۱۳۹۸ آذر ۱۹, سه‌شنبه

سروده های سعید سلطان پور - آوازهای بند از پاییز سال ١۳۴۷تا بهار سال ١۳۵١


سروده های سعید سلطان پور
آوازهای بند
از پاییز سال ١۳۴۷ تا بهار سال ١۳۵١
کتاب کامل

  ——-
اگر از خواب برآید بیمار

این مرد ژنده کیست
این مرد ژنده کیست
که دیری ست
با نعره اش زمین و زمان را
از هم نمی درد؟
و زخم تافته اش را
از انتهای شب،به شبی تازه می برد؟
این مرد خفته کیست
این ساکت
این صبور
که گاهی
با ناله ای،به تاب و تب، اقرار می کند؟
و در شبی گداخته و سنگین
کابوس خون و خشم و خیابان را
در خاطرات خفته ی تابستان
بیدار می کند؟
افتاده روی شانه ی بیماری
شب،در شرار تخدیر
با خواب می گراید
با زخم تازه تر،اما
فردا
از خواب بر می آید
این بیدیار و یار،به بیمارخانه کیست؟
این بی شنانه کیست؟
که شبکلاه و چارق از دست رفته اش
در گنجه مانده است
و زآفتاب و کار ،ترک های تفته اش
بر پنجه مانده است
چنگش فرونشسته میان ملافه ها
جوبار خون
از کنج لب،به کنده ی شانه کشانده است
از چشم نیمه خفته ی بیمار
الماس های اشک
برخون نشانده است
بر بالش سپید
چون خرمنی زخون و خاکستر
کاکل فشانده است
تابیده دنده هایش، از زیر زخم و پوست
تا نعره بسته است
بسی نیست
می سوزد استخوان و
کسی نیست
این مرد خسته کیست؟
این مرد روستائی
این مرد کارگر
این مرد نعره بسته ی در خون نشسته کیست؟
این غول ماندگار ولی سر شکسته کیست؟
با گشت پاسدار
پشت در و دریچه و دیوار
بیمارخانه خفته و
بیمار
در هاله ی سکوت نفس می کشد
ناگاه می شکافد در ابر تندری
بیمار خانه،باز،می آشوبد
برقی به چشم چیره ی شب چنگ می زند:
بیمار خانه بند اسیران است
رگبار پشت صاعقه می گوید:
این شبکلاه چرک
خود دلاوران است
این چاروق کهن
پوزار کاوریان است
این قلب مزدک است
این بازوان رستم دستان است
ای خفتگان خوف
این مرد روستائی
این مرد کارگر
این پهلوان زخمی
ایران است
رگبار روی پنجره می کوبد
خفته ست پشت پنجره،بیمار
و پاسدار
خرد و خراب و خسته می گردد
پشت در و دریچه و دیوار
——-
با کشورم چه رفته است
با کشورم چه رفته است
با کشورم چه رفته است
که زندان‌ها
از شبنم و شقایق
سرشاراند
وبازماندگان شهیدان
انبوه ابرهای پریشان وسوگوار
درسوگ لاله‌های سوخته
می‌بارند
با کشورم چه رفته است
که گل‌ها هنوز
سوگوارند
با شور گردباد
آنک
منم
که تفته‌تر از گردبادها
در خارزار بادیه می‌چرخم
تا آتش نهفته به خاکستر
آشفته‌تر ز نعره‌ی خورشید‌های تیر
از قلب خاک‌های فراموش
سرکشد
تا از قنات حنجره‌ها
موج خشم و خون
روی غروب سوخته‌ی مرگ پرکشد
این نعره‌ی من است
این نعره‌ی من است
که روی فلات می‌پیچد
وخاک‌های سکوت زمانه‌ی تاریک را
می‌آشوبد
و با هزار مشت گران
بر آب‌های عمان می‌کوبد
این نعره‌ی من است
که می‌روبد خاکستر زمان را
از خشم روزگار
بعد از تو ای
ای گلشن ستاره دنباله داراعدام
ای خسرو بزرگ
که برق و لرزه در ارکان خسروان بودی
ای آخرین ستاره
خونین ترین سرور
در باغ ارغوان
در ازدحام خلق
در دور دست و نزدیک
من هیچ نیستم
جز آن مسلسلی که در
زمینه‌ی یک انقلاب می‌گذرد
وخالی و برهنه و خون آلود
سهم و سترگ وسنگین
در خون توده‌های جوان
می‌غلتد
تا مثل خار سهمناک و درشتی
روییده بر گریوهای گل سرخ
آینده را بماند در چشم روزگار
یاد آور شهادت شوریدگان خلق
در ارتش مهاجم این نازی، این تزار
ای خشم ماندگار
ای خشم
خورشید انفجار
ای خشم
تا جوخه‌های مخفی اعدام
در جامه‌های رسمی
آنک
آنک هزار لاش خوارای خشم
مثل هزار توسن یال افشان
خون شهید بسته است
بر این ویران
دیگر ببار
ببار ای خشم
ای خشم
چون گدازی آتشفشان ببار
روی شب شکسته استعمار
اما دریغ و درد
که جبریل‌های اوت
با شهپر سپید
از هر طرف فرود می‌آیند
و قلب عاشقان زمان را
با چشم و چنگ و دندان
می‌خایند
و پنجه‌های وحشت پنهان را
با خون این قبیله
می‌آلایند
با این همه شجاع
با این همه شهید
با کشورم چه رفته است
که از خاک میهن گلگون
از کوچه‌های دهکده
از کوچه‌های شهر
از کوچه‌های آتش
از کوچه‌های خون
با قلب سربداران
با قامت سیام
انبوه پاره پوشان
انبوه ناگهان
انبوه انتقام
نمی‌آیند
چشم صبور مردان
دیری‌ست
در پرده‌های اشک نشسته است
دیری‌ست
قلب عشق در گوشه‌های بند
شکسته است
چندان ز تنگنای قفس
خواندیم
که از پاره‌های زخم
گلو بسته است
ای دست انقلاب
مشت درشت مردم
گل مشت آفتاب
با کشورم چه رفته است
———
بر این کرانه ی خوف
نه
تا راتفاع خشم و جنون
نه
تا آخرین ستاره ی خون
نه
به اوج نفرت خواهم رسید
و از تمام ارتفاعات بردباری سقوط خواهم کرد
و روی لجه ی تاریک خون
چو نیلوفر
در انتظار خشم تو ای عشق خفته
خواهم ماند
و از بساک پریشان خویش در مرداب
هزار گرده ی طغیان خواهم افشاند
فلات را بنگر
دریای وحشت انگیز ی ست
که موج می زند از خون عاشقانه ی ما
و بادبان سیاه تمام قایق ها
صلیب سوخته ی گوره های دریائی ست
بین شهیدان روی غروب می رانند
و تور کهنه ی صیاد های جلگه ی خون
از این تلاطم مغلوب،مرده می گیرد
در این سکوت سترون
بر این کرانه ی خوف
در این فلات گل و خون و ساقه ی زنجیر
نه
ای صدای توانای من
نمی مانم
و با تمام توان به خون نشسته ی تو
چنان که «فرخی» و «عشقی»
ببین
هنوز از این قتلگاه
می خوانم
صدای خسته  ی من رنگ دیگری دارد
صدای خسته ی من سرخ و تند و توفانی است
صدای خسته ی من آن عقاب را ماند
که روی قله ی شبگیر بال می کوبد
و نیز ه های تفته ی فریادش
روی مدار آتیه و انقلاب می چرخد
کجاست قایقم ای موج
کجاست قایقم ای خون
کجاست پارو ها
کجاست پاروها
می خوام
برای ماندن، بر دریا
برای ماندن بر خون،سفر کنم تا مرگ
و هستی ام را مثل گل همیشه بهار
میان آتش و خون و گلوله و فریاد
براه خانه مردم
بباغ تند و تب آلود لاله بنشانم
و پشته های گل های بردباری را
که مثل مادیانی از راه دور آوردم
به کوهه های پریشان خون کنم پرتاب
کجاست پاروها
که خون آن همه گل
آنهمه ستاره ی خون
– بهار سوخته بر فرق ملتی مغلوب-
و یک ستاره ی نارنج
و یک دهان گل افشان
که برگ برگ گل انقلاب فردا را
نهان ببارد در کارخانه ستم
نهان ببارد در کشتزارهای سیاه
برای پویش اندیشه های تاریخی
برای پرورش عشق
برای گسترش سازمان»او»
کافی است
—–
سرود، برای گل های سرخ
دیگر نمی توانم
جز با تو
از تو سخن بگویم
ای شرزه شیر زخمی زندانی
ای خاک ارغوانی
دیگر نمی توانم
و قلبم این ستاره ی اسپند
در آتش شکفته ی خشم و خون
آوازهای سوزان می خواند
و اختران خشم زمان را
باغ جرقه های سرخ پریشان را
روی فلات خفته می افشاند:
ناگاه،مثل جنگل باروت منفجر
مثل تنوره های گدازان گردباد
از خطه های میهن خونآلود
می رویم
و شعله می کشم از کوره های آتشباد
و نام سوختگان کویر و بندر را
به زخم خنجر خونین نعره می کوبم
به سنگ سنگ قزل قلعه و اوین و حصار
دیگر نمی توانم
آنک،ابر
دیگر نمی توانم
اینک،رعد
دیگر نمی توانم
هان
رگبار
دیگر نمی توانم
با صد هزار در قفس آیا چه رفته است؟
با صد هزار عشق، که در باغ ارزو خواندند
با صد هزار جنگل
با صد هزار شهر
با صد هزار سرخ، که روی شمال شب راندند
و روی شاخسار خیابان ها
در کوچ ناگهان زمشتانی
رگبار بال خونین افشاندند
دیگر نمی توانم
باد از هزار جانب
در لاله های خون هزاران
می گردد
و عطر اشک و اسارت را
در زیر خیمه های سوگواری شب ها می گرداند
باد از هزار جانب
از رنج روزگار
از سنگر و صدا
از راستای فردا می خواند
باد از هزار جانب
با رودهای میهن
می راند
می توفد از کرانه ی گلگون
و روی نعش های شهیدان
گیسوی سوگوار می افشاند
می زارد از جگر
مرثیه می سراید یا هق هقی بلند
می چرخد و
زپویه نمی ماند
باد از هزار جانب
از رنج روزگار
از سنگر و صدا
از راستای فردا می خواند
دیگر نمی توانم
با رنج واقعیت
و با تصور خونین عشق و ازادی
صدای تند و توانی روزگارم را
به دره های عمیق سکوت می ریزم
مگر بلرزد باز این نواحی بیداد
به نعره های توانی بهمن فریاد:
هلا،ستاره ی توفانی
هلا، ستاره ی توفنده ی خیابانی
هلا، ستاره ی پران
هلا، ستاره ی پویان
ستاره ی سوزان
ستاره ی سحر انقلاب ایرانی
هلا، ستاره ی»حیدر»
ستاره ی آذر
هلا، هزار ستاره،
ستاره ی «دیگر»
کنون حماسه ی آزادی تو را ، با خون
و با دهانی، از عشق و آفتاب و جنون
میان خرمن خاکستر و تهاجم باد
برای خلق توانی بسته می خوانم
و با دو پاروی خون
درون قایق سوزان شعر و شور و خرد
برآبکوبه ی سانسور و قتل، میرانم
اگر بریزد خون دل از دهانه ی سرب
اگر بماند دل
باز در نمی مانم:
به شور گشوه ی توفان توده های نبرد
در آن زمان که فرو خفته ام،کجا،در خاک
هنوز پرچم خون من است در کف موج
صدای موج،صدای من است
