|
۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه
روزه ی آب ٬بفارسی و انگلیسی:مجید نفیسی!
۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه
پل چوبی٬بفارسی و انگلیسی ! : مجید نفیسی!
پل چوبی

مجید نفیسی
من به تو نوید کلبه ای کوچک را نخواهم داد
در گذرگاهی کوهستانی ـ
رویایی که همیشه با خود از کودکی داشته ام.
من بر همین پل چوبی می ایستم
و از لبهای شیرین تو بوسه می گیرم.
آسمان، پاک
و آب، سرشار از دانه های باران است.
درختانی که ما را احاطه کرده اند
راز ما را نخواهند گفت
و برگهایی که آنسوتر فرو می ریزند
به قلب های ما اطمینان بیشتری می بخشند
۱۶ آوریل ۱۹۹۲
Wooden Bridge
By Majid Naficy
I will not promise you a small cabin
In a mountain pass-
A dream which I have carried with me
Since childhood.
I stand on this wooden bridge
And get kisses from your sweet lips.
The sky is clear
And the water is full of rain drops.
The trees that encircle us
Will not tell our secret
And the leaves that are falling
Give our hearts more assurance.
April 16, 1992
Please like me at
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه
پیکر خونین آزادی : علی یحیی پور (سل تی تی)!
پیکر خونین آزادی
علی یحیی پور (سل تی تی) | |
![]()
بر بلندای انسانیت وآزادی
شکوه یاس تو به سقف آسمان آبی رسیده است
پیدایم کن که از آزادی نشانی برایم نمانده است
سینهء این کویر تشنه سیراب از خون است
وگلهای بید مشک چه حریصانه به گلهای اطلسی
این مرداب که آرامگاه هزاران کبوتر است
می نگرند
پیوسته در مسیر طوفان گل آقاقیای بنفش را
بر سینه های ستبرت الصاق کن
تا پرواز چکاوکها را ببینی
ودر سایهء این همه خون به تاراج بنگری
که چگونه زیباترین کبوتران را
به مسلخ می برند .
صف به صف خون وسر نیزه
بر گیجگاه آدمیان فرو می رود
وانسانها در قلاب جراثقالها رقص می کنند
واین سیاهیست که به معراج آزادی توهین می کند
وبید مشکی در شعله های آتش و دود
تصویر این تاریخ را بر شاخه های خود حک می کند
چگونه این مرداب زمان فرسوده
به خیابان وکوچه آمده است
تا مغز قرقاولان خوش الحان را خونین کند ؟!
ماه از دریچه ء نازک اطاقم مرا به سقف آسمان پر ستاره
پیوند می دهد
واز دریچهء قلبم مروارید های زمان این تاریخ
پر شکوه را ورق می زنم.
بوزید ای بادهای خاکستری غرب که جز سیاهی
از چنگالهای خونینتان سهم این خلق در زنجیر
نبوده است
گاهی ترنم آوازهای بهاری غرب را بر شانه هایم
حس می کنم وازلای انگشتان دخترم به این جهان
پر از فریب که همه چیز در آن قالب گرفته شده می نگرم
چگونه زندانی آفتاب را نظاره کنم؟
چگونه قتل عام گلها را که بر مغزم مچاله شده است
ببینم؟ ما بینهایت گدازان زمان این خاکیم
که هر پالانی را برای مزدوری بدوش گرفته ایم
وقتی پنجره ها باز می شوند تازه این تاریخ
بر چشمان زمخت تو تصویر می شود
وریشه های مهتاب آبی رنگ
بر بستر این کویر سیراب می شوند.
تنها اتحاد تست که سینهء این خاک را خواهد شکافت
وبر بیغوله های زندگی این خلق نقب خواهد زد
ورفیقانه ترین مرداب را
برای ماهیان سر خ گون خزر خواهد گسترد
در تو دریا هرگز به ساحل نمی رسد
ابدیت در نگاه تو به خورشید
وبه کهکشانها پیوند می خورد
سیرابم کن از جوانه های آفتابت
که من از بیغوله های فکری غرب بیزارم
واز شرق آن چه به من داده ای همش هجویاتی بودند
که" شعبان بی مخ" ها به سینه بسته اند
تا کارد را بر سینهء زیبا ترین گلها فرو کنند
وزیبا ترین انسانها را در کینه ءخود به آتش کشند.
