۱۴۰۱ مرداد ۳, دوشنبه

گزیده‌ای از اشعار عشقی و عاطفی احمد شاملو

 

گزیده‌ای از اشعار عشقی و عاطفی احمد شاملو

احمد شاملو، در سال 1304 در تهران به دنیا آمده بود، روز دوم مرداد 1379 پس از مدت‌ها تحمل بیماری درگذشت.

شعرهای او که در ابتدا به سبک نیمایی سرود شده بود بعدها راه خود را پیدا کرد و پایه‌گذار سبکی از شعر نو شد که به «شعر سپید» یا «شعر شاملویی» موسوم شد.

احمد شاملو، از شاعران، نویسندگان، روزنامه‌نگاران، مترجم، فرهنگ‌نویس، دبیر کانون نویسندگان ایران و پژوهش‌گر ایرانی است. اشعار زیبای شاملو به همراه دکلمه‌هایش سال‌هاست که شنیده می‌شود و روز‌به‌روز زبان‌زد خاص و عام شده است.

احمد شاملو در سال 1325 با نیما یوشیج ملاقات کرد و تحت تاثیر وی به شعر نیمایی روی آورد.

مگذار دیگران نام تو را بدانند …

همین زلال بی‌کران چشمانت

برای پچ پچ هزار ساله آنان کافی‌ست!

 

گزیده‌ای از اشعار عشقی و عاطفی احمد شاملو

 

آی عشق ای عشق

 

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد

پروازی نه

گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست

و خنکای مرهمی

بر شعله زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق آی عشق

چهره سرخت پیدا نیست

غبار تیره تسکینی

بر حضور وَهن

و دنجِ رهایی

بر گریز حضور

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست

***

کیستی که من این‌گونه به اعتماد نام خود را با تو می‌گویم ...

 

کیستی که من

این‌گونه به اعتماد

نام خود را

با تو می‌گویم

کلید قلبم را

در دستانت می‌گذارم

نان شادی‌ام را با تو قسمت می‌کنم

به کنارت می‌نشینم

و سربر شانه‌ تو

این‌چنین آرام

به خواب می‌روم؟

کیستی که من

این‌گونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می‌کنم؟!!

کیستی که من

جز او

نمی‌بینم و نمی‌یابم؟!!

دریای پشت کدام پنجره‌ای؟

که این‌گونه شایدهایم را گرفته‌ای

زندگی را دوباره جاری نموده‌ای

پر شور

زیبا

و

روان

دنیای با تو بودن در اوج همیشه‌هایم

جان می‌گیرد

و هر لحظه تعبیری می‌گردد

ازفردایی بی‌پایان

در تبلور طلوع ماهتاب

باعبور از تاریکی‌های سپری شده

کیستی

ای مهربان‌ترین؟

***

و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری‌ست

 

میان خورشیدهای همیشه،

زیبایی تو، لنگری ست؛

خورشیدی که

از سپیده دم همه ستارگان،

بی‌نیازم می‌کند.

نگاهت،

شکست ستم‌گری‌ست؛

نگاهی که عریانی روح مرا،

از مهر،

جامه‌ای کرد؛

بدان سان که کنونم،

شب بی‌روزن هرگز،

چنان نماید که کنایتی طنز آلود بوده است؛

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست .

آنک چشمانی که خمیرمایه مهر است

وینک مهر تو :

نبردافزاری،

تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم .

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم،

به جز عزیمت نابه هنگامم گریزی نبود،

چنین انگاشته بودم.

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.

میان آفتاب‌های همیشه

زیبایی تو

لنگری ست.

نگاهت

شکست ستم‌گری‌ست.

و چشمانت

با من گفتند

که فردا

روز دیگری‌ست.

***

برای زیستن دو قلب لازم است

 

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند

قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید

قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم

 

دریاهای چشم تو خشکیدنی است

من چشمه‌یی زاینده می‌خواهم

پستان‌هایت ستاره‌های کوچک است

آن سوی ستاره من انسانی می‌خواهم

انسانی که مرا برگزیند

انسانی که من او را برگزینم

انسانی که به دست‌های من نگاه کند

انسانی که به دست‌هایش نگاه کنم

انسانی در کنار من

تا به دست‌های انسان نگاه کنیم

انسانی در کنارم، آینه‌یی در کنارم

تا در او بخندم، تا در او بگریم.

...

***

من پناهنده‌ام

 

به مرزهای تنت

و من همه جهان را

در پیراهن گرم تو

خلاصه می‌کنم

مثل درختی

که به سوی آفتاب قد می‌کشد

همه‌ وجودم دستی شده است

و همه‌ دستم خواهشی:

خواهش تو

چه بی‌تابانه می‌خواهمت!

تو را دوست دارم

و این دوست داشتن

حقیقتی است که مرا

به زندگی دل‌بسته می‌کند

***

آن‌که می‌گوید دوست‌ات می‌دارم

 

خنیاگرِ غمگینی‌ست

که آوازش را از دست داده است.

 

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

 

هزار کاکلی شاد

در چشمانِ توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من

 

عشق را

ای کاش زبان سخن بود

 

آن‌که می‌گوید دوست‌ات می‌دارم

دل اندهگین شبی‌ست

که مهتابش را می‌جوید

 

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

 

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره‌ گریان

در تمنای من

 

عشق را

ای کاش زبان سخن بود

 

هزار

ستاره‌ گریان در تمنای من …

عشق را

ای کاش

زبان سخن بود …!

***

دستت را به من بده

 

اشک رازی‌ست

لب‌خند رازی‌ست

عشق رازی‌ست

اشک آن شب لب‌خند عشقم بود

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

 

درخت با جنگل سخن می‌گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می‌گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

 

من ریشه‌های تو را دریافته‌ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته‌ام

و دست‌هایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشق‌ترین زندگان بوده‌اند

 

دستت را به من بده

دست‌های تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می‌گویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من ریشه‌های تو را دریافته‌ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

***

 

چه جالب است

 

ناز را می‌کشیم

آه را می‌کشیم

انتظار را می‌کشیم

فریاد را می‌کشیم

درد را می‌کشیم

ولی بعد از این همه سال …

آن‌قدر نقاش خوبی نشده‌ایم که بتوانیم

دست بکشیم

از هر آن‌چه که آزارمان می‌دهد

***

 

بالاﺧﺮﻩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ

 

ﺁﻥ ﺷﺐﻫﺎیی ﮐﻪ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ

ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﻤﺎﻧﻢ

ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻨﻪ‌ﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ

ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ

چه‌قدﺭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻫﺴﺘﻢ

***

امروز بیش‌تر از دیروز دوستت می‌دارم

 

آیداى خوب نازنینم!

مدت‌هاست که برایت چیزى ننوشته‌ام.

زندگى مجال نمى‌دهد: غم نان!

با وجود این، خودت بهتر مى‌دانى:

نفسى که مى‌کشم تو هستى؛

خونى که در رگ‌هایم مى‌دود و حرارتى که نمى‌گذارد یخ کنم.

امروز بیش‌تر از دیروز دوستت مى‌دارم و فردا بیش‌تر از امروز.

و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.

***

بیش‌ترین عشق جهان را به سوی تو می‌آورم…

 

از معبر فریادها و حماسه‌ها .

چرا که هیچ چیز در کنار من

از تو عظیم‌تر نبوده است .

که قلب‌ات

چون پروانه‌یی

ظریف و کوچک و عاشق است .

 

ای معشوقی که سرشار از زنانه‌گی هستی

و به جنسیت خویش غرّه‌ای

به خاطر عشق‌ات!

ای صبور ! ای پرستار !

ای مومن !

پیروزی تو میوه حقیقت توست .

 

رگبار ها و برف را

توفان و آفتاب آتش بیز را

به تحمل و صبر

شکستی .

باش تا میوه غرورت برسد .

 

ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن توست،

پیروزی عشق نصیب تو باد !

***

 

شانه‌ات مُجابم می‌کند

 

در بستری که عشق

تشنگی‌ست

زلالِ شانه‌هایت

هم‌چنانم عطش می‌دهد

در بستری که عشق

مُجابش کرده است

***

در لحظه

 

به تو دست می‌سایم و جهان را در می‌یابم

به تو می‌اندیشم

و زمان را لمس می‌کنم

معلق و بی‌انتها

عریان

می‌وزم، می‌بارم، می‌تابم

آسمان‌ام

ستارگان و زمین

و گندم عطر آگینی که دانه می‌بندد

رقصان

در جان سبز خویش

از تو عبور می‌کنم

چنان که تندری از شب

می‌درخشم

و فرو می‌ریزم

***

دوست‌اش می‌دارم چرا که می‌شناسمش

 

دوستش می‌دارم

چرا که می‌شناسمش

به دوستی و یگانگی

شهر

همه بیگانگی و عداوت است

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می‌گیرم

تنهایی غم‌انگیزش را درمی‌یابم

اندوهش

غروبی دل‌گیر است

در غربت و تنهایی

هم‌چنان که شادی‌اش

طلوع همه آفتاب‌هاست

و صبحانه

و نان گرم

و پنجره‌ای

که صبح‌گاهان

به هوای پاک

گشوده می‌شود

و طراوت شمعدانی‌ها

در پاشویه‌ حوض

چشمه‌ای

پروانه‌ای و گلی کوچک

از شادی

سرشارش می‌کند

و یاسی معصومانه

از اندوهی

گرانبارش:

این‌که بامداد او دیری‌ست

تا شعری نسروده است

چندان که بگویم

امشب شعری خواهم نوشت

با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می‌رود

چنان چون سنگی

که به دریاچه‌ای

و بودا

که به نیروانا

و در این هنگام

دخترکی خردسال را ماند

که عروسک محبوبش را

تنگ در آغوش گرفته باشد

اگر بگویم که سعادت

حادثه‌ای‌ست

بر اساس اشتباهی

اندوه

سراپایش را در بر می‌گیرد

چنان چون دریاچه‌ای

که سنگی را

و نیروانا

که بودا را

چرا که سعادت را

جز در قلمرو عشق بازنشناخته است

عشقی که

بجز تفاهمی آشکار

نیست.

