزادی گران است (شعری از سهیل عربی برای مادرش - فرنگیس مظلوم که به زندان رفت): فیسبوک کانون هانور

 

 

‏آزادی گران است (شعری از سهیل عربی برای مادرش - فرنگیس مظلوم که به زندان رفت) فیسبوک کانون هانور

 
‏آزادی گران است،
بهایش جان و جوانی دادن است؟
به زندان رفتن؟
با کمالِ میل....
رَفت؛
با پاهای آسیب دیده و نیازمند به جراحی ...
رفت با دردِ پا و قلب و کم سو شدن چشمهایش...
رفت،
اما پر غرور رفت،
ما فرار نمی کنیم،
کاری می کنیم که حسرت بخورید، از اینکه به موقع فرار نکردید.
رَفت!
دُرُست در سالگردِ روزی که امام آمد،
او به زندان رفت.
به جُرمِ مادر بودن،
زنده بودن،
قصه ی جادوگرِ بد، که از هواپیما اومد،
نشست بر منبر خون،
عاشقا رو گردن می زد...
امام آمد،
مادر رفت.
 
فرنگیس مظلوم پیشتر توسط بیدادگاه انقلاب تهران به ۱۸ ماه حبس تعزیری محکوم شده بود.
  
 
برگرفته از: فیسبوک کانون هانور

۱۴۰۰ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

در زندان تهران بزرگ : اسماعیل گرامی

 

اسماعیل گرامی

 
در زندان تهران بزرگ،
جایی که فضله ی موش ها گل های باغچه ات می شوند،
جایی که با سوسک ها هم غذا می شوی
و هر روز و هر شب با ساس ها می جنگی
مگس ها برایت " مرغ عشق " هستند!
در اینجا:
"در آخر دنیا" (چه نام با مسمایی !!)
وحشت حکومت را
از هجوم مردم به چشم می بینی!
هرچند دراین بیابان خشک وتشنه
گذری نیست کبوتران را
 
در اوج آسمان، عقاب ها برایت چرخ می زنند
چرخ می زنند و چرخ می زنند وچرخ می زنند
و آزادی را نوید می دهند.
 
اسماعیل گرامی
زندان تهران بزرگ
مرداد ۱۴۰۰
May be an image of 5 people and people standing
 
 
برگرفته از فیسبوک
 
 

فرهنگیان ایران: علی ا. ابراهیمی(معلم معترض همیار و همراه با شورای هماهنگی تشکل های صنفی)/فیسبوک برهان عظیمی

 

شعر سروده شده توسط علی ا. ابراهیمی (معلم معترض همیار و همراه با شورای هماهنگی تشکل های صنفی)

 

فرهنگیان ایران

علی ا. ابراهیمی

من هم یکی از شما هستم،
ساده، خسته،
بی‌ادعا، بی‌هیاهو
بی‌راهِ پس و پیش!
صبورِ پرشکایت
من کولبری نوجوان
زیر باری‌ سنگینم
انگشتانم از سرما تیر می‌کِشد،
برادرم را تیر....
من آموزگاری خسته‌ام
منتظر مسافری
که دعا می‌کنم شاگردم نباشد!
من پيرمردي رفتگرم
بازنشستگی‌ام یعنی مردن!
کودک گلفروش خیابانی قشنگم
گلهای روسری‌اش
را آفتاب سوزاند
دستانش را سرما
و دلش را شما
من کارگر نیشکرِ هفت تپه‌ام
تلخ‌ترین واژه‌ی زندگیش
قند است!
من کودکان کوره‌های آجر پزی‌ام
نانشان آجر است!
دستفروشی غمگینم
که بساطش را مأموری نانجیب
به جیب خزانه زده است!
من کارتن خوابم
لحافم بنر قشنگ تبلیغات مجلس!
می‌بینید!؟
ما همه شبیه هم هستیم
ساده و خسته و بی‌پناه
و شاید آن‌قدر خوشبخت نیستیم
که به هم کمک کنیم
اما به همین نان و شعر و قلم قسم
خواب دیده‌ام،
یک فوج کبوتر از
ناباورانه‌ترین سمت آسمان
رهایی
به ارمغان می‌آورند.
صبر کنید و ببینید!
صبر کنید و ببینید....!
 