دنیای آرزوهایم را می ستایم
این تنها لنگر های اندیشه های من است
که مرا از غرب وشرق جدا می کند
وپلنگهای نگاهم را به ستاره پیوند می دهد
من با دستان زمخت کارگران متصلم
من با آرزوهای دهقانان شالی پیوند دارم
عریانم کن از این همه رنگهای آلوده
که چون مگسهای موذی بر چهره ام رژه میروند
من سیراب می شوم از رودهای کرخه وکارون
من پیوند می خورم به قله های الوند والبرز
من دلم برای جویباران شالی زاران کلیمان جاروست
تا سیراب کنم شالی زاران وباغهای ذرت
افریقای سیاه را
که دیگر هیچ کودکی از گرنسگی طعمه
لاشخوران نشود
وقتی تصویر نگاه تو به جلبکهای این مرداب
پیوند خورد دستانت را با قلبم می فشارم
وبر بازوان زمختت سوگند می خورم
ودر دالانهای این خاک که همه چیز در آن حراج می شوند
ره باریکه های آزادی را می ستایم .
پیکرم خونین است
تا تو پا در این قتلگاه نگذاری
آزادیم در گرو این اندیشه های بیما راست
وشب برسینه ء این خاک
ترا هر روز به قتلگاه من می آورد
تا ترا به تماشای پیکر خونینم مهمان کند
وتو هزاران سال بیماری وگرسنگی را
به دوش آزادی خواهی آویخت.
بسترم نیازمند نگاه ابریشمین تست
اتحادبا تو در کجاوهء من نان وابریشم می آورد
من پیله های ترا بدندان می گیرم
وبا فانوسهای نگاهم آذینش می دهم
درهماهنگی ماست که دریا شکوه خود را
بر موجهای نگاهمان خواهد افشاند
وابری باران آفرین بر این کویر خسته خواهد گسترد
من از تاریکی غرب وشرق بیزارم
نگاهم به آسمانیست
که در آن محبت بارانش است
وزیبائی گیسوان ترا بر چهره ام
آرایش می دهد
من عریانی یک ستاره ام
که بر ناکامی هایت می درخشم
وکوهستانهای سر زمینهای دور را
پر از آهو می کنم
ودر دستانت پرانار؛ تا عصاره های رنگینش را
بر چهره ات بیفشانم
تا خون مرا همیشه در رگهای چشمت آبیاری کند
که گلهای این خاک را به خاطر بسپاری.
بی تو دریا فتح نمی شود
وکوچه ها از ازدحام خلق
که نان در سفره ندارند بیزار اند
وگلوی کودکان خشکیده از یک جرعه آب است
وروزنامه ها تصویر سیاهی از خورشید
می کشند وحسادت طلوع می کند
وکینه در دل قمری های خیابانهای تهران وبمبئی
انبارمی شود
یک جرعه احساس ودرک ترا به ابدیت ستاره می کشاند
تا فتح کنی این همه تاراج را
وبر دل خونین این کودکان
یک دست لباس زمستانی
تا از سر ما نلرزند
وچون قاصدت در وزش بادهای آزادی برقصند
همه چیز به اتحاد با تست که شکوفه می دهد
عریانم کن از این همه پالانهائی که
بر دوشهایم سنگینی می کند
تا مرا بیشتر از هزار بار از برده گان فرعون بارکشند
تا اهرام دنیای جهنمی سر مایه راصد بار بلندتر بنا کنم
وخود در زیرسایهء شیروانی هایش از سرمابمیرم.
بیست یکم ژانویهء دوهزارو یازده
| |
|
منبع: سايت ديدگاه
در آرشيو سايت ديدگاه: مطالب ديگر از علی یحیی پور (سل تی تی):
>
اسارت
>
ذهن خلاق
>
باران
|
۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه
ای ماه بلند :مجید نفیسی!
