۱۳۹۷ بهمن ۱۱, پنجشنبه

چهار شعر برای چشمهایم(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

چهار شعر برای چشمهایم

مجید نفیسی


یک: چشم اسفندیار

دود سفیدی آرام آرام
بر چشمانت پرده می کشد
و تو را گریزی نیست
مگر فرو خوردنِ کفِ غیظی
که از موج موجِ وجودت
مایه می گیرد.
ای وای، ای وای، ای وای
تا چند بر این زخمِ آکله، لیسه می زنی
ای لوکِ مست؟
نه رودکی هستی که به زخمه ی چنگ اش آری
نه ابوالعلا که به زخمِ زبان طنز
ناگزیر باید برای همیشه
برین مجمرِ بی اسفند بسوزی
و از چشم اسفندیار خویش
ناله سر دهی.
شانزدهم ژانویه هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌شش 

دو: چشمهای کم سو

من این مَزبله را باغی می انگارم
با درختانی انبوه و بوته هایی پُر سایه
و این هوای پُر دود و دَم را
بعدازظهری آرام و آفتابی،
و این جیرجیرِ یکنواخت سیم های برق را
آوای جیرجیرکی تنها
که همیشه از کودکی دوست داشته ام.
ای چشمهای کم سو
چقدر به شما وام دارم!
بیست‌و‌هفتم ژوئیه هزار‌و‌نهصد‌و‌نود‌و‌دو 

سه: چشمهای تاریک

همیشه ابری در آسمان من
نیم خیز نشسته است
با سری پرمو و چشمهایی تاریک.
نخستین بار در شش سالگی دیدمش.
کسی گفت: "کلید برق را بزن"
و چون نیافتمش
خود را پشت پرده پنهان کردم.
آه ای ابر سیاه!
می خواهم زبانم را بیرون آورم
تا در دهانم بباری.
می خواهم بر بالش تو بخوابم
و در چارسوی جهان
به گردش درآیم.
دوم ژانویه هزار‌و‌نهصد‌و‌نود‌و‌چهار  

چهار: حقِ راه

من حق راه دارم
با عصای سپیدم
که چون چوبدستِ موسی
راهگشاست.
در چهارراهِ سن ویسنته
موجِ ماشینها از حرکت می ایستد
و به من حقِ عبور می دهد.
من, سرفراز
عصا به زمین می زنم
و پس از پانزده سال انکار
سرانجام از دریای سرخ می گذرم
و به کنعانِ خود پا می گذارم.
بیست‌و‌ششم اوت دوهزار‌و‌شانزده

مجید نفیسی

*** 

Four Poems for My Eyes



One: Esfandyar’s Eye

A curtain of white smoke
Blocks your eyes bit by bit
And there is no way out
But swallowing the foam of your rage
Which bubbles from every wave of your being. 
Oh woe, oh woe, oh woe
How long do you lick your leprous wound
You foaming camel?
You are neither Rudaki, to play it out with a harp1
Nor Abul Ala, to spit it out through satire.2
Hence, you must burn
On this brazier without Esfand’s seeds3
And lament your Esfandyar’s eye forever.4
January 16, 1986
1- Rudaki: A blind Persian bard (858-941)
2- Abul Ala alMo’arri: A blind Arab, skeptic poet (973-1058)
3-Traditionally in Iran, the seeds of wild rue (esfand) are burnt on a brazier to ward off the evil eye.
4- In Iranian mythology,  Esfandyar’s eye is similar to the Greek Achilles’ heel. He is blessed with invulnerability because he carries holy wars for the prophet Zoroaster. Nevertheless, Rostam, the Iranian Hercules, kills Esfandyar by shooting a tamarisk-tree arrow into his eye. 

Two: Blurry Eyes
I take this dirt as a garden
With dense trees and shady bushes,
And this day, full of fog and smoke
As a quiet, sunny afternoon,
And this monotonous sound of power lines
As a lonely chirping cricket
Which I have always cherished
Since childhood
Ah, my blurry eyes
How much I owe you!
July 27, 1992

Three: Dark Eyes
There is a cloud in my sky
Sitting always on its tiptoe
With bushy hair and dark eyes.
For the first time
I saw it at age six.
Someone said: "Turn on the light"
But I could not find the Switch
And hid myself behind the blind.
Ah, you dark cloud!
I want to stick out my tongue
And let you pour into my mouth.
I want to lie down on your cushion
And sail to the four corners of the world. 
January 2, 1994

Four: Right of Way
I have the right of way
With my white cane
Which, like Moses’ rod,
Is a path-opener.
At the intersection of San Vicente
The surge of cars stops
And gives me the right of way.
I proudly tap my cane
And after fifteen years of denial
Finally pass the Red Sea
And step onto my Canaan.
August 26, 2016
Majid Naficy
http://iroon.com/irtn/blog/13482/four-poems-for-my-eyes/

۱۳۹۷ بهمن ۸, دوشنبه

ما برای انقلاب کردن می آییم!: حمید قربانی

ولی ما، می آییم با توپ و تانک می آییم، ما را دیگر فرصت ایستادن نیست، کسی را قدرت این نیست که جلوی ما را سد نماید، ما سدها را می شکنیم تا وظیفه تاریخی را به سرانجام رسانیم. باید بیآئیم و می آییم، این را دشمنان مطمئن باشند و ما هستیم و هستم که ما می آییم
تیر پلیس فرانسه خیلی دمکراتیک و مدافع حقوق بشر و منشوردار و چشم کارگران متعرض! فقط و تنها، چاره در پیروزی انقلاب قهری کمونیستی است و نه هیچ چیز دیگر، رفقا!

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=1972955189469143&set=a.344927805605231&type=3&theater

ما برای انقلاب کردن می آییم!

حمید قربانی
ما می آییم، ما می آییم، می آییم،
ما این بار مصصم تر،
مستحکم تر از بارهای قبل می آییم،
ما این را در سازماندهی ام
ما این را در تعرض برگزیده مان
نشان همه تان خواهیم داد.

ما می آییم که این بار آزادی مان را
نه به رسم در یوزه گان سفله پیشه
فرومایه گان که آزادی را
قطره چکان و به رسم گدایان سر گذر
و آخوندان روضه خوان شب های جمعه در قبرستان
از حاکمان سرکوب گرمان خواستارند.
بیانیه ها و تقاضانامه های رنگ وارنگ
با نام های شکیل و در کنارهم چیده شدۀ
این همه باهمان را نگاه کنید.
ما این رسم اپورتونیستان بی عمل را
به دور خواهیم ریخت که شدنی نیست!
نه، نه، نه و هزاران بار نه،
بلکه رهایی مان را
در نبرد بی امان
در درهم شکستن دولت تان
در بنیاد گذاری دولت مان
با سلاح مان، یکجا بستانیم.
ما می آییم، با توپ و تانک می آییم
، توپ و تانک مصادره شده از زراخانه های شما
، آری، آری، آری؛
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم
تا جنگ آخری،
جنگ طبقاتی را به پایان رسانیم.
ما کارگریم ، ما تولید کننده ایم،
ما می آییم تا سرور خود شویم که پایان سروریست.
ما کارخانه ها را اشغال می کنیم،
ما بانک ها را در اختیار می گیریم،
ما هیچی را در دستان چرکین از خون مان
دردستانِ شما سرمایه داران باقی نمی گذاریم.
می خواهید بگویید ما غارت گریم،
آری ما غارت گریم،
زیرا که اموال غارت شده مان را به زور سلاح
از شما غارت گران خون و مال مان می گیریم.
ما می آییم، ما تسلیم نمی شویم،
ما می آییم
تا همه بارگاه های شما را ویران کنیم،
تا پادگان ها را تسخیر کنیم،
تا زندان ها این محل های شکنجه مان
با زندان بان و جلادان تان ویران کنیم،
ما می آییم ، ما می آییم، ما می آییم.
ما با استراتژی انقلاب قهری کمونیستی،
ما برای نابودی نظام موجود،
ما با هدف برقرار ساختن کمونیسم می آییم؛
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم.
ما اسپارتاکوسیان مانند می آییم،
ما می آییم تا کار ناتمام اسپارتاکوسیان - کمونیان - اکتبریان - را به سرانجام رسانیم.


ما تا پیروزی انقلاب سرخ - پیروزی "انقلاب مداوم " می آییم،
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم.

ما تا نابودی مالکیت خصوصی،
تا زدودن مذهب
تا مرگ دولت - زوال دولت -!
تا فتح جهان،
متحزبانه، مسلحانه می آییم.
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم،
ما..........

حمید قربانی - سال ۲۰۲۹ اسپارتاکوسی

۱۳۹۷ بهمن ۵, جمعه

از زلالی لبخند تا حسرت فریاد: بیژن

ديريست در اين بيابان قطره‌ای باران نباريده
ديريست در آسمان اين بيابان
تكه ابری هم
نيامده است
ديريست چشمه‌ها خشكيده
رودها خوابيده
و درختان مرده‌اند
دستانم را بگير
و به اعماق زمين ببر
آنجا مردگان
جشن گرفته‌اند
و سرود عشق می‌خوانند!

از زلالی لبخند تا حسرت فریاد

بیژن
با من از عشق سخن بگو
از آن لحظه‌های جادویی دوست داشتن
از جاری زلال لبخندهای عاشقانه
از دختركان و پسران جوان
از لبخندهای معصومانه و زیبایشان
سخن بگو!

با من حرف بزن
با من از آن قلب هميشه چون آفتاب
سخن بگو!
با من از لبان آتشينی حرف بزن كه
كلمات شعله‌ورش
به سويم لهيب می‌كشند
با من از شكفتن غنچه‌ها
رستن سبزه‌ها
دميدن بهاران
چهچه بلبلان
خروش رودخانه‌ها
صدای خنده‌های سرخوش مردمان
سخن بگو!

ديريست در اين بيابان قطره‌ای باران نباريده
ديريست در آسمان اين بيابان
تكه ابری هم
نيامده است
ديريست چشمه‌ها خشكيده
رودها خوابيده
و درختان مرده‌اند
دستانم را بگير
و به اعماق زمين ببر
آنجا مردگان
جشن گرفته‌اند
و سرود عشق می‌خوانند!

ديريست در سرزمين من
بيگانه‌ترين واژه
دوست داشتن و عاشق شدن است!
ديريست در خانه‌ی ما
هر روز و هر شب عزاست!
پسرم،
برادرم،
دخترم،
مادرم،
همسايه‌هايم،
و همه‌ی شهرم
به جرم گفتن "دوستت دارم"
گلوله باران شده‌اند!
با من از حسرت حتی فرياد زدن
سخن بگو!

با من از هق‌هق گريه‌ها
در پستوی اتاق‌ها
سخن بگو!
گريه‌هایی كه مجازات دارند
اشک‌هایی كه تو را به سياهچال
می‌برند!
با من از بغض‌هایی كه
تنها پناهشان
آبی آسمان بالای سرشان است
سخن بگو!

اينجا چشمان تو را
با چشمانی دريده و وقيح
می‌نگرند
شايد برق عشقی
در آنها باشد!

اينجا به عشق شلیک می‌كنند
اينجا ديريست مردمانش تشنه‌اند
اينجا "جان" بهای قطره‌ای
آب زلال است
برای لبانی آماس كرده
و چشمانی به گودی نشسته!
آسمان اما همچنان مهربانانه
به ما نگاه می‌كند
و با دستانی ناتوان
خود را به شب می‌سپارد
تشنگی امان از مردم بريده است
با من از زلالی آب‌های درياهای رويایی
سخن بگو!

مردمانم هر شب
در خواب
دريای مواج لاجوردی را می‌بينند
كه كف پايشان را
حتی خيس نمی‌كند
آيا خوابمان تعبير خواهد شد؟!

بیژن
22 ژانویه 2019
دوم بهمن ماه 1397

مردم سرور خویش اند: تئودورسیکس


این شعر را جار زدم تا بتوانم بگویم
از همگان برای همگان
ای خلق! بیندیش و بیاد آر
که تو نیرومند و پر شماری،
ولی آنگاه
که نیرو و شما از ایده تهی باشد
حیوان بارکشی بیش نخواهی بود
این را جار زدم که بگویمت ای خلق!
رهایی تو در همبستگی توست،
که بگویمت پایان شب سیه سفید است.

مردم سرور خویش اند

تئودورسیکس*
رهسپار به سوی میدان شهر، روزی گفتم:
چه نیکو است زندگی با کار،
مرگ و پیکار
گفتم، هوای کلبه ام خفه میکند
می خواهم نفس بکشم.
گفتم: انسانها برابرند
گفتم: جمهوری جهانی
از اینرو دستگیرم کردند
در سیاهچالم انداختند،
هفته های طولانی
بر پوشالهای گندیده ام افکندند
و انگاه شبی به زنجیرم کشیدند.
********************
مرا به بیغوله ایی در کشتی بردند،
آکنده از حشرات موذی
و در کنار جانیان،
محکوم به اعمال شاقه؛
سپس بسی دورترم بردند،
بس دور از سرزمینم،
دور از زادگاهم،
که زن و فرزندانم می زیستند،
بسی دورتر،
در سرزمینی با آفتاب سوزان،
خاک سوزان،
و هوایی که جان زندانی را میسوزاند،
سپس کلنگی به دستم دادند،
منی که کارم با الماس بود.
با زهرخند گفتند:
محکوم! تو حق کار میخواهی؟
کار کن!
هوای کلبه ات خفه ات میکند،
نفس بکش؛
لگدم زدند، دشنام دادند،
غارتگر و راهزنم خواندند،
از درد و تشویش و شکنجه پژمرده جانم
زبان به تظلم گشود
خندیدند
باری درد، تشویش، شکنجه و تبعید زهرکشم کرد
دور از آنها که دوستشان داشتم
دور از آنها که دوستم داشتند
مگر نه این است که مرا کشته اند؟
**********************
هر چه پیرامون من بود برابری می خواست
هر چیزی به من نشان می داد که من هم پوست و گوشتی دارم
مثل ثروتمندان
که خونم همان اندازه سرخ است که خون آنان
که دارا و ندار یعنی رباخواری و بردگی،
یعنی تهیدست این سرمایه مزد تو را تعیین میکنم
یعنی تهیدست!
تو خواهی خورد، اگر من بخواهم.
عصارت را خواهم کشید
آنسان که چرخُشت انگور را
تا از آن خون زمین را به تمامی برگیرد
چنین شد که گفتم:
نابود باد استثمار انسان از انسان
گفتم: زمین از آن کسی است که آن را میکارد
گفتم:
آنکه تولید نمی کند سزاوار زیست نیست.
و اینجا بود که من را کشتند.
*******************
این شعر را جار زدم تا بتوانم بگویم
از همگان برای همگان
ای خلق! بیندیش و بیاد آر
که تو نیرومند و پر شماری،
ولی آنگاه
که نیرو و شما از ایده تهی باشد
حیوان بارکشی بیش نخواهی بود
این را جار زدم که بگویمت ای خلق!
رهایی تو در همبستگی توست،
که بگویمت پایان شب سیه سفید است.

* تئودورسیکس، کارگر فرشباف، در ژوئن ۱۸۳۲ در نبرد محله سن سری، در باردیکادهای فوریه و ژوئن ۱۸۴۸ و نیز در جنبش مقاومت علیه کودتای ۲ دسامبر ۱۸۵۱ شرکت داشت و لذا محکوم به تبعید به الجزایر گردید. در زندان دالیس، زمانیکه دوره محکومیت به اعمال شاقه را میگذراند، شعر » مردم سرور خویش اند» را سرود ( ژوئن ۱۸۵۲) و آن را در فوریه ۱۸۷۱ در آستانه قیام کمون پاریس به صورت آگهی دیواری منتشر کرد. سیکس مبلغ و سازمانگر تعاونیهای کارگری بود و در دوره کمون، در صفوف هنگ هفتم می رزمید.
کانون کارگران سوسیالیست
ژانویه ۲۰۱۹

ما برای انقلاب کردن می آییم! حمید قربانی

ما کارگریم ، ما تولید کننده ایم،
ما می آییم تا سرور خود شویم که پایان سروریست.
 ما کارخانه ها را اشغال می کنیم،
  ما بانک ها را در اختیار می گیریم،
 ما هیچی را در دستان چرکین از خون مان
دردستانِ شما سرمایه داران باقی نمی گذاریم.

 

ما برای انقلاب کردن می آییم!

حمید قربانی
ما می آییم، ما می آییم، می آییم،
 ما این بار مصصم تر،
 مستحکم تر از بارهای قبل می آییم،
ما این را در سازماندهی ام
ما این را در تعرض برگزیده مان
نشان همه تان خواهیم داد.
ما می آییم که این بار آزادی مان را
نه به رسم در یوزه گان سفله پیشه
فرومایه گان  که آزادی را
قطره چکان و به رسم گدایان سر گذر
و آخوندان روضه خوان شب های جمعه در قبرستان
از حاکمان سرکوب گرمان خواستارند.
بیانیه ها و تقاضانامه های رنگ وارنگ
با نام های شکیل و در کنارهم چیده شدۀ
این همه باهمان را نگاه کنید.
ما این رسم اپورتونیستان بی عمل را
به دور خواهیم ریخت که شدنی نیست!
نه، نه، نه و هزاران بار نه،
بلکه رهایی مان  را
 در نبرد بی امان
در درهم شکستن دولت تان
در بنیاد گذاری دولت مان
 با سلاح مان، یکجا بستانیم.
 ما می آییم، با توپ و تانک  می آییم
، توپ و تانک مصادره شده از زراخانه های شما
، آری، آری، آری؛
 ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم
 تا جنگ آخری،
جنگ طبقاتی را به پایان رسانیم.

ما کارگریم ، ما تولید کننده ایم،
ما می آییم تا سرور خود شویم که پایان سروریست.
 ما کارخانه ها را اشغال می کنیم،
  ما بانک ها را در اختیار می گیریم،
 ما هیچی را در دستان چرکین از خون مان
دردستانِ شما سرمایه داران باقی نمی گذاریم.

 می خواهید بگویید ما غارت گریم،
 آری ما  غارت گریم،
 زیرا که اموال غارت شده مان  را به زور سلاح
  از شما غارت گران خون و مال مان می گیریم.
 ما می آییم، ما تسلیم نمی شویم،
 ما می آییم
تا همه بارگاه های شما را ویران کنیم،
تا پادگان ها را  تسخیر کنیم،
تا زندان ها این محل های شکنجه مان
با زندان بان و جلادان تان ویران کنیم،
 ما می آییم ، ما می آییم، ما می آییم.
ما با استراتژی انقلاب قهری کمونیستی،
ما برای نابودی نظام موجود،
ما با هدف برقرار ساختن کمونیسم می آییم؛
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم.

ما اسپارتاکوسیان مانند می آییم،
 ما می آییم تا کار ناتمام اسپارتاکوسیان - کمونیان - اکتبریان - را به سرانجام  رسانیم. 
ما تا پیروزی انقلاب سرخ -  پیروزی "انقلاب مداوم " می آییم،
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم.
ما تا نابودی مالکیت خصوصی،
 تا زدودن مذهب
تا مرگ دولت - زوال دولت -!
 تا فتح جهان،
متحزبانه، مسلحانه می آییم.
ما می آییم، ما می آییم، ما می آییم،
ما..........

حمید قربانی - سال ۲۰۲۹ اسپارتاکوسی
 

۱۳۹۷ دی ۲۴, دوشنبه

برخيز، برخيز برای نبرد!: (کلام از برتولت برشت)

برخيز، برخيز برای نبرد!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد زاده شده ايم!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد آماده ايم!
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.

برخيز، برخيز برای نبرد!

(کلام از برتولت برشت)
برخيز، برخيز برای نبرد!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد زاده شده ايم!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد آماده ايم!
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.
مردی ايستاده،
مردی که مانند درخت بلوط سخت است!
او بی‌شک، بی‌شک،
توفان‌ها ديده!
شايد او فردا لاشه‌ای بيش نباشد،
چونان سرنوشت بسياری از پيکارگران راه آزادی.
شايد او فردا لاشه‌ای بيش نباشد،
چونان سرنوشت بسياری از پيکارگران راه آزادی.
ما نمی‌هراسيم، هيچ‌گاه،
از غرش تفنگ‌‌ها!
ما نمی‌هراسيم، هيچ‌گاه،
از پليس‌های سبز!
ما کارل ليب‌کنشت را از دست داديم،
و رزا لوکزامبورگ قربانی دست جنايتکاران شد!
ما کارل ليب‌کنشت را از دست داديم،
و رزا لوکزامبورگ قربانی دست جنايتکاران شد!
برخيز، برخيز برای نبرد!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد زاده شده ايم!
برخيز، برخيز برای نبرد، برای نبرد!
ما برای نبرد آماده ايم!
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.
ما به کارل ليب‌کنشت سوگند خورده ايم،
و با رزا لوکزامبورگ پيمان می‌بنديم.

"رو سوی زندان می روی": ابولقاسم لاهوتی

 

"رو سوی زندان می روی"

ابولقاسم لاهوتی
می بینمت، می بینمت،
رو سوی زندان میروی .
با جرم عشق كارگر،
با یاد دهقان میروی .
می بینمت، می بینمت،
با رسم مردان میروی.
ذیحق، مبارز، مستقل،
نی مضطرب، نی منفعل،
برداشته سر، پاكدل،
پر عزم و ایمان میروی
می بینمت، می بینمت،
با رسم مردان میروی.
آنسان كه باید بینمت:
افراشته قد بینمت،
با فخر بیحد بینمت،
آسوده وجدان میروی.
می بینمت، می بینمت،
با رسم مردان میروی.
بدخواه تو ننگین بود،
دستش ز خون رنگین بود،
از عاقبت غمگین بود،
اما تو شادان میروی.
می بینمت، می بینمت،
با رسم مردان میروی.
بس راه ها سنجیده ئی،
راه نكو بگزیده ئی،
با ظلمان جنگیده ئی
با فخر شایان میروی.
می بینمت، می بینمت،
با رسم مردان میروی.
اكنون بزندان بینمت،
فردا به میدان بینمت،
در بین یاران بینمت،
با فتح رخشان میروی،
می بینمت، می بینمت،
با رسم مردان میروی.
عکس ‏‎Vartan Salakhanian‎‏

۱۳۹۷ دی ۱۳, پنجشنبه

فقط مرگ - محو - جامعه ی طبقاتی، جنگ را به پایان می رساند و نه هیچ چیز دیگر!: حمید قر بانی​

یا ما پیروز می شویم​ و تمامی این سیستم را​ به زباله دان تاریخ می سپاریم​یا آنها ما را نابود می کنند​ راه سومی در بین نیست.​ بدانیم که یا باید پیروز شویم​ یا نهایت این بردگی و بندگی را گردن نهیم​ ما ، فقط ما، اری، فقط ما​ می توانیم و قادریم ​تا مرزهای این سیستم را در هم شکنیم​ و پرچم نابودی کار مزدی را​ در سراسر گیتی برافرازیم​ و این نبرد آخرین،​ نبرد سرنوشت را،​ به سرانجام خوشش برسانیم!​

فقط مرگ - محو - جامعه ی طبقاتی، جنگ را به پایان می رساند و نه هیچ چیز دیگر!

حمید قر بانی​
به کارگران!​
کارگران، بر خیزید ​
کارگران، بر خیزید​
کارگران، از کارگاه به کارخانه​
از شهر به شهرستان​
از کشور به منطقه​
از منطقه به قاره​
از قاره به سراسر جهان​
متحد شوید، سازمان یابید​
چون یک مشت شوید​
آری، سازمان یابید ​
مسلح شوید​
بدانید که رهائی در اتحاد شما ست ​
رهائی در جنگ طبقاتی پیروزمند فردای شماست​
به طبقات دیگر،​
این زالوهائی که از مکیدن خون ما زنده اند​
از خدایان و ادیان شان​
از قهرمانان ملی شان ببُریم​
بی باور شویم​
به همه چیز که هست​
تا باور بخود و نیروی خویش آوریم.​
کارگران بدانید که شما​
باید مرزهای پوسیده​
مرزهای خونین از خون ما ​
مرزهای دین و ملت و جنسیت​
مرزهای ابا و اجدادی را​
به همراه​
مالکیت خصوصی برابزار تولید​
مالکیت سرمایه بر جانمان​
دولت و دستگاه سرکوبش ​
و هرآن چه​
که قوانین موجود را ابدی می کند​
در هم شکنییم​
که جدائی ما ، ​
مرز بین ما،​
مرگ ماست!​
که خدا و میهن ​
افیون ما و سنگر آنهاست​
که رهائی ما،​
در اتحاد انقلابی ما،​
در اتحاد آگاهانه ما،​
در اتحاد طبقاتی انقلابی ماست.​
در پیروزی جنگ فردای ماست.​
کارگران، بر خیزید​
کارگران، برخیزید​
این جنگی ناگزیر برای ماست​
جنگی جهانی بر علیه استثمارگران​
جنگی که سال هاست​
سرمایه داران بر علیه ما آغازنموده اند ​
جنگ بزرگ ما ،​
ولی؛این بار​
برای در هم شکستن تمامی قوای سرکوبگرشان​
که آخرین جنگ جوامع انسانی است​
با همه عظمتش​
با همه خونین بودنش​
و با همه رهائی بخشی اش​
در پیش، آری، درپیش روی ماست!​
در این جنگی که به ابعاد تمام جهان است​
یا ما پیروز می شویم​
و تمامی این سیستم را​
به زباله دان تاریخ می سپاریم​
یا آنها ما را نابود می کنند​
راه سومی در بین نیست.​
بدانیم که یا باید پیروز شویم​
یا نهایت این بردگی و بندگی را گردن نهیم​
ما ، فقط ما، اری، فقط ما​
می توانیم و قادریم ​
تا مرزهای این سیستم را در هم شکنیم​
و پرچم نابودی کار مزدی را​
در سراسر گیتی برافرازیم​
و این نبرد آخرین،​
نبرد سرنوشت را،​
به سرانجام خوشش برسانیم!​
اما، پیش از همه ​
می دانیم که می بایست​
سازمان، سازمان وبازهم سازمان یابیم!​
ستاد، ستاد لازم داریم.​
ارتش ما، نیروی طبقاتی ماست​
ستاد ما، حزب ماست!​
 
حمید قر بانی​
آوریل ۲۰۱۶​

۱۳۹۷ دی ۱۲, چهارشنبه

خدا و ملاها و عمرِ گرسنگی ما بهنام چنگائی

آهای خدا!
آی آرمیده در برگ برگِ قرآن کجائی؟!
بندگان بندهایت،
از کجا تا بکجا،
پی اندکی نان و دمی نوا،
می باید بالای دامِ دار ملاها برقصند؟!
برخیز و بیا
برکن از بیخ و بن بساط ملاها.

خدا و ملاها و عمرِ گرسنگی ما

بهنام چنگائی
+
دین و ایمانِ لولندگان عاصی بلازده،
بر گرد فریب زمینِ روسیاه بی هوده می چرخد،
و زمانه ی بی آبرو، امیدها را همچنان بدارِ باور می آویزد.
درین وادی تلخِ بی شرمی،
آری قرن هاست!
از نیمه شب سیاه
تا فروغ هر پگاه
پیگیر بر بالای مناره های رسوا
پیوسته جارمی زنند موذن ها
 که رحیم و کریم است خدا.
و خستگانِ فراموشی می پرسند!
پس کجاست بیداری خدا؟
پس کجاست وعده ی انبیا؟
چراکه:
 با این قوم سیری ناپذیری ملاها،
نسل درنسل عمرِ گرسنگی ماها
برجاست با این قوم و "خدای ملاها "
پس هوار، کجاست آن حکمت خدا؟
+
و در این سرخوردگی بلندِ عقل
خرد دست و پا شکسته و زنجیری می پرسد!
آهای خدا!
آی آرمیده در برگ برگِ قرآن کجائی؟!
بندگان بندهایت،
از کجا تا بکجا،
پی اندکی نان و دمی نوا،
می باید بالای دامِ دار ملاها برقصند؟!
برخیز و بیا
برکن از بیخ و بن بساط ملاها.

بهنام چنگائی 12 دیماه 1397

365 روز: اریش واینرت(1890 – 1955) 

365 روز


از: اریش واینرت،(1890 – 1955) 

365 صبح ­ها، با همان غصه­ ها
365 
روزها، با همان رنج­ ها
365 
شب­ ها، که آدم نمی­ خواد ازش سر بلند کنه،
و باز دوباره همون سئوال قدیمی:یک­بار دیگر هم 365 روزها؟
بله، رفقا! شاید باز سه بار،
شاید باز ده بار،
اما رفقا، دل­سرد نشوید، دل­سرد نشوید!در این 365 روزها،
ما از این بنای کهنه می ­شکنیم
دوباره یک سنگ بنای دیگر
این یعنی رفقا:
365 
صبح­ها،
تو باید قلبت را با نفرت آماده کنی
365 
روزها،
صدایت را بلند کنی، تا کسی دل­سرد نشود.
365 
شب­ها،
نیروها را جمع کنی برای آخرین نبرد،
چون خدایی برای انتقام وجود ندارد
انتقام، رفیق، کار توست!
یک بار باز یک روز سال نویی خواهد آمد
آن­گاه قلبت با یک ضربان آزادی خواهد تپید!
365 
صبح­ها،
که دیگر در خدمت حاکمان نباشی
365 
روزها،
بدون رنج ­های سخت زندان
365 
شب­ها،
در شادی حقوق به ­دست آورده شده.
آن­گاه دست­ هایمان را در دنیا می­ گستریم
و در تمام سرزمین­ های آزاد شده
فرستنده ­ها پیام می­دهند:رفقا، یک سال نو با خوش­بختی!

 از اریش واینرت، شاعر کمونیست اتریشی- 1925    

۱۳۹۷ دی ۲, یکشنبه

«پس از باران» - چند شعر(بفارسی و انگلیسی) از: زهره مهرجو

«پس از باران»

چند شعر از: زهره مهرجو
۲۳ دسامبر ۲۰۱۸


شورش

بیا تا برای نان خویش بایستیم
در صف کارگران،
که نبرد بقا حماسه ها آفریده، تا کنون
در تاریخ انسان!

بیا تا پرچم کار را بر افرازیم
در صف بیکاران...
که آنچه برای رفاه و حل مشکلات بود،
ز افزونخواهی ستمگران
گشته چون یوغ بر گُرده مان
تا آخرین نفس.

بیا تا پرچم آزادی را بر افرازیم
بر فراز کوهها...
این زیباترین واژه
و دلیل زندگی
که امروز، تنها در کبوتران اسیر
تجسم تواند یافت.

پس بیا تا پرچم اتحاد را بر افرازیم
بر قله کوههای رفیع...
و بالهای شکوهمند بینش و عشق را
به اهتزاز آوریم،
تا فتح خورشید
و آغاز سپیده دمان.


Insurrection

Come, let us stand up
for our Bread, in the Workers’ line…
That the fight for survival
thus far, in human’s history
has made legends!

Let us raise our banners for Work
in the line of the jobless,
that which was meant for the ease
and contentment of life,
by the cupidity of the tyrants
has grown like a yoke on our back
till our last breath.

Let us raise our banners for Freedom
across the mountain heights…
This most beautiful phrase
and the reason for life
that today, could only be manifested
in the captured birds.

So, let us raise
our banners for Unity
on the towering mountaintops,
and flap the glorious wings
of insight and love…
till the Sun’s triumph
and the break of dawn!


*  *  *

همسفر رود

در شبی تیره
و دلتنگ...

پرندگان کوچک
بر شاخه های انبوه درختان تنومند...
جنب و جوش و
نغمه سرایی می کنند.

نور کمرنگ ماه
بر سطح رود بی قرار می گسترد ...
و در جستجوی دریا
همسفرش می گردد.

رقص زیبای امواج
با سمفونی باد در هم می پیچند
و پی در پی تا دوردست ها... ادامه می یابند.

رو به سوی افق
پنجره ای آرام گشوده می شود...

شباهنگ
رو به پنجره
آوازی آشنا سر می دهد!


River’s Companion

In a dark, depressing night

little birds
move and chirp
on the dense branches
of robust trees…

The pale moonlight
spreads over the surface of the restless River…
and becomes its companion
in search of the Sea.

The beautiful dance of the waves
intertwine with the wind’s symphony
and move ceaselessly to the distance.

Towards the horizon
a window opens…

Nightingale
facing the window
sings a familiar song!


*   *   *

پس از باران

پس از باران
که هوا، با دیدگان روشن نگاهت می کند
و نسیم
عطر خاک مرطوب را
در فضا می پراکند؛
موجی از احساسات دلپذیر
وجودت را
فرا می گیرد...

آنگاه می دانی که روزی نو
از راه رسیده،
همچون ورقی تازه در کتاب زندگی
بی کلامی
حک شده بر آن

در انتظار دست های تو...

تا روز
از شگفتی ها
لبریز شود!


After the rain

After the rain
That the air, looks at you with clear eyes…
and the breeze
scatters the moist soil’s aroma in the atmosphere;
A wave of pleasant feelings
Fills you…

Then, you’ll know
that a new day has arrived…
like a fresh page in the book of life
without a word carved on it

Waiting for your hands…

So, the day
Will abound with surprizes!


*   *   *

۱۳۹۷ آذر ۲۶, دوشنبه

یک صدا کافی نه: جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

یک صدا کافی نه


جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)
...
یک صدا
 کافی نه
ده صدا
 کافی نه
صد و صدها صدا
کافی نه
به هزاران که رسید
می دهد تازه نوید
باغ ملیونی آن
 که گل کرد
عطر پیروزی خیزد
ز نبرد!
...

جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

۱۳۹۷ آذر ۲۵, یکشنبه

جشن بزرگ – به ياد عزت طبائيان: مجید نفیسی


blog_ezzat.jpg

جشن بزرگ
به ياد عزت طبائيان
مجید نفیسی
آيا دوباره يكديگر را ديدار خواهيم كرد؟
در زير سرو سترگ هميشه‌سبز
كنار رودي كه هرگز خشك نمي‌شود
ميز را آراسته‌اند
و بوي ميوه‌هاي بهشتي مستي‌آور است.
چه كسي جامهاي ما را از شراب سرخ خواهد آكند؟
دل من از شادي لبريز است.
نسيم در شاخه‌هاي سرو
شورِ «سبز در سبز» را مي‌نوازد.
آماده شو تا به رقص درآئيم.
تنهايي ما خيالي بيش نيست.
تو هنوز بيست‌و‌چار‌ساله‌اي
و من سبلتي سياه دارم.
دست مرا بگير.
مهمانان همه آمده‌اند.
مرگ چون بازيگري خسته به پشت صحنه رفته است
تا جامه‌ي سياه خود را درآورد
و دستي رخت خانگي بپوشد.
نمايش پايان يافته است
و اينك همه‌ي مهمانان بر گرد ميز ايستاده‌اند.
ديگر به شنيدنِ آن راز نيازي ندارم
كه در آخرين لحظه‌ي زندگي بر تو چه گذشت
و آخرين كلامي كه بر زبان آوردي چه بود.
جدايي ما خيالي بيش نبوده است.
جام خود را پيش آر.
ميزبان جامها را مي آكند.
جشن بزرگ آغاز شده است
و من آماده‌ام تا براي ديدار تو
هر آنچه ميزبان مي‌خواهد بپردازم.

مجید نفیسی
هژده اوت دوهزار‌و‌چهار
http://iroon.com/irtn/blog/13325/great-feast/

۱۳۹۷ آذر ۱۹, دوشنبه

باصدا و بی‌صدا: ی. صفایی

كاش می‌توانستم
قطره قطره واژه‌هايم را
در جنگل چمنزار زمان بيفشانم
و سبد سبد جوانه زنم
تا فرياد بيداد تو را
با سبدهايم
برای جهانيان پراكنده كنم
و با صدا و بی‌صدا بگویم
من هم یک هفت تپه‌ای هستم

باصدا و بی‌صدا

ی. صفایی
هزاران باد، هفت‌تپه
هفت هزار قطره‌ی خون
در شريان‌های گل‌های شقايق جاری است
بيداد
ای پرنده‌ها‌ی پرآواز
بيداد
ای زمزمه‌های پر رمز و راز
بيداد
ای تپه‌های بزرگ سرفراز
بیداد
آن هنگام كه آرزوی زيستن را
با هفت هزار فرياد
گوش‌های كودكان کار را
چشم‌های كارتن خواب را
و چهره‌ی گور خواب‌ها را
در بيداد فصل سرما
در هياهوی گلوله و زندان
مزمزه می‌كنيد
من هم یک هفت‌تپه‌ای هستم
با شعرهايم
و با واژه‌هایی كه
صفير ناله های خدا را پاره کرد...!
مژده می‌دهد:
هفت هزار قطره‌ی خون
در رگ‌های جنگل انسان جاری است
كاش می‌توانستم
قطره قطره واژه‌هايم را
در جنگل چمنزار زمان بيفشانم
و سبد سبد جوانه زنم
تا فرياد بيداد تو را
با سبدهايم
برای جهانيان پراكنده كنم
و با صدا و بی‌صدا بگویم
من هم یک هفت تپه‌ای هستم
آن هنگام كه فريادهايتان
عطر تن خاک زير پايتان را
در سراسر جهان پراكنده می‌كرد
من هم،
آری، من هم یک هفت تپه‌ای هستم!

ی. صفایی
27 نوامبر 2018
6 آذر 1397

۱۳۹۷ آذر ۱۸, یکشنبه

دوبلین(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

دوبلین

مجید نفیسی
امروز در کافه‌ی دیوی برن
به یاد لئوپلد بلوم*
نان و پنیرِ گورگونزولا خوردیم
با جامِ شرابی بورگاندی،
از فروشگاه سوینی
سابونِ لیمویی خریدیم
و کنار رود گل‌آلودِ لیفی
زیر باران قدم زدیم.
فردا به قلعه‌ی بلارنی می‌رویم
تا سنگِ فصاحتِ ایرلندی را ببوسیم.
اما امشب در بسترِ گرممان
به یاد جیمز جویس و نورا
چون گوسفندانِ رنگینِ چراگاههای کورک
سر در پی هم می‌گذاریم
و در تاریکی می‌نالیم.
مجید نفیسی
بیست‌و‌ششم نوامبر دوهزار‌و‌هژده

* قهرمان رمان "یولیسیس" اثر جیمز جویس.
 

***

Dublin

 

Today at Davy Byrne’s Pub
In memory of Leopold Bloom*
We had bread and Gorgonzola cheese
With a glass of Burgundy,
Bought lemon soap
From Sweny’s Shop
And walked in the rain
By the muddy Liffey River.
Tomorrow we go to Blarney Castle
To kiss the Irish stone of eloquence.
But tonight in our warm bed
In memory of James Joyce and Nora
We will chase each other
Like the colorful sheep of Cork meadows
And moan in the dark.
Majid Naficy
November 26, 2018
* The protagonist in James Joyce’s novel “Ulysses”.
http://iroon.com/irtn/blog/13303/dublin/

۱۳۹۷ آذر ۱۴, چهارشنبه

سرخ باد - برای اسماعیل بخشی و همدستان بی شمار ه اش: حسن حسام


پرچم ها

مُشت ها

و حنجره ها ی زخمی: 

نان

کار

آزادی

اداره شورایی
    

سرخ باد


برای اسماعیل بخشی و همدستان بی شمار ه اش


حسن حسام



پرچم ها

مُشت ها

و حنجره ها ی زخمی: 

نان

کار

آزادی

اداره شورایی


*
افق را بنگر!

سرخ باد می وزد

دریا توفانیست، 

اسماعیل!

بادبان ها را بکشیم

بادبان ها را بکشیم

دریا نوردان

بی شماره اند... 


2018/11/27 پاریس