۱۴۰۱ اسفند ۷, یکشنبه

سرود زنان(بزبانهای مختلف دنیا)، و اینجاست قدرت زنان-کتاب شعر فارسی 7: فرح نوتاش

 

سرود زنان

 

زنان شجاع اند                                      و زنان اند قوی
می خیزد تا راند حکم بر جهان                        قدرت زنان

 

 

Women's Anthem

 

Women are brave                             and women are strong

Rising to rule the world                  women's power

 

 

 

Die Frauen Hymne

 

Frauen sind mutig                                         und Frauen sind stark

Steht auf um die Welt zu regieren            Die Frauen Macht

 

 

النشید المرآة

 

المرآة الشجاعة               وآلمرآة القویه

تتحدی صعاب العالم

قدرت المرآة

 

Himnoes  para mujeres

 

Las mujeres son valientes                                     y las mujeres son  fuertes

Se alzan para gobernar el mundo                      el poder de las mujeres

 

Kadınlar marşı

 

Kadınlar cesurlar                                         Ve kadınlar güçlüler

Ayağa kalkıyor dünyayı yönetmeye             Kadınlar kudreti

 

 

L'hymne des femmes

 

Les femmes sont courageuses                    et les femmes  sont fortes

Se levant pour diriger le monde               le pouvoir des femmes

 

 

http://womens-power.farah-notash.com/

http://womens-power.farah-notash.com/anthem.html

 

 

***

اینجاست قدرت زنان

ریتم بی نظیرو تند شیپور ها و طبل ها

همراه با زیباترین ملودی آرشه ها

از ره رسیده است کنون بهار ما

 

چه سرشار از حیات و پر نشاط است قدرت زنان

قیام زنان و مردان ... پسران و دختران

علیه امپریالیست های فرتوت جهان

 

علیه جنگ و ترور و حیله ها

علیه اتمی و شیمیایی ... تمامی بمب ها

علیه همه حکومت های ددمنشانۀ مذهبی

 

قیام جهانی انسان در دفاع از اصول عصر نت

احترام به شأن و منزلت انسان و شرافتش

این است قیام انسان عصر نت

 

می خیزد آتشفشان جهانی قدرت زنان

در اقیانوسی از شجاعت های زنان

این است شکوه عصر نت در امروز جهان

 

فرح نوتاش

 کتاب شعر فارسی 7

http://womens-power.farah-notash.com

 


۱۴۰۱ اسفند ۵, جمعه

آه, کیف(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

  


        در سالگرد تجاوز روسیه به اوکراین

آه, کیف 

مجید نفیسی


اینک که کیف بپا خاسته
در برابرش بخاک می‌افتم
تا چون نارنجکی
پرتاب شوم.

        بیست‌و‌ششم فوریه دوهزار‌و‌بیست‌و‌دو

***

 

Ah, Kyiv


        On the Anniversary of the Russian Invasion of Ukraine


Ah, Kyiv

By Majid Naficy


Now that Kyiv has arisen
I fall to the floor in front of it
So that to be thrown
Like a grenade.


        February 26, 2022

https://iroon.com/irtn/blog/19102/ah-kyiv/

۱۴۰۱ بهمن ۲۳, یکشنبه

استقلال، بیداری، زن، زندگی، آزادی: داریوش لعل ریاحی

 

استقلال، بیداری، زن، زندگی، آزادی

 
فدایی ها، فدایی ها
 
کسانی مانده اند، آیا
 
از آن نسلی که هرگز خود
 
بهایِ گوهرِ اندیشه هاشان را
 
چنین واپسگرا
 
با تاس های بازی بیگانگان
 
یک سو نمی کردند.
 
چه می شد؟ گر چونان، آنان
 
فضای فکری این رهبران
 
با هم دلی
 
رؤیایِ آزادی 
 
وَ استقلالِ ایران بود.
 
نرویانم غمی در دل 
 
که این رؤیایِ شیرین را
 
من اینک از همین خورشید ها
 
دارم.
 
همین نسلِ جوانِ پاکِ امروزی
 
که بذرش را
 
فضایِ اختناق و ظلمت و سرکوبِ آزادی 
 
از این بیداد
 
رویانید.
 
 
داریوش لعل ریاحی
 
شنبه 22 بهمن 1401
 
بیمارستان لوییزین هاسپیتال
 

گل نرگس- برای روز عشق(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

  

        برای روز عشق

گل نرگس

مجید نفیسی

دلدار من گل نرگسی به دهان دارد
که با خود
از زندان های ایران آورده است.

می‌دانم که از پس میله‌ها
شبها می‌توان در چهره‌ی ماه
نقش گلی را دید
و صبح‌ها در آبی آسمان
صدای بال دُرنای مهاجر را شنید.

می‌دانم که در پسِ پلک‌ها
و قاب مشت‌ها
و فاصله‌ی میان دو تیربار
و سپیدی نامه‌های آخرین
و پیام تکضربه‌ها بر دیوار
و گوشه‌های تر غم
و درزهای برهنه‌ی شادی
و حفره‌های خالی درد
و تاریک‌روشنای امید
و قله‌های پنهان غرور
می‌توان، آری می‌توان
بهار را پنهان کرد.

با این همه در‌شگفتم
که در آن بند تاریک
چگونه می‌توان گل نرگسی پرورد
که لکه‌های خون
سپیدی آن را نپوشانده باشد.*

پانزده ژوئیه هزار‌و‌نهصد‌و‌نود‌و‌پنج

*- شعر يكم از مجموعه‌ي "سرگذشت يك عشق: دوازده شعر پيوسته"  

***

 

Narcissus

 

For Valentine’s Day

Narcissus


by: Majid Naficy


My love has a narcissus
In her mouth
Carried with her
From a prison in Iran.

I know that from behind bars
One can see a flower
In the face of the moon,
And hear the migrating cranes
In the blue sky.

I know that behind eyelids
And inside clenched hands
And between each execution
And the lines of the last letters
And the whispering knocks on the wall
And the wet hems of sorrow
And the torn seams of joy
And the empty holes of pain
And the twilight of hope
And the hidden summit of pride
One can
Yes, one can hide Spring.

And yet, I wonder in those dark cells
How one can grow a narcissus
So white,
Without any stain of blood.

July 15, 1995

https://iroon.com/irtn/blog/19070/narcissus/

۱۴۰۱ بهمن ۲۰, پنجشنبه

آرزوی فراز‏(به انقلاب بهمن)‏: احسان طبری

 

آرزوی فراز

تارنگاشت عدالت
سه شنبه، ۱۹ بهمن ۱۴۰۰
 
نویسنده: احسان طبری
 
برگرفته از: مردم، دورۀ هفتم، سال اول، شمارۀ ١۶۴، ويژه‌نامۀ سالگرد انقلاب
منتشر شده در تاریخ: دوشنبه ۲۲ بهمن‌ماه ‏‏١۳۵٨‏

آرزوی فراز

ای باب زرنگار نجات کبير خلق
اعجاز انقلاب کليد است، باز شو!‏
افکنده‌ای ز پشت گرانبار سلطنت
ارباب و خان به مزبله انداختی، دگر
ای ميهن خجستۀ من
زی فراز شو!‏

‏(به انقلاب بهمن)‏

 

در چارنعل بيم‌فزای يورش‌گران
بشکست استخوان تو،
در بند بندگی
پژمرده گشت جان تو
ای مادر! ای وطن!‏
داغ سرشک ماست عيان بر رخان تو

 

   ‏***‏

ای روح پر شکسته به خاکستر ملال
از آسمان روشن فردا گذر نما!‏
بس نيست موج خون؟
بس نيست سيل اشک؟
ای مزرع اميد، لب خشک‌تر نما! ‏

 

   ‏***‏

دانم تراست دُرّ گرانمايه در صدف‏
و آغاز زايشی است.‏
اين فرصت عزيز مبادا کنی تلف!‏

 

   ‏*** ‏

ما را مجال صبر نماند و شکيب درد
اين کاروان که تشنه گرمای زندگی است
با زهره ره چگونه برد، و آن فروغ سرد؟

 

   ‏***‏

بنگر: شگرف رزم بزرگی است در جهان‏
خون می‌دود به خاک
بس رنج‌ها که بهره رزمندگان پاک.‏

 

   ‏*** ‏

با انقلاب خويش
گرد حماسه‌گون شده‌ای، واندرين ستيز
پا هشته‌ای به پيش

 

   ‏***

اکنون که آفتاب وجودت نموده رخ
از زوزه‌های جوقه کفتارها مرم!‏
در رمز اتحاد علم‌های سبز و سرخ
بشکن طلسم شوم «پرستندۀ درم»‏

 

   ‏*** ‏

بشکن طلسم را
که طلسمی شکستنی است،
ترديد نيست:‏
بند اسارت گسستنی است.‏

 

   ‏*** ‏

ای باب زرنگار نجات کبير خلق
اعجاز انقلاب کليد است، باز شو!‏
افکنده‌ای ز پشت گرانبار سلطنت
ارباب و خان به مزبله انداختی، دگر
ای ميهن خجستۀ من
زی فراز شو!‏

https://www.edalat.org/node/709

۱۴۰۱ بهمن ۱۹, چهارشنبه

بازگشت به باغ گوته- برای سالگرد انقلاب بهمن(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی، و لینک‌های اشعار و مقالات مجید نفیسی

  

        برای سالگرد انقلاب بهمن


بازگشت به باغ گوته


مجید نفیسی

اگر پسرت از تو بپرسد
که بهترین روزِ انقلاب کدام بود
به او چه خواهی گفت؟

آیا بی درنگ می گویی: ۲۲ بهمن ۵۷؟
روزی که همراه با مردم دروازه ی زندان اوین را گشودی
و در آشپزخانه، آبکش های بزرگ برنج را دیدی
که زندانبانان کهنه برای ناهار پالوده بودند
و زندانبانان تازه برای شام خود پختند،
و تو همراه با عزت طبائیان
به نُه توی بندها پا گذاشتی
و در بندِ سلول های انفرادی
برای چند دقیقه ی بی پایان
پشت دری خودکار، به دام افتادی
جایی که عزت سه زمستان دیرتر از آن
به میدان تیر برده شد.