می دانم
بگو چگونه بخوانم
که دل بسوزد پاک
بگو چگونه بگویم
زباغ خون،برخاک
بگو چگونه بسوزم
چگونه آتش قلبم را
بیاد آنهمه خون شعله ی خیابانی
بیاد اینهمه گل های سرخ زندانی
به چار جانب این دشت خون برافروزم؟
———
ترانه ی جویبار
دلم تو را می خواهد
دلم به سوی تو پرواز می کند
مثل کبو تری خسته
پر شکسته
به سوی آب
مثل گلی غمگین
تنها
که می روید در رویا
و می پیچد
می پیچد
می پیچد
در هاله ای زخون و خاکستر
ارام و بی هیاهو
تا مهتاب
دلم تو را می خواهد
ای بافته ژاب و زابریشم
ای سخت
تو مثل صخره مرا می شکنی
من آبم
تو مثل آب های گریزانی
من گردآبم
چگونه با تو بگویم که بی تو غمگینم
حریق سوخته با آب در نمی گیرد
تو چشمه ی خنکی
من غروب خونینم
چگونه بی تو بخندم
چگونه بی تو بتابم
وقتی تو را نمی بینم
تو آفتابی و من آفتابگردانم
نازنینم
دلم تو را می خواهد
مثل گل و کبوتر
مثل درخت و آب
ای آب و ماهتاب من
ای صبح آفتاب
_____
با عصر، در کرانه امروز
دلم برای سفر می زند
پرنده های خاکستری
در آسمان گرفته ی عصر رهسپارند
من
سرگشته در کرانه ی امروز
مثل هوا
گرفته ام
صدای خسته ی کامیونی
از شوسه های ناهموار
می آید
شاید
بر جاده های بارانی می راند
با پشته های خیس علف هایی
که زیر شرابه های ملایم باران می لرزند
من
سرگشته در کرانه ی امروز
مانند کامیونی خالی
در شب
که از شب و ستاره انباشته است
از پشته های ابر
و از هیاهوی پرنده های مهاجر
انباشته ام
و گوش به صدای دور سفر بسته ام
یک شب که آب ها می خواندند
و روی گردنه می رفتیم
ستاره ها را دیدم
ستاره ها را در آب های درخشان دیدم
دیگر …
وقتی ستاره ها را می بینیم
صدای سرد و درخشان آب می آید
وقتی به آب می نگرم
رگباری از ستاره ی خاموش
در قلب آب های درخشان می لرزد
دلم برای سفر می زند
دلم برای ستاره
برای آب
با عصر،در کرانه ی امروز
می مانم
و باد برگ های سوخته را
بر شاخه های بوته ی خشک غبار می لرزند
و شاخه های دود
در ارتفاع شهر کهنه ی خاکستری،پریشان است
ابر است،ابر
که روی قله ی خاموش دور می گذرد
مثل هزار بید پریشان
در باد
قلب من است آن پرنده
قلب من است آن پرنده
که تنها
بر شاخه های ابر
می خواند
قلب من است آن پرنده که در ابر و باد می راند
قلب من است آن پرنده که آوازهای خود را گم
کرده است
و سرزمینی آفتابی خود نمی داند
در ارتفاع شهر کهنه ی خاکستری
دود و غبار و برگ
با ابرهای تیره گره می خورد
شب،دلشکسته روی غروب و درخت می پیچد
و عصر، در گرفتگی جاده می رود
و با صدای مبهم برگ و باد
ترانه ی مسافران دلتنگ را می خواند
با آنکه مثل ابر، پر از پریشانی سوگوارم
و با گرفته ترین ابرها
در خلوتی مه آلود
روی سکوت اسکله می بارم
در آسمانی به وسعت یک برگ
می بینم
ستاره ای کوچک می درخشد
و روی شاخه ی کوچکی از آفتاب
کوچکترین پرنده ی دنیا
آواز جویباری را می خواند
که از صدای چهار پرنده
کوچک تر است
با این امید کوچک
با این امید تافته در اشک
من دور مانده ام
مثل تو
مثل هر دوست
و از کرانه ی شب
به وسعت گرفته ی چشم انداز می نگرم
شب
بی ستاره ترین سب
شب
سخت و سرد و وحشی ست
اینجا
بر این کرانه ی تاریک
با چشم های آهوی گریانی
در ابتدای جنگل شب ایستاده ام
آنسو ترک، در آن سوی دریای خوابدار
– دریا، سمور و حشی، در باد خفته است
بالای آن کرانه ی آبی
ستاره ها، در روستایی که من نمی شناسم،هیاهو می کند
پروانه ای
مثل تمام زیبایی
کنار جویباری که برای پروانه ها می خواند
خوابیده است
آه، ای کدام دوست
روی کدام غربت
دیگر تو را می شناسم
دیگر تو را
نیلوفر شکسته ی خونینی را
که روی سرد ترین چشمه
آواز سوگوار اب ها را می نوشد
می شناسم
آهسته، مثل شب
که نیلوفر ستاره ها را می لرزاند
نیلوفر شکسته ی قلبم را
در اب های تاریک
می لرزانم
————
با روستا و شهر
وقتی که مفهومی بزرگ و سرخ
با جامه ی شوریدگان خلق
در ازدحام شهر بی آواز می گردد
و می رود، تند و نهان، تا قریه های دور یا نزدیک
و باز می گردد
و می نشیند در میان قهوه خانه های دودآلود
با گل مرداد و محسن و بقراط
و می دود در مدرسه با خسرو و بهروز
و در خیابان،عابران را با سلامی بر می انگیزاند
و در اتوبوس، از گرانی های رنج روز می گوید
و در کنار کارمندان می نشیند با دلی غمناک
و سوگواری می کند روی مزار رتبه و قانون
و در جنوب شهر بر دیوارهای فقر می کوبد
و در کنار کار و زحمت می سراید شعر خونین رهائی را
زندان چه بی مقدار می آید
این قلعه ی پوسیده
این تدبیر!
این بند و
این زنجیر
____
با شقایق های مردادی
قلبم در این سلول چون پروانه ای خونین
آرام و غمگین می پرد با هر نسیم یاد
و می نشیند در کنار جویبار اشک پنهان، روی
جام قرمز آلاله ی اندوه
و باز، می گردد
و می نشیند باز در گهواره ی آلاله ی قرمز انبوه
ناگاه پشت جویبار اشک می روید
چون گرد باد تفته ی آتش ، شقایق های خون آلود مردادی
پروانه با یاد شهیدان می پرد پر شور
پر می کشد در تند باد مرگ و ازادی
———
زندان فلات
ای دوست
ای برادر زندانی
این جا
میان مسلخ اندیشه و امید
روی فلات خون و فلز و کار
روی کران ماهی و مروارید
در بندر نظامی نفت و ناو
در کشتزارهای برنج و چای
و در کنار گله و گندم
ما
این بام های کوچک توفان
آهنگ پیشگوئی توفان ناگهان
در بندهای سرد قزل قلعه و اوین و حصار
زندانیان خسته ی این خاک نیستم
زندانیان خسته ی این خاک دیگرند
زندانیان خسته ی این خاک
در بند کارخانه و کار و ستمگرند
انبوه سرخ رنجبران اینجا
زندانیان خسته ی زندان کشورند
اینجا سلاح و سکه و جاسوس
فرمانروای دوره ی شدادی است
و خانه های مردم و سرتاسر فلات
انبوه بنده های عمومی و انفرادی ست
ایران در این میانه ی تشویش
مفهومی از اسارت و آزادی ست
و باز همچنان
ما
این بام های کوچک توفان
آهنگ پیشگوئی توفان ناگهان
با داغ های تافته
– گل های زخم و پوست –
با سینه های سوخته می خوانیم
از بند بند قلعه ی تاریک
آزادی
ای تحول خونین
ای انقلاب دور
و نزدیک
——-
در پایگاه رعد
سخت و سترگ
با قلبی از سپيده و جوبار
در پهنه ی زمانه
در پهنه ی زمان
چون جنگلی تناور
خشمنده و مهيب و چرخانم
روی ستيغ «گفتن»
و با هزار شاخ هی گریان
جوبارهای روشن آوندهای خویش
عریان تر از تغزل بارانم
در خلوت «نهفتن»
اندوه در عميق ترین لایه های من
در خاستگاه خاکی شيرابه های خشم
انبوه ریشه های مکنده ست
آینده بر بلندترین قله های من
در پایگاه رعد
تبدیل گریه های هماره
به نعره های تاز هی توفنده ست
اسطوره ای ز عشق و خشونت
در سنگر ستيزه
در جبهه ی لزوم
دستی پر از ترنم جوبار
دستی پر از حماسه ی دریا
پر از هجوم
اسطوره ای چو توفان پيچنده بر فراز
پيچنده بر فراز چو توفان آفتاب
بگشوده بال، برتو
غضبناک
زندان سرزمين من
ای خاک
——–
تا آسمان دلتا
قلب مرا بردارید
قلب مرا بردارید
این قلب، این ستاره ی خونین را
این خون خشمگین را
این ارغوان کوهی را که می چرخد در توفان
و نعره می کشد از آتش جگر
در باد
قلب من این ستاره ی سنگی
غلتیده در هیاهوی خونآب های تاریخی
تا سرگذشت شخم و شقاوت را
تا آسمان دلتا
– دلتای سرخ-
بخواند
و مشت موج های شکیبا را
تا ارتفاع خشم براند
قلب مرا بردارید
از باغ خون ملت
این لاله ی شکفته ی ملی را بر دارید
این لاله ی شکفته ی ملی
که زیر سلطه ی شب لاله های دیگر را
به شعله های ستیز ستاره می بندد
و با دهانی از خون و آتش و آواز
کنار کوهه ی سوزان لاله می خندد
من، قلب من
این شعله ی بلند که در ارتفاع شب
تابیده مثل رایت خورشید روی کوه
فریاد بسته روی شب کشت و کارگاه:
شب گر چه سخت و سنگی و تاریک است
آنک
شکفته شعله ی گردان گردباد
توفان سرخ دانا
– هر چند روز-
نزدیک است
توفان سرخ دانا نزدیک است
من،قلب من
افتاده روی خاک گریزنده ی کویر
پیچیده در حریق گریزان گردباد
روی فلات ویران می چرخد
و با صدای توفانی خلیج و خزر
حماسه می سراید با بانک ملتی مغلوب
و می شکافد با نعره ی تناور رعد
و می گدازد در آتش تکاور برق
و روی برج بلند هزار بندرگاه
بپاست دانش توفان،ستاره می کارد
قلب مرا بردارید
قلب جوان من
مانند قطب نمائی ست
که روی جاذبه ی قانون خاک می لرزد
و در مناطق تاریک خونینش
همیشه در جهت انقلاب می ماند
قلب مرا بردارید
از خاک های گلکون
از باغ خون ملت
این لاله ی شکفته ی شرقی را بردارید
——–
خفتار
جادوی مهتاب شب مرداد می تابد
روی فلات خواب
در بستر مرموز این مرداب
سرگرم رویاهای خفتارند، بسیاران
مهتاب می گردد
مهتاب روی جوشن مرداب می گردد
تا از نگاه پاسدران راه بگشاید
بردیده ی خواب گرفتاران
در قلب این آرامش مرموز
حتی اگر خرناسه ی خیزد
چشم و زبان پاسداران می تپد از هول:
این خفته شاید خنجری در آستین دارد
شاید خیال آفتابی می پزد در سر
شاید در این خفتار ناموزن اشاراتی ست
از روزگار خون و آن هنگامه ی دیگر
و جشمه های خون مرد خفته می جوشد
از چشم و از چنگال خونخوران
گاهی زچشم پاسداران دور
پشت جگن ها شعله ی نیلوفری پرشور
در پرده های شب می آویزد
و می دمد شوریده در شیپور خوانالود
و در نهاد خستگان خفته شوری بر می انگیزد
از قلب دوزخ می شکافد نعره ای در شب
دیگر تن نیلوفر است و تیغ شبکاران
و باز می تابد چراغ جادوی مهتاب
بر خستگان خواب
انبوه با شب مانده ناچاران
اما، من این مرغ اشارات خوان پنهان گوی
آرام و پنهان،پرپرک،پر بسته با هر سوی
روی درخت درهم شبگیر می خوانم:
خوابانده انگشت اشارات جانب کهسار
هر خفته این جا کولباری زیر سر دارد
و لحظه ای در کار این خفتار می مانم
و باز میدانم
رویای خونینی گذر دارد
در پشت پلک بسته ی این نیمه هشیاران
و همچنان مهتاب جادو،جادوی مهتاب
روی سکوت و مرگ و خون و خواب، می راند
مرغی درخشان از کدامین گوشه ی مرداب، می خواند
نیلوفری،آشفتهه،روی دشت شب کاکل می افشاند
و می دمد پرشور، در شیپور خونالود
و باغهای قرمز شیپور می روید
آنگاه دریای درشت پلک های خفته می جنبد
و می گشاید صد هزار چشم هول انگیز
و در نگاه پاسدران خیره می ماند:
ناگاه می توفد از اعماق»تابستان خون» شوریدگان خشم
ناگاه می جوشند از قلب زمین و آسمان، این خفته بیداران
روی فلات زنده ی بیدار
گل مشت خونالوده ی خورشید
بر فرق خونین شب خونخوار
می کوبد
———
زمستان پنجاه
روی شتای برف می گذرد
و به شتای گسترده
در روستا و شهر
در کوهپایه
زیز هجوم تند و پریشان برف می نگرد
دلخسته ای که در محاصره ی برف است
منکوب برف،مرد زمستانی
در سینه آتشی دارد
که می تواند
یک تکه از شتای میهن دلتنگ را اب کند
که می تواند قلبش را
روی حشار خانه ی دلخستگان بگیرد
و آفتاب کند
دلخسته ای که می گذرد
و در محاصره ی بوران
به خانه های سرد
و به دسیسه های هجوم سپیده می نگرد
در سینه آتشی دارد
با این همه که می گذرد سوز و برف و باد
در دل بیاد آن همه گل های سوخته
سوزان سرکشی دارد
سرخ خروس وار
با پنجه های بسته،در تیغه های یخ
با یاد شعله های سحر
خونشعله های بال
بر شاخه های بوران می کوبد
می خواند از جگر
اما، گل گزند
برق جهنده،سرب گدازنده
روئیده از دهانه ی دوزخ
توفیده روی راه
در قلب آن شکفته ی آتشناک
در خون زنده، راه می یابد
بر سوز یخ
خروس خون
می خوابد
آنگاه شعله واری، در یخ
می چرخد و به صحیحه ی آزاد
پر می کشد
روی حصار میهن دلتنگ
می تابد
در شاخه های درهم بر فاب
زیر هجوم بوران، می چرخند
خونشعله های بی تاب
——–
بهار پنجاه و یک
با خاطره ی رفیق شهیدم پویان
با گل ها و پرچم هایت
ای بهار
امسال
از سرزمین ما مگذر
بهار
با گیسوی افشان بیدین ها
شادمانه و آرام
در بازمان های برف
پیش می آید
پیش می اید
می ماند
و با برگ ها کبود،
به پنجه هایش می نگرد:
پنجه های بهار
روی بازمان های برف زمستان چهل و نه
خونین است
ای بهار
گل های سرخت را
در خانه ی مردم میفروز
تنها شاخ و برگ هایت را
در خون برادران بگیر
تا بهار گل سرخ
شانه سوگواران را
با هق هقی دیوانه وار
بلرزاند
بهار
با چشم گریان برگ ها
در گلبن های خون می پیچد
دریغا خون
دریغا گلبن ها
روی بهار می گردم
با دامنی از عشق و فریاد
آ… ه
چگونه جمع کنم این لاله ی پرپر را
بهار
بر کرانه سیمینه رود
می گرید
بهار
روی بینالود
خم می شود
و جرعه های خونین اشک
روی صخره ها
شعله ورترین گل هاست
سلام، میهن گلگون
سلام، مادر گریان من
بهار سرخ،سلام
چنین که بهار چنگ در گیسو می زند
و پریشان می کند بر آب
هق هق کنان و سوگوار
آن همه گیسو را …
آ…ه
گیسوی کنده بیدین ها را ببین
آشفته روی گریه های سپید رود
سلام،مادر داغدار من
ای بهار سوگوار
سیزده گل روی سپیده
سیزده برادر روی چیتگر
نود و یک سرباز
سیزده دهان سرخ سرود خوان
صد و هشتاد دو گلوله
سیزده دیوار خمیده ی گل
خورشید تکان می خورد
برگ ها تکان می خورند
رودخانه ها تکان می خورند
مشت ها بر دیوار می کوبند
صدا  در میهن مغلوب می گردد
زیر نگاه سربازان
سیزده چکاوک خون بال می زنند
روی دیرک های خونین می چرخند
روی دیرک های خونین می نشینند
و روی فلات پر می کشند
یاد باد هرای پلنگان زمشتان چهل و نه
یاد باد آتش خونوسوز شتابندگان عشق
زنده باد آن دست
که تفنگ روی کتاب نهاد
پوینده باد صدای سوزان پیشاهنگ
و آینده
حزب کلام و آتش
و آن بی شمار خلق
دستیش بر کتاب و
دستیش بر تفنگ
در خیابان فریاد می زنیم
در کارخانه فریاد می زنیم
پشت میله ها فریاد می زنسم
در خانه فریاد می نویسم
روی دیوار فریاد می نویسم
فریاد می زنیم
و قلب خود را چون لخته ای خون بالا می آوریم
آزادی چیست؟
خیابانی با تکه های درشت آفتاب؟
بارانی که روی کارخانه می کوبد؟
دلخستگانی با هیاهوی فردای کار
که در قهوه خانه های غروب چای می نوشند؟
گل های دود که بر لب ها می سوزد
و در پنجه ها خاکستر می شود؟
ستاره ای که روی خستگی کارگران می تابد؟
چشم گریان مادران
که جامه ی زندان فرزندان به اشک می شویند؟
خستگان زمین،میلیون ها
که روی مزراع درو شده ایستاده اند
با زنان و فرزندان گرفتار
و برگ های وام را در باد تکان می دهند؟
آزادی چیست؟
بهار سوگوار وطن
برگشته از پشت دیوارهای زندان
سرگشته در پایتخت کشتار؟
صدای گلوله
صدای محاصره
صدای باروت
صدای سوختن نوشته ها و نام ها
صدای شلیک روی دیوار
صدای شلیک از پنجره
صدای مرگ در خیابان
صدای «زنده باد ….»
صدای خون
با خون و دود می رود
گلزار من
بهار
دیوانه وار و مبهوت
فرو می ماند
نه می گرید
و نه می نالد
تنها آشفته وار پیش می رود
در گورستان های پایتخت
روی ابن بابویه می گردد
روی بهشت زهرا می گردد
آ…ه مگر آن جا
ریخته در گودال
کیستند آن لاله های پرپر؟
کیستند آن بدن های تکه تکه شده؟
با خونچال هائی در قلب و در گلو
که ناگهان
بهار
به خود می پیچد
جگر به قیه می درد
می چرخد و می خراشد
می خراشد با ناخن سوزان خاربن ها
در واگویه های دلخراش
رخساره ی خونین را:
دریغا آواز خون تو
دریغا صدای تو در کوهسار
بی بهره از آسمان و گل ها
بی بهره از رودخانه و ماه
بی بهره از سلام و بدرود
بی بهره از بهار میهن
شهید من
بهار
گرد گودال شهیدان می چرخد
آرام ،مادر سوگوار من
سر به شانه ام بگذار
از خون گلبن های تیر باران
آتش صاعقه سر می شکند
شخم بهاره ی ما
امسال
نه با خیش بود
نه با دست
شخم بهاره ی ما
امسال
با سر نیزه بود
چه شیاری در خون برادران افتاد
که درختان بید، حتی
در مجدیه و آذرین
گل های سرخ آوردند
و در کنار اشک
مردم
تکه تکه
گل می دهند
سر نیزه های شسته
اما
در آفتاب بهاری
برق می زند
بخواب برادر گلگون
بخواب
قبیله ی برادران تو
آتش قلب تو را روی شب می کوبند
سلول تو را به دوش می شکند
زخم تو را به خیابان می برند
و خون تو را
روی اعتصاب کار و دانش
می گردانند
بدرود، بهار خونین
بدرود
صدای حریق
صدای طولانی سوت
صدای گلوله در قلب روز
خواهران و برادران تو
با چمدان شور و شبنامه
در شهر می گردند
و از چهار راه ها می گذرند
بدرود، بهار خونین
بدورد
در برگ های بهار پنجاه و یک
گلشن های خون تاب می خورند
صد مادر سوگوار
با جامه های مشکی
بر نرده های داد رسی
سر می کوبند
صد پدر سوگوار
با نوارهای سیاه
در بازار می گردند
گوزن جوان
با شاخ های خونین
بر دیوار شهر اعلان می کوبد
و از کوچه ها صدای گلوله می آید
رها کنید
رها کنید شانه و بازویم را
رها کنید مرا
تا ببینم
من این گل را می شناسم
من این گل را می شناسم
من با این گل سرخ
در قهوه خانه ها نشسته ام
من به این گل سرخ
در میدان راه آهن سلام داده ام
آ…ی
من این گل را می شناسم
دستانش دو کبوتر بودند
بر شاخه ی تفنگ
در کودکی
در گندمزار می چرخید
در جوانی
در گلوله ها
با این دهان خونین
من این گل را می شناسم
در چشم هایش
شعله و خنجر داشت
و در قلبش
زنبقی و
چشم آهوئی
که جرعه جرعه
می گریست
روی بهار پنجاه و یک
سی صد گوزن سرخ
سی صد شتاب عشق
بر دیوار ارتش می کوبند
صدای گلوله
صدای محاصره
صدای باروت
صدای «زنده باد …»
آ…ه
بر دارید
آن پرنده را بردارید
خون روی خیابان پرپر می زند
به خنجر خشمی
بر دل می کوبم
تیغه در خون می چرخانم
تا بذر تو را ای گلبن تیر باران
در خونچاله ی دل بکارم
چون کوهی از آتش
بر می خیزم
با چشمه ی خونین اشک
روی تجربه های شهادت
مرثیه ی سوزان زمانه ام را می سرایم
و خردمند و عاشق
خفته بر چخماق لبانم
رویای بیقرار بوسه و آتش
نارنجکی در مشت
سلاحی در بال
با ارواقی که چون گل در جیب هایم شکفته اند
بسوی سازمان مردم پیش می روم .

