۱۳۹۷ اردیبهشت ۵, چهارشنبه

نوشته ی مهناز کارگری از آمل

نوشته ی مهناز کارگری از آمل

‍ سلام
  اسمم مهنازه
زنی در میانه 45 سالگی ....
 16 سالم بود که طعم استقلال مالی روچشیدم ....
 تمام روحم ....
تمام جانم پر از درد هست و سرشار از تبعیض های جنسیتی و فراتر از آن ....
 تمام جانم پر از زخم دردناک خشونت ، تبعیض و نادیده گرفتنم بجرم زن بودنم هست
بجرم مطلقه بودنم
 بجرم توانمندی هایم ِ....
 من زنی پراز درد خشونت نابرابری جنسیتی و تبعیضات حق خواهی و بی عدالتی های جبر ان ناپذیرم ....

من زنی هستم بجرم رنگ چشمانم محکوم به شنیدن پیشنهادات بی شرمانه ...
من زنی هستم بجرم داشتن موهای پریشان شده بر پیشانی ام ... به نگاههای هرز و شهوت گرایانه ....
 من زنی هستم بجرم رد کردن خواسته های بدور از اخلاق و انسانیت نشسته بر گوشه ای از زندان اجتماع سراسر تبعیض و نابرابری و
بی عدالتی ....
 من زنی هستم مجرم ....
 من زنی هستم با پشتوانه 31 سال کارگری ...
بدون بیمه ....
بدون حق و حقوقی شایسته و فرا خور دانش و تجربیاتم ...
 من زنی هستم مجرم ...
 محکوم به ساعات طولانی کار ...
 محکوم به نداشتن یک زندگی معمولی و شاد ....
 من زنی هستم مجرم ....
 مجرم به سرپرست خود بودن و فریاد های بی پاسخ در حق طلبی ها طول عمر ....
 من زنی هستم مجرم ... بجرم مطلقه بودن ...  محکوم به شکست ....
 اما من زنی هستم مبارز...
 مبارز در راه برابری ... بی عدالتی ... و تبعیضهای رنگارنگ .... در ارث در حق مادر در حضانت فرزندان ....
 من زنی هستم شاغل ..محروم از امتیازات ...
 دریغ از پاداش ...
دلتنگ بهار و شنهای تفتیده ساحل ...
 من زنی هستم عاشق پاییز و باران ...
 نظاره گر برف و کوهستان ...
من زنی کارگرم ...
 فصول زیادم رفته هست ...
دلخوشم به عکسهای یادگار...
 دلتنگ جاده سبز جنگل ...
پیچ در پیچ کوهستان و دماوند و لالهای دشت لار...
 من زنی کارگرم بی هیچ تعطیلات ....بی هیچ دلخوشی ... بی هیچ اضافه کاری و پاداش....

 زنانی چون من بسیارند در این دیار....
 ما زنان سراسر دل زخمی و حال رنجور و درد مند ....  فریاد رسی هست ؟؟؟؟

آ مل 1397
مهناز....

برگرفته از کانال ندای زنان ایران

جمهوري قلابي - « کاکاعابدین و یاسی » - جمهوری سوار: میرزاده عشقی

 

جمهوري قلابي - « کاکاعابدین و یاسی » - جمهوری سوار: میرزاده عشقی

میرزاده عشقی
هست در اطراف کردستان دهی
خـانــدان چــنــد کـُرد ابــلــهی
قاسـم آبــاد اســت آن ویـرانـه ده
ایـن حـکایـت انـدر آن واقـع شـده
کـدخـدائـی بـود کـاکـا عـابـدین
سـرپـرسـت مــردم آن سـرزمـیـن
خمره ای را پـر ز شیـره داشــته
از بـــرای خــود ذخـیــره داشـتـه
مــرد دزدی نـاقـلا یــاسی بـه نـام
اهـل ده در زحـمـت از او صـبح و شام
بــود هـمـسایه بـر آن کـاکـای زار
وای بــر هــمـسـایـه نـاسـازگـار
عـابـدیـن هـر گـه که می‌رفته برون
یـاسـی انـدر خـانـه مـی‌رفته درون
نـزد خـم شـیـره مـی‌کـرده مـکان
هـم از آن شـیریـن هـمـی کرده دهان
این عمل تکرار هی می‌گشـته است
شـیـره هی رو بر کمی می‌هشته است
تـا کــه روزی کـدخــدای دهکده
دیـد از مـقـدار شـیـره کــم شـــده
لاجـرم اطـراف خُـم را کـرد ســیر
دیـد پـای خـمـره جـای پـای غـیـر
پـس هـمه جا جای پـاهـا را بـدیـد
تـا بـدرب خــانــه یــاسـی رسیـد
بانک زد: ای یاسی از خانه درآ
آنـقـــدر هـمـسـایه آزاری چرا؟
دزد شـیـره، یـاسـی نـیـرنـگ بـاز
کـــــرد گـــــردن را ز لای در دراز
گفت او را این‌چـنین کـاکـا سـخـن:
تو چـه حـق داری خوری از رزق من
شـیـره مـن از بـهـر خود پرورده ام
خـواسـت تـا گوید که من کی کرده ام
عابدین گفتش: نـظـر کن بـر زمـین
جـایـهای پـایـهای خـود بـبـیـن
دیـد یـاسی مـوقـع انـکار نیست
چـاره‌ای جـز عـرض استغفار نیست
گـفـت: مـن کردم ولی کاکا ببخش
بـنـده را بـر حـضـرت مـولا ببخش
بـار دیـگر گـر کـه کـردم اینـچنین
کـن بـرونـم یـکسر از این سرزمین
از تــرحـّـم عـابـدیـن صـاف دل
جـرم او بـخـشـید و شد یاسی خجل
چـونکه از این گفت و گو چندی گذشت
نفـس امـاره بـه یـاسـی چیره گشت
بـاز مـیل شیــره کـرد آن نـابــکار
اشــتـها از دســت او بـرد اخـتـیـار
دیـد بـسـته عــهـد او با عـابـدیـن
کـه نـدزدد شــیره‌اش را بـعد از این
فــکر بـسـیـاری نـمـود آن نابکار
تا در این بـابــت بـرد حـیلـه بـکـار
رفـت و بر پشت خری شد جاگزین
رانـد خـر را در سـرای عـابـدیـن
خـویشـتـن را تـا بـه پیش شیره برد
تا دلـش می خواست از آن شیره خورد
کـار خـود را کـرد چون بر پشت خر
بـا هــمان خــر آمــد از خــانه بـدر
بـار دیگــر بـاز کـاکـا در رسـید
تـا نـمـایـد شــیـره‌اش را بـازدیـد
بـاز دیـد اوضـاع خـم بـر هـم شده
هـمـچنیـن از خـم شـیره کـم شـده
پـای خــم را کـرد بـا دقــت نـظـر
دیـد پـای خـمـره جـای پـای خــر
انـدرون خـمره هـم سـر بـرد دیـد
هسـت جـای پـنـجـه یـاسـی پدید
سـخـت در حیرت فرو شد عابدین
هـم ز خـر بـددل هـم از یـاسی ظنین
پیش خود می‌گفت این و می‌گریست
ای خـدا ایـن کـار آخـر کـار کـیست
گر که خر کرده است خر را نیست دست
یاسی ار کرده است یاسی بی سم است
زد دو دستی بر سر آخر عابدین
و از تـعـجـب بـانـگ بر زد این چنین:
چـنگ چـنگ یـاسـی و پا پای خر
من که از ایـن کـار نــارم ســر بـدر!
این حکایت زین سبب کـردم بـیـان
تــا شــونــد آگــاه ابـنـــاء زمـان
گـر بـخـواهـد آدمـی پـی گـم کند
پـای‌هـای خـویــشتـن را سـم کـند
هـر کـه انـدر خـانه دارد مــایـه‌ای
هـمـچـو یـاسـی دارد او همسایه‌ای
یـاسی مـا هـست ای یــار عــزیـز
حـضرت جـمبـول یـعـنی انگلیس
آنـکه دایـم کـار یـاسـی مـی‌کـنـد
و از طـریق دیــپلـمـاسی مـی کـنـد
مـلـک مـا را خوردنی فهمیده است
بر سـر مـا شـیـره هـا مـالـیـده است
او گمان دارد که ایـران بـردنی است
همچو شیره سرزمینی خوردنی است
با وثــوق الـدوله بـسـت اول قـرار
دیــد از آن حــاصـلی نـامـد بـه بـار
پـول او خـوردنـد و بـر زیرش زدند
پـشـت پـا بـر فـکر و تـدبیرش زدند
چونـکه او مـایوس گردید از وثوق
کـودتـائی کـرد و ایـران شـد شـلوغ
هـمچـنین زیـر جـلی سـید ضـیاء
زد بـه فـــکر پـسـت آنـها پشـت پـا
کـودتـا هـم کـام او شـیریـن نکرد
ایــن حـنـا هـم دست او رنگین نکرد
دیـد هـرچـه مـستـقیـمـاً می‌کـند
مــلــت او را زود بــر هـم مـی‌زنـد
مـردمان از نـام او رم مـی‌کــننـد
مـقصدش را نـیز بـر هـم مـی‌زنـنـد
گـفـت آن بـه تـا بـرآیـد کــام مـن
از رهــی کـانــجـا نـبـاشد نـام مـن
انـدر ایـن ره مـدتی انـدیـشـه کرد
تـا کـه آخـر کـار یـاسـی پیـشـه کرد
گـفـت جـمـهوری بیــارم در میان
هـم از آن بـر دسـت بـر گـیـرم عـنان
خـلـق جـمـهوری‌طلب را خر کنم
زانـچـه کـردم بـعـد از ایـن بدتر کنم
پـای جـمـهـوری چـو آمد در میان
خـر شـــوند از رؤیـتش ایـرانـیـان
پس بریـزم در بـر هـریـک عـلـیـق
جمله را افسـار سـازم زین طــریــق
گـر نـگردد مـانــع مــن روزگـار
مـی شـوم بــر گـُـرده‌ی آنــهــا سوار
فـرق جـمـعی شـیـره‌مالی می‌کنم
خـمـره را از شیـره خـالی مـی‌کـنــم
ظاهراً جـمـهوری پـر زرق و بــرق
و از تـجـدد هـم کـُـلـه آن را بـه فـرق
بـاطـنـاً یـاسـی ایـران انـگـلـیس
خـر شود بـدنـام و یـاسـی شیره لیس
کـرد زیـن رو پـخت و پز با سوسیال
گـفـت با آنـهـا روم در یــک جـوال
شـد سـوار خـر کـه دزدد شـیـره را
پــس بگـیرد پـنـج مـیـلـیون لیره را
نقش جـمـهوری بـه پای خر ببست
محرمــانـه زد بــه خم شـیـره دست
ناگهـان ایــرانیــان هــوشـیــار
هم ز خــر بدبـیـن و هـم از خـرسوار
هـای و هـو کردند کین جمهوری است؟
در قـواره از چـه رو یـغفـوری است؟
پـای جـمـهوری و دست انگلیس!
دزد آمـد دزد آمـــد آی پــلـیــس!
ایـن چـه بـیرقهای سرخ و آبی است
مـردم این جــمهوری قـلابی اسـت
ناگهان ملـت بـنـای هو گـذاشـت
کره‌خـر رم کـرد و پـا بـر دو گـذاشت
نـه بـه زر قـصـدش ادا شد نه به زور
شــیـره بـاقی ماند و یـارو گشت بور
 

۱۳۹۷ فروردین ۳۱, جمعه

"گل طوفان" - چند شعر از: زهره مهرجو

"گل طوفان"

چند شعر از: زهره مهرجو
۲۰ آوریل ۲۰۱۸

«میلاد»

هنوز سپیده برندمیده
عزم سفر کرد ...
جای قدم هایش در برف سپید
عمیق بود و روشن،
چون نقشی که می گذاشت
همیشه، بر محیط ...
و در قلمرو قلب.

خورشید، گویی که عامدانه
از بستر ابرها
خیال برخاستن نداشت،
هوا از مهی غلیظ سنگین بود ...
و آخرین ستاره ها
همچون چراغان پر نور
در صحنۀ عظیم آسمان
یکی یکی خاموش می شدند...

تا ستاره ای نو
زاده شود.


«پیام»

دختر زیبا
ایستاده چون سرو،
دلیرانه... بسان شیر به میدان رزم،
گیسوان بلند خود سپرده به دست باد
پرچم سپید او با حرکاتی موزون در اهتزاز ...

پیام اش
ساده است و رسا:
عشق به آزادی
نفرت ز انقیاد.

***
گسترد پیام او سراسر
در آن سرزمین پهنور،
چون موج دریا به هنگام طوفان
چون باد بر پیکر دشت ...

تکرار شد سرود زندگی
در خموشیِ شب، با اختران
چون تصادم صدا با کوه ها ...
چون نغمۀ شباهنگ
در فرازها
به جستجوی نور.


«گل طوفان»

هوا سرد است
و آسمان ... تیره،
پشت ابرهای سرگردان
ستارگان بیشمار
درگیر ستیز ناگزیر اند
با شبِ بی آزرم ....

و باران
باران بی وقفه،
اشک ماه را ماند ...
بر گونه های غمگین زمین.

***
گوش کن!
در زیر پوست شب
قلب زندگی ست که می طپد ...
و گسترۀ افق، در نفوذ نگاهها
وسیع تر می گردد.

صداها ...
دست ها ...
گام ها ... یکدیگر را بازمی یابند
و زنجیره ای شکست ناپذیر
مهیٌا می گردد.

***
روزی طوفان خواهد آمد!
بنیاد «نظم» را
دچار رعشه ای سخت خواهد ساخت،
و سایه های سنگین شب
به ناگزیر ...
در مه غلیظی از حرکات ممتد
و پر پیچ و خم باد ...
محو خواهند گشت.

خورشید ...
در بزم ستاره ها
پدیدار خواهد شد.


«صدا»

نیمه شب
ز دوردست... صدای ترانه می آمد،

دخترک سر ز پنجره بیرون کرد
و گوش سپرد،
بر شاخۀ درخت ها ...
کبوتران خاموش بودند،
با نگاهی مرموز ...
گویی، که آن آوای دور را
شنیده اند:

مردان و زنان خسته
با هم، خروشان.. سرود می خواندند،
کلمات چون پرندگان در پرواز
گاه در پس ابرها
گنگ می شدند ...
گاه، نزدیک و روشن تر می گشتند،
انگار از عشق و سرور
و نفرت و قهر
نیرویی برابر می یافتند ...
و بدانسان، آهنگی می ساختند
که در غایت زیبایی
سکوت یگانۀ شب را
می شکست.

*  *  *
نسیمی تازه
هوای مرطوب را
بر هم  می زد
و عطر یاس ها را
با خود می آورد ...
امواج صدا در هم می آمیختند
تاب می خوردند
و ارتفاع می یافتند ...
تا سرانجام، در شعاع های ستارگان
منتشر شوند.

*  *  *
ستاره ها
نقطۀ اتصال اندیشه ها و احساسات
و آرزوهایند ...
در تابش آنها
مرزها گردن می نهند ...
و رؤیاها
سبکبالانه اوج می گیرند.


«تحول»

خستگی
بیهودگی
مرور لحظات زندگی ...

آزمودن
کشف کردن
دگرگون گشتن ...

هوشیاری،
شجاعتِ اندیشیدن به زندگی
تا آخرین لحظات اش ...

توانایی شادمانه زیستن
چون شمع روشنی بخشی ...
در ظلمات!

۱۳۹۷ فروردین ۲۲, چهارشنبه

آری تماشای دوباره­ ی عکس "خسرو روزبه" پیش از تیرباران مرا واداشت تا شعر زیر را بسرایم: بیژن

از یک نگاه شروع شد، عکسی سیاه و سفید، دستبند بر دست و چشم­بند بر چشمانش، اما ایستاده و سرفراز گویا به خورشید خیره شده بود! چیزی در درونم لرزید، می­خواستم سخن بگویم، اما واژه­هایم نیز می­لرزید و با شتاب پراکنده می­شد، در نتیجه به جای سخن با زبانم، با انگشتانم نوشتم تا احساسم را بتوانم بیان کنم! آری تماشای دوباره­ ی عکس "خسرو روزبه" پیش از تیرباران، مرا واداشت تا شعر زیر را بسرایم.

بیژن
چهارم مارس 2018

آری تماشای دوباره­ ی عکس "خسرو روزبه" پیش از تیرباران مرا واداشت تا شعر زیر را بسرایم

بیژن
با دستانی دربند و چشمانی بسته
مرا به کجا می­برید؟
من می­دانم آنچه را که شما نمی­خواهید بدانم!
من می­بینم آنچه را که شما نمی­خواهید ببینم!
اینک، مردانی طناب پیچ شده برتیرک چوبی درانتظار فرمان آتش­اند
آنگاه که جلادان به زانو می­شوند
آب، زلال و روشنایی­اش را به تو می بخشد
و آسمان، آبی­اش را نثارت می­کند.
خون تو اما، عشقی است که گیاه را می رویاند وآفتاب را گرما می­دهد
و انسان بودن را برای گرگ­ها معنی می­کند
آنگاه درنده­ترینشان بر تو خواهند گریست
گلوله­ای که قلبت را می­شکافد
برگ نازک گل سرخی است که عاشقی بر گیسوی معشوق­اش می­زند.
اینک تمامی این پهنه بی پایان هستی درتو جریان دارد
اینک، نه زمین زیرپای توست، نه آسمان بالای سرت
تمامی رودها، کوه­ها، دشت­ها و دریاها در رگ­هایت جاریست
قصه­ای بی پایان و شعری بی آغاز...
با دستانی دربند و چشمانی بسته
تمامی بندها را بگسل ونادیدنی­ها را بنگر!
ببین چگونه حقیقت را درمسلخ دروغ قربانی می­کنند
و نامش را هدیه به خدایان می­گذارند.
زنجیرها را پاره کن
دیوارها را فرو ریز
و به جریان باد که ما را همچون برگ خشک پائیزی
بی هیچ اراده­ای سرگردانمان می­کند بی­اعتنایی کن.

آبی آسمان را بنوش و بر گستره دشت­های لاله خود را یله کن...
با دستانی دربند و چشمانی بسته
دوباره خویش را متولد کن
خویشتن را غسل تعمید ده
و برای شروعی دیگر به آینه بنگر،
خودت را نخواهی شناخت، چراکه تو دیگر تو نیستی.
به آینه بنگر...

نخستین نوروز (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

نخستین نوروز




مجید نفیسی
این نخستین بهاری‌ست
که بی‌تو می‌گذرد
ای مادرِ مادران!
نوه‌هایت چه می‌کنند
و دخترانت که بی‌تو
بر سر سفره‌ی هفت سین نشسته‌اند؟
در اصفهان
بادها از نفس افتاده‌اند
و درختان زیر پوست خود
آماسی را حس می‌کنند.
با این همه ما پسرانِ پراکنده‌ات هنوز
بر گردِ میز بلندی نشسته‌ایم
که تو بر تارک آن نشسته بودی
با گیسوان بلند سپیدت
در آخرین چاشتی که با هم داشتیم
پنج سال پیش در استانبول
زیر چترِ درختی همیشه‌سبز
که اکنون خاکِ آن شده‌ای.

مجید نفیسی
بیستم مارس دوهزار‌و‌هجد
هپانزده دقیقه پیش از تحویل سال


First Nowruz 

This is the first spring
That is passing without you,
Oh, mother of mothers!
What are your grandchildren
And daughters doing without you
At the tablecloth of “Seven S’s”?
In Isfahan
Winds stop breathlessly
And trees feel swollen
Under their skins.
But we, your dispersed sons,
Still sit around a long table
Where you sat at its head
With your long white hair
At our last meal
Five years ago in Istanbul
Under the canopies of an evergreen tree
Which now you have become its earth.
Majid Naficy
March 20, 2018
15 minutes before the start of Persian New Year.

۱۳۹۷ فروردین ۲۱, سه‌شنبه

انقلاب قهری کمونیستی کارگران، تنها، عامل رهائی جهان- کره ارض- است!: حمید قربانی

انقلاب قهری کمونیستی کارگران، تنها، عامل رهائی جهان- کره ارض- است!

برای اول ماه مه، برای اتحاد کارگران!
گارگران روزتان، دنیای تان را ازآن خود کنید!
حمید قربانی

برخاستن؛
جنگیدن؛
توانستن؛
رسیدن!

کارگران متحد طبقاتی شوید
کارگران نبرد انقلابی کنید
کارگران برعلیه سرمایه برخیزید!
کارگران از آنچه که هست
آری، آری، آری،
از آنچه که آنها برایتان ساخته اند
مالکیت، خدا و دولت
خانواده، پارلمان و قانون
ناامید، بی باور شوید!
کارگران بردولت و سرمایه داران
به شورید!



کارگران به خود باور آورید
کارگران آگاه گردید
کارگران بدانید که:
-زمین مادرکالا و کارپدرکالا هست!-۱
کالا، برآورنده نیازهای بشراست،
بنابراین،
زمین و شما برآورنده نیازهای بشرید.



کارگران متحد شوید،
کارگران سازمان یابید،
-کارگران اتحاد ما،
پیروزی ماست،
کارگران انفراد ما،
مرگ ماست!-۲



کارگران متحد شوید،
به جنگید،
رها شوید!



که رهائی انسان را،
رهائی زمین را ،
فقط، شما قادرید،
نوید دهید،
نه هیچکس دیگر که سازنده شمائید!
کارگران به خود،
کارگران به طبقۀ خود،
بدستان آفریننده ی خود،
باور آورید.



کارگران دستان سازنده تان،
دستان آفریننده تان،
دستان محروم از نعم آفریده شده تان،
دستان شایسته فشردن سلاح را
ازرویِ سینه تان بردارید!
تا رها شوید.



کارگران خدا نیست،
شما رهاگرانسان،
شما قهرمان برای انسانیت
شما بی نیازید، شما خدائید،
ولی خدای روی زمین،
خدای خالق!
خدای آسمان متولد نشده است،
خدای آسمان،
آفریده شده ی تخیل شماست!



گارگران نیروی شما،
کارگران ارتش شما،
نیروی طبقاتی – طبقه- شماست!
کارگران ستاد شما، برای جنگ شما!
سازمان شما- حزب شماست!



کارگران شما، تنها شما،
رها کننده خود و جامعه اید،
گر که متحد شوید
و بدین شعار باور آورید:
-کارگران خدا و میهن ندارند!
کارگران روی کره ارض متحد شوید-!۲
حمید قربانی نهم آپریل 2018

۱و ۳ اقتباس از دو اثر کارل مارکس دومی (مانیفست)ُ اولی (نقدی بر  برنامه گوتا)ُ اولی در سال ۱۸۷۵ و دومی را با همکاری فردریک انگلس، سال ۱۸۴۸آفرید! هستند.
نقدی بر برنامه گوتا
http://www.aazarakhsh.org/doc/ketab/marx_naghd_barnameh_gotha.1345136156.pdf
مانیفست کمونیستی
http://www.lajvar.se/pdf/Manifest.pdf

۲-اقتباس از وصیتنامه جوهیل – شاعر، کیتاریست، کارگر سنیدکالیست سوئدی تبار- جوهیل را در سال ۱۹۱۵ در زندان ایالا ت متحده آمریکا اعدام کردند.
هیل در مطلبی در نشریه «درخواست برای استدلال» درمورد حکم اعدامش نوشت:
«با درنظرداشت برتری آقای موریسن، طعمه‌ای باید پیدا می‌شد و من آن طعمه هستم. قسمی که آنان فکر می‌کنند یک ولگرد بی‌رفیق، یک سویدی و بدتر از همه یک عضو اتحادیه "کارگران صنعتی جهان" هیچ حق برای زندگی ندارد، بنابر این من منحیث آن "طعمه" انتخاب شدم.»
هیل درحالی‌که برای اعدام آماده می‌شد، در تلگرامی به رهبر اتحادیه «کارگران صنعتی جهان» نوشت:
«بدرود بیل. من به عنوان یک شورشی واقعی می‌میرم. برای سوگواری وقت ضایع نکن. سازمان‌دهی کن.»

برای اطلاع بیشتر به آدرس های زیر مراجعه کنید:

http://www.hambastagi.org/new/fa/art-and-litrature/882-joe-hill.html


https://lefttribune.com/%D8%AC%D9%88%D9%87%DB%8C%D9%84%D8%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C/
https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%88_%D9%87%DB%8C%D9%84


۱۳۹۷ فروردین ۱۷, جمعه

دو دلداده (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی

دو دلداده



مجید نفیسی
وقتی پدر مرد
او را به خواب دیدی:
"توی باغی نشسته بود
اشاره کرد بروم تو
گفتم نه و در را بستم."
اما امروز سپیده‌دم
خودخواسته پیش پدر رفتی
و در را پشت سر بستی
بی‌هیچ پنجره‌ای تا من از آن
به خوشبختیِ دو دلداده بنگرم.
با این همه من هنوز
صدای خنده‌هایت را می‌شنوم
در آن بامداد تابستانی
که روی تخت چوبین
کنار حوض و نیلوفر
از خواب پریدم
و صدای پدر را شنیدم
که از توی پشه‌بند می‌گفت:
"قربان رانهای سفیدت!"
تو غش‌غش‌کنان از ایوان
به‌سوی خوابگاه دویدی
و پدر به‌دنبالت.
من همچنان کنار حوض
صدای خنده‌هایت را می‌شنیدم
که از پنجره‌ی خوابگاه می‌آمد
و آرزو داشتم از آن
به خوشبختیِ دو دلداده بنگرم.
مجید نفیسی
یازدهم مارس دوهزار‌و‌هجده

Two Lovers

   

Two Lovers


When Father died
You saw him in your dream:
“Sitting in a garden
He beckoned to me to go inside.
I said no and shut the door.”
But today at  dawn
You willingly went before Father
And shut the door behind
With no window where I could
Watch the happiness of two lovers.
But I still hear
The sound of your laughter
On that summer morning
When I suddenly woke
On my wooden bed
By the lotus and the pool
And heard the voice of Father
From inside the mosquito net:
“ I die for your white thighs!”
You giggled and ran
From the patio to your bedroom
And Father ran after you.
By the pool I could still
Hear the sound of your laughter
Coming from your bedroom window
Where I yearned to watch
The happiness of two lovers.
Majid Naficy
March 11, 2018

۱۳۹۶ اسفند ۲۱, دوشنبه

نشانی های مادرم- به یاد مادر بتول اخوت: مجید نفیسی

 

نشانی های مادرم


مجید نفیسی


ای ماه بلند! منتظر چه هستی؟
زودتر به راه خود برو
و از پشت پنجره ی خوابگاه من
پیغام مرا به اصفهان ببَر.
مادرم هنوز بیدار است
و ترا از پنجره خواهد دید.
چون او را نمی شناسی
نشانی هایش را می دهم:

او خوشه ی انگور بی دانه است
انار سرخِ دان شده
انجیر سیاهِ دهان گشوده
لیموی قاچ شده كنار ریحان
كاكوتی در ماست
و نعناع در دوغ
گرمك در تابستان
خرما در زمستان
و پسته ی خندان در همه ی فصل ها.
چهره ای گشاده دارد
با چشم هایی مهربان.
گیسوان سپیدش
تا روی شانه می رسد
اما قدش خمیده نیست
و چون رودابه ی زال شده
همچنان خدنگ مانده.

نشانی ی دیگرش؟ اهل كتاب است.
نیایش كتابخانه ای داشته
كه بارِ هفت شتر می كرده اند.
مادرم بر بالین پدرش
"گلستان" سعدی می خوانده
تا هم غلط هایش را بگیرد
و هم به خواب برود!
او هنوز ترانه هایی را از بر دارد
كه در عروسی ی برادرش می خوانده اند.

نشانی ی دیگرش؟ اهل دل است.
اگر مهتاب باشد
گلیم را توی ایوان می اندازد
كنار شب بوها،
و می گذارد "تاج" آواز بخواند
و نی ی "كسایی" و تارِ "شهناز"
گفتگو كنند.

ای ماه بلند! زودتر پیغام مرا ببَر
و به او بگو
تا همان ترانه ای را برایت بخواند
كه سالها پیش در ایوان می خواند:
" تو كه ماه بلند آسمانی
منم ستاره میشم دورت می گردم.
تو كه ستاره می شی دورم می گردی
منم ابر میشم روتو می گیرم.
تو كه ابر می شی رومو می گیری
منم بارون میشم شرشر می بارم.
تو كه بارون می شی شرشر می باری
منم سبزه میشم سر در میارم.
تو كه سبزه می شیی سر در میاری
منم گلی می شم پهلوت می شینم."

5 آوریل 2014

۱۳۹۶ اسفند ۲۰, یکشنبه

پوتین‌های گل‌آلود - به یاد به یاد رفیق پیکارگر حسین اخوت‌مقدم: مجید نفیسی

ای گِل خشکیده!
از کدام سرزمین می‌آیی
و خاطره‌ی کدام گُل
چنین خوشبویت کرده؟

پوتین‌های گل‌آلود


به یاد حسین اخوت‌مقدم
مجید نفیسی
کفشهای کهنه‌ی کوه را می‌شویم
و با سرانگشت پاک می‌کنم
آجهای گل‌آلودشان را.
ای گِل خشکیده!
از کدام سرزمین می‌آیی
و خاطره‌ی کدام گُل
چنین خوشبویت کرده؟
آجهای درخشان زیر آفتاب
به من لبخند می‌زنند.
مجید نفیسی
هفتم مارس هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌هفت
***

Muddy Boots
in memory of Hossein Okhovat-Moqaddam

I wash my old hiking boots
And with the tip of my finger
Brush their muddy treads.
Oh, Dried mud!
From which land do you come?
And the memory of which flower
Has made you so fragrant?
The shining treads smile at me
In the sun.
Majid Naficy
March 7, 1987
 

۱۳۹۶ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

بنگر چگونه: جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر) 

بنگر چگونه

جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر) 
*
بنگر چگونه
عطر بهاران
از تنش ازنو  تراوان
باغ هزاران ساله ای که
زخم تبر ها خورده 
از بس
از دست ناکس
در هم شکسته گویی و
از پا فتاده...

*

جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)


۱۳۹۶ اسفند ۱۴, دوشنبه

چادر و امپریالیسم: فرح نوتاش

اسلامیسم ...
نقاب امپریالیست ها و سرمایه داران بزرگ
و... نفی حجاب
مبارزه با بزرگ سرمایه داران جهان
و سلطۀ آنان ... بر ایران است
ملا ... با تحمیل حجاب
در انجام مأموریت است
سود رسانی...
به صاحبان کارخانه های پارچه بافی جهان
با بریدن جیب ملت ایران

چادر و امپریالیسم

 فرح نوتاش
در دفاع از حقوق زنان
لطفا...
داستان های پرطمطراق عاشقانه مگو
چون ملا هم با توسل به قد و قامت
و جرقه های زلف زنان
اسیر کردشان در سیاهی و زندان

پشت این سکۀ ستایش پیکر زن
" ضعیفه" حک شده است
پشت این ستایش تن زن
سرکوب شخصیتش
تحقیر انسانیتش
و سلطۀ امپریالیسم با نقاب مذهب
نقش شده است

دفاع از زن ...
با دلائل سخیف سکس ابزاری
کریه...چندش آور
و نفرت انگیز است

دیدن زن ...
                 بعنوان زاینده ای زیبا
دیدن زن....
                  به عنوان ابزار تمتع جنسی
ریشۀ عمیق دارد...
در منطق سرمایه

دفاع از زن ...
وظیفۀ همه است
به لحاظ انسان بودن زن
و به لحاظ اینکه
تو نیز ... بتوانی سری بلند کنی
و بگویی ... که تو نیز انسانی
وعلیه هر گونه تحقیر و تبعیض بر انسانی

در مبارزه برای رهایی انسان...
و برای آزادی... و برابری
اعم از جنس و نژاد
طرح و ستایش زیبایی های سر و جسم
نشانش بر...
عدم درک اعماق درد و مسئله است

امروز ... معیار زیبایی
در... درک مصائب انسان
در گسترۀ بی مرز زمین  
مستتر است

و زیبایی اندیشه
در تلاش ره یابی و نجات
از بند ظلمات و سلطۀ بیداد
ستارۀ درخشان جهان زیبایی ست

ای کاش همه
از ستایشگران این زیبایی ...
در مرد
یا که زن باشیم

ملا ... با تحمیل حجاب
در انجام مأموریت است
سود رسانی...
به صاحبان کارخانه های پارچه بافی جهان
با بریدن جیب ملت ایران

و ادامۀ سلطۀ ملا
تنها در سود رسانی به اربابان ...
میسر... می گردد
فروش شش هفت متر پارچه برای یک چادر
کم نیست ... د رنهایت
سود هنگفتی ست برای اربابان

ملا...  گزمۀ سرمایه داران بزرگ
مأموریتش...
تحمیل آشکار خواست آنان بر ملت
با باتوم و تفنگ و توسری ست
و در قصور مأموریتش ...
عزل خواهد شد

اسلامیسم ...
نقاب امپریالیست ها و سرمایه داران بزرگ
و... نفی حجاب
مبارزه با بزرگ سرمایه داران جهان
و سلطۀ آنان ... بر ایران است

اکبر رفسنجانی
طراح قتل ها و رأس قاتلان
در دانشگاه آزاد اسلامی
در قفس کرد
زنان ایران

حال ... گر چه مبارزۀ نفی حجاب
به نظر ساده و ارمغانش
فقط ... رهایی زن از قفس است
لیک در اعماق...
آغاز خانه تکانی بزرگ ...
و تخلیه است
آغاز انقلابی ضد امپریالیستی
اعلام موجودیت ملتی باج نده
ملتی مصمم به آقایی خود ...
و دارندۀ اقتدار بر سرنوشت خود

زنان ایران
در خط مقدم این عصیان
با پشتوانۀ خشمی عظیم و توفنده
از اسارت و شکنجه
از کراهت قفس
و از ستوه سیاه چهل سال
نبرد در زندان

دفاع از زنان
                 شکستن ملاست
دفاع از شرافت انسان
دفاع  از رهایی ایران
دفاع از رهایی کودک
ورهایی مرد است

بپا خیز ای انسان
رها کن خود را
 از اسارت  ملا


فرح نوتاش
وین 5 مارس 2018 - 14 اسفند
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

۱۳۹۶ اسفند ۱۳, یکشنبه

زن معدنکار: ﺍﺯ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎی محلی ﻣﻌﺪﻧﻜﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﻟﻴﻮی

ﻣﻦ زنی ﻣﻌﺪﻥ ﺯﺍﺩﻡ
ﺑﺎ ﺑﺎﺭﻭﺕ ﻭ ﺩﻳﻨﺎﻣﻴﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ
ﻟﻬﺠﻪ ﻫﺎی ﺳﻜﻮﺕ ﺭﺍ می ﻓﻬﻤﻢ
ﺭﮔﻪ ﻫﺎی ﻋﺼﻴﺎﻥ ﺭﺍ می ﺷﻨﺎﺳﻢ
ﺧﻮﺏ می ﺩﺍﻧﻢ
ﺍﻧﻔﺠﺎﺭی ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﺍﺳﺖ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﻮسم اش ﺑﺮﺳﺪ
ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻫﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩی ﺷﺪ،
ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ
ﮔﻴﺲ ﻫﺎﻳﻢ ﺻﺪﻫﺎ ﻓﺘﻴﻠﻪ می ﺳﺎﺯﻡ
ﻭ ﺍﺯ قلب ام ﭼﺨﻤﺎﻕ

زن معدنکار 

من ﺯنی ﻣﻌﺪﻥ ﺯﺍﺩﻡ
ﺭﻭﻱ ﻛﭙﻪ ﺍی ﺯﻏﺎﻝ ﺑه ﺪﻧﻴﺎ ﺁﻣﺪﻡ
ﺑﻨﺪ ﻧﺎف اﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻴﺸﻪ ﺑﺮﻳﺪﻧﺪ
ﺗﻮی ﺧﺎﻛﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺨﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﻟﻮﻟﻴﺪﻡ
ﺑﺎ ﭘﺘﻚ ﻭ ﻣﺘﻪ ﻭ ﺩﻳﻠﻢ، ﺑﺎﺯی ﻛﺮﺩﻡ
ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ ﻭ ﺩﻳﻨﺎﻣﻴﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ
ﻣﺮﺩی ﺍﺯ ﺗﺒﺎﺭ ﻣﻌﺪﻧﻜﺎﺭﺍﻥ جفت ام ﺷﺪ
ﻛﻮﺩکی ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻣﻌﺪﻥ ﺯﺍﻳﻴﺪﻡ
ﺳﻲ ﺳﺎﻝ ﺁﺯﮔﺎﺭ ﺯﻏﺎل شویی ﻛﺮﺩﻡ
ﻭ ﺯﺧﻢ ﻣﻌﺪﻥ
ﺗﻨﻬﺎ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯی ستﻛﻪ ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﻦ ﺯنی ﻣﻌﺪﻥ ﺯﺍﺩﻡ
ﭘﺪﺭﻡ ﺯﻳﺮ ﺁﻭﺍﺭی ﻣﺪﻓﻮﻥ ﺷﺪ
ﻣﺎﺩﺭﻡ، ﺗﻮی ﻏﺮﺑﺎل اش ﺧﻮﻥ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩ
ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﭼﺮخهای ﻭﺍگنی ﻟﻪ ﻛﺮﺩ
ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﻟﻪ ﭘﺮﺕ ﺷﺪ
ﻭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﺳﻢِ ﺯﻏﺎﻝ، ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﻴﻦ ﻛﺮﺩ
ﻳﻚ ﻋﻤﺮ ﻟﻘﻤﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﺍﺯ گلویم ﺯﺩﻡ
ﻭ ﭘﺸﻴﺰ ﭘﺸﻴﺰ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﻭﺧﺘﻢ
ﺗﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﻳﻜﺘﺎ ﭘﺴﺮﻡ
ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ، ﻛﺎﺭﻩ ای ﺷﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ، ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﻭ،
ﻫﺮ ﻛﻠﻪ ی ﺳﺤﺮ، ﺷﻦ ﻛﺶ به دﻭﺵ می ﮔﻴﺮﺩ،
ﻭ ﭘﺎبه پای ﻫﻤﺴﺎﻻﻥ
ﺩﺭ جست وجوی ﻛﺎﺭ،
ﺭﺍﻩ ‏« ﺩﻫﺎﻧﻪ ی ﺷﻴﻄﺎﻥ ‏» ﺭﺍ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ می ﺭﻭﺩ
ﻭ ﻏﻤﮕﻴﻦ می ﺁﻳﺪ
ﺍﻳﻦ ﻛﻮله باﺭ ﻓﻘﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻴﺮﺍثیﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺭﺳﻴﺪ
ﻣﻦ زنی ﻣﻌﺪﻥ ﺯﺍﺩﻡ
ﺑﺎ ﺑﺎﺭﻭﺕ ﻭ ﺩﻳﻨﺎﻣﻴﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ
ﻟﻬﺠﻪ ﻫﺎی ﺳﻜﻮﺕ ﺭﺍ می ﻓﻬﻤﻢ
ﺭﮔﻪ ﻫﺎی ﻋﺼﻴﺎﻥ ﺭﺍ می ﺷﻨﺎﺳﻢ
ﺧﻮﺏ می ﺩﺍﻧﻢ
ﺍﻧﻔﺠﺎﺭی ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﺍﺳﺖ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﻮسم اش ﺑﺮﺳﺪ
ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻫﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩی ﺷﺪ،
ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ
ﮔﻴﺲ ﻫﺎﻳﻢ ﺻﺪﻫﺎ ﻓﺘﻴﻠﻪ می ﺳﺎﺯﻡ
ﻭ ﺍﺯ قلب ام ﭼﺨﻤﺎﻕ
ﻣﻦ ﺯنی ﻣﻌﺪﻥ ﺯﺍﺩﻡ
ﮔﻬﻮﺍﺭﻩ ﺍﻡ، ﻛﻮﭼﻪ ﺍﻡ، کشورم
ﻣﻌﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ بی شک ﮔﻮﺭﻡ...

«ﺍﺯ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎی محلی ﻣﻌﺪﻧﻜﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﻟﻴﻮی»  
 

۱۳۹۶ اسفند ۱۰, پنجشنبه

جای خالیِ اِدی: مجید نفیسی


جای خالیِ اِدی*


مجید نفیسی
امروز باران, خون تو را می‌شوید
و از سنگفرش خیابان پاک می‌کند.
تنها لبخندِ آفتابی توست
که همچنان بجا‌می‌ماند
و چوب بلند بیسبالَت
که به دیوار تکیه داده
و کوله‌ی سنگین کتابهایت
که منتظرِ شانه‌های توست.
نفرین بر دستی که تفنگ را آفرید
نفرین بر دستی که آنرا پشت شیشه نهاد
و نفرین بر دستی که ماشه‌ی آنرا کشید!
من, چون پوکه‌ی گلوله‌ای
سرد و خالی‌ام
زیرا می‌دانم که مادرت
دیگر از کنار هیچ مدرسه‌ای
نخواهد گذشت
و بر سکوی هیچ ورزشگاهی
نخواهد نشست
و حفره‌ی خالی اجاق گاز را
نخواهد گشود
تا در آن تورتیاهای خوشبو را
برای شام تو گرم کند.
مجید نفیسی
سوم مارس دوهزار‌و‌شش

* اِدی لوپِز دانش‌آموزِ دبیرستان سانتامونیکا که در روز سه‌شنبه بیست‌و‌هشتم فوریه دوهزار‌و‌شش بر اثر شلیک گلوله‌ای سر چهارراه پیکو و خیابان بیست‌و‌ششم بخاک افتاد. پسرم آزاد او را می‌شناخت.

Curse the Gun!

The Empty Place of Eddie*

Today the rain washes your blood
And wipes it from the pavement.
There remains only your sunny smile,
Your tall baseball bat
Leaning against the wall,
And your backpack full of books
Waiting for your shoulders.
Curse the hand that made the gun
Curse the hand that put it in the shop
And curse the hand that pulled the trigger!
I am cold and empty
Like the shell of a bullet
Because I know that your mother
Will not pass another school again
And will not sit on bleachers
In another baseball game
And will not open her empty oven
To heat fragrant tortillas
For your dinner.

Majid Naficy
March 3, 2006
* Eddie Lopez a Santa Monica High School student was gunned down on Tuesday February 28, 2006 at the 26th St. and Pico Blvd. My son Azad knew him.

۱۳۹۶ اسفند ۸, سه‌شنبه

ستیزه: جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

ستیزه

 جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)
*

بر کشیده ، سر ، نهنگ ِ موج
از سکون ِ صخره ای آب
می کشند چنگ
چشمه ها،به سنگ و خاره سنگ

اختران، به شام تیره رنگ
روی ریل ِ زندگی روان
 قطار ِ خون...
...
درستیزه اند، زندگان
مرده، بردگی گزیده گان!

*

جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)

۱۳۹۶ اسفند ۵, شنبه

واگشت: جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )

 

واگشت

جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )
*
نیشخند
از ریشه دارد
می زند بر ریشِ دشمن...
باغ از دستِ تبر زن
گشته
گوئیا
سترون!
*
جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )

۱۳۹۶ اسفند ۴, جمعه

ای اسد بیگی( تقدیم به زحمتکشان دلاور سرزمین شکر، با الهام از پیامهای روزانۀ کارگران مجتمع نیشکر هفت تپه): سیامک م. 

ای اسد بیگی که حقم خورده ای
 مزد کارم را خیالت برده ای؟ا
می کشیم بیرون از حلقوم تو
 تا ندانی زنده ای یا مُرده ای! 
 

ای اسد بیگی

 سیامک م.  
 ده قطعه زیر تقدیم به زحمتکشان دلاور سرزمین شکر، با الهام از پیامهای روزانۀ کارگران مجتمع نیشکر هفت تپه
(شاید بتواند در اعتراضات تعیین کنندۀ بعدی به صورت دسته جمعی و با آهنگ خوانده شوند!)

از زبان کارگران رزمندۀ نیشکر هفت تپه: 

ای اسد بیگی که می نازی به آن سرمایه ات
لیک می ترسی چو سگ هر لحظه تو از سایه ات
عاقبت ما کارگرانِ متحد در مجتمع
می کِشیم  با دست خود امروز و فردا خا ... !  

ای اسد بیگی که می بافی برای ما دروغ
مرحبا بر تو و آن بی شرمی و "هوش و نبوغ"!
آن چنان بیچاره و درمانده و خوارت کنیم
 تا بسابی و بسازی بعد از این تو کشک و دوغ !

ای اسد بیگی که حقم خورده ای
 مزد کارم را خیالت برده ای؟ا
می کشیم بیرون از حلقوم تو
 تا ندانی زنده ای یا مُرده ای!  

ای اسد بیگی چه می خواهی دگر از جان ما؟
خورده ای مزد و مزایا و بریدی نان ما
گور خود را گُم کن و گمشو از این شهر شکر
ور نه بیرونت کنیم با زور همکاران ما

ای اسد بیگی که بردی مزد ما زحمتکشان
باش تا فردا برآید، این خط و این هم نشان!
آن چنان "مزدی" دهیم اعمال ننگین ترا
تا روی از ترس نزد عمه ات، زوزه کشان!

ای اسد بیگی، برو از شهر ما دیگر نیا
مردک دزد و دغلباز و چاخان و بی حیا
ور نه با تیپا بیاندازیم ترا آشغالدونی
نوچه هایت هم ببر همراه خود تا ناکجا

ای اسدبیگی که آوردی دوباره نوچه هات
کاسه لیسان پلید و دوره گرد کوچه هات
باز با اردنگ بیرون میکنیم این گله را
تا بر آید از نهادت آه بر آن لوچه هات

  ای اسدبیگی که می نازی به آن قائم مقام احمق و بی مایه ات  
 رستمی آورده ای با حیله و امیدِ پوچ، تو به زیر سایه ات  
 رستم دستان همین زحمتکشان متحد در مجتمع با عزم خود 
 می کشانند عاقبت با دست خود از زیر پای هردوتان چارپایه ات
  
  ای اسد بیگی مگر ... خُل شدی؟  
  این چنین دیوانه و اُمُل شدی   
  می زنی از بهر ما لاف و گزاف      
 این چنین از بهر ما بلبل شدی!

ای اسد بیگی حیا کن، خیره سر، دیگر بس است!
 هفت تپه را رها کن، بی پدر، دیگر بس است!    
  ما به دست خود بسازیم مجتمع را با تلاش
گور خود را گُم بکُن، خاکت به سر ، دیگر بس است!

سیامک م.  
4 اسفند  1396

۱۳۹۶ اسفند ۳, پنجشنبه

به یک جو، کی رود...: جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

به یک جو، کی رود...

جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

*
جهان در دست مُشتی دیو ِ پول پیشه
کَنان از مردمان کار پیشه، بی امان، ریشه!
به هر سو شعله ور ، جنگی
فتیله گر گهی کم سوی تر، از روی نیرنگی
رود بی راهه این ، بی ناخداکشتی
فرو در منجلابی ، که از آن ، گویی ، نه ، برگشتی!
*
سخن  بسیار در افشاء این جرثومه ی زشتی
برآن تازنده اما هر زمان، مُشتی :
«به یک جو ،
کی رود
شعر و سیاست، آبشان
مَشتی؟»
*

جعفر مرزوقی( برزینآذرمهر)


۱۳۹۶ بهمن ۳۰, دوشنبه

چاره: جعفر مرزوقی( برزین اذرمهر)

چاره

جعفر مرزوقی( برزین اذرمهر) 
*

برپا شده گیتی را
پاشید زهم دشمن
شد جایگه دیوان
هر مأمن و هر مکمن
بر، کار، نماند دیگر
جایی به جهان کاخی
...
بگرفت در عالم پا
این دُژپه ی چنگاری
کز نکبت آن هر آن
اعضاء زمین میران
...
مهر ِ نگران، مبهوت
مه رفته فرو در غم
چاره ست ولی تنها
کارایی تیغ ما
راهی نه دگر،الا:
جراحی وسلاخی


*
جعفر مرزوقی( برزین اذرمهر)

۱۳۹۶ بهمن ۲۷, جمعه

آید که از نو...: جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر) 

آید که از نو...

جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر) 
آید که از نو ،آرش  باغ بهاران
 در جنگِ ناگاهانه با دیو زمستان
بگشاده از زنجیر تن، دست
جان کرده در تیر
زه بر کشیده تیررا
آن سوی سرما های گل فرسا فرستد!

*
جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

۱۳۹۶ بهمن ۲۶, پنجشنبه

غبار آمریکایی: فرح نوتاش

حقیقت را باید گفت
افشا باید کرد
زلزلۀ خیزش مردم ... این بار 
باید از جا بکند
تمام کاخ های استبدای بر روی زمین
هیچ قیامی ... شایسته تر از قیام
در دفاع از عزت انسانی نیست

غبار آمریکایی

 فرح نوتاش
می دانم ...می دانم... می دانم
انسان میرا و مرگ همزاد زندگی است
ولی کشتار...
کشتار یک امر طبیعی نیست
غبار ریز گرد ها یک امر طبیعی نیست
زلزله د ر زنجیره...
زلزله با نور و صدا
یک امر طبیعی نیست
و سکوت و تحمل
 د رمقابل توهین به ذات انسان ها
و زیرو رو کردن بود و نبود انسان ها
یک امر طبیعی نیست

واکنش های ما بطئی ست
واکنش های ما زنگ زده ... کند است
واکنش های ما کودن و کاهل و مفلوک است

سکۀ ما دیر می افتد
ما دیر می جنبیم
ما دیر به فریاد در می آییم

اعتماد بنفس ما را... زده و خرد کرده اند
حرف ما بی ارزش و
حرف دگران همواره ... در و گوهر است.
ما سست و در رخوت
ما از جنس توده های خام
ما بی هیچ تلاش و تمایلی برای بلوغ

چه پهن است سفرۀ ما
برای پذیرش انواع رنگا رنگ فریب
و چه نرم و مطیع تطبیق می دهیم خود را
با نیرنگ ها و فریب

مشخصۀ ذاتی ما شده است
دیر جنبیدن
حرکت ما ... پیر و کودن و کاهل
همخوانی ما با سرعت و زمان
هرگز نمی گذرد از مدار صفر
و چه سخت است با ما ... ارتباط و تماس
این تمأنینۀ های کشنده
رسوب این زهر مانده در جان هامان
 از هزاره های تحمیل وتحمل
از هزاره ها سلطه
که ما امروز
وارثان منگ... گم گشته گان  و خانه خرابان

ما نه روشنفکر
ما نه همگام با حرکت زمان
مانه سوار بر امواج پیشتاز
مانه دیروز ... ما نه امروز
ما مات مانده بی فردا
کدام انتخاب ... کدام راه ... کدام چاه...

ما صدا را می شنویم
 سکوت را نه ...
ما صدا را ارزش
ولی سکوت را فاقد آن
ولی...
سکوت فریادی ست خاموش
سکوت ...فاصله است
و این فاصله های کوتاه ...
و این فاصله های بلند...
با ارزشی نه کمتر از صداها
در پیوندی تنگاتنگ ... و مکمل آنان                     
رسانای خبراند
و گاهی سکوت ...خود به تنهایی
خالق یک معنای معتبر است
وغیبت ما ... از نیمۀ خاموش
فقط همراهی مان می کند تا بی خبری

تناوب پی در پی خیزش مردم
و زنجیرۀ زلزله ها در سراسر ایران
تناوب تظاهرات مردم
و افت وخیز اعجاب انگیز غبار
این پیوند ... گسست ناپذیر
انتخاب این ... یا مجازاتت آن
سند غبار هارپ آمریکا ست
گواه زلزله و آوار هارپ آمریکا
مرگ و میر... فقر و بی خانمانی
غرق در ... مصیبت
نودو هفت اقدام به خود کشی
از سقوط در قعر به هیچ
این است
ذلت تحمیلی فتنه های آمریکا

سکوت ملا از وحشت ...
از بر خاستن یک بارۀ مردم
در پایین کشیدن
این نظام زشت و کریه...
این نظام نامأنوس...
این نظام تحمیلی ست

حقیقت را باید گفت
افشا باید کرد
زلزلۀ خیزش مردم ... این بار 
باید از جا بکند
تمام کاخ های استبدای بر روی زمین
هیچ قیامی ... شایسته تر از قیام
در دفاع از عزت انسانی نیست

نه ... که آمریکا
در ادامۀ تحقیر ملت ما
از پس ماندۀ کودتای ننگینش
لقمۀ گیرد از نو...
برای رهبری ملت ما

نفرت از غرق شدن در تکرار 
نفرت از اسارت ... در دایرۀ بسته
بیدار باید سازد
خشم خفته... در هستی هر انسان را
و شعله هایش بسوزاند از بن  
رژیم آمریکا ...
عرضۀ کودتاچیانش بر ما
و کل نظام انگلیسی ملا را

این یک خبر است
رهبری ایران فردا
شورایی خواهد بود


فرح نوتاش
وین    14. فوریۀ 2018
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com

۱۳۹۶ بهمن ۲۳, دوشنبه

" سیاهکل جنگل سرخ گُر گرفته ": هوشنگ اسدیان ( پگاه )

 
 
" سیاهکل جنگل سرخ گُر گرفته "
 
هوشنگ اسدیان ( پگاه )

در سکوتِ غمینِ تاریک و وحشتناک
شب پرستانِ تباهی و ظلمت
به خیالِ خود بر سریر قدرت
سر دادند؛ آوازِ ثبات و آرامش

این نه آوازِ ثباتِ شاه
بل، عو عوی بوی پلید
که در خرابه اش؛
ناقوسِ مرگِ خود را به صدا در آورده بود.

آتشی که در جنگل سیاهکل زبانه کشید،
بیچاره شب پرستان را
از آرامشِ خیالی پراند
به کابوس وحشت راند.

جنگلی غنوده در حرمان و سردی
تبلورامید و گرمای زندگی شد.

پانزده ستارۀ مشتعل
پانزده کبوترِخونین بال
پانزده چریک فداییِ خلق
رفیق صفایی فراهانی و یارانش
این پیشقراولانِ آزادی و سوسیالیزم
زبانه های آتشِ این جنگلِ ِسرخ و نفس بشکسته بودند.

از برای پایانِ ظلم و جور
از برای صلح و نان
از برای به یکسان بر سرِ سفره نشستن
از برای با تو بودن، عشق ورزیدن

این جنگلِ سرخ گُر گرفته
ستاره باران شد.
****************
هوشنگ اسدیان (پگاه)
22 بهمن 1396

۱۳۹۶ بهمن ۲۰, جمعه

تندیس برنایی دشمن نه: جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )

تندیس برنایی دشمن نه

 جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )
*

نِه تا توانند
برخود ببالند
از چست وچلاکی
از اوج بی باکی...
تندیس برنایی دشمن نه
گر کاویانه پرچم دادی
پیدا نه در دستان  فتاکی
بر تارک  بیداد ضحاکی !...

*

جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )



۱۳۹۶ بهمن ۱۶, دوشنبه

در بهاری که جهان می رفت...: جعفر مرزوقی ( برزین آذر مهر)


در بهاری که جهان می رفت...


جعفر مرزوقی ( برزین آذر مهر)
در بهاری که جهان می رفت...
*
نعره ی ببر سیاه ابر هم
خواب  مرغان مقلد را نیاشوبد
سینه، گر، پر درد ،
از این است...
دی چه آغازِخوشی از یورش بادی زمستان روب،
پیدا بود
در بهاری که جهان، می رفت تا جهان دیگری باشد ...
اینیان و آنیان اما
از درون و از برون ،هر دو تبر بر دست
بر شکوه باغ تازیدند
از درختان ریخته هم  شاخه و هم برگ ،
از تل سوزنده شان هر دم
آتشی بر ریشه پاشیدند
زو گرفته شور و حالش را
آرزوهای بهارش را
در فرو پاشی ش کوشیدند
زان سپس در گوش عالم هایهو کردند
در سر مرغ مقلد ،
این دروغ خود فرو کردند:
«مرگ این باغک
نه از زخم تبر
بل میوه ی خود آفتی ها بود»!...
*
جعفر مرزوقی ( برزین آذر مهر)

۱۳۹۶ بهمن ۱۵, یکشنبه

(( چادر، چماق آقا )): بهنام چنگائی

ای والی بی خدا،
سردسته ی دزدانِ نان و آبرو و شور و نوا
چادر، سنگر مرزبانی زن نیست
چادر، مامن مهربانی زن نیست
بدان، تجاوز به دخترکان بی گناه، در آخرین شب عصرِ سیاه
پل بهشت ملا، و دوزخ زنان بی پناه نیست.
ای آیت الله
بجای من، چادرِ شرم بر سرِ خود و سردارنت بکش
که در نظام و قضای تو، هیچ نشانه ای زکبریای خدائی نیست.
که در قساوتِ قصاص تو، هیچ آیه ای ز آبی آسمانِ پاکی نیست.
(( سروده ای برای پاسداشت ارجمندی زنان و مردان برابریخواه، بویژه زنان پیشگام خیابان انقلاب، و همه مبارزانی که در راه آزادی حق پوشش علیه پاسدارانِ جهل ایستاده و تلاش می کنند ))

(( چادر، چماق آقا ))

بهنام چنگائی
آهای آیت الله
من بی شرمیِ شرمگاهِ بی بند و بار تو نیستم، تا با چادرتِ بپوشانیم!
من زنم،
افراشته و بلندبالا، بسان آبی آسمان،
بسان  درخشش خورشید، زندگی می بخشم.
 من مادرم،
چشمه سارِ شیرین و زلال و خشگوار زمین،
چشمِ سر و دلم نه در چادرت، تابِ گیسوانم نه در چاقچورت که در قاموس ات نمی گنجد،
من به تو، به اهل عبا و به عمامه دارانت برای همیشه نه می گویم.
من اسیرِ زنم، خالق انسان
با شکوهِ توانائی که تبارش نیاز به اختفا و استتار ندارد.
بدان، ای آیت الله
لانه ی ددها و دیوها و انگل ها
بگذار، دست و دل و موهایم آزادانه با باد برقصند.
ای والی بی خدا،
سردسته ی دزدانِ نان و آبرو و شور و نوا
چادر، سنگر مرزبانی زن نیست
چادر، مامن مهربانی زن نیست
بدان، تجاوز به دخترکان بی گناه، در آخرین شب عصرِ سیاه
پل بهشت ملا، و دوزخ زنان بی پناه نیست.
ای آیت الله
بجای من، چادرِ شرم بر سرِ خود و سردارنت بکش
که در نظام و قضای تو، هیچ نشانه ای زکبریای خدائی نیست.
که در قساوتِ قصاص تو، هیچ آیه ای ز آبی آسمانِ پاکی نیست.
ای آیت الله،
زن ترسِ چادرپناه!
من زنم، سرزنده و هستی بخش
تو، مرده ی هزاره ای، مُردارخوار
تا به کی برتنم شلاق چادر برخواهی کشید؟
من زنم،
زاینده ی رودِ عشق، پردازشگرِ پگاهِ روز، نغمه سُرای امیدِ فردا
 از گشادگی آغوش و رافت سینه های شیربارم شرم کن
از دلِ پرُخون، چشم گریان، جان بی قرار امروزم ترس کن
من چارقدِ حقارت و چادرسرای فرومایگی های تو نیستم
دیگر بس است و برو، به خیمه ات بازگرد.
ای آقا،
من زنم، نیمه ی دیگر مفلوک انسان، در درگاه استبدادِ دین؟
نه، دیگر تن به بردگی نمی دهم!
می خواهم عریانی مهرم، در طوفان بیداد تو، برای بیداری همدردانم برزمد و پای بکوبد
می خواهم بر بلندای غرور زنانه ام، کک و کپک مقنعه ات را از تن و جانِ ریشم بدور ریزم
می خواهم در غار جهل اعصارت آتش بپاکنم، قفسِ حجاب بشکنم، زنجیر اسارت ببرم
می خواهم در آرزوی وزیدنِ نسیم آزادی، از شبستانت بسوی روشنائیِ خردِ انسان پرِواز کنم
می خواهم بی ترس و پرطنین، تا پایان دردهای 40 ساله اسیدپاشی، دست و پا و انگشت بری، سنگساری و بدارکشی ات اوج گیرم، در هوای آزادی رها باشم
می خواهم فریاد جزغاله ی مو و چهره سوخته ام را در ترانه های رهائی زن، شادمانه بخوانم
و بجای طفیلی چادرت،
در خنده های دخترکان شوق همنوا و همدم و همنشین باشم
می خواهم برای همیشه، سر و تن و جانِ شیفته ام آزاد و، بی چادر و با خودِ خودم باشم.
بهنام چنگائی 12 بهمن 1396



۱۳۹۶ بهمن ۱۱, چهارشنبه

دختران انقلاب: ی. صفایی

دختران انقلاب

ی. صفایی
قامت بلندت بر سکوی انقلاب
آغازگر سرود دگرگونه ایست
و چاوشی‌خوان روزی تازه!
هنگامه‌ی شکست سکوت
لحظه‌ی شکفتن نور
درخشش نبرد
بر چشمان تاریخ!

تو،
 ای دختر انقلاب
ای درد کشیدۀ چهل سال عذاب
تو،   
ای فریاد در گلو شکستۀ زنان وطن
زناني كه در انتظار صبح روشن
ميدان آزادی را فتح خواهند کرد.....

تو،
تمامیت زمینی،
بزن بوسه بر گونه های  بهار
از آن شقاوت تنهایی.
قلبت پرچمدار هر قیامی است
و استواری در ریشه هایت
به هