۱۳۹۶ اسفند ۲۱, دوشنبه

نشانی های مادرم- به یاد مادر بتول اخوت: مجید نفیسی

 

نشانی های مادرم


مجید نفیسی


ای ماه بلند! منتظر چه هستی؟
زودتر به راه خود برو
و از پشت پنجره ی خوابگاه من
پیغام مرا به اصفهان ببَر.
مادرم هنوز بیدار است
و ترا از پنجره خواهد دید.
چون او را نمی شناسی
نشانی هایش را می دهم:

او خوشه ی انگور بی دانه است
انار سرخِ دان شده
انجیر سیاهِ دهان گشوده
لیموی قاچ شده كنار ریحان
كاكوتی در ماست
و نعناع در دوغ
گرمك در تابستان
خرما در زمستان
و پسته ی خندان در همه ی فصل ها.
چهره ای گشاده دارد
با چشم هایی مهربان.
گیسوان سپیدش
تا روی شانه می رسد
اما قدش خمیده نیست
و چون رودابه ی زال شده
همچنان خدنگ مانده.

نشانی ی دیگرش؟ اهل كتاب است.
نیایش كتابخانه ای داشته
كه بارِ هفت شتر می كرده اند.
مادرم بر بالین پدرش
"گلستان" سعدی می خوانده
تا هم غلط هایش را بگیرد
و هم به خواب برود!
او هنوز ترانه هایی را از بر دارد
كه در عروسی ی برادرش می خوانده اند.

نشانی ی دیگرش؟ اهل دل است.
اگر مهتاب باشد
گلیم را توی ایوان می اندازد
كنار شب بوها،
و می گذارد "تاج" آواز بخواند
و نی ی "كسایی" و تارِ "شهناز"
گفتگو كنند.

ای ماه بلند! زودتر پیغام مرا ببَر
و به او بگو
تا همان ترانه ای را برایت بخواند
كه سالها پیش در ایوان می خواند:
" تو كه ماه بلند آسمانی
منم ستاره میشم دورت می گردم.
تو كه ستاره می شی دورم می گردی
منم ابر میشم روتو می گیرم.
تو كه ابر می شی رومو می گیری
منم بارون میشم شرشر می بارم.
تو كه بارون می شی شرشر می باری
منم سبزه میشم سر در میارم.
تو كه سبزه می شیی سر در میاری
منم گلی می شم پهلوت می شینم."

5 آوریل 2014

۱۳۹۶ اسفند ۲۰, یکشنبه

پوتین‌های گل‌آلود - به یاد به یاد رفیق پیکارگر حسین اخوت‌مقدم: مجید نفیسی

ای گِل خشکیده!
از کدام سرزمین می‌آیی
و خاطره‌ی کدام گُل
چنین خوشبویت کرده؟

پوتین‌های گل‌آلود


به یاد حسین اخوت‌مقدم
مجید نفیسی
کفشهای کهنه‌ی کوه را می‌شویم
و با سرانگشت پاک می‌کنم
آجهای گل‌آلودشان را.
ای گِل خشکیده!
از کدام سرزمین می‌آیی
و خاطره‌ی کدام گُل
چنین خوشبویت کرده؟
آجهای درخشان زیر آفتاب
به من لبخند می‌زنند.
مجید نفیسی
هفتم مارس هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌هفت
***

Muddy Boots
in memory of Hossein Okhovat-Moqaddam

I wash my old hiking boots
And with the tip of my finger
Brush their muddy treads.
Oh, Dried mud!
From which land do you come?
And the memory of which flower
Has made you so fragrant?
The shining treads smile at me
In the sun.
Majid Naficy
March 7, 1987
 

۱۳۹۶ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

بنگر چگونه: جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر) 

بنگر چگونه

جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر) 
*
بنگر چگونه
عطر بهاران
از تنش ازنو  تراوان
باغ هزاران ساله ای که
زخم تبر ها خورده 
از بس
از دست ناکس
در هم شکسته گویی و
از پا فتاده...

*

جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)


۱۳۹۶ اسفند ۱۴, دوشنبه

چادر و امپریالیسم: فرح نوتاش

اسلامیسم ...
نقاب امپریالیست ها و سرمایه داران بزرگ
و... نفی حجاب
مبارزه با بزرگ سرمایه داران جهان
و سلطۀ آنان ... بر ایران است
ملا ... با تحمیل حجاب
در انجام مأموریت است
سود رسانی...
به صاحبان کارخانه های پارچه بافی جهان
با بریدن جیب ملت ایران

چادر و امپریالیسم

 فرح نوتاش
در دفاع از حقوق زنان
لطفا...
داستان های پرطمطراق عاشقانه مگو
چون ملا هم با توسل به قد و قامت
و جرقه های زلف زنان
اسیر کردشان در سیاهی و زندان

پشت این سکۀ ستایش پیکر زن
" ضعیفه" حک شده است
پشت این ستایش تن زن
سرکوب شخصیتش
تحقیر انسانیتش
و سلطۀ امپریالیسم با نقاب مذهب
نقش شده است

دفاع از زن ...
با دلائل سخیف سکس ابزاری
کریه...چندش آور
و نفرت انگیز است

دیدن زن ...
                 بعنوان زاینده ای زیبا
دیدن زن....
                  به عنوان ابزار تمتع جنسی
ریشۀ عمیق دارد...
در منطق سرمایه

دفاع از زن ...
وظیفۀ همه است
به لحاظ انسان بودن زن
و به لحاظ اینکه
تو نیز ... بتوانی سری بلند کنی
و بگویی ... که تو نیز انسانی
وعلیه هر گونه تحقیر و تبعیض بر انسانی

در مبارزه برای رهایی انسان...
و برای آزادی... و برابری
اعم از جنس و نژاد
طرح و ستایش زیبایی های سر و جسم
نشانش بر...
عدم درک اعماق درد و مسئله است

امروز ... معیار زیبایی
در... درک مصائب انسان
در گسترۀ بی مرز زمین  
مستتر است

و زیبایی اندیشه
در تلاش ره یابی و نجات
از بند ظلمات و سلطۀ بیداد
ستارۀ درخشان جهان زیبایی ست

ای کاش همه
از ستایشگران این زیبایی ...
در مرد
یا که زن باشیم

ملا ... با تحمیل حجاب
در انجام مأموریت است
سود رسانی...
به صاحبان کارخانه های پارچه بافی جهان
با بریدن جیب ملت ایران

و ادامۀ سلطۀ ملا
تنها در سود رسانی به اربابان ...
میسر... می گردد
فروش شش هفت متر پارچه برای یک چادر
کم نیست ... د رنهایت
سود هنگفتی ست برای اربابان

ملا...  گزمۀ سرمایه داران بزرگ
مأموریتش...
تحمیل آشکار خواست آنان بر ملت
با باتوم و تفنگ و توسری ست
و در قصور مأموریتش ...
عزل خواهد شد