برگرفته از فیسبوک:

می‌خری؟ وضعیت کنونی مردم افغانستان در حکومت از گوربرخاستگان تاریخ!: فسبوک بهروز پیله ور

 

وضعیت کنونی مردم افغانستان در حکومت از گوربرخاستگان تاریخ!

 
فرش و ظرف و کاسه دارم می‌خری؟
 
جفت کفش کهنه دارم می‌خری؟
 
چیزی به خوردن ندارم هم وطن
 
کودک یک ساله دارم می‌خری؟
 
بهر نان یک شب اولاد خویش
 
انچه را در خانه دارم می‌خری؟
 
تا نجات از مرگ کند اولاد من
 
دختر چون لاله دارم می‌خری؟
 
جای چای صبح و صبحانه رفیق
 
خون دل در پیاله دارم می‌خری؟
 
فقر و تنگ دستی مرا مجبور کرد
 
شمله ای مردانه دارم می‌خری؟
 
در بساطم نیست چیزی هم وطن
 
سوز و آه و ناله دارم می‌خری؟
 
May be an image of 1 person, child and standing
 
برگرفته از فسبوک:

۱۴۰۰ بهمن ۵, سه‌شنبه

قطعنامه: برتولت برشت

 

قطعنامه

 

برتولت برشت

نظر به اینکه
ما ضعیفیم
برای بندگی ما
قانون ساختید
نظر به اینکه دیگر
نمیخواهیم بنده باشیم
قانون شما در آینده باطل است.
 
نظر به اینکه
با تفنگ و توپ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
 
نظر به اینکه
گرسنه خواهیم ماند
اگر زین بیش تحمل کنیم
تا که باز
غارت کنید ما را
مصممیم که زین پس
از نان شب که فاقد آنیم
کسی نیست ما را جدا نماید
جز شیشه های ویترین.
 
نظر به اینکه
با تفنگ و توپ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
 
نظر به اینکه
خانه های بسیار
در هر کجا به پاست
ولی ما
بامی بر سر نداریم
تصمیم ما بر اینست
که در این خانه ها بخوابیم
زیرا که دیگر
زاغه هامان خوش نمیاید.
 
نظر به اینکه
با تفنگ و توپ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
 
نظر به اینکه
ذغالها به خروار
در انبارهایتان پر است
ما بی ذغال
از سردی زمستان میلرزیم
تصمیم ما بر اینست
که آن ذغال ها را
در اختیار گیریم.
 
نظر به اینکه
با توپ وتفنگ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
 
نظر به اینکه
موفق نمیشوید
ما را دستمزدی کافی دهید
خود کارگاهها را
در اختیار خواهیم گرفت.
 
نظر به اینکه بدون شما
ما را نان کافی خواهد بود
نظر به اینکه با توپ وتفنگ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
 
نظر به اینکه
به گفته های دولت
ایمان نداریم
زین پس مصممیم
رهبری را خود در دست گیریم
و دنیای بهتری سازیم.
 
نظر به اینکه
تنها زبان توپ را آشنا هستید
و به زبان دیگری تکلم نمیکنید
ناچار خواهیم بود
لوله های توپ را
به طرف شما برگردانیم.

برگرفته از فیسبوک طاهر پرتوی

Taher Partovi

 

۱۴۰۰ دی ۲۴, جمعه

علی کاکو - بیاد محمدعلی پژمان(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

علی کاکو

مجید نفیسی

بیاد محمدعلی پژمان*


خانه امن است
و من قفس را
از پنجره آویخته‌ام.
پس چرا نمی‌آیی؟

قناری‌ها
در اتاق آفتابگیرت
همچنان می‌خوانند
و مادرت در آشپزخانه
"دو‌پیازه‌آلو" سرخ می‌کند.

می‌دانم رفته‌ای
تا برای من و عزت
خانه‌ای امن بیابی.

