۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

همسایه ی من کاکلی زیبا دارد٬ بفارسی و انگلیسی: مجید نفیسی


همسایه ی من کاکلی زیبا دارد

nafisi,majid

مجید نفیسی

همسایه ی من کاکلی زیبا دارد
فلفل نمکی و مجعد
با مویی کوتاه بر شقیقه ها.
سبیلی پرپشت دارد
که دانش اندوخته اش را می پوشاند
و شانه هایی پهن
که پناهی برای سرگذاشتن هاست.
وقتی که چوب زیر بغلش رابرمی دارد
 و به سوی من می آید
چون براده ی آهنی کشیده می شوم
و در چشم های درخشانش
یکباره فرو می ریزم.

اینک او دارد در اتاقش
آهنگی را به سوت می زند.
صبح یکشنبه است
همه در خوابند
و او آماده ی رفتن به کلیساست.
"امیگو!
سوت های تو چه جوانند."
ریشش را تراشیده
پیراهن سفیدش را پوشیده
و همراه با زنش
که اندامی کوتاه و فربه دارد
به سوی دوج کهنه اش می رود.
تمام راه پله از سوت او آکنده است
و با هر تق تق چوب زیر بغلش  
ارواح خبیثه به اطراف می گریزند.

۱۲ سپتامبر ۱۹۹۳


 

My Neighbor Has a Pretty Pompadour


My neighbor has a pretty pompadour
Salt & pepper and curly
With short hair on his temples.
He has a thick mustache
Which covers his stored knowledge,
And broad shoulders
Which offer a place to lean.
When he gets on his crutch
And walks toward me
I am drawn  like magnet
And I suddenly fall
Into his shining eyes.

Now, in his room
He is whistling a song.
It is Sunday morning.
Everyone is asleep
And he is ready to go to church.
“Amigo!
How young are your whistles.”
He has shaved
Put on his white shirt
And along with his wife,
Who is short and chubby ,
Is going toward his old Dodge.
The whole stairway is filled with his whistle
And evil spirits run away
With every tap of his crutch.

September 12, 1993
Majid Naficy

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

در آستانه‌ی زمان به یاد احمد شاملو : مجید نفیسی


        در آستانه‌ی زمان                     
به یاد احمد شاملو 
مجید نفیسی 
nafisi,majid

آیا می‌توانم زمان را
در توده‌ای از یخ به بند کشم؟
پس‏ باید از نو آغاز کنم
هنگامی که دفترِ مجله‌های کوچکت را
به روی من گشودی
با سرآستین‌هایی بالازده تا آرنج
لبخند و بوی حروف سربی
و من که در آستانه‌ی در، زار می‌زدم
زیرا به مرد حماسه‌های خود می‌نگریستم
که اکنون تمام‌قد در برابر من ایستاده بود
و می‌گفت‌:‌«‌بچه جان!
چرا گریه می‌کنی‌؟‌»

آیا می‌توانم زمان را
در حجمی از الکل به بند کشم؟
پس‏ باید از نو آغاز کنم
هنگامی که بانوی آب‌ها
در را به روی من گشود
با گیسویی بلند تا روی شانه
و چون سایه‌ای سبک گذشت
تا ما در کنار پنجره بنشینیم
با دو جام خالی
لبهایی خشک و خونین
و عطشِ سالیان بر زبانمان
و تو که صدا می‌زدی:
«آیدا! کجا هستی؟‌»

اما زمان، زمان است
یخ، آب می‌شود
و تنها از گوشه‌های چشم من
فرو می‌ریزد
و الکل، تنها روح مرا
شناور می‌کند
و تو می‌مانی
با نیم‌تنه‌ی پُرشکوه شعرت
و پای بریده‌ات
که هنوز از درزِ خاک بیرون مانده‌است
و مدادهای سرتراشیده‌ات
که همچنان در انتظار دست‌های تو
بر لبه‌ی لیوان سر خم کرده‌اند
و کتاب‌های خوشبوی شعرت
که با هر سرانگشتی که آن‌ها را می‌گشاید
فریاد می‌زنند:‌«‌نه‌!
شاعر حماسه‌های ما
همچنان بلند و خدنگ
در آستانه‌ی زمان ایستاده است‌.«

۲۴ژوئیه ۲۰۰۰

۱۳۹۲ مرداد ۱, سه‌شنبه

«ما همه فلسطينى هستيم»!: آریلا آزولاى٬ ترجمه از انگليسى به فرانسه: اتى ين باليبار و فرانسواز باليبار٬ ترجمه از فرانسه: تراب حق شناس

israeil,tahrim

«ما همه فلسطينى هستيم»!

"فراخوان به همۀ آنان كه سابقاً در آفريقاى جنوبى هرگز سياهان را در مبارزه شان تنها نگذاشتند

زمانى نه چندان پيش، در آفريقاى جنوبى، اگر از سفيدان بوديم،

كشتار شهروندان سياه و خشونتى كه در تخريب خانه هاشان به كار مى رفت،

حتماً ما را به خشم مى آورد،

بسيارى از شهروندان يهودى بدون شك، رژيم آپارتايد را افشا مى كردند

و نداى براندازى آن را سر مى دادند،

برخى هم چه بسا به سياهان مى پيوستند تا جبهه اى متحد بر ضد قدرتِ حاكم برپا دارند.

حتماً فرياد مى زديم: «ما همه سياه هستيم»!

امروز وقت آن رسيده كه بگوييم: «ما همه فلسطينى هستيم»!

زمانى نه چندان پيش، در آفريقاى جنوبى، اگر از سفيدان بوديم،

با آپارتايد مبارزه مى كرديم

كه در سراسرِ كشور سد و حصار بر مى افراشت و براى نژادهاى ديگر گتو مى ساخت.

شك نيست كه ما در پيشاپيش صف مى ايستاديم و خواستار بايكوت مى شديم،

لابد جان خويش را به خطر مى انداختيم تا مبادا خون كسانى ريخته شود كه

مى توان خونشان را بدون ترس از كيفر ريخت به بهانۀ منشأ قومى شان.

حتماً به مبارزه مى پيوستيم

عليه رژيمى كه تبعۀ خود را

از جامعه طرد مى كند.

اما چرا چنين امرى در اسرائيل رخ نمى دهد؟

زيرا ما كه شهروندانش باشيم قربانىِ كارزارى ديگر هستيمبه نام پروپاگاند...