اسلامیسم ...
نقاب امپریالیست ها و سرمایه داران بزرگ
و... نفی حجاب
مبارزه با بزرگ سرمایه داران جهان
و سلطۀ آنان ... بر ایران است

اکبر رفسنجانی
طراح قتل ها و رأس قاتلان
در دانشگاه آزاد اسلامی
در قفس کرد
زنان ایران

حال ... گر چه مبارزۀ نفی حجاب
به نظر ساده و ارمغانش
فقط ... رهایی زن از قفس است
لیک در اعماق...
آغاز خانه تکانی بزرگ ...
و تخلیه است
آغاز انقلابی ضد امپریالیستی
اعلام موجودیت ملتی باج نده
ملتی مصمم به آقایی خود ...
و دارندۀ اقتدار بر سرنوشت خود

زنان ایران
در خط مقدم این عصیان
با پشتوانۀ خشمی عظیم و توفنده
از اسارت و شکنجه
از کراهت قفس
و از ستوه سیاه چهل سال
نبرد در زندان

دفاع از زنان
                 شکستن ملاست
دفاع از شرافت انسان
دفاع  از رهایی ایران
دفاع از رهایی کودک
ورهایی مرد است

بپا خیز ای انسان
رها کن خود را
 از اسارت  ملا


فرح نوتاش
وین 5 مارس 2018 - 14 اسفند
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

۱۳۹۶ اسفند ۱۳, یکشنبه

زن معدنکار: ﺍﺯ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎی محلی ﻣﻌﺪﻧﻜﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﻟﻴﻮی

ﻣﻦ زنی ﻣﻌﺪﻥ ﺯﺍﺩﻡ
ﺑﺎ ﺑﺎﺭﻭﺕ ﻭ ﺩﻳﻨﺎﻣﻴﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ
ﻟﻬﺠﻪ ﻫﺎی ﺳﻜﻮﺕ ﺭﺍ می ﻓﻬﻤﻢ
ﺭﮔﻪ ﻫﺎی ﻋﺼﻴﺎﻥ ﺭﺍ می ﺷﻨﺎﺳﻢ
ﺧﻮﺏ می ﺩﺍﻧﻢ
ﺍﻧﻔﺠﺎﺭی ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﺍﺳﺖ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﻮسم اش ﺑﺮﺳﺪ
ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻫﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩی ﺷﺪ،
ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ
ﮔﻴﺲ ﻫﺎﻳﻢ ﺻﺪﻫﺎ ﻓﺘﻴﻠﻪ می ﺳﺎﺯﻡ
ﻭ ﺍﺯ قلب ام ﭼﺨﻤﺎﻕ

زن معدنکار 

من ﺯنی ﻣﻌﺪﻥ ﺯﺍﺩﻡ
ﺭﻭﻱ ﻛﭙﻪ ﺍی ﺯﻏﺎﻝ ﺑه ﺪﻧﻴﺎ ﺁﻣﺪﻡ
ﺑﻨﺪ ﻧﺎف اﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻴﺸﻪ ﺑﺮﻳﺪﻧﺪ
ﺗﻮی ﺧﺎﻛﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺨﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﻟﻮﻟﻴﺪﻡ
ﺑﺎ ﭘﺘﻚ ﻭ ﻣﺘﻪ ﻭ ﺩﻳﻠﻢ، ﺑﺎﺯی ﻛﺮﺩﻡ
ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ ﻭ ﺩﻳﻨﺎﻣﻴﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ
ﻣﺮﺩی ﺍﺯ ﺗﺒﺎﺭ ﻣﻌﺪﻧﻜﺎﺭﺍﻥ جفت ام ﺷﺪ
ﻛﻮﺩکی ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻣﻌﺪﻥ ﺯﺍﻳﻴﺪﻡ
ﺳﻲ ﺳﺎﻝ ﺁﺯﮔﺎﺭ ﺯﻏﺎل شویی ﻛﺮﺩﻡ
ﻭ ﺯﺧﻢ ﻣﻌﺪﻥ
ﺗﻨﻬﺎ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯی ستﻛﻪ ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﻦ ﺯنی ﻣﻌﺪﻥ ﺯﺍﺩﻡ
ﭘﺪﺭﻡ ﺯﻳﺮ ﺁﻭﺍﺭی ﻣﺪﻓﻮﻥ ﺷﺪ
ﻣﺎﺩﺭﻡ، ﺗﻮی ﻏﺮﺑﺎل اش ﺧﻮﻥ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩ
ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﭼﺮخهای ﻭﺍگنی ﻟﻪ ﻛﺮﺩ
ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﻟﻪ ﭘﺮﺕ ﺷﺪ
ﻭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﺳﻢِ ﺯﻏﺎﻝ، ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﻴﻦ ﻛﺮﺩ
ﻳﻚ ﻋﻤﺮ ﻟﻘﻤﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﺍﺯ گلویم ﺯﺩﻡ
ﻭ ﭘﺸﻴﺰ ﭘﺸﻴﺰ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﻭﺧﺘﻢ
ﺗﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﻳﻜﺘﺎ ﭘﺴﺮﻡ
ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ، ﻛﺎﺭﻩ ای ﺷﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ، ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﻭ،
ﻫﺮ ﻛﻠﻪ ی ﺳﺤﺮ، ﺷﻦ ﻛﺶ به دﻭﺵ می ﮔﻴﺮﺩ،
ﻭ ﭘﺎبه پای ﻫﻤﺴﺎﻻﻥ
ﺩﺭ جست وجوی ﻛﺎﺭ،
ﺭﺍﻩ ‏« ﺩﻫﺎﻧﻪ ی ﺷﻴﻄﺎﻥ ‏» ﺭﺍ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ می ﺭﻭﺩ
ﻭ ﻏﻤﮕﻴﻦ می ﺁﻳﺪ
ﺍﻳﻦ ﻛﻮله باﺭ ﻓﻘﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻴﺮﺍثیﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺭﺳﻴﺪ
ﻣﻦ زنی ﻣﻌﺪﻥ ﺯﺍﺩﻡ
ﺑﺎ ﺑﺎﺭﻭﺕ ﻭ ﺩﻳﻨﺎﻣﻴﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ
ﻟﻬﺠﻪ ﻫﺎی ﺳﻜﻮﺕ ﺭﺍ می ﻓﻬﻤﻢ
ﺭﮔﻪ ﻫﺎی ﻋﺼﻴﺎﻥ ﺭﺍ می ﺷﻨﺎﺳﻢ
ﺧﻮﺏ می ﺩﺍﻧﻢ
ﺍﻧﻔﺠﺎﺭی ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﺍﺳﺖ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﻮسم اش ﺑﺮﺳﺪ
ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻫﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩی ﺷﺪ،
ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ
ﮔﻴﺲ ﻫﺎﻳﻢ ﺻﺪﻫﺎ ﻓﺘﻴﻠﻪ می ﺳﺎﺯﻡ
ﻭ ﺍﺯ قلب ام ﭼﺨﻤﺎﻕ
ﻣﻦ ﺯنی ﻣﻌﺪﻥ ﺯﺍﺩﻡ
ﮔﻬﻮﺍﺭﻩ ﺍﻡ، ﻛﻮﭼﻪ ﺍﻡ، کشورم
ﻣﻌﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ بی شک ﮔﻮﺭﻡ...

«ﺍﺯ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎی محلی ﻣﻌﺪﻧﻜﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﻟﻴﻮی»  
 

۱۳۹۶ اسفند ۱۰, پنجشنبه

جای خالیِ اِدی: مجید نفیسی


جای خالیِ اِدی*


مجید نفیسی
امروز باران, خون تو را می‌شوید
و از سنگفرش خیابان پاک می‌کند.
تنها لبخندِ آفتابی توست
که همچنان بجا‌می‌ماند
و چوب بلند بیسبالَت
که به دیوار تکیه داده
و کوله‌ی سنگین کتابهایت
که منتظرِ شانه‌های توست.
نفرین بر دستی که تفنگ را آفرید
نفرین بر دستی که آنرا پشت شیشه نهاد
و نفرین بر دستی که ماشه‌ی آنرا کشید!
من, چون پوکه‌ی گلوله‌ای
سرد و خالی‌ام
زیرا می‌دانم که مادرت
دیگر از کنار هیچ مدرسه‌ای
نخواهد گذشت
و بر سکوی هیچ ورزشگاهی
نخواهد نشست
و حفره‌ی خالی اجاق گاز را
نخواهد گشود
تا در آن تورتیاهای خوشبو را
برای شام تو گرم کند.
مجید نفیسی
سوم مارس دوهزار‌و‌شش

* اِدی لوپِز دانش‌آموزِ دبیرستان سانتامونیکا که در روز سه‌شنبه بیست‌و‌هشتم فوریه دوهزار‌و‌شش بر اثر شلیک گلوله‌ای سر چهارراه پیکو و خیابان بیست‌و‌ششم بخاک افتاد. پسرم آزاد او را می‌شناخت.

Curse the Gun!

The Empty Place of Eddie*

Today the rain washes your blood
And wipes it from the pavement.
There remains only your sunny smile,
Your tall baseball bat
Leaning against the wall,
And your backpack full of books
Waiting for your shoulders.
Curse the hand that made the gun
Curse the hand that put it in the shop
And curse the hand that pulled the trigger!
I am cold and empty
Like the shell of a bullet
Because I know that your mother
Will not pass another school again
And will not sit on bleachers
In another baseball game
And will not open her empty oven
To heat fragrant tortillas
For your dinner.

Majid Naficy
March 3, 2006
* Eddie Lopez a Santa Monica High School student was gunned down on Tuesday February 28, 2006 at the 26th St. and Pico Blvd. My son Azad knew him.

۱۳۹۶ اسفند ۸, سه‌شنبه

ستیزه: جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

ستیزه

 جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)
*

بر کشیده ، سر ، نهنگ ِ موج
از سکون ِ صخره ای آب
می کشند چنگ
چشمه ها،به سنگ و خاره سنگ

اختران، به شام تیره رنگ
روی ریل ِ زندگی روان
 قطار ِ خون...
...
درستیزه اند، زندگان
مرده، بردگی گزیده گان!

*

جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)

۱۳۹۶ اسفند ۵, شنبه

واگشت: جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )

 

واگشت

جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )
*
نیشخند
از ریشه دارد
می زند بر ریشِ دشمن...
باغ از دستِ تبر زن
گشته
گوئیا
سترون!
*
جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )

۱۳۹۶ اسفند ۴, جمعه

ای اسد بیگی( تقدیم به زحمتکشان دلاور سرزمین شکر، با الهام از پیامهای روزانۀ کارگران مجتمع نیشکر هفت تپه): سیامک م. 

ای اسد بیگی که حقم خورده ای
 مزد کارم را خیالت برده ای؟ا
می کشیم بیرون از حلقوم تو
 تا ندانی زنده ای یا مُرده ای! 
 

ای اسد بیگی

 سیامک م.  
 ده قطعه زیر تقدیم به زحمتکشان دلاور سرزمین شکر، با الهام از پیامهای روزانۀ کارگران مجتمع نیشکر هفت تپه
(شاید بتواند در اعتراضات تعیین کنندۀ بعدی به صورت دسته جمعی و با آهنگ خوانده شوند!)

از زبان کارگران رزمندۀ نیشکر هفت تپه: 

ای اسد بیگی که می نازی به آن سرمایه ات
لیک می ترسی چو سگ هر لحظه تو از سایه ات
عاقبت ما کارگرانِ متحد در مجتمع
می کِشیم  با دست خود امروز و فردا خا ... !  

ای اسد بیگی که می بافی برای ما دروغ
مرحبا بر تو و آن بی شرمی و "هوش و نبوغ"!
آن چنان بیچاره و درمانده و خوارت کنیم
 تا بسابی و بسازی بعد از این تو کشک و دوغ !

ای اسد بیگی که حقم خورده ای
 مزد کارم را خیالت برده ای؟ا
می کشیم بیرون از حلقوم تو
 تا ندانی زنده ای یا مُرده ای!  

ای اسد بیگی چه می خواهی دگر از جان ما؟
خورده ای مزد و مزایا و بریدی نان ما
گور خود را گُم کن و گمشو از این شهر شکر
ور نه بیرونت کنیم با زور همکاران ما

ای اسد بیگی که بردی مزد ما زحمتکشان
باش تا فردا برآید، این خط و این هم نشان!
آن چنان "مزدی" دهیم اعمال ننگین ترا
تا روی از ترس نزد عمه ات، زوزه کشان!

ای اسد بیگی، برو از شهر ما دیگر نیا
مردک دزد و دغلباز و چاخان و بی حیا
ور نه با تیپا بیاندازیم ترا آشغالدونی
نوچه هایت هم ببر همراه خود تا ناکجا

ای اسدبیگی که آوردی دوباره نوچه هات
کاسه لیسان پلید و دوره گرد کوچه هات
باز با اردنگ بیرون میکنیم این گله را
تا بر آید از نهادت آه بر آن لوچه هات

  ای اسدبیگی که می نازی به آن قائم مقام احمق و بی مایه ات  
 رستمی آورده ای با حیله و امیدِ پوچ، تو به زیر سایه ات  
 رستم دستان همین زحمتکشان متحد در مجتمع با عزم خود 
 می کشانند عاقبت با دست خود از زیر پای هردوتان چارپایه ات
  
  ای اسد بیگی مگر ... خُل شدی؟  
  این چنین دیوانه و اُمُل شدی   
  می زنی از بهر ما لاف و گزاف      
 این چنین از بهر ما بلبل شدی!

ای اسد بیگی حیا کن، خیره سر، دیگر بس است!
 هفت تپه را رها کن، بی پدر، دیگر بس است!    
  ما به دست خود بسازیم مجتمع را با تلاش
گور خود را گُم بکُن، خاکت به سر ، دیگر بس است!

سیامک م.  
4 اسفند  1396

۱۳۹۶ اسفند ۳, پنجشنبه

به یک جو، کی رود...: جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

به یک جو، کی رود...

جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

*
جهان در دست مُشتی دیو ِ پول پیشه
کَنان از مردمان کار پیشه، بی امان، ریشه!
به هر سو شعله ور ، جنگی
فتیله گر گهی کم سوی تر، از روی نیرنگی
رود بی راهه این ، بی ناخداکشتی
فرو در منجلابی ، که از آن ، گویی ، نه ، برگشتی!
*
سخن  بسیار در افشاء این جرثومه ی زشتی
برآن تازنده اما هر زمان، مُشتی :
«به یک جو ،
کی رود
شعر و سیاست، آبشان
مَشتی؟»
*

جعفر مرزوقی( برزینآذرمهر)


۱۳۹۶ بهمن ۳۰, دوشنبه

چاره: جعفر مرزوقی( برزین اذرمهر)

چاره

جعفر مرزوقی( برزین اذرمهر) 
*

برپا شده گیتی را
پاشید زهم دشمن
شد جایگه دیوان
هر مأمن و هر مکمن
بر، کار، نماند دیگر
جایی به جهان کاخی
...
بگرفت در عالم پا
این دُژپه ی چنگاری
کز نکبت آن هر آن
اعضاء زمین میران
...
مهر ِ نگران، مبهوت
مه رفته فرو در غم
چاره ست ولی تنها
کارایی تیغ ما
راهی نه دگر،الا:
جراحی وسلاخی


*
جعفر مرزوقی( برزین اذرمهر)

۱۳۹۶ بهمن ۲۷, جمعه

آید که از نو...: جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر) 

آید که از نو...

جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر) 
آید که از نو ،آرش  باغ بهاران
 در جنگِ ناگاهانه با دیو زمستان
بگشاده از زنجیر تن، دست
جان کرده در تیر
زه بر کشیده تیررا
آن سوی سرما های گل فرسا فرستد!

*
جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

۱۳۹۶ بهمن ۲۶, پنجشنبه

غبار آمریکایی: فرح نوتاش

حقیقت را باید گفت
افشا باید کرد
زلزلۀ خیزش مردم ... این بار 
باید از جا بکند
تمام کاخ های استبدای بر روی زمین
هیچ قیامی ... شایسته تر از قیام
در دفاع از عزت انسانی نیست

غبار آمریکایی

 فرح نوتاش
می دانم ...می دانم... می دانم
انسان میرا و مرگ همزاد زندگی است
ولی کشتار...
کشتار یک امر طبیعی نیست
غبار ریز گرد ها یک امر طبیعی نیست
زلزله د ر زنجیره...
زلزله با نور و صدا
یک امر طبیعی نیست
و سکوت و تحمل
 د رمقابل توهین به ذات انسان ها
و زیرو رو کردن بود و نبود انسان ها
یک امر طبیعی نیست

واکنش های ما بطئی ست
واکنش های ما زنگ زده ... کند است
واکنش های ما کودن و کاهل و مفلوک است

سکۀ ما دیر می افتد
ما دیر می جنبیم
ما دیر به فریاد در می آییم

اعتماد بنفس ما را... زده و خرد کرده اند
حرف ما بی ارزش و
حرف دگران همواره ... در و گوهر است.
ما سست و در رخوت
ما از جنس توده های خام
ما بی هیچ تلاش و تمایلی برای بلوغ

چه پهن است سفرۀ ما
برای پذیرش انواع رنگا رنگ فریب
و چه نرم و مطیع تطبیق می دهیم خود را
با نیرنگ ها و فریب

مشخصۀ ذاتی ما شده است
دیر جنبیدن
حرکت ما ... پیر و کودن و کاهل
همخوانی ما با سرعت و زمان
هرگز نمی گذرد از مدار صفر
و چه سخت است با ما ... ارتباط و تماس
این تمأنینۀ های کشنده
رسوب این زهر مانده در جان هامان
 از هزاره های تحمیل وتحمل
از هزاره ها سلطه
که ما امروز
وارثان منگ... گم گشته گان  و خانه خرابان

ما نه روشنفکر
ما نه همگام با حرکت زمان
مانه سوار بر امواج پیشتاز
مانه دیروز ... ما نه امروز
ما مات مانده بی فردا
کدام انتخاب ... کدام راه ... کدام چاه...

ما صدا را می شنویم
 سکوت را نه ...
ما صدا را ارزش
ولی سکوت را فاقد آن
ولی...
سکوت فریادی ست خاموش
سکوت ...فاصله است
و این فاصله های کوتاه ...
و این فاصله های بلند...
با ارزشی نه کمتر از صداها
در پیوندی تنگاتنگ ... و مکمل آنان                     
رسانای خبراند
و گاهی سکوت ...خود به تنهایی
خالق یک معنای معتبر است
وغیبت ما ... از نیمۀ خاموش
فقط همراهی مان می کند تا بی خبری

تناوب پی در پی خیزش مردم
و زنجیرۀ زلزله ها در سراسر ایران
تناوب تظاهرات مردم
و افت وخیز اعجاب انگیز غبار
این پیوند ... گسست ناپذیر
انتخاب این ... یا مجازاتت آن
سند غبار هارپ آمریکا ست
گواه زلزله و آوار هارپ آمریکا
مرگ و میر... فقر و بی خانمانی
غرق در ... مصیبت
نودو هفت اقدام به خود کشی
از سقوط در قعر به هیچ
این است
ذلت تحمیلی فتنه های آمریکا

سکوت ملا از وحشت ...
از بر خاستن یک بارۀ مردم
در پایین کشیدن
این نظام زشت و کریه...
این نظام نامأنوس...
این نظام تحمیلی ست

حقیقت را باید گفت
افشا باید کرد
زلزلۀ خیزش مردم ... این بار 
باید از جا بکند
تمام کاخ های استبدای بر روی زمین
هیچ قیامی ... شایسته تر از قیام
در دفاع از عزت انسانی نیست

نه ... که آمریکا
در ادامۀ تحقیر ملت ما
از پس ماندۀ کودتای ننگینش
لقمۀ گیرد از نو...
برای رهبری ملت ما

نفرت از غرق شدن در تکرار 
نفرت از اسارت ... در دایرۀ بسته
بیدار باید سازد
خشم خفته... در هستی هر انسان را
و شعله هایش بسوزاند از بن  
رژیم آمریکا ...
عرضۀ کودتاچیانش بر ما
و کل نظام انگلیسی ملا را

این یک خبر است
رهبری ایران فردا
شورایی خواهد بود


فرح نوتاش
وین    14. فوریۀ 2018
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

۱۳۹۶ بهمن ۲۳, دوشنبه

" سیاهکل جنگل سرخ گُر گرفته ": هوشنگ اسدیان ( پگاه )

 
 
" سیاهکل جنگل سرخ گُر گرفته "
 
هوشنگ اسدیان ( پگاه )

در سکوتِ غمینِ تاریک و وحشتناک
شب پرستانِ تباهی و ظلمت
به خیالِ خود بر سریر قدرت
سر دادند؛ آوازِ ثبات و آرامش

این نه آوازِ ثباتِ شاه
بل، عو عوی بوی پلید
که در خرابه اش؛
ناقوسِ مرگِ خود را به صدا در آورده بود.

آتشی که در جنگل سیاهکل زبانه کشید،
بیچاره شب پرستان را
از آرامشِ خیالی پراند
به کابوس وحشت راند.

جنگلی غنوده در حرمان و سردی
تبلورامید و گرمای زندگی شد.

پانزده ستارۀ مشتعل
پانزده کبوترِخونین بال
پانزده چریک فداییِ خلق
رفیق صفایی فراهانی و یارانش
این پیشقراولانِ آزادی و سوسیالیزم
زبانه های آتشِ این جنگلِ ِسرخ و نفس بشکسته بودند.

از برای پایانِ ظلم و جور
از برای صلح و نان
از برای به یکسان بر سرِ سفره نشستن
از برای با تو بودن، عشق ورزیدن

این جنگلِ سرخ گُر گرفته
ستاره باران شد.
****************
هوشنگ اسدیان (پگاه)
22 بهمن 1396

۱۳۹۶ بهمن ۲۰, جمعه

تندیس برنایی دشمن نه: جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )

تندیس برنایی دشمن نه

 جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )
*

نِه تا توانند
برخود ببالند
از چست وچلاکی
از اوج بی باکی...
تندیس برنایی دشمن نه
گر کاویانه پرچم دادی
پیدا نه در دستان  فتاکی
بر تارک  بیداد ضحاکی !...

*

جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )



۱۳۹۶ بهمن ۱۶, دوشنبه

در بهاری که جهان می رفت...: جعفر مرزوقی ( برزین آذر مهر)


در بهاری که جهان می رفت...


جعفر مرزوقی ( برزین آذر مهر)
در بهاری که جهان می رفت...
*
نعره ی ببر سیاه ابر هم
خواب  مرغان مقلد را نیاشوبد
سینه، گر، پر درد ،
از این است...
دی چه آغازِخوشی از یورش بادی زمستان روب،
پیدا بود
در بهاری که جهان، می رفت تا جهان دیگری باشد ...
اینیان و آنیان اما
از درون و از برون ،هر دو تبر بر دست
بر شکوه باغ تازیدند
از درختان ریخته هم  شاخه و هم برگ ،
از تل سوزنده شان هر دم
آتشی بر ریشه پاشیدند
زو گرفته شور و حالش را
آرزوهای بهارش را
در فرو پاشی ش کوشیدند
زان سپس در گوش عالم هایهو کردند
در سر مرغ مقلد ،
این دروغ خود فرو کردند:
«مرگ این باغک
نه از زخم تبر
بل میوه ی خود آفتی ها بود»!...
*
جعفر مرزوقی ( برزین آذر مهر)

۱۳۹۶ بهمن ۱۵, یکشنبه

(( چادر، چماق آقا )): بهنام چنگائی

ای والی بی خدا،
سردسته ی دزدانِ نان و آبرو و شور و نوا
چادر، سنگر مرزبانی زن نیست
چادر، مامن مهربانی زن نیست
بدان، تجاوز به دخترکان بی گناه، در آخرین شب عصرِ سیاه
پل بهشت ملا، و دوزخ زنان بی پناه نیست.
ای آیت الله
بجای من، چادرِ شرم بر سرِ خود و سردارنت بکش
که در نظام و قضای تو، هیچ نشانه ای زکبریای خدائی نیست.
که در قساوتِ قصاص تو، هیچ آیه ای ز آبی آسمانِ پاکی نیست.
(( سروده ای برای پاسداشت ارجمندی زنان و مردان برابریخواه، بویژه زنان پیشگام خیابان انقلاب، و همه مبارزانی که در راه آزادی حق پوشش علیه پاسدارانِ جهل ایستاده و تلاش می کنند ))

(( چادر، چماق آقا ))

بهنام چنگائی
آهای آیت الله
من بی شرمیِ شرمگاهِ بی بند و بار تو نیستم، تا با چادرتِ بپوشانیم!
من زنم،
افراشته و بلندبالا، بسان آبی آسمان،
بسان  درخشش خورشید، زندگی می بخشم.
 من مادرم،
چشمه سارِ شیرین و زلال و خشگوار زمین،
چشمِ سر و دلم نه در چادرت، تابِ گیسوانم نه در چاقچورت که در قاموس ات نمی گنجد،
من به تو، به اهل عبا و به عمامه دارانت برای همیشه نه می گویم.
من اسیرِ زنم، خالق انسان
با شکوهِ توانائی که تبارش نیاز به اختفا و استتار ندارد.
بدان، ای آیت الله
لانه ی ددها و دیوها و انگل ها
بگذار، دست و دل و موهایم آزادانه با باد برقصند.
ای والی بی خدا،
سردسته ی دزدانِ نان و آبرو و شور و نوا
چادر، سنگر مرزبانی زن نیست
چادر، مامن مهربانی زن نیست
بدان، تجاوز به دخترکان بی گناه، در آخرین شب عصرِ سیاه
پل بهشت ملا، و دوزخ زنان بی پناه نیست.
ای آیت الله
بجای من، چادرِ شرم بر سرِ خود و سردارنت بکش
که در نظام و قضای تو، هیچ نشانه ای زکبریای خدائی نیست.
که در قساوتِ قصاص تو، هیچ آیه ای ز آبی آسمانِ پاکی نیست.
ای آیت الله،
زن ترسِ چادرپناه!
من زنم، سرزنده و هستی بخش
تو، مرده ی هزاره ای، مُردارخوار
تا به کی برتنم شلاق چادر برخواهی کشید؟
من زنم،
زاینده ی رودِ عشق، پردازشگرِ پگاهِ روز، نغمه سُرای امیدِ فردا
 از گشادگی آغوش و رافت سینه های شیربارم شرم کن
از دلِ پرُخون، چشم گریان، جان بی قرار امروزم ترس کن
من چارقدِ حقارت و چادرسرای فرومایگی های تو نیستم
دیگر بس است و برو، به خیمه ات بازگرد.
ای آقا،
من زنم، نیمه ی دیگر مفلوک انسان، در درگاه استبدادِ دین؟
نه، دیگر تن به بردگی نمی دهم!
می خواهم عریانی مهرم، در طوفان بیداد تو، برای بیداری همدردانم برزمد و پای بکوبد
می خواهم بر بلندای غرور زنانه ام، کک و کپک مقنعه ات را از تن و جانِ ریشم بدور ریزم
می خواهم در غار جهل اعصارت آتش بپاکنم، قفسِ حجاب بشکنم، زنجیر اسارت ببرم
می خواهم در آرزوی وزیدنِ نسیم آزادی، از شبستانت بسوی روشنائیِ خردِ انسان پرِواز کنم
می خواهم بی ترس و پرطنین، تا پایان دردهای 40 ساله اسیدپاشی، دست و پا و انگشت بری، سنگساری و بدارکشی ات اوج گیرم، در هوای آزادی رها باشم
می خواهم فریاد جزغاله ی مو و چهره سوخته ام را در ترانه های رهائی زن، شادمانه بخوانم
و بجای طفیلی چادرت،
در خنده های دخترکان شوق همنوا و همدم و همنشین باشم
می خواهم برای همیشه، سر و تن و جانِ شیفته ام آزاد و، بی چادر و با خودِ خودم باشم.
بهنام چنگائی 12 بهمن 1396