می‌دانم رفته‌ای
سر قرار دختری بلندبالا
با خطی از "عشقی" زیر لب.

من به قناری‌ها
آب و دانه داده‌ام.
مادرت سفره را چیده
و حافظ را گشوده.
بوی نارنج شیراز می‌آید
و صدای کفشهای پاشنه‌بلند.

کاکو جان, کجایی؟
پس چرا نمی‌آیی؟


یازدهم ژانویه دوهزار‌و‌بیست‌و‌دو

*- از قربانیان کشتار تابستان شصت‌و‌هفت

***

Ali Kakou

 

Ali Kakou 

by: Majid Naficy

        In Memory of Mohammad-Ali Pejman (1948-88) 


The house is safe
And I have hung the cage
From the window.
Why don’t you come back?

The canaries
Are still singing
In your sunny room,
And your mother is frying
Do-Piazeh-Aloo
In the kitchen.

I know you went
To find a safe house
For Ezzat and me.

I know you went
To see a stately girl comrade
Humming an Eshqi* ‘s line.

I have watered and fed
The canaries.
Your mother has set the table
And has opened the Hafez.*
Here come
The scent of Shiraz bitter oranges
And the sound of high-heeled shoes.

My dear Kakou!*
Where are you?
Why don’t you come back*?


        January 11, 2022    

*- Mirzadeh Eshqi, A revolutionary poet, playwright and journalist assassinated in 1924 in Tehran.
*- Iranians open the Divan of Hafez of Shiraz for fortune-telling.
*- Kakou in Shirazi dialect means “brother”.
*- In summer 1988, ordered by Khomeini, thousands of political prisoners were secretly killed and buried in the Cemetery of the Infidels in Tehran and other places.

 

https://iroon.com/irtn/blog/17941/ali-kakou/

۱۴۰۰ دی ۲۳, پنجشنبه

بیداد قلم: ی. صفایی

 

بیداد قلم

داشتم کتاب میخواندم، کجا؟ روی تخت بیمارستان، اما ناگفته نماند که پاهایم را با زنجیر به تخت بسته بودند.

بیخردهای جاهل نمیدانند که نویسنده را اگر به زنجیر هم ببندند به هر صورت برای خواندن و آموختن و آموزاندن در هر کجا که باشد کتاب بدست میگیرد و میآموزد‌ ‌و میآموزاند.

 

مرا به زنجیر جهل بستند.

روح و روانم را آزردند و جسمم را زخمی فرو نهادند.

 

من، بکتاش آبتین 

آبدیده در سختیهای این گذر.

من، آبتین آبدیده از نسل طهمورث.

من، آرش کمانگیر، سیاوش در آتش، رستم دستان.

 

من، بکتاش

همدوش زنان

زخمی سرزمینی خسته، در سکوت نشسته.

 

من، بکتاش آبتین 

زخمی فریاد آزادی

 

هوا سخت دلگیر است و من دلتنگم....

آیا هنوز هم فریادی هست؟

 

ی. صفایی

12 ژانویه 2022

 

 

۱۴۰۰ دی ۲۱, سه‌شنبه

برخيز، برخيز برای نبرد!(بفارسی و آلمانی): برتولت برشت/ برگردان: ع. سهند

 

برخيز، برخيز برای نبرد!

کلام از برتولت برشت

برگردان: ع. سهند

برخيز، برخيز برای نبرد!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!

ما برای نبرد زاده شده‌ايم!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد آماده‌ايم!

ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده‌ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده‌ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.

مردی ايستاده،
مردی که مانند درخت بلوط سخت است!
او بی‌شک، بی‌شک،
توفان‌ها ديده!

شايد او فردا لاشه‌ای بيش نباشد،
چونان سرنوشت بسياری از پيکارگران راه آزادی.
شايد او فردا لاشه‌ای بيش نباشد،
چونان سرنوشت بسياری از پيکارگران راه آزادی.

ما نمی‌هراسيم، هيچ‌گاه،
از غرش تفنگ‌‌ها!
ما نمی‌هراسيم، هيچ‌گاه،
از پليس‌های سبز!