بر چهره‌ی زندگانی من

که بر آن

هر شیار

از اندوهی جانکاه حکایتی می‌کند

آیدا

لب‌خند آمرزشی‌ست

نخست

دیرزمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من

همه چیزی

به هیات او درآمده بود

آن‌گاه دانستم که مرا دیگر

از او

گریز نیست

***

زیباترین حرفت را بگو

 

شکنجه پنهان سکوت‌ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آن‌که بگویند

ترانه ‌بیهوده می‌خوانید

چرا که ترانه ما

ترانه بیهوده‌گی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به‌خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی ست

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است

***

 

کیستی که من این‌گونه به اعتماد

 

نام خود را

با تو می‌گویم

نان شادی‌ام را با تو قسمت می‌کنم

به کنارت می‌نشینم و

بر زانوی تو این‌چنین به خواب می‌روم

کیستی که من این‌گونه به جد

در دیار رویاهای خویش با تو

درنگ می‌کنم!

***

 

اشک رازی‌ست

 

لب‌خند رازی‌ست

عشق رازیست

اشک آن شب لب‌خند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی…

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

***

بلبل من! نوای تو خواهم

 

عمر را در هوای تو خواهم

زندگی را برای تو خواهم

تو بپائی اگر من نپایم

***

روزی ما دوباره کبوترهای‌مان را پیدا خواهیم کرد

 

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کم‌ترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی‌بندند

قفل

افسانه‌یی ست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به‌خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی‌ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست‌و‌جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه‌یی ست

تا کم‌ترین سرود، بوسه باشد

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یک‌سان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم ...

و من آن روز را انتظار می‌کشم

حتی روزی که دیگر نباشم

جادوی شعر: ده شعر از ده شاعر نو/مجید نفیسی

  جادوی شعر: ده شعر از ده شاعر نو

مجید نفیسی

قدرت شعر, جادویی‌ست. در گذشته, نمونه‌های این جادو را از ده شاعر کهن فارسی‌زبان آوردم و اکنون در تکمیل این گزینه, ده شعر از ده شاعر نو را میخوانید. نیما از نی‌زنی حرف میزند که به آوای نی خود دل داده اگر چه او را از راههای کوبیده, بیرون برده. شاملو از عشق مشترکی میگوید که جان‌باختگان و زندگان را بیکدیگر پیوند میدهد. اخوان, امید را گل قاصدکی میداند که به سختی میتواند در دل نومید او رخنه کند. فروغ شعر خود را جزیی از صدای هستی میداند که در فراسوی زمان بجا خواهد ماند. سهراب نمیخواهد آب را گل کند زیرا از طبیعت, درکی عرفانی دارد. سیمین میخواهد وطنش را از نو بسازد اگرچه شعرش را خونین کرده است. نادرپور از وطن بریده ولی در غربت نیز نمیتواند پناهی بیابد. خویی با قطاری وارد تونل زمان میشود و میان مادربزرک ایتالیایی و مادربزرک خود در مشهد تشابهی انسانی می‌بیند. عسگری از مهاجران تصویری جهانی و جهانساز بدست میدهد. و سرانجام نفیسی, لس‌آنجلس را چون شهر خود می‌پذیرد و میخواهد از آن ایرانشهری بسازد چونان ایرانیانی که پس از حمله‌ی اعراب, به هند پناه بردند و جامعه‌ی پارسیان را پی افکندند. همه‌ی شعرها را از انترنت برگرفته‌ام مگر شعر "مهاجران" را که خود شاعر در اختیارم نهاد.

چهارم ژوئن دوهزار‌و‌بیست‌و‌دو

 

یک. نیما یوشیج: خانه ام ابری ست

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو
را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه
خود را دارد اندر پیش.

۱۳۳۱

 

دو. احمد شاملو: عشق عمومی

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
ومن با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته‌ام
ودستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشقترین زندگان بوده‌اند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می‌گوید
زیرا که من
ریشه‌های ترا دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

۱۳۳۴

 

سه. مهدی اخوان ثالث: قاصدک

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست
مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ
که
فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

۱۳۳۸

 

چهار. فروغ فرخزاد: تنها صداست که میماند

چرا توقف کنم چرا؟
پرنده‌ها به جستجوی جانب آبی رفته‌اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت: فواره‌وار
و در
حدود بینش
سیاره‌های نورانی می‌چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار می‌رسد
و چاههای هوایی
به نقب‌های رابطه تبدیل می‌شوند
و روز وسعتی است
که در مخیله‌ای تنگ کرم روزنامه نمی‌گنجد
چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگهای حیات می‌گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول‌های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره‌های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم؟
چه می‌تواند باشد مرداب
چه می‌تواند باشد جز جای تخم‌ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه
را جنازه‌های باد کرده رقم می‌زنند
نامرد در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ... آه
وقتی که سوسک سخن می‌گوید
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشه‌ی حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله‌ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می‌کند
پرنده‌ای که مرده بود به من پند داد که
پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب‌های بادی می‌پوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه‌های نارس گندم را
به زیرپستان می‌گیرم
و شیر می‌دهم
صدا صدا تنها صدا
صدای خواهش
شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه‌ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا صدا صدا تنها صداست که میماند
در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می‌کنم
و
کار تدوین نظامنامه‌ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه‌ی دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها می دانید؟

از مجموعه شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» سال ۱۳۴۲

 

پنج. سهراب سپهری: آب را گل نکنیم

آب را گل نکنیم 
در فرودست انگار کفتری می‌خورد آب
 یا که در بیشه‌ای دور سیره‌ای پر می‌شوید 
یا در آبادی کوزه‌ای پر می‌گردد
آب را گل نکنیم 
شاید این آب روان 
می‌رود پای سپیدار تا فرو شوید اندوه دلی
 دست درویشی شاید نان خشکیده فروبرده در آب
 زن زیبایی آمد لب رود  
آب را گل نکنیم 
روی زیبا دو برابر شده است 
 چه گوارا این آب
 چه زلال این رود 
 مردم بالادست چه صفایی دارند 
چشمه‌هاشان جوشان 
گاوهاشان شیرافشان باد
من ندیدم ده‌شان
 بی‌گمان پای چپرهاشان جای پای خداست 
 مهتاب آنجا می‌کند روشن پهنای کلام 
 بی‌گمان در ده بالادست چینه‌ها کوتاه است 
 مردمش می‌دانند که شقایق چه گلی است 
بی‌گمان آنجا آبی آبی است 
غنچه‌ای می‌شکفد اهل ده باخبرند 
چه دهی باید باشد کوچه باغش پر موسیقی باد 
مردمان سر رود آب را می‌فهمند گل نکردنش، ما نیز
آب را گل نکنیم

از مجموعه «حجم سبز» سال ۱۳۴۶

 

شش. سیمین بهبهانی: دوباره می‌سازمت ای وطن

 

دوباره می‌سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می‌زنم،
اگر چه با استخوان خویش
دوباره می‌بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو
دوباره می‌شویم از تو خون،
به سیل اشک روان خویش 

دوباره، یک روز آشنا،
سیاهی از خانه می‌رود
به شعر خود رنگ می‌زنم،
ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده‌ام،
به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره‌ی آنچنان خویش

کسی که «عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می‌بخشدم شکوه،
به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می‌کنم
کنار نوباوگان خویش 

حدیث حب‌الوطن ز شوق
بدان روش ساز می‌کنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعله‌اش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دمان خویش
دوباره می‌بخشی‌ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می‌سازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش  

اسفند ۱۳۶۰

 

هفت. نادر نادرپور: کهن دیارا

کهن دیارا ، دیار یارا! دل از تو
کندم، ولی ندانم
که گر گریزم، کجا گریزم، وگر بمانم، کجا بمانم
نه پای رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گویم، درخت خشکم
عجب نباشد، اگر تبرزن، طمع ببندد در استخوانم
درین جهنم، گل بهشتی، چگونه روید، چگونه بوید؟
من ای بهاران! از ابر نیسان چه بهره گیرم که خود خزانم
به حکم یزدان، شکوه پیری، مرا نشاید، مرا نزیبد
چرا که پنهان، به حرف شیطان، سپرده‌ام دل که نوجوانم
صدای حق را،
سکوت باطل، در آن دل شب، چنان فرو کشت
که تا قیامت، درین مصیبت، گلو فشارد، غم نهانم
کبوتران را، به گاه رفتن، سر نشستن، به بام من نیست
که تا پیامی، به خط جانان، ز پای آنان، فروستانم
سفینه‌ی دل، نشسته در گل، چراغ ساحل، نمی‌درخشد
درین سیاهی، سپیده‌ای کو ؟ که چشم
حسرت، در او نشانم

الا خدایا ، گره‌گشایا! به چاره‌جویی، مرا مدد کن
بود که بر خود، دری گشایم، غم درون را برون کشانم
چنان سراپا، شب سیه را، به چنگ و دندان، درآورم پوست
که صبح عریان، به خون نشیند، بر آستانم، در آسمانم
کهن‌دیارا، دیار یارا، به عزم رفتن،
دل از تو کندم
ولی جز اینجا وطن گزیدن، نمی‌توانم، نمی‌توانم

اردیبهشت ۱۳۴۱

 

هشت. اسماعیل خویی: بازگشت به بورجو ـ ورتزی

همان دهانه‌ی تاریکی‌ی تونل.
و، بعد، حسّی بی واژه؛
و نیم لحظه که تابوت می‌شود قطار.
و، بعد، همهمه‌ی ماتِ هرچه رنگ،
بر سبزْآبی‌ی گشوده‌ی خاموش‌؛
و ناگهانه‌ی ماهورهای جنگلپوش‌.
و، بعد،
غیابِ سردِ جهانگردان
روی ساحلِ بیکار؛
و آن جزیره‌ی مرجانی
بر زمینه ی کمرنگی از ملال؛
و آن دو صخره‌ی عاشق،
نظّارگانِ یکدیگر،
در مکثِ جاودانه‌ای
از بهتِ جادوانه‌ی خارایی؛

و، بعد،
واقعیّتِ بیداری‌ی مُسَلَّمِ من
در خوابِ بی یقینی از خیال،
که متنِ سیّالش‌ را
سطر سطر
نقطه گذاری می‌کند
جیغ ِ در گذرِ مرغ‌های دریایی.

و، بعد، بوی خوشِ قهوه، در فضای گریزانِ روی راه.
و، بعد، گفت:
ـ «رسیدیم.
بارانی‌ی تو کو؟»
و چترِ گیسویش‌ بارانِ آفتاب شد
آن شب
بر شانه ام.
و، بعد، …
«شاهدِ عهدِ شباب …»،
حافظ جان!
می‌بینی ؟
من نیز
پیرانه سر
باز عاشقم؛
و همچنان دیوانه‌ام .

و، بعد، پیر زنک مهربانی‌ی مادربزرگ را دارد
در نگاهِ خویش‌:
اگر به روی زمین می‌نشست؛
و چادری بر سر می‌داشت؛
و فارسی می‌دانست؛
و عینکش‌ را،
در فواصلِ قرآن خواندن،
از چشم برمی‌داشت؛
و اشک‌هایش‌ را با گوشه‌های مقنعه اش‌ پاک می‌کرد؛
و عمّ جزو را ازبر می‌داشت …

و گفته بود: «گفتی کجا؟»
و گفته بودم، یعنی می‌گویم: «گفتم: ایران.»

و، بعد،
فروغ فرّخزاد می‌گوید:
ـ «گفتم: به قافیه‌ی کشک!»
می‌گویم:
ـ «نه! خواهرِ تلخم، نه!
فقط به قافیه‌ی ویران باید گفت،
فقط به قافیه‌ی ویران».

و، بعد، باز مادربزرگ را می‌ترساندم.
می‌گفتم :
ـ «باز، امامِ زمان را دیشب به خواب می‌دیدم:
سر نداشت؛
و گردنش‌
فوّاره‌ی جهنده‌ی خون بود.
شک ندارم اسبش‌ ذوالجناح بود،
شمشیرش‌ ذوالفقار:
و هیچ کس‌ را، از بی شمارِ اُمّتِ خویش‌
انگار،
به راستی و درستی
باور نداشت؛
و برقِ شمشیرش
‌           پی در پی
آفاقِ ترس‌ خورده‌ی تاریک را
با انفجارهای بی‌آوا
روشن می‌کرد؛
و،
تا یک تن
از تمامِ کسانی که از سراسرِ دنیا به پیشوازش‌ آمده بودند
زنده بود؛
از کشتن دست بر نداشت».

و، بعد،
پای عینکِ مادربزرگ باز هم از اشک خیس‌ بود.
و، بعد، پیرزنک در قطار
ـ انگار مادربزرگِ خودم ـ
را می‌خواهم باز بترسانم؛
می‌گویم :
ـ «من از قبیله‌ی آدمخوارانم».
می‌گوید:
” Come “ـ *
می‌گویم:
ـ «آدمخواران از مغاک های جنگلِ تاریخِ من
سر برکرده‌اند؛
و از درونم
خونم را
ویران‌تر کرده‌اند؛
و سرزمینم را
با آئینم؛
و آرمانم را
با ایمانم؛
ایمانم را
با انسانم؛
انسانم را
با جانم …

آه، این سموم از بنِ ریشه ست، این بار،
که سوی برگ می‌آید.
این بار
از دیگران نباید نالید:
کز ژرفه‌ی نهانی‌ی جان نیز هست
که بوی مرگ می‌آید.
نه!
از این و آن نشاید نالید،
کاین بار
آن پر که تیرِ دشمن را پرواز داد
و تیشه‌ی توانایش
از ریشه
ساقِ نو دمیده‌ی پروازِ عاشقانه‌ی ما را شکست،
خود،
از بالِ ما برآمد و در بالِ ما نشست …»
من با خیال و حالِ خودم می‌گفتم،
امّا پیرزنک باز می‌گوید:
” Come “-
می‌گویم:
ـ « امّا چمدانی فرهنگ نیز با خود آورده‌ام.»
می‌گوید:
” Ma che lingua e questa” -**
می‌بینم
پیرزنک مادربزرگ نیست؛
و شعر و رؤیا،
کابوس‌ و شعر،
نمی‌داند چیست.
و، بعد، با خیالِ خودم می‌گویم:
ـ «اوّل دریا، بعد هرچه‌های دگر،
و هر که‌های دگر،
به هرکجای دگر.
کتاب‌هایم را نیز گم نخواهم کرد این بار.»

و، بعد، …
آه … آ … همین‌جا بود
که گیسوانش‌ را بوییدم؛
و چشم‌هایش‌ را بوسیدم؛
و بیقراری‌ی پستان‌هایش‌ را بر سینه‌ام
نخستین بار
حس‌ کردم.

و اینک آن لکِ رنگینِ ابر
که فکر می‌کردم چکُّشی بسازم از نیمتاج ِ ماه
و میخکوب کنم
شاهکارکِ بی‌ نقّاش‌ را
با گلمیخِ یک ستاره
به دیوارِ شامگاه.

و، بعد، عشق
که شکلِ دیگرِ خندیدن بود،
با دهانی از آتشفشانی از شادی،
به روزگاری کز روحِ کوهی از اندوه نیز می‌توانستم
تاریک تر شده باشم؛

و، بعد،
ـ گواه می گیرم خورشید را ـ
از دریاهای کینه گذشتم،
بی آن که تر شده باشم.
و، بعد،
می‌بینم باز گربه‌ی موج آمده است
به پاهایم می‌مالد خود را؛
و بوی جاری‌ی آغوشِ خویش‌ را دارد دریا؛
و دوستم می‌دارد
همچنان
سلیطه خانمِ سر تا پا پستان و ران!

و، بعد،
به خود نمی‌نگرم،
نه،
به خود نمی‌نگرم:
چرا که می‌دانم،
در میانِ این همه بی‌سالگان،
فقط منم که فقط بیست سال پیرترم.

بیستمِ اسفندِ ۱۳۶۳ (مارسِ ۱۹۸۳)
بورجوـ ورتزی Borgio Verezzi

*. به ایتالیایی : چی ، چگونه
**. به ایتالیایی : این دیگر چه زبانی است؟

 

نه. میرزاآقا عسگری: مهاجرین

غمگنانه ترک می‌گویند زاد بوم خویش را
          مهاجرین                                           
نه از آن‌گونه که جنازه‌ای حیات را
بل از آن دست که خورشید ترک می‌گوید نیمرخ جهان را.

            برای آنکه طلوع می‌کند                                
هرجای جهان بامدادی ست!

صف به صف بازخواهند آمد اما
شادمانه به زادگاه خویش
با شعله‌ای فرازنده برشانه و
ستاره سرخی بر پیراهن.
بازخواهند آمد
به نیمروز شادمانی کردستان
به شامگاه هوشربای ترکمن صحرا
به سپیده دمانی
کز کوهستان‌های تو برخواهد خواست
- بلوچستان مغموم!

برای آنکه دوست می‌دارد                         
هرجای جهان معبدی ست! 

غمگنانه می‌گذرند
از بندرگاه‌ها و کوهستان‌های مرزی
با پیرهنان خونین و
آوازهای غمگین.
چه گذرگاه‌هایی خونین و تلخ
که از آن‌ها می‌بایدشان گذشت تا قلمرو صیقل دشنه‌ها.
چه منظرگاه‌هایی که می‌بایدشان به دیده گرفت
آکنده از فرازها و فرودها
درودها و بدرودها
شروه‌ها و سرودها.

برای آنکه راه می‌پوید                          
هرجای جهان جاده‌ای ست!

هزاربار از برای زندگی هلاک شدن
و هزار بار از برای مرگ زیستن
از این‌گونه درمی‌نوردند
قلمرو سرنوشت خویش را
در سایه‌ها و روشنایی‌ها.

می کوچند
با بیرق‌های پیروزمند
از سنگری به سنگر دیگر
در دستی آفتاب و
در دستی شمشیر کشیدۀ جان.

برای آنکه می‌جنگد
هرجای جهان سنگری‌ست!

نه زندگی تنهاست و نه مرگ
نه آزادی
و نه پرندگان مهاجر.
زودا که ناتمامان را خورش مرگ خورانند
و در میدان ربایش آتش درافکنند.
زودا که بازپس آیند
به زاد بوم خویش
نه از آن گونه که سپاهی سرشکسته با بیرق‌های نگونسر
بل از آن دست که خورشید بازمی‌آید به قلمرو ظلمات.
تا بکارد                   
نیزه‌های روش ابدی‌اش را.                          

برای آنکه می کارد
هرجای جهان کشتگاهی ست!

۱۳۶۴
برگرفته از مجموعه شعر: «پرواز در توفان». انتشارات نوید آلمان. سال ۱۳۶۷


ده. مجید نفیسی: آه! لس‏‌آنجلس‏

آه لس‏‌آنجلس‏! تو را چون شهر خود می‌پذیرم
و پس‏ از ده سال با تو آشتی می‌كنم
بی‌واهمه می‌ایستم
به دیرك ایستگاه تکیه می‌دهم
و در صداهای آخر شبت گم می‌شوم

مردی از خط آبی "یك" پیاده می‌شود
و به این سو می‌آید
تا قهوه‌ای "چهار" را بگیرد
شاید او هم از شب‌های دانشگاه برمی‌گردد
در راه بر روی نامه‌ای اشك ریخته
و از پشت سر صدای زنی را شنیده
كه لهجه‌ای آشنا دارد 

در خط "چهار" انگار باران می‌آید
زنی با چترِ خود در گفت‌وگوست
و مردی یكریز دسته‌ی سیفون را می‌كشد

دیروز به كارلوس‏ گفتم:
"صبح‌ها از غژغاژ چرخ تو بیدار می‌شوم"
او قوطی‌های پپسی را جمع می‌كند
بابت هر یك، چهار سنت می‌گیرد
و دوست دارد كه به كوبا برگردد

از "پرومناد"‌*، صدای خانه به دوشِ من می‌آید
دلتنگ می‌خواند و گیتار می‌زند
در كجای جهان می‌توانم
ناله‌ی سیاه ساکسیفون را
در كنار "چایمِ"** چینی بشنوم
و این پوست گرم زیتونی را
از درون چشم‌های آبی بنگرم؟
كبوتران سبك‌بال
بر نیمكت‌های خالی نشسته‌اند
و به دایناسوری می‌نگرند
كه آب مانده ی حوض‏ را
بر سر و روی كودكان ما فرو می‌ریزد