۱۳۹۶ بهمن ۱۱, چهارشنبه

دختران انقلاب: ی. صفایی

دختران انقلاب

ی. صفایی
قامت بلندت بر سکوی انقلاب
آغازگر سرود دگرگونه ایست
و چاوشی‌خوان روزی تازه!
هنگامه‌ی شکست سکوت
لحظه‌ی شکفتن نور
درخشش نبرد
بر چشمان تاریخ!

تو،
 ای دختر انقلاب
ای درد کشیدۀ چهل سال عذاب
تو،   
ای فریاد در گلو شکستۀ زنان وطن
زناني كه در انتظار صبح روشن
ميدان آزادی را فتح خواهند کرد.....

تو،
تمامیت زمینی،
بزن بوسه بر گونه های  بهار
از آن شقاوت تنهایی.
قلبت پرچمدار هر قیامی است
و استواری در ریشه هایت
به هنگام که
یقین در دلت پایدار است.

ی. صفایی
30 ژانویه 2018

روزآتش سیاه: فرح نوتاش 

روزآتش سیاه

 فرح نوتاش 
روز آتش سیاه
روز آزادی ما                                    
در آسمان ایران
می گشاید چتر خود ... دود چادرهایمان
و ... یاد رنج های سیاه
...
دوران ظلمت گذشت                               
تیره فکری ... بی برگشت
ما زنان و دختران ...
همه بودیم تیره روز  
گرچه مردان... جوانان و کودکان
حتا ... بیشتر سیه روز
...
داغ دشمنی با ما                             
سوزاند دل و جان ما
...
روز آتش سیاه                                    
می خیزد به آسمان...
دود قفس های ما
دود ... قفس سیاه
...
زنجیر و قفس ما ... همراه تحقیر بود            
ما ... غرق در سیاهی
افشاء کن... بگو بگو که برد سود
...
امروز اما... در هر شهر و هر روستا                         
می خیزد به آسمان ...
شعلۀ قفس ما
باعمامه... و عبای ملایان
این نوکران استعمار
مزدوران سرکوب ... و عاملان تحمیق ما  
...    
پایان استیلای استعمار
پایان فتنه های استبداد
روز آتش سیاه
پایان تحقیر ما

فرح نوتاش     
 وین دسامبر 2013
کتاب شعر 7
www.farah-notash.com

۱۳۹۶ بهمن ۹, دوشنبه

مرگ نهنگ ها(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 مرگ نهنگ ها



مجید نفیسی
باز هم نهنگی تنها
در پایابها مرده
و یارانش مویه‌کنان
خود را به ساحل می‌رسانند
تا در کنارش بمیرند.
به آنها می‌گویم: بزرگان!
یارِ مرده را به کرکسان بسپارید
و پیش از اینکه مرگ
از شما مُرداری بسازد
به آبهای آزاد بازگردید.
نهنگهای به‌شن‌نشسته اما
از شورِ مرگ لبریزند
و در مردن
از یکدیگر پیشی می‌گیرند.
مجید نفیسی
پنجم دسامبر دوهزار‌و‌سیزده



Death of Whales

Again, a lone whale
Has died in shallow waters
And her comrades
Beach wailingly
To die at her side.
I tell them: Majesties!
Surrender your dead comrade to vultures
And, before death
Turns you into carcasses,
Return to high seas.
But the beached whales
Are filled with death frenzy
And compete with each other
To die.
Majid Naficy
December 5, 2013

۱۳۹۶ بهمن ۷, شنبه

«ماه های سرد زمستان»: چند شعر از رُسالیا دِ کاسترو / ترجمه از: زهره مهرجو

«ماه های سرد زمستان»

چند شعر از: رُسالیا دِ کاسترو
ترجمه از: زهره مهرجو
۲۷ ژانویه ۲۰۱۸


ماریا رُسالیا دِ کاسترو "María Rosalía de Castro" (۲۴ فوریه ۱۸۳۷ – ۱۵ ژولای ۱۸۸۵) شاعر رُمانتیست اسپانیایی، متولد "گالیسیا" یکی از بخش های خودمختار این کشور، واقع در شمال غربی شبه جزیره ایبری بود.
قلم زیبای او که از وجودی عمیق و نگاهی حساس می تراوید، از رنج و اندوهی سخن می گفت که از دیرباز در پیرامون اش تنیده بود و ساکنین زادگاه وی به خوبی با آن آشنا بودند. 
رُسالیا در کنار شاعران و نویسندگانی چون "اِدواردو بوندال" "Eduardo Pondal" و "مانوئل کورُس اِنریکز" "Manuel Curros Enríquez" به یکی از شخصیت های برجسته جنبش رُمانتیسم در گالیسیا – که امروزه از آن به عنوان رنسانس یاد می شود – تبدیل گشت.


«ماه های سرد زمستان»

ماه های سرد زمستان
که با تمام قلبم دوست شان دارم؛
ماه های رودخانه های جاریِ لبریز ...
و عشقی شیرین به خانه.
ماه های طوفان های وحشی،
تصویر درد ...
که جوانان را احاطه می کند
و شکوفه های زندگی را
می چیند؛ ...
بیا، پس از برگ ریزان
و بگذار تا من
در میان برگ های فروافتاده بخوابم! ...
خوابی بسوی انحلال ...
و هنگامی که خورشید زیبای فروردین
لبخند زنان بازمی گردد،
بگذار تا دیگر
نه بر آلام و رنج های من؛
که بر آرامش ام بتابد!


Cold Months of Winter

Cold months of winter
That I love with all my heart;
Months of rivers that run full …
And the sweet love of home.
Months of wild storms,
Image of the pain …
That besets the young
And severs lives in bloom; …
Come, after the autumn
That makes the leaves fall
And let me sleep among them! …
The slumber of dissolution ...
And when the lovely sun
Of April returns smiling,
Let it shine upon my repose;
No longer upon my suffering!


«سایۀ سیاه»

وقتی به رفتن تو می اندیشم،
سایۀ سیاهی مرا تنگ فرا می گیرد ...
تو با خنده استهزاء آمیزی
در برابرم ظاهر می شوی.

وقتی رفتن ات را تصور می کنم،
گویی تو همان خورشیدی
که طعنه زنان نگاهم می کند ...
و تو
آن ستارۀ رخشانی ...
و آن بادی، که ناله سر می دهد.

اگر نغمه ای هست
تویی که می خوانی،
اگر گریه ای؛ از توست ...
و تو، کلام رودخانه ای
و شبی – و سپیده دمی!

همه سو
تو.. در همه چیزی،
برای من و در من
زندگی می کنی
و هرگز ترک ام نخواهی کرد ...
سایه ای
که همیشه می پوشانی ام.


Black Shadow

When I think that you have parted,
A black shadow overshades me …
At the foot of my head pillows
You appear, making fun of me.

When I fancy that you’ve gone,
From the very Sun you taunt me …
And you are the Star that shines
And you are the Wind that moans.

If there’s singing it’s you who sings
If there’s weeping it’s you who weeps …
And you are the river’s rumour
And the night—and the dawn.

Everywhere you are in everything,
For and within me you live
Nor will you ever leave me …
Shadow that always shades me.


«اکنون که غروب امید...»

اکنون ..
که هنگام غروب محزون و بی رنگ زندگی ام
فرا رسیده،
بگذار تا به سوی خانۀ سرد و بی فروغ من ...
آرام قدم برداریم،
چرا که نور سپیدرنگ روز
با نشاط خود
تلخ کامیِ مرا افزون نمی سازد:

خرسند.. پرندۀ بدطالع
لانۀ سیاه خویش را می جوید،
چارپای وحشی، در غاری پنهان آرام می گیرد ...
جسم بیجان در خاک ...
بینوا در فراموشی ...
و در شوره زارش
روح من!


Now That the Sunset of Hope….

Now that the sunset of hope for my life
has sad and colourless come,
toward my dim dwelling, dismantled and chill,
let us turn step by step …
for the white light of the day
with its gladness does not embitter me more:

Contented the ill-fated bird seeks its black nest;
well the wild beast to its hidden cave retreats;
the dead to the grave; the wretched to oblivion,
and to its wilderness my soul.


«در بستر خارهای من»

من در بستر خارهایم،
تو در بستر گل های رُز و
پرهایت،
او که از شکاف عظیمی
بین خوشبختی تو و بیچارگی من سخن گفت؛
حقیقت را بر زبان می آورد ...
با اینهمه
من هرگز جای خویش را با تو
تعویض نمی کنم.

رُزهایی هستند
که مسموم و لکه دار می کنند،
و خاربن هایی سخت ...
در مسیر بهشت.*



I in My Bed of Thistles

I in my bed of thistles,
You in your bed of roses and feathers,
He spoke the truth who spoke of an abyss
between your good fortune and my wretchedness.
Yet I would never change
My bed for your bed,
There are roses which envenom and corrupt,
and thistles on the road to heaven
though harsh to the flesh.


«از خروش آهنگین امواج»

از خروش آهنگین امواج
و نالۀ باد ...
از نور لرزان گسترده بر جنگل و ابرها ...
از آوای پرندگان در حال عبور
و رایحه های ناشناس وحشی
که نسیم ربوده ...
تا درّه ها
یا قلۀ کوه ها ...
فضاهایی هستند
که روح های مجروح از سنگینی دنیا
در آنها
پناه می یابند.


From the Cadenced Roar of the Waves

From the cadenced roar of the waves
and the wail of the wind …
from the shimmering light
flecked over woodland and cloud,
from the cries of passing birds
and the wild unknown perfumes
stolen by zephyrs …
to the valleys or mountaintops,
there are realms where souls
crushed by the weight of the world
find refuge.


توضیحات:
با تلاش در جهت حفظ مفهوم اصلی شعرها، ترجمه برخی قسمت ها با کمی تفاوت از متون انگلیسی آنها انجام گرفته است.

* با توجه به برخوردار بودن شاعر از وجدان عمیق اجتماعی، و احساسی که نسبت به مشکلات طبقه زحمتکش و فرودست جامعه – زنان و مردان – داشت، می توان دریافت که کلماتی چون "روح"، "بهشت" و مشابه آنها .. که عموما در قالب متافیزیکی و غیرطبیعی به کار می روند؛ در شعرهای وی مفاهیمی ملموس و زمینی را می رسانند: "روح" حالات درونی انسان، و "بهشت" همان شرایط بهینه ای را به تصویر می کشد؛ که انسان پس از عبور از شرایط نامطلوب امروزی بنا خواهد نمود. 

سایر منبع:

اشعار برگزیده از رُزالیا د کاسترو:
https://theinkbrain.wordpress.com/2012/02/02/rosalia-de-castro-selected-poems/

لینک تصویر به همراه توضیح:
http://www.spainisculture.com/en/artistas_creadores/rosalia_de_castro.html

رُزالیا د کاسترو، ویکیپدیا:
https://en.wikipedia.org/wiki/Rosal%C3%ADa_de_Castro

۱۳۹۶ بهمن ۶, جمعه

حزب کمونیست سراسری: فرح نوتاش

حزب کمونیست سراسری

فرح نوتاش
اتحاد سه حزب قدیمی ایران
توده... توفان و رنجبران
اگر چه بس دشوار ...
ولی نه نا ممکن
و پیوند دیگر سازمان ها و احزاب جوان
با آنان ...
اگر چه یک رویا
لیک بس زیبا
نفس بر و پویا

شعف عمیق در اعضاء ... رو به رشد بی پایان
بجای جنگ ودشمنی با هم
یار هم در ساختن و سامان
نه که خواب ... نه خیال ... نیست محال
با حضور در یک حزب بزرگ
یک سنگر توفند سترگ

در غم وتنهایی ودر حرمان
پژمردگان در عزلت
افسردگان در حسرت ...
با یافتن تمامی گم کرده ها
درآغوش کشیدن ها...
اشگ ها...
شادی وامید...
و خورشید شکفتن ها

نیرو دمیده ... بر تمامی جان ها
و شکوه دست ها
از سراسر ایران...
به هم رسیدن ها
آذرآبادگان تا بلوچستان
چاه بهار ... خارک وخرمشهر
از خراسان تا به کردستان

بمن بگو ...
آنوقت ... کدامین ابلیس
ایران را تکه تکه خواهد کرد
آن گاه چه کسی از
تعویق حقوق کارگران
نه سه سال ... بل فقط یک روز
سخنی خواهد راند
عدالت اجتماعی ...
استقلال صلح و آزادی...
همگی در راه
آن گاه چه کسی
زورو زندان ... اعدام و شکنجه را
بر مردم ... تحمیل تواند کرد
وحدت ... سر چشمۀ نیرو
و نیرو ... ضامن پیروزی ست
و پیروزی آفتاب تابان زندگی

فرح نوتاش
وین ژوئن 2015
Book 7
www.farah-notash.com

تیتر از حزب رنجبران
بیت 2و 3 از آخرازحزب توفان
بیت 8 و 9 از آخر از حزب توده

۱۳۹۶ بهمن ۱, یکشنبه

کابوس بامدادی (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

کابوس بامدادی





مجید نفیسی
جَخت اینک از خوابی پریشان رَستم
و از تابوت خود بیرون جستم.
ماه از پشت بام همسایه سرک می‌کشد.
در این لحظه باید قلم برداشت.
قلب من این تنهایی را باور نمی‌کند.
چند نفر اکنون درون سیمهای تلفن
به سوی یکدیگر دست دراز کرده‌اند؟
"سوار به زودی از راه می‌رسد فئودور!
به جوخه‌ی تیرباران نگاه نکن.
تزار تو را بخشیده است."
آسمان هنوز صورت خود را نَشُسته
اما گونه‌هایش سرخ می‌زند.
در این لحظه باید قلم‌مو برداشت.
می‌روم به نگارگری زنگ بزنم
که از تیرباران رَست.
مجید نفیسی
دهم ژانویه دوهزار‌و‌سه

Nightmare at Dawn

The Third of May, Goya (1808)

Nightmare at Dawn

I just let go of a nightmare
And jumped out of my coffin.
The moon peeks out from behind my neighbor’s rooftop.
At this moment one should pick a pen.
My heart cannot believe this solitude.
How many people within telephone lines
Are now extending their hands toward each other?
“The horseman will arrive soon, Fyodor!
Do not look at the firing squad.
The Tsar has pardoned you.”
The sky has not yet washed its face
But its cheeks look pale red.
At this moment one should pick a paintbrush.
I am going to call a painter
Who escaped execution.
Majid Naficy
January 10, 2003

بهت: فرح نوتاش

ملایان ...
این کلان دزدان هزار هزار میلیاردی
این خادمان و پا بوسان دربار بریتانیای کبیر
بریدند در مشهد دیروز... دست دزد فقیر
حال شد مرگ او ... توام با زندگانی او
نیست تا ابد ... راه رهایی او
لیک عهد ما ... بر سرنگونی ملا
مرهم زخم دستش راستش نه
ولی مرهم دل تا ابد شکستۀ او
 
به صراحت باید گفت... هیچ مرضی
وحشتناک تر از مرض بی تفاوتی ها نیست
فراموشی ... فرصت طلبی
بگذار بگذرد خر من از پل ...

بهت

 فرح نوتاش

به درازا کشید سکوتت
عزیز من ...
بهتت برای چیست

معادله بسیار ساه است
دو نیروی استعماری
انگلیس و آمریکا
حرص تسخیرغنایم و غارت
کورشان کرده
با داعیۀ سلطه بر ملتی کبیر
که  بزعم هر کدام
هنوز ...
همچنان صغیر

و ملت...
پس از دادن یک عمر کولی
به این  قلدر... یا که آن
امروز زخمی ...
زیر بار فشار...می کشد فریاد
می پیچد ز درد
تنها وبی کس است ... در عرصۀ نبرد

و با گذشت زمان
نزدیک و...  نزدیک ترمی شود
روز فاجعه
روز پاره پاره کردن ایران 

یا... احزاب و سازمان های ایران...
با عشق ... به نجات ایران و گرسنگان
متحد...
پی می ریزند  شورای رهبری
یا بار دگر ...
آن دگری...  می رباید ز چنگ این یک
فرمان رهبری

و شروع می شود دوباره ...
کولی گرفتن های نو... از ملت
 تا چهل سال بعدی
که دوباره ...
در انحنای بستۀ این دور تسلسل
نوبت رسد .. به آن دگری

و می پیچد ...
در انعکاس مکرر این درد خفت بار بی سرور
و ضبط در تاریخ ...
صدای شکستن کمر ملتی
تهی گشته از افتخار و غرور
...
سکوت  تو...
 آخر می کشد مرا
و بهتت برمعادله
با تاخیر نیم قرن ... یا که بیش
نی دانم برای چیست؟
باید بر خاست و شکست این دوران تسلسل
این خفت تحمیلی
...
یا ... با شخصیت و عزم آهنین
 ایجاد می شود شورای رهبری
و می گیرد با قدرت تمام به دست
فرمان رهبری
یا زدست می دهد ملت ...
در تکرار این کشمکش های مکرر
هر آنچه که هست

کافیست رویاها ی زیبا و پوچ من
هرگز رسیدن به تمام آرزوهای طلایی
در یک گام و فقط  گام اولین
 میسر نمی شود

یا نشان می دهد چو خورشید
اوج بلوغ و درخشش خود
در اتحاد و ایجاد شورای رهبری
یا که ...
می نهد استعمار بر تن مترسکش  دوباره
لباس فریبای رهبری


نه برای کمک در مصیبت و جنگ
با حیلۀ تحمیق توده های عراق... ملا
دیروز فرستاد...
از بودجۀ ارتش گرسنگان  
نه به مثقال و گرم...
در کشتی نشسته بر خشکی
هفتاد کیلو نوشته های طلا

و بازماندگان زلزلۀ هارپ آمریکا
در سرمایی... 
با رسیده کارد ... تا مغز استخوان
بر تل ویرانه های کرمانشاه
در چادر های پاره از طوفان
کودکان ....
گرسنه بی رمق بیمار...بی دارو
و مردان...
در حد انفجار مشتعل ... سوزان
حرام باد بر مسجد
چراقی که روا بود
بر ویرانه های این خانه

اگر ملا ... خادم انگلیس نبود
هرگز هزینه نمی کرد
 نان و داروی کودکان ایران را
در امر فریب و دغا

ملایان ...
این کلان دزدان هزار هزار میلیاردی
این خادمان و پا بوسان دربار بریتانیای کبیر
بریدند در مشهد دیروز... دست دزد فقیر
حال شد مرگ او ... توام با زندگانی او
نیست تا ابد ... راه رهایی او
لیک عهد ما ... بر سرنگونی ملا
مرهم زخم دستش راستش نه
ولی مرهم دل تا ابد شکستۀ او

به صراحت باید گفت... هیچ مرضی
وحشتناک تر از مرض بی تفاوتی ها نیست
فراموشی ... فرصت طلبی
بگذار بگذرد خر من از پل ...
نه کار یک انسان

زلال ... بیدار و متحد ... در مبارزه
و پذیرای مرگ در صحنه
با مهر افتخار یک انسان

فرح نوتاش
وین 20 ژانویه 2018
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com