۱۴۰۲ دی ۳۰, شنبه

جادوی شعر: گزیده‌ی دوم از ده شاعر کهن: بلاگ مجید نفیسی

  

جادوی شعر: گزیده‌ی دوم از ده شاعر کهن

مجید نفیسی

 

 


یادداشت

قدرت شعر، جادویی‌ست. پیش از این، چهار گزینه‌ی شعر از ده شاعر کهن، ده شاعر نو، پانزده شاعر در تبعید و بالاخره سی‌و‌دو شاعر در تبعید را خواندید و اینک گزیده‌ی دوم از ده شاعر کهن را می‌خوانید.

منوچهری دامغانی و مسعود سعد سلمان هر دو از شاعران دوره‌ی غزنوی هستند که اولی در وصف طبیعت و ستایش شراب شعرهایی ماندگار دارد و دومی در حبسیات یا شعر زندان. مسعود سعد در مجموع نوزده سال در زندان به سر برد که سه سال آن در "حصار نای" بوده، و همانطور که خود در قصیده‌ای که از او آورده‌ام گفته تنها "نظم جانفزای" شعر در زندان، او را از مرگ رهانده است. باباطاهر همدانی در دوره‌ی طغرل سلجوقی می‌زیست و در دوبیتی‌هایش به فضیلت ساختن از غم پرداخت. عمر خیام که ذهن علمی و کنجکاوش به او اجازه نمی‌داد که در برابر مرگ، به جوابهای دینی دلخوش کند، در رباعیات زیبا و عمیقش راه گریز را در خوشباشی و دست بردن به می جستجو کرد. فریدالدین عطار بر عکس خیام، به عرفان روی آورد و علاوه بر نوشتن منظومه‌ی "منطق الطیر" و کتاب "تذکرۀ‌الاولیا"، غزلهای آبداری نوشت که مولوی در نوشتن غزلیات شمس آنها را الگوی کار خود قرار داد. خاقانی شروانی هنگام بازگشت از حج از ایوان مدائن دیدن کرد و به عنوان تحفه، قصیده‌ی ماندگاری سرود که در آن عبرت از یک کاخ ویران بطور کلی با حس تعلق به یک هویت ایرانی پیش‌اسلامی درهم آمیخته است. انوری که در ابیورد نزدیک مرز کنونی ایران و ترکمنستان بدنیا آمده، در قصیده‌ای که خطاب به خاقان سلجوقی نوشته، از تاخت‌و‌تاز غزان نالیده و شعری جانسوز آفریده که شاید سیف فرغانی در شعر خود پس از حمله‌ی مغول، که در گزیده‌ی نخست آوردیم، به آن نظر داشته. وحشی بافقی در دوره‌ی صفوی می‌زیست و در "شرح پریشانی" خود از عشق، حسد و قهر خود نسبت به یک معشوقه‌ی پسر صحبت میکند بدون این که آنرا در پرده‌ای از تصوف و عرفان بپوشاند. هاتف اصفهانی که دوره‌ی آغا محمد خان قاجار را درک کرده، ترجیع‌بند معروف خود را در اختلاط می انگوری و می الستی سروده که بسیاری از بیتهای آن زبانزد شده است. بخشی از این ترجیع‌بند پنجگانه، به کلیسا برمی‌گردد که بر خلاف دیر مغان حافظ، رنگی واقعی و ملموس دارد و شاید محصول برخورد شاعر با ارامنه‌ی جلفای اصفهان باشد. فائز دشستانی که در آستانه‌ی انقلاب مشروطیت درگذشت، دوبیتی‌هایی خطاب به "عشق ستمگر" خود آفرید که همراه با کاروانهایی که محمولات تجاری را از بندر بوشهر در نزدیکی زادگاه او به نقاط دیگر ایران می‌بردند، در میان مردم پراکنده شد.

منبع من برای این شعرها، سامانه‌ی "گنجور" است و در این کار از یاری اسد سیف ویراستار "آوای تبعید" برخوردار شدم.

مجید نفیسی
پنجم ژوئن دوهزار‌و‌بیست‌و‌سه

 

۱- منوچهری دامغانی

ای باده

ای باده! فدای تو همه جان و تن من
کز بیخ بکندی ز دل من حزن من

خوبست مرا کار به هر جا که تو باشی
بیداری من با تو خوشست و وسن من

با تست همه انس دل و کام حیاتم
با تست همه عیش تن و زیستن من

هر جایگهی کآنجا آمد شدن تست
آنجا همه گه باشد آمد شدن من

وانجا که تو بودستی ایام گذشته
آنجاست همه ربع و طلول و دمن من

ای باده خدایت به من ارزانی دارد
کز تست همه راحت روح و بدن من

یا در خم من بادی یا در قدح من
یا در کف من بادی، یا در دهن من

بوی خوش تو باد همه ساله بخورم
رنگ رخ تو بادا بر پیرهن من

آزاده رفیقان منا من چو بمیرم
از سرخترین باده بشویید تن من

از دانه انگور بسازید حنوطم
وز برگ رز سبز ردا و کفن من

در سایه رز اندر، گوری بکنیدم
تا نیکترین جایی باشد وطن من

گر روز قیامت برد ایزد به بهشتم
جوی می پر خواهم از ذوالمنن من

 

۲- مسعود سعد سلمان

در حصار نای

نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای
پستی گرفت همت من زین بلند جای

آرد هوای نای مرا ناله های زار
جز ناله های زار چه آرد هوای نای

گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر
پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای

نه نه ز حصن نای بیفزود جاه من
داند جهان که مادر ملکست حصن نای

من چون ملوک سر ز فلک برگذاشته
زی زهره برده دست و به مه بر نهاده پای

از دیده گاه پاشم درهای قیمتی
وز طبع گه خرامم در باغ دلگشای

نظمی بکامم اندر چون باده لطیف
خطی به دستم اندر چون زلف دلربای

ای در زمانه راست نگشته مکوی کژ
وی پخته ناشده به خرد خام کم درای

امروز پست گشت مرا همت بلند
زنگار غم گرفت مرا تیغ غمزدای

از رنج تن تمام نیارم نهاد پی
وز درد دل بلند نیارم کشید وای

گیرم صبور گردم بر جای نیست دل
گویم به رسم باشم هموار نیست رای

عونم نکرد همت دور فلک نگار
سودم نداد گردش جام جهان نمای

بر من سخن نبست نبندد بلی سخن
چون یک سخن نیوش نباشد سخن سرای

کاری ترست بر دل و جانم بلا و غم
از رمح آب داده و از تیغ سرگرای

چون پشت بینم از همه مرغان درین حصار
ممکن بود که سایه کند بر سرم همای

گردون چه خواهد از من بیچاره ضعیف
گیتی چه خواهد از من درمانده گدای

گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر
ور مار گرزه نیستی ای عقل کم گزای

ای محنت ار نه کوه شدی ساعتی برو
وی دولت ار نه باد شدی لحظه ای بپای

ای تن جزع مکن که مجازیست این جهان
وی دل غمین مشو که سپنجیست این سرای

گر عز و ملک خواهی اندر جهان مدار
جز صبر و قناعت دستور و رهنمای

ای بی هنر زمانه مرا پاک در نورد
وی کوردل سپهر مرا نیک بر گرای

ای روزگار هر شب و هر روز از حسد
ده چه ز محنتم کن و ده در ز غم گشای

در آتش شکیبم چون گل فرو چکان
بر سنگ امتحانم چون زر بیازمای

از بهر زخم گاه چو سیمم فرو گداز
وز بهر حبس گاه چو مارم همی فسای

ای اژدهای چرخ دلم بیشتر بخور
وی آسیای چرخ تنم تنگ تر بسای

ای دیده سعادت تاری شو و مبین
وی مادر امید سترون شو و مزای

زین جمله باک نیست چو نومید نیستم
از عفو شاه عادل و از رحمت خدای

شاید که بی گنه نکند باطلم ملک
کاندر جهان نیابد چون من ملک ستای

مسعود سعد دشمن فضلست روزگار
این روزگار شیفته را فضل کم نمای


۳- بابا طاهر همدانی

بیست دوبیتی

من آن رندم که گیرم از شهان باج
بپوشم جوشن و بر سر نهم تاج

فرو ناید سر مردان به نامرد
اگر دارم کشند مانند حلاج

***

اگر شیری اگر ببری اگر کور
سرانجامت بود جا در ته گور

تنت در خاک باشد سفره گستر
بگردش موش و مار و عقرب و مور

***

فلک در قصد آزارم چرایی
گلم گر نیستی خارم چرایی

تو که باری ز دوشم بر نداری
میان بار سربارم چرایی

***

زدل نقش جمالت در نشی یار
خیال خط و خالت در نشی یار

مژه سازم بدور دیده پرچین
که تا وینم خیالت در نشی یار

***
پریشان سنبلان پرتاب مکه
خمارین نرگسان پرخواب مکه
ب

راینی ته که دل از ما برینی
برنیه روزگار اشتاب مکه

***
جره‌بازی بدم رفتم به نخجیر
سبک دستی بزد بر بال من تیر
ب

رو غافل مچر در کوهساران
هران غافل چرد غافل خورد تیر

***
مو آن رندم که نامم بی‌قلندر
نه خان دیرم نه مان دیرم نه لنگر

چو روج آیو بگردم گرد گیتی
چو شو آیو به خشتی وانهم سر

***
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند

***

بی تو هر شو سرم بر بالش آیو
چو نی از استخوانم نالش آیو

شب هجران بجای اشک چشمم
ز مژگان پاره‌های آتش آیو

***

سرم چون گوی در میدان بگرده
دلم از عهد و پیمان بر نگرده

اگر دوران به نااهلان بمانه
نشینم تا که این دوران بگرده

***

چرا آزرده حالی ای دل ای دل
همه فکر و خیالی ای دل ای دل

بساجم خنجری دل را برآرم
بوینم تا چه حالی ای دل ای دل

***

مگر شیر و پلنگی ای دل ای دل
بمو دایم به جنگی ای دل ای دل

اگر دستم فتی خونت بریجم
بوینم تا چه رنگی ای دل ای دل

***

دلی دیرم خریدار محبت
کز او گرم است بازار محبت

لباسی دوختم بر قامت دل
زپود محنت و تار محبت

***

نمیدانم دلم دیوانه کیست
کجا آواره و در خانه کیست

نمیدونم دل سر گشته مو
اسیر نرگس مستانه کیست

***

یکی برزیگرک نالان درین دشت
بخون دیدگان آلاله می‌کشت

همی کشت و همی گفت ای دریغا
بباید کشت و هشت و رفت ازین دشت

***

ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

 ***

سه درد آمو بجانم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره دیره
غم یار و غم یار و غم یار

***

دلا اصلا نترسی از ره دور
دلا اصلا نترسی از ته گور

دلا اصلا نمیترسی که روزی
شوی بنگاه مار و لانه مور

***

جهان بی‌وفا زندان ما بی
گل غم قسمت دامان ما بی

غم یعقوب و محنت‌های ایوب
همه گویا نصیب جان ما بی

***

گَرَم خوانی وَرَم رانی ته دانی
گَرَم در تَش بسوزانی ته دانی

وَرَم بر سر زنی الوند و میمند
همی واجم خدا جانی ته دانی

 

۴- عمر خیام

بیست رباعی


افسوس که نامه جوانی طی شد

وان تازه بهار زندگانی دی شد

حالی که ورا نام جوانی گفتند
م
علوم نشد که او کی آمد کی شد

***
جامی است که عقل آفرین می زندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش 

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می زندش

***
می خوردن و شاد بودن آیین منست

فارغ بودن از کفر و دین، دین منست 

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست

گفتا دل خرم تو کابین منست

***
می نوش که عمر جاودانی اینست

خود حاصلت از دور جوانی اینست 

هنگام گل و مل است و یاران سرمست

خوش باش دمی که زندگانی اینست

*** 

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده ارغوان نمیباید زیست 

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

***

این کهنه رباط را که عالم نام است

و آرامگه ابلق صبح و شام است 

بزمی‌ست که وامانده صد جمشید است

قصریست که تکیه‌گاه صد بهرام است

***

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم 

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

***

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دلفروز خوش است 

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

***

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم 

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

***

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است

گردنده فلک نیز به کاری بوده است 

هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین

آن مردمک چشم ‌نگاری بوده است

***

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت 

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت

***

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

چون هست بهرچه هست نقصان و شکست 

انگار که هرچه هست در عالم نیست

پندار که هرچه نیست در عالم هست

***

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

*** 

در دهر هر آن که نیم نانی دارد

از بهر نشست آشیانی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی

گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

***

در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش 

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش

کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش

***

گاویست در آسمان و نامش پروین

یک گاو دگر نهفته در زیر زمین 

چشم خردت باز کن از روی یقین

زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

***

بنگر ز صبا دامن گل چاک شده

بلبل ز جمال گل طربناک شده 

در سایه گل نشین که بسیار این گل

در خاک فرو ریزد و ما خاک شده

***

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه 

پرکن قدح باده که معلومم نیست

کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

***
گر آمدنم به خود بدی نامدمی

ور نیز شدن به من بدی کی شدمی 

به زان نبدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

***

ای دل غم این جهان فرسوده مخور

بیهوده نئی غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید

خوش باش غم بوده و نابوده مخور
 

۵- عطار نیشابوری

پنج غزل به ردیف عشق

ای لب تو نگین خاتم عشق
روی تو آفتاب عالم عشق
ت

و ز عشاق فارغ و شب و روز
کار عشاق بی‌تو ماتم عشق

نتوان خورد بی‌تو آبی خوش
که حرام است بی‌تو جز غم عشق

تا ابد ختم کرد چهره تو
سلطنت در جهان خرم عشق

در صف دلبران به سرتیزی
سر هر مژه تو رستم عشق

جان من چون به عشق تو زنده است
نیست ممکن گرفتنم کم عشق

نتواند نمود صد دم صور
رستخیزی چنان که یک دم عشق

پادشاهان کون دربانند
در سراپرده معظم عشق

صد هزاران هزار قرن گذشت
کس نیامد هنوز محرم عشق

در دو عالم نشد مسلم کس
آنچه هر دم شود مسلم عشق

سرنگون شد اساس محکم عقل
در کمال اساس محکم عشق

جان آن را که زخم عشق رسید
خستگی بیش شد ز مرهم عشق

دل عطار چون گل نوروز
تازگی می‌دهد ز شبنم عشق

***

خاصگان محرم سلطان عشق
مست می‌آیند از ایوان عشق

جمله مست مست و جام می به دست
می‌خرامند از بر سلطان عشق

با دلی پر آتش و چشمی پر آب
غرقه اندر بحر بی پایان عشق

گوش بنهادند خلق هر دو کون
منتظر تا کی رسد فرمان عشق

می‌ندانم هیچکس را در جهان
کاب صافی یافت از نیسان عشق

آب صافی عشق هم معشوق راست
زانکه عشق آن وی است او آن عشق

خیز ای عطار و درد عشق جوی
زانکه درد عشق شد درمان عشق

***

هر که دایم نیست ناپروای عشق
او چه داند قیمت سودای عشق

عشق را جانی بباید بیقرار
در میان فتنه سر غوغای عشق

جمله چون امروز در خود مانده‌اند
کس چه داند قیمت فردای عشق

دیده‌ای کو تا ببیند صد هزار
واله و سرگشته در صحرای عشق

بس سر گردنکشان کاندر جهان
پست شد چون خاک زیرپای عشق

در جهان شوریدگان هستند و نیست
هر که او شوریده شد شیدای عشق

چون که نیست از عشق جانت را خبر
کی بود هرگز تو را پروای عشق

عاشقان دانند قدر عشق دوست
تو چه دانی چون نه‌ای دانای عشق

چشم دل آخر زمانی باز کن
تا عجایب بینی از دریا عشق

در نشیب نیستی آرام گیر
تا برآرندت به سر بالای عشق

خیز ای عطار و جان ایثار کن
زانکه در عالم تویی مولای عشق

***

عقل کجا پی برد شیوه سودای عشق
باز نیابی به عقل سر معمای عشق

عقل تو چون قطره‌ای است مانده ز دریا جدا
چند کند قطره‌ای فهم ز دریای عشق

خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد
هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق

گر ز خود و هر دو کون پاک تبرا کنی
راست بود آن زمان از تو تولای عشق

ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم
خام بود از تو خام پختن سودای عشق

عشق چو کار دل است دیده دل باز کن
جان عزیزان نگر مست تماشای عشق

دوش درآمد به جان دمدمه عشق او
گفت اگر فانیی هست تو را جای عشق

جان چو قدم در نهاد تا که همی چشم زد
از بن و بیخش بکند قوت و غوغای عشق

چون اثر او نماند محو شد اجزای او
جای دل و جان گرفت جمله اجزای عشق

هست درین بادیه جمله جانها چو ابر
قطره باران او درد و دریغای عشق

تا دل عطار یافت پرتو این آفتاب
گشت ز عطار سیر، رفت به صحرای عشق

***

هر که دایم نیست ناپروای عشق
او چه داند قیمت سودای عشق

عشق را جانی بباید بیقرار
در میان فتنه سر غوغای عشق

جمله چون امروز در خود مانده‌اند
کس چه داند قیمت فردای عشق

دیده‌ای کو تا ببیند صد هزار
واله و سرگشته در صحرای عشق

بس سر گردنکشان کاندر جهان
پست شد چون خاک زیرپای عشق

در جهان شوریدگان هستند و نیست
هر که او شوریده شد شیدای عشق

چون که نیست از عشق جانت را خبر
کی بود هرگز تو را پروای عشق

عاشقان دانند قدر عشق دوست
تو چه دانی چون نه‌ای دانای عشق

چشم دل آخر زمانی باز کن
تا عجایب بینی از دریا عشق

در نشیب نیستی آرام گیر
تا برآرندت به سر بالای عشق

خیز ای عطار و جان ایثار کن
زانکه در عالم تویی مولای عشق

 

۶- خاقانی شروانی

ایوان مداین

هان! ای دل ِ عبرت‌بین! از دیده عبر کن! هان!
ایوان ِ مدائن را آیینه عبرت دان!

یک‌ره زِ لب ِ دجله منزل به مدائن کن
وَ ز دیده دُوُم دجله بر خاک ِ مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجله خون گویی
کز گرمی ِ خوناب‌اش آتش چکد از مژگان

بینی که لب ِ دجله چون کف به دهان آرد؟
گوئی زِ تَف ِ آهش لب آبله زد چندان

از آتش ِ حسرت بین بریان جگر ِ دجله
خود آب شنیده‌ستی کآتش کُنَدش بریان

بر دجله گِری نونو! وَ ز دیده زکاتش ده
گرچه لب ِ دریا هست از دجله زکات ‌اِستان

گر دجله درآمیزد باد ِ لب و سوز ِ دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسله ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان ِ اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش ِ دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانه هر قصری پندی دهدت نو نو
پند ِ سر ِ دندانه بشنو زِ بن ِ دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک تو ایم اکنون
گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحه جغد الحق ماییم به درد ِ سر
از دیده گلابی کن، درد ِ سر ِ ما بنشان

آری! چه عجب داری؟ ک‌اندر چمن ِ گیتی
جغد است پی ِ بلبل؛ نوحه‌ست پی ِ الحان

ما بارگه ِ دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصر ِ ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

گوئی که نگون کرده‌ست ایوان ِ فلک‌وش را
حکم ِ فلک ِ گردان؟ یا حکم ِ فلک‌گردان؟

بر دیده من خندی کاینجا زِ چه می‌گرید!
خندند بر آن دیده ک‌این‌جا نشود گریان

نی زال ِ مدائن کم از پیرزن ِ کوفه
نه حجره تنگ ِ این کم‌تر زِ تنور ِ آن

دانی چه؟ مدائن را با کوفه برابر نه!
از سینه تنوری کن وَ ز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان ک‌از نقش ِ رخ ِ مردم
خاک ِ در ِ او بودی دیوار ِ نگارستان

این است همان درگَه ک‌اورا زِ شهان بودی
دیلم مَلِک ِ بابِل، هندو شه ِ ترکستان

این است همان صفّه کز هیبت ِ او بردی
بر شیر ِ فلک حمله شیر ِ تن ِ شادروان

پندار همان عهد است. از دیده فکرت بین!
در سلسله درگَه، در کوکبه میدان

از اسب پیاده شو، بر نَطع ِ زمین رُخ نِه
زیر ِ پی ِ پیلش بین شهمات شده نُعمان

نی! نی! که چو نُعمان بین پیل‌افکن ِ شاهان را
پیلان ِ شب و روز اَش کُشته به پی ِ دوران

ای بس شه ِ پیل‌افکن ک‌افکند به شه‌پیلی
شطرنجی ِ تقدیر اَش در مات‌گَه ِ حرمان

مست است زمین. زیرا خورده‌ست به‌جایِ می
در کاس ِ سر ِ هرمز، خون ِ دل ِ نوشروان

بس پند که بود آن‌گه بر تاج ِ سر اَش پیدا
صد پند ِ نو است اکنون در مغز ِ سرش پنهان

کسری و ترنج ِ زر، پرویز و به زرّین
بر باد شده یک‌سر، با خاک شده یک‌سان

پرویز به هر خوانی زرّین‌تره گستردی
کردی زِ بساط ِ زر، زرّین‌تره را بستان

پرویز کنون گم شد! زآن گم‌شده کم‌تر گو
زرّین تره کو برخوان؟ رو «کَم تَرَکوا» برخوان

گفتی که کجا رفتند آن تاج‌وران اینک؟
ز ایشان شکم ِ خاک است آبستن ِ جاویدان

بس دیر همی‌زاید آبستن ِ خاک، آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون ِ دل ِ شیرین است آن می که دهد رَزبُن
ز آب و گِل ِ پرویز است آن خُم که نهد دهقان

چندین تن ِ جبّاران ک‌این خاک فرو خورده‌ست
این گرسنه‌چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون ِ دل ِ طفلان سرخاب ِ رخ آمیزد
این زال ِ سپید ابرو، وین مام ِ سیه‌پستان

خاقانی ازین درگه دریوزه عبرت کن
تا از در ِ تو زین‌پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا زِ در ِ رندی توشه طلبد سلطان

گر زاد ِ ره ِ مکه تحفه‌ست به هر شهری
تو زاد ِ مدائن بَر تحفه ز پی ِ شروان

هرکس برَد از مکّه سبحه زِ گِل ِ جمره
پس تو ز مدائن بَر سبحه ز گل ِ سلمان

این بحر ِ بصیرت بین! بی‌شربت از او مگذر
ک‌از شطّ ِ چنین بحری لب‌تشنه شدن نتوان

اِخوان که زِ راه آیند، آرند ره‌آوردی
این قطعه ره‌آورد است از بهر ِ دل ِ اِخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
معتوه ِ مسیحا دل، دیوانه عاقل جان


 

۷- انوری ابیوردی

از زبان اهل خراسان به خاقان سمرقند

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامه اهل خراسان به بر خاقان بر

نامه‌ای مطلع آن رنج تن و آفت جان
نامه‌ای مقطع آن درد دل و سوز جگر

نامه‌ای بر رقمش آه عزیزان پیدا
نامه‌ای در شکنش خون شهیدان مضمر

نقش تحریرش از سینه مظلومان خشک
سطر عنوانش از دیده محرومان تر

ریش گردد ممر صوت از او گاه سماع
خون شود مردمک دیده از او وقت نظر

تا کنون حال خراسان و رعایا بوده‌ست
بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر

نی نبوده‌ست که پوشیده نباشد بر وی
ذره‌ای نیک و بد نه فلک و هفت اختر

کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون
وقت آن است که راند سوی ایران لشکر

خسرو عادل خاقان معظم کز جد
پادشاه است و جهاندار به هفتاد پدر

دائمش فخر به آن است که در پیش ملوک
پسرش خواندی سلطان سلاطین سنجر

باز خواهد ز غزان کینه که واجد باشد
خواستن کین پدر بر پسر خوب‌سیر

چون شد از عدلش سرتاسر توران آباد
کی روا دارد ایران را ویران یکسر

ای کیومرث‌بقا پادشه کسری‌عدل
وی منوچهرلقا خسرو افریدون‌فر

قصه اهل خراسان بشنو از سر لطف
چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر

این دل‌افکار جگرسوختگان می‌گویند
کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر

خبرت هست که از هرچه در او چیزی بود
در همه ایران امروز نمانده‌ست اثر

خبرت هست کز این زیروزبر شوم‌غزان
نیست یک پی ز خراسان که نشد زیروزبر

بر بزرگان زمانه شده خردان سالار
بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر

بر در دونان احرار حزین و حیران
در کف رندان ابرار اسیر و مضطر

شاد الا به در مرگ نبینی مردم
بکر جز در شکم مام نیابی دختر

مسجد جامع هر شهر ستورانشان را
پایگاهی شده نه سقفش پیدا و نه در

خطبه نکْنند به هر خطه به نام غز ازآنک
در خراسان نه خطیب است کنون نه منبر

کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان
بیند، از بیم خروشید نیارد مادر

آن‌که را صد ره غز زر ستد و باز فروخت
دارد آن جنس که گوییش خریده‌ست به زر

بر مسلمانان زآن نوع کنند استخفاف
که مسلمان نکند صدیک از آن با کافر

هست در روم و خطا امن مسلمانان را
نیست یک ذره سلامت به مسلمانی در

خلق را زین غم فریاد رس ای شاه‌نژاد
ملک را زین ستم آزاد کن ای پاک‌سیر

به خدایی که بیاراست به نامت دینار
به خدایی که بیفراخت به فرت افسر

که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدا
زین فرومایه‌غز شوم‌پی غارتگر

وقت آن است که یابند ز رمحت پاداش
گاه آن است که گیرند ز تیغت کیفر

زن و فرزند و زر جمله به یک حمله چو پار
بردی امسال روانشان به دگر حمله ببر

آخر ایران که از او بودی فردوس به رشک
وقف خواهد شد تا حشر بر این شوم‌حشر

سوی آن حضرت کز عدل تو گشته‌ست چو خلد
خویشتن زاینجا کز ظلم غزان شد چو سقر

هرکه پایی و خری داشت به حیلت افکند
چه کند آن‌که نه پای است مر او را و نه خر

رحم‌ کن رحم بر آن قوم که نبود شب و روز
در مصیبتشان جز نوحه‌گری کار دگر

رحم‌ کن رحم بر آن قوم که جویند جوین
از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر

رحم‌ کن رحم بر آن‌ها که نیابند نمد
از پس آنکه ز اطلسشان بودی بستر

رحم‌ کن رحم بر آن قوم که رسوا گشتند
از پس آنکه به مستوری بودند سمر

گرد آفاق چو اسکندر برگرد از آنک
تویی امروز جهان را بدل اسکندر

از تو رزم ای شه و از بخت موافق نصرت
از تو عزم ای ملک و از ملک‌العرش ظفر

همه پوشند کفن گر تو بپوشی خفتان
همه خواهند امان چون تو بخواهی مغفر

ای سرافرازجهانبانی کز غایت فضل
حق سپرده‌ست به عدل تو جهان را یکسر

بهره‌ای باید از عدل تو نیز ایران را
گرچه ویران شد بیرون ز جهانش مشمر

تو خور روشنی و هست خراسان اطلال
نه بر اطلال بتابد چو بر آبادان خور

هست ایران به مثل شوره تو ابری و نه ابر
هم برافشاند بر شوره چو بر باغ مطر

بر ضعیف و قوی امروز تویی داور حق
هست واجب غم حق ضعفا بر داور

کشور ایران چون کشور توران چو تو راست
از چه محروم است از رأفت تو این کشور

گر نیاراید پای تو بدین عزم رکاب
غز مدبر نکشد باز عنان تا خاور

کی بود کی که ز اقصای خراسان آرند
از فتوح تو بشارت بر خورشید بشر

پادشاه علما صدر جهان خواجه شرع
مایه فخر و شرف قاعده فضل و هنر

شمس اسلام فلک‌مرتبه برهان‌الدین
آن‌که مولیش بود شمس و فلک فرمان‌بر

آن‌که از مهر تو تازه‌ست چو از دانش روح
وآن‌که بر چهر تو فتنه‌ست بر شمس قمر

یاورش بادا حق عزوجل در همه کار
تا در این کار بود با تو به همت یاور

چون قلم گردد این کار گر آن صدر بزرگ
نیزه‌کردار ببندد ز پی کینه کمر

به تو ای سایه حق خلق جگرسوخته را
او شفیع است چنان کامّت را پیغمبر

خلق را زین حشر شوم اگر برهانی
کردگارت برهاند ز خطر در محشر

پیش سلطان جهان سنجر کاو پروردت
ای چنو پادشه دادگر حق‌پرور

دیده‌ای خواجه آفاق کمال‌الدین را
که نباشد به جهان خواجه از او کامل‌تر

نیک دانی که چه و تا به کجا داشت بر او
اعتماد آن شه دین‌پرور نیکومحضر

هست ظاهر که بر او هرگز پوشیده نبود
هیچ اسرار ممالک چه ز خیر و چه ز شر

روشن است آنکه بر آن جمله که خور گردون را
بود ایران را رایش همه عمر اندر خور

واندر آن مملکت و سلطنت و آن دولت
چه اثر بود از او هم به سفر هم به حضر

با کمال‌الدین ابنای خراسان گفتند
قصه ما به خداوند جهان خاقان بر

چون کند پیش خداوند جهان از سر سوز
عرضه این قصه رنج و غم و اندوه و فکر

از کمال کرم و لطف تو زیبد شاها
کز کمال‌الدین داری سخن ما باور

زو شنو حال خراسان و غزان ای شه شرق
که مر او را همه حال است چو الحمد ازبر

تا کشد رای چو تیر تو در آن قوم کمان
خویشتن پیش چنین حادثه‌ای کرد سپر

آنچه او گوید محض شفقت باشد از آنک
بسطت ملک تو می‌خواهد نه جاه و خطر

خسروا در همه انواع هنر دستت هست
خاصه در شیوه نظم خوش و اشعار غرر

گر مکرر بود ایطاء در این قافیتم
چون ضروری‌ست شها پرده این نظم مدر

هم بر آن‌گونه که استاد سخن عمعق گفت
خاک خون‌آلود ای باد به اصفاهان بر

بی‌گمان خلق جگرسوخته را دریابد
چون ز درد دلشان یابد از این‌گونه خبر

تا جهان را بفروزد خور گیتی‌پیمای
از جهان‌داری ای خسرو عادل برخور


 