برگردان: احمد شاملو


فریاد 

فدریکو گارسیا لورکا
 
برگردان: احمد شاملو
فریاد
در باد
سایه‌‌ی سروی به جای می‌گذارد.
« بگذارید در این کشتزار
گریه کنم»
در این جهان همه چیزی در هم شکسته
به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.
« بگذارید در این کشتزار
گریه کنم»
افق بی‌ روشنایی را
جرقه‌ ها به دندان گزیده است.
« به شما گفتم، بگذارید
در این کشتزار گریه کنم»
فدریکو گارسیا لورکا
برگردان: احمد شاملو
نيما نامدار

سرود بین الملل: اوژن پوتيه/ترجمه: احمد شاملو

 

سرود بین الملل

اوژن پوتيه
ترجمه: احمد شاملو
برخیزید، دوزخیان زمین!
برخیزید، زنجیریان گرسنگی!
عقل از دهانۀ آتشفشان خویش تندر وار می‌غرد
اینک! فورانِ نهائی‌ست این.
بساط گذشته بروبیم،
به‌پا خیزید! خیل بردگان، به‌پا خیزید!
جهان از بنیاد دیگرگون می‌شود
هیچیم کنون، «همه» گردیم!

نبرد نهائی‌ست این.
به‌هم گرد آئیم
و فردا «بین‌الملل»
طریق بشری خواهد شد.
رهانندۀ برتری در کار نیست،
نه آسمان، نه قیصر، نه خطیب.
خود به رهائی خویش برخیزیم، ای تولید گران!
رستگاری مشترک را برپا داریم!
تا راهزن، آنچه را که ربوده رها کند،
تا روح از بند رهائی یابد،
خود به کورۀ خویش بردمیم
و آهن را گرماگرم بکوبیم!
نبرد نهائی‌ست این.
به‌هم گرد آئیم
و فردا «بین‌الملل»
طریق بشری خواهد شد.
کارگران، برزگران
فرقۀ عظیم زحمتکشانیم ما
جهان جز از آن آدمیان نیست
مسکن بی‌مصرفان جای دیگری است.
تا کی از شیرۀ جان ما بنوشند؟
اما، امروز و فردا،
چندان که غرابان و کرکسان نابود شوند
آفتاب، جاودانه خواهد درخشید.
نبرد نهائی‌ست این.
به‌هم گرد آئیم
و فردا «بین‌الملل»
طریق بشری خواهد شد.
 اوژن پوتيه
ترجمه: احمد شاملو

۱۳۹۸ آذر ۱۷, یکشنبه

جسد انقلاب(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

جسد انقلاب


مجید نفیسی

در انتظار شعر نمی‌نشینم
به جستجوی آن می‌روم
زیرا بالهایم شکسته
و از آشیان خود دور مانده‌ام
جایی که چند روز است خواهرم
با نوه‌اش در خانه مانده
زیرا آلودگی هوا نمی‌گذارد
به مدرسه رود،
جایی که چند روز است شوهر‌خواهرم
در بخش مراقبتهای ویژه مانده
زیرا تحریم نمی‌گذارد
دوای قلبش را بیابد،
جایی که چند روز است در تظاهرات
هزاران تن را گرفته‌اند
و صدها تن را به گلوله بسته‌اند،
جایی که چهل سال است جسد انقلاب
روی دوش مردم ما مانده
و خاک آن را به خود نمی‌پذیرد.
    بیست‌و‌هفتم نوامبر دوهزار‌و‌نوزده

Corpse of the Revolution


By Majid Naficy

I do not wait for poetry
But go in search of it
Because my wings are broken
And I am left far from my nest
Where my sister
For the last few days
Has remained home with her granddaughter
Because air pollution
Doesn’t let her go to school;
Where my brother-in-law
For the last few days
Has remained in ICU
Because the sanction
Doesn’t let him find his heart medicine;
Where in the demonstrations
For the last few days
Thousands of people have been arrested
And hundreds have been shot;
Where the corpse of the Revolution
For the last forty years
Has remained on the shoulders of our people
And the earth does not accept it.
November 27, 2019
https://iroon.com/irtn/blog/14660/corpse-of-the-revolution/
    

ز بال سرخ قناری ...‏: ه. ا. سايه

ز بال سرخ قناری ...‏

ه. ا. سايه
هجوم غارت شب بود و، خون گرم شفق
هنوز می‌جوشيد،
هنوز پيکر گلگون آفتاب شهيد
بر آن کرانۀ دشت کبود می‌جنبيد،
هنوز برکۀ غمگين به ياد می‌آورد
پريده رنگی روزی که دمبدم می‌کاست
تو با چراغ دل خويش آمدی بر بام
ستاره‌ها به سلام تو آمدند:‏
سلام!‏
سلام بر تو که چشم تو گاهوارۀ روز،
سلام بر تو که دست تو آشيانۀ مهر،
سلام بر تو که روی تو روشنايی ماست!‏
سلام که از نور داشتی پيغام!‏
تو چون شهاب گذشتی بر آن سکوت سياه،
تو چون شهاب نوشتی به خون روشن خويش
که صبح تازه ز خون شهيد خواهد خاست.‏
ز بال سرخ تو خواندم در آن غروب قفس
که آفتاب، رها گشتن قناری‌هاست.‏

تهران، آذر ۱۳۵٨‏
ه. ا. سايه
http://www.edalat.org/sys/content/view/13289/38/

۱۳۹۸ آذر ۱۵, جمعه

ضربۀ پایانی و کوبنده: فرح نوتاش

ضربۀ پایانی و کوبنده

فرح نوتاش
من ... نه منم
نه من ... منم
....
خیل گرسنگان منم
کودکان کار منم
حاشیه نشینان منم
کارگر و کار منم
کار منم ...کار منم...کار منم

فتنۀ ماسون تویی
ذات خباثت تویی
مجمع اشرار تویی
انگل و بیعار تویی
پست تویی وبال بی مرز تویی

حرص تویی آز تویی
دزد دکل و خزانۀ ملی تویی
خس تویی خاشاک تویی
نوکر سفاک تویی
مایۀ ننگ تویی نماد سرمایه تویی

صبر لبریز منم
خشم خروشان منم
آتش جوشان منم
روان و بی تاب منم
 از ریشه سوزنده منم

سم تویی
بوی مردار توی
 ژن جنایت تویی
عامل جهل تویی
 ظلمات محض تویی

طلوع فردا منم
عشق منم... عادل و آزاده  منم
جوهر سازنده و بی باک منم
زلال و پوینده منم
ضربۀ پایانی و کوبنده
بر بود و نبود تو  
منم


فرح نوتاش
وین 06.12.2019
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com


۱۳۹۸ آذر ۱۴, پنجشنبه

به‌نفع مردم! هادی خرسندی

به‌نفع مردم!

هادی خرسندی
حسن روحانی گفت «افزایش نرخ بنزین به نفع مردم است».
نرخ بالاتر به نفع مردم است
غارت کشور به نفع مردم است

جمع چاچول رئیس دولت و
خدعه رهبر به نفع مردم است

باند آقاها و آقازاده‌ها
ایل غارت‌گر به نفع مردم است

هرچه بیش از پیش تقویّت شود
این ژن برتر به نفع مردم است

ضعف مستضعف به سود مملکت
کبر مستکبر به نفع مردم است

نیست گر در سفره‌ها یک نان خشک
چشم‌های تَر به نفع مردم است

آدم بافهم و دانش در اوین
شیخ بر مَنبَر به نفع مردم است

این وقاحت‌های جاری بر زبان
های گوش کر! به نفع مردم است

باز روحانی سخن سر می‌دهد
لابد این عَرعَر به نفع مردم است

هادی خرسندی
‏‎Vartan Salakhanian‎‏

۱۳۹۸ آذر ۹, شنبه

بیرون بیا، رفیق!: برتولت برشت 

بیرون بیا، رفیق!



 برتولت برشت 
بیرون بیا، رفیق!
به مخاطره انداز
خرده‌پولت را که دگر پولی نیست،
جای خوابت را که زیر باران است،
کارَت را که فردا از دست می‌دهی.
به خیابان بیا! مبارزه کن!
برای انتظار
بسی دیر است!
به خود کمک کن،
آن‌دم که به یاری ما می‌شتابی: متحد شو!
فدا کن آن‌چه داری، رفیق!
تو هیچ نداری.
بیرون بیا، رفیق!
برابر اسلحه‌ها بایست
و بر دستمزدت پافشاری کن!
اگر بدانی چیزی برای از دست دادن نداری
گزمگان آن‌ها، تفنگ کافی نخواهند داشت.
به خیابان بیا! مبارزه کن!
برای انتظار،
بسی دیر است.
به خود کمک کن،
آن دم که به یاری ما می‌شتابی: متحد شو!

برتولت برشت
Vartan Salakhanian

۱۳۹۸ آذر ۶, چهارشنبه

اشعاری از دفتر شعر «شریان تابوت»: انور عباسی



اشعاری از دفتر شعر «شریان تابوت»: انور عباسی 

همسایە ها

زبان ترکی را دوست دارم
زمانی کە صدا زدە می شوم:
آرکاداش
فارسی را دوست دارم
زمانی کە بر دیوارها نوشتە باشند:
سلام غریبە
و عربی را...
عربی را می شناختم
کە هر صبح ''نور العین''اش می شدم
چنان کە هنگام وداع
عین هایش
کودکانی ترسیدە از تاریکی بودند
کە می گریستند.
با این حال مطمئن نیستم
اگر من بە آن ها بگویم: ''دراوسێکانم''[1]
هیچ دیوارشان دیگر بە من سلام بدهد
و همان آرکاداش را بشنوم
و نور العین را بشوم.
نور عینم، آرکاداش
دیوار همیشە هم بد نیست
بازهم بر دیوارها بنویس
سلام غریبە

[1] همسایه ‌هایم.
***


بی حسی
این فاجعە در مقیاس میلیونی هر روز تکرار می شود و تن تو را نمی لرزاند. تو سر شدە ای...

تو را سر کردە اند
و خاورمیانە را بدون بی حسی
جراحی می کنند
و ما کە فرار کردە ایم،
تولە های یک اصلاح نژادی گستردە ایم
ما کە همیشە یادمان خواهد ماند
اولین بلوند زندگی مان را
کی کردیم
ملاقات
کی کردیم شعرش
رمانتیک
بر کاغذهایی
کە باد آن ها را خواهد برد
کە او می کندمان
از پشت و رو، برانداز
شمارە مان می کند
و دادە هایی خواهیم شد
بر کاغذ بازی های بی پایان
در قعر.
ما تولە های اصلاح نژادی شدە
تنها فرقمان این است
کە سر نشدە ایم
هنوز علم آن قدر پیشرفت نکردە است
کە خواب دیدن را فراموش کنیم
و این وضع چندان پایدار نمی ‌ماند
''این تمدن بوی مردار می دهد...''[2]

اشاره به گفته مشهور هانا آرنت فیلسوف یهودی تبار: این تمدن بوی مردار می ‌دهد، وقت آن هست محترمانە ولی هرچه زودتر بە خاکش بسپاریم.
***


اقدام انقلابی
به دوست دوردستم آرمان میرزانژاد و شعر «ما جان باخته ایم... رفیقم» اش
شاید بهتر آن باشد
کە بپذیریم
ما دانندگانیم
بر سیلان پر شتاب برهوت سترگ
این کهکشان مسموم دور
شاید بهتر آن باشد
کە بپذیریم
ما باختەایم.
باختە هزاران
- ما کە زیستە ایم - سال
ما باخته هزارانیم سال
و بگذار این ناگوار مسحور کننده را
من زمزمه کنم:
با این وجود
ما هرگز به این خوبی نبوده ایم
کە اکنون.

خانە ای در کار نیست
سیب هم حقە ای رسانه‌ ایست
برای اثبات عمق سقوط
بر جاذبە کله ‌هایی
کە گمان می‌برند می ‌شود...
ولی نمی شود.

می دانم شاید بهتر آنست
کە بپذیریم ما باخته ‌ایم
ولی این آسان ترین کار
انتخاب دم مردن مان هم اگر باشد
پس آن همە شعر لجوج را
تو پاسخ خواهی گفتن؟
و رنج را از لذت تهی خواستن؟
ما حتا می توانیم/ باید ببالیم
بر این اقدام انقلابی
کە بر ضد زیست بوم خود
- کە گفتی پس‌آب کهکشانی دیگر است -
انجام می دهیم.
نپذیر شکست را
کە تنها بە پذیرفتن محقق می ‌شود
از همان ابتدا هم حقیقت را نسبتیدە بود/ ند
آن/ ها کە گویی می بازاند/ نند
بر پرتگاه کە از دور
تازیانەها را می شود دید
ریل هایی کە بر پوست زمین سفری دردناکند-
بە سفر فکر کن
این اقدام انقلابی
این ترور موقت رکود
بە هرحال از این ستون بە آن ستون هنوز
پیروزی یک امکان باید باشد
با این هیبت سربلند
باختن بە ما نمی آید رفیق
***


استخاره

برای تمام لحظات اضطراب آوری که کوردها هنگام بر ملا کردت هویت شان تجربه می کنند.

خواستم با همسایه تازمان آشنا شوم
زارا دستم را کشید:
اگر بپرسد کجایی هستی چه؟
ترس برم داشت
چرا به فکر خودم نرسید؟
اگر بگوید:
کشورت را روی نقشه نشانم بده؟
زانوهایم لرزید
گفتم:
استخاره بلدی بکنی؟

علاقه مندان می توانند این دفتر شعر را از کتاب و نشر ارزان تهیه کنند.

Kitab-I Arzan
Helsinforsgatan 15
164 78 Kista- Sweden
+46 8 752 77 09
info@arzan.se

۱۳۹۸ آذر ۱, جمعه

اتحاد: اصغر نصرتی (چهره)

اتحاد

اصغر نصرتی (چهره)
آنان که بودن یک زمانی از هم جدا
گشته‌اند امروز همچو موجی یک صدا.
می‌رسند اکنون ز راه
ز شیراز از اهواز
یکی دلاور کردستان
آن یکی سلحشور آذربایجان
یکی از البرز و دیگری از تهران
هر یک تیری از آرش در کمان
خشم چهل‌ساله‌ی کاوه در جان
توان رستم در بازوان.
می‌شتابند سوی خیمه‌گاه ضحاک زمان.
تا سنگ سخت اتحاد،
برکوبند بر سر پوک ارتجاع زمان.
می‌رسند
می‌رسند اکنون از راه
خیل عظیم
کارگران،
صنعتگران،
آموزگاران،
بسیاران،
با یاد اوین و خاوران،
به وسعت سرزمین ایران.
می‌آیند یکایک
همچو موج و توفان
همچو سیل و بهمن
شتابان.
تا برکنن این خیمه‌گاه ارتجاع
یکجا
ز جا.
گوش کن اینک
می‌آییم به سویت،
به تندی باد
به کینه‌ی بیداد،
از برای داد.
آری
ای جلاد!
هزاران بار
ننگت باد!
با اتحاد ما
هر چه زودتر
مرگت باد!
اصغر نصرتی (چهره)
۱۹ نوامبر ۲۰۱۹
عکس ‏‎Shahla Safaei‎‏
 
 
 
Shahla Safaei

۱۳۹۸ آبان ۲۷, دوشنبه

برگردان سه شعر از سه شاعر از ترکی استانبولی به فارسی، به یادجان باختگان سه روز اخیر قیام مردم ایران!: بهرام رحمانی

*برگردان سه شعر از سه شاعر از ترکی استانبولی به فارسی، به یادجان باختگان سه روز اخیر قیام مردم ایران!

بهرام رحمانی

پسرم

 ناظم حکمت

به ستاره ‌ها خوب نگاه کن
شاید دیگر آن ها را نبینی.
شاید دیگر
در نور ستار‌ه‌ ها نتوانی آغوشت را به بی ‌انتهایی افق باز کنی
پسرم
افکارت
به اندازه‌ تاریکی ‌های روشن شده با ستاره‌ ها
زیبا، دهشتناک، قدرتمند و دل چسب است.
ستاره‌ ها و افکارت
کامل‌ ترین کائنات ا‌ند.
پسرم
شاید سر کوچه ‌ای هم چنان که از ابرویت خون به چکدجان ببازی
یا با چوبه‌ دار جان دهی.
خوب ستاره‌ ها را نگاه کن
شاید دیگر آن ها را نبینی.
***

در دام ظریفی هستم؛ سر راهم دشمان

 یوسف خیال اوغلو

در دام ظریفی هستم؛ بر سر راهم دشمنان صف بسته اند
در غروب غریبی هستم که سلاح به دستان در پشتم کمین کرده اند
من در کوچه تو در دام نرسیدن به تو هستم
در فراری هستم که نگاهم بر چشمان ستم دیده ات ممکن نیست
در حالی که من امشب، قلبم در دستانم دارم
قرار بر این بود تنها رازم را با تو بگویم
اگر این گلوله وجودم را سوراخ نمی شکافت
دختر، تو را برمی داشتم و می رفتم
مرا بزن؛ اما مرا به آن ها نده
خاکسترم را بگیر و در راه های دور بپاش
بگذار خاکسترم پراکنده شود بر کوه ها،
بگذار پراکنده شود این عشق ما
اما تو هیچ گریه نکن و صبور باش.

در دام ظریفی هستم؛ امشب در بهار مسموم
در انتهای راهی هستم؛ تا صدایم تمام شود
آه در جایی هستم که نمی توانم دستهایم به سوی دست های تو دراز کنم
در حال مرگی هستم که رسیدن به آرزوهای پاک ممکن نیست
در حالی که من امشب، قلبم در دستانم دارم
قرار بر این بود تنها رازم را با تو بگویم
اگر این گلوله وجودم را سوراخ نمی شکافت

دختر، تو را برمی داشتم و می رفتم
مرا بزن؛ اما مرا به آن ها نده
خاکسترم را بگیر و در راه های دور بپاش
بگذار خاکسترم پراکنده شود بر کوه ها،
بگذار پراکنده شود این عشق ما
اما تو هیچ گریه نکن و صبور باش.


به سوی آزادی

 اورهان ولی

قبل از طلوع خورشید
دریا که هنوز سپید سپید است،
راهی خواهی شد.
عشق پارو زدن در کف دست ‌هایت،
انجام کاری سعادتمندانه در آن
خواهی رفت،
در تلاطم تورهای ماهیگیری خواهی رفت.
از رو به رو ماهی‌ ها خواهند آمد؛
شادمان خواهی شد.
تورها را که بتکانی
دریا را، پولک پولک به دست خواهی گرفت؛
زمانی که در گورستان ‌های سنگلاخ ‌هایشان،
روح مرغان دریایی سکوت می ‌کند،
ناگهان،
قیامتی در افق ‌ها بر پا خواهد شد.
پری ‌های دریایی را می‌ گویی،
پرندگان را می‌ گویی؛
عید‌ها، دید و بازدید ها را می ‌گویی،
جشن‌ ها و سرورها را می ‌گویی؟
حاضران عروسی ‌ها را، تزئین های رنگی را،
تور صورت ها را، چراغانی ‌ها را؟
هی!چرا ایستاده ای، خودت را به دریا بزن؛
کسی منتظرت هست، بی خیال شو؛
مگر نمی‌بینی، در همه جا آزادی را؛
بادبان شو، پارو باش، سکان شو؛
ماهی شو، آب باش؛
برو تا آن جا که می ‌توانی.

دوشنبه بیست و هفتم آبان ١٣٩٨ - هجدهم نوامبر ٢٠١٩

* روز جمعه ٢٤ آبان ١٣٩٨ - ١٥ نوامبر ٢٠١٩، پس از اعلام افزایش قیمت بنزین توسطه دولت اسلامی ایران، مردم بیش از صد شهر ایران، به خیابان ها ریختند و به این مسئله اعتراض کردند. اما این اعتراض بر حق و عادلانه مردم ایران هم چون گذشته، با خشونت دولتی مواجه شد؛ با فرمان مستقیم علی خامنه ای رهبر حکومت اسلامی، کلیه نیروهای سرکوبگر پلیس، بسیح، سپاه، نیروهای امنیتی و لباس شخصی ها، بیش از پیش وحشیانه تر به جان مردم افتاده اند. تاکنون صدها تن از تظاهرکنندگان با تیراندازی مستقیم نیروهای امنیتی حکومتی، زخمی و حدود ٤٠ نفر نیز جان باخته اند. و بیش از هزار نفر نیز توسط نیروهای امنیتی دستگیر شده اند.
در چنین شرایطی، تظاهرات کنندگان خشمگین تر شده اند و به پاسگاه های پلیس و اماکن دولتی یورش برده اند و با سر دادن شعارهایی علیه حکومت اسلامی هم چون «خامنه ای، روحانی، حیا کن ممکلت را رها کن»، تصاویر خامنه ای و خمینی به آتش کشیدند.
نیروهای سرکوبگر حکومتی، حتی با هلیکوپتر به سمت مردم تیراندازی کرده اند. امابا این وجود، اعتراض مردم لحظه به لحظه در حال گسترش است و خیابان های بسیاری از شهرهای ایران به تسخیر مردم درآمده اند.