چه ايدۀ عجيب و عقب مانده اى! مثل كليشۀ عهد بوق،
كه مى توان در فيلم هاى قديمى،
دربارۀ رژيم هاى فاسد ديد كه امروز ديگر وجود خارجى ندارند.
در عصر اينترنت و مولتى مديا [چند رسانه اى]
چه كسى چنين چيزى را جدى مى گيرد، «پروپاگاند»؟
اما به رغم نابهنگامىِ آشكار، شكى وجود ندارد كه
رژيمى كه ما در آن بسر مى بريم
بودجۀ سنگينى صرف پروپاگاند مى كند،
تا ما را به جايى بكشاند كه هرروز با جنايات دولتى يى كه مرتكب مى شود همدستى كنيم:
شايد با حيرت فرياد مى زديم: «چطور چنين چيزهايى ممكن است؟»
اگر البته آموخته بوديم كه چنين جناياتى را در جاهايى ديگر در زمانه اى ديگر كسانى مرتكب شده اند.
رژيم حاكم بر اينجا اقدامات خود را در دو جبهه انجام مى دهد:
با سلاح هاى مدرن پيچيده بر روى اعراب شليك مى كند،
و همزمان ما شهروندان ممتازش را نيز هدف مى گيرد با سلاحى بسيار قديمى كه حيرتمان را بر مى انگيزد.
اين سلاح كهنه ولى به همان اندازه پيچيده، همانا پروپاگاند است.
اغلب ما مى دانيم.
ديگران هم مى دانند.
با وجود اين، همواره اشتباه گذشته را تكرار مى كنيم، به خيال اينكه
كافى ست اطلاع داشته باشيم و بدانيم تا دربرابر پروپاگاند مصون بمانيم،
و ما را تحت تأثير قرار ندهد.
اما پروپاگاند همه جا هست.
هركسى به آن دستِ يارى مى دهد، لباس گرم زير براى سربازان مى فرستيم،
در مغازه ها براى خلبانان تخفيف قائل مى شويم.
كافى نيست كه بى وقفه خود را دربرابر پروپاگاند تقويت كنيم.
كافى نيست كه دائماً شيوه هاى به كار رفته در يك خبر و اطلاع رسانى را تحليل كنيم
خبر از ما تندتر حركت مى كند.
بايد بتوان به جاهايى رفت دور از آنجا كه خبر را مى سازند.
در حول و حوش ما چنين فاصله گيرى امكان ندارد.
پروپاگاند، چنين عمل مى كند :
هيچ كجا از آن در امان نيستيم.
خلبانى كه غزه را بمباران كرده خانه اش روبروى ما ست،
روزنامه نگارى كه گزارش فجايع را پشت گوش انداخته و اعتراض ها را ناديده گرفته، خانه اش ته كوچه است،
پسرِ همسايه كارمندِ شركتى ست كه كليپ هاى حملۀ زمينىِ ارتش را مونتاژ مى كند،
سرِ كوچه كه بپيچى به سرباز دخترى بر مى خورى كه
كارشناس آخرين سيستم هاى توپخانۀ خودكار و بدون تيرانداز است.
براى ايستادگى دربرابرِ پروپاگاند، به چيزى بسيار بيش از كوشش هاى پيگير نياز است.
ما، شهروندان دولت اسرائيل، با كمال ميل و ارادۀ خودمان است كه گروگانش هستيم.
در وضعيت عادى، و به طريق اولى، وقتى دولت مى گويد ما در حال «جنگ» ايم،
بسيار اندك اند كسانى كه به فكر نگاه كردن به سايت هاى غير اسرائيلى باشند،
يا تصاويرى بيابند كه آژانس راماتان از دل تيرگى ها پخش كرده است،
تصاويرى كه روى همۀ رسانه هاى گروهى جهان مى توان ديد (ولى نه در اسرائيل).
اما تصاوير خلاف نُرم كمياب اند، زيرا ارتش
گزارش از داخل غزه را ممنوع كرده است.
گاه ملاقاتى در خيابان، در لحظه اى بسيار كوتاه
به ما يادآورى مى كند كه چند تنى اين تصاوير را ديده اند، اين گزارش ها را خوانده اند
(اما اين از محدودۀ كوچكِ دوستانى كه يافته هاى ما را روى اينترنت دنبال خواهند كرد فراتر نمى رود،
در هر حال، آنها در تظاهرات حضور داشتند،
وفردا هم در تجمعى عليه جنگ همديگر را خواهيم ديد).
ديگران همه، در كل طيف سياسى از اين سو تا آن سو،
كسانى هستند كه گفتمانى ديگر را مى خوانند و تكرار مى كنند.
آنها «حماس قاتل» را افشا مى كنند،
و اگر فرصتى دست دهد زير لب زمزمه مى كنند كه به كارگيرى نيرو از سوى اسرائيل نامتناسب است.
خلبان نيز (كه گذشته از اين، دانشجوى حقوق در دانشگاه است)،
و دستانش از اين پس آلوده به خون غير نظاميان است،
به يك خبرنگار هاآرتز گفته است كه: «البته من خوشم نمى آيد كه آدمها را اينجورى بكشند»،
ولى مى افزايد:
«من نظرم اين است كه حماس از مردم غيرنظامى سوء استفاده مى كند».
بدين ترتيب، حتى در درون ارتش انتقاد وجود دارد،
اما خلبان، سخنگوى ارتش، خانم جوانى كه كارشناس موشك هاى هدايت از دور است،
و همۀ كسانى كه گروگان اطلاعاتى هستند كه آنان پخش مى كنند
توافق دارند كه بگويند در اين كارزار «انتخاب از آنان نبوده است».
و مى بينيم كه چرا
اينك كه جنگ تمام شده،
مى كوشند ما را دوباره بسيج كنند
تا صدامان درنيايد،
واز كسى نام برده نشود،
نبايد «افسرانمان» كه به خاطر ما جنگيده اند متهم شوند.
مازوز دادستان كل،
ماندل بليت دادستان نظامى،
اشكنازى رئيس ستاد
مگر نه اينكه بايد افراد خود را تحت پوشش و حمايت بگيرند؟
خب، مأمور سانسور دستورات را پى مى گيرد،
روزنامه ها اطاعت مى كنند،
و ما فراموش خواهيم كرد
كه خودمان با مسدود كردن اطلاعات موافقت كرده ايم
اطلاعاتى كه ــ بنا به اعتراف اخير خود رهبرانمان،
كسانى را مقصّر نشان مى دهند كه خودشان آنها را به جنگ فرستاده اند.
و حتى اگر موافقت خود را اعلام نكرده ايم،
رژيم چنان رفتار مى كند كه گويا ما موافقت كرده ايم،
و بدين نحو به آنجا مى رسيم كه با آن همدست بوده ايم
در جنايات دولتى عليه همسايگان فلسطينى مان كه آنها نيز زير يوغ همين رژيم اند.
اينها همه، ديگر بديهى ست.
حالا ديگر شصت سال است
كه مجازمى شماريم نفى بلد را، ويرانى و قتل را،
آرى شصت سال است كه همه مثل طوطى حرفهاى رژيم حاكم را تكرار مى كنيم،
كه فلسطينى ها را مسؤول رنجهايشان مى داند:
«تقصير خودشان است،
آنها هستند كه حماس را انتخاب كردند و موشك پرتاب مى كنند، قاتل خودشان هستند».
دليلش تونل هايى ست كه از آنها اسلحه وارد مى شود،
وكشتى هاى مهمات
كه از راه دريا به «نوار» [غزه] مى رسد:
اينها برايتان كافى نيست؟
آيا صد بار تجربه نكرده ايم كه طرف مذاكره اى وجود ندارد؟
چه كسى جرأت دارد خلاف اينرا بگويد كه اسرائيل هرچه از دستش برآمده براى رسيدن به صلح انجام داده است؟
تو گويى اين اسرائيل نبوده كه زيرآبِ تمام طرح هاى صلح را زده،
تو گويى اين اسرائيل نبوده كه چنان سرسختانه به اشغال چسبيده كه به امرى بيهوده بدل شده،
بى آنكه راه حل ديگرى پيشنهاد دهد
مگر به عقب انداختنِ راه حل ها
و نگه داشتنِ فلسطينى ها زير چكمه هايش،
همچون افرادى كه هوسشان به شورشگرى
ما را واميدارد به آنها نشان دهيم كه چه كسى ارباب است در اين منطقه.
اصلاً بيفايده است
جدل بين كسانى كه مى خواهند بدانند چه مى گذرد
و آنان كه به آنچه مطبوعات و تلويزيون اسرائيل پخش مى كنند قانع اند،
و تسليم دستور دولت اند كه: روزنامه نگاران، اسرائيلى يا خارجى،
تنها بايد رنج اهالى سِدروت و آبادى هاى دور و بر را منعكس كنند.
علت اين است كه آنها اخبار واحدى نمى خوانند،
تصويرهاى واحدى نمى بينند،
يا اينكه آنها را يكسان درك نمى كنند.
اگر تلاش نكنيد كه خود را از اين كارزار پروپاگاند رها كنيد
(كه ضمناً بايد گفت ماهرانه انجام مى دهند)
و زير نظر مسؤولين سياسى، تبليغاتى و نظامى اسرائيل اجرا مى شود،
اگر خود را بى قيد و شرط تسليم پروپاگاند ميهن پرستانه نكنيد كه شما را
در كارزار تبليغاتى اش احاطه مى كند تا مصيبت را پيروزى وانمود كند،
اگر مصرانه جوياى اطلاعات بديل نباشيد،
ممكن است باور كنيد كه در غزه كسى وجود ندارد جز تروريستها
يا مردمى متعصب، سرسپردۀ رهبران شان.
ما خود را سران ارتش فرض نمى كنيم، ما به زبان استراتژيك و امنيتى آنها سخن نمى گوييم
(كه از ۱۹۴۸ به بعد زبان مسلط بوده، اما تنها زبان ممكن هم كه نمى تواند باشد)،
چنانكه فكر نمى كنيم اطلاعات چند جانبه باعث شود كه خوانندگانش همنظر باشند
عليه حمله به غزه،
ولى از خود مى پرسيم: آيا در قرن بيست و يكم،
شهروندان چگونه
مى توانند به راستى باور داشته باشند كه در كشورى دموكراتيك زندگى مى كنند
درحالى كه هيچ اطلاعات قابل اعتماد، آزاد و قابل تحقيقى،
دربارۀ ۱۳۰۰ كشته در غزه و هزاران زخمى ديگر در دسترس شان نيست؟
و چرا در كشورهاى ديگر،
وقتى قرارداد بين شهروندان و دولتشان
دچار اختلالى اين چنين مى شود و ناگزيرند كوركورانه
اقدامات نفرت انگيزى را كه به نامشان صورت مى گيرد بپذيرند،
چرا بسيارى از آنان ــ و همراه با آنان همۀ جهان ــ به نظرشان بديهى مى رسد
كه رژيم سياسى شان فاسد و زيانبار شده،
حال آنكه نزد ما
كلىۀ اقدامات نفرت انگيزى كه رژيم از ۱۹۴۸ تا امروز مرتكب شده
چون تصادف هايى كه بُرد و تأثيرى ندارد به شمار رفته است؟
آيا اين رژيم سياه و ظلمانى نيست؟
آيا سرچشمۀ شر نيست
كه ما بايد، به عنوان شهروند، خويش را از آن برهانيم؟
اعتراف به اين امر مو بر تنِ ما راست مى كند،
اما ما اطلاع مشخصى نداريم از آنچه امروز به نام ما مرتكب مى شوند،
و نه از آنچه در گذشته به نام ما مرتكب شده اند،
وانگهى ما نيز چنين اطلاعاتى را مطالبه نمى كنيم.
زيرا اگر مى توانستيم صحنه را ببينيم، از شرم
درِ نيمه باز را از نومى بستيم.
خواهند گفت كه اين فقط گوشه اى از صحنه است،
و اينكه در اسرائيل آزادى بيان وجود دارد،
كه مطبوعات از «آزادى عقيده» برخوردارند: اميره هس، گيدئون له وى كه دهانشان بسته نيست و نوشته هاشان حتى منتشر هم مى شود.
اما آيا آزادى عقيده معنايى مى دهد
بدون آزادى اطلاعات؟
ديگران همچنان با پافشارى يادآورى خواهند كرد
كه روى اينترنت موضوع كسانى هم كه از رفتن به جبهه امتناع مى كنند مطرح شده،
و اينكه روى سايت هاى ديگر روايت وحشتناك بمباران كودكان بيگناه پخش شده است،
رسانه هاى گروهى هم آنطور كه شما مى گوييد يكدست نيستند،
همه چيز در دسترس است.
شايد. اما نه آنچه اساسى ست
زيرا كدام كانال تلويزيون،
كدام روزنامه
ويران كردن زندگى فلسطينى ها را به ما نشان داده است؟
چه كسى صداى آنان را شنيده است؟
چه كسى صداى آوارگانى را شنيده است كه زندگى شان
نه يك بار، نه دو بار، بلكه چند بار نابود شده است؟
چه كسى شنيده است از آنان اين روايت را كه اين بار، برخلاف ۱۹۴۸،
ديگر جايى وجود نداشت كه بدان پناه برند
وقتى بمب ها بر سرِشان باريدن گرفت؟
اگر حتى روزنامه به اطلاعات دسترسى نداشته باشد
و خود بايد اخبارش را سانسور كند،
وهرگز گزارشى ندهد جز دربارۀ نواحى كوچكى كه ارتش اجازۀ ورود روزنامه نگاران به آنجاها مى دهد،
اگر پخش عكس هايى كه
از راماتان، بنگاه مطبوعاتى فلسطينى، دريافت مى شود ممنوع باشد،
وقتى گشودن پرونده اى
دربارۀ چيزى كه نمى توان در آن به گونه اى معقول ترديد كرد محال باشد ــ كه اين خود جنايتى جنگى ست ــ
چرا آن روزنامه انتشار خود را معلق نمى گذارد؟
چرا با يك صفحۀ سفيد منتشر نمى شود
با اين بيانىۀ ساده در صفحۀ نخست كه ما ديگر نمى توانيم به حرفۀ خود ادامه دهيم؟
اين شايد خوانندگان را يارى دهد تا فراموش نكنند
كه هر سطر يا تقريباً هرچيزى كه مى خوانند
ناشى از اطلاعاتى ست تحت كنترل ارتش
با خبرنگارانى كه جا داده اند آنها را
در مكانى كه به ريشخند موسوم است به «تپۀ مطبوعات»
كه از آنجا جز گِردباد دود نمى توان ديد
همان مكانى كه اسرائيلى ها با خانواده به آنجا مى روند تا بچه ها
بمباران غزه را تماشا كنند.
در آفريقاى جنوبى، دست كم، آپارتايد بر همگان آشكار بود،
اما اينجا خويش را پنهان مى كند در اردوگاه هاى بازداشت
كه نه فقط از حوزۀ ديد ما خارج اند
بلكه بيرون از حوزۀ قانون اند
(به سان آيين نامه هاى مربوط به كشتزار، قانون سياهان
در دولت هاى برده دارى كه مشمول مجموعۀ قوانين نمى شد).
فلسطينى هايى كه در همسايگى خودمان تحت تبعيت نگه داشته مى شوند
و در معرض انواع قوانين منحط قرار دارند
قوانينى كه به نحوى تبعيض آميز بر اهالى سرزمين ها [ى اشغالى] تحميل مى شود
به دست افسران، درجه داران و سربازان.
براى همگان، اين قوانين مصون از تعرض اند: چه آنان كه ما البته توسط اين قوانين بر آنان حكم مى رانيم،
و چه خود ما، شهروندان دموكراسى،
به نحوى كه هيچ تصورى نداريم از بى عدالتىِ اين قوانين ــ
از ما ست، به خصوص، كه بايد آن را پنهان كرد،
از ما شهروندان دولت دموكراتيك،
مبادا كشف كنيم كه به قانون مقدس «ما» چه اهانتى شده است.
رفته رفته فلسطينى ها از زندگى ما ناپديد مى شوند
(به ضرب ديوار، با محاصره، با مهاجران تايلندى كه جاى آنها را در مشاغل مى گيرند، با انتقال خزندۀ جمعيت به خارج از شهرهاى يهودى ـ عربى).
استثمار، خشونت ها و ستمى كه بر آنان مى رود،
كمتر و كمتر برايمان مشهود است.
در پايانِ يك روز كار،
اگر برخى شهروندان باشند كه هنوز بخواهند از وضع زندگى در غزه مطلع شوند،
همچنان مى توانند به تلويزيونشان نگاه كنند از طريق ويدئوهاى درخواستى (VOD)، به دستچينى از فيلم هايى كه سخنگوى نظامى به دقت برگزيده است،
يا به برنامۀ ارتش نگاه كنند روى You Tube:
«حملۀ چتربازان به يك مسجد»، «عمليات مشترك هوايى، دريايى، زمينى»، موشكهايى كه پس از پرتاب جهت خود را عوض مى كنند «تا به مردمى كه خارج از درگيرى هستند اصابت نكند» و غيره.
اين شهروندان هرگز نخواهند ديد ويرانى غزه را،
شهرى كه افرادى زنده مانند خودشان در آن بسر مى برند.
آنها نابودى «زيربناى تروريسم» را خواهند ديد
كه سخنگوى ارتش به آنان هديه مى كند.
مطبوعات هرگز ستونى اختصاص نمى دهند به نظاميانى كه از حمله به غزه امتناع كرده اند.
رسانه هاى گروهى دربارۀ دستگيرى تظاهركنندگان يهودى و مسالمت جو سكوت مى كنند.
ولى دستگيرى تظاهركنندگان عرب را گزارش مى دهند، به طورى كه
اعراب را «آشوبگر» و هميشه «متخلف» معرفى كنند،
تا بار ديگر تأكيد كنند كه تا چه حد «اين كشمكش» غيرقابل حل است زيرا دو ملت را دربرابر هم قرار مى دهد.
آنها بر تظاهرات مشترك يهوديان و اعراب پردۀ سكوت مى افكنند،
از ترسِ آنكه مبادا ديوار جدايى بين يهوديان و اعراب را كه بايد تحكيمش كنند ترَك بيندازد،
مبادا بفهمند كه كينه بين دو جامعۀ يهودى و عرب «تقدير» نيست.
شكافهايى در ديوار
ممكن است ناگهان صحنۀ ديگرى در معرض ديد قرار دهد.
آنان كه در اسارت اين ديوار هستند ممكن است با هم قد برافرازند عليه آن رژيم سياسى
كه زندگى را بر آنان ناممكن ساخته است.
اين است آن تهديدى كه ما براى او داريم:
يهوديانى كه حاضر نيستند خود را ضد عرب بنامند
(چه اين طرف «خط سبز» چه آن طرف)
يهوديانى كه اعراب را
(چه اين طرف «خط سبز» چه آن طرف)
شهروندانى همتاى خود مى دانند.
اگر ما در آفريقاى جنوبى بوديم، برخى از ما بسا به ملاقات سياهان مى رفتند.
اما اينجا چطور مى توان به ملاقات اعراب رفت، در حالى كه رژيم ما را از آنان جدا مى كند
با كشيدنِ ديوار بتونى بين آنها و ما و ايجاد تلويزيون و «ويدئوهاى درخواستى»
با مسدود كردنِ اطلاعات و به خدمت گرفتنِ همه جانبۀ
رسانه هاى گروهى؟
هنوز گمان مى رود كه اين رژيم تبعيض گرا
تنها شامل اعراب مى شود،
و براى آن است كه اعراب را در انزوا نگاه دارد.
اما يك رژيم تبعيض گرا چگونه مى تواند صرفاً اعراب را منزوى كند؟
هر مانعى دو طرف دارد
هر رژيم تبعيض گرا يكى را از ديگرى جدا مى كند و برعكس،
و بدين ترتيب، رژيم تبعيض گراى ما بين خودمان نيز جدايى مى افكند.
و حالا اين پرسش پيش مى آيد كه: ما را از چه چيز جدا و منزوى مى كند؟
او ما را از اين امكان جدا مى سازد
كه حتى ملت ها يا خلق هاى خشونتگرا به آن دسترسى يافته اند،
امكان اينكه بتوانيم صفحه اى از تاريخ خود را ورق بزنيم،
امكان اينكه روحيه مان را عوض كنيم، زبانمان و آينده مان را،
امكان اينكه دست از ستم بر اعراب برداريم،
امكان اينكه اين ايده را كنار بگذاريم كه ما صاحب همۀ حقوق هستيم و آنان را هيچ حقى نيست،
امكان اينكه نوعى زندگى را برگزينيم كه قابل تحمل و قسمت كردن باشد
با ملتى كه پدرانمان ما را به زندگى در بين آنان رهنمون شده اند.
اين رژيم ما را تبديل مى كند به همدستان خود
در جناياتى كه ما نمى خواهيم در آن شريك باشيم و حاضر نيستيم كه آن جنايات به نام ما صورت گيرد.
اين رژيم با اعمال زور، ما را از كسانى جدا مى سازد كه سرنوشتمان زيستن با آنها ست.
در انتظار روزى كه به حد كافى، دستهاى يارى گِردِ هم آيند و به حد كافى تبَر براى شكستنِ ديوار،
و همراه با اعراب عليه اين رژيم اعتراض كنيم
همچنان مى توانيم خود را با آنان يكى بدانيم
مى توانيم كوفيه دور گردن بپيچيم.
بدين نحو خواهند ديد كه چطور اين رژيم را منزوى مى كنيم،
به او خواهيم فهماند كه نمى تواند روى ما حساب كند
كه بدون ترديد اطلاعات رسواكننده اى را كه
دربارۀ عمليات ارتش در غزه داريم به هركسى كه خواستارش باشد منتقل نكنيم،
و دست از تلاش برنخواهيم داشت تا سرانجام بفهمد
كه نمى تواند روى ما حساب كند
كه همدست او باشيم.
ما حاضر نيستيم كه براى او موشك هاى هدايت شده از دور باشيم
و حاملان دروغ هايش.
براى آنكه حق حكومت بر ما داشته باشد و اقدام به نام ما،
قدرت حاكم بايد رضايتِ همۀ ما را به دست آورد،
رضايت يهوديانِ آميخته با اعراب و اعرابِ آميخته با يهوديان.
ولى تا آن روز، خواستارِ آنيم كه بيرون بمانيم
از حوزۀ اقدامات اين حكومت.
تا آن زمان، در پيشگاه غزه، با ياد غزه،


- - - - - - - - - - - - - -

ما همه فلسطينى هستيم.۱ـ خانم آريلا آزولاى Ariella Azoulay استاد فلسفه، نويسنده و سينماگر اسرائيلى. از بين آثار او اين دو كتاب را نام مى بريم:
Death Showcase. The Power of Image in Contemporary Democracy (MIT Press ۲۰۰۱)
(نمايشگاه مرگ. قدرت تصوير در دموكراسى معاصر انتشارات دانشگاه ام. آى. تى. ۲۰۰۱)
و The Civil Contract of Photography (MIT ۲۰۰۸)
(قرارداد مدنى عكاسى، انتشارات دانشگاه ام. آى. تى. ۲۰۰۸) وى در سال ۲۰۰۸ در تل اويو (اسرائيل) و در فرّاره (ايتاليا) نمايشگاهى برپا كرد تحت عنوان: «فلسطين ـ اسرائيل از ۱۹۶۷ تا ۲۰۰۷، داستان يك اشغال به روايت تصوير.
مترجمان به فرانسه: اتى ين باليبار و فرانسواز باليبار به ترتيب فيلسوف و فيزيكدان فرانسوى.
منبع:
http://www.europalestine.com//spip.php?article3734
* و يادداشتى از مترجم فارسى: شمار روشنفكران و وجدان هاى بيدار در اسرائيل كه در اپوزيسيون رژيم قرار دارند رو به افزايش است. علاوه بر مورخين جديد(New historians) مانند شلومو ساند (Shlomo Sand) ، ايلان پاپه (Ilan Pappe) و ديگران؛ نويسندگان، روزنامه نگاران و سينماگران متعدد سراغ داريم كه دربرابر سياست مستمر اسرائيل در ناديده گرفتن حقوق انسانى و ملى فلسطينى ها فرياد برآورده اند. از يورى آونرى (Uri Avnery) ، ميشل ورشوفسكى (Michel Warschawski) ، اميره هس (Amira Haas) ، گيدئون له وى (Gideon Levy) و ديگران مقاله ها و كتاب ها و موضع گيرى هاى شجاعانه اى به فارسى نيز ترجمه شده است كه با جستجو روى گوگل به برخى از آنها مى توان دست يافت.

http://www.peykarandeesh.org/felestin/164-ma-felestini-hastim-ariella-azoulay.html

۱۳۹۲ تیر ۳۱, دوشنبه

گاوهای ابن یمین٬ به فارسی و انگلیسی: مجید نفیسی

گاوهای ابن یمین 

cows

ابن یمین شاعر دو گاو داشت.
یکی را "امیر" نامید
و دیگری را "وزیر".
عصرها در علفزار
کنار آنها می نشست
و به روزگاری می اندیشید
که در دربار "سربداران " سبزوار
برای این و آن مدیحه می گفت.
گاوها به آرامی نشخوار می کردند
و گاهی به او می نگریستند.
ابن یمین شعر تازه اش را برای آنها می خواند
و پیش از آنکه هوا تاریک شود
امیر و وزیر را به سوی باربند می راند
تا دخترش گاوها را بدوشد
و ابن یمین صله اش را بگیرد.

 ۹ ژوئن ۲۰۱۳
مجید نفیسی

Ibn Yamin's Cows



Ibn Yamin*, the poet, had two cows.
He called one of them “Emir”
And the other “Vizier”.
Every evening in the meadow
He sat next to them
And thought of the time
When he composed panegyric
For this prince and that minister
In the court of Sarbedaran of Sabzevar.
His cows chewed their cud slowly
And sometimes looked at him.
Ibn Yamin read them his new poem
And before it grew dark
He drove Emir and Vizier toward the stable
So that his daughter could milk the cows
And Ibn Yamin receive his reward.

June 9, 2013
Majid Naficy
*- A Persian poet (1286-1368).

http://www.iroon.com/irtn/blog/2206/
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)

۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

دستان تو٬ شعری زیبا از شاعری جوان به نام جهانگیر موالی

دستان تو٬ شعری زیبا از شاعری جوان به نام

جهانگیر موالی

                    kargari,dast e kargar


در ارتباط با تصویر ضمیمه، برای کارگران

کارخانه با خون تو تغذیه می‌شود

تسمه‌های ماشین

شریانهای تست،

بوی کارخانه

عرق پیشانی تست

نشان بر دسته چکش

زخم دست توست

وای اگر نباشی!

چرخها که به دست تو می‌چرخند،

در عزا خواهند نشست.

اگر نباشی،

باید اشک لوله‌های

پیوند خورده به 

دستت را 

دید


۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

بشنو از تنبور٬ به فارسی و انگلیسی: مجید نفیسی

بشنو از تنبور

nafisi,majid

مجید نفیسی

برای چشمه

بشنو از تنبور
که زار می زند
در دستهای او.

دختر هرگز پدرش را ندیده
اما در آوای تنبور او
صدای پدر شنیده می شود.

چه زیبا و با غرور می خواند
سرود "مرگ نازلی " را
انگار سرود مرگ خودش بود.

راز این پیوند را
تنها تنبور می داند
نشسته در آغوش دختر
مویه گر مرگی سرخ
پیش از زاده شدنش
در سپیده دم.


 یکم ژوئیه ۲۰۱۳



Listen to the Tanboor

For Cheshmeh


Listen to the tanboor*
Which is weeping
In her hands.

The daughter has never seen her father.
And yet
In the sound of her tanboor
One can hear
The voice of her father.

How beautiful and proud
He was singing
The song of "The Death of Nazli"*
As if it were
The song of his own death.

 Only the tanboor knows
The secret of this union,
As it sits
At the daughter's bosom
Weeping over a red death
Before her birth
At daybreak.

July 1, 2013
Majid Naficy
*- A long-necked lute.
*- written by Ahmad Shamlu after the bloody death of Vartan  (Nazli) in 1953.

۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

رژیم اشرار!: حسن جداری!

رژیم اشرار!

 حسن جداری

iran,allah

رژیم دینی حاکم، رژیم اشراراست

رژیم جهل وتباهی، رژیم ادباراست

رژیم وحشی شلاق وسنگسارو ترور

رژیم وحشت وحبس و شکنجه و دار است

رژیم غارت و بیداد و ظلم و استثمار

ریم فاسد و یغماگرو تبه کار است

رژیم حیله و تزویر و مکروشیادی

رژیم رشوه و دزدی و قتل وکشتار است

رژیم شیخ ستمکار و زاهد شیاد

رژیم تاجرو سرمایه دارخونخوار است

رژیم دشمن زحمتکشان کوخ نشین

رژیم کاخ نشینان پست وغدار است

هر آن سری که دراو شورعشق و آزادیست

نگاه کن که در این شهر، برسردار است!

کسی که صاحب وجدان و فهم و احساس است

از این جنایت وکشتار، سخت بیزار است

به سرنگونی کاخ ستم، یقین دارم

که توده، دشمن سرسخت شیخ مکاراست

جواب این همه آدمکشی و جلادی

علیه دشمن خونخوار،جنگ و پیکار است!

حکومتی که چنین کینه توزوسفاک است

به گور رفتن و نابودیش، سزاوار است!

برگرفته از سایت روشنگری

۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه

بقای شب و دست غیب! و راهِ خیال و گام های ساده لوح!: بهنام چنگائی!

بقای شب و دست غیب !

behnam changaee

 بهنام چنگائی


بقای شب و دست غیب !

دوباره:

گام روز ماند

میان راه.

بقای شب شد، بدست غیب پرستان،

گزمه ی راه.

اینک،

بر سفره ی پُر ز خون،

لمیده اند

گرگان به سور و نوا

در این پگاه.

++

دوباره:

در گرگ و میشِ بامدادی

طلوع، در دلِ شب

فرو ماند،

بی نور ِ و نگاه.

شب و ریا بلعیده اند، سیر

خونِ فلق

در این بزنگاه.

++

دوباره

خرسندند اولیا

می چمند

در خرگاه

خراش می زنند

به چهره ی راه

تیغ می کشند

به غرور،

به چشمه ی دل ما

در این کمینگاه.

++

دوباره:

فروغ، بخون تپیده

یال ِامیدش، شکسته

شره می کشد وحشت،

حاکم است، سیاهی

در این سحرگاه.

++

دوباره

دردِ خشکسالی بود

در جنگل و دشت،

بی باران و کشت

بی هیچ حاصلِ امید.

نانِ ناچار،

با صاحبِ زمان

قمار کرد

باخت به خدا

در این خیانتگاه

++

دوباره:

از اعماقِ درد

درمان و نان و نوا و روشنائی

همه اما:

در صفِ رهائی روز اند.

می خرامند با امید

می سرایند با نوید

در قلبِ این تاریکی

در پهنه یِ پنهانِ زمینِ وبا زده

دانه های نداها

پا به زاست

بی گمان، همین جا

در این قتلگاه.

بهنام چنگائی یکم تیر 1392

برگرفته ازسایت گزارشگر

******************************

*” راهِ خیال و گام های ساده لوح”*

behnam changaee

سی چهار سال پیش، ما

با خیالِ خام و گامهایِ ساده لوحِ امیدوار

پر غرور و سرورِ سر شار

بر بیراهه های مار ِجرارِ جماران، ایستاده بودیم.

میخواستیم با او

بیرونِ دردهایمان زندگی کنیم.

***

در آن روزها، آرزوهای پروانه وارمان ـ

در دشتهای زیبایی، بجانب گلها روان بودند ـ

زنبورانِ جانمان بسوی شهد زندگی ـ

و رویاهایمان را بسوی آنچه نداشتیم، می تازاندند.

***

رام بودیم و دستهایمان بر کمرگاه سخت مشکلات بود،

پُرکار بودیم و پاهایمان بر گرده ی ستبرِ کوهِ  تحمل شکن

و چشمانمان را گشاده ـ

گشوده دروازه ای از هزارها درگاه، کرده بودیم.

میخواستیم که عقابِ تیز بالِ بی شکیبِ اندیشه ـ

در انتطارِ هر تازه ـ بزیرِ بال، در شتاب، بی تاب باشد.

دورِ بلندِ دردی کهکشانی گذشت،

سر و پا و دست بشکسته وا ماندیم،

ما، هیچ نیافتیم.

حالا: راز ِتداومِ زندگی، ما را،  مرور دوباره می کند.

بر پشت زخمی و خورجینِ ملکوتیِ همراهمان

تحقیر، ریا، رنج، جنگ، تباهی، مرگ و گرسنگی ست

و نیز توشه ی از خاکستر خیال و ساده لوحی.

سوزِ و سرمای گذ شته ها، نصیبِ گرگ های بیابان مباد ـ

  آنچه نکبت بانانِ “آسمان پناه” بر جانِ عاشقِ ما همی بردند.

***

در راستایِ راه ِانسانی

ما ایستاده ایم،  دیگر بار

ناراستان ِمکار را ـ  شرم،  سزاوار

در آوردگاهِ روزگارِ سیاه ما

سرودِ”پایان شب”پر طنین کوبیده می شود.

ما ایستاده ایم

بدرگاه آینده،

داغ و پر ز شوق

و ترانه ی فردا را با هم می خوانیم

***

جغدِ شب، در خیمه گاه

در نظاره یِ کبوترانِ مهر و آزادی

شکسته، در بهت، نشسته بر تخمِ قهر

و دسیسه می بافد

***

ما ایستاده ایم

بر رویِ دُور و دراز شرم نامه ای از  تاج  و عمامه

درهایِ جام و جان و کاممان را از اینان

جز سیاهچال و نواله یِ زهر و سربِ داغ،  سرا و سزا و نوایی  ندید و نبرد.

***

ما دوباره ایستا ده ایم، در راه

نه بر گامهایِ ساده لوحِ گذ شته

در رکابِ راهزنانِ روسیاهِ و سر به سر آبرو هشته  

این بار، در راه ِ خویشیم با نام بی نامان و بی نانان، بر گام هائی به وسعت دریا

برای تقسیم نان، رهائیِ انسان

چشیدن و بوئیدن و بوسیدنِ فردا!

 

بهنام چنگائی ۸ تیر ۱۳۹۲

برگرفته ازسایت روشنگری

۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه

ه مناسبت جنبش دانشجویی 18 تیر 1378: سرود هیجدهم تیر * !سرود شانزدهم آذر!

daneshjo

 

به مناسبت جنبش دانشجویی 18 تیر 1378           

    شعر از: ایرج جنتی عطایی

سرود هیجدهم تیر *

 

فریادی از سینه ­ی دانشگاه، شعله ­ای زد ناگاه        بر ظِلام جانکاه، شعله ­ور شد

به ناگهان از پسِ پشتِ این، تیره ابرِ سنگین            اخگری آتشین، جلوه ­گر شد

هوا پُر شد از عطرِ، نابِ آزادی                                 زندگی لحظه ­ای،  پُر شد از شادی

جادوی تیره، بی­ ثمر شد                                        شب به یک بارقه سحر شد

سکوتِ دیرین ساله، یک لحظه ریشه­ کن شد                   وحشت دچارِ وحشت، خاموشی در کفن شد

خاک اسیر بی­داد، تهی شد از بد و دَد                    یک دَم پُر از خروشِ زیبایِ مرد و زن شد

هیولای شب نعره زد    خون از ستاره، روان شد              هیجدهم تیر تاریخِ یک ستاره­ ی جوان شد

سکوتِ دیرین ساله، یک لحظه ریشه­ کن شد                   وحشت دچارِ وحشت، خاموشی در کفن شد

خاک اسیر بی­داد، تهی شد از بد و دَد                    یک دَم پُر از خروشِ زیبایِ مرد و زن شد

                           هیجدهم تیر، تاریخِ یک ستاره­ ی جوان شد (3)

*****************************************

سرود شانزدهم آذر

شعر: حمید مصدق

آهنگ: ارمنی – ساری گلین


بار دگر شانزدهم آذر، آمد و سر به سر                            در قلوب مردم شعله افکند

جنبش دانشجویی ایران، به خونِ شهیدان                        در رهِ خلقمان، خورده سوگند

که تا آخرین نفر، آخرین نفس،کوشیم و بشکنیم، دیوار این قفس در رهِ آزادیِ ایران (2)

شریعت رضوی، قندچی، بزرگ نیا                          گشتند شهید، در رهِ ستیزه با ارتجاع

خونِ آنها نهالِ همبستگی ما را                               محکم کرد و استوار، با جنبش توده­ها

یک دل و یک جان متحد، در رهِ آنها نهیم گام             تا انقلاب ایران، پیش رود تا سرانجام

شریعت رضوی، قندچی، بزرگ نیا                          گشتند شهید، در رهِ ستیزه با ارتجاع

خونِ آنها نهالِ همبستگی ما را                               محکم کرد و استوار، با جنبش توده­ها

شریعت رضوی، قندچی، بزرگ نیا (3)


 
  
 
*- شعر این سرود توسط ایرج جنتی عطایی به مثابۀ بند دوم سرود 16 آذر (سرود رسمی کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی) سروده شده است و با همان آهنگ خوانده می شود. این کار زیبا بیانگر تداوم و تداعی جنبش دانشجویی 16 آذر 1332 نیز می­باشد.

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

“تا دورترین انسان رنج دیده”٬ تقدیم به مقاومت کارگران زندانی: “علی رسولی”!


“تا دورترین انسان رنج دیده”

 تقدیم به مقاومت کارگران زندانی

ali rasooli

“علی رسولی”

در مخوف گاه ها
و سیاه چاله ها
قلب پر تلاطم تو
سرود پشت میله هاست
سرود دنیای نوینی ست
بر آسمان حلبی آباد
بر لبان هر مادر آجرپز.
سرود دورترین انسان رنج دیده
سرود دنیایی
فارغ از میله ها و شکنجه گاه ها
سرود زیستنی ست
که بندها
جوخه ها
و تبعیدگاه ها را به زانو می کشد.
مقصدی ست به وسعت یک لبخند
بر لبان هر انسان
از هر مرز و نژاد
در ویتنام
چک و سلواکی
تا پهنای آمازون.

قلب تو
قلب پر تلاطم تو
برای دورترین انسان رنج دیده می تپد
برای دورترین کودکان
در سومالی و تانزانیا.
برای سیاهی در نیجر
یا سفیدی در آسیای شرقی می تپد
برای رقص شیرین یک انسان
در دنیایی با دیوارهای نرگسی می تپد
دنیایی بی گرسنگی و استثمار
دنیایی
سراسر از شادی
ازآواز و سرود
از ولوله و خوشبختی.

آری
قلب تو
قلب پر تلاطم تو
در مقاومت کموناردهای پاریس نهفته است
در نبرد فولادین پرولتاریا در پترزبورگ
دراراده ی خونین معدنچیان در آفریقای جنوبی نهفته است
تا اسپانیا
برزیل و آرژانتین
تا مکزیک
بلغارستان
تا دورترین قتل گاه ها سایه افکنده است.
خشم پرولتاریا در وین
ویرجینیا تا اسلو ست
خشم گورکنان نظم
خشم هر معدنچی در شیلی
چین و آمریکای لاتین است
فورانش دنیای بندگی را در خواهد گرفت
زمین
همین زمین سفت
میدان شادی هر انسان خواهد شد
در ترکیب رنگ ها
لهجه ها
و باورها.
آمیزه ای از شعر و ترانه
بر لبان هر انسان خواهد نشست.
دیگر
آن روز
از زندان و رنج مشقت
جنگ و کشتار و خونریزی
خبری نیست
و انسان سرود بلند آزادی ست
پرواز کنان افق ها را در خواهد نوردید
بی آنکه به مرزها و محدوده ها برخورد کند.

قلب تو
آری قلب پر تلاطم تو
برای دورترین انسان رنج دیده می تپد
برای دورترین سرود
از خاتون آباد
تا تقسیم استانبول
تا کشتزارهای آتن
تا کشتارگاهای سوزان بنگلادش
تا هر نقطه از زمین
که باید روزی زیرورو شود.

منتشر شده توسط مجله هفته


۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

برای افشین: صادق افروز!


برای افشین

صادق افروز

afshin onsanlo! 

پوسترهای انتخاباتی هنوز،

روی دیوار های خیابان هاست

دولت تدبیر و امید، از راه می رسد؛

تدبیر ؟

تدبیر برای که؟

وامید ؟

امید به چه ؟

کارگران ، غمگین ،

با چهره هایی درهم

وغم سنگین از دست دادن رفیق

روی شانه هایشان ،

جسد کارگری را حمل می کنند

که جدیدترین قربانی نظام خون و وحشت سرمایه است

گناهش ،

فعالیت سندیکایی

و روشن کردن چراغ آگاهی

 

تدبیر برای که ؟ امید به چه ؟

رئیس جمهور جدید

با شعار  اعتدال آمده است

اشتباه نکنید

اعتدال کاری به عدالت ندارد

منظورشان ،

پختن آشی  ست که چاشنی اش،

اصول گرایی و اصلاح طلبی ست

 

زندان ها هنوز

سرشاراز آزادیخواهانند

و شلاق ها و تسمه های کابل

و تخت های شکنجه ی جدید سفارش می شوند

بازجو ها در اوین و رجائی شهر

طبق معمول سر کارشان  حاضر می شوند

 

خلیفه مسلمین،

به زندگی معمولی اش ادامه می دهد ؛

و امام های نماز های جمعه،  شداد و غلاظ

مردم را تهدید می کنند

 

شادی و رقص  هنوز،

مصداق بارز فحشاست.

 

کارگران ،

غمگین و اخم آلود

جسد کارگری را روی شانه هایشان حمل می کنند

که نه در زندان ،

که  در  قتلگاه رجائی شهر کرج ،

از بین رفته است

زندان رجائی شهر،

بازهم ،

قربانی گرفته است

23 جون 2013

۱۳۹۲ تیر ۷, جمعه

محمد: محمود درويش!

محمد

محمود درويش

[ ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۰ پسربچه ای فلسطينی ۱۳ ساله، به نام محمد الدره که همراه پدرش به خريد می رفت، جلوی مستعمرهء اسرائيلی نتزاريم در نوار غزه هدف گلوله ی سربازی اسرائيلی قرار گرفت و کشته شد. عکسی که عکاس تلويزيون فرانسه گرفته و اين صحنهء فجيع را نشان می داد وجدان بسياری از مردم جهان را بيدار کرد و آنان را متوجه مظلوميت مردم فلسطين نمود که «آن ها هم حق دارند حقوقی داشته باشند». و با تشکر از شهرام قنبری که اين ترجمه را ويراستاری کرد.]

محمود درويش
 محمد
چون پرنده ای ترسان
از جهنم آسمان
به دامان پدر پناه می برد:
بابا، نگذار به بالا پر کشم
بالکم تاب باد ندارد
و روشنايی سياه است.
***
محمد،
می خواهد به خانه بازگردد،
بی دوچرخه
يا پيراهنی نو
می خواهد به سوی نيمکت مدرسه
به سوی دفتر املاء و انشاء
روانه شود:
مرا به خانه ببر، بابا
تا درسهايم را حاضر کنم
و عمرم را روزاروز
سپری کنم
بر ساحل دريا،
زير سايهء نخل ها
و نه چيزی بيش از اين،
نه چيزی بيش از اين.
***
محمد،
با سپاهی رويارو ست،
بر کف اش نه سنگی ست،
نه پاره های ستارگان،
ديده به ديوار نگشود
تا روی آن بنويسد:
«آزادی ام هرگز نخواهد مرد».
چرا که از اين پس اش
آزادی در کار نيست
تا از آن به دفاع برخيزد
و کبوتر پابلو پيکاسو را
افقی در چشم انداز نيست.
و او همچنان زاده می شود
زاده می شود
در نامی که لعنت نام را
با خود می کشد.
چندين و تا کی
از خود زاده خواهد شد
کودکی که وطن
و وعدهء ديدار با کودکی
کم دارد؟
چون آرزويی ش
بر خاطر گذرد
کجايش آرزو کند...
آنجا که وطن
جراحت است
و معبد؟
***
محمد،
می بيند که مرگش
به ناگزير در می رسد،
اما به ياد می آورد
که بر صفحهء تلويزيون
ببر نيرومندی را
به چشم ديده است
که آهوبچهء شيرخواره ای
به دام انداخته
و چون به او نزديک می شود،
بوی شير به مشام اش می رسد
پس رهايش می کند
بوی شير، گويی
وحش بيابان را رام می کند.
پس نجات خواهم يافت
ــ کودک می گريد
و با خويش زمزمه می کند:
جانم را، مادرم
در صندوق خانه نهان کرده است.
نجات خواهم يافت
و شهادت خواهم داد.
***
محمد
بی نوا فرشته ای ست،
در دوگامیِ
سلاح صيادِ خونسردش.
چند لحظه ای ست که
دوربين حرکات کودک را
زير نظر دارد
سيمايش
که با سايه اش يکی شده
چون نيمروز روشن است
دلک اش
چون سيب
روشن است
و ده انگشت دستانش
چون شمع
روشن است
و شبنم روی شلوارش
روشن.
کاش صيادش
لحظه ای در اين کار
انديشه می کرد و
با خود می گفت:
رهايش می کنم
تا روزی که بتواند
فلسطين اش را
بی غلط
هجی کند
اکنون رهايش می کنم
به مسؤوليت خويش
و فردا
چون سرکشی کرد
خواهمش کشت!
***
محمد
مسيح خردسالی ست
که می خوابد و رؤيايش را پی می گيرد
در قلب شمايلی
ساخته از مس
از شاخهء زيتون
و از روح ملتی
که دمادم نو می شود.
***
محمد،
خونی ست افزون تر
از آنچه رسولان
بدان نيازمندند
برای اهدافشان،
پس، به فراز،
به آسمان
بر شو،
محمد!

۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

کانفورمیست٬ ترانه حال روز خيلی‌ از سياسيون!

کانفورمیست
negahdar,farrokh,london 2013 election for iran

ترانه حال روز خيلی‌ از سياسيون

آیا مهلک بودن این سرنوشت را می دانی؟

این چنین شرم آور بودن را؟

"مرعوب" از طرد شدن، "وحشت زده" از حذف شدن،
آشفته از چشیدن طعم تلخ اقلّیت بودن،
دشواری وانهادن منفعتی حقیر را؟
بله می دانی! و از این روست که سازش می کنی و به هر سمتی می چرخی
مانند آن خروسک بادنما،
کانفورمیست عزیز! این ترانه تقدیم به توست...

ترانه: جیورجیو گابر
اجرا: جیورجیو گابر و آدریانو سلنتانو
Giorgio Gaber - IL Conformista

 

۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

جواب خصم خونخوار!: حسن جداری!

 جواب خصم خونخوار!

iran dar zendaan!

حسن جداری

چه بیداد و چه آزار است اینجا!

چه سرکوب و چه کشتاراست اینجا!

چه گلها میشود هر لحظه،پرپر

چه سرها،برسر داراست اینجا!

چه استبداد و چه وحشیگریها

چه دژخیمانه، رفتاراست اینجا!

چه استثماروچه دزدیٌ و تاراج

بهر سو، دزد بازار است اینجا

یکی، محتاج نان خالی شب

یکی را،زر به خروار است اینجا

حجاب و سنگسار و زن ستیزی

نشانی از شب تا ر است اینجا

زحد، بگذشته آزار و تعدٌی

فشار و ظلم بسیار است اینجا

درون دخمه های سرد زندان

بسا آزاده، احرار است اینجا

چه انسانهای بی باک و دلیری

که در بند و گرفتار است اینجا!

حکومت، در کف اوباش و الواط

جهان، بر کام اشرار است اینجا

ستمگر حاکمان، در راس قدرت

حکومت، سخت غدٌار است اینجا

وکیلان و وزیران، جمله کلاش

رذالت، مصدر کار است اینجا

نشسته ، بر سریر حکمرانی

فقیهی، زشت کردار است اینجا

ز شیخ و واعظ و ملای بد کار

عموم خلق، بیزار است اینجا

مصمم، پرتوان، خلق مبارز

علیه دشمن هار است اینجا

زیک سو، لشگر جهل و چپاول

زیک سو، لشگر کار است اینجا

زبونی، سرنگونی،مرگ حتمی

عدو را، آخر کار است اینجا

تلاش و جانفشانی در ره خلق

اگرچه سخت دشوار است اینجا

اگرچه پاسخ هر اعتراضی

شکنجه، حبس، یا دار است اینجا

اگرچه راه رزم انقلابی

رهی جانکاه و خونبار است اینجا

رهائی از ستم، تنها و تنها

ز راه رزم و پیکاراست اینجا

قیام و جنبش و پیکار خونین

جواب خصم خونخوار است اینجا!

           بهار ۱۳۹۰

روشنگری

۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

زندان: احمد شاملو!

" احمد شاملو "

آنجا که عشق
غزل نیست
که حماسه ایست،
هر چیز را 

 صورت حال

... باژگونه خواهد بود:

 
Inline image 1

زندان

باغ آزاده مردم است

و شکنجه و تازیانه و زنجیر

نه وهنی به ساحت آدمی

که معیار ارزش های اوست.

کشتار

تقدس و زهد است و

مرگ

زندگی ست.

و آن که چوبه ی دار را بیالاید

با مرگی شایسته ی پاکان

به جاودانگان

پیوسته است.

آنجا که عشق

غزل نه

حماسه است

هر چیز را

صورت حال

باژگونه خواهد بود:

رسوائی

شهامت است و

سکوت و تحمل

ناتوانی.

از شهری سخن می گویم که در آن ، شهر خدائید !

دیری با من سخن به درشتی گفتید،

خود آیا به دو حرف تابتان هست !

تابتان هست ؟

" احمد شاملو "

۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه

گذر از ظلمت: رضا بی شتاب!

گذر از ظلمت

rezabishetab

رضا بی شتاب

از هیبتِ دریا چون، ترسیدی وُ واگشته

بیهوده مگو دریا، آه ای شنِ سرگشته

تفسیده به ساحل را، کِی لذتِ موج آید

در راهِ رهایی باش، تا عِزّتِ اوج آید

آن قصه که خواب آرد، در گوشِ صدف گویی

بیهوده بِهِل یارا، باید ز هدف گویی

گر گمشده می جویی، دریایِ درون دریاب

خیزابۀ رخشان شو، از خویش برون می تاب

مُرداب نباید بود، محصورِ فرو خفتن

برخاستن از ذِلت، دریا شدن وُ رفتن

گر حلقۀ زنجیری، زنجیر به جان داری

تا طالبِ پروازی، از خویش نشان داری

انسان شدن آسان ست، گر کِذب رها سازی

از قامتِ هُشیاری، این گول جدا سازی

خاموش نباید بود، باید گذر از ظلمت

رهزن به کمینِ تو، گسترده به ره نکبت

چون مور وُ ملخ آید، در دام فرو گیرد

هنگامِ گرفتاری، زاری چه در او گیرد!

دزدانِ فرومایه، از خانه بتارانید

این هرزه علف ها را، از ریشه بسوزانید

تا دانه شود باغی، از همتِ جانان ست

گر باغ به رقص آید، از شوکتِ باران ست

از قطره به هر قطره، پیوسته وُ پاینده

پیوسته چو گِرد آید، دریای خروشنده

چون رسمِ تلاطم باش، دریا دل وُ دُرنایی

توفان شو وُ عصیان جو، ای جلوۀ دانایی

تن دادن وُ پِذرُفتن، در پَستی وُ بی دردی

از شِحنه هراسیدن، فرسودن ازین سردی

ای آتشِ تابنده، برخیز وُ فروزان شو

درهای قفس بشکن، شوری شو وُ تابان شو

این جان به چه کار آید، گر بر نکِشد فریاد

ای رونقِ آزادی، با شعله تویی همزاد

آهنگِ رهایی را، با شعرِ شرر برخوان

همبستۀ پیمان شو، در هم شکن این زندان

۲۰۱۳ / ۶ / ۵


۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

دریافتی:
 رسول بداقی، معلم محبوس در زندان اوین، شعری سروده است. متن این شعر به همراه ویدئویی که شاملِ صدایِ این زندانی ست و در اختیار ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر قرار گرفته است را در زیر مشاهده می‌کنید:
rasoul-bodaghi2

برخیز!

هموطن برخیز!

به یاد نداهایِ مانده در انتهایِ کوچه

به امیدِ بازگشتِ پدران و مادران و خواهران و برادرانِ زندانی

به یادِ آنان که در سیاهچال‌هایِ رژیم با دستبندهای آهنین به سقفِ زندان‌ها آویزانند

آنجا که تو ندیده‌ای و نشنیده‌ای

هموطن برخیز!

به یادِ ناله‌های جوانانِ هم‌وطنت در زیرِ شکنجه‌های مامورانِ بی عاطفه؛

آنگاه که پوستِ تن به شلاق می‌چسبد

سوگند به آهِ بی‌گناهانِ محکوم در میانِ دیوارهایِ تنگ و بلندِ زندان‌های فریب کاران

سوگند به نگاه‌های حسرت آمیزِ بی‌نوایانِ وطنت برخیز

سوگند به رنگِ زردِ کودکانِ بی‌سرپرست

به چشم‌هایِ اشک آلودِ مادران سوگند، برخیز

به بغض‌های فروخورده‌ی پدران

به نگاه‌هایِ دردمندِ نیازمندانِ وطنت برخیز

سوگند به دل‌های اندوه بار و دست‌هایِ تاول زده‌ی کارگران در پشتِ کوهستانِ رنج‌های بی حاصل

به دست‌هایِ کوتاه و چهره‌های شرمگینِ نیازمندانِ از یاد رفته در حسرتِ یک زندگیِ بی دغدغه

به ناله‌های فراموش شده در میان هیاهویِ قدرت و ثروت و آقاییِ سیاستمدارانِ رند و زبان‌باز و ناپرهیزکار

و چشمان هیزِ سردمدارانِ خودکامه برخیز

این فریب به اعتماد است

این نیرنگ به برادران است

این دروغ به راستگویان است

این زنجیر به دست و پایِ بی گناهان است

این جنایت بر درستکاران است

این دزد خانگی است

این تشنگی کنارِ چشمه‌ای گوارا است

این گرسنگی کنارِ سفره‌ی نان است

برخیز که این ریا بر پرهیزکاران است

هموطن چشم به راهِ بیگانه نباش

برخیز که اینار فرهنگ و تمدن و شرف و انسانیت و هویت و غیرتِ تاریخی‌ات زیرِ چکمه‌های نرمِ دروغ و ریا و نیرنگ و خودنمایی و خودکامگی و دزدی و غارت لگدمال است

مبادا ملتی که جامه‌ی ستم کشی بر پیکرِ اندیشه‌ی خویش بپوشاند و زیرِ بارِ ستمگران شانه خم کند

هم‌وطن برخیز که سیلابِ فقر و تنگدستی و ترس و تابوی برخاسته از مترسک‌هایِ منطق و قدرت و سیاست و دین از دیوارِ خانه‌ات، از پنجره‌ی همسایه‌ات به سویِ بسترِ آرامِ فرهنگ و تمدن و هویت و ارزش‌های انسانی‌ات یورش آورده است

و می‌رود تا هستی‌ات، اندیشه‌ات، باورت، آروزهایت و هیثیتِ نیاکانت را هم‌چون زندگی‌ات با افسانه‌های فراموش شده در لابه‌لای سنگواره‌هایِ گمشده‌ی تاریخ پیوند زند

هم‌وطن برخیز که اهریمنان بر دلِ پاکِ کودکانت نقشِ ناپاکی زدند

هم‌وطن برخیز که اینجا سرزمینِ بی عاران نیست

دیارِ ستم‌کاران نیست

اینجا نه سرزمینِ بیداد انِ بیداد است

هم‌وطن برخیز که هنگامِ فریاد است

https://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=MeMTX9h4rZs
خبرگزاری هرانا

۱۳۹۲ خرداد ۱۷, جمعه

جنگ بی پایان٬ به فارسی و انگلیسی: مجید نفیسی!

جنگ بی پایان

nafisi,majid

مجید نفیسی
می آید
با گام های سنگین
انگار در صف پیاده نظام است
یا خود سرداری ست در جبهه
که از سنگرها دیدن می کند.
درب هر انباره را می گشاید
و با چوب تعلیمی اش
کیسه های زباله را بالا می برد
و با دست دیگرش
غنیمت های جنگی را برمی گیرد:
شاید این شیشه ی شراب
پیاله دار زوجی مهربان بوده
و این جعبه ی خوشبوی پیتزا
مهماندار خانواده ای کوچک
یا این صفحه ی شکسته ی موریسون*
یکریز می خوانده:
"روی آبراهه ای در ونیس."
می آید
نه با کوله ای بر پشت
یا ستاره ای سردوش
از جنگی که هرگز پایان نمی گیرد
در کوچه ها و پس کوچه ها
میان بی خانه ها
و خانه های خوشبخت.
6 ژانویه 2005
*-

Jim Morrison
 1971-1943 آوازخوان و شاعر کولی مأب گروه "درها" که مدتی در ونیس زندگی می کرد. بندی
از شعر او از شهرداری ونیس بر دیواری در بردواک حک شده است.




The Endless War

 By Majid Naficy



Here he comes

With heavy footsteps

As if he is in an army parade

Or a commander in a battlefield

Visiting the barricades.

He opens the lid of every barrel

And lifts every garbage bag

With his long staff,

And picks up the war spoils

With his other hand:

Perhaps this bottle of wine

Had served a young couple,

Or this fragrant box of pizza

Brought a small family together,

Or this Morrison's broken disk

Sung incessantly:

"On a Venice canal".

Here he comes

Wearing no backpack

Or star on his shoulderboard

From an endless war

Fought in the back-alleys

Between the homeless and happy homes.



January 6, 2005

Please like me at
http://www.iroon.com/irtn/blog/1832/

"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)

۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

لاله های سرخ!: حسن جداری!

لاله های سرخ!

حسن جداری

این منظومه، در بهار سال ۱۳۵۴، به یاد نه تن از انقلابیون جان برکف که در راه آرمانهای توده های محروم و زحمتکش، به وحشیانه ترین وجهی در روز ۲۹ فروردین همان سال در تپه های اوین،  توسط رژیم شاه، اعدام گردیدند، ساخته شده است. هفت تن از این مبارزین، متعلق به یک گروه کمونیستی معروف به “گروه جزنی” بودند به اسامی بیژن جزنی، حسن ضیاء ظریفی،مشعوف کلانتری،عزیز سرمدی،احمد افشار، محمد چوپانزاده وعباس سورکی و دو تن دیگر،کاظم ذوالانوار وخوشدل، به سازمان مجاهدین خلق ایران، تعلق داشتند.

jazi,ziazarifi va 7 martyrs1350

 

            لاله های سرخ !

laleh

 نوبهاران بود و در هرگوشه صحرا

لاله های سرخ می روئید بس زیبا!

نوبهاران بود و گلشن رنگ دیگر داشت

جامه های سرخ، در بر داشت

نو بهاران بود و با امید بس سرشار

مردمی آزاده و بیدار

کاوه ها، در بین شان، بسیار

جملگی از جور و از بیداد ضحاک زمان، بیزار

گرم پیکار و نبردی سهمگین با ارتجاع بودند

در نبرد خویش با دشمن، سلحشور و شجاع بودند

تا بساط ظلم را یکسر، فرو ریزند

سلطه ضحاک ظالم را براندازند

خلق را سازند از یوغ ستم، آزاد

     ++++++

نوبهاران بود و در اعماق زندان های دهشتناک

در درون دخمه های تار

ای بسا شیران که در زنجیرها بودند

قهرمانان دلیر خلق ما بودند

جملگی با درد مردم،آشنا بودند

با وجود سال ها در دخمه های تیره، جان کندن

بدترین رنج ها و بدترین، اشکنجه ها دیدن

همچنان روحیه شان، بسیارعالی بود

رزمشان در گوشه های سرد زندان ها، تداوم داشت

عزم شان چون کوه بود و صخره صحرا

وندرآن، افسون دشمن را نه تاثیری!

         +++++

شاه، کز زندانیانی این چنین سرسخت

 رزمجویانی چنین آزاده و بیدار

سخت، وحشت داشت

تا نهیب پر خروش  شرزه شیران را کند خاموش

همچنان ضحاک خونخواری

 که از خون جوانان می شود سیراب

 نه تن از زندانیان را، حکم کشتن داد

             +++++

وز پس امضای این فرمان خون آلود ضحاکی

در بهارانی که گلگون لاله ها از خاک می روئید

نه تن از آزاده انسانهای بی باک و مقاوم را

دیوخو جلاد ها، کشتند

خون پاک نه تن از قربانیان راه آزادی

 بر زمین دشت، جاری گشت!

      +++++

نوبهاران بود و صحرا رنگ دیگر داشت

 لاله های سرخ در بر داشت

لاله ها از خون فرزندان ایران بود

خون نه تن، رزمجویان بود

اینک اندر دشت های خرم میهن

هر بهارانی که گلگون لاله ها از خاک می رویند

خاطر آن نه  شهید خلق را تجدید می سازند

لاله ها گوئی که خون آن شهیدانند

خون نه تن رزمجویانند.

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

شولای غیبی٬ به فارسی و انگلیسی: مجید نفیسی!

شولای غیبی


nafisi,majid
مجید نفیسی

به سوی دریا که می دویدم

او را دیدم

در آخرین پاگرد پلکان خفته بود

و گاری زنگ زده ای او را از جهان جدا می کرد.

مرد بود؟ زن بود؟

یا آدمکی از پوشال؟

کلاه سیاهی بر سر داشت

و پالتوی گشادی بر تن

خوابیده در زیر پتوی سفیدی که مرا

به یاد برادرزاده ی کوچکم می انداخت

همیشه آن را به دندان می گرفت

و گاهی چون شولایی غیبی به دور خود می پیچید.

کی خانه اش را رها کرد؟

آیا آن شب باران می آمد؟

آیا کسی تا دم در او را همراهی کرد

یا خود به تنهایی در را گشود؟

آیا در را با فریادی برهم زد

یا به آرامی بیرون خزید؟

می رفت تا جهان تازه ای بیابد

یا می خواست برای همیشه آن را واگذارد؟

چرا سنگر خانه را رها کرد

تا در پس این چارچرخه کمین کند؟

در بازگشت، او را ندیدم

شاید شولای غیبی اش را پوشیده بود.

9 مه 1996




The Magic Cape


By Majid Naficy



Running toward the beach

I saw her on the stairs

lying at the last landing

And a rusty cart separated her from the world.

I asked myself: "Is it a woman? ... Is it a man?

Or a puppet full of straw?"

She wore a black hat

And a large winter coat

Covered with a white blanket

Like that of my little niece.

She always sucked it through her teeth

And sometimes put it on

Like a magic cape.



When did she leave her house?

Was it raining that night?

Did someone walk her to the door

Or was she alone?

Did she bang the door with a shout

Or creep out of it slowly?

Did she go to find a new world

Or want to give up forever?

Why did she leave her castle

To barricade behind this cart?



When I returned

I did not see her.

Perhaps she was wearing

Her magic cape.

May 8, 1996

Please like me at:

http://www.iroon.com/irtn/blog/1793/

"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)

۱۳۹۲ خرداد ۱۳, دوشنبه

بهار خاطره ها!: حسن جداری!

بهار خاطره ها!

حسن جداری

این سروده، پنجاه سال پیش، در بهار سال ۱۳۴۲، ساخته شده است.

iran map,rose

میرسد نوبهار ودر دل من

می شکوفد بهارخاطره ها

میدهد بر وجود من مستی

عطرگلهای وحشی صحرا

          ++++

با بهاری که میرسد از راه

خاطرات گذشته، هم سفرند

روزهای گذشته از نظرم

همچو باد بهار، میگذرند

        ++++

یادم  آید که مادر پیرم

حسرت بازدیدنم، دارد

یادم آید که آن فرشته مهر

فکراز ره رسیدنم دارد

      ++++

یادم آید که دوستان قدیم

که همه،خوب ومهربان بودند

همرهانی که سال ها بامن

 یاروهم رزم وهم زبان بودند

          ++++

هر کجا جمع و محفلی باشد

سخن یار رفته، باز آرند

تا که دل گرم شور عشق کنند

دل به یاد گذشته، بگمارند

       ++++

یادم آید که زندگانی من

عشق وآشوب وشوق وشوری داشت

در جهان دلم، فروغی بود

سینه ام، آفتاب و نوری داشت

      ++++

یادم آید که رنج کارگران

سال ها، چاشنی شعرم بود

اشگ سوزان کودکان یتیم

قدرت شاعری من، بفزود

      ++++

چون پدیدار گشت نهضت نفت

همت توده ها، هویدا شد

در بهاری پراز لطافت وحسن

غنچه  شعر من، شکوفا شد

       ++++

یادم آید که همچو شبنم صبح

شعر من پاکی و لطافت داشت

جلوه های لطیف احساسم

 دلربائی و شور و حالت داشت

       ++++

شعرها ساختم همه پر شور

جملگی در ثنای آزادی

نغمه هائی علیه استعمار

دشمن دیر پای آزادی

    ++++

یادم آید که آتشین شعری

ساختم از برای کارگران

 گفتم این جان چه ارزشی دارد

که شود خاک پای کارگران!

     ++++

سرنگون شد حکومت ملی

چون به دست اراذل و اوباش

حکمفرمای خاک ایران، شد

فرقه دزد و خائن و کلاش

      ++++

روز روشن به شب، مبدل گشت

حال آزادگان، پریشان شد

آنکه را عشق توده در سر بود

منزلش گوشه های زندان شد!

      ++++

بعد از آن کودتای ننگ آور

زیستم ماه ها به پنهانی

خاطر از رنج توده، آزرده

دل پر از غصه و پریشانی

       ++++

 یادم آید که ارتجاع پلید

حمله یک شب، به آشیانم کرد

دفتر شعر من، زمن  به ربود

از غم و غصه، نیمه جانم کرد

       ++++

آخرین روزهای آذر ماه

شهر تبریز، سرد و یخ بندان

یادم آید به جرم آزادی

اوفتادم به گوشه زندان

        ++++

قصه ها دارم از گذشته بسی

که همه، تلخ یا که شیرین است

لیک در چشم عقل من، تنها

یادی ازروزهای دیرین است

         ++++

من چه میخواهم از گذشته دور؟

که به جزنقش خواب ورویا، نیست

شمع  خاموش  خاطرات کهن

روشنی بخش بزم دل ها نیست!

          ++++

حالیا در جهان من، تنها

سردی تلخ و وحشت انگیزاست

در وجودم دگر، بهاری نیست

هستی ام در کمند پائیز است!

       ++++

نه انیسی، نه همزبانی هست

نه  کس از درد من، خبردار است

آخر از جان من، چه میخواهد

این سیاهی که در شب تار است

         ++++

مردم از این سیاهی جانکاه

هان که از وحشتم، نجات دهید

ای خدایان شعر و عشق و شراب

باردیگر، مرا حیات دهید!

         بهار سال۱۳۴۲

 برگرفته از سایت روشنگری

۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

بازگشت واعظ٬ بفارسی و انگلیسی: مجید نفیسی!

بازگشت واعظ
nafisi,majid

مجید نفیسی

واعظ را دیدم که از کوه بازگشت
و بر سکوی نجات غریق ایستاد
با شانه هایی سنگین.
ماهیان با چشمهایی بی پلک
به او نگاه می کردند
و مرغان دریایی
بر فراز سرش صلیب می کشیدند.
خورشید به نیمه ی آسمان رسیده بود
و سایه از جسم جدایی نداشت.
دریا منتظر می نمود
و شن، آغوش گشوده بود.
آنگاه واعظ از پلکان فرود آمد
و در میان امت ظاهر شد.
زنی با پستانهای باز در خواب بود،
مردی از تنش شن می سترد
و کودکی با بیلچه ی قرمزش نقب می زد.
باد بوی کرم آفتابگیری می داد
و پیرمردی با دستگاه سکه یاب
شن ها را زیر و رو می کرد.
واعظ از سستی شن خسته شد
و به استواری جاده بازآمد.
اسکیتهایش را بپا کرد
و الواح گلی را بر زمین فروریخت.
وقتی که به لبه ی جاده بازآمدم
او را دیدم که دوباره باز می گشت.
می دانستم
عینک دودی اش را جا گذاشته بود.

14 ژوئیه 1994




                    Return of the Preacher 
  
     By Majid Naficy 
  
I saw the preacher back from the mountain 
Standing on the platform of a lifeguard's cabin 
With a heavy load on his shoulders. 
The fish were looking at him through their lidless eyes 
And the seagulls were crossing over his head 
The sun had reached mid sky 
And shadows were not separate from bodies 
The sea was waiting 
And the sand had opened its arms 
  
Then the preacher descended the wooden stairs 
And appeared among the nation. 
A woman was topless and asleep   
A man was shaking sand from his back 
And a child was digging a tunnel with a red shovel 
The wind smelled of suntan lotion 
And an old man searched with a coin detector. 
The preacher got tired of the loose sand 
And walked to the firm path 
He put on his skates 
And threw down his clay tablets 
  
When I returned to the path 
I saw him coming back again 
I knew... 
He had left his sunglasses 
  
                                  July 14, 1993 
Please like me at: 
http://www.iroon.com/irtn/blog/1756/

"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642