۸- وحشی بافقی

شرح پریشانی

دوستان! شرحِ پریشانیِ من، گوش کنید
داستانِ غمِ پنهانیِ من، گوش کنید

قصه بی‌سر و سامانیِ من، گوش کنید
گفت‌وگویِ من و حیرانیِ من، گوش کنید

شرحِ این آتشِ جان‌سوز، نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم، این راز، نهفتن تا کی؟

روزگاری، من و دل، ساکنِ کویی بودیم
ساکنِ کویِ بتِ عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم
بسته سلسله سلسله‌مویی بودیم

کس در آن سلسله، غیر از من و دل، بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند، نبود

نرگسِ غمزه‌زنش، این‌همه بیمار نداشت
سنبلِ پُرشکنش، هیچ گرفتار نداشت

این‌همه مشتری و گرمیِ بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن‌کس که خریدار شدش، من بودم
باعثِ گرمیِ بازارشدش، من بودم

عشقِ من شد سببِ خوبی و رعناییِ او
داد، رسوایی من، شهرتِ زیباییِ او

بس که دادم همه‌جا شرحِ دلاراییِ او
شهر پُر گشت ز غوغایِ تماشاییِ او

این زمان، عاشقِ سرگشته، فراوان دارد
کی سرِ برگِ منِ بی‌سر و سامان دارد؟

چاره این است و ندارم بِه از این رایِ دگر
که دهم جایِ دگر، دل، به دل‌آرایِ دگر

چشمِ خود فرش کنم زیرِ کفِ پایِ دگر
بر کفِ پایِ دگر، بوسه زنم جایِ دگر

بعد از این رایِ من، این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیشِ او، یارِ نو و یارِ کهن، هر دو یکی‌ست
حرمتِ مدعی و حرمتِ من، هر دو یکی‌ست

قولِ زاغ و غزلِ مرغِ چمن، هر دو یکی‌ست
نغمه بلبل و غوغایِ زَغَن، هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قَدْرِ همه، یکسان نَبُوَد
زاغ را مرتبه مرغِ خوش‌الحان نَبُوَد

چون چنین است پیِ کارِ دگر باشم بِه
چند روزی، پیِ دلدارِ دگر باشم بِه

عَندَلیبِ گُلِ رخسارِ دگر باشم بِه
مرغِ خوش‌نغمه گلزارِ دگر باشم بِه

نوگلی کو که شوم بلبلِ دستان‌سازش؟
سازم از تازه‌جوانانِ چمن، ممتازش

آن‌که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش، باری هست

از من و بندگیِ من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه، خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی، در رهِ عشقِ تو دویدیم، بس است
راهِ صد بادیه درد بریدیم، بس است

قدم از راهِ طلب باز کشیدیم، بس است
اول و آخرِ این مرحله دیدیم، بس است

بعد از این، ما و سرِ کویِ دل‌آرایِ دگر
با غزالی به غزل‌خوانی و غوغایِ دگر

تو مپندار که مِهر از دلِ محزون نرود
آتشِ عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین مُحَبَّت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این، برود، چون نرود؟

چند کس از تو و یارانِ تو، آزرده شود؟
دوزخ از سردیِ این طایفه، افسرده شود

ای پسر! چند به کامِ دگرانت بینم؟
سرخوش و مست ز جامِ دگرانت بینم

مایه عیشِ مدامِ دگرانت بینم
ساقیِ مجلسِ عامِ دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یارِ چه بی‌باکی، چند؟
چه هوس‌ها که ندارند هوسناکی، چند

یارِ این طایفه خانه‌برانداز مباش
از تو حیف است، به این طایفه، دمساز مباش

می‌شوی شُهره به این فرقه، هم‌آواز مباش
غافل از لعبِ حریفانِ دغاباز مباش

بِه که مشغول، به این شغل نسازی، خود را
این نه کاری‌ست، مبادا که ببازی، خود را

در کمینِ تو، بسی، عیب‌شماران هستند
سینه، پردرد ز تو، کینه‌گذاران هستند

داغ بر سینه، ز تو، سینه‌فکاران هستند
غرض این است که در قصدِ تو، یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقفِ کشتیِ خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی، هوسِ رویِ تو رفت
وز دلش، آرزویِ قامتِ دلجویِ تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده‌دل از کوی تو رفت
با دلِ پُر گِلِه از ناخوشیِ خویِ تو رفت

حاشَ لِلَّه که وفایِ تو فراموش کند
سخنِ مصلحت‌آمیزِ کسان، گوش کند

 

۹- هاتف اصفهانی

ترجیع بند: که یکی هست و هیچ نیست جز او

ای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر
جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل
جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب
درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف
چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل
ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبه شوق
هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم
سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم
روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب
دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی
به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار
همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط
شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی
مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی
شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:
عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب
گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست
ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش
سوخت هم کفر ازان ‌و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی
به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا
همه حتی الورید و الشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو

***

از تو ای دوست نگسلم پیوند
ور به تیغم بُرند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان
وز دهان تو نیم شکّرخند

ای پدر پند کم دِه از عشقم
که نخواهد شد اهل این فرزند

پندِ آنان دهند خلق، ای کاش
که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم
چه کنم کاو فتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا
گفتم: «ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت
هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی
ننگ تثلیث بر یکی تا چند؟

نام حقِّ یگانه چون شاید
که اَب و ابن و روحِ قُدْس نهند؟»

لب شیرین گشود و با من گفت
-وز شکرخند ریخت از لب قند-

که گر از سرِّ وحدت آگاهی
تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی
پرتو از روی تابناک افگند:

سه نگردد بَریشَم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو
شد ز ناقوس این ترانه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو

***

دوش رفتم به کوی باده فروش
ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن
میر آن بزم  پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف
باده خواران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کِشان گِردَش
پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی
دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی
چشم حق‌بین و گوش رازنیوش

سخنِ این به آن هنیئاً لک
پاسخِ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم:
ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند
درد من بنگر و به درمان کوش

پیرْ، خندان به طنز با من گفت:
ای تو را پیرِ عقلْ حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت
دختر رَز نشسته بُرقَع‌ْپوش

گفتمش: «سوخت جانم، آبی ده
و آتش من فرونشان از جوش؛

دوش می‌سوختم از این آتش
آه اگر امشبم بُوَد چون دوش»

گفت خندان که: «هین پیاله بگیر»
ستدم، گفت: هان! زیاده منوش!

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم
فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی‌دیدم
مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت
این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو

***

چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را
سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را
پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را
بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را
بر دو کون آستین‌فشان بینی

دلِ هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی
از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عین‌الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو

***

یار بی‌پرده از در و دیوار
در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند
روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی
همه عالم مشارق انوار

کوروَش قائد و عصا طلبی
بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین
جلوه آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ
لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق
بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند
که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و الآصال
یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند
بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد
پای اوهام و دیده افکار

بار یابی به محفلی کآنجا
جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل
مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران
یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی
مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی
از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است
که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی
که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو

 