شاید بگویی: ۲۶ دی ۵۷
روزی که شاه برای بار دوم از ایران گریخت
و شورشیانِ تندیس شکن در میدان شهر
پدر او را از اسب پایین کشیدند
و تو در تاریکی تکه ای از کلاه او را
برای یادگاری از زمین برداشتی
و به عزت که در کنارت ایستاده بود گفتی
که نمی دانی خواب می بینی یا بیداری
مانند شبی که نخستین بار عشق بازی کردید
و تو ناباورانه چشم هایت را می مالیدی.

نه! نه!
دیگر دلت برای هیچیک از آن دو روز تنگ نمی شود
زیرا زندان تازه از زندان کهنه مخوف تر است
و خودکامه ی امروز ستمکارتر از خودکامه ی دیروز.
تنها دلت برای یک شب تنگ شده
وقتی که در ۲۲ مهر ۵۶
در پنجمین شب از ده شب شعر
همراه با هوشنگ گلشیری زیر باران
قدم زنان به باغ گوته رفتی
تا به "آوازهای بند" سعید سلطانپور گوش کنی
که تازه از زندان درآمده بود
و چون پلنگی زخمی می غرید.

در آن ده شب درخشان
شصت گوینده و نویسنده ی "کانون"
از چهار سوی میهن گرد آمدند
تا از زیبایی و حقیقت
با چند آوایی سخن بگویند:
عمران صلاحی شعری به زبان ترکی خواند
و طاهره صفارزاده سلام نامه ای به اسلام.
نه اولی خشم فارسی زبانان را برانگیخت
و نه دومی قهر چپ گرایان را.
هزاران هزار خواهنده ی شعر
از سراسر کشور به آنجا آمدند
تا گواهی دهند که نیاز شعر
آزادی در سخن گفتن است.

آیا در آن شبهای روشن
اسلام کاظمیه می دانست که تا دو دهه ی دیگر
در پاریس، راه هوا را بر خود خواهد بست؟
آیا مصطفی رحیمی پیش بینی می کرد
که سالها پس از تحمل شکنجه و زندان
خود را از بام خانه پایین خواهد انداخت؟
آیا به آذین حدس می زد که پس از بازداشت
در "صدا و سیما" علیه خود شهادت خواهد داد؟
آیا سعید سلطانپور می دانست که در شب عروسی اش
دستگیر شده و سپس تیرباران خواهد شد؟
آیا سیاوش کسرائی خبر داشت که سرانجام
بی کمان در کابل ... نه ... در وین خواهد افسرد؟
در شب های شعر، صحبت از آزادی و برابری بود
و کسی از قانون الهی سنگسار سخن نمی گفت.
هیچکس نمی دانست که در ۱۷ دی
درفش حسینی در قم بالا می رود
و آرام آرام به جای "مسکن" و "آزادی"
"حکومت اسلامی" شعار روز می شود.

بیا به باغ شعر گوته برگرد
دوباره زیر درختان باران خورده بنشین
و بی اعتنا به گاردی ها
که از پشت دیوارهای باغ
با بی سیم هایشان حرف می زنند
به مریم، دختر محمد قاضی گوش کن
که پیام پدر را برای تو می خواند.
دریغ که تیغه ی جراح، تارهای صوتی پدر را گسسته
ولی خوشا که گوهر سخن را از او نگرفته است.

بیا به خانه ی دانش و هنر برگرد
و تنها قلب افراد را
بیتِ ایمان بدان
بیا از باغ دلگشای گوته
به بهترین روزهای دوران انقلاب بازگرد.
شاید در این سفر
پسرت همراه تو گردد. 


۱۷ نوامبر ۲۰۱۱
 

***

 

A Return to the Garden of Goethe

For the Anniversary of the February Revolution


        A Return to the Garden of Goethe

        By Majid Naficy


If your son asks you
When was the best day of the Revolution
What will you tell him?

Will you say instantly: February 11, 1979?
The day you opened the gate of Evin Prison alongside the people
And saw  huge colanders of steaming rice in the kitchen 
Which old jailors had rinsed for their lunch
And new jailors cooked for their dinner,
And you with your lover Ezzat Tabaian
Stepped into a labyrinth of solitary cells
And for a few endless minutes
Were trapped behind an electronic door
From where Ezzat three winters later
Was sent to the execution field.

Perhaps you will say: January 16, 1979
When the Shah fled Iran for the second time
And the statue-breaking rebels at a Tehran square
Dismounted his father from his horse
And in the dark, you picked up a piece of his hat
From the ground as a keepsake
And told Ezzat at your side
That you did not know if you were awake or asleep
Just as the night when you made love
For the first time
And you rubbed your eyes in disbelief.

No! No!
You miss neither of these two days
Because the new prison is more horrific than the old one
And the new tyrant more ruthless than the previous one.
You miss only one night
When in October 14, 1977
At the fifth night of Ten Nights of Poetry
With your novelist friend Hooshang Golshiri
You walked to the Garden of Goethe in the rain
To listen to “Songs of Prison” of Saeed Soltanpour
Who had just been released from prison
Roaring like a wounded panther.

In those bright ten nights
Sixty members of the Iranian Writers’ Association
Gathered from four corners of the country in Tehran
To speak of truth and beauty polyphonically. 
Omran Salahi read a poem in Turkish
And Tahereh Safarzadeh an ode to Islam.
Neither the first enraged the Persian speakers
Nor the second provoked the leftists.
Thousands and thousands of lovers of poetry
Had gathered there from across the country
To testify that poetry
Demands freedom of expression.

In those ten bright nights
Did the novelist Islam Kazemiyeh know that two decades later
He would suffocate himself in Paris?
Did the scholar Mostafa Rahimi foresee
That years after suffering torture and prison
He would jump off the roof of his house?
Did the novelist Behazin predict that after arrest
He would incriminate himself on state TV?
Did the poet Saeed Soltanpour know
That on the night of his wedding
He would be arrested and executed soon after?
Was the poet Siavash Kasrai aware that at his end
He would perish powerless in Kabul…no, in Vienna?
In the Nights of Poetry the discourse was freedom and equality
And nobody spoke of the “divine” law of stoning.
No one knew that on January 7, 1978
The clergy would raise their flag in Qom
And gradually the slogan of Islamic Rule
Would replace the slogan of Housing and Freedom.

Come, return to the Garden of Goethe’s Poetry
Sit again under rain-laden trees,
Oblivious to riot police
Talking to each other on their walkie-talkies
Behind the walls of the Garden,
And listen to Maryam, the daughter of the translator Mohammad Qazi
Who is reading her father’s speech for you.
Alas! A  surgeon’s knife had severed her father’s vocal cords 
But thankfully did not remove the essence of his speech.

Come, return to the house of science and art
And regard only the heart of the individual
As the House of Faith.
Come, and from the refreshing Garden of Goethe
Return to the best days of the Revolution.
Perhaps in this journey
Your son will accompany you.


        November 17, 2011 

***

لینک‌های اشعار و مقالات مجید نفیسی

 
 
1 Poem “A Return to the Garden of Goethe”
1 Poem “I Can’t Breathe”
انقلاب ژینا, شازده‌خور نخواهد شد
عمامه‌پرانی, آخوندزدایی و محسن کدیور
انتشار کتاب تازه‌ی مجید نفیسی
پیکار در پیکار: من و جنبش چپ 
Majid Naficy in Wikipedia 
Music: Dvorak: Symphony No. 2 in B♭ major, B. 12
President Joe Biden delivers 2023 State of the Union address to Congress — 2/7/23
Background Briefing with Ian Masters: Erdogan Delaying  Earthquake Rescue | Earthquakes and Seismic Similarities Between Turkey and California | Can Biden
Change Public Perception That Most Americans Are Not Satisfied With his Leadership?
The New Yorker: Why Some Florida Schools Are Removing Books
The New Yorker: The U.N. Secretary-General’s Searing Message for the Fossil-Fuel Industry
Vox Populi: Sonali Kolhatkar: Taking A Hard Look At Police Killings
Northwestern Magazine: The Rhythm of Sleep
من زئوس هستم - تار عنکبوت بر غار محمد
 
 
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642) 
  

https://iroon.com/irtn/blog/19057/a-return-to-the-garden-of-goethe/

۱۴۰۱ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

در شبِ سردِ زمستانی: اشعار نیما با صدای احمدرضا احمد- خواننده محمد نوری

 

در شبِ سردِ زمستانی

[youtube https://www.youtube.com/watch?v=Sdyy785hu48?start=152&feature=oembed]

در شبِ سردِ زمستانی

در شبِ سردِ زمستانی

کورۀ خورشید هم، چون کورۀ گرمِ چراغِ من نمی‌سوزد.

و به مانندِ چراغِ من

نَه می‌افروزد چراغی هیچ،

نَه فروبسته به یخْ ماهی که از بالا می‌افروزد.

من چراغم را در آمدْ رفتنِ همسایه‌ام افروختم در یک شبِ تاریک

و شبِ سردِ زمستان بود،

باد می‌پیچید با کاج،

در میانِ کومه‌ها خاموش

گم شد او از منْ جدا زین جادّۀ باریک.

و هنوزم قِصِّه بَرْ یاد است

وین سخن آویزۀ لب:
که می‌افروزد؟ که می‌سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می‌اندوزد؟

در شبِ سردِ زمستانی

کورۀ خورشید هم، چون کورۀ گرمِ چراغِ من نمی‌سوزد.

پیوند کوتاه: https://tinyurl.com/4h85bevc

۱۴۰۱ بهمن ۱۷, دوشنبه

آن یک‌شنبه‌های زمستانی: رابرت هایدن- بنیاد شعر

 

آن یک‌شنبه‌های زمستانی

تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: بنیاد شعر

سراینده: رابرت هایدن

 

آن یک‌شنبه‌های زمستانی

 

پدرم یک‌شنبه‌ها هم زود بیدار می‌شد

و در سرمای سیاه لباس‌هایش را می‌پوشید،

سپس با دست‌های ترک خوردۀ دردناکی که

از کار در هوای روزهای هفته ساخته شده بود

آتش را روشن می‌کرد. هیچ‌کس هرگز از او تشکر نکرد.

 

بیدار می‌شدم و می‌شنیدم که سرما می‌ریزد، می‌شکند.

وقتی اتاق‌ها گرم می‌شد، ندا می‌داد،

و آرام بلند می‌شدم و لباس می‌پوشیدم

از ترس خشم مزمن آن خانه،

 

سَرسَری با او حرف می‌زدم،

با کسی که سرما را رانده بود

و کفش‌های نو مرا برق انداخته بود.

