۱۳۹۸ خرداد ۹, پنجشنبه
شدم گمراه و سرگردان: سیمین بهبهانی
شدم گمراه و سرگردان

«سیمین بهبهانی»
شدم گمراه و سرگردان،
میان این همه ادیان
میان این تعصب ها،
میان جنگ مذهب ها!
یکی افکار زرتشتی،
یکی افکار بودایی
یکی پیغمبرش مانی،
یکی دینش مسلمانی
یکی در فکر تورات است،
یکی هم هست نصرانی!
هزاران دین و مذهب هست،
در این دنیای انسانی ...
خدا، یکی... ولی... اما... هزاران فکر روحانی ....
رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم
تعصب چیست در مذهب؟!
مگر نه این که انسانیم؟!
اگر روح خدا در ماست...
خدا گر مفرد و تنهاست ....
ستیز پس برای چیست؟!
برای خود پرستی هاست..
من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
از آن جشنی که اعضای تنم دارند،
خوشحالم ولی،
از اختلافِ مغز و دل با ریش می ترسم
هراسم ، جنگ بینِ
شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندنِ
اندیشه در آتیش می ترسم
تنم آزاد؛ اما،
اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاقِ
افکار تهی بر خویش می ترسم..!!
کلام آخر این شعر
یک جمله و دیگر هیچ
که هم از نیش و میش و ریش
وهم از خویش میترسم........!!!
یکی افکار بودایی
یکی پیغمبرش مانی،
یکی دینش مسلمانی
یکی در فکر تورات است،
یکی هم هست نصرانی!
هزاران دین و مذهب هست،
در این دنیای انسانی ...
خدا، یکی... ولی... اما... هزاران فکر روحانی ....
رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم
تعصب چیست در مذهب؟!
مگر نه این که انسانیم؟!
اگر روح خدا در ماست...
خدا گر مفرد و تنهاست ....
ستیز پس برای چیست؟!
برای خود پرستی هاست..
من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
از آن جشنی که اعضای تنم دارند،
خوشحالم ولی،
از اختلافِ مغز و دل با ریش می ترسم
هراسم ، جنگ بینِ
شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندنِ
اندیشه در آتیش می ترسم
تنم آزاد؛ اما،
اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاقِ
افکار تهی بر خویش می ترسم..!!
کلام آخر این شعر
یک جمله و دیگر هیچ
که هم از نیش و میش و ریش
وهم از خویش میترسم........!!!
برگرفته از فیس بوک:
نيما نامدار
۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه
دیدار ماه (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی
دیدار ماه

مجید نفیسی
گاهی با ماه دیدار میکنیم
و آنگاه از یاد میبریم
که آن بالا نشسته است
و به ما مینگرد.
و آنگاه از یاد میبریم
که آن بالا نشسته است
و به ما مینگرد.
پانزدهساله بودم که ماه را
در شنزارهای بیابانک یافتم.
از نائین به جندق میرفتم
نشسته با کارگری پشت وانت بار
و اولین سیگار خود را میکشیدم.
در مهتاب هر تل شنی
به غولی خفته میمانست.
او از کار در معدنِ نخلک میگفت
و من میخواستم کارگر معدن شوم
تا چون ونسان ونگوگ از دل خاک
زر سرخ خود را بیرون کشم.
در شنزارهای بیابانک یافتم.
از نائین به جندق میرفتم
نشسته با کارگری پشت وانت بار
و اولین سیگار خود را میکشیدم.
در مهتاب هر تل شنی
به غولی خفته میمانست.
او از کار در معدنِ نخلک میگفت
و من میخواستم کارگر معدن شوم
تا چون ونسان ونگوگ از دل خاک
زر سرخ خود را بیرون کشم.
سالها بعد دوباره ماه را یافتم.
داشتیم با بلدهای کرد
از پشت پاسگاه مرزی میگذشتیم
تا خود را به شهرِ وان در ترکیه برسانیم
که ناگهان قرص درشت ماه نمایان شد.
فریاد زدم: ای ماه!
تو نشانِ آزادی منی
و ترانهی ماه بلند را خواندم
که مادرم برای ما میخواند.
میرفتیم تا آزاد بمانیم
و در شهرهای اروپا و آمریکا
طرحی نو دراندازیم.
داشتیم با بلدهای کرد
از پشت پاسگاه مرزی میگذشتیم
تا خود را به شهرِ وان در ترکیه برسانیم
که ناگهان قرص درشت ماه نمایان شد.
فریاد زدم: ای ماه!
تو نشانِ آزادی منی
و ترانهی ماه بلند را خواندم
که مادرم برای ما میخواند.
میرفتیم تا آزاد بمانیم
و در شهرهای اروپا و آمریکا
طرحی نو دراندازیم.
دیشب ماه را بار دیگر دیدم.
از جزیرهی کاتالینا بازمیگشتیم.
با پسر پانزدهسالهام آزاد
به عرشهی کشتی رفتم
برای تماشای نهنگها
ولی بجز عکس ماه در آب
چیز دیگری ندیدیم.
ناگاه به یاد پدرم افتادم
که میگفت یک شب در چاردهسالگی
هنگام بازگشت از گورستانِ تخت پولاد
افسونِ ماه او را میگیرد
و ابدیت بر جانش مینشیند.