۱۳۹۸ آبان ۲۶, یکشنبه

فردا… خیلی دیر است: فرح نوتاش

فردا… خیلی دیر است

فرح نوتاش
بار دگر ….بر پا خیز
از جا کن
بنیاد و کاخ دشمن

تصویب شد تورم
بردن نان با سفره
توسط سید علی
 و رئوسای سه قوه  

بریده باد دست دراز ملا
 از جیب و سفرۀ ما

40 سال سواری
بهانه… فتنه های آمریکا
لبریز شد جام صبوری ما
امون ندیم به ملا

بار دگر … بر پا خیز
از جا کن
بنیاد و کاخ ملا
رها ساز …
کارگران… زنان و کودکان را
از فتنه های ملا

ملا ننگ ایران شد
رگ جهل جهان شد
ملا دزد و فتنه گر
وابسته و حیله گر
ملا کفتار و انگل
ملا فساد و منقل

بار دگر بر پا خیز …
شدیم از خفت لبریز
امروز پایان خط است
فردا… خیلی دیر است

فرح نوتاش
وین  17 نوامبر 2019
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com


۱۳۹۸ آبان ۱۹, یکشنبه

آسپانگ بانهوف (بفارسی و انگلیسی): ترجمه فرح نوتاش

 

آسپانگ بانهوف

به یاد 10000 جهودی که بین سال های 1939-1942
از آسپانگ بانهوف  برده شدند.
…آنان هرگز باز نگشتند

گذشته ها … هرگز نگذشته اند
زخم ها… هرگز التیام نیافته اند
من می مانم  ایستاده
با خون تازه… جاری
از تمامی زخم های تاریخی ام
همچون روزهای حادثه ها

خاطرات من … من هستند
و من نیستم چیزی…
مگر پیوند بین
دیروز…امروز و … فردا

هنگامیکه آتش های دیروز
می گسترانند شعله ها یشان را در من امروز
انفجار ها تکرار می شوند
و هرگز رنج های رفته …
نمی گردند غرق در سکوت

می شنوم من …
صدای سوت  ترن ها را
 در آسپانگ …
و می بینم ترن ها را
که با سینه هایی پر از بخار…
می گشایند چتر های بزرگ سفید
بر بالای تمامی آه های عمیق و بیشمار

سکو ها در تپش اند…
با رنج … جدایی… با رنج… اضطراب
صدای سنگین پاشنۀ چکمه های سیاه
صداهای عامرانۀ  تند و مهاجم حامیان راسیست سرمایه
وحشی و خشن…
در طلب جدایی ها
خطوط عشق… قطع می شوند

مادر ها را جدا کرده می برند
پدر ها را جدا کرده می برند
آه… این اوست
مادر ژاکوب یک ماهه را می گویم
پس کو …
ژاکوپ کجاست…
او را از بغلم کشیدند و بردند
حال پنج کودک خردسال ام… در خانه تنها یند

کودکان را از پدر… کودکان را از مادر …جدا می کنند
تا آنان…
شاهدان دود دودكش ها باشند
از دود آنانی که … فقط یک شماره اند

این وحشت… این خشونت
این جنایت نژاد پرستانۀ اشرافی
پنهان در تاریکی ها
و با وقاهت در روشنایی ها
کشان کشان… خود را رسانده تا امروز
در تلاش … برای یافتن راهی نو
تا بنشیند … بر بال های آینده
در حفاظت سرمایه

کجا می برند شما را دوستان کولی من
تو … همواره دوستدار سرود های  ما بودی
حال بشنو… این سرود آخر ماست

ترن ها … ترن ها
ترن رنج ها…
ترن آه ها…
ترن الم و سیاه روزی ها
ترن چشم های گریان
ترن دردها و اضطراب ها…
ترن دل های خونین…
ترن پیوند های گسسته … جدایی های ابدی
ترن قطع رابطه ها
آه… ترن ها….ترن ها…

بدرود … وداع … رفیق عزیز من…
کجاست مقصد ؟
وداع … شجاع باش رفیق من
دور نیست مقصد …
بازداشتگاه متهازن… محل اعدام ها…

چیک چاک…چیک چاک…
حال … در حرکت است قطار
شال کوچک و سرخ اش…
در وداع  و تکان  دست 
 سوت و شتاب  قطار
می گردد یک ستارۀ سرخ

فرح نوتاش
وین … نوامبر 2008
ترجمه از اصل انگلیسی در کتاب شعر 5
اصل انگلیسی در کتاب شعر  6
www.farah-notash.com



متهازن: بازداشتگاه نازی ها در 220 کیلومتری وین
آسپانگ بانهوف: یکی از ایستگاههای  قطار در وین آن زمان
ژاکوپ: پسر یک ماهه ای که امروز پیر مردی است و در وین زندگی و هنوز کار می کند.

 ***

                                  Aspang Bahnhof

  
In commemoration of 10,000 Jews
taken from Aspang railway station
in Vienna…1939-1942…
they never came back


The past has never gone
The wounds have never healed
I stay standing
With all my historical stabs
Bleeding as fresh as…days of the events

my memories are me
and I am nothing but…
strong links… in between
yesterday…today and tomorrow

when the fires… of yesterday
spread their flames in me… today
the repetitions… of explosions…go on and on
and the agonies…are never drowned in silence
I hear the trains… whistling in Aspang
and I see the trains
with a chest full of steam… opening  
big white umbrellas
over the enormous heavy sighs
the platforms…palpitating
with sorrow…separation … sorrow …anxiety
heavy sounds of… black boots heals
harsh… aggressive… dominant voices
racist supporters of capitals
savage… brutal…urge divisions
the loving lines are cut

mothers are taken
fathers are taken
there she is
there she is
Jacob’s mother…he is only one month old
where is he?
They took him away… from my arms
now the five little kids…are alone… at the house

children… are separated…
to be the witnesses
of smoking chimneys
with them…who are… just the numbers

this horror…this brutality
this harsh noble race criminality
in hidden darks…and shameless bights
dragging and dragging… till to day
searching new ways …
for sitting again… on the wings of tomorrows

where are they taking you
my gipsy friends
you always… loved our music
listen to the latest one…
trains…
trains of sorrows
trains of sighs
trains of miseries…agonies
trains of…weeping eyes
trains of …anxieties
trains of… bleeding hearts
trains of…losing… connections…eternal separations
trains of ... cutting… ties
trains of…trains of…
goodbye… adieu… my comrade
where is… the destination?

farewell… be brave… my comrade
not far …is the destination
                          Mauthausen …the place of execution
chik… chak…. Chik…chak
now is moving train
small red scarf…in his waving hand                    
…becomes a red star                        
as moving train 
  
Farah Notash
Vienna, November 2008
Poem Book 6
www.farah-notash.com               


سرود آسپانگ بانهوف

Farah Notash - YouTube

 https://www.youtube.com/watch?v=JdbFYcdCa4s
Aspang Bahnhof song
Poem, melody and voice
Farah Notash
In commemoration of 10 000 Jews taken from Aspang railway station in Vienna …1939-1942
They never came back.

 http://www.farah-notash.com/music/aspang-bahnhof.html

۱۳۹۸ آبان ۱۳, دوشنبه

برای اسماعیل، و برای عسل محمدی: وارتان

برای اسماعیل

گفتی: "نان، کار، آزادی"،
"ادارۀ شورایی"،
"ما همه شورا هستیم"،
"آقا بالا سر نمیخوایم"،
"این مدیرا چکارن؟، مفت خورن و بیکاره ن"،
"کارآفرین"! یعنی چه؟ چه کاری آفریدند؟ ما کار آفرینیم"،
"خصوصی، بی خصوصی"،
"بخش خصوصی دیگر اینجا جایی نداره"،
"دولت هم مقصره"،
"باید خودش محکوم بشه، به ما غرامت بده"،
" این مجتمع مال ماست"،
"اینجا مال مردماست"،
"هفت تپه باید دستِ کارگرا بیفته، این است آلترناتیو"،
" آلترناتیوماها شورای جمعیه، ما فرد پرست نیستیم"،
"ما برای این دولت تعیین تکلیف می کنیم "،
"دولتیش هم با شرطه"،
"اگر دولت بیاید، باید مطیع ما باشه"،
" روزی باید خودمان، خودگردان، اینجا رو بگردونیم"،
"شوراها را زندگی کنیم، شورا یعنی منافع جمعی، نه فردی"،
* * * * *
آی گفتی، آی گفتی، گل گفتی
بگذار ما هم بگوئیم:
آزادیت مبارک، ای رهنمای آگاه
اراده ات برقرار، ای مرد پای در راه
راهت، راه رهایی است
شورا راه نهایی است
ما همه بخشی هستیم، ما همه با تو هستیم.
       وارتان – 1/11/2019

برای عسل محمدی

عسل هم شد آزاد از آن قفس
به راحت کشیدم ز جانم نفس
ز شادی بکوبیم ما دست و پای
بخندیم به ریش جناب عسس! ا
و تبریک گویم شما را سپس
سپاسم نثار شما باد و بس
       وارتان – 1/11/2019

۱۳۹۸ آبان ۶, دوشنبه

"به آیندگان": ☆شعری از "برتولت برشت"☆

"به آیندگان"

☆شعری از "برتولت برشت"☆

به راستی که من در دورانی بس تیره زندگی میکنم
کلمه های بی گناه ،تمیزند .
پیشانی بی چین از بی دردی سخن می گوید .
آن کس که می خندد هنوز خبر دهشتناک را نشنیده است .
چه دورانی،
که سخن گفتن از درخت همچون جنایتی ست.
زیرا خود همین ،خاموش نشستن در برابر بسی جنایت های دهشتزاست .
آن کس که به منزلگاه آرام از کوی میگذرد
دیگر بی گمان دست دوستان به دامانش نمیرسد
دوستانی که در شوربختی اند.
راست است من هنوز نانی به کف می آورم
اما باور کنید :این تصادفی بیش نیست
هیچ یک از کارها که می کنم ،
موجب آن نیست که دستم به دهان برسد
به تصادفی بر کنار مانده ام (اگر بخت مدد نکند نابودم)
به من می گویند تو بخور و بیاشام
و شادی کن
چه ، باری نانی به خوانت هست .
اما من چگونه بخورم و بیاشامم ؟
هنگامی که می بینم آنچه را می خورم از گرسنه ای چنگ زده ام
هنگامی که می بینم تشنه را جام آبی نیست .
و با این همه میخورم و میاشامم .
من نیز دوست داشتم که فرزانه ای باشم
در کتابهای کهن نوشته اند که فرزانه بودن چگونه است :
خویش را بیروزن از مبارزه ی جهانی نگاه داشتن
و دو روز عمر را بی هراس به سر آوردن ،
قهر و خشونت به کار نبردن ،
و به جای بدی ، نیکی کردن ،
آرزوها را بر نیاوردن که آنها را از یاد بردن
چنین است راه فرزانه بودن
با این همه این کار از من بر نمیاید .
به راستی که من در دورانی بس تیره زندگی میکنم .
من در دوران آشوب به شهرها پای گذاشتم
دورانی که گرسنگی فرمان میراند
من در دوران طغیان به میان آدمیان آمدم
و با آنان به طغیان رو کردم
چنین گذشت
عمری که در زمین به من بخشیده بودند .
خوردنی را در فاصله ی جنگ ها خوردم .
خواب را در میان آدمکش ها خفتم .
و طبیعت را نابردبار یافتم .
چنین گذشت
عمری که در زمین به من بخشیده بودند.
به دوران من راه ها از مرداب ها سر به در آوردند
زمانه تسلیم دژخیمم کرد
از من کار بسیاری ساخته نبود
اما بی من ، صاحب قدرتان بر مسند ها آرمیده تر بودند
امید من چنین بود.
چنین گذشت
عمری که در زمین به من بخشیده بودند.
نیرو ها نا توان بودند
و منزلگاه مقصود،در دوردست بود
که به روشنی دیده می شد
هر چند من به دشواری می توانستم
اندیشه ی رسیدن در سر بپرورانم
چنین گذشت
عمری که در زمین به من بخشیده بودند.
شمایان که از امواج سر به در خواهید کرد
از امواجی که ما را به کام فرو برد ،
به هنگامی که از ناتوانی ها و عیب های ما سخن میرانید
به یاد آرید
دوران تیره ای را
که در پشت سر نهاده اید ،
که ما امید از کف داده می رفتیم
بیش از آنچه پای افزار نو کنیم، دیار نو می کردیم
در میان جنگ های طبقاتی
به دورانی که جز بیداد نبود و طغیان نبود
و با این همه ، با این همه ، نیک می دانستیم
که کینه بر ضد پستی
چهره را پر آجین می کند
و خشم بر ضد بیداد
صدا را خشن می کند
وای !! ما که می خواستیم جهان را به جهان مهربانان تبدیل کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم
اما شمایان به هنگامی که همه به منزلگاه رسیدند و
انسان دوست انسان شد
با گذشت از ما یاد کنید .
《برتولت برشت》
عکس ‏نینا پویان‏
 

۱۳۹۸ مهر ۲۵, پنجشنبه

ترانه‌ی صلح- علیه تهاجم ترکیه به کردستان سوریه(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

علیه تهاجم ترکیه به کردستان سوریه

ترانه‌ی صلح



 مجید نفیسی
ای جنگ
تا چند دروازه‌های شهر مرا می‌کوبی؟
بگذار فریادی شوم
تا دیگر طنین کوبه‌های سنگین ترا نشنوم
فریادی بلندتر از غرش طیاره‌های جنگی
بر فراز شهر جنگزده
فریادی ژرفتر از ناله‌های مرگ
در دهان بی‌شرم خاک.
من مرد حماسه نیستم
تا در بوق دروغ پیشوایان تو بر‌دمم
رستم من سالهاست
که در چاه تنهایی خود مرده است.
من مرد غزلواره‌ام:
ترانه‌سرای صلح.
بگذار چنگی را که تو از چنگ این مردم ربوده‌ای
دوباره برگیرم
و از زخمهای جانکاه تو بسرایم
بگذار ترانه‌ی صلحی بسازم
رساتر از حماسه‌های دروغینت.
        سیزدهم آوریل هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌هشت

A Song for Peace


Against Turkish Invasion of Syrian Kurdistan

A Song for Peace
Majid Naficy

Oh, war!
How long do you knock
At the gates of my city?
Let me become a shouting voice
To silence the echo
Of your heavy fists.
A voice louder
Than the roar of the fighting planes
Over a city at war,
A voice deeper
Than the moaning of death
In the shameless mouth of earth.
I am not a man of epics
Who blows your lying leaders' horn.
For years my Rostam* has died
In his well of loneliness.
I am a man of lyrics,
A bard for peace.
Let me take again the harp
That you have stolen from these people
And sing about their painful wounds.
Let me compose a song for peace
Beyond your phony epics.

        April 13, 1988
*-A hero in Iranian mythology comparable to Hercules, thrown by his half-brother Shaghad into a well, where he dies.

۱۳۹۸ مهر ۱۳, شنبه

 کوفت باور و کلاه ملا: بهنام چنگائی

در همبستگی با جنبش جدائی دین از دولت، دادخواهی نوع انسانی و برابریجوئی مردمکار و زحمت و بویژه مسلمانان فریبخورده ی ایران، عراق، منطقه و جهان، و پشتیبانی از خواست و خیزش های این ملت ها، و آرزوی رهائی مردمان ملا و بلازده عراقی که اینک آنها هم علیه فسادها و چپاول های دکانداران دینی بپاخاسته اند!
  

 کوفت باور و کلاه ملا

بهنام چنگائی
+
از صلا و بلای کائنات
کوفت و کلک ملا می بارد.
همین حالا
بر سر سرخوردگان نینوا
آن بینوایان راه قدس
 و این پاکباختگان صحرای کربلا
 و بیاری الله
کلاه گشاد ملاها بر سر فردا می رود.
+
از زمین خونین خدا،
ترس و یاس می روید
در چهره شادی،
شورِ وحشتزده می موید
در دلِ بالای دار غنچه ها،
شوق های گلستانی با سوز می گریند.
شاخه های نرم مهرورزی با درد می نالند
و پیگیر
بالِ پرواز آرزوهای شان را می ریزند
رهروان روز هم
در کنج زندان های شب با رنج می پوسند.
بر لبان سروهای جوان خشکیده
خنده های بهاریان آماسیده  
ناز و راز دل های شان نیز،
 مسموم آیه ها و دعاهاست.
+
در آن آبی آسمان پگاهان
که طلوع اش به سرقت روباهان روحانی درآمد
زان پس، راهِ روشنائی
در کنج وعده های تاریک، برخون نشست
سر و دستِ سبز بهارانش، بارها درهم شکست
روانش،
در زیر کتل کبریائی دینسواران، در خشم انتقام برنهفت
جوششِ بیقرارِ جانِ عاشقانش، بسی بارها بالای دارها رقصیده است.
ای دریغا از
زندگان وازده و گزمگان بسیاری
ای شگفتا از
جلادان وامانده و گمراهِ نادانی
که در پی
شبگیرِ شیادی خداوارانند
آن زالوهای وادی ملا،
بیاری سروده های خدا
 درین جاریِ حرص و هراس
پیوسته و باهم
جای پای راه رهروان را با سوره ها می زدایند.
و آسمان تباران
نان و نوای بی کسان را به آسانی می ربایند.
درین شب بلند خدا،
 پرشده
 جام جان سرخورده ها ز ریا
سرریزشده
تن گرفتارِ بردگان ز سیل بلا
سنگین تر شده کول بار قحطی
با توهم بخدا.
+
درین سرای سیاه غم
درین بی کسی رسوا
بال امید و آرزو شکسته
کلبه ی همنوائی فروریخته
چشمه ی امیدبخش خشکیده
از مناره ها،
 انگل ملا بالا می کشد!
از مسجدها، روضه سراها و مرثیه خانه ها
کرم ملا بالامی رود!
+
در دشت باور و در دمن سقوط و در صحرای شبیخون
با غروب خرد و خورشید
شب، بی واهمه زور زائید
شبسواری بی مهابا حاکم شد
وبایِ ساری عبا پدیدار گشت
 در هرکوی و برزنِ هستی
 زنای عمامه برپاشد.
  و بازار آسمانی پرکار،
راستی را
 به گند ناراستان کشید.
تنه هستی
به داغ ِدروغ آلائید.
پژمرد
سیرت سنبل و سوسن و اقاقی ها.
اینک
 دل و دست تهی باور می پرسد!
کو خدا، کجاست نان و نوا؟
+
تباهی، قرن هاست،
در وحی بی ثباتِ ولائی
در هجومِ خردکُش موعظه های آسمانیِ خویش
ستاره های "راه نشانِ امید" را شکار کرده
به زیر خاکِ خام می کشاند
با نیرنگ و ننگ!
بر طاق نان و"افلاک بی پایه" کمین حکمت می گذارد
  و زنجیر زمینی باور را
بر دست و پای شقایق های "نرم تن" تنگ می بندد
اسیران نهی را شلاق می زند
باورمند پندهای کهکشانی را
دچار کمینِ روحسواران می کند
آنانیکه
 چوپان دشت سیاه شدند
بندگی را بنانهادند
و نادانی،
 برده وار بسان بره،
با پای خویش، بسوی کنام قدس ها و کربلاها رفت.
چندان نپائید که
پیامبران راستین راهِ نان و نوا
بنام و دام خدا
بدار قصاصِ قصابان زمینی
آویخته شدند
آرزوهای شیرین و سرخ شان ناگزیر
سربه دارِ حدِ خدا رفت
امیدهای جوان رنگین شان
بی کس و کار،
ویلان سراب آخرت گشت
و حیرتا
گوسفندان تشنه و تنگ نفس
همچنان
پی خدا می گردند.

بهنام چنگائی 13 مهر 1398

۱۳۹۸ مهر ۸, دوشنبه

شاهکاری از بانو سیمین بهبهانی

شاهکاری از بانو سیمین بهبهانی


ما امت بيچاره و در بند نمازيم،
دنبال خرافات و سوی قبله درازيم،
رفته است زِ ياد همگی ايزد دانا،
با سنگ سياهی همه در راز و نيازيم!!
از علم گذشتيم و زِ دانش ببريديم،
دنبال روايات عرب های حجازيم،
کشتند به کوفه عربی را به قساوت،
ما سينه زنان درتب و در سوز و گدازيم!!!
افتاده به چاهی عربی بدو تولد،
هر روز سر چاه بدنبال نيازيم!!
گويند حلال است زنا با زن کافر،
علاف حلاليت خوکيم و گرازيم!!!
محروم ز ديدار زن و صحبت آنيم،
با شير و شتر حال نمودن، مجازيم!
با صيغه و تزوير گرفتند نجابت،
ما درپی مهريه و عقديم و جهازيم!!
باطل شود "ارکان ديانت" همه با گ.وز! !
تقصير من و توست، چو ما منبع گازيم!!!
رفتن به خلا تابع فتوای امام است،
در مذهب ما، ما همگی گله غازيم!!!
از ياد ببرديم همه، غيرت و همت،
بيچاره و درمانده نذريم و نيازيم!!!
بردند همه ثروت ما را به چپاول،
ما امت فقريم و همه دست درازيم!!!
اين امت بيچاره اگر عقل و خرد داشت،
میشد که دوباره وطن از پايه بسازيم...

( اشتراک گذاری سهم هر ایرانی )

بیایید تاریخ ایران را بخوانیم �

� کانال نـــادر شـــاه �

۱۳۹۸ شهریور ۲۸, پنجشنبه

قتل مجدد کمون: اِ. گ. آروتیونوف- برگردان: ا. م. شیری

ما بی‌نیازیم از سخنان پر طمطراق.
حقیقت واقعیت خواهد یافت.
نسل‌ سپاسگزار امروزی،
همواره به یاد کمون خواهد بود.

قتل مجدد کمون

اِ. گ. آروتیونوف (E. G. Arutyunov)
http://www.sovross.ru/articles/1894/45780
برگردان: ا. م. شیری
https://eb1384.wordpress.com/2019/09/19
۲۸ شهریور- سنبله ١٣۹۸
۲٠ سپتامبر سال ١۹١۸، قتل بی‌رحمانه کمون دنیا، حتی جهان سرمایه‌داری را تکان داد.
در دوره حاکمیت اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در مرکز شهر باکو به افتخار آن میدانی ساخته شد و پیکر ۲۶ کمیسر در آنجا دفن گردید.
متعاقب آن، در همان میدان، مجموعۀ یادواره مشتمل بر تندیس‌های متعدد که توسط مجسمه‌ساز نامدار نامدار سرگئی مرکوراوف ساخته شد، نصب گردید.
اما در اوایل سالهای ۹٠، پس از تجزیه اتحاد شوروی، حاکمیت جدید برغم خواست کمونیست‌های محلی بنای یادبود و تاریخی میدان را برچید. محل دفن پیکر کمیسر‌ها برای من معلوم نیست. (هم اکنون یک توقف‌گاه خودرو در محل یادبود ۲۶ کمیسر باکو فعالیت می‌کند. هیئت تحریریه).
کمون
در آن روز پائیزی،
در صحرا،
در جایی در ۲٠۷ فرسنگی
در آتش نسوخته‌‌گان،
مصلوب نشدگان در انظار عمومی،
در هنگامه غروب،
مخفیانه تیرباران شدند.
شن‌های صحرای قره‌قوم به هوا برخاست.
باد خشک و سوزان نغمه «وداع» سر داد.
روح آنها
از تن پاره پاره‌شان به تیر زهرآگین،
در آسمان‌ها به پرواز درآمد.
کمون به قتل رسید!
اما شراره‌های درخشنده آن،
در هوای تاریک روشن آن روز،
مشعل آزادی و برادری را،
از آنجا، در قفقاز برافروخت.
دوباره پرچم آزادی به اهتزاز درآمد و
انسان فقیر به پا خاست.
صدای نعل پولادین اسبان بگوش رسید،
ارتش سرخ  می‌آید- سلام!
زمان بی‌حقوقی گذشت!
دورۀ حاکمیت خلق فرارسید!
و اخلاف گذشتگان،
در سایۀ حاکمیت جدید،
خواندن و نوشتن،
شهرسازی و راه‌سازی،
آموخت!
در آن میدان دنج،
در سایه خنک درختان سرو،
همچو یک قلعه،
به افتخار کمون سرفراز،
یادواره بر پا شد.
آنجا، مکانی مقدس بود،
و مشعل جاوید در مقابل آن روشن!
جوانان در آستانۀ جشن عروسی،
دسته‌های گل به پای آن نثار می‌کردند.
اما ابر تیره نکبت،
آسمان میهن را فراگرفت،
و ستونی با شماره پنج از داخل،
راه تنفس آن را بست و خورد.
و هنگامی که میهن را مثله کردند،
همه انواع خائنان،
برگۀ عضویت خود را به کام آتش سپردند.
تمامی آرمان‌ها مدفون گردید!
تهمت و افترا به تخت نشست.
نقاب از چهره‌ها فروافتاد!
و خرابکاران یادواره را برچیدند.
مقبره‍‌های بتونی را در هم کوبیدند و
بقایای اجساد را تکه پاره نمودند.
آن کشته‌ها را،
مدیونان آن‌ها،
دگر باره کشتند.
همان آهنگ غم‌انگیز،
که باد صحرایی
در آن روز پائیزی،
در آنجا، در ۲٠۷ فرسنگی،
زمزمه می‌کرد،
هنوز بگوش می‌رسد.
ما بی‌نیازیم از سخنان پر طمطراق.
حقیقت واقعیت خواهد یافت.
نسل‌ سپاسگزار امروزی،
همواره به یاد کمون خواهد بود.

۱۳۹۸ شهریور ۲۲, جمعه

هفده کتاب از مجید نفیسی در ادبیات آنلاین‬


هفده کتاب از مجید نفیسی در  ادبیات آنلاین‬

 
 
باشگاه ادبیات:
در پوست ببر
مجموعۀ شعر-1348
https://yadi.sk/i/O_KJc5X_uF5qpg
راز کلمه‌ها
قصۀ کودکان-1349
https://yadi.sk/i/GFw8UcXU_D-k-g
شعر به عنوان یک ساخت
نقد ادبی-1349
https://yadi.sk/i/6t2sSBCWs20m2w
پس از خاموشی
111 شعر-1364
https://yadi.sk/i/m28dV9pzDm_mFA
اندوه مرز
مجموعه شعر – 1368
https://yadi.sk/i/ZSzA2-3iCkzgPg
شعرهای ونیسی
مجموعۀ شعر-1370
https://yadi.sk/i/9wXFDb97c6atQw
در جستجوی شادی
در نقد فرهنگ مرگ پرستی و مردسالاری در ایران-1370
https://yadi.sk/i/8UZnWuu10Umk8g
مدرنیسم و ایدئولوژی در ادبیات فارسی: بازگشت به طبیعت در شعر نیما یوشیج
رسالۀ دکترا-1375
به زبان انگلیسی
Modernism and Ideology in Persian Literature
A Return to Nature in the Poetry of Nima Yushij
Majid Naficy
https://yadi.sk/i/EY-_d1687d42DA
پدر و پسر
مجموعۀ شعر-1378
https://yadi.sk/i/GUP4k5_V2wPdCw
پدر و پسر
مجموعۀ شعر-1378
به زبان انگلیسی
Father & Son
Majid Naficy
https://yadi.sk/i/MfUopcYELTeAAw
کفش‌های گل آلود
مجموعۀ شعر-1378
به زبان انگلیسی
Muddy Shoes
Majid Naficy
https://yadi.sk/i/iuxuD9JZgDxcrg
شعر و سیاست
و بیست و چهار مقالۀ دیگر-1378
https://yadi.sk/i/s7VUrgtLQrVvig
سرگذشت یک عشق
دوازده شعر پیوسته-1378
https://yadi.sk/i/jQlI3h62cZ-myA
بهترین‌های نیما
1379
گزینش، ویرایش و پیش گفتار از مجید نفیسی
https://yadi.sk/i/4uP_VaTGyVgG8g
آهوان سم‌کوب
برگزیدۀ اشعار-1382
https://yadi.sk/i/AR-WE5HxbfmckQ
گنج عزت
شعر و نثر-1394
https://yadi.sk/i/seZuU05jlu1ZUw
من خود ایران هستم
و سی و پنج مقالۀ دیگر-1398
https://yadi.sk/i/f1qXGPPfkL3h
https://iroon.com/irtn/link/43962/

۱۳۹۸ شهریور ۱۷, یکشنبه

«نگاه دور تو»(بفارسی و انگلیسی): شعرهایی از: زهره مهرجو

«نگاه دور تو»

شعرهایی از: زهره مهرجو


«شهاب»

ستاره ای در آسمان شب پدیدار می شود
فضا را سراسر، موجی گیرا می پوشاند.

ستاره با حرکات سریع خود، بازیگوشانه بر بوم آسمان
رنگ های روشن نقش می زند،
زمین در سکوتی عمیق به صحنه خیره می شود:

آه، این حجم درخشان زیبایی...
با اینهمه، ذرّه ای ناچیز
در آسمان بی انتها!


Shooting Star

A star appears in the night sky…
a wave of magnetism fills the air.

It playfully strokes bright paint
on the sky canvas, with its rapid moves…
The earth stares at the scene, in deep silence:

– Uh, this sparkling mass of beauty…
Yet, a tiny particle
in the immense sky!


سپیده دم

سپیده دم
کی از راه می رسی..؟
در انتظار بازگشت شکوهمندت
ساعات به ذهن جاودانه می نمایند.

در این شب بی پایان
که سایه زمین، همچون بالهای عظیم کندوری*
سراسر آسمان را پوشانده،
ستارگان از هر زمان تابناک تر اند
و بدانسان، رؤیاها و گرایشات ما برای تغییر
تداوم می یابند...

پس ما همچنان تو را خواهیم جُست...
و در سیاهی و باران و باد
تو را فرا خواهیم خواند:

سپیده دم، سرانجام کی می آیی؟
چه هنگام چوب سحرآمیزت
بر ما رنگ های قوس و قزح را
 باز خواهد افشاند..؟

*  Condorکرکس امریکایی، بزرگترین پرنده شناخته شده در جهان


Aurora

Aurora…
When will you arrive?
The hours seem everlasting
awaiting your glorious return.

In this endless night
that the sky’s entirety is covered by the earth-shadow…
As though, by the immense wings of a Condor;
The stars are more radiant than ever…
and thus, our dreams and desires for change
go on…

So, we shall keep on searching…
in the darkness
in the rain, and
in the wind…
we shall call your name:

– Aurora, Aurora…
When will you lastly, arrive?
When will your magic wand
cast the colours of rainbow
upon us, once again..?


«نگاه دور تو»

آسیاب روز از چرخش باز ایستاده
هوا سنگین و خاکستری ست،
کودکان از بازی کردن دست کشیده اند
آتش این سوی و آن سو
بر زمین گسترده...

کرکس ها از راه می رسند،
قدم ها گویی که در سایه ها محو می شوند
صداها، در جار و جنجال بالا
گم می گردند،

فردا چه بعید به نظر می رسد...

چشمان من
در جستجوی اثری از نور
نگاه دور تو را
همچنان دنبال می کند!


Your distant gaze

The mill of day has stopped spinning
The air is heavy and grey,
Children have given up playing
Fire’s scattered on the grounds…

Vultures are approaching,
Steps; as if fading in the shadows
Voices; lost in the sounds from above,

Tomorrow seems so far away…
  
My eyes keep on searching
and searching, in your distant gaze...
To find a glimmer
of light!


«چشم انداز»

آرزویی برای فردا
آزاد...
غیبت بی انتهای غروب،
لبخند گرم خورشید به چهره شقایق،
چشم انداز زمین
مملو از ستاره!


Vision

A dream of tomorrow
Free…
The endless absence of nightfall,
The Sun’s warm smile at tulip’s face,
The earth’s perspective
filled with stars!


سخن باقی می ماند

لحظات گذرایند،
روزها، ماهها و سالها
با شتابی که می آیند، دور می گردند...

اما چیزهایی وجود دارند، به یاد ماندنی
مثل برخی تصمیم ها
اعمال و قول های ما،
همچون کلام گفته شده...
آنها توان ماندن دارند.

آری، سخن برای همیشه
باقی می ماند!


Words Remain…

Moments are transitory,
days, months, years
depart, soon as they arrive…

But there are memorable things;
Like, some decisions
Our actions and promises,
Like, the spoken words…
They have the power to remain.

Yea, words forever remain!


*   *   *

عصیان دختری کوچک(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

عصیان دختری کوچک



 مجید نفیسی
در ساعت هفت بامداد
وقتی از کنار خانه‌ای سبز می‌گذرم
آبفشانی خودکار
به ناگاه در‌می‌رود
و سراپای مرا خیس می‌کند.
از آن نمی‌گریزم
و می‌گذارم دانه‌های آب
با من سخن بگویند
از یک بعد‌از‌ظهر گرم تابستان
که با دو برادرم
به حوض آب رفته بودیم
و خواهرم که اجازه نداشت
با ما به حوض بیاید
فواره را باز کرد
تا ما را غافلگیر کند.
آبفشان بازیگوش
اندوهی نهفته دارد
و از عصیان دختری کوچک
سخن می‌گوید.

مجید نفیسی
دوم سپتامبر دوهزار‌و‌نوزده
***

A Little Girl’s Rebellion


A Little Girl’s Rebellion


At seven o’clock in the morning
As I pass by a green house
An automatic sprinkler
Suddenly goes off
And wets me head to toe.
I do not run from it
But let the drops of water
Speak to me
Of a hot summer afternoon
When my two brothers and I
Went to the swimming pool
And my sister who was not allowed
To swim with us
Turned on the fountain
To take us by surprise.
The playful sprinkler
Has a hidden sorrow
And speaks of a little girl’s rebellion.

Majid Naficy
September 2nd, 2019  
https://iroon.com/irtn/blog/14306/a-little-girl-s-rebellion/