ای ماه بلند
مجید نفیسی
ای ماه بلند
به من بگو
آن بالا چه می کنی؟
تو هم، یک روز از سرزمینت جدا شدی.
آیا به یاد می آوری آنشبی که مرا
تا آخرین دهکده ی مرزی بدرقه کردی؟
من فریاد زدم: "ای ماه!
تو نشانِ آزادی منی"
و دیگر به پشت سر نگاه نکردم.
امشب نشسته ای آن بالا
پشت پنجره ی خوابگاه من
و چون غربت زده ای از دور
به زادگاهِ زمینی ات نگاه می کنی.
14 فوریه 2003
Oh, High Moon
By Majid Naficy
Oh, high moon!
Tell me
What are you doing up there?
You, too, one day
Separated from your homeland.
Do you remember that night
When you sent me off
At the last border village?
I shouted: “Oh, moon!
You are the mark of my freedom”,
And I have not looked back since then.
Tonight,
You are sitting up there, homesick
Behind the window of my bedroom
And from afar
You are looking at
Your earthly birthplace.
February 14, 2003
Please like me at:
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه
یک با یک برابر نیست : خسرو گل سرخی!
یک با یک برابر نیست |
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
خسرو گل سرخی
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود …
ولی آن ته کلاسی ها
لواشک بین هم تقسیم می کردند
دلم می سوخت بحال او که بیخود هو می کرد
و با آن شور
تساوی های چیزی را نشان می داد
با خطی روشن
به روی تخته تاریک
که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود
تساوی را نوشت
بانگ آورد:
که یک با یک برابر هست
که یک با یک برابر است … اینجا …
بناگه … از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یکنفر باید بپاخیزد … همیشه یکنفر باید…
به آرامی سخن سر داد:
این تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت
معلم مات برجا ماند
و او میگفت …
اگر یک فرد انسان واحد یک بود …
آیا باز هم یک با یک برابر بود …؟
سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد: آری …
و او با پوزخندی گفت: نه …
و باز هم گفت: …
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زوری و زری می داشت بالا بود؟
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر، پست تر می بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم:
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
یا چه کس این رادمردان را فنا می کرد؟
و سکوت بود و سکوت …
در این هنگام … معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
که یک با یک برابر نیست …
یک با یک برابر نیست …
برگرفته از سایت تارنگاشت عدالت!
۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه
علی یزدانی:*چاره ي ناچاري* !
*چاره ي ناچاري*

علی یزدانی

علی یزدانی
باز اين گرگ گراني سر رسيد
بره هاي مزدمان را بر دريد
بره هاي كوچك مزد اي هوار
شد هدر در پنجه ي اين گرگ هار
گرگ هار از نظم سودا پيشه چاق
قاتقم حذف و دو نانم گشته تاق
تاجران سرمايه داران مالكان
مردم از تاراجشان در بيم جان
آن يكي از سود معدن استوار
كارگرهايش پياده او سوار
وان يكي پيمان بگيرد كارِ چاه
سفره ي زحمت كشانش پر ز آه
ديگري در كار توليد كلان
ديگري در كار توليد كلان
مالكِ ابزار كار و رانت خوار
گشته بر دوش هزاران تن سوار
كارگر در بند استثمار او
جز تشكل چاره گر دارد بگو
چاره اش نبود مگرطغيان چو رود
يا بسوزاند چو آتش چوب سود
روستا ها را كه ويران كرده است؟
روستايي را پريشان كرده است
آن كه وارد كرده گندم جو نخود
سود بازرگاني اش فربه چو خود
شد زراعت از تلاشش بي بها
زارع از بيچارگي در كوچه ها
گه نظافت مي كند در خانه ها
گه فروشد فال حافظ گه دعا
گاه شوفر گاه بنا مي شود
گه بزهكاري توانا مي شود
چاره مان نبود مگر طغيان چو رود
يا بخشكانيم بايد جوي سود
هر كه كارش شد شكار سود كس
كركس سرمايه خورد از پيش و پس
در تنور سودشان هيزم شديم
دود شد مزدي كه بهرش دم زديم
دود استثمارشان جانم ببرد
ور نه با چشمان بينا كس نمرد
شمع تنها و شب پر باد و راه
كي تواند طي كند بي جان پناه
مشعل وحدت اگر گيرم به دست
زين سياهي مي توان با آن برست
ناگزير از وحدتيم اي همچو من
كس صدا نشنيده از يك دست تن
ور نه مي سوزيم و دودي تا ابد
بي سحر سازد شب ما وين چه بد
ما جهان سازيم و خود در بند نان
با چنين تقدير پستي بي گمان
چاره ي بيچارگي هامان چه بود؟
سد كنيم از هر رهي بنياد سود
برگرفته از سایت گزارشگران
۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه
بازار ریا!:حسن جداری!