صدای مرضیه از تهران مارکت می آید
برمی‌گردم و دلتنگ، پا بر گرده‌ی تو می‌گذارم
آه! لس‏‌آنجلس‏
رگ‌های پرخونت را حس‏ می‌كنم
تو به من آموختی كه بپا‌خیزم
به پاهای زیبای خود بنگرم
و همراه دیگر دوندگانِ ماراتون
بر شانه‌های پهن تو گام بگذارم

یك بار از زندگی خسته شدم
زیر پتویی چنبره زدم
و با مرگ خلوت كردم
تا اینکه از رادیوی همسایه
شعرهای شاعری روسی را شنیدم
که پیش از آنکه تیرباران شود
آنها را به حافظه‌ی زنش‏ سپرد

آیا "آزاد" شعرهای مرا خواهد خواند؟
روزها كه به مدرسه می‌رویم
از دور شماره‌ی اتوبوس‏ را می‌بیند
و مرا صدا می‌كند
شب‌ها زیر دوش‏ می‌ایستد
و می‌گذارد تا قطره‌های آب
بر اندام كوچكش‏ فرو ریزند
گاهی به كنار دریا می‌رویم
او دوچرخه می‌راند
و من اسكیت می‌كنم
از دستگاهی پپسی می‌خرد
و به من هم جرعه‌ای می‌دهد
دیروز به خانه‌ی "رامتین" رفتیم
پدرش‏ از پارسیان هند است
سدره و كُستی به تن داشت
و خانه را رنگ می‌كرد
بر آن چهارچوبه‌ی كوچك
به بهدینی می‌مانست
كه از هرمز به سنجان پارو می‌كشد***

آه! لس‏‌آنجلس‏
بگذار خم شوم
و بر پوست گرم تو
گوش‏ بگذارم
شاید در تو سنجان خود را بیابم****
نه! این سایش‏ كشتی بر ساحل سنگی نیست
غژغاژ چرخ‌های خط "هشت" است
می‌دانم
در خیابان آیداهو پیاده خواهم شد
از كنار چرخ‌های به جا مانده‌ی خانه بدوشان
خواهم گذشت
از پله‌های چوبی بالا خواهم رفت
در را خواهم گشود
دكمه‌ی پیام‌گیر را خواهم فشرد
و در تاریكی چون ماهیگیری
منتظر خواهم ماند.                   

دوازدهم ژانویه هزار‌و‌نهصد‌و‌نود‌و‌چهار 

 

پانویس‌ها:

* ‌خیابانی كه ماشین در آن عبور نمی‌كند و جای خرید و تماشاست


**  ‌دستگاه موسیقی مركب از زنگ‌های گوناگون


*** ‌براساس‏ منظومه‌ی كوتاهی كه به قلم یكی از پارسیان هند به نام بهمن كیقباد در سال ۱۵۹۹ در گجرات هند به فارسی سروده شده و مشهور به "قصه‌ی سنجان" است، عده‌ای از بهدینان پس‏ از تسخیر ایران به دست اعراب، از طریق تنگه‌ی هرمز به دریا زده و در شهرك سنجان به خشكی می‌رسند و بدین ترتیب در گجرات آتش‏ زردشت را پایدار می‌دارند.


**** ‌در سال ۲۰۰۰ شهرداری ونیس‏ در لس ‏آنجلس تکه هایی از شعر شاعران آمریکایی را بر چند دیوار کنار ساحل حک کرد که بندی از شعر "آه لس آنجلس" از آن جمله است. ‏

https://iroon.com/irtn/blog/18481/

در آستانه‌ى زمان - به ياد احمد شاملو(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

در آستانه‌ى زمان


 مجید نفیسی


به ياد احمد شاملو

آيا مى‌توانم زمان را
در توده‌اى از يخ به بند كشم؟
پس‏ بايد از نو آغاز كنم
هنگامى كه دفترِ مجله‌هاى كوچكت را
به روى من گشودى
با سرآستين‌هايى بالازده تا آرنج
لبخند و بوى حروف سربى
و من كه در آستانه‌ى در، زار مى‌زدم
زيرا به مرد حماسه‌هاى خود مى‌نگريستم
كه اكنون تمام‌قد در برابر من ايستاده بود
و مى‌گفت‌:‌«‌بچه جان!
چرا گريه مى‌كنى‌؟‌«

آيا مى‌توانم زمان را
در حجمى از الكل به بند كشم؟
پس‏ بايد از نو آغاز كنم
هنگامى كه بانوى آب‌ها
در را به روى من گشود
با گيسويى بلند تا روى شانه
و چون سايه‌اى سبك گذشت
تا ما در كنار پنجره بنشينيم
با دو جام خالى
لبهايى خشك و خونين
و عطشِ ساليان بر زبانمان
و تو كه صدا مى‌زدى:
»آيدا! كجا هستى؟‌«

اما زمان، زمان است
يخ، آب مى‌شود
و تنها از گوشه‌هاى چشم من
فرو مى‌ريزد
و الكل، تنها روح مرا
شناور مى‌کند
و تو مى‌مانى
با نيم‌تنه‌ى پُرشكوه شعرت
و پاى بريده‌ات
كه هنوز از درزِ خاك بيرون مانده‌است
و مدادهاى سرتراشيده‌ات
كه همچنان در انتظار دست‌هاى تو
بر لبه‌ى ليوان سر خم كرده‌اند
و كتاب‌هاى خوشبوى شعرت
كه با هر سرانگشتى كه آن‌ها را مى‌گشايد
فرياد مى‌زنند:‌«‌نه‌!
شاعر حماسه‌هاى ما
همچنان بلند و خدنگ
در آستانه‌ى زمان ايستاده است‌.«

بیست‌و‌چهار ژوئيه دوهزار 

***

At the Threshold of Time

 

 

At the Threshold of Time


In memory of Ahmad Shamlou

by Majid Naficy


Am I able to capture time
In a mass of ice?
So I must start again
When you opened the door of your office
Of your little journals for me
With your sleeves rolled up to the elbows
Smiles and the scent of printed letters.
I was crying at the threshold
Because I saw the man of my epics
Standing upright in front of me.
You said: "You, little one!
Why are you crying?"

Am I able to capture time
In a flood of alcohol?
So I must start again
When the lady of waters
Opened the door of your home for me
With hair down to her shoulders
And moved like a light shadow.
You and I sat at the window
with empty glasses and parched lips
And the thirst of years on our tongues.
You called: "Aida!
Where are you?"

But time is only time
The ice melts and drips
From the corners of my eyes,
Alcohol only floats my soul
And you remain alone
With the splendid torso of your poetry.
Your amputated legs
Is still jutting out of the earth,
Your sharpened pencils
Are still waiting for your hand
Leaning over the top of the mug
On your desk.
With each tip of a finger
That opens the leave of your fragrant books
They say: "No! the poet of our epics
Is still tall and upright
At the threshold of time.”

July 24, 2000

 

 

۱۴۰۱ مرداد ۱, شنبه

فکر می‌کردم: مهندس ناشناس

 

دریافتی:

فکر می‌کردم

مهندس ناشناس

فکر می‌کردم که در آستانه پنجاه و چند سالگی

خیلی چیزها را می‌فهمم،

اما تازه دیروز پی به عمق جهل خویش بردم.

روز گذشته ماشینم را کمی دورتر از یک سوپر‌مارکت پارک کردم و برای خرید به سمت فروشگاه رفتم.

هنگامی که از ماشین پیاده شدم،

پسر بچه‌ای حدودأ ۶ تا ۷ ساله یک بسته آدامس را

برای فروش به طرفم گرفت،

من پول نقد همراه نداشتم و نخریدم.

بعد وارد سوپر‌مارکت شدم

پسرک رنگ‌ پریده کمی کنار پیاده رو راه رفت و

با هر عابری برای فروش آدامس هایش صحبت کرد،

اما کسی چیزی از او نخرید بعد رفت و روی لبه باغچه مقابل سوپرمارکت نشست.

من که از داخل سوپر نظاره‌گر او بودم با خودم گفتم

یک کیک و آبمیوه برایش بخرم  اما در آن لحظه

تصمیم دیگری گرفتم ، پسرک را به داخل فروشگاه آوردم و گفتم هر چه دوست داری بردار به حساب من‌

گقت : هر چی میخوام؟!

گفتم: بله

رفت داخل ردیف ها و قفسه های فروشگاه

چند دقیقه بعد برگشت ،

فکر می‌کنید چه برداشته بود؟؟!!

یک رُب کوچک،

یک روغن کوچک،

یک کیسه‌ کوچک نخود

یک کیسه کوچک لوبیا

و سویا!

پنجه بُغض آنچنان گلویم را فشرده بود که

نتوانستم حرفی بزنم،

فقط رُب و روغن را از دستش گرفتم و

سایز بزرگترش را برایش برداشتم.

همیشه فکر می‌کردم فقر را می‌شناسم و کودکی را!

در نظر من رویاهای کودکانه

همیشه قدرت داشتند و می‌اندیشیدم

کودک همیشه کودک است 

و رویاها و خواسته هایش از هر چیزی قوی‌تر ...

دیروز فهمیدم که لفظِ کودکان کار چقدر نامناسب است.

فقر خیلی زودتر از آنکه،

این فرشته‌های معصوم وارد دنیای کار شوند

کودکی‌شان را بلعیده است!

من به او گفته بودم هر چه دوست داری بردار و

او مثل یک  نان‌آور فقط به مایحتاج خانه

اندیشیده بود حتی لب های کوچک خشک و

رنگ‌پریده‌اش را به یک آب‌میوه میهمان نکرد ...

گفتم اگر بیشتر برایت بخرم می‌توانی ببری؟

پاسخ َش این بود:

من خیلی قوی هستم.

راست می‌گفت، خیلی قوی بود

شاید هم فقر خیلی قوی بود.

خیلی خیلی قوی‌تر از رویاها و خواسته‌های کودکانه‌اش ....

 

من یک مهندس در این سرزمین َم

آنچه از رنج و درد و غصه بود،

در این سال‌ها ازهمکاران َم

دیده و شنیده بودم

ولی در ذهن من رویای کودکی همیشه قوی و

زنده بود که " در این قحط سال بی رحمی"

مُرد و پژمُرد!

می‌خواهم به جای تهنیت نفرین بفرستم!