ما کارل ليب‌کنشت را از دست داديم،
و رزا لوکزامبورگ قربانی دست جنايتکاران شد!
ما کارل ليب‌کنشت را از دست داديم،
و رزا لوکزامبورگ قربانی دست جنايتکاران شد!

برخيز، برخيز برای نبرد!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!

ما برای نبرد زاده شده ايم!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد آماده ايم!

ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.

***

Auf, auf zum Kampf, zum Kampf!
Zum Kampf sind wir geboren!
Auf, auf zum Kampf, zum Kampf!
Zum Kampf sind wir bereit!
Dem Karl Liebknecht, dem haben wir´s geschworen,
der Rosa Luxemburg reichen wir die Hand.
Dem Karl Liebknecht, dem haben wir´s geschworen,
der Rosa Luxemburg reichen wir die Hand.
Es steht ein Mann, ein Mann,
so fest wie eine Eiche!
Er hat gewiß, gewiß,
schon manchen Sturm erlebt!
Vieleicht ist er schon morgen eine Leiche,
wie es so vielen Freiheitskämpfern geht.
Vieleicht ist er schon morgen eine Leiche,
wie es so vielen Freiheitskämpfern geht.
Wir fürchten nicht, ja nicht,
denn Donner der Kanonen!
Wir fürchten nicht, ja nicht,
die grüne Polizei!
Den Karl Liebknecht, den haben wir verloren,
die Rosa Luxemburg fiel durch Mörderhand.
Den Karl Liebknecht, den haben wir verloren,
die Rosa Luxemburg fiel durch Mörderhand.
Auf, auf zum Kampf, zum Kampf!
Zum Kampf sind wir geboren!
Auf, auf zum Kampf, zum Kampf!
Zum Kampf sind wir bereit!
Dem Karl Liebknecht, dem haben wir´s geschworen,
der Rosa Luxemburg reichen wir die Hand.
Dem Karl Liebknecht, dem haben wir´s geschworen,
der Rosa Luxemburg reichen wir die Hand
پیوند کوتاه: https://tinyurl.com/2p8puksu

۱۴۰۰ دی ۱۷, جمعه

شاهدی برای عزت - برای چهلمین سالگرد تیرباران عزت(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

شاهدی برای عزت 

برای چهلمین سالگرد تیرباران عزت

مجید نفیسی


فاتحان تاریخ را می‌نویسند
اما شاهدان از راه می‌رسند
با چشمهای نافذشان
که همه چیز را دیده‌اند.

می‌خواهم بدانم چه گذشت
در هفده دیماه شصت
ساعت یک‌و‌نیم بعد‌از‌ظهر
در زندان اوین
بند دویست‌و‌چهل‌و‌شش
اتاق شماره‌ی شش
وقتی راحله‌ی پاسدار
از بلندگو گفت:
"عزت طبائیان با کلیه‌ی وسائل!
عزت طبائیان با کلیه‌ی وسائل!"

کیسه‌ی تهی‌اش را برداشت
و کنار در اتاق ایستاد.
همان پیراهن چارخانه را به تن داشت
که در سحرگاه بیست‌و‌نه شهریور,
وقتی مرا در بستر تنها گذاشت
تا سر قراری رود
و دیگر باز‌نگشت.

سی زن گریان
گردش حلقه زدند
و همراه با پروین خواندند:
"امشب شوری در سر دارم..."
آنگاه او گفت:
"آوازتان را خواندید
و اشکتان را ریختید
میشود حالا بخاطر من
شعر"شرشر" رابخوانید؟"

اشکها با لبخندها درآمیخت
و همه با هم دست‌زنان
ترانه‌ی "بچه‌ی بد" را دم گرفتند
که با این بند آغاز میشد:
"یک روز بچه‌ای دیدم
سر دو پایم خشکیدم
کاسه‌ی سوپ را سر میکشید:
فرت, فرت"
و با این بند پایان می‌یافت:
"یک شب از خواب پریدم
شتر دیدم, نترسیدم
ولی تو جام باران آمد:
شر, شر."

پس همبندان تا در بند
"بچه‌ی بد" را بدرقه کردند
و او به سوی قتلگاهش رفت.

در ساعت هفت شب
صدای رگبار گلوله
از سوی تپه‌ها برخاست
چونان فروریختن بار آهنی.
آنگاه همبندان در خالی اتاق
صدای تک‌تیرها را شمردند
که از پنجاه درگذشت
و های‌های گریستند.

عزت خوب من!
برخیز! برخیز!
از گورستان کافران برخیز!
شاهدی از راه رسیده
میترای چشم‌آبی
که آخرین نگاهها و واژه‌ها
بوسه‌ها و قدمهایت را
چونان کوزه‌ی شهدی
بر دوش دارد.
برخیز! برخیز!
شاهدان تاریخ را می‌نویسند.
فاتحان, نه!
شاهدان تاریخ را می‌نویسند.

یازدهم ژوئن دوهزار‌و‌بیست  

***

 

A Witness for Ezzat

For the Fortieth Anniversary of Ezzat’s Execution


A Witness for Ezzat

By Majid Naficy


The victors write history
But the witnesses arrive
With their piercing eyes
Which have seen everything.

I want to know what happened
On January 7, 1982
Half past one in the afternoon
In Evin Prison
Ward 246
Room #6
When Raheleh, the Islamic guard
Paged:
“Ezzat Tabaian with all of her belongings!
Ezzat Tabaian with all of her belongings!”

Ezzat took her empty bag
And stood at the door of the room.
She wore the same checkered shirt
Which she had at the dawn of September 19, 1981 
When she left me alone in bed
To go for a meeting
And then never returned.

Thirty weeping women circled around her
And sang with Parvin:
“Tonight I have a passion...”
Then Ezzat said:
“You sang your song
And shed your tears.
Could you now for my sake
Sing the “Whiz Whiz” Rhyme?”

Tears mingled with smiles.
They all clapped
And sang the “Bad Kid” Rhyme
Which starts with this stanza:
“One day I saw a kid
And was stunned on the spot.
She gulped down a bowl of soup:
Gulp, gulp”
And ended with this stanza:
“One night I woke suddenly
I saw a camel but was not scared
Yet it rained in my bed:
Whiz, whiz.”
Then the cellmates walked with the “bad kid”
To the door of the ward
And she went toward the field of her execution.

At seven o’clock in the evening
A barrage of bullets was heard
From the hills behind the Prison
Like the dropping of a load of iron.
Then the cellmates in the emptyness of their room
Counted the number of single shots
Which exceeded fifty.
They sobbed loudly.

My good Ezzat!
Get up! Get up!
Get up from the Cemetery of the Infidels!
A witness has arrived
Mitra, the Blue-Eyed,
Who carries your last gazes and words,
Kisses and steps
Like a jug of honey
On her shoulder.
Get up! Get up!
The witnesses write history.
The victors, no! 
The witnesses write history.

        June 11, 2020  

 

https://iroon.com/irtn/blog/17925/a-witness-for-ezzat/

۱۴۰۰ دی ۱۶, پنجشنبه

خائن به وطن: ناظم حکمت

 

 خائن به وطن

ناظم حکمت 

آری من خائن به وطنم،
من خائن به میهنم!
اگر وطن زمین‌های شماست
اگر وطن گاوصندوقها و چکهایتان است
اگر وطن مُردن از گرسنگی
در کنار خیابانهاست
اگر وطن مثل سگ از سرما لرزیدن
و از تب به خود پیچیدن است
اگر وطن مکیدن خون سرخ ما
در کارخانه‌های شماست
اگر وطن چنگال اربابانتان است
اگر وطن حکومت باطوم و چماق است
اگر وطن نجات نیافتن
از جهل گندیده‌تان است من خائن به وطنم!!
آری بنویسید با تیتری درشت و جنجالی که:
“ناظم حکمت خیانت به وطن را همچنان ادامه میدهد”
 
«ناظم حکمت»
 
May be an image of 1 person
 
برگرفته از فیسبوک حسین کوشا