من چه می‌دانستم، من چه می‌دانستم

از کمبود محبت و اتاق‌های تنهایی؟

https://www.poetryfoundation.org/poems/46461/those-winter-sundays

پیوند کوتاه: https://tinyurl.com/23b8dxnx

۱۴۰۱ بهمن ۱۵, شنبه

نمي‌توانم نفس بكشم - به یاد اريك گارنر(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی


نمي‌توانم نفس بكشم

مجید نفیسی

به یاد اريك گارنر

 

"نمي‌توانم نفس بكشم!
نمي‌توانم نفس بكشم!"
چه كلام دردناكي!
نخستين بار آنرا
از زبان خود شنيدم
سراسيمه از خواب پريدم
و به سوي خوابگاه پدر دويدم.
او سرَم را
بر سينه‌اش گذاشت
گونه‌ام را نوازش كرد
و گفت: "مجيد!
آرام باش
آرام باش."

امروز آن كلام را
از زبان مرد سياهپوستي
در يوتوب مي‌شنوم
كه در بندِ افسري سفيدپوست
دارد خفه مي‌شود.
هيچ كس سر او را
بر سينه‌ي خود نمي‌گذارد
گونه‌اش را نوازش نمي‌كند
و نمي‌گويد: "اريك!
آرام باش
آرام باش."

صدها سال بردگي
صدها سال قساوت
بر گلوي مرد سياهپوست فشار مي‌آورد
و نمي‌گذارد كه آمريكاي سفيد
صداي او را بشنود:
"نمي‌توانم نفس بكشم!
نمي‌توانم نفس بكشم!"

        چهارم دسامبر دوهزار‌و‌چهارده

I Can’t Breathe

 

I Can’t Breathe

By Majid Naficy

In Memory of Eric Garner

“I can’t breathe!
I can’t breathe!”
What a painful statement!
For the first time
I heard it from my own tongue.
I jumped from my sleep in panic
And ran toward my dad’s bedroom
He put my head
On his chest,
Caressed my face
And said: “Majid!
Be calm
Be calm.”

Today I hear that statement
From the tongue of a black man on YouTube
Who is being choked
Held by a white policeman.
No one puts the black man’s head
On his chest,
Caresses his face
And says: “Eric!
Be calm
Be calm.”

Hundred years of slavery,
Hundred years of brutality
Press on the black man’s throat
And do not let White America
Hear his voice:
“I can’t breathe!
I can’t breathe!”

        December 4, 2014

 
 
 
 
1 Poem “I Can’t Breathe”
انقلاب ژینا, شازده‌خور نخواهد شد
عمامه‌پرانی, آخوندزدایی و محسن کدیور
انتشار کتاب تازه‌ی مجید نفیسی
پیکار در پیکار: من و جنبش چپ 
Majid Naficy in Wikipedia 
Dvorak: Festival March in C major, B. 88
Democracy Now! Top U.S. & World Headlines — February 3, 2023
The New Yorker: The Meaning of African American Studies
The New Yorker: The Eroticism of an IKEA Bed
Scientific American: A ‘De-extinction’ Company Wants to Bring Back the Dodo
Scientific American: ‘Unbelievable’ Spinning Particles Probe Nature’s Most Mysterious Force
Scientific American: China Invests $546 Billion in Clean Energy, Far Surpassing the U.S.
 
"And yet it does turn!" G
https://iroon.com/irtn/blog/19047/i-can-t-breathe/

۱۴۰۱ بهمن ۷, جمعه

هلن -برای روز بین‌المللی یادبود قتل عام یهودیان(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

برای روز بین‌المللی یادبود قتل عام یهودیان

هلن

مجید نفیسی

گاهی هلن را می‌بینم
که با دامنِ بلندش
از راه می‌رسد.
راهبَری آهنین را هُل می‌دهد*
که بر زمین شیار می‌کِشد.

همیشه می‌پرسد:
"آقا!
امروز چند شنبه است؟
امروز چند شنبه است؟"
می‌گویم: "ژودی"
و گاهی "دانر اِشتاگ"*
زیرا می‌دانم هلن
از آلمان گریخته
و در پاریس شوهر کرده.

او چون قطارِ سنگینِ قربانیان
از کنارم می‌گذرد
و من در فراسوی زمان
صدایشان را می‌شنوم.

        شانزدهم فوریه هزار‌و‌نهصد‌و‌نود‌و‌هفت

*- "راهبر" به‌جای "واکِر".
*- "پنجشنبه" به فرانسوی و آلمانی.  

***

Helen

 

 

For the International Holocaust Remembrance Day

 

Helen

        By Majid Naficy


Some times I see Helen
Passing by
Wearing a long skirt.
She pushes a metal walker
Scraping against the ground.

She always asks:
"Sir!
What day is today?
What day is today?"
I say: "Jeudi"
And sometimes: "Donnerstag"
Because I know
Helen had fled Germany
And married in Paris.

She passes by me
Like a heavy train of victims
And I hear their voices
Out of the reach of time.

        February 16, 1997

https://iroon.com/irtn/blog/19023/helen/


"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
 
1 poem “Helen” for International Holocaust Remembrance Day
انقلاب ژینا, شازده‌خور نخواهد شد
هالو: جدی بگیریم، جناب پهلوی
1 Poem “A Witness for Ezzat
عمامه‌پرانی, آخوندزدایی و محسن کدیور
انتشار کتاب تازه‌ی مجید نفیسی
پیکار در پیکار: من و جنبش چپ 
Majid Naficy in Wikipedia 
Music: Dvorak:  7 Interludes, B. 15
NPR Fresh Air: Social media's role in Jan. 6 was left out of the final report
The New Yorker: The Trump Enablers Dance On
The New Yorker: What Happened to the Washington Post?
The New Yorker: “Represent,” Reviewed: A Witty Attempt to Redefine the French Left
The New Yorker Documentary: “Represent,” Reviewed: A Witty Attempt to Redefine the French Left
Background Briefing with Ian Masters: Could the Arrest of a Top FBI Counterintelligence Agent in New York on a Russian Oligarch's Payroll be Connected
to HRC's Claim that Comey Cost Her the Election? | The Understaffed National Archives Tries to Preserve the Historical Record While the $18 Billion Classification
Machine Keeps Too Many Secrets and Is Slow to Declassify Them | The Doomsday Clock is Now the Closest Ever at 90 Seconds to Midnight
مهرداد درویش‌پور: کمپین "خود صغیرپنداری" و صنعت "بیعت‌گیری": گامی در تحکیم اقتدار فردی
ایرج مصداقی: دادگاه نوری،کمپین وکالت آری یا نه،مخالفان رضا پهلوی،سپاه و اروپا، تمامیت ارضی و تجزیه
Vox Populi: Sabine Oishi: When the US bombed Switzerland
 
 
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
 
 

۱۴۰۱ دی ۲۱, چهارشنبه

شاهدی برای عزت- برای چهل‌و‌یکمین سالگرد تیرباران عزت(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

  

برای چهل‌و‌یکمین سالگرد تیرباران عزت


شاهدی برای عزت

مجید نفیسی


فاتحان تاریخ را می‌نویسند
اما شاهدان از راه می‌رسند
با چشمهای نافذشان
که همه چیز را دیده‌اند.

می‌خواهم بدانم چه گذشت
در هفده دیماه شصت
ساعت یک‌و‌نیم بعد‌از‌ظهر
در زندان اوین
بند دویست‌و‌چهل‌و‌شش
اتاق شماره‌ی شش
وقتی راحله‌ی پاسدار
از بلندگو گفت:
"عزت طبائیان با کلیه‌ی وسائل!
عزت طبائیان با کلیه‌ی وسائل!"

کیسه‌ی تهی‌اش را برداشت
و کنار در اتاق ایستاد.
همان پیراهن چارخانه را به تن داشت
که در سحرگاه بیست‌و‌نه شهریور,
وقتی مرا در بستر تنها گذاشت
تا سر قراری رود
و دیگر باز‌نگشت.

سی زن گریان
گردش حلقه زدند
و همراه با پروین خواندند:
"امشب شوری در سر دارم..."
آنگاه او گفت:
"آوازتان را خواندید
و اشکتان را ریختید
میشود حالا بخاطر من
شعر"شرشر" رابخوانید؟"

اشکها با لبخندها درآمیخت
و همه با هم دست‌زنان
ترانه‌ی "بچه‌ی بد" را دم گرفتند
که با این بند آغاز میشد:
"یک روز بچه‌ای دیدم
سر دو پایم خشکیدم
کاسه‌ی سوپ را سر میکشید:
فرت, فرت"
و با این بند پایان می‌یافت:
"یک شب از خواب پریدم
شتر دیدم, نترسیدم
ولی تو جام باران آمد:
شر, شر."

پس همبندان تا در بند
"بچه‌ی بد" را بدرقه کردند
و او به سوی قتلگاهش رفت.

در ساعت هفت شب
صدای رگبار گلوله
از سوی تپه‌ها برخاست
چونان فروریختن بار آهنی.
آنگاه همبندان در خالی اتاق
صدای تک‌تیرها را شمردند
که از پنجاه درگذشت
و های‌های گریستند.

عزت خوب من!
برخیز! برخیز!
از گورستان کافران برخیز!
شاهدی از راه رسیده
میترای چشم‌آبی
که آخرین نگاهها و واژه‌ها
بوسه‌ها و قدمهایت را
چونان کوزه‌ی شهدی
بر دوش دارد.
برخیز! برخیز!
شاهدان تاریخ را می‌نویسند.
فاتحان, نه!
شاهدان تاریخ را می‌نویسند.

یازدهم ژوئن دوهزار‌و‌بیست  

 

A Witness for Ezzat

For the Forty-First  Anniversary of Ezzat’s Execution

 

A Witness for Ezzat

By Majid Naficy


The victors write history
But the witnesses arrive
With their piercing eyes
Which have seen everything.

I want to know what happened
On January 7, 1982
Half past one in the afternoon
In Evin Prison
Ward 246
Room #6
When Raheleh, the Islamic guard
Paged:
“Ezzat Tabaian with all of her belongings!
Ezzat Tabaian with all of her belongings!”

Ezzat took her empty bag
And stood at the door of the room.
She wore the same checkered shirt
Which she had at the dawn of September 19, 1981
When she left me alone in bed
To go for a meeting
And then never returned.

Thirty weeping women circled around her
And sang with Parvin:
“Tonight I have a passion...”
Then Ezzat said:
“You sang your song
And shed your tears.
Could you now for my sake
Sing the “Whiz Whiz” Rhyme?”

Tears mingled with smiles.
They all clapped
And sang the “Bad Kid” Rhyme
Which starts with this stanza:
“One day I saw a kid
And was stunned on the spot.
She gulped down a bowl of soup:
Gulp, gulp”
And ended with this stanza:
“One night I woke suddenly
I saw a camel but was not scared
Yet it rained in my bed:
Whiz, whiz.”
Then the cellmates walked with the “bad kid”
To the door of the ward
And she went toward the field of her execution.

At seven o’clock in the evening
A barrage of bullets was heard
From the hills behind the Prison
Like the dropping of a load of iron.
Then the cellmates in the emptyness of their room
Counted the number of single shots
Which exceeded fifty.
They sobbed loudly.

My good Ezzat!
Get up! Get up!
Get up from the Cemetery of the Infidels!
A witness has arrived
Mitra, the Blue-Eyed,
Who carries your last gazes and words,
Kisses and steps
Like a jug of honey
On her shoulder.
Get up! Get up!
The witnesses write history.
The victors, no!
The witnesses write history.

        June 11, 2020  


https://iroon.com/irtn/blog/18978/a-witness-for-ezzat/



please share

"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)

1 Poem “A Witness for Ezzat
عمامه‌پرانی, آخوندزدایی و محسن کدیور
Majid Naficy in Wikipedia 
Music: Franz Liszt: Hungarian Rhapsodies Nos 1-6
Music: جمشید شیبانی:  سیمین بری
آوای تبعید شماره ۳۱ : ویژه‌نامه رنان با مسؤلیت منیره برادران
من زئوس هستم - شیخ ریا - شعری از سعیدی سیرجانی
Background Briefing with Ian Masters: House Republicans Cut Funds For IRS to Help Tax Cheats | Former Head of Human Rights Watch Denied Fellowship at Harvard
by the Pro-Israel Thought Police | 11 of 17 New Chairs of House Committees are Election Deniers
How female Iranian activists use powerful images to protest oppressive policies
By Parichehr Kazemi, The Conversation
The New Yorker: How Should We Think About Our Different Styles of Thinking?
The New Yorker: UPS and the Package Wars
The New Yorker: The Unlikely Alliance That Updated the Oscars
The New Yorker: Franz Kafka, Party Animal
The New Yorker: The Crisis of Missing Migrants
The New Yorker: The Dire Aftermath of China’s Untenable “Zero COVID” Policy
The New Yorker: What the January 6th Report Is Missing
The New Yorker: Kevin McCarthy’s Hollow Victory Will Have Economic and Political Consequences





"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)

۱۴۰۱ آذر ۳۰, چهارشنبه

میز غذا(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

میز غذا

مجید نفیسی

چه زیبایی ای میز
که می‌گذاری در چشمهای یکدیگر بنگریم
و شادی یکدیگر را بچشیم.

دستها و قاشقها
لقمه‌های نان و جرعه‌های آب
و صدای دوستی‌ی دوستکامی‌ها.

ای میز گرد!
سوگند به نان و نمک‌ات
که خوردن و آشامیدن در حلقه‌ی تو
زیباترین لحظه‌ی دیدار ماست.

اول ژوئن هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌شش

 

Dining Table

 

Dining Table

by: Majid Naficy

How beautiful you are, table!
You let us look at one another's eyes
And taste one another's joy.

Hands and spoons,
Bites of bread,
And sips of water,
And the sound of friendship of glasses.

Round table!
I swear by your bread and salt,
That eating and drinking at your circle
Is the most beautiful moment of our visit.

June 1, 1986

 

please share:
1 poem “Dining Table”
Majid Reza Rahnavard's last words before being hanged in Mashhad on December 12, 2022: "Don't weep, don't pray or recite the Quran at my grave. Instead, be joyful and play happy music".
وصیت مجید رضا رهنورد
1 poem: Hanging Mohsen on the Gallows
انتشار کتاب تازه‌ی مجید نفیسی
پیکار در پیکار: من و جنبش چپ
جادوی شعر: پانزده شعر از پانزده شاعر در تبعید
عمامه‌پرانی, آخوندزدایی و محسن کدیور
Majid Naficy in Wikipedia
Music با کامنت پیرامون سانسور این ویدئو بدست سلطنت طلبان  : زنان ایرانی:  آواز لیلاها
Music: Handel: Israel In Egypt
چپ و انقلاب‌های ناتمام : میزگرد خسرو پارسا، سعید رهنما، پرویز صداقت، یاسمین میظر و محمدرضا نیکفر
زنان پیامبر - من زئوس هستم
بهشت در قرآن - من زئوس هستم
 
 
 
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
https://iroon.com/irtn/blog/18929/dining-table/

۱۴۰۱ آذر ۲۱, دوشنبه

به دار زدن محسن - به یاد محسن شکاری(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

به دار زدن محسن


مجید نفیسی

به یاد محسن شکاری

آه باران!
تا چند بر بام خانه‌ی من می‌کوبی
و خواب مرا می‌آشوبی؟
آیا از دروازه‌ی زندانی می‌آیی
که مادر محسن آنجا دیروز
با شنیدن خبر اعدام پسرش
فریادی از جان بر‌کشید؟

پنجره را باز می‌کنم
تا فریاد او را بهتر بشنوم
از زندان و چوبه‌ی دار
از خاکسپاری و زاری.

میخواهم به خیابانهای ایران بازگردم
در کنار مهساها و محسنها بایستم
و از زن, زندگی, آزادی سخن بگویم
تا حکم اعدام بر‌افتد
ملا‌قاتل, در دادگاه بایستد
و عصر آدمیت آغاز گردد.

نهم دسامبر دوهزار‌و‌بیست‌و‌دو


Hanging Mohsen on the Gallows

Hanging Mohsen on the Gallows

by Majid Naficy

        In Memory of Mohsen Shekari


Oh, Rain!
How long do you pound on my roof
And disrupt my sleep?
Are you coming from the prison gate
Where yesterday, Mohsen’s mother
Shouted from her depth
Upon hearing the news of her son’s execution?

I open the window
To hear her shouts better
From the prison and the gallows
From the burial and her mourning.

I want to return to the streets of Iran
To stand with Mahsas and Mohsens
Speaking of woman, life, freedom
Until capital punishment is abolished
The hanging Mullahs stand at courts
And the age of humanity begins.

        December 9, 2022

https://iroon.com/irtn/blog/18905/

۱۴۰۱ آذر ۱۷, پنجشنبه

شعری برایت می‌نویسم- برای محسن شکاری که در هفدهم آذر ۱۴۰۱ در تهران بدار آویخته شد(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

  

برای محسن شکاری که در هفدهم آذر ۱۴۰۱ در تهران بدار آویخته شد

 

شعری برایت می‌نویسم

مجید نفیسی

شعری برایت می‌نویسم
چون کلمه‌ی عشق که به‌هم‌پیوسته است:
از چشمه‌ی جادویی عین‌ش که تو را در خود می‌شوید
از دندانه‌ی شیرین شین‌ش که به تو لبخند می‌زند
و از قله‌ی گرد قاف‌ش که فتح‌ناشدنی‌ست.

شعری برایت می‌نویسم
چون کلمه‌ی آزادی که از‌هم‌گسسته است:
از سربلندی مّد دریایش
از سرسبزی الف کوهستانش
از فشاری که ستون سه رکنش را خمیده کرده
از کمال چار حرفش که از الف تا یا را در‌بر‌می‌گیرد
و از جدایی پنج انگشتش که یک دست را می‌سازد.

شعری برایت می‌نویسم
از عشق که چون عَشَقه ریشه می‌گیرد
و از آزادی که خود ریش‌ریش است.
 

پانزدهم ژانویه هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌شش

I Write You a Poem

ForMohsen Shekari Hanged in Tehran on December 8, 2022


I Write You a Poem

        By Majid Naficy

I write you a poem
Like “eshq”: the Persian word for “love”*
In which letters are connected,
From the magical fountain of its “ayn”
Where it washes you
To the sweet teeth of its smiling “shin”
And the round summit of its insurmountable “qaf”*.)

I write you a poem
Like “azadi”: the Persian word for “freedom”*
In which letters are unconnected,
From the high tide of its sea: “mad”
To the green of its mountain: “alef”
From the pressure which has bent
The pillars of its three letters
To the perfection of its four letters
Covering “alef” to “ya”
And the separation of its five fingers
Making one hand.

I write you a poem
On  “eshq”
Which takes root as “morning glory”*
And on “azadi”
Which has become uprooted.

        January 15, 1986

*- The word “eshq” is comprised of three letters “ayn”, “shin” and “qaf”. The whole poem is based on playing with Persian script, that is, the shape of letters and their double meanings.
*- The word “qaf” also is the name of a magical mountain where a mythological bird “simorgh” lives.
*- The word “azadi”  is comprised of five letters “alef with mad”, “alef”, za”, “dal” and “ya”. “Alef” is the first and “ya” the last letter of Persian alphabet.
*- The word “eshq” derives from the word “ashaqeh”, a kind of “bindweed”.  

https://iroon.com/irtn/blog/18898/i-write-you-a-poem/

۱۴۰۱ آذر ۱۴, دوشنبه

جادوی شعر: پانزده شعر از پانزده شاعر در تبعید: مجید نفیسی

  

جادوی شعر: پانزده شعر از پانزده شاعر در تبعید

مجید نفیسی
 

یادداشت:

قدرت شعر, جادویی‌ست. در دو گزینه‌ی گذشته, نمونه‌های این جادو را در آثار ده شاعر کهن و ده شاعر نو خواندیم و اینک در دنباله‌ی آن, پانزده شعر از پانزده شاعر ایرانی در تبعید را می‌خوانیم.

سرآمد این شاعران, همشهری من اِتل سلطانی مشهور به ژاله اصفهانی است که پس از سقوط حکومت پیشه‌وری در آذربایجان همراه با همسرش به شوروی گریخت. او در سال 1339 در شعری که اینجا آورده شده، از یاران خود که چون او در آن سالها مجبور به ترک وطن شده‌اند بعنوان "پرندگان مهاجر" یاد می‌کند. شاداب وجدی که سالها در انگلستان همراه با همسرش لطفعلی خنجی برنامه‌ساز و گوینده بخش فارسی رادیو بی‌بی‌سی بوده در آغاز شعرش مقدم نوروز را در غربت گرامی داشته سپس در گفتگویی ذهنی با فروغ فرخزاد سراینده‌ی شعر "کسی که مثل هیچکسی نیست" نشان می‌دهد که چگونه پیامبر شعر فروغ, پس از ظهور، جز ویرانی و مرگ چیزی برای مردم ایران به ارمغان نیاورده است. مینا اسدی در شعرش با زبانی تغزلی که نشانه‌ی تسلطش بر ترانه‌سرایی است بی‌پروا از "جاکشها"یی سخن میگوید که خود را در میان ما تبعیدیان جا زده‌اند. پرتو نوری‌علا در شعرش از دفتر کار خود در لس‌آنجلس سخن میگوید که در آن, یاد زندگی گذشته در تهران با رویدادهای زندگی در مهاجرت درهم‌آمیخته است. ژیلا مساعد عضو آکادمی نوبل ادبیات در سوئد نومیدی خود از انسان ایرانی را با سرخوردگیش از نوع انسان پیوند میدهد. بتول عزیزپور با زبانی که به شعرهای "معنا‌گریز" مرسوم در داخل ایران پهلو میزند, از "کجای کارید آقا" میگوید. سیاوش کسرایی، شاعر "آرش کمانگیر" و عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران در شعر "باور" مرگ آرمان و رویاهایش را در تبعید باور نمی‌کند و حسن هنرمندی مترجم "مائده‌های زمینی" آندره ژید در پاریس، خود را آواره و بی‌پناه می‌بیند. رضا براهنی نویسنده‌ی "طلا در مس" که پس از آزادی از زندان شاه به نیویورک آمده, در شعری که در سال 1355 نوشته هنوز هم کابوس تیرباران و شکنجه را می‌بیند.

یدالله رویایی شاعر "دریایی‌ها" دلتنگ زادگاهش دامغان در حاشیه‌ی کویر است و چون یک تبعیدی, غم بازگشت به وطن دارد. نعمت میرزازاده شاعر "سحوری" که در آستانه‌ی انقلاب در ستایش خمینی شعر گفته بود، اینک در "مرگنامه"اش از قساوت خمینی می‌گوید و هادی خرسندی سردبیر "اصغر‌آقا" با طنزی اندوهبار آرزو میکند که به الزایمر دچار شود تا تلخی‌های انقلاب و تبعید را یکسره فراموش کند. اسماعیل نوری‌علا سردبیر "جزوه‌ی شعر" زمانی را بیاد می‌آورد که با هواپیما به تبعید می‌آمد و جلال سرفراز در قطاری که او را به تبعید حمل میکند اشباح مردگان سرزمین خود را می‌بیند. سرانجام، رضا مقصدی در چکامه‌اش از  زری و هادی غبرایی می‌گوید. از میان این گویندگان, چهار تن سیاوش کسرایی، ژیلا اصفهانی, رضا براهنی و یدالله رویایی به ترتیب در سالهای 1996, 2007, 2022 و 2022 در شهرهای وین, لندن, تورنتو و پاریس  درگذشتند و حسن هنرمندی در سال 2002 در پاریس دست به خودکشی زد.

در گزینه‌های آینده، باز هم نمونه‌های دیگری از کار شاعران در تبعید را خواهیم خواند.

از برادرم مهدی که در گردآوری اشعار این گزینه به من کمک کرد سپاسگزارم. بخشی از این اشعار از روی اینترنت گرفته شده است.  متن شعر ژیلا مساعد را اسد سیف لطف کرده، با اجازه شاعر، آنرا از روی اصل کتاب تایپ کرد.

مجید نفیسی نه اوت دوهزار‌و‌بیست‌و‌دو


1- ژاله اصفهانی
(1300 اصفهان- 7 آذر 1386 لندن)

پرندگان مهاجر

پرندگان مهاجر، در این غروب خموش
که ابر تیره‌، تن انداخته به قله‌ی کوه
شما شتابزده راهی کجا هستید؟
کشیده پر به افق‌، تک‌تک و گروه‌گروه.
*
چه شد که روی نمودید بر دیار دگر؟
چه شد که از چمن آشنا سفر کردید؟
مگر چه درد و شکنجی در آشیان دیدید؟
که عزم دشت و دمن‌های دورتر کردید؟
*
در این سفر که خطر داشت بی‌شمار آیا؟
ز کاروان شما هیچ کس شهید شده است‌؟
در این سفر که شما را امید بدرقه کرد
دلی ز رنج ره دور ناامید شده است‌؟
*
چرا به سردی دی ترک آشیان کردید؟
برای لذت کوتاه گرمی تنتان‌؟
و یا درون شما را شراره‌ای می‌سوخت‌؟
که بود تشنه‌ی خورشید جان روشنتان؟
*
پرندگان مهاجر ، دلم به تشويش است
كه عمر اين سفر دورتان دراز شود
به باغ باد بهار آيد و بدون شما
شكوفه هاي درختان سيب باز شود
*
فقط تلاش پر از شور مي دهد امكان
كه با بوسه شادي بر آشيانه زنيد
ميان نغمه مستانه پرستوها
شما هم از ته دل بانگ شادمانه زنيد.
*
به دوش روح چه سنگيني دل آزاري است
خيال آنكه رهي نيست در پس بن بست
براي مردم رهرو در اين جهان بزرگ
هزار ره رهائی و روشنايي هست.

1339

 

2- شاداب وجدی
(1316 شیراز)

ته مانده ی بهار

کوچه هامان را
به استقبال کدام نوروز
آب و جارو کرده ایم
و خانه هامان را
به استقبال کدام عید
خانه تکانی؟

دلم می گیرد
وقتی که گلها
از خاک باغچه سر می کشند
و درد تلخ مرا
در میان باغ رنگارنگ
جایی نیست.

در صفهای جیره بندی
بین مردمی در انتظار نان
خمپاره قسمت می کنند.
هر روز می آید
هر روز آن صدای هولناک می آید
و مثل کوپن های جیره بندی
همه را با بخشندگی
در حادثه سهیم می کند.
در کوچه ها
به جای بوی بید مشک بهاران کودکیم
و بوی سنبل
که بر می خاست از سفره هفت سین
بوی سوختگی ایمانهای منفجرشده می آید.
برخیز و ببین
که میدان محمدیه را
چگونه با آتشبار موشک
قسمت کرده اند
و چگونه
ویرانی و وحشت را
ازمیدان محمدیه تا تجریش
قسمت کرده اند
و چگونه
هر کس سهمی از اشک دارد
همانگونه که برای نان.

ته مانده ی بهار را به من بسپار
تا با آخرین قطره های بارانش
غبار را از صورت چروکیده ی میدانهای شهر
  بزدایم
چرا نمی بینی
که زمان فراز فواره نزدیک است

فروردین ۱٣۶۷، ششم ژوئیه ۱۹۷۹

 

3- مینا اسدی
(اسفند 1322 ساری)

جاکش‌ها

جاکش ها
در میان ما جا سازی می کنند
"جاسوس"
در میان ما
جاکش ها
جا به جا
جاسازی می کنند.
غیر قانونی نیست
"نوستالژی"
به یاد روزهای عرق خوری در " مرمر"
" کافه نادری "
"ریویرا"ی قوام السلطنه
خاطرات مدرسه
دانشگاه
کارخانه
روزنامه
همکلاسی
همکار
روی یک نیمکت
در یک اداره
دور یک میز
گرد یک منقل
در یک زمین ورزش
جاکش ها
نبوده ها را عکاسی می کنند
نمی شناسی
ندیده ای
بوده ای اما
در پسِ پشت ِ خاطره ی
قماربازی
کلاشی
پشت هم اندازی
نمی شناسی
نمی شناسی اشان
کافه هایی که تو بیاد نمی آوری
گیلاس هایی که هرگز بالا نبرده ای
همکلاسی هایی که هرگز ندیده ای
مثل ما، با ما می گویند "کار"
مثل ما، با ما می گویند "تضاد"
مثل ما ، با ما می گویند "کارگر"
می گویند "کارخانه "
" کار فرما"
مثل ما .
مشت هایشان را گره می کنند
و می گویند
همه ی آن چیز هایی را که ما می گوییم
دست مان را می فشارند
ـ محکم ـ
" رفیق"
و همراه ما سرود می خوانند
«تنها ما توده ی جهانیم………….. »
می گویند "ما "
و از ما نیستند
جاکش ها
همه چیز را در میان ما
جاسازی کرده اند
" روزنامه نگار "
" طنز پرداز"
" مقاله نویس "
" نویسنده "
" شاعر"
"آواز خوان"
"هنرپیشه "
" کارگردان"
"نقاش "
"قهرمان"
از همه رقم
جنس شان جور است
کم نمی آورند!
جاکش ها
همه چیز را
در میان ما جاسازی کرده اند.

آپریل دوهزار و چهار- استکهلم

 

4- پرتو نوری‌علا
(آبان 1327 تهران)
 

سلسله بر دست در برج اقبال

پنج صبح در هفته، پنجاه هفته در سال
خورشيد در آينه اتوبوس‌ها طلوع می‌کند
وهر روز در عدالت‌خانۀ قديمی
بر روی ميزی کوچک
در انتظار من است گلدانی از بنفشه صحرايی
يک جلد فرهنگِ انگلیسی - فارسی
مقداری خرده ريز، تَلی از احضاریه
عدالتی گیج و زنگ بی‌امانِ تلفن‌ها.

بر ديوارۀ اتاقکم پونز خورده
کارت پستالی از شاخه گلی سپيد، در متنی سياه؛
(وِلْوِلۀ عشق ميان حروف پشتش).
سمتی ديگر، تصويری از مايا آنجلو، احمد شاملو،
نقشه فری‌وی‌ها، و برگردانِ شعری عاشقانه از پاز.
پرونده‌های سرگردان، در ماشين کپی تکثیر می‌شود
و دل‌تپش‌های زبانم در رگِ بيگانه‌ترين الفاظ.

هر غروب، در بازگشت به خانه
پی‌گيرِ روزهای گم شده‌ام - در لس آنجلس -
راه، بر عابرين می‌بندم و از پليس گشت
سراغ زنی را می‌گيرم
که در برج اقبال، سلسله بر دست داشت.

در خانه، ماشين پيام‌گير صدای عاشق را
با آرزوی‌ صد سال به از اين سال‌ها، می‌پراکَنَد؛
اشک‌هايم برگ سوختۀ ياس را سيراب می‌کند.
وآن گاه، گردشی در کتاب‌ها و شلال لباس‌ها
خواندن، نوشتن، پختن
تايپ کردن، شستن، ساييدن
بافتنِ خاطرات، جُو‌دانه زدن؛
تار به تار، دانه به دانه
يکی از رو، يکی از زير
يک رَج، سرخابی، يک رَج به رنگ اندوه.
و شب که می‌شود
تا رخوت عادت، جانم را نپوساند
زیردرخش ماه
بافه‌های کهنه را از هم می‌شکافم
و هوشیاری‌ام را با تن‌پوشی زرٌین
روانۀ فردا می‌کنم.

2004 میلادی

 

5- ژیلا مساعد
(1327 تهران)

انسان

دیگر دلم نمی‌خواهد
روزنامه بخوانم
کلمات رعب‌آور شده‌اند
مرگ از سطرهای افقی و عمودی آویزان است
تاج سر بزرگان
از اسکناس ساخته شده است
و پیراهنشان از پوست تن فقرا

دیگر دلم نمی‌خواهد روزنامه بخوانم
جهان بیل بزرگی به دست گرفته
گور خود را حفر می‌کند
و ما چنان به هم دروغ می‌گوییم
انگار که حقیقتی هرگز وجود نداشته
فربهان را باد می‌زنیم
تا در عرق خود غرق نشوند
صدای رادیو را بلند می‌کنیم
تا ناله آنان را
که دوایشان در جیب ماست نشنویم
ما بی‌شرفانیم
بی‌شرفانیم
چشممان را می‌بندیم
وقتی برادرمان را سر می‌برند
مادرمان را شکم می‌درند
و خواهرمان را می‌فروشند
چهار قرن است
که از آغوش ناامن سنی حنفی
به دامن سختگیر و کوردل شیعی‌گری گریختیم
تا دست‌آموز جهل شویم
خودآزارانی
نادانیم نادانیم نادانیم
غم حسین را می‌خوریم
و نوزادمان را
بر سر راه می‌گذاریم
پندار نیک خود را
با توهم برادری و برابری عوض می‌کنیم
و به زبانی که نمی‌دانیم
دعا می‌کنیم
قسم می‌خوریم
توبه می‌کنیم

دیگر دلم نمی‌خواهد روزنامه بخوانم
رختخوابم را
بر پشت بام کدام سیاره بیندازم
تا ناله بشری بیدارم نکند
ماه مادر را ببین
که گوش ستارگان را
سوراخ می‌کند
تا سرنوشت انسان‌ها را گوشواره کنند.
دلم می‌خواهد دچار نسیان شوم
و به یاد نیاورم که بشر
از هر جنبنده‌ای قسی‌تر شده است.


6- بتول عزیزپور
(1332 مسجد سلیمان)

کجای کارید آقا

کجای کارید آقا
پوست من از چشم های شما بافته نشده
که حرف های شما را بپوشد
پاک شود هی رنگ شود،
پاک شود، رنگ شود
چقدر آینه را این رو و آن رو می کنید
گذشته را این چنین نمی شویند
پای هر فصلی می‌توان نشست
و کتابی
که موی خدا را شانه می‌زند
ورق زد
ورق زد و بَست
بَست و نشست
پای همه ی فصل‌ها
و با جنگ میکروبی خدا حافظی کرد
در را قفل می زنید
دیوار را بالا می برید
دروازه
که دست در دست نسیم دارد
با تشرهای شما بسته نمی شود
کجای کارید !
اصلاً خواب نمی بینم که خواب دیدم
البته درخت هم عبور خواهد کرد
از چشم های سیمانی‌تان
و تا دلتان بخواهد
از حافظه ی شما دورتر خواهد رفت
بال ریشه را می‌شکنید؟
دانه پرواز خواهد کرد
چقدر می‌توانید صدایتان را بالا ببرید
ساعت صفر
نشانیِ شما را
از تقویم همین روز‌ها خواهد  زُدود.
 

7- سیاوش کسرایی
(۵ اسفند ۱۳۰۵ اصفهان – ۱۹ بهمن ۱۳۷۴ وین)

 

باور

باور نمی‌کند دل من مرگ خویش را
نه، نه من اين يقين را باور نمي‌كنم
تا همدم من است نفس‌هاي زندگي
من با خيال مرگ دمي سر نمي‌كنم
آخر چگونه گل خس و خاشاك مي‌شود؟
آخر چگونه اينهمه روياي نونهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
مي‌پژمرد به جان من و خاك مي‌شود
در من چه وعده‌هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست‌ها به دعا مانده روز و شب
اينها چه مي‌شود؟
آخر چگونه اينهمه عشاق بي‌شمار
آواره از ديار
يكروز بي‌صدا
در كوره‌راه‌ها همه خاموش مي‌شوند
باور كنم كه دختركان سفيدبخت
بي‌وصل و نامراد
بالاي بام‌ها وكنار دريچه‌ها
چشم‌انتظار يار، سيه‌پوش مي‌شوند
باور كنم كه عشق نهان مي‌شود به گور
بي‌آنكه سركشد گل عصياني‌اش ز خاك
باور كنم كه دل
روزي نمي‌تپد
نفرين بر اين دروغ، دروغ هراسناك
پل مي‌كشد به ساحل آينده شعر من
تا رهروان سرخوشي از آن گذر کنند
پيغام من به بوسه لب‌ها ودست‌ها
پرواز مي‌كند
باشد كه عاشقان به چنين پيك آشتي
يكره نظر كنند
در كاوش پياپي لب‌ها و دست‌هاست
كاين نقش آدمي
بر لوحه زمان
جاويد مي‌شود
اين ذره ذره گرمي خاموش‌وار ما
يكروز بي‌گمان
سر مي‌زند ز جايي و خورشيد مي‌شود
تا دوست داري‌ام
تا دوست دارمت
تا اشك ما به گونه هم مي‌چكد ز مهر
تا هست در زمانه يكي جان دوستدار
كي مرگ مي‌تواند
نام مرا بروبد از ياد روزگار؟
بسيار گل كه از كف من برده است باد
اما من غمين
گل‌هاي ياد كس را پرپر نمي‌كنم
من مرگ هيچ عزيزي را
باور نمي‌كنم
 مي‌ريزد عاقبت
يكروز برگ من
يكروز چشم من هم در خواب مي‌شود
زين خواب چشم هيچكسی را گريزي نيست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است.

 

8- حسن هنرمندی
(فروردین 1307 طالقان- 26 شهریور 1381 پاریس)

آواره

همچون پرنده ای که به هم بشکند قفس
ره جسته ام بسوی افقهای دوردست
پاريس ! من بسوی تو آيم زراه دور
با توسه ای زرنج و غم شکست
فرسود جانم ازاين تنگنای شوم
آنجا نويد زندگی تازه ميدهند
زنگ ملال از دل عشاق می برند
در جام عشق باده باندازه ميدهند
شب ، چادر سياه فرو می کشد ز روی
بشکفته بر لبان افق نوشخند روز
وان شعله ها که دردل تاريکی ام دويد
بار دگر شراره زند گرم و سينه سوز
من دوستار پرتو خورشيد روشنم
چون سايه ميدوم همه دنبال آفتاب
ديريست شرق مانده به تاريکی سياه
زين پس بسوی غرب شتاب آورم ، شتاب
مادر ، گذشتم از تو و بگذر زمن ، که من
بگريختم زخويش و بمرد آرزو مر ا
آن رهنورد خانه بدوشم که سرنوشت

 

9- رضا براهنی
(21 آذر 1314 تبریز- 5 فروردین 1401 تورنتو)

۱
تا اینکه سر به کوه و بیابان گذاشتم
به تبعید گردن نهادم
و بدینجا آمدم
که نمی‌شناسندم
با باری از حسرت
و عمری در پشت سرم سراسر خاکستر
و دیدگان درونم یکسر
تر
دشنامت دهم آیا
یا
نفرینت کنم
یا که گلوله‌های عالم را
بر جگرگاهت سرریز کنم
یا نُه نفر پیدا کنم
گیوه به پا و تفنگ به دست
و بالا سرشان
سگمردی شوشکه به مشت
و به کنار دیواری بایستم
و بگذارم تیربارانم کنند
تا اینکه فراق را پذیرا شدم
از افق انس
ـ با رنگ کاشی سرمه‌ای روشن
و حروفی به رنگ ماهی و ماه
رانده شدم
و به شقاوت آسمانی یکسر بیگانه
تن در دادم
و سال در سال نخفتم
غافل از اینکه اینجا را
چندان فرقی با آنجا نیست
دستی پلید در قفسم نشانده،
می‌چرخاندم
دستی که درخت را تکاند
و عزیزانم را به خاک نشاند
دشمنم توطئه می‌چیند
و دوستم از حسد نمک بر زخمم می‌زند
و آسمان چنان باژگونه جهنمی است
که ستارگانش را
انگار
در همان بهشت زهرای خودمان چال کرده‌اند
با باری از حسرت
و عمری در پشت سرم سراسر خاکستر
چون خرمن تازه سوخته‌ای
که
نم نم باران دودش را هنوز نخوابانده باشد
بادبان کشیدم و بدینجا آمدم
و تبعید و فراق را پذیرا شدم
و صلا برداشتم
تا تاریکی را رسوا کنم
و سکوت را سرافکنده نگه دارم
و تازه اگه دشمنت به حق فریاد می زند:
مرگ بر تو!
نمی دانم چرا دوستم بناحق می‌گوید:
آخه شاعر هم شد آدم
شعراشو بدین زیر بغلش
تا بره گورشو گم کنه
و در همین جاست که من
پسرم را بر کف دستم بلند می‌کنم
ـ چون خُنچه‌ی شیرین عروسان ـ
تا از آن بالا نگاه کند و ببیند
که پدرش چه تنهاست
و می‌روم رازم را به رود می‌گویم

۲
“هادسن” (۱) سرطانی از جگرگاهم می‌گذرد
پل‌ها همچون مهره‌های اژدها
و کرجی‌ها در کنار رود
نشسته در یخ
و کشتی‌ها بی حرکت
و قطار که سوتش را
درست از بیخ شاهرگ آدم سر می‌دهد
و آسمان شهرش یک جوری
که انگار
الانه از هوا به جای ساندویچ
نارنجک خواهد بارید
و صف‌های تکه تکه شده در بانک‌ها
و هندسه‌ی بیقواره ی دلارهای مچاله
و مردی پشت دخل “سوپرمارکت”
چنان سر و صدایی با دخلش می‌کند
که انگار خشاب مسلسل یا تفنگ خودکاری را
عوض می‌کند
تا دخل تو را درآورد
آخه شاعر هم شد آدم
شعراشو بدین زیر بغلش
تا بره گورشو گم کنه
بلندش می‌کنم
بر کف دستم، بالا سرم
تا ببیند که پدرش چه تنهاست
“هادسن” سرطانی از جگرگاهم می‌گذرد
جهت رود را هرگز ندانستم
به آبش دست نزنید
که یکشبه شقاقلوس می گیرید
ـ حتی اگر معنی کلمه را هم ندانید ـ
زیرا زهر ماشین های اتوماتیک “وال استریت” (۲)
از هزار طرف در آب فواره می‌زند
و جوان سیاه به جوان سرخ می‌گوید:
جدم را در زیربنای جزیره ی “منهتن” (۳) چال کرده‌اند
و جوان سرخ می‌گوید:
گیسوان مادرم در زیربنای اردوگاه “وست پوینت” (۴) می پوسد
وارقه های سفید
بر روی استخوان های عمویم شب و روز شنو می‌روند
و تازه تو کجای کاری
زنم می‌گوید
اگه فردا سرتو زمین بگذاری
زمین هم قبولت نخواهد کرد
یک وجب خاک به نام تو در زیر آسمان نیست
اگه مردی
کجا چالت می‌کنند؟
و من می‌ترسم، می‌ترسم
نام زنم را حتی در وصیت‌نامه‌ام بگنجانم
چون می‌ترسم
جلادان امروز و آینده
انتقام تُک کوتاه زبان و قلمم را
از انگشتان بلند او بگیرند
آزادی! آزادی! آزادی!
من خویش را
بر روی صفحه‌ها متلاشی کردم
گاهی، چو خرده نانی،
بر سفره‌های خالی کفترها
بسیار بار اما
چون شیشه‌ای شکسته،
پراکنده
بر روی ریگ‌های بیابان‌ها
از من شکسته‌تر کسی آیا هست؟
آزادی! آزادی! آزادی
نه مجسمه آزادی
که شیشکی درشت سرمایه به تاراج است
نه، از آن دست نه!
آزادی دو کرور ستاره
بر آسمان بیابان
طوری که بلند شوم
ستاره‌ها را مثل تخمه بشکنم
و هسته‌هاشان را رو نوک زبان پسرم بریزم
احساساتی نشو،
زنم می‌گوید
اگر مردی
کجا چالت می‌کنند؟
“هادسن” سرطانی از جگرگاه می‌گذرد
“ویتمن”(۵) بدینجا آمد
با ریشش گسترده به هر سوی جزیره
و “لورکا”(۶) هم آمد
با چشم‌های دربدرش
و تمساح شعر بلندش در جیبش
و “مایاکوفسکی”(۷)
با کره‌ی تازه تیغ انداخته‌ی سرش
که از فراز پل “بروکلین”
آب را دید
و در بازگشت
گذرنامه‌ی روسی‌اش را
با یک تیر
باطل کرد
جواب بده عزیزم
اگه مردی
کجا چالت می‌کنند؟
سبزه مرا اگر نپذیرفت
ستاره اگر نخواستم
و زمین اگر آهن شد
منو در خودم چال کن
عزیزم
در خودم
خودم که مال خودمم
هرگز مباد که دوست آنچنان جفا کند
که آدم به دشمنش پناه برد
و آنگاه نوبت ما شد
گذر پوست به راسته‌ی دباغان افتاد
به “راسته‌ی آمریکاها”
سرزمینی که در آن ستاره‌ی آزادی
نیزه‌ای است که در جگرگاه تو فرو رفته
نوکش چون تیغ اره‌ای از مهره‌ات برون خزیده
“هادسن” سرطانی از جگرگاهم می‌گذرد
ستارگان بی آسمانیم اینک ما
یکی خاک زیر پامان را از ما به یغما گرفته
دیگری آسمان بالا سرمان را
دشنامت دهم آیا
یا
نفرینت کنم
یا که گلوله‌های عالم را
بر جگرگاهت سرریز کنم
یا نُه نفر پیدا کنم
گیوه به پا و تفنگ به دست
و بالا سرشان
سگمردی شوشکه به مشت
و به کنار دیواری بایستم
و بگذارم تیربارانم کنند
جواب بده عزیزم
اگه مردی
کجا چالت می‌کنند؟

از مجموعه‌ی “در تبعید”
نیویورک، هفته‌ی آخر سال ۱۳۵۵ شمسی

حاشیه‌ها:

۱ـ رودی است در ایالت نیویورک و در کنار شهر نیویورک
۲ـ مرکز بورس نیویورک.
۳ـ جزیره‌ای که بخش اصلی نیویورک بر آن بنا شد.
۴ـ بزرگ‌ترین دانشگاه نظامی آمریکا.
۵ـ شاعر بزرگ آمریکا.
۶ـ شاعر بزرگ اسپانیا که کتابی دارد تحت عنوان “شاعر در نیویورک”.
۷ـ شاعر بزرگ روس که شعری دارد تحت عنوان “پل بروکلین”، پلی که دو بخش نیویورک را به یکدیگر متصل می‌کند.

 

10- یدالله رؤیایی
(17 اردیبهشت 1311 دامغان – 23 شهریور 1401)

دلتنگی‌ها

از دوردست عمر،
تا سرزمین میلادم،
صدها هزار فرسخ بود.
با اسب‌های خسته که راه دراز را
طوفان ضربه‌های سم آرند ارمغان،
با بوی خیس یال،
و طبل بی قرار نفس‌ها،
پرواز تازیانه‌ی خود را فراز راه
افراشتم.

انبوه لال فاصله‌ها را
ـ این خیل خیرگی‌ها را ـ زیر پای خویش،
انباشتم.

دیدم که شوق آمدن من،
یکباره ازدحام عظیم سکوت شد

دیدم تولدم به دیارش غریب بود
و سایه‌ای که سوخته ز آوارگی، هنوز
در آفتاب‌ها،
دنبال لانه‌ی تن
می‌گردد.

تنهایی زمین من، آنجا
با صد شکاف بیهده، رویای سیل را
خندیده است

پیشانی شکسته‌ی باروها،
راز جهان برهنگی را به چشم دهر،
باریده است
اوج مناره‌ها،
کز هول تند صاعقه سر باختند،
در بی‌زبانی‌اش ـ همه سرشار سنگ ـ
خاموش مانده، وسعت شن‌های دور را
اندیشه می‌کند:
شاید گریز سایه‌ی بالی؟
شاید طنین بانگ اذانی...!

آن برج‌های کهنه، که ماندند
بی‌بغبغوی گرم کبوترها،
پرهای سرد و ریخته را دیریست
با بادهای تنها، بیدار می‌کنند

و ریگزارها ـ که نشانی ز رود و دشت ـ
گویی درخت‌ها و صداها را،
تکرار می‌کنند

انصاف ماهتاب،
در خواب جانورها،
و خاربوته‌ها،
شب‌های شب تقدس می‌ریزد
و از بلندِ ریخته بر خاک،
ـ از یادگار قلعه‌ی مفقود ـ
سودای اوج و همهمه می‌خیزد

و بام‌ها به ریزش هر باران
غربال می‌شوند
ـ با خاک‌هایشان که زمان گرسنه را،
در آفتاب‌هاش به زنجیر دیده‌اند –

اندام‌های نور، به سودای سایه‌ها
پامال می‌شوند
ـ با فوجشان که ظلمت تسلیم را
بیگاه در خشونت تقدیر دیده‌اند ـ

                   ای یادگارهای ویران!_
(ترکیبی از غلاف تهی از مار)
                 آن مار، آن خزنده‌ی معصوم
                 من بود کز میان شما بگریخت
                و جلد گوهرین سر ویرانه‌ها نهاد
                 تا روزگار ـ این بسیار ـ
                 بگذشت...

من از هراس عریانی،
بر خویش جامه کردم نامم را.

اینک کدام نام مرا خوانده است؟
ای یادها، فراوانی‌ها!
اینک کدام نیش؟

آه... ای من! ای برادر پنهانم!
زخم گران من را بنواز!
من بازگشت، بی‌تو نتوانم

در پیش چشم خسته‌ی من، باز شد ـ
بار دگر ادامه‌ی مأنوس جاده‌ها،
طوفان ضربه‌های سم و بوی خیس یال،
ابعاد خیره، فاصله‌های عبوس و لال

من با تولدم،
در دوردست عمر،
تبعید می‌شوم
همراه بی‌گناهی‌هایم،
در آن سوی زمانه ( که دور از من،
با سرنوشت‌های موعود جلوه داشت)،
جاوید می‌شوم.


11- نعمت میرزازاده (م. آزرم)
(اول اسفند 1317 مشهد)

مرگنامه

۱
خبر رسيد که دُژخيم نسل ما جان داد
به خلق مژدۀ نابودایش مبارک باد
به گسترای وطن در درون سينۀ خلق
ز شوق مردن جلّاد، خيمه زد فرياد
لبان بسته اگر چند ره به هلهله بست
نگاه شوق، زبان گشت و داد معنا داد
به نوشخند نهانی چه رقص‌ها روييد
هم از نوازش چشمان چه تهنيت‌ها زاد
چه سفره‌ها که به هر خانه، بزم را گُسترد
چه خنده‌ها که ز لب‌های بسته بند گشاد
چه مادران و پدرها ز شوق بَر جَستند
که رفت جانی و هم دوده اش به جای مباد
به تهنيت به سر گورها روانه شدند
به مژدگانیِ در خون غُنوده مردمِ راد:
که‌ های شرزه دليرانِ سر به دار، بلند
همی به خواری و نکبت سپُرد جان جلاد
پس از گذشتن ِ دهسال و قتل عامِ دو نسل،
برفت و، ارث بجز ننگِ جاودان ننهاد

٢
سخن درست نگفتم مرا ببخشاييد
ز شوقِ حادثه‌ام، در زبان خلاف افتاد
به جا نهاد ز خود ارث‌های بی مانند
چنان که هيچکسی آن چنان ندارد ياد:
که ديده بود چُنين مرگ زی کهن پيری
که جز به خوردنِ خونِ جوان نگردد شاد؟
که شرم نايدش از روی مام و کودک و پير
که نگذرد ز سَرِ خونِ نامده نوزاد؟
که ديده بود که آزاده مردم ايران
به شرط بندگیِ اهرُمن بُوند آزاد؟
که ديده بود که نيمی ز خاکِ ميهن را
زنند آتش و گويند هر چه باداباد؟
که ديده بود هزاران هزار آواره
رها کنند به ناچار، خانمان و بلاد؟
چنان خرابی و خونخواری اش ز حد بگذشت
که شد سراسرِ ايران زمين، مزار آباد
به يُمن او همه اسلاف، روسپيد شدند:
همان قُتَيبه و حَجّاج و خالد و شدّاد
ز بس شکوفۀ شيرين، به خاک پرپر ريخت
به جای عشق پر از کينه شد دل فرهاد
هزارها زن و مردِ جوان به خون خفتند
به بوی ميهنِ از بندِ اهرمن آزاد
بهای تجربتِ اعتماد بود به شيخ
اگر چه تجربه باری چُنين گران افتاد
وليک از پی بيش از هزار سال فريب
ز روی چهره به ناچار، شيخ پرده گشاد
به زيرِ پوست اگر چند خونِ فاسد بود
نمی جهيد برون جز به نشتر فصّاد

٣
چه باک زان که ازين پير مانده اصحابی
که هست دولتِ اينان چراغِ در رهِ باد
چُنان برابرشان رزمجو دليرانند
که باژگونه شود دير و زود، اين بنياد
تبار کاوه و مزدک به کين بابک‌ها
سر خليفه بکوبد به گُرزۀ پولاد
چُنان به کورۀ تاريخ دوده اش سوزند
که تفته می‌کند آهن به کوره اش حدّاد
پی غُراب و زَغَن را ز بوستان روبند
به يادِ سوخته گل‌های پرپرِ خرداد
چه جای يادگزاری ز روز يا ماهی ست
که سالها همه خرداد طی شد و مرداد
يقين که دير نپايد طلوع آزادی
چُنين که از دلِ شب صبح می‌کشد فرياد
دوباره چهره گشايد به ما فرشتۀ مهر
ز ميهنم بگريزد هريمنِ بيداد
دوباره عشق بخواند سرود سرمستی
به شادخواریِ مردم به ميهنِ آباد
به جاودانگیِ ميهنم که می‌بينم
که دور نيست که ايرانِ ما شود آزاد.

پاريس – بيستم خرداد ماه ١٣٦٨


12- هادی خرسندی
(اول فروردین 1324 فریمان)

آلزایمر

دلم میخواهد الزایمر بگیرم
که لبریز از فراموشی بمیرم

دلم خواهد ندانم در چه حال ام
کجایم، در چه تاریخ و چه سال ام

نخواهم حافظه چندان بپاید
که تاریخ و رقم یادم بیاید

به تاریخ هزار و سیصد و کی؟
بریدند از نیستان ناله زن نی؟

به تاریخ هزار و سیصد و چند؟
ز لب هامان تبسم رفت و لبخند؟

نخواهم سال ها را با شماره
که میسازم به ایما و اشاره

به سال یکهزار و سیصد و غم
اصول سرنوشتم شد فراهم

به سال یکهزار و سیصد و درد
مرا آینده سوی خود صدا کرد

گمانم در هزار و سیصد و هیچ
شدم پویای راه پیچ در پیچ

ندانم در هزار و سیصد و پوچ
به چه امید کردم از وطن کوچ

نمیخواهم به یاد آرم چه ها شد
که پی در پی وطن غرق بلا شد

چگونه در هزار و سیصد و نفت
خودم دیدم که جانم از بدن رفت

گرسنه بود ملت بر سر گنج
به سال یکهزار و سیصد و رنج

چه سالی رفت ملت در ته چاه
به تاریخ هزار و سیصد و شاه

به سال یکهزار و سیصد و دق
چه شد؟ تبعید شد دکتر مصدق

به تاریخ هزار و سیصد و زور
همه اسباب استبداد شد جور

به تاریخ هزار و سیصد و جهل
فریب ملتی آسان شد و سهل

به سال یکهزار و سیصد و باد
خودم توی خیابان میزدم داد

به سال یکهزار و سیصد و دین
به کشور خیمه زن شد دولت کین

چه سالی شیخ بر ما گشت پیروز
به تاریخ هزار و سیصد و گوز

دلم خواهد فراموشی بگیرم
که در آفاق الزایمر بمیرم

بطوری گم کنم سررشته خویش
که یادی ناورم از کشته خویش

نه بشناسم هلال ماه نو را
نه خاطر آورم وقت درو را

اگر جنت دروغ هرچه دین است
فراموشی بهشت راستین است
 

13- اسماعیل نوری‌علا
(23 بهمن 1321 تهران)

در آن هواپیما

در آن هواپیما چه می بردند
که مسافران را به آینده ای ابر صفت وعده می داد
و از پیکرم بوی روزهای نیامده را می تراوید؟

مرده بودم
در تابوت هجرتی ناخواسته
که بی پروائی را تلقینم می کرد
و به تکرارم می خواند
که جرم شاعری
از آن گونه که تو می خواهی
یا ماندن و مردن
و یا مردن و رفتن است.

از آسمان بر زمین نگریستن
شهر جوانی را از میان ابرها دیدن
و دخترکان نازک اندام و
پسران دل شده را
در آینده ای بی خود رصد کردن...
این همیشه پادافرهء خواستاری آزادی ست
چه شاعر باشی
و چه نباشی.

03/23/22

 

14- جلال سرفراز
(1322 شاهرود)

ای سرزمینِ خسته

در خطوط جاریِ شب راه بر سرزمین من بسته است
و این منم دستِ شکسته آویزۀ گردن
گولی که رویاهایش را به راه آهنها می بندد
جاری ست شب وانان که چراغ را کشته اند شب را انبوه تر می کنند
وانجا که از شما سخنی هست بر خطوط راه آهن ها راهبند می زنند
سوتِ قطار حادثه یی نیست
و راه بان در این میانه به خمیازه یی سربرمی دارد و به عادت سوزن می چرخاند
و مردگان بر اسبان به هر سو می تازند
و مردگان با من کرور کرور می آیند و کوپه ها و واگن ها را می انبارند
تاریخ در تردیدها رقم می خورد و شهر در سرآسیمگی معنی می شود
و شاعران در چرکای بسترشان می غلتند بی که نامی از شما برده باشند
آی آی واژه های برزبان نیامده!
با من می آیند عروسهای بخت شما با جامه دانهاشان می آیند
و تخت می زنند بر انبوهۀ شما
و راه آهن ها بر راه های مرده سرازیر می شوند
و ایستگاهی نیست تا مسافر بی پناهی در حسرتِ سالیانش پناه جوید
در شبِ خاموشان
شاعر بر خس خسِ سینه اش راه می بندد و قلم در تاریکی گم می شود
و ایستگاه های گمشده در توالیِ قرن ها به فانوسی دهان می گشایند
و خاموشان به آهی در خواب می شوند
در آتشچرخانِ من شرارۀ چشمانتان به جختی خاکستر می شود
و راه ها و راه بانان و راه آهن ها به تاریکی می پیوندند
ای سرزمینِ خسته کجا می روی؟

دی 69

 

15- رضا مقصدی

چکا مه‌ی چاک چاک

به خاطره ی عزیزان از دست رفته ام : زری و هادی غبرایی
آمدم فرو شکسته، از غبار ِ راه
آمدم فرو خميده، مثل ِ يک گياه
آمدم گسسته
خسته
تلخ
تا که از زُلال ِآبها ترا صدا کنم.
در صدای من ستاره ها شناورند
پيرهن دريدگان باغ
تا ترا دوباره بشنوند
غمگنانه، پشت ِاين درند.

از کجایِ خاطرات من گذشته يی؟
ای که آرزوی آبی ی مرا به سينه داشتی!
با کدام نام ؟
آن پيام عاشقانه را برای ما نوشته يی
ای که در جهان ِ واژگان ِ شاعرانه، عطر توست.

از تو با تبسم ِ ترانه ی برنج
از تو با تولد ِ تمام بوته های چای
از تو با طنين ِ نازنين ِ عشق های تازه گفته ام.
چشم های تو کجاست؟
تا که شادی ِ شکوفه های سيب را نصيب ِ ما کند.

راستی کدام دل؟
شعر ِ آخر ِ ترا ميان سطرهای خود نوشته است.
سرنوشتِ تو
سرگذشت ِ نسل ِ آتش است
آتشی که تا "ستاره" های "سرخ"، شعله می کشيد.
شعله يی که همنشين ِ آه وُ آينه ست.
آه... ای خميده، روی خاطرات ِ خاک
بعد ازين من وُ چکامه های چاک چاک.
دست بر سپيده می کشم
تا که از سپيدی ِ صميمی ِ صدای تو گذر کنم.
تکيه بر ستاره می زنم
تا سروده های روشن ِ ترا، شبانه بشنوم
بايد از کدام غم شنيد؟
داستانسرای مرگ
از تو زير ِ گوش ِ آن پری ِ قصه ها، "زری" چه گفته بود؟

نازنين ببين!
با گلی به سينه، روبروی آرزوی ِ آبی ِ تو ايستاده ام
آمدم ترا، نه در درون ِخاک
در ميان ِ نسل ِ فصل ِ تازه جستجو کنم.

ای که در ترانه ی تبار ِ من شکفته يی!
کاش در شبی، ترا دوباره، بو کنم.

1382
 

ده شاعر کهن
*‌ جادوی شعر: پانزده شعر از پانزده شاعر در تبعید
*‌ جادوی شعر: ده شعر از ده شاعر نو

https://iroon.com/irtn/blog/18886/

جادوی شعر: پانزده شعر از پانزده شاعر در تبعید 

 
 
1 poem: “Mullah or Human?” ملا یا آدم؟ 
 
 
 
 
عمامه‌پرانی, آخوندزدایی و محسن کدیور
 
 
 
1 Poem: “We Remove Our Scarves”
 
 
Majid Naficy in Wikipedia 
 
Music با کامنت پیرامون سانسور این ویدئو بدست سلطنت طلبان  : زنان ایرانی:  آواز لیلاها
 
 
Music: Tchaikovsky: The Sleeping Beauty
 
 

https://iroon.com/irtn/blog/18886/