نفرین و نفرین بر دست های بزرگ و مغزهای تُهی

که این حجم از فقر و فلاکت و بدبختی را بر

قلب بزرگ فرزندان کوچک سرزمین َم،

" سرزمین شعر و عشق و آفتاب "

تحمیل کرده‌اند ...

 

ناشناس

۱۴۰۱ تیر ۲۳, پنجشنبه

خودکشی در زندان گوهردشت - به‌یاد جلیل شهبازی(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

  


بمناسبت حکم حبس ابد برای دژخیم زندان گوهردشت در سوئد


خودکشی در زندان گوهردشت

مجید نفیسی

        به‌یاد جلیل شهبازی


آنها لکه‌های خون تو را
از دستشویی زندان گوهردشت شسته‌اند
و پیکر نیمه‌جانت را
با هزاران قربانی تابستان شصت‌و‌هفت
در گورستانِ کُفرآباد چال کرده‌اند.

با این همه, هنوز من
آن شیشه‌ی شکسته را
در جسم و جان خود حس می‌کنم
وقتی بر آن شدی
به راهروی مرگ پا‌مگذاری
مبادا در برابرِ پرسش قاضی‌القضات
که "مرتدی یا مسلمان؟"
به چپ رَوی به قتلگاه
یا به راستِ زنده‌زار.

        بیست‌و‌نهم سپتامبر دوهزار‌و‌نه

Suicide at Gohardasht Prison

On the occasion of the life sentence against the butcher of Gohardasht Prison

Suicide at Gohardasht Prison

By Majid Naficy

In Memory of Jalil Shahbazi


They have wiped off
The stains of your blood
From Gohardasht Prison’s lavatory
And have buried your body still alive
With thousands of summer ‘88 victims
In the Cemetery of the Infidels.*

But I still feel
That shard of glass
In my body and soul
When you decided not to step
Into the hallway of death 
Lest faced with the question of a sharia judge:
“Are you an apostate or a Muslim?”
You turn left to the slaughter house
Or right to a miserable life.

                September 12, 2009

*- In summer 1988, ordered by Khomeini, thousands of political prisoners were secretly killed and buried in the Cemetery of the Infidels in Tehran and other places.

https://iroon.com/irtn/blog/18473/suicide-at-gohardasht-prison/

۱۴۰۱ تیر ۱۷, جمعه

انبه (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 

انبه


مجید نفیسی

به آزاد


انبه‌هایت رسیده‌اند
و بوی خوشی می‌دهند.
یکی را برمی‌دارم
قاچ‌قاچ می‌کنم
و ناگهان بیاد می‌آورم
آن ظهر گرم تابستان را
که همراه با مادرت
به تماشای اژدهای چینی رفتیم
و برایت از زنی دوره‌گرد
انبه‌ای بزرگ خریدیم.

او از یخدانش انبه‌ای درآورد
استادانه قاچ کرد
آنها را در لیوانی ریخت
و بدستت داد
فاش‌گویان که من و تو هر دو
زاده‌ی سال اژدهائیم.
تو از آن زمان ببعد
عاشق انبه شدی.

قاچهای انبه‌ات را
دانه‌دانه به دهان می‌گذارم
و بعد به هسته‌ی بزرکش دست می‌کشم
که به قلب اژدها می‌ماند.


بیست‌و‌هفت ژوئن دوهزار‌و‌بیست‌و‌دو

 

Mango

 

Mango

By Majid Naficy

        For Azad


Your mangoes have ripened
And smell sweet.
I take one,
Slice it into pieces
And suddenly remember
That hot summer noon
When with your mother
We went to watch a Chinese dragon
And bought you a big mango
From a woman vendor.

She took out a mango from her cooler
Sliced it into pieces masterfully
Put them in a cup
And gave it to you
Revealing that you and I were both
Born on the year of the dragon. 
From then on
You fell in love with mangoes.

I put the slices of your mango
One by one into my mouth
And then touch its big pit
Which looks like the heart of a dragon.

        June 27, 2022

 

https://iroon.com/irtn/blog/18432/mango/

۱۴۰۱ تیر ۱۵, چهارشنبه

بحث پس از مرگ شاه(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 بحث پس از مرگ شاه

مجید نفیسی


یادت میاد رفیق جان
قصه‌ی تلخ دوران؟
هنگامه‌ی شادی بود
بهار آزادی بود
بازار بحث به راه بود
سر "خلع سلاح" بود
گوشه‌ی هر چهارراه
از خانه تا دانشگاه
ناگه رسید حزب‌الله:
بحث پس از مرگ شاه

روسری یا توسری
حکم داد رهبری
سرکوب شد احساسات
مردانه شد محلات
با اعتراض زنها
همره نشد چپ ما
خاصه چپ وابسته
به این شعار دلبسته:
دشمن فقط آمریکا
بحث پس از مرگ شاه

"آیندگان" را بستند
قلمها را شکستند
نابردباری و نفرت
افتاد بجان ملت
اندیشه, ناروا شد
تقلید, رهنما شد
آزادگان پیوستند
خیابانها به‌بستند
سنگ‌پران حزب‌الله:
بحث پس از مرگ شاه

آنچه در اجتماع شد
اول میان ما شد
از بهر حفظ وحدت
کشتیم فکر کثرت
دوست, نشانه کردیم
دشمن, بهانه کردیم
مخالف, مرعوب شد
آزادی, سرکوب شد
همراه این وعده‌ها:
بحث پس از مرگ شاه


بیست‌و‌دوم ژانویه هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌هفت

Debate Only After the Death of Shah!

Debate Only After the Death of Shah!

        By Majid Naficy


Do you remember, my dear comrade,
The bitter story of our epoch?
It was the time of happiness
The spring of liberty in our revolution.
The market of debates was hot
Over the issue of “disarmament”
On every crossroad
Between home and university.
Suddenly the Party of God arrived, chanting:
Debate only after the death of Shah!

Head scarf or head blow!
That was the edict of the leader.
So, expressions were suppressed
Neighborhoods became masculine.
The women protested
But our leftists did not support them,
Especially the non-independent left
Who was infatuated with this slogan:
The only enemy is America
Debate only after the death of Shah!

Ayandegan Newspaper was closed
And pens were broken.
Intolerance and hatred
Plagued our nation.
Reason lost credibility
And conformity became standard.
Freedom-seekers joined together 
And blocked the streets.
The Party of God threw rocks, shouting:
Debate only after the death of Shah!

What happened in our society
First took place within us.
For the sake of unity
We killed the thought of pluralism.
On the pretext of fighting enemies
We aimed at friends.
Dissenters were terrorized
And freedom was suppressed
Along with these promises:
Debate only after the death of Shah!


        January 22, 1987

https://iroon.com/irtn/blog/18449/debate-only-after-the-death-of-shah/

۱۴۰۱ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

آوای نسل پروسترویکا: آواز خوان گاسمانف از میهن سوسیالیستی خود پوزش می‌طلبد: راشیا تودی/تارنگاشت عدالت

 

آوای نسل پروسترویکا: 

تارنگاشت عدالت
سه شنبه، ۲۴ خرداد ۱۴۰۱
 
 
برگرفته از: راشیا تودی
منتشر شده در تاریخ: ۱۴ ژوئن ۲۰۲۲

آواز خوان گاسمانف از میهن سوسیالیستی خود پوزش می‌طلبد

درست مقارن با روز ملی روسیه، دو ستاره روسی با آهنگی نوستالژیک هواداران خود را دچار شگفتی کردند. به سختی می‌توان این آهنگ را بدون ریختن اشک گوش کرد. پوزش دیرهنگام از احتمالاً بهترین کشور جهان از قلب میلیونها نفر.

 

او یک ملکه پرجاه و جلال نبود
و شجره نامه‌اش نیز بسیار ساده بود
او هرگز به خوشبختی شخصی خود فکر نمی‌کرد
و شب و روز به کار و کوشش مشغول بود.
او در هرلحظه به فکر همه چیز بود، همین‌طور به فکر ما
او ما، جوانان نادان را بزرگ کرد،
و تا آنجا که در توانش بود، تامین ‌کرد.
دار و ندارش را در اختیار ما ‌گذارد.
غر می‌زدیم و بهانه می‌گرفتیم.
او می‌خواست  به ما اندیشیدن بیاموزد،
گه‌گاه شلوار جین و آدامس به ما می‌داد،
ولی ما بیشتر طلب می‌کردیم. ما زیاده خواه بودیم.
فکر می‌کردیم حق با او نیست
و  به او زخم زبان می‌زدیم و تحقیر می‌کردیم.
او ساکت و مغموم به ما ‌نگریست،
آهی کشید و برای همیشه رفت.
میهن. وطن مادری من. وطن سوسیالیستی من.
مادرم، مرا ببخش!

 

 

https://www.edalat.org/node/921

۱۴۰۱ خرداد ۲۷, جمعه

دلم میخواهد: نیکو سیاهکوهی/ برگرفته از فیسبوک شهلا صفایی

 

دلم میخواهد

نیکو سیاهکوهی

دلم میخواهد جارویی به دست بگیرم
و سطل آبی و دستمالی
و خاک اندازی.‌....
از شمال ایران گردگیری کنم و جارو کنم
تا جنوب…..
شیشه ها را دستمال بکشم، برق بیندازم
از شرق تا غرب….
رودخانه ها را آب تازه بیندازم….
دریاچه ها را لایروبی کنم.….
کویر را بتکانم
کوه ها را مرتب کنم.….
بر تاقچه ی صخره ها گل بگذارم.….
بیشه و جنگل و باغ را آب بدهم
و شاخه های خشک را در تنور بیندازم….
برای آسمان پیراهن ابری بدوزم.…
گیسوی گندمزار را ببافم….
شیر گاوهای مراتع سبز را بدوشم.…
نان خوش عطر بپزم.…
و سفره ای پاکیزه پهن کنم.…
عسل سبلان و پنیر لیقوان در بشقاب بگذارم
و تخم مرغ تازه نیمرو کنم
و تمام ایرانی ها را دعوت کنم به
فنجانی آرامش و حبه قندی دل خوش.…
و یک صبح را آرام آغاز کنیم که
انگار نه انگار بازارمان میدان جنگ است
و قیمتها شمشیر به دست بالا میروند
و بر سرمان فرود می آیند….
انگار نه انگار
مردمانی از خواب دغدغه برخاسته اند
و در کابوس
زندگی واقعی فرو رفته اند.....
بفرمایید….
لقمه ای نان و آرامش افکار
و جرعه ای خیال راحت
 
“نیکو سیاهکوهی”
 
برگرفته از فیسبوک شهلا صفایی

۱۴۰۱ خرداد ۱۵, یکشنبه

"تنها این نور، سالگرد" - دو شعر از: فیلیپ سوپو (بفارسی و فرانسوی)، ترجمۀ زهره مهرجو

"تنها این نور، سالگرد"

دو شعر از: فیلیپ سوپو

 ترجمۀ زهره مهرجو

 

 

تنها این نور

 

تنها این نور، که دست های تو می کارندش

تنها این شعله و

چشم های تو...

این کشتزارها، این خرمن نشسته بر روی پوست تو

تنها این گرمی صدای تو،

تنها این آتش

فقط تو!

 

زیرا تو آن آبی که رؤیا می بیند...

و مقاومت می کند،

 آبی که حفر می کند و روشنایی می بخشد،

آب تازه، به سان هوا

آبی که آواز می خواند...

از اشک ها و شادی تو!

 

خلوتی که ترانه ها در پی آنند

شاد از آسمان و  زمین

نیرومند و اسرار آمیز، زنده

احیا شده...

سرانجام این زمان توست، فصل های تو

سال های تو!

 

تنها این نور...

تنها این نور.

 

 

 

Rien que cette lumière

De Philippe Soupault

Collection : Poèmes et Poésies

 

Rien que cette lumière que sèment tes mains

Rien que cette flamme et tes yeux

Ces champs cette moisson sur ta peau

Rien que cette chaleur de ta voix

Rien que cet incendie

Rien que toi

 

 

Car tu es l’eau qui rêve

Et qui persévère

L’eau qui creuse et qui éclaire

L’eau douce comme l’air

L’eau qui chante

Celle de tes larmes et de ta joie

 

 

Solitaire que les chansons poursuivent

Heureux du ciel et de la terre

Forte et secrète vivante

Ressuscitée

Voici enfin ton heure, tes saisons

Tes années

 

 

Rien que cette lumière

Rien que cette lumière.

 

 

 

سالگرد

 

می خواهم تاجی هدیه ات دهم

آراسته با تمام ستارگان آسمان...

 

می خواهم آواز شباهنگ های سراسر زمین را

به تو هدیه دهم،

 

آرزومندم

که خاموشی های زمستان

لبخندهای بهار

روشنی تابستان

شعله های پاییز را...

تقدیم تو کنم.

 

می خواهم به تو همه آن چیزهایی را که نتوانسته ام

ندانسته ام...

می خواهم زندگی ام را

ابدیت ما را

تقدیم کنم!

 

 

 

Anniversaire

De Philippe Soupault

Collection : Poèmes et Poésies

 

Je voudrais te donner une couronne

Constellee de touts les etoils du firmament

 

Je voudrais te donner le chant des rossignols

De tout la terre

 

Je voudrais te donner les silences de l’hiver

Les sourires du printemps

Le clarte de l’ete

Les flammes de l’automne

 

Je voudrais te donner

tout ce que je n’ai pas pu

Pas su

Te donner ma vie

Notre eternite!

 

 

 

 

تنها این نور، دکلمه از ژاک دووِ:

https://lyricstranslate.com/en/philippe-soupault-rien-que-cette-lumi%C3%A8re-lyrics.html

 

سالگرد، دکلمه با صدای کودک:

https://www.youtube.com/watch?v=XlL_cdcBvv0

 

 

۱۴۰۱ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

دهخدا در قلعه‌ی دزک(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

  

دهخدا در قلعه‌ی دزک

 مجید نفیسی

در دزک* هنوز برف می‌بارد.
کوچ‌نشینان به گرمسیر بازگشته‌اند
و برف, جاپاهاشان را پوشانده است.
می‌روم تا شمع بیاورم
پیش از اینکه تاریکی چون دشنه‌ای فرود آید.

می‌توان در تنگستان با متجاوزان جنگید
می‌توان در گیلان با کوچک‌خان به جنگل رفت
می‌توان در تهران دوباره روزنامه درآورد.

با اینهمه, همه‌ی آنچه که میخواهم کتابی‌ست
یا بهتر بگویم: فرهنگ واژگانی.
آنرا چون بستر گسترده‌ی خاک میگشایم
و بر برگهای خوشبوی آن
چون آهویی از واژه‌ای به واژه‌ای میگریزم.
واژه‌ها مرا به دنبال خود می‌کشند
و من از واژگان مجاور به دور و دورتر راه میجویم.

این همه‌ی چیزیست که به آن نیازمندم.
جهان همه از آن من است
و جهانگیر در کنار من است
و آنگاه که خسته می‌شوم
کتاب را می‌بندم
و بر شانه‌ی بزرگ آن به خواب میروم.


سیزدهم ژانویه دوهزار‌و‌هفت


*- علی اکبر دهخدا نویسنده‌ی "چرند‌پرند" و همکار جهانگیر خان شیرازی در روزنامه‌ی انقلابی "صور اسرافیل" در آغاز جنگ جهانی اول زمستانی را در قلعه‌ی دزک نزدیک شهرکرد گذرانید و در همانجا بود که اندیشه‌ی فراهم آوردن "لغتنامه‌ی دهخدا" جانش را فراگرفت. دهخدا مسمطی دارد به یاد جهانگیر, که در باغشاه بدست دژخیمان محمدعلی شاه خفه شد, با این مصرع مشهور "یادآر, ز شمع مرده یادآر". من در سال هزار‌و‌سیصد‌و‌چهل‌و‌هفت از قلعه‌ی دزک دیدن کردم.

Dehkhoda in Dezak Castle

 

Dehkhoda in Dezak Castle  

        By: Majid Naficy


It still snows in Dezak.*
The nomads have returned to the warm plains
And the snow has covered their footprints.
I go to bring a candle
Before darkness falls like a dagger.

One can fight against the invaders in Tangestan.
One can go to forests with Kuchek Khan in Gilan.
One can bring out a newspaper in Tehran again.

Yet, all I want is a book,
Or rather a dictionary.
I will open it like the vast bed of the earth
And like a gazelle
Run from one word to another
On its fragrant leaves.
The words will pull me behind
And I will find my way from neighboring words
To the far and further ones.

This is all I need
The world is all mine
And Jahangir is with me.
When I become tired
I will close the book
And go to sleep on its big shoulder.

        January 13, 2007

*- Ali-Akbar Dehkhoda, satirist, lexicographer and journalist, published Sur Esrafil Newspaper during the Iranian Constitutional Revolution with the collaberation of Jahangir-Khan Shirazi . With the advent of First World War he went to Bakhtiari nomads’ land and spent a winter in the castle of Dezak, near Shahrkord, where the idea of writing an encyclopedic Persian dictionary captured his soul. During the Revolution, his friend Jahangir was choked to death by the executioners of Mohammad-Ali Shah in Baghshah, Tehran, and Dehkhoda wrote a poem in his memory with this famous line: “Remember, remember the dead candle”. I visited Dezak Castle in 1968. 

https://iroon.com/irtn/blog/18345/dehkhoda-in-dezak-castle/

۱۴۰۱ خرداد ۳, سه‌شنبه

از «دراز راه رنج» تا جشنواره نولیبرالی کالا برگ!: سیاوش کسرایی - از قرق تا خروسخوان/تارنگاشت عدالت(م.ل)

 

از «دراز راه رنج» تا جشنواره نولیبرالی کالا برگ!

تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: از قرق تا خروسخوان

 

دراز راه رنج تا رستاخیز

 

از خانه بیرون زدم
تنها
که در خود نمی‌گنجیدم
چنانکه جمعیت در خیابان و خیابان در شهر
نه

دل‌کاسه حوصله دریا نداشت
جانوری بودم
شاید اژدهایی
که دهانم
در کار بلعیدن شهیاد بود و
دمم
پل چوبی را نوازش می‌کرد

های های
افسانه از واقعیت جان می‌گرفت
هر گام
از هر گوشه شهر
بر راهی واحد می‌دوید
پاها فرشی تازه می‌بافت
قالی تاریخ

نوپایی و نوزبانی
کالی در کردار
ورزش سبک برآمدن
با هم آمدن
اما در مجموع
سماع جادویی اتحاد

مزارع سیاهپوش آدمی
با غنچه مشت‌های سفید و
سرود سرخ
شهادت بر پرچم و
کینه
در شعر می‌گردید

پیری در پیاده رو می‌گریست و
آینده
دست در دست پدر
یا بر سینه مادر
همراه می‌آمد
دیوارها
دفتر وقایع و آرزو بود
آتش نامه‌های خلق

به صف می‌رفتیم که صف شدن را
به سالیان
تومان آموخته بودی
هر سپیده دمان در صف تیرباران شدگان
به نیم‌شبان در صف زندانیان
به نیمروز در صف طویل ملاقات کنندگان
به شامگاهان در صف خواربار
و هرگاه و بی‌گاه در صف نفت
و اینک صف در صف
برابر تو بودیم ای مردمی شکن

تودۀ تیره‌ای بودیم
خال کبود غم
بر گونه شهر
و در برابر دشمن سربی
کوره‌ای گداخته از خشم
نه تبری برای کشتن
نه تبری برای شکستن
اما گرمایی به کفایت برای ذوب کردن

گرچه به سوگی عظیم
برخاسته بودیم
ولی حضور همگان
شادی آورده بود
شور آورده بود

در کربلای حاضر
حسین
نه مرثیه که حماسه می‌خواست
به کربلای تو آمدم
حسین
نه بدان گذرگاه امتی اندک
با تو ماندند و
ماندگار شدند
با تو آمدم بدان مهلک
که معبر ملتی است
و نه به دین تو
که به آیین تو
از سر صداقت
به شهادت
با تو آمدم
تا عاشورا را به اعشار برم
به عشرات برم
تا این گلگونه را
درشت کنم
درشت‌تر کنم
و شنلی از خون برآرم
شایسته اندام مردمم

در من بنگر حسین
نفتگرم
خدمتکارم
آموزگارم
طواف و باربرم
قلمزن و اندیشه گرم
نهال نازک اندوه نه
درخت خون
از ریشه سهمگین حسرت
در پیگیری رد خون حسین
به کسان رسیدم
به بسیاران
تا شبنم سرخ تو نیز
بر من نشست و شکفتم

و اینک
راهی دراز بایدمان رفتن
نه از پل به میدان
و نه از مدینه به کوفه و کربلا
راهی از رنج تا رستاخیز
از ستمشاهی تا برادری

تنها رفتم و
خلقی به خانه بازآمدم
گندمی
که در غلاف لاغر خویش
خرمنی بارآورد

***

پیوند کوتاه: https://tinyurl.com/2p8p55fd

۱۴۰۱ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

بقال خرزویل(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

 بقال خرزویل

مجید نفیسی


از روزن پستوی بقالی
نور پریده‌رنگ آفتاب آخر پائیز
بر زهوار چوبی دیوار پنجه می‌کشید.
بقال خرزویل
آرنجها نهاده به زانو
با دفتر حسابش پیش رو
انگار خواب می‌دید.