۱۰- فائز دشتسنانی

بیست دوبیتی

مرا خلد برین دی بودیم جا
کنونم دوزخ است امروز ماوا

نمانده دی نماند فایز امروز
خدا داند چه باشد حال فردا

***

به رخ جا داده‌ای زلف سیه را
به کام عقرب افکندی تو مه را

که دیده عقرب جراره فایز؟
زند پهلو به ماه چارده ر

***
به زیر پرده آن روی دل‌آرا
بود چون شمع در فانوس پیدا

دل فایز چو پروانه به دورش
مدامش سوختن باشد تمنا

*** 

سحرگه زورق سیمین مهتاب
چو در دریای اخضر گشت غرقاب

بت فایز ز هامون سر برآورد
دوباره شد شب مهتاب احباب

*** 
نسیم روح‌پرور دارد امشب
شمیم زلف دلبر دارد امشب

گمانم یار در راه است، فایز
که این دل شور در سر دارد امشب

***

ز من گشتی جدا ای سرو آزاد
نبودم یک زمانی بی تو دلشاد

چه کردم ای مه فایز که هرگز
نه یادم کردی و نه رفتی از یاد

***

شب آمد تا شب وصلم دهد یاد
دهد خاک وجودم جمله بر باد

یقین می‌سوخت فایز ز آتش دل
نمی‌کردش گر آب دیده امداد

*** 

مرا هم ساق و هم زانو کند درد
کمر با ساعد و بازو کند درد

به هر عضو تو فایز پیری آمد
جوانی رفت و جای او کند درد

***

اگر خواهی بسوزانی جهان را
رخی بنما بیفشان گیسوان را

بت فایز اشارت کن به ابروت
بکش تیغ و بکش پیر و جوان را

***

بگو با دلبر ترسایی امشب
چه می‌شد گر که بی ترس آیی امشب

لبان خشک فایز را ز رحمت
بر آن لعل لب ترسایی امشب

***

نه هر آهوی دشت آهوی چین است
نه هر گاوی که بینی عنبرین است

نه هر یاری وفادار است، فایز
وفا در خطه ارمن زمین است

***

اگر دانی که فردا محشری نیست
سوال و پرسش و پیغمبری نیست

بتاز اسب جفا تا می‌توانی
که فایز را سپاه و لشکری نیست

***

بیا تا برگ گل نارفته بر باد
گلی چینیم و بنشینیم دلشاد

بت فایز مکن تاخیر چندان
که تعجیل است عمر آدمیزاد

***

اگر دورم من از تو ای پریزاد
فراموشم نکن زنهار زنهار

همان عهدی که با تو بست فایز
وفادارم اگر هستی وفادار

***

نه یادم می‌کنی نه می‌روی یاد
به نیکی باد یادت ای پریزاد

عجب نبود کنی فایز فراموش
فراموشی‌ست رسم آدمیزاد

***

به دل گفتم مکن اینقدر فریاد
که اندر خرمن صبر آتش افتاد

بسوزد هستی فایز، سراپا
گهی کان چشم شهلا آیدم یاد

***

بهار آمد زمین فیروزه‌گون شد
به عزم سیر، دلدارم برون شد

به گل‌چیدن درآمد یار فایز
همه گل‌ها ز خجلت سرنگون شد

***

دلا از بی‌وفایان دست بردار
برو با نیک‌خویان کن سر و کار

که فایز، از جفاهای زمانه
شده در دست مهرویان گرفتار

***

ندانم خواب یا بیدار بودم
ز شوقش مست یا هشیار بودم

به باغ خلد فایز بود گویا
و یا سر در کنار یار بودم

***

نسیم آهسته آهسته سحرگاه
روان شو سوی یار از راه و بیراه

بجنبان حلقه زنجیر زلفش
ز حال زار فایز سازش آگاه

https://iroon.com/irtn/blog/19968

۱۴۰۲ دی ۲۷, چهارشنبه

زمین مست کرده است(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

زمین مست کرده است

مجید نفیسی

پس از زمین‌لرزه‌ی نورث ریج در ۱۹۹۴


زمین مست کرده است
و درها را به‌هم‌می‌کوبد.
صدای ریختن بشقابها می‌آید
و شیهه‌ی اسبهای سرخ
و من در تاریکی
به دنبال تکه‌ای از خواب خود می‌گردم.

آیا دوباره قابِ نوشین را سر رَف خواهم گذاشت
تا یاد "تپه‌های اوین" با من بماند؟
آیا دوباره قژقاژ دستگاه چاپم را خواهم شنید
و با واژه‌نگارم حرف خواهم زد؟
آیا آزاد دوباره دوچرخه‌اش را خواهد راند
و من اسکیتهایم را به پا خواهم کرد؟
آیا کتابها به قفسه‌ها باز خواهند گشت
و کرکره‌ها دوباره بالا خواهند رفت؟

از درون زُهدان مادرم
صداهای بیرون را می‌شنوم.
به تاریکی چنگ می‌زنم
و از بند نافِ سفیدی آویزانم.
صدای دزدگیر ماشینها می‌آید
همسایه‌ی تبتی دعا می‌خواند
دختران مکزیکی، دامن در را گرفته‌اند
و فریاد می‌کشند:"مامی! مامی!"
می‌خواهم چون تام سایر
به شب عزای خود برگردم
زیر تخت قایم شوم
تا همه‌ی حرفها را بشنوم
و جسد خود را ببینم
که زیر لنگه‌های بی‌لنگرِ در
تاب می‌خورد.

می‌خواهم از گور خود بگریزم.
در آستانه‌ی در ایستاده‌ام
و زمین مرا به درون خود می‌خوانَد.
 

هفدهم ژانویه ۱۹۹۴

 

***

The Earth Has Become Drunk

The Earth Has Become Drunk

By Majid Naficy

After the 1994 Northridge earthquake


The earth has become drunk
And slams the doors.
There’s the sound of falling dishes
And red horses’ neigh,
And in the dark
I am looking for a piece of my sleep.

Will I put Nooshin's frame
Back on the mantel,
To remember the hills of Evin?*
Will I hear again
My clanging printer?
And will I talk to my laptop?
Will Azad ride his bike again?
And will I put on my skates?
Will my books return to their shelves?
And will the blinds be pulled up again?

I hear the sounds outside
From within my mother's womb.
I grab onto the darkness
Dangling from a white umbilical cord.
There's the sound of car alarms.
The Tibetan neighbor is praying.
And the Mexican girls,
Clutching the skirt of the door,
Are yelling, “Mami! Mami!”
I want to come back
On the night of my funeral,
Like Tom Sawyer.
I will hide under the bed
To hear what people say
And will see my corpse dangling
Beneath the loose planks of the door.

I want to escape from my grave.
I stand in the doorway,
And the earth is calling me inside her.

January 17, 1994

*- While in Evin prison, my sister Nooshin embroidered a cloth depicting the hills of Evin where many executions have taken place in Tehran.

 

۱۴۰۲ دی ۲۴, یکشنبه

به تو رشگ می‌برم آفريقای جنوبی!، و لینک‌های اشعار، کتاب‌ها و مقالات مجید نفیسی(بفارسی و انگلیسی)

 

به تو رشگ می‌برم آفريقای جنوبی!

مجید نفیسی

به تو رشگ مي‌برم
ای آفريقای جنوبی!
فرزند تو پدری شد
دلير و خردمند و مهربان
كه چون از پشت ميله‌های زندان
به ميان مردم آمد
نخستين پيامش اين بود
كه "من پيامبر نيستم
و هر كس
خدای سرنوشت خويش است."

افسوس
دستاربندی ناخدای من شد
كه خود را جانشين خدا می‌خواند
و هزاران فرزند ايران را
به جوخه‌های تيرباران سپرد.

امروز "مَديبا" را
در زادگاهش به خاك می‌سپاري
و من در تبعيدگاهم
با او بدرود می‌گويم.

        پنجم دسامبر دوهزار‌و‌سیزده

https://iroon.com/irtn/blog/19949/i-envy-you-south-africa/

***

!I Envy You, South Africa

!I Envy You, South Africa

Majid Naficy 

I envy you, South Africa!
Your child became a father
-Brave, wise and kind-
Whose first message,
After he came among the people
From behind prison bars,
Was “I am not a prophet
And everybody is the master
Of her or his destiny.”

Alas!
A man with a turban
Became my master
Who called himself the deputy of God
And sent thousands of Iran’s children
To firing squads.

Today
You bury Madiba
In his birthplace
And I say farewell to him
In exile.

        December 5, 2013

***

 

لینک‌های اشعار، کتاب‌ها و مقالات مجید نفیسی(بفارسی و انگلیسی)

 
 
1 Poem: I Envy You, South Africa!
شعر: به تو رشگ می‌برم آفریقای جنوبی!
Ezzat Tabaiyan’s Last Will Before Her Execution
وصیتنامه‌ی عزت پیش از تیرباران
1 poem in Memory of Ezzat: “High-Heeled Shoes”
شعری بیاد عزت: "کفشهای پاشنه‌بلند"
1 Poem: “Christmas Morning on the Beach  شعر: صبح کریسمس در ساحل
مجید نفیسی: نازائی و زایش در افسانه‌ی دختر نارنج و ترنج
For the First Anniversary of “Woman, Life, Freedom” Uprising in Iran Kerm Ketab Publication releases its first book in Persian: Dare to Think and the Jina
Revolution
Eighteen Essays by Majid Naficy
بمناسبت نخستین سالگرد انقلاب ژینا, انتشارات کرم کتاب منتشر کرده است: جرأت به اندیشیدن و انقلاب ژینا: هجده مقاله از مجید نفیسی
Majid Naficy in Wikipedia
Music: Schumann: Piano Concerto in A minor
Democracy Now: South Africa Lays Out Genocide Case vs. Israel at World Court in The Hague
The New Yorker: Coming of Age at the Dawn of the Social Internet
The New Yorker: How Israel’s Inspection Process Is Obstructing Aid Delivery
The New Yorker: The Deadly Challenges of War Coverage in Gaza
The New Yorker Books: Can Brain Science Help Us Break Bad Habits?
Avaaz Petition: Stop forcing women and girls into sex for water!
 
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
 
 

۱۴۰۲ دی ۱۴, پنجشنبه

کفش‌های پاشنه‌بلند، و لینک‌های اشعار، کتاب‌ها و مقالات مجید نفیسی(بفارسی و انگلیسی)

 

  کفش‌های پاشنه‌بلند

مجید نفیسی

به یاد عزت تیر‌باران‌شده در هفدهم دی ۱۳۶۰

 

کفشهای پاشنه‌بلندت هنوز
با من حرف می‌زنند
از عصرهایی که دست یکدیگر را میگرفتیم
و از کوچه‌های هفت‌پیچ میگذشتیم
و در کنار پنجره‌ی هر آشپزخانه
بو می‌کشیدیم
بو می‌کشیدیم.

تق‌تق, تق‌تق
چونان چکش ظریف پدرت
بر قلم قلمزنی‌اش
و قاب مسین شمایلت
بر دیوار ذهن من.

 

شانزدهم ژوئیه دوهزار‌و‌هفت

https://iroon.com/irtn/blog/19927/high-heeled-shoes/

 

***

High-Heeled Shoes

 

High-Heeled Shoes

Majid Naficy

        In Memory of Ezzat Executed on January 7, 1982

Your high-heeled Shoes
Still talk to me
From the evenings that we took each other’s hand
And passed through narrow winding alleys
Sniffing, sniffing
By the window of each kitchen.

Tap tap, tap tap
Like the delicate hammering of your father
On his engraving chisel
And the copper plate of your icon
On the wall of my mind.

        July 16, 2007

***

 

لینک‌های اشعار، کتاب‌ها و مقالات مجید نفیسی(بفارسی و انگلیسی)

 
1 poem in Memory of Ezzat: “High-Heeled Shoes”
شعری بیاد عزت: "کفشهای پاشنه‌بلند" 
1 Poem: “Christmas Morning on the Beach  شعر: صبح کریسمس در ساحل
مجید نفیسی: نازائی و زایش در افسانه‌ی دختر نارنج و ترنج
For the First Anniversary of “Woman, Life, Freedom” Uprising in Iran Kerm Ketab Publication releases its first book in Persian: Dare to Think and the Jina
Revolution
Eighteen Essays by Majid Naficy
بمناسبت نخستین سالگرد انقلاب ژینا, انتشارات کرم کتاب منتشر کرده است: جرأت به اندیشیدن و انقلاب ژینا: هجده مقاله از مجید نفیسی
Majid Naficy in Wikipedia
Music: Schumann: Liederkreis (Heine), 9 songs
Background Briefing with Ian Masters: Will Israel's Killing of the Hamas Ambassador to Hezbollah Trigger a Wider War? | The Move Underway to Get SCOTUS
to Tear Down Jefferson's Wall Between Church and State | The Frightening Similarities Between Germany in 1933 and the US in 2024
آوای تبعید: 38-مین شماره منتشر شد
هنر و زندگی با فیروزه خطیبی: ویژه شب یلدا
مصاحبه با محمد رضا عالی پیام (هالو) : حکومت اسلامی و بحرانهای مختلف: حکومت پوشالی در آستانه فروپاشی
The New Yorker: Gaza Is Starving
The New Yorker: It’s Time to Embrace Slow Productivity
The New Yorker Books: How Camille Pissarro Went from Mediocrity to Magnificence
The New Yorker: How Owamni Became the Best New Restaurant in the United States
The New Yorker: A Question of Legacy
The New Yorker: How Did Polyamory Become So Popular?
The New Yorker: The Year We Stopped Being Able to Pretend About Trump
The New Yorker: “Maestro” Is a Leonard Bernstein Bio-Pic as Restless as Its Subject
The New Yorker: A Guide to Getting Rid of Almost Everything
The New Yorker: Chronicles of a Bubble-Tea Addict
The New Yorker: A Palestinian Poet’s Perilous Journey Out of Gaza
The New Yorker: A Palestinian Poet’s Perilous Journey Out of Gaza
The New Yorker: Has Gratuity Culture Reached a Tipping Point?
 
 
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
 
 

۱۴۰۲ آذر ۲۸, سه‌شنبه

صبحِ كریسمس در ساحل، و لینک‌های اشعار، کتاب‌ها و مقاله‌های مجید نفیسی(بفارسی و انگلیسی)

 

صبحِ كریسمس در ساحل

مجید نفیسی

در كنار دریا
مردی تنها ترومپت می‌زند
و من نوای او را
از گذرگاه ساحلی می‌شنوم:

"ترومپتزن!
بس كن دمیدن
در نای برنجینَت.
بگذار امواج
بجای ما سخن بگویند."

صبحِ كریسمس است.
آفتاب دارد می‌دمد
و مِه دارد فرو می‌ریزد.
در خانه‌ها كودكان هنوز در خوابند
و هدیه‌هاشان زیر درختهای كریسمس
دست نخورده باقی مانده اند."

اما سانتای بی‌خانه*
بی‌اعتنا به من و موجها
همچنان در نای خود می‌دمد.

        بیست‌و‌پنجم دسامبر دوهزار‌و‌سیزده

*- بابا نوئل.

https://iroon.com/irtn/blog/19892/christmas-morning-on-the-beach/

***

 

Christmas Morning on the Beach

 

Christmas Morning on the Beach

By Majid Naficy

At the seashore
A man plays a trumpet alone
And I hear his sound
From the boardwalk:

“Trumpeter!
Stop Blowing
Into your brass pipe.
Let the waves
Talk on our behalf.”

It is Christmas morning.
The sun is rising
And the fog is burning.
Children are still asleep in their homes
And their gifts are intact
Under Christmas trees.

But the homeless Santa
Is still blowing into his pipe
Oblivious to me and the waves.

        December 25, 2013

https://iroon.com/irtn/blog/19892/christmas-morning-on-the-beach/

***

 
 
1 Poem: “Christmas Morning on the Beach  شعر: صبح کریسمس در ساحل
1 Poem “Green Bough” شعر: شاخه‌ی سبز" 
1 Poem: Fleeing Fawnشعر: آهوی رمیده
مجید نفیسی: نازائی و زایش در افسانه‌ی دختر نارنج و ترنج
1 Poem: Why Should I Delete Your Email? شعر: چرا ایمیلت را پاک کنم؟
For the First Anniversary of “Woman, Life, Freedom” Uprising in Iran Kerm Ketab Publication releases its first book in Persian: Dare to Think and the Jina
Revolution
Eighteen Essays by Majid Naficy
بمناسبت نخستین سالگرد انقلاب ژینا, انتشارات کرم کتاب منتشر کرده است: جرأت به اندیشیدن و انقلاب ژینا: هجده مقاله از مجید نفیسی
Majid Naficy in Wikipedia
Music: Schumann: Gesänge der Frühe
Background Briefing with Ian Masters: The White House Tells Israel That "Protecting Palestinian Civilians in Gaza is Both a Moral Duty and Strategic Imperative"
| Pope Francis Approves Blessing For Same-Sex Couples | Republicans Hold Biden Hostage With An Immigration Deal That Will Anger the Democratic Base
Feminist Internationalism
Panelists from Ukraine, Palestine, Israel, Iran, U.S. share intersectional feminist perspectives for building solidarity, ending racial, economic, and gender violence, and stopping colonial and imperialist wars
حمید آصفی در تهران: نرگس محمدی و جایزه صلح نوبل، غزه و موضع مردم ایران
The New Yorker: Can Crosswords Be More Inclusive?
The New Yorker: The Year Picasso Haunted Us
The New Yorker: Deconstructing Paul Ryan’s Condemnation of Donald Trump
The Markaz Review: A Student’s Tribute to Refaat Alareer, Gaza’s Beloved Storyteller
 
 
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
 
 

۱۴۰۲ آذر ۲۲, چهارشنبه

شاخه‌ی سبز- به یاد مصطفی آبکاشکه، و لینک‌های اشعار، کتاب‌ها و مقاله‌های مجید نفیسی(بفارسی و انگلیسی)

 

شاخه‌ی سبز

مجید نفیسی

به یاد مصطفی آبکاشک*

از درختی
که زیر آن خفتی
شاخه‌ی سبزی کندم.

"شاخه‌ی سبزم را نگهدار.
یک روز برمیگردم
با سندیکای کارگری به آبادان
و پرچمی می‌خواهم."

برگهای خشک, بسترت شدند
و شاخه‌های سبز, سایه‌بانت
و ریشه‌هایت تا اعماق خاک.

"شاخه‌ی سبزم را نگهدار.
یک روز برمیگردم
با بهار آزادی به ایران
و پرچمی می‌خواهم."

یازدهم ژوئیه هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌نه

*- یکی از فعالان جنبش کارگری در آبادان که پس از تبعید به لس‌آنجلس آمد و در یازدهم ژوئن هشتاد‌و‌نه, هنگام رانندگی در شاهراهی به درختی زد و کشته شد.

 

Green Bough

Mostafa Abkashak

Green Bough

Majid Naficy

In Memory of Mostafa Abkashak*

From the tree
You slept under,
I picked a green bough.

“Keep my green bough.
One day I’ll return to Abadan
With the syndicate of workers
And need a flag.”

Dried leaves became your bed
And green branches your shelter
With your roots deep in the earth.

“Keep my green bough.
One day I’ll return to Iran
With the spring of freedom
And need a flag.”

11 June, 1989

*-An exile Iranian workers’ activist who while driving on a freeway hit a tree and died on June 11, 1989 in Los Angeles.

***

  لینک‌های اشعار، کتاب‌ها و مقاله‌های مجید نفیسی(بفارسی و انگلیسی)

 
 
1 Poem “Green Bough” شعر: شاخه‌ی سبز"
1 Poem: Fleeing Fawnشعر: آهوی رمیده
مجید نفیسی: نازائی و زایش در افسانه‌ی دختر نارنج و ترنج
1 Poem: Why Should I Delete Your Email? شعر: چرا ایمیلت را پاک کنم؟
For the First Anniversary of “Woman, Life, Freedom” Uprising in Iran Kerm Ketab Publication releases its first book in Persian: Dare to Think and the Jina
Revolution
Eighteen Essays by Majid Naficy
بمناسبت نخستین سالگرد انقلاب ژینا, انتشارات کرم کتاب منتشر کرده است: جرأت به اندیشیدن و انقلاب ژینا: هجده مقاله از مجید نفیسی
Majid Naficy in Wikipedia
Music: Dmitri Shostakovich: Thirteenth Symphony
گفت‌وگوی ویژه با حسین فاطمی، عکاس خبری
روایت‌گر داستان‌های زندگی، از دریاچه ارومیه تا جنبش زن زندگی آزادی، از افغانستان تا سومالی، برنده جایزه‌های متعدد عکاسی.
Background Briefing with Ian Masters: Zelensky Tries to Break the Deadlock as Republicans Hold up Aid to Ukraine | How Putin is Determined to Win His War
On Ukraine | Musk Offers a Preview of the Media Landscape Ahead If Trump Were to Win
Vox Populi: John Feffer: Rescuing Realpolitik from Henry Kissinger
The New Yorker: Can Guatemalans Save Their Democracy?
The New Yorker: The U.N. Announces the Hottest Year
The New Yorker: How the Movie Professor Got Cancelled
The New Yorker: Podcast Dept. A Podcast Memorial Service
The New Yorker: What Trump’s Civil Trial Tells Us About His Upcoming Criminal Cases
The New Yorker Books: The Troubled History of the Espionage Act
The New Yorker: The War in Gaza Has Been Deadly for Journalists
 
 
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
 
 

۱۴۰۲ آذر ۲۰, دوشنبه

آهوی رمیده، و لینک‌های اشعار، کتاب‌ها و مقاله‌های مجید نفیسی(بفارسی و انگلیسی)

  

آهوی رمیده

مجید نفیسی

        بیاد جان کانل

می‌خواستم درِ خانه باشم
تا راه را بر تو ببندم
پیش از اینکه آنرا بگشایی
و به سوی شاهراهی برانی
که ترا از آن بازگشتی نبود.

می‌خواستم درِ ماشین باشم
و جاکلیدی هنوز‌آونگانش
آینه‌ای که راه بازگشت را نشان میداد
و ترمز, ترمز, ترمز.

می‌خواستم این همه باشم
و با این همه مرگت
آهووی رمیده‌ای شد که از درون بوته‌ها
خود را به لب جاده رساند
و ترا به ژرفای دره کشاند.

        هفتم ژانویه دوهزار‌و‌شش

https://iroon.com/irtn/blog/19873/fleeing-fawn/

***

 

Fleeing Fawn

 

Fleeing Fawn

  

By Majid Naficy

        In Memory of John Connell

I wanted to be the front door
And block your way out
Before you opened the latch
And drove toward a highway
From which you had no return.

I wanted to be the car door,
The swinging keyring,
The mirror showing the way back
And the brake, brake, brake.

I wanted to be all this, and yet
Your death became a fleeing fawn
Who had reached the edge of the road
From behind bushes,
And took you to the bottom of the valley.

January 7, 2006

 

***

لینک‌های اشعار، کتاب‌ها و مقاله‌های مجید نفیسی(بفارسی و انگلیسی)

 
1 Poem: Fleeing Fawnشعر: آهوی رمیده
آوای تبعید: شماره 37 منتشر شد: به یاد ناصر پاکدامن
مجید نفیسی: نازائی و زایش در افسانه‌ی دختر نارنج و ترنج
1 Poem: Why Should I Delete Your Email? شعر: چرا ایمیلت را پاک کنم؟
پرویز ثابتی، بنیانگذار اعترافات تلویزیونی در ایران
مجید نفیسی: "حافظ و طبل خاموشی" فصل یازدهم از کتاب "در جستجوی شادی"
قسمت اول:
قسمت دوم:
1 Poem: The Song of Ezra شعر: ترانه‌ی عزرا
For the First Anniversary of “Woman, Life, Freedom” Uprising in Iran Kerm Ketab Publication releases its first book in Persian: Dare to Think and the Jina
Revolution
Eighteen Essays by Majid Naficy
بمناسبت نخستین سالگرد انقلاب ژینا, انتشارات کرم کتاب منتشر کرده است: جرأت به اندیشیدن و انقلاب ژینا: هجده مقاله از مجید نفیسی
Majid Naficy in Wikipedia
Music: Emotional Oranges: No Where
Music: Richard Strauss: Metamorphosen
Background Briefing with Ian Masters: The Casual Cruelty of the Recently Impeached Texas AG in Delaying a Life-Threatening Abortion | The Emerging Campaign
Issue of Dictatorship and What a Second Trump Term Could Look Like | Biden Vetoes a Ceasefire Sticking With Netanyahu Like VP Humphrey Stuck With LBJ in
1968
گفت‌وگوی ویژه - نورالدین زرین‌کلک
The New Yorker: The Prisoner Swap
The New Yorker: How Hamas Used Sexual Violence on October 7th
The New Yorker: Are We Sleepwalking Into Dictatorship?
The New Yorker: What We Learn from the Lives of Critics
The New Yorker: The Auteur of Anime
The New Yorker: Mickey-Mouse Maker
 
 
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
 
 

۱۴۰۲ آذر ۱۶, پنجشنبه

احسان به سگ: کتاب «چهره‌های جاودانه ادبیات آذربایجان»، ترجمه و تلخیص: ا. م. شیری

 

احسان به سگ

سروده سید عظیم شیروانی(«)

منبع: کتاب «چهره‌های جاودانه ادبیات آذربایجان»

ترجمه و تلخیص: ا. م. شیری

۱۶ آذر-قوس ۱۴۰۲

احسان به سگ

یکی حاجی به ایل شاهسون بود،

که یار مستمندان وطـن بود،

فراوان گوسفند و اشتر و اسب،

خلاصه، ثروتی داشت و نکو کسب.

یکی سگ داشت که نامش بود بوزلار،

رمه را پاسبان و اسب را یار.

زبخت بر قضا یک روز بوزلار،

بمرد و شاهسون گردید عزادار.

چوغسلش داد، کفن پوشاند برسگ،

به عزت بهر دفنش کرد آهنگ.

گزید اندر مزارستان مزاری،

که  بوزلارش در آن یابد قراری.

یکی هفته بداد احسان او را،

به هر جمعی شمرد فقدان او را

چو مـلائی شنید این داستان را،

به آه و سوز دل بگـفـت: وای دینا!

خدا شاهد که این کاری خراب است!

خلاف شرع اسلام و کتاب است!

ز دین برگشته است این مرد عامی،

نمانده از حرمت و اسلام نامی.

سگ کجا و دفن در قبرستان کجا!

این که توهین است بر قرآن ما!

همین دم آوریدم یک اسب رهوار

روم تا نزد ایل و اقوامش کنم خوار

چو مهتر اسب را آورد همانگاه

نشست بر پشت زین و روی در راه

چو دیدند در نیمه راه آن حیله گر را،

رسانیدند به حاجی این خبر را

***

که فلان مـلا با قیل و قال آید

گفت: نه! او به دیگر خیال آید!

جدا کنید از گله گوسفندی ‌پنجاه،

نگه دارید آن‌ها را در سر راه

***

بدین سان چاره دید بر قال ملا

به پیشوازش برفت تا دید او را

بگفتا: ای شیخ، یا نایب امام زمان!

پدر و مادرم هم باد تو را قربان.

آه! که مُرد بوزلار، شکست کمرم،

کاش خراب می‌شد این دنیا به سرم.

چه بوزلار! سگی چابک و هشیار،

به پنجه چون پلنگ و شیر کـردار.

ز بیم او گرگ نالان و گریزان

ز بانگش جانور می‌گشت گریان

نگهبان هشیار گله و پاسبان رمه،

هم او بود شب و روز شبان رمه.

نگهدار خانه و ثروت و مالم بود،

باعث افتخار و موجب جلالم بود.

همو حق فراوان داشت بر من.

وصیت کرد چندی پیش مردن

کفن حریری خواسته بود از من

حقا که سزاوار او بود این چنین کفن

هر آنچه گفته بود، کرده‌ام عمل.

یک وصیت هم به شما کرده بود ازل

وصیت کرد به شما گوسفندی پنجاه،

بنگرید بر آن‌ها که می‌چرند سر راه.

***

چو نام گوسفند بشنید مـلا،

بگفت احسنت بر او بادا خدایا!

سگ چه سگ، او نیز یکی همچون ما،

دو صد زنده همچو ما فدای او بادا!

رحمت ایزدی را قرین باد او!

سگ اصحاب کهف را همنشین باد او!

رفت و بر مزارش «یاسین» خواند.

تا شب هفتمش‌ نیز به عزایش ماند.

______________________________________________

(«)- سید عظیم شیروانی، یکی از چهره‌های برجستۀ ادبیات سدۀ نوزدهم و یکی از پیروان سبک ادبی محمّد فضولی در ادبیات آذربایجان بشمار می‌رود.

سید عظیم شیروانی در روز ٩ ماه ژوئیۀ سال ۱٨٣۵، در یک خانوادۀ روحانی در شهر شماخی آذربایجان دیده به جهان گشود. پدرش محمّد، یکی از شخصیت‌های سرشناس شهر بود. سید عظیم پدرش را در سنین کودکی از دست داد و پس از آن در نزد پدر بزرگ مادریش، ملا حسین بزرگ شد. پدر بزرگ او روحانی روستای یاقساق داغستان بود. سید عظیم در اثر زحمات زیاد پدر بزرگش زبان‌های فارسی و عربی را یاد گرفت. او، تقریبا پس از ده سال زندگی در داغستان، به شماخی بازگشت و در این شهر به تحصیل در مکتب مشغول شد. در سال ۱٨۵۶، بقصد ادامۀ تحصیلات عالی روحانی به عراق رفت. ابتدا در نجف و بغداد، بعد هم به مکتب عالی روحانی شهر شام در سوریه وارد شد و در پایان تحصیل به شماخی برگشت. اما، هیچگاه به کار روحانیت نپرداخت. او در سال ۱٨۶٩، در شماخی مدرسۀ نظام جدید تأسیس کرد و تا پایان عمر نیز در همان مدرسه به تدریس پرداخت. در این مدرسه، زبان‌های آذربایجانی و فارسی، تاریخ و جغرافیا، حساب و دروس‌ دیگر تا مقطع ابتدائی تدریس می‌شد.

میرزا علی اکبر صابر، سلطان مجید غنی‌زاده و برخی دیگر از نویسندگان آذربایجان، تحصیل کردۀ مدرسۀ سید عظیم شیروانی بودند.

سید عظیم با تشکیل مجلس شعر «بیت الصفا» در منزل نزدیکترین دوستش محمّد صفا در شماخی، مدتی طولانی این مجلس را رهبری می‌کرد. این مجلس با مجالس شعر شهرهای دیگر آذربایجان رابطه تنگاتنگی برقرار کرده بود.

ارثیۀ بدیعی سید عظیم شیروانی بسیار غنی و همه سویه است. او، دو جلد کلیات به زبان‌های آذربایجانی و فارسی از خود به یادگار گذاشته است. کلیات آذربایجانی او شامل سه بخش می‌باشد. بخش اول: قصیده، هجو، مکتوبات منظوم، ترجیع‌بند و ترکیب‌بند، مخمّس، تخمیس، مسدّس، مستضاد و غیره بوده، بخش دوّم: غزل، رباعی، قطعه، بیت و فردها و بخش سوّم آثار او را حکایات منظوم تشکیل می‌دهد.

کلیات حجیم سید عظیم شیروانی به زبان فارسی را میرزا حبیب گردآوری کرده است. این کلیات عبارت است از چهار بخش: بخش اوّل- قصاید، بخش دوّم- غزل‌هایی در شأن عزاداری دینی، بخش سوّم- غزلیات عاشقانه و بخش چهارم- شامل ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، مخمّس، مسدّس، مثنوی و رباعیات می‌باشد.

تاریخ آغاز فعالیت خلاقانۀ سید عظیم شیروانی معلوم نیست. ترجمه‌های او از منابع شرقی، تجنیس‌ها و نظیره‌هائی که بر اشعار سعدی، حافظ و فضولی نوشته، موجود است. اکثریت آثار شاعر را اشعاری تشکیل می‌دهند که بر اساس سبک غزل‌های غنائی سروده  شده است. شاعر، بیش از هزار بیت غزل به زبان‌های فارسی و آذربایجانی سروده است. غزلیات اوا را می‌توان به پنج قسم تقسیم کرد: اوّل- غزل‌های عاشقانه، دوّم- غزل‌هائی در وصف می، سوّم- غزل‌هائی در ردّ خرافات دینی و روحانیت، چهارم- غزلیاتی که در شأن دوستان نزدیک و معاصران خود سروده است و پنجم- غزل‌هائی با مضمون دینی و فلسفی.

غزلیات عاشقانۀ شاعر نسبت به دیگر اشعارش بسیار بیشتر است. سید عظیم با این غزل‌هایش به محمد فضولی می‌پیوندد و خود را بعنوان ادامه‌دهندۀ ماهر راه او می‌نمایاند.

شیروانی با اشعار دارای مضمون دینی و عرفانی خود، واقعیت زیبائی، عشق و محبت را ترنم می‌کند.

مرحلۀ دوّم خلاقیت شاعر، با اشعار طنز انتقادی و روشنگرانۀ  او آغاز می‌شود که از این زمان به بعد، واقع‌گرائی در صناعت او برتری می‌یابد. در گذار او به عرصۀ خلاقیت شعر واقع‌گرایانه، روزنامه‌های «اکینچی» (برزگر) و «کشکول» نقش مهمی ایفاء کردند. بخصوص، تحت تأثیر «اکینچی»، شاعر به یک سری مسائل ضروری علاقمند گردید.

روزنامۀ «اکینچی»، نخستین روزنامۀ آذربایجان با مدیریت حسن بیک زردابی، یک کرسی خطابه برای این شاعر روشنگر بود. او خلق را به بیداری از خواب غفلت و جهالت فرامی‌خواند.

حکایات منظوم، در مجموعۀ صناعت شاعر جایگاه خاصی را احراز می‌کنند. سید عظیم بیش از یکصد حکایت کوتاه و بلند نوشته است، که بخشی از آن‌ها را از کلاسیک‌های آذربایجان و ایران ترجمه و اقتباس کرده است. شیروانی روی داستان‌ها و روایات منابع مختلف دو باره کار کرده و آن‌ها را با مسائل زندگی معاصر انطباق داده است. این داستان‌های منظوم که در رابطه با مسائل مملکت و رعیت، خلق و معیشت تحریر شده، مضمون آموزشی- تربیتی داشته، به سبک مثنوی و دارای قافیۀ زوج می‌باشند.

سید عظیم یکی از بزرگترین طنزپردازانی بود که راه قاسم بیک ذاکر و میرزا فتحعلی آخوندوف را تداوم بخشید.

نوشته‌های طنز او در سال‌های ٨۰- ۷۰ قرن نوزدهم، سبک طنزپردازی را به سطح عالی ارتقاء داد. موهومات دینی، روحانیت مرتجع، بیک‌ها و خوانین، حاکمان و قاضیان طفیلی، در یک کلام، پس مانده‌های جامعه کهنه، هدف اصلی اشعار طنز سید عظیم بودند.

سید عظیم با طنزهای «کؤپه‌یه احسان» (احسان به سگ)، «قارینقولو آباد» (شکمو آباد)، «ده‌لی شیطان» (شیطونه می‌گه) و طنزهای دیگر، شخصیت روحانیون دو رو  را که حرف و عمل‌شان بر هم منطبق نیست، هدف انتقادهای خود قرار داده است. با طنز «خان و دهقان»، از یک سو سلطۀ مناسبات فئودالی مردسالارانه بر جامعه و ساده‌‌لوحی دهقانان را که در شرایط سخت استثمار زندگی می‌کردند، از دیگر سوی، نگاه تحقیر‌آمیز و از بالا به پائین اشرافیت محلی به دهقان را به زیر آتش انتقادهای خود گرفته است.

خلاقیت سید عظیم شیروانی در تاریخ ادبیات قرن نوزدهم آذربایجان جایگاه افتخارآمیزی احراز می‌کند. آثار وی را هر چند جاهلان زمان او درک نمی‌کردند، اما، آن‌ها در نزد روشنفکران و آگاهان زمان، از احترام و ارزش والائی برخوردار بودند.

سید عظیم بعنوان یک معلم روشنفکر، همیشه مورد نفرت افراد و دستجات جاهل بود. خبرچین‌ها گزارش‌های متعددی برعلیه او نوشته و به والی قفقاز می‌فرستادند. خوشبختانه، در روز ٢٢ ماه مه سال ۱٨٨۷، مأموریت رسیدگی به این گزارش‌ها به یک شخصیت بزرگ‌منش، حسین افندی غایب‌اوف محول شد. او، بعد از تحقیق و بررسی‌های مقتضی، به تفلیس بازگشت و گزارشی دایر بر اعطای مدال به سید عظیم تنظیم نمود. بدنبال آن، بمنظور اگاهی عموم، فرمان امپراطور تزار، مندرج در «پراویتلستوننی وستنیک» (خبرنامه دولتی)، در شماره ۱۵ ژانویه سال ۱٨٨٨ روزنامۀ «قفقاز» مجددا درج گردید. در متن فرمان چنین آمده بود: «بفرمان حکومت تزار، سید عظیم شیروانی بخاطر مساعی خود، بدریافت مدال نقره مفتخر می‌گردد». سید عظیم در تاریخ۱۰ ماه مه سال ۱٨٨٨ مدال را اخذ کرد. این خبر، حسادت روحانیون مرتجع را تشدید نمود و آن‌ها ۱۰ روز بعد، روشنفکر زمان را در حین خروج از مسجد با یک ازدحام ساختگی، در زیر دست و پا کشتند. بدین ترتیب، در ٢۰ ماه مه سال ۱٨٨٨ به زندگی پربار سید عظیم پایان داده شد.

اشاره ــ از آنجائیکه داستان «احسان به سگ» را سید عظیم در قالب گفتگو سروده، بر این اساس، وزن، آهنگ، ردیف و قافیۀ شعری را نیز در برخی قسمت‌ها بصورت‌های متفاوت بیان نموده است.

ترجمه و تلخیص از: کتاب «چهره‌های جاودانه ادبیات آذربایجان».

۱۶ آذر-قوس ۱۴۰۲

۱۴۰۲ آذر ۱۲, یکشنبه

چرا ایمیلت را پاك كنم؟(بیاد محسن موسوی)، و لینک‌های اشعار، کتاب‌ها و مقاله‌های مجید نفیسی(بفارسی و انگلیسی)

 

چرا ایمیلت را پاك كنم؟

مجید نفیسی

بیاد محسن موسوی

چرا ایمیلت را پاك كنم؟
این آخرین نشانی‌ست
كه از تو دارم .
می‌گذارم شعرهای تازه‌ام
صندوق پیامهایت را پر كنند
تا از سماجت من خسته شوی
و از این خواب نابهنگام برخیزی
و بیاد آوری روزی را
كه در حیاط دبستان "نمونه"
دست در دست راه می‌رفتیم
و آن سه واژه‌ی شیرین را
بی‌واهمه بر زبان می‌آوردیم
بی‌آن‌كه بدانیم كه فردا
تنها طعمی تلخ در دهانمان بجا می‌ماند.

یازدهم اوت دو‌هزار‌و‌سیزده

https://iroon.com/irtn/blog/19857/why-should-i-delete-your-email/

***

?Why Should I Delete Your Email

?Why Should I Delete Your Email

Majid Naficy
In Memory of Mohsen Mousavi

Why should I delete your email?
This is the last sign
I have from you.
I will let my new poems
Fill up your inbox
Until you become tired of my stubbornness
And get up from this untimely sleep
And remember that day
On the grounds of Nemooneh Elementary School
We walked together hand in hand
And uttered fearlessly
Those three sweet words
Without knowing that tomorrow
Only a bitter taste would remain in our mouths.

August 11, 2013

***

 لینک‌های اشعار، کتاب‌ها و مقاله‌های مجید نفیسی(بفارسی و انگلیسی)

 
 
1 Poem: Why Should I Delete Your Email? شعر: چرا ایمیلت را پاک کنم؟
پرویز ثابتی، بنیانگذار اعترافات تلویزیونی در ایران
مجید نفیسی: "حافظ و طبل خاموشی" فصل یازدهم از کتاب "در جستجوی شادی"
قسمت اول:
قسمت دوم:
1 Poem: The Song of Ezra شعر: ترانه‌ی عزرا
For the First Anniversary of “Woman, Life, Freedom” Uprising in Iran Kerm Ketab Publication releases its first book in Persian: Dare to Think and the Jina
Revolution
Eighteen Essays by Majid Naficy
بمناسبت نخستین سالگرد انقلاب ژینا, انتشارات کرم کتاب منتشر کرده است: جرأت به اندیشیدن و انقلاب ژینا: هجده مقاله از مجید نفیسی
Majid Naficy in Wikipedia
Music: Schumann: Op. Bilder aus Osten
شعرخوانی برای «زن، زندگی، آزادی» توسط «انجمن قلم آمریکا» در لس‌آنجلس
PEN America Petition: Free Narges Now! Open Letter on Occasion of the Nobel Peace Prize
هالو ـ اپوزیسیون پلاستیکی
آسو: مدرسه‌ی فقر
The New Yorker: Who Gets to Play in Women’s Leagues?
The New Yorker: A Ruinous War and Peacemaking in Gaza
The New Yorker: Columbia Suspended Pro-Palestine Student Groups. The Faculty Revolted
The New Yorker: Why Washington Couldn’t Quit Kissinger
The New Yorker: The Israel-Palestine Debate, on TikTok
 
 
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)