از جزیرهی کاتالینا بازمیگشتیم.
با پسر پانزدهسالهام آزاد
به عرشهی کشتی رفتم
برای تماشای نهنگها
ولی بجز عکس ماه در آب
چیز دیگری ندیدیم.
ناگاه به یاد پدرم افتادم
که میگفت یک شب در چاردهسالگی
هنگام بازگشت از گورستانِ تخت پولاد
افسونِ ماه او را میگیرد
و ابدیت بر جانش مینشیند.
آنگاه پسرم به خوابگاه بازگشت
و مرا بر عرشه تنها گذاشت.
ماه تنها رابطی بود
که میتوانست پارههای زندگی مرا
به یکدیگر پیوند دهد.
و مرا بر عرشه تنها گذاشت.
ماه تنها رابطی بود
که میتوانست پارههای زندگی مرا
به یکدیگر پیوند دهد.
مجید نفیسی
نهم اوت دوهزاروسه
http://iroon.com/irtn/blog/13887/visiting-the-moon/نهم اوت دوهزاروسه
***
Visiting the Moon
Visiting the Moon
Sometimes we visit the moon
And then forget
It’s sitting up there
Watching us.
I was fifteen years old
When I found the moon in the Biabanak sand dunes.
I was traveling from Nain to Jandaq
Sitting at the back of a pickup with a worker
And smoking my first cigarette.
Every sand hill in the moonlight
Looked like a sleeping ghoul.
The worker spoke of working in the Nakhlak Mine
And I wanted to become a miner
So as did Vincent Van Gogh
I could take out my red gold
From the heart of the earth.
When I found the moon in the Biabanak sand dunes.
I was traveling from Nain to Jandaq
Sitting at the back of a pickup with a worker
And smoking my first cigarette.
Every sand hill in the moonlight
Looked like a sleeping ghoul.
The worker spoke of working in the Nakhlak Mine
And I wanted to become a miner
So as did Vincent Van Gogh
I could take out my red gold
From the heart of the earth.
Years later I found the moon again.
We were passing from behind the border patrol checkpoint
Alongside Kurdish guides
To reach the city of Van in Turkey
When suddenly the big disk of the moon appeared.
I shouted: “Oh, moon!
You are the sign of my freedom”
And sang the song of “High Moon”
Which my mother used to sing.
We were leaving to remain free
And find a new vision
In the cities of Europe and America.
We were passing from behind the border patrol checkpoint
Alongside Kurdish guides
To reach the city of Van in Turkey
When suddenly the big disk of the moon appeared.
I shouted: “Oh, moon!
You are the sign of my freedom”
And sang the song of “High Moon”
Which my mother used to sing.
We were leaving to remain free
And find a new vision
In the cities of Europe and America.
Last night I saw the moon again.
We were returning from Catalina Island.
With my fifteen-year-old son Azad
I went to the deck
To watch whales
But we saw nothing
Except the reflection of the moon in the water.
Suddenly I remembered my father
Telling us that at age fourteen
While returning from Takht Pulad Cemetery in Isfahan
He had been taken by the magic of the moon
And infinity had touched his soul.
We were returning from Catalina Island.
With my fifteen-year-old son Azad
I went to the deck
To watch whales
But we saw nothing
Except the reflection of the moon in the water.
Suddenly I remembered my father
Telling us that at age fourteen
While returning from Takht Pulad Cemetery in Isfahan
He had been taken by the magic of the moon
And infinity had touched his soul.
Then my son returned to the cabin
Leaving me alone on the deck.
The moon was the only link
Bringing together
The pieces of my life.
Leaving me alone on the deck.
The moon was the only link
Bringing together
The pieces of my life.
Majid Naficy
August 9, 2003
August 9, 2003
۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه
مرا فریاد کن!: ی. صفایی
با من در کارخانه
یا در کف خیابانها
باش و فریاد بزن
من یک کارگرم
تولیدگر ثروت جهان
من یک کارگرم
مرا فریاد کن!

مرا فریاد کن!
ی. صفاییفریادم را
چه فرقی میکند
که با شعر بسرایی
یا زجر کشیدن و دردهایم را
در نثر بیان کنی!
من کارگرم
با دستانی پینه بسته
و پیشانی چین خوردهی مملو از عرق
میخواهی دربارهی من
چه بنویسی یا چه بگویی؟!
حقوقم را ماههاست پرداخت نکردهاند
زنم بیمار است
بچههایم گرسنه
آیا گرسنگی را میتوان نوشت
یا میخواهی نان بر سفرهی ما نقاشی کنی؟!
برای من چه فرقی میکند
شعر و نوشتههایت
زبان دردهای من باشد
و حتا فریاد را روی کاغذ بکشی!
اما من
در کارخانه فریاد کشیدم
و فریادم صدای مهیب کارخانه را گم کرد
و سپس در کف خیابان ضجه کشیدم
نه!
من ضجه نمیزنم
من کف خیابان را فرامیخوانم
تا باهم فریاد بکشیم
با تو هستم
آیا میخواهی کتابهایت را
یا شعر و نوشتههایت را
به خیابانها بفروشی؟!
یا برمیخیزی و چون من
دست در دستانم مرا فریاد میزنی
یا هنوز میخواهی
در کنفرانسها و سمینارها
پز کارگری بدهی
و یا سالی یک بار
برایم بزرگداشت بگیری؟!
من یک کارگرم
خسته از خستگیهای زندگی
من یک کارگرم
خسته از همهی پزهای روشنفکرانهی تو
چه میگویید در نشستها و جلسهها
که من نمیشنوم!
آیا مرا فریاد میزنید
آیا کنفرانسهای پشت درهای بسته
دردی از زندگی من برداشته است؟
آیا زنان کارگر را تاکنون دریافتهاید؟
چه میخواهید و چه میگویید
که من نمیشنوم!
برخیزید و کنفرانسهای تکراری را
بر هم زنید
با من باشید
و فریادم باشید
نه بر صفحهی کاغذ
با من در کارخانه
با من در کف خیابان
و تا سفرهی خانهی ما با من باشید
با من فریاد زنید!
ماههاست حقوقم را پرداخت نکردهاند
دستانم پینه بسته است
پیشانیام عرق کرده است
پاهایم دیگر یارای رفتن ندارند
امشب که رفتم خانه
سفره خالی بود
زنم کز کرده بود
بچهها خوابیده بودند
چگونه میخواهی
در کنفرانسها و سمینارها و نشستها
مرا فریاد کنی؟!
با من در کارخانه
یا در کف خیابانها
باش و فریاد بزن
من یک کارگرم
تولیدگر ثروت جهان
من یک کارگرم
مرا فریاد کن!
ی. صفایی
به مناسبت روز جهانی کارگر
اول ماه می 2019
یازدهم اردیبهشت 1398
۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۰, سهشنبه
در ماه مه: حسن حسام
در ماه مه

حسن حسام
در ماه مه
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بی¬جانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
و پرچم خونین در اهتزاز
□
بعد از گذار سالهای فراوانِ بادپا
فریادشان هنوز
بر گِرد خاک
میپیچد:
کارگران جهان
متحد شوید
فریادشان هنوز
بر گِرد خاک
میپیچد:
کارگران جهان
متحد شوید
□
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
□
آواز کُشتگان شیکاگو
بر طاق سُربیِ این خاکدانِ سبز
پیچان است:
سرتاسر جهان را
میدان رزم میسازیم
جنگی که بردگان
بنیاد کردهاند
به طغیان
یک سو ستمگران
یک سو ستمکشان
بر طاق سُربیِ این خاکدانِ سبز
پیچان است:
سرتاسر جهان را
میدان رزم میسازیم
جنگی که بردگان
بنیاد کردهاند
به طغیان
یک سو ستمگران
یک سو ستمکشان
□
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
□
ای جانِ اعتراضِ جهان
اردوی رنج و کار
عیدِ شما،
در قتلگاهتان بنیاد گشته است
خورشیدِ بیغروبید
شبگیر میشوید
با اتحادتان
تقدیر میشوید
اردوی رنج و کار
عیدِ شما،
در قتلگاهتان بنیاد گشته است
خورشیدِ بیغروبید
شبگیر میشوید
با اتحادتان
تقدیر میشوید
□
شیکاگو
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
□
هر گوشهی جهان
یکدست و یکصدا
آزاده و رها
پیچد به بام و بَر
آوازِ کارگر:
تقسیمِ عادلانهی ثروت
مزدی مساویِ زحمت
شور و شرار این آواز
ناقوس زندگانیِ کار است
و دیو استثمار
یکدست و یکصدا
آزاده و رها
پیچد به بام و بَر
آوازِ کارگر:
تقسیمِ عادلانهی ثروت
مزدی مساویِ زحمت
شور و شرار این آواز
ناقوس زندگانیِ کار است
و دیو استثمار
لرزان از این شعار است
□
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
□
این اختاپوسِ صد سر
طاعون کارگر
زالوی رنجبر
تا هست در جهان،
رنجِ شما زیاد
کارِ شما به باد!
طاعون کارگر
زالوی رنجبر
تا هست در جهان،
رنجِ شما زیاد
کارِ شما به باد!
یکسو شما
و دستهای پُر از خالی
یکسوی سارقان،
با ارتش و حکومت و زندان
جنگی است نابرابر
اما،
جنگی است ناگزیر
و دستهای پُر از خالی
یکسوی سارقان،
با ارتش و حکومت و زندان
جنگی است نابرابر
اما،
جنگی است ناگزیر
□
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
□
عیدِ شما
مثال پرچمتان سرخ است
و شادی از دلِ خون میزند برون
تا بِشکُفد جهان
و سفرههای خالی
پُرگردد
از نان و عشق و شادی
و شوقوشور و آزادی
تا این جهانِ کهنه بمیرد،
و بَرکَنیم پاک
ناپاک را از عرصهی زمین،
کارگران
بهپیش!
مثال پرچمتان سرخ است
و شادی از دلِ خون میزند برون
تا بِشکُفد جهان
و سفرههای خالی
پُرگردد
از نان و عشق و شادی
و شوقوشور و آزادی
تا این جهانِ کهنه بمیرد،
و بَرکَنیم پاک
ناپاک را از عرصهی زمین،
کارگران
بهپیش!
□
شیکاگو
شیکاگو
شیکاگو
در ماهِ مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
□
آوازِ کُشتگان
پیچان است
بر طاق این رواق زَبرجد
و چون کبوتر و قُمری
پَر باز میکند
پرواز میکند
به زمین و زمانهها:
ای نوگل شکفتهی شاداب
هفده بهار داری و پیری
از زندگانیِ خود سیری
آخر چه رفته است که شادی
پیچان است
بر طاق این رواق زَبرجد
و چون کبوتر و قُمری
پَر باز میکند
پرواز میکند
به زمین و زمانهها:
ای نوگل شکفتهی شاداب
هفده بهار داری و پیری
از زندگانیِ خود سیری
آخر چه رفته است که شادی
گُمگشته در نگاهِ ملولت؟
آن خون که میشکُفت
بر گونهی جوانت، کو؟
در این میانه کجا رفت
آن نوگلِ شکفتهی شاداب؟
آن شوق و آن جوانی
پنهان شدهست،
در سینهریز دختر ارباب
و گونههای ملتهبِ سرخش
این خونِ توست که جاریست
در قلب او که میزند اینسان شاد
از دست سارقان
آن روزگار رفته
به چنگ آر
با خشمِ بیشمار
آن خون که میشکُفت
بر گونهی جوانت، کو؟
در این میانه کجا رفت
آن نوگلِ شکفتهی شاداب؟
آن شوق و آن جوانی
پنهان شدهست،
در سینهریز دختر ارباب
و گونههای ملتهبِ سرخش
این خونِ توست که جاریست
در قلب او که میزند اینسان شاد
از دست سارقان
آن روزگار رفته
به چنگ آر
با خشمِ بیشمار
□
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچم خونین در اهتزاز
□
فریاد کُشتکان شیکاگو
پیچد به بام و بَر
پیچد بههر گذر:
ای کارگر!
این مار هفت سر
با وعده و توانش
و خیرهسر زبانش
در گیرودار چاره
که افسون کند ترا
پیچد به بام و بَر
پیچد بههر گذر:
ای کارگر!
این مار هفت سر
با وعده و توانش
و خیرهسر زبانش
در گیرودار چاره
که افسون کند ترا
آنگه که راه بستی
برکوره راهِ سازش
روباهِ پیر،
یکسره تغییر میکند!
نابودی ترا او
تدبیر میکند
جرم تو چیست؟
جرمِ تو در شعارِ تو جاریست:
تقسیم عادلانه ثروت
مزدی مساوی زحمت
برکوره راهِ سازش
روباهِ پیر،
یکسره تغییر میکند!
نابودی ترا او
تدبیر میکند
جرم تو چیست؟
جرمِ تو در شعارِ تو جاریست:
تقسیم عادلانه ثروت
مزدی مساوی زحمت
□
شیکاگو
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
شیکاگو
در ماه مه
حمام خون
گلولهی سُربی
تن بیجانِ کارگران در میدان
و پرچمِ خونین در اهتزاز
و پرچمِ خونین در اهتزاز
□
فریاد کُشتگان شیکاگو
مثل بهار
در هر بهار میآید:
نیروی رنج و کار!
عید شما در قتلگاهتان
بنیاد گشته است
پیکارتان مداوم
همواره جمع شما جمع
هرگز مباد
یکیتان کم
کارگران
بهپیش!
مثل بهار
در هر بهار میآید:
نیروی رنج و کار!
عید شما در قتلگاهتان
بنیاد گشته است
پیکارتان مداوم
همواره جمع شما جمع
هرگز مباد
یکیتان کم
کارگران
بهپیش!
21/04/1979
رشت
باز پخش :از کتاب شعر این جا یرقص (دفتر دوم : شعر های خیابانی )
این منظومه در اردیبهشت پنجاهوهشت در شهر رشت سروده شده. تنها سالی که پس از انقلاب شکست خورده، هنوز قدرت دوگانه در صحنه مسلط بود. در این سال کارگران و کمونیستها موفق شدند با شعارها و مطالبات و پرچمهایشان، راهپیمایی با شکوهی را از دبیرستان شاهپور رشت تا مرکز شهر (میدان شهرداری) در روزی درخشان و آفتابی برگزار کنند. این سروده پس از چندین بار چاپ، با تغییراتی در اینجا باز نشر میشود.
در همین شعر: تقسیمِ عادلانهی ثروت/ مزدی مساویِ زحمت، بازتاب آمالهای جنبشی معین در آن روزگار است؛ و نه جایگزین شعار سلب مالکیت از سلب مالکیتکنندگان و لغو کارمزدی.
این منظومه در اردیبهشت پنجاهوهشت در شهر رشت سروده شده. تنها سالی که پس از انقلاب شکست خورده، هنوز قدرت دوگانه در صحنه مسلط بود. در این سال کارگران و کمونیستها موفق شدند با شعارها و مطالبات و پرچمهایشان، راهپیمایی با شکوهی را از دبیرستان شاهپور رشت تا مرکز شهر (میدان شهرداری) در روزی درخشان و آفتابی برگزار کنند. این سروده پس از چندین بار چاپ، با تغییراتی در اینجا باز نشر میشود.
در همین شعر: تقسیمِ عادلانهی ثروت/ مزدی مساویِ زحمت، بازتاب آمالهای جنبشی معین در آن روزگار است؛ و نه جایگزین شعار سلب مالکیت از سلب مالکیتکنندگان و لغو کارمزدی.
۱۳۹۸ فروردین ۲۷, سهشنبه
قهرمانان روستای دهلاویۀ اهواز(بفارسی و انگلیسی): فرح نوتاش
قهرمانان روستای دهلاویۀ اهواز
بیست و دوم فروردین
لرزید قلب زمین ... با تأثر واشک
و به احترام سد انسانی دهلاویۀ
اهواز
سر فرود آورد
زمان ... به تنگ آمد نفس اش
از زیبایی این تهور و اوج گذشت
و کوبید...
مهر افتخار این قهرمانان جوان
بر پیشانی در حیرت تاریخ جهان
زنده باد جوانان روستای دهلاویۀ
اهواز
در بیست ودومین روز فروردین
بجای شکوفه و بنفشه ... بر دامن سبز
زاران وچمن
باز روان کرد دشمن ... سیلاب و
گنداب بنیان کن
از ابرهای مدام بارور و جابجا گشتۀ
باران نه... شرشر آب پیوسته
که هنوز می ریزد ... و سیلابش می
کوبد خانه وپل
و می آلاید همه چیز در گل وشل
می روبد دارو ندار مردم تا کمر در
سیل روان
و در پی اش می ماند
رنج ... فقر بی پایان
و هزاران هزار کیلومتر... جاده های
زیرورو... ویران
نه یک شهر و دو شهر
در سراسر ایران
اهرم آمریکا برای سلطه ... فاصله
است
و نیازش ... ملل را به اعماق فقر و
فلاکت راندن
زنده باد جوانان قهرمان روستای دهلاویۀ
اهواز
دلاوران جوان دهلاویۀ اهواز
در هوای سرد... بی هر گونه وسیلۀ
سد بند
پریدند با رشادت... درون یورش
سیلاب
شانه بر شانه... پشت هم
بر پا کردند سدی تپنده... در برابر
سیلاب
سینه های لخت ... و مملوازعشق
انسانی
در برابر شلاق سرد و مهاجم سیلاب
تلاشی جان فرسا ... در بستن راه
سلاح ویرانی
زنده باد قهرمانان جوان روستای دهلاویۀ
اهواز
با تحسین و احترام ...
ثبت شد در تاریخ
و انعکاس گسترده یافت به جهان
تلاش پر افتخار این اساتید راستین مقاومت...
طلوع خورشید ناب شخصیت
و اوج زیبای تسلیم ناپذیری انسان
زنده باد جوانان قهرمان روستای دهلاویۀ
اهواز
فرح نوتاش
وین 16 آپریل 2019 = 27
فروردین
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com
The heroes of Dehlavieh village
On 22nd of Farvardin
Played upon the heart strings
Earth in tears and grief
bowed its head with respect
for the human dike of Dehlavieh
the Time…became breathless for a while
for the beauty of this bravery
and the peak of this lenity
then stamped the prides of these heroes
on the astonished forehead of history
Long
live the young men of Dehlavieh village
On 22 of Farvardin
rushed again… enemy’s torrent of sludge
instead of blossoming buds …and violets on meadows
from enemies seeding and replacing clouds
is nothing like rain…
constantly pouring water
and its torrent…
is ruining houses and bridges
and contaminates everything in stinking wallows
and sweeps and washes away
all belongings of the people... till chest in torrent
drowns farms and houses
breaks all the bridges
and leaves behind pain …misery
and endless poverty
hundreds of thousands of miles… upturned ruined roads
not…in one or two towns
but all over Iran
the US lever for domination
is protecting distance by…
pushing in poverty … every single nation
Long
live the young heroes of Dehlavieh village
the young valiant men of Dehlavieh Village
in cold…where there were no facilities to make a dike
bravely jumped in the rush of the muddy torrent
and joined shoulder to shoulder…
stood tight behind each other
made a palpitating dike against the torrent
and put their bare…human loving chests
against the torrent’s cold roaring whips
Long live the young men
of Dehlavieh village
with admiration and respect
the world widely reflected
and recorded the history
the exhausting efforts
of these true masters of resistance
this pure sunrise of personality
and of human refusal to surrender
Long live the young men of
Dehlavieh village
Farah Notash
Vienna 16.04.2019 = 27th
Farvardin
Poem book 8
www.farah-notash.com
* Dehlavieh is one of the
villages of Ahvaz, a town in south west Iran.
*Farvardin is the first month of
the Persian year.
۱۳۹۸ فروردین ۲۲, پنجشنبه
زنده باد جولیان آسانژ(بفارسی و انگلیسی): فرح نوتاش
زنده باد جولیان آسانژ
برای شرافت ... برخیزید
برای انسانیت برخیزید
از جولیان آسانژ حمایت کنید
و از عشق او به تمام انسان ها
حمایت کنید
او را دستگیر کرده اند
زیرا او ...
جنایتهای جنگی
آمریکا را
در ویکی لیکس اش ... افشا کرده است
مرگ بر آمریکا ...
و مرگ بر نوکران آمریکا
نوکرانی چون ... لنین مورنو
" بزرگترین خائن ...در تاریخ اکوآدور
و در تمام آمریکای جنوبی"
همانطوریکه رافائلو کورآ
پرزیدنت پیشین اکوادرو...
می گوید
فرح نوتاش
وین 11 آپریل 2019
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com
***
Long live
Julian Assange
Stand for
honor…
and stand
for humanity
support Julian Assange …
and support his love for all humanity
he was arrested … as he revealed
US war crimes in his WikiLeaks.
down with the USA…
and down … with all US servants
like Lenin Moreno,
“the greatest
traitor…
in the history of Ecuador
and south
America”,
in the words of
Rafael Correa
the former president of
Ecuador
Farah Notash
Vienna 11.04.2019
Book 8
www.farah-notash.com
۱۳۹۸ فروردین ۲۱, چهارشنبه
پرنده که چنین زیبا می خواند: فریبا مرزبان
پرنده که چنین زیبا می خواند
۱۳ بدر ۱۳۹۸ خورشیدی
فریبا مرزبان
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
از «گلستانی» آمده
که گردن درختانش را زده اند
و جنگل هایش را ربوده اند.
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
از «گلستانی» آمده
که گردن درختانش را زده اند
و جنگل هایش را ربوده اند.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
رودهایش به طغیان برخاسته اند
و سیلاب هایش
در «زاغه» بی صاحب مانده اند.
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
رودهایش به طغیان برخاسته اند
و سیلاب هایش
در «زاغه» بی صاحب مانده اند.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
که بیستون اش لرزید
و تیشه فرهادش را زلزله شکست.
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
که بیستون اش لرزید
و تیشه فرهادش را زلزله شکست.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
از نصف جهان آمده ست
که رودش «زاینده» بود
و گوهری شب چراغ
و زنجیره ی چشمان گوهر شناسان.
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
از نصف جهان آمده ست
که رودش «زاینده» بود
و گوهری شب چراغ
و زنجیره ی چشمان گوهر شناسان.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
از فراز گل زار شعر «شیراز»،
از چشم های خمار روییده در
گل و لای فلکه ساعت،
از مسیل های آب
در کوهها و کوه پایه ها آمده
که دیوار شده اند اینک.
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
از فراز گل زار شعر «شیراز»،
از چشم های خمار روییده در
گل و لای فلکه ساعت،
از مسیل های آب
در کوهها و کوه پایه ها آمده
که دیوار شده اند اینک.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
یادهای گل های شاهپسند را
در خود دارد
که ریشه کن شده اند؛
بلندای نخل هایش را زده اند.
و از «کارون» سدای شکستن سیل بندهایش
را می خواند که با «کرخه» و «دز»
هر چه دست دراز می کنند به هم نمی رسند؛
همه جا ویرانی ست و
ویرانی ست و
ویرانی.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را.
می شکند؛
سکوت قبرستان را!
یادهای گل های شاهپسند را
در خود دارد
که ریشه کن شده اند؛
بلندای نخل هایش را زده اند.
و از «کارون» سدای شکستن سیل بندهایش
را می خواند که با «کرخه» و «دز»
هر چه دست دراز می کنند به هم نمی رسند؛
همه جا ویرانی ست و
ویرانی ست و
ویرانی.
پرنده که چنین زیبا می خواند،
می شکند؛
سکوت قبرستان را.
۱۳ بدر ۱۳۹۸ خورشیدی
۱۳۹۸ فروردین ۱۷, شنبه
در زیر یک چتر(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی
در زیر یک چتر

مرغابیها در یک آبگیر نمیگنجند
مرغان دریایی بر یک دیدهبان
و من و تو
در زیر یک چتر.
مرغان دریایی بر یک دیدهبان
و من و تو
در زیر یک چتر.
با این همه، باران برابرانه میبارد
روی بوتههای تمشک
رازیانهها و گزنهها
روی خلیجِ بیموج
راهِ دوچرخه و واژههای ما.
روی بوتههای تمشک
رازیانهها و گزنهها
روی خلیجِ بیموج
راهِ دوچرخه و واژههای ما.
بگذار چتر را ببندیم
و زیر باران بشلنگیم
شاید باران ما را بشوید
و دلهایمان را
بهیکدیگر نزدیکتر کند.
و زیر باران بشلنگیم
شاید باران ما را بشوید
و دلهایمان را
بهیکدیگر نزدیکتر کند.
مجید نفیسی
اول آوریل دوهزارونوزده
اول آوریل دوهزارونوزده
Under One Umbrella
The geese do not fit in one pond
The seagulls on one lookout
Nor you and I under one umbrella.
And yet, it rains equally
Over raspberry bushes,
Anis weed and poison oak,
Over the waveless bay,
The bike path, and our words.
Let us close this umbrella
And skip in the rain.
Perhaps it will wash us
And bring our hearts
Closer together.
Majid Naficy
April 1st, 2019
۱۳۹۷ اسفند ۲۱, سهشنبه
"دختر شورشی": برگردان ترانه ای از «جو هيل»- برگرفته از فیس بوک فریبا مرزبان
"دختر شورشی"

برگردان ترانه ای از «جو هيل»
در این جهان عجیبی که ما میشناسیم
زنان به گونههای مختلفی هستند
بعضیهای شان در قصرهای باشکوه زندگی میکنند
و لباسهای گران میپوشند
ملکهها و شاهدختها نیز بسیارند
با جواهرات و الماسهای درخشان،
اما ارجمندترین زنان، دختر شورشی است.
اوست دختر شورشی، دختر شورشی!
او از تبار کارگران است: نیروی جهان
از جورجیا تا مانی، او برای من و تو میرزمد
آری، او در کنار تو با تمام جرات و غرورش است
او در همه جا در نابرابری بهسر میبرد
و من میبالم که در کنار او مبارزه کنم
آری، اگرچه دستانش از کار آبله بستهاست
و لباسهایش چندان مناسب نیستند
اما برای طبقه خود، در سینه قلبی صادق و تپنده دارد
و کارفرمایان میدانند که نمیتوانند او را تغییر دهند
پس باید در دفاع از کارگران جهان بمیرد
آری، ارجمندترین زنان دختر شورشی است.
زنان به گونههای مختلفی هستند
بعضیهای شان در قصرهای باشکوه زندگی میکنند
و لباسهای گران میپوشند
ملکهها و شاهدختها نیز بسیارند
با جواهرات و الماسهای درخشان،
اما ارجمندترین زنان، دختر شورشی است.
اوست دختر شورشی، دختر شورشی!
او از تبار کارگران است: نیروی جهان
از جورجیا تا مانی، او برای من و تو میرزمد
آری، او در کنار تو با تمام جرات و غرورش است
او در همه جا در نابرابری بهسر میبرد
و من میبالم که در کنار او مبارزه کنم
آری، اگرچه دستانش از کار آبله بستهاست
و لباسهایش چندان مناسب نیستند
اما برای طبقه خود، در سینه قلبی صادق و تپنده دارد
و کارفرمایان میدانند که نمیتوانند او را تغییر دهند
پس باید در دفاع از کارگران جهان بمیرد
آری، ارجمندترین زنان دختر شورشی است.
از فیس بوک دوستان
https://www.youtube.com/watch…
https://www.youtube.com/watch…
برگرفته از فیس بوک فریبا مرزبان
۱۳۹۷ اسفند ۱۶, پنجشنبه
حجم فریاد زنان: ی. صفایی
من یک زنم
زنی که آزادی را زمزمه میکند
زنی که رهایی را نجوا میکند
و این زمزمه و آن نجوا را
و خاک نمناک و آسمان تکیدهی آبی را
با هشت مارس
درهم میتنم و فریادها میسازم!
حجم فریاد زنان
ی. صفایی
من یک زنم بر فراز سكوی بلند تاريخ
عصیانم را در كتيبهها و دستنوشتهها
حتا بر سكهها بخوانيد
در هر پیچش تاریخ
به بردگی كشيده شدم
و آنگاه که شلاق بردگی بر تنم فرود میآمد
فريادم در سينه سينهی این كرهی خاکی
ذرههای موج مواج گشت!
من یک زنم
زنی طغیان زده در غوغای تاريخ
زنی ضجهزده در لابلای زخمهای تاريخ
منم، من یک زنم
زنی كه فريادش را
در منشور كورش كبير فرياد زد
و رهاییاش را در كتيبهها
و سنگ نبشتهها حکاکی كرد!
من یک زنم
زنی كه از اعماق تاريخ، همهمهی رهایی سر داد
و اینک كه بپاخيزيدم و بپاخيزيديم
در تاريخ و در زمان به گلوله بسته شدم
هشت مارس را من آفريدم
تا تاریخ بشر را من بنویسم
در برابر چشمان تو
و در برابر مردانگی جهان
رویای رهایی را بر زمین آوردم!
من یک زنم
زنی كه با صدای گلولهها
چادر بر سرم كردند
حجاب بر تنم كردند
زیر آوار هزاران پوشش اما
سر برآوردم و فريادم را
به جهانيان رساندم
من حجاب را در نالههای تاريخ
پاره پاره كردم!
من یک زنم
رها شده از بند آیههای تاریک و حقیر
من رهاییام
و پاره میكنم
همهی تارهای عنكبوت آيههای خدایی
كه مرا به بند كشيد
و با صدای آه كودكانم
رها شده از بند شامگاهانم
و رها شده از زنجیر روزگارانم!
من یک زنم
زنی که آزادی را زمزمه میکند
زنی که رهایی را نجوا میکند
و این زمزمه و آن نجوا را
و خاک نمناک و آسمان تکیدهی آبی را
با هشت مارس
درهم میتنم و فریادها میسازم!
من یک زنم
بر فراز سكوی بلندای تاريخ
از اعماق دل بردهفروشان
از روی نقش كتيبهها
و در زير شلاق جلادان
هیاهویم
نگارش لوح كورش شد!
من یک زنم
رانده شده در ميان
روايتهای دروغين مذهب
شكسته شده و گسسته شده
گاهی زنده به گور شده
اما فريادم
فرياد رهاییام
قلب جهان را لرزانده است!
من یک زنم
رها شده در فراروی فوران زندگی
حجم فريادم
جنبش زنان امروز را درنوردیده است
و خون هزاران سالهام
چهرهی تاريخ را گلگون كرده است
و اقیانوس و کهکشان را
حتا شرمسار کرده است!
من یک زنم
از زخم شمشير تا نوشيدن گلولهها
تاریخساز قرون و فصلها
تار و پود پارچهها و نساجیها
اعتراض در میان شعلهها
عشقها و کشتهها و پشتهها
خیابانها و انقلابها
اشکها و لبخندها
و من همچنان رهایی خویش را
و فریاد زنان جهان را
آواز ستارگان میسازم!
من یک زنم
صدای پرصدای بیصدایانم
صدای گریههای شبانهی کودکانم
صدای شکستن تیغ جلادانم
صدای فریاد زنان اين جهانم
صدای مچاله شدهی زنان معتادم
و صدای كودكان كار و کودکان خیابانم!
من یک زنم
زنی كه ورقهای تاريخ را پاره پاره میكند
زنی که تاریخ را گسسته میکند
زنی که جهان را زير و رو میکند
و فرياد میزند
منم، من یک زنم
به من نگاه كن
نه به زنانگی من
به من نگاه كن
كه چگونه زير دست و پای ستمگران
شعله میشوم و تاريخ را میبلعم
و فريادکنان شکوفه خواهم زد
زندگی را به خود هديه خواهم کرد
زیبایی را به جهان و طبیعت
و رهایی را به بشریت!
روز هشت مارس، روز جهانی زن،
روز رهایی زنان خجسته باد....!
ی. صفایی
7 مارس 2019
۱۳۹۷ اسفند ۱۰, جمعه
ساندویچِ جورج حبش(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی
ساندویچِ جورج حبش
مجید نفیسی
از اعتراض به ترامپ بازمیگشتیم
و میخواستیم در پارک گلدن گیت بگردیم.
کنارِ ساندویچفروشی ایستادیم
که بوی تهران میداد.
و میخواستیم در پارک گلدن گیت بگردیم.
کنارِ ساندویچفروشی ایستادیم
که بوی تهران میداد.
وندی گفت: "انگار ایرانیست
نامش دیوید حبش است."
گفتم "نه" و پرسیدم: "اهل کجائید؟"
گفت: "پدربزرگم از اورشلیم آمده
و این مغازه مال او بوده."
بگو بعد چه گفتم و شنیدم.
نامش دیوید حبش است."
گفتم "نه" و پرسیدم: "اهل کجائید؟"
گفت: "پدربزرگم از اورشلیم آمده
و این مغازه مال او بوده."
بگو بعد چه گفتم و شنیدم.
بیاد دوست ازدسترفته حسین افتادم
که پس از یورشِ سیاهکل
از ایران به دوبی رفت
تا به جنبش فلسطین بپیوندد.
که پس از یورشِ سیاهکل
از ایران به دوبی رفت
تا به جنبش فلسطین بپیوندد.
دیوید ساندویچی بزرگ بدستم داد
که به تابوتی میمانست.
گفتم: "یک روز
مردگانمان را بهخاک میسپاریم"
و بیرون آمدیم.
که به تابوتی میمانست.
گفتم: "یک روز
مردگانمان را بهخاک میسپاریم"
و بیرون آمدیم.
در پارک نشستیم
و به ساندویچها کل زدیم.
شیرین بودند و تند
و مانند ساندویچهای ایران
سرشار از خیارشور.
و به ساندویچها کل زدیم.
شیرین بودند و تند
و مانند ساندویچهای ایران
سرشار از خیارشور.
مجید نفیسی
بیستم فوریه دوهزارونوزده
بیستم فوریه دوهزارونوزده
Please share my poem:
http://iroon.com/irtn/blog/13625/george-habash-sandwich/
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
***
George Habash Sandwich
George Habash Sandwich
We returned from a Trump protest
And wanted to walk in Golden Gate Park.
We stopped at a sandwich shop
Which smelled like Tehran.
Wendy said, “He looks Iranian.
His name is David Habash.”
I said, “No” and asked, “Where are you from?”
He said, “My grandfather came from Jerusalem
And this shop belonged to him.”
Then, guess what I asked and heard.
His name is David Habash.”
I said, “No” and asked, “Where are you from?”
He said, “My grandfather came from Jerusalem
And this shop belonged to him.”
Then, guess what I asked and heard.
I remembered my late friend, Hossein
Who after the Siahkal Raid*
Went to Dubai from Iran
To join the Palestinian Movement.
Who after the Siahkal Raid*
Went to Dubai from Iran
To join the Palestinian Movement.
David gave me a big sandwich
Which was like a casket.
I said, “One day
We will bury our dead”
And we left.
Which was like a casket.
I said, “One day
We will bury our dead”
And we left.
We sat in the park
Biting into our sandwiches.
They were sweet and spicy
And, as with Iranian sandwiches,
Full of pickles.
Biting into our sandwiches.
They were sweet and spicy
And, as with Iranian sandwiches,
Full of pickles.
Majid Naficy
February 20, 2019
February 20, 2019
* On February 8, 1971, a group of young guerrillas attacked the gendarmerie post in the town of Siahkal near the Caspian Sea. It was the beginning of armed struggle in Iran.
اشتراک در:
پستها (Atom)