بازار ریا!
حسن جداری

این شعر ، دو ماه پس از انقلاب بهمن، در بهار سال 1358، ساخته شده است.
موسم رونق بازار ریا میگردد
شهر پرغلغله ورد و دعا میگردد!
در دیاری که حکومت به کف اهل ریاست
دین و مذهب، سپر دفع بلا میگردد
همه جا صحبت از این جامعه بی طبقه است
به قیامت مگر این وعده، وفا میگردد!
آنکه در شیشه کند خون دل رنجبران
للعجب، یاور و یار ضعفا میگردد!
شیخ، بسیار سخن از فقرا میگوید
لیک، هرجا کمک اهل غنا میگردد!
صیغه آزاد و"حلال" است در این شهر، ولی
صحبت از حرمت فحشا و زنا میگردد!
همه جا تاجر و مالک، همه جا قدرت پول
گفتگو بر سر تحریم ربا میگردد!
گفت زاهد که اگر رحم و مروت باشد
کی در این شهر یکی، خوار و گدا میگردد!؟
به فقیران چو دهد اهل کرم، خمس و زکات
همچو فردوس برین، کشور ما میگردد!
گفتم ای زاهد خودبین، چه فریبی مردم
توده بیدار چو شد، مشت تو، وا میگردد
تا که سرمایه بود، ظلم و جنایت، باقی است
همه جا فتنه و آشوب، به پا میگردد
در دیاری که در آن، قدرت سرمایه بجاست
ظلم و تزویر و ریا، حکم روا میگردد
حاصل کار بسی کارگر زار و نحیف
بهر یک مشت دغل، سیم و طلا میگردد
گر حکومت به کف کارگر افتد روزی
توده از پنجه بیداد، رها میگردد
خانه حیله و تزویر و ریا میسوزد
زاهد شهر، چه انگشت نما میگردد!
بهر بگسستن زنجیر اسارت، تنها
قدرت رنجبران، راه گشا میگردد
برگرفته از سایت آزادی بیان
http://www.youtube.com/watch?v=9snd2YfnUDY
۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه
آمد بهار:برزین آذر مهر!
آمد بهار
آمد بهار
آمد بهار و
باز در این ملک بیبهار
چون پار
وا نشد گلی و
نغمهای نخواند
سرگشته بلبلی
امشب
به هر چه می نگرم
زیر بام شب
دلمرده و سیاه ست!
دریا سیاه!
کوه سیاه!
آسمان سیاه ست!
این مام ،این وطن
این مانده در کفن
گویی هزاره هاست
در چنگ این بلاست
گویی هزاره هاست
سرگشته ، مبتلا
برخاک و خون رهاست !
با این همه هنوز
من در خیال پر پر پروانه ی امید
در تنگنای رنج
چون شمع می گدازم و
سرشارباورم!
برزین آذر مهر
اشتراک در:
پستها (Atom)
![aazarmehr[1]](http://eshtrak.files.wordpress.com/2013/02/aazarmehr1.jpg)



![golsorkh[1]](http://eshtrak.files.wordpress.com/2013/03/golsorkh1.gif)