"از مرد و زن بگذار هر کس بر سر جایش
چون دله‌های پنیر و حلوارده.
هر کس شود سنگینتر از سنگ ترازویش
با تیغه‌ی چاقو برابر کن و اندازه.
من هم دلم خون است از دست دلالان
از احتکار جنس و تنزیل سرمایه.
حد شریعت گر نگهداری تو در بازار
آیا شود لبریز آب از حد پیمانه؟
گر روزگاری من شوم داروغه‌ی این شهر
با حکمت بقالیم دردش کنم چاره."*

بقال خرزویل!*
اکنون که دیرزمانیست
آردت بیخته, غربالت آویخته
و خوابت تعبیر گشته است
و دیرک بلند ترازویت
چون چوبه‌های دار
بر شهر سایه افکنده است
با من سری به پستوی بقالیت بزن
و گوش کن حرف دلم را.

"گیرم که با تیغه‌ی چاقویت
از جسم و جان زن و مرد
تکه تکه برداری
گیرم که با حدید ترازویت
حد و حدود شرع را
بر مردمان چیره گردانی,
اما, با آفتاب پشت پنجره
چه خواهی کرد؟
با سرو خرزویل؟"

        هشتم ژانویه هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌شش

 

*- نواب صفوی رهبر "فدائیان اسلام" در سال هزار‌و‌سیصد‌و‌بیست‌و‌نه در جزوه‌ی خود "جامعه و حکومت اسلامی" می‌نویسد که حکومت اسلامی باید چون یک دکان بقالی اداره شود.
 

*- "...و از آنجا به دهی که خرزویل خوانند, من و برادرم و غلامکی هندو وارد شدیم. زادی اندک داشتیم. برادرم به ده در‌رفت تا از بقال چیزی بخرد. یکی گفت: چه می‌خواهی؟
بقال منم. گفت: هر چه باشد ما را شاید که غریبیم و بر گذر. و چندان که از ماکولات برشمرد گفت ندارم. بعد از این هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی, گفتمی بقال خرزویل
است." صفحه‌ی شش, "سفرنامه ی ناسرخسرو". در خرزویل یا هرزویل, نزدیک منجیل در استان گیلان, سرو کهنسالی وجود دارد.

***

The Grocer of Kharzevil

 

The Grocer of Kharzevil

By Majid Naficy


The fading sunlight at the end of fall
Barely touched the baseboard of the wall
From an opening in the back of the shop.
The grocer of Kharzevil
Looked to be dreaming
With elbows on his knees
And his account book in front of him.

“Put every woman and man in their places
Like the tins of cheese and sesame halva.
Whoever becomes heavier than their weighing stones
Cut them properly with a sharp knife.
I, too, am hurt by middlemen
From hoarding commodities and usury.
Had shariah ruled over the bazaar
Would water have overflown from the cup?
If one day I become the magistrate of this city
I will remedy its wrongs with my grocery wisdom.”*

Oh, grocer of Kharzevil!*
Now that your flour has been sifted and your sieve hung
Your dream has come true
And the high rod of your weighing scale
Has cast a shadow over the city
Like hanging gallows, 
Come with me to the back of your shop
And listen to my words of heart.

“Suppose that you cut  piece by piece
From the bodies and souls of women and men
With your sharp knife,
Suppose that you impose shariah punishments
Upon the people
With the iron rod of your scale,
But, what will you do with the sunshine
Outside the window?
What will you do with the cypress of Kharzevil?”


        January 8, 1986


*-In his booklet “Islamic Society and State”, Navvab Safavi, the leader of Fedais of Islam organization wrote in 1951 that the Islamic government should be run like a grocery shop.

*- In his travel document, the eleventh-century Persian poet Naser Khosrow mentions that the grocer of the village of Kharzevil or Harzevil in the Province of Gilan, Iran has mistreated him and his brother. This village has an ancient cyprus tree

https://iroon.com/irtn/blog/18307/the-grocer-of-kharzevil/

۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

به مهاجران کارگر(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

  

به مهاجران کارگر 

مجید نفیسی

        برای روز جهانی کارگر


آخر هفته، در خیابان چهارم
جایی که "یک"، "نُه" را قطع می‌کند
تنها من بودم
که دو خط را به یکدیگر وصل می‌کردم.

خطی که به مرکز شهر می‌رفت
مردان خواب‌آلود مهاجر را به سر کار می‌برد.
خط دیگر پیچ می‌زد
زنان خدمتکار را دم خانه‌های اعیان
و مرا در کوهپایه‌ای پیاده می‌کرد.

در کوه مدام از خود می‌پرسیدم
کی این خانواده‌های کارگر
در یک خط خواهند نشست؟

بیست‌و‌چهار اکتبر هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌شش 
 

***

To Working Immigrants

 

To Working Immigrants

by Majid Naficy

For International Workers’ Day


That weekend, on Fourth Street
Where the No. One meets the Nine,
It was only I
Who brought the two lines together.

The line going downtown
Carried sleepy immigrant men to work.
The other line turned round
Taking maids to wealthy homes,
And it dropped me off at a foothill.

In the canyon, I constantly asked myself:
When will these  working families
Sit on the same line?
October 24, 1986

https://iroon.com/irtn/blog/18250/to-working-immigrants/

اول ماه مه: غلامحسين متين/مردم(ارگان مرکزی حزب تودۀ ايران، دورۀ هفتم، سال اول، شمارۀ ۹، پنجشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۵۸)/ گزینش و تایپ: ع. سهند

 

اول ماه مه

 

تارنگاشت عدالت – بایگانی دورۀ دوم

منبع: مردم، ارگان مرکزی حزب تودۀ ايران، دورۀ هفتم، سال اول، شمارۀ ۹، پنجشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۵۸

گزینش و تایپ: ع. سهند

اول ماه مه

ماه مه! ماه شادمانی جان
ماه جشن و سرور کارگران
با تو آغاز می‌شود شادی
پرتو دلنواز آزادی
سال‌ها پيش در زمين بزرگ
کارگر بره بود و دارا گرگ
خونش آتش، ولی اجاقش سرد
سفره‌اش خالی و دلش پر درد
دست در کار، پای در زنجير
همه جا کارگر: گرسنه، فقير
ناگهان ماه مه غريو کشيد
کارگر در ميان خون غلتيد
شعله‌ای پای تيرگی جان داد
هيچ ويرانه‌ای نشد آباد
باز دنيای دردناک کهن
بر سر خلق گشت سايه فکن
جنبش کارگر ز جوش افتاد
دست و پائی نشد ز بند آزاد

۲

سرب و آتش اگر چه جانسوز است
حق و ايمان، هميشه، پيروز است
حق و ايمان سلاح کارگر است
زين سبب بذر کار- بارور است
ماه مه سال‌ها رسيد و گذشت
ميوه‌ای، حاصلی نچيد و گذشت
ناگهان شرق زنده بيدار
شرق گهوارۀ تمدن و کار
پرچم سرخ را گرفت به دست
راه ظلم و ستمگری را بست
سرخ اکتبر جاودانه رسيد
دژ خودکامگی به خود لرزيد
غرش خشمناک کارگران
هدف خوب و پاک کارگران
در زمين و زمان طنين انداخت
زندگی را دوباره، از نو ساخت
با طلوع درفش سرخ لنين
کارگر زنده شد به روی زمين

۳

ماه مه! آمدی؟ سلام سلام
گوش کن، گوش کن بدين پيغام
تا که سرمايه جسم و جان دارد
جنگ و نفرت به ارمغان آرد
زندگی خسته ماند و مبهوت
خشکسالی، گرسنگی، برهوت
باز هم دشمن شرافت و کار
جنب و چوشی گرفته پر ادبار
ليک سرمايه هر چه پيش رود
گور خود را به دست خويش کند …

 غلامحسين متين، ۱۱ ارديبهشت ۱۳۴۸، تهران

پیوند کوتاه: https://tinyurl.com/mr3c7cmr

۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۰, شنبه

در اين روز اول ماه مه …: نامه مردم، دوره هفتم، سال دوم، شماره ۲۲۳، ١۰ اديبهشت ۱۳۵۹ گزینش و تایپ: ع. سهند/تارنگاشت عدالت – بایگانی دورۀ دوم

  

در اين روز اول ماه مه …

تارنگاشت عدالت – بایگانی دورۀ دوم

منبع: نامه مردم، دوره هفتم، سال دوم، شماره ۲۲۳، ١۰ اديبهشت ۱۳۵۹

گزینش و تایپ: ع. سهند

 

آی بردگان به‌پاخاسته
آهای برنجکاران خسته
تفنگداران صحرا
جنگجويان عرب
و شما
رفقای محروم کشورهای ستم و سرمايه
اينک ببينيدم
اينجا در ايران
که چگونه قلبم را شقه می‌کنند …
 

در اين روز اول ماه مه …

 

نام مرا تمام جهان می‌داند،
نامی به سادگی خاک
نامی به روشنی آفتاب و آب.

من هستم!
در «کيپ تاون»
و «هارلم» و «ممفيس»
رنگم سياه سياهست،
در «کنتاکی» و «ميسوری» سرخم،
در «تايپه» زردم
و در «اتاوا» سپيد،
فرقی نمی‌کند؛
بايد ميان اسکله‌ها،
بايد ميان بندر و بارانداز
برای خاطر يک جرعه زندگی
با گرده‌های مجروح
بچرخم،
بايد تمام خيابان‌های دنيا را
بروبم،
بايد
مهميز چکمه‌های اربابانم را
بربندم،
اما- خود- اينچنين که می‌بينيد،
عريانم
پاها و دست‌ها را می‌بينيد؟
زخم جراحت‌شان را …؟

نام مرا تمام جهان می‌داتد،
در «بيرمنگام» فاستونی می‌بافم
در «اتازونی» دشت‌ها را بارور می‌کنم
و در «بردو» تاکستان‌ها را …
در «کروپ» فولادريزم
و در «مونسو» معدنکار
اما- اگر- باشد-
سهم من از جهان
آنقدر کوچک است
که به گفتنش نمی‌ارزد،
زندگانی را می‌بينيد؟
-زندگان را-
زجر و حقارتشان را …؟

نام مرا تمام جهان می‌داند،
من در مکارۀ «وال استريت»
خريد و فروش می‌شوم
و در «گوادالوپ» به ريشم می‌خندند!
اين روبهان معده‌گشاد
-اين فراک‌پوشان-
می‌خواهند،
برای من، اينان
تمهيدهای تازه ببافند!
اما، ديگر من
گردن به يوغ و کند نخواهم سپرد،
فولاد چهره‌ها
و مشت‌ها را می‌بينيد؟
شکوه و هيبت‌شان را …؟

نام مرا تمامی جهان می‌داند،
من در محله‌های دنيا
آزادی را فرياد می‌زنم،
در «مانهاتان»
«مارسی»
«سانتياگو»
«خارطوم …»
آنجا که غول تشنه سرمايه
نفير می‌کشد،
آنجا که کار بی مزد است و سفله‌گان همه فرمانروا،
فرياد می‌زنم:
آی … آزادی
نان از تو زاده می‌شود،
انديشيدن نيز …
من از تمامی ويرانه‌های دنيا
– حصير«آباد»
حلبی«آباد»
کاغذ«آباد»
. . . . . . . . .
از اين خرابه‌های جهان
فرياد می‌زنم،
دهان‌ها را می‌بينيد؟
طنين قرمزشان را …؟

نام مرا تمام جهان می‌داند،
در «سووتو» تيربارانم می‌کنند،
در «آلاباما» لينچ می‌شوم،
در «تل‌آويو» چشمانم را،
با آهن گداخته می‌سوزانند
و در «جاکارتا»
رودخانه‌ها
با خون عاشقم سرشارند
و در مصب هر جزيرۀ گمنام
سرود فاجعه می‌خوانند،
آه …
اين سينه‌های عطشان را می‌بينيد؟
زخم مضاعف‌شان را …؟

نام مرا تمام جهان می‌داند،
من از تمام خطه‌های گرفتار
من از هر مدار رنج
من از مسير استوايی پيکار
می‌آيم
و از سراسر خونپهنه‌های خشم
تا شارع بزرگ- و خونی طغيان
می‌رانم،
پرچم‌ها را می‌بينيد؟
امواج پر تلاطم‌شان را …

اينک، اين من!
اين ما! برادران و خواهران ستم‌بر
اين ارتش مهيب و سرخ و ستيهنده
با پتک و داس آخته‌شان
با نرمش مداوم تندر شکافشان
از هر کجای اين ستم‌آباد
برای فتح نيم ديگری از دنيا!
می‌آيند
اينک،
نهيب تيرۀ درياها را می‌بينيد؟
طوفان سرکش‌شان را …؟

آی بردگان به‌پاخاسته
آهای برنجکاران خسته
تفنگداران صحرا
جنگجويان عرب
و شما
رفقای محروم کشورهای ستم و سرمايه
اينک ببينيدم
اينجا در ايران
که چگونه قلبم را شقه می‌کنند
تا هر تکه آن‌ را جداگانه
اعدام کنند
آری ببينيدم که چگونه
در کوششی دردناک
قلبم را گردآوری می‌کنم
تا با پرچم خونين در دست
و در جبهه‌ای متحد
سپاه کار را بر صف سرمايه
پيروز گردانم.

پیوند کوتاه: https://tinyurl.com/yapc69eh

۱۴۰۱ اردیبهشت ۹, جمعه

سرود انترناسیونال به ۹۵ زبان: به زبان‌های پشتو، فارسی (دری) و فارسی از «۳ ساعت و ۱۴ دقیقه و ۹ ثانیه» به بعد تارنگاشت عدالت (م - ل)

 

سرود انترناسیونال به ۹۵ زبان

سرود انترناسیونال به ۹۵ زبان: به زبان‌های پشتو، فارسی (دری) و فارسی از «۳ ساعت و ۱۴ دقیقه و ۹ ثانیه» به بعد

تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

سرود انترناسیونال

برخیز ای داغ لعنت خورده دنیای فقر و بندگی
شوریده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگی
باید از ریشه براندازیم کهنه جهان جور و بند
وآنگه نوین جهانی سازیم هیچ بودگان هرچیز گردند

روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسان‌ها
روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسان‌ها

برما نبخشند فتح و شادی نه بت، نه شه نه قهرمان
با دست خود گیریم آزادی در پیکارهای بی امان
تا ظلم از عالم بروبیم نعمت خود آریم به کف
دمیم آتش را و بکوبیم تا وقتی‌که آهن گرم است

روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسان‌ها
روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسان‌ها

تنها ما توده جهانی, اردوی بی‌شمار کار
داریم حقوق جهان‌بانی نه که خونخواران غدار
غرد وقتی رعد مرگ‌آور بر رهزنان و دژخیمان
در این عالم بر ما سراسر تابد خورشید نور افشان

روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسان‌ها
روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسان‌ها

 

پیوند کوتاه: https://tinyurl.com/3v7pabx7

۱۴۰۱ فروردین ۲۸, یکشنبه

"حلقۀ صلح، اطمینان" - دو شعر از: پُل ِالوار(بفارسی و فرانسه)، ترجمۀ زهره مهرجو

 

"حلقۀ صلح، اطمینان"

دو شعر از: پُل ِالوار

 ترجمۀ زهره مهرجو

 

حلقه صلح

 

من از درهای سردی، از درهای تلخی خود

عبور کرده ام...

تا بیایم و لبان تو را ببوسم.

 

شهر به کوچکی اطاق ماست

جایی که در آن، جریان بیهوده شرارت

کفی اطمینان بخش برجا می گذارد.

 

موج صلح، یگانه آشنای من تویی...

تو به من انسان بودن را

دوباره می آموزی،

هنگامی که از همنوعان خویش دست می شویم.

 

 

 

 

"Anneau de paix"

Poème de Paul Éluard

Collection: Le Visage de la paix

 

J'ai passé les portes du froid,

Les portes de mon amertume,

Pour venir embrasser tes lèvres.

 

Ville réduite à notre chambre,

Où l'absurde marée du mal,

Laisse une écume rassurante.

 

Anneau de paix je n'ai que toi

Tu me réaprends ce que c'est

Qu'un être humain quand je renonce

A savoir si j'ai des semblables. 

 

 

 

اطمینان

 

اگر با تو سخن می گویم

از آنروست که می خواهم بهتر بشنوم ات،

اگر بشنوم ات،  یقین دارم

که درکت می کنم.

 

اگر لبخند می زنی

 از آنروست که می خواهی بهتر احاطه ام کنی،

وقتی که تو لبخند می زنی

دنیا را سراسر می بینم.

 

اگر  در آغوشت می گیرم

برای تداوم یافتن خویش است،

اگر که زندگی کنیم، همه چیز

زیبا خواهد بود!

 

اگر ترکت کنم، در یاد هم خواهیم ماند...

و ما در جدایی، هم دیگر  را باز

خواهیم یافت.

 

 

 

“Certitude”

Poème de Paul Éluard

Collection: Le Phénix

 

Si je te parle, c'est pour mieux t'entendre
Si je t'entends, je suis sûr de comprendre

Si tu souris c'est pour mieux m'envahir
Si tu souris je vois le monde entire

Si je t'étreins, c'est pour me continuer
Si nous vivons, tout sera à plaisir

Si je te quitte nous nous souviendrons
Et nous quittant nous nous retrouverons. 

 

 

 

از: مجموعه شعرهای

 "چهره صلح" و "ققنوس".

  

۱۴۰۱ فروردین ۲۶, جمعه

یک با یک برابر نیست: خسرو گلسرخی/تارنگاشت عدالت(م- ل)

 

یک با یک برابر نیست

تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

خسرو گلسرخی

معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دست‌هایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود …

ولی آن ته کلاسی‌ها

لواشک بین هم تقسیم می‌کردند

دلم می‌سوخت بحال او که بیخود هو می ‌رد

و با آن شور

تساوی‌های چیزی را نشان می‌داد

با خطی روشن

به روی تخته تاریک

که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

تساوی را نوشت

بانگ آورد:

که یک با یک برابر هست

که یک با یک برابر است … اینجا …

بناگه … از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک‌نفر باید بپاخیزد … همیشه یک‌نفر باید…

به آرامی سخن سر داد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات برجا ماند

و او می‌گفت …

اگر یک فرد انسان واحد یک بود …

آیا باز هم یک با یک برابر بود …؟

سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری …

و او با پوزخندی گفت: نه …

و باز هم گفت: …

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زوری و زری می‌داشت بالا بود؟

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر، پست‌تر می‌بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می‌شد

حال می‌پرسم:

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت‌خواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می‌شد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

یا چه کس این رادمردان را فنا می‌کرد؟

و سکوت بود و سکوت …

در این هنگام … معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست.

پیوند کوتاه: https://tinyurl.com/bdeubmyy

۱۴۰۱ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

عمامه:(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

مجید نفیسی


اي دستار!
چه كسی ترا
بر سر او گذاشت؟

يك تكه پارچه
بيش نيستی
و با اين همه، او
ولايتِ خود را
در تو می‌بيند.

من ترا
از سر او برخواهم داشت
و به مادران داغدار خواهم داد
تا اشگهايشان را پاك كنند.

        نهم دسامبر دوهزار‌و‌سیزده  

***

 

Turban

by Majid Naficy

Oh turban!
Who put you
On the head of that man?

You’re not more than
A piece of cloth
And yet,
He sees in you
His divine state.

I will remove you
From his head
And give you to mourning mothers
So that they can wipe
Their tears.

        December 9, 2013

https://iroon.com/irtn/blog/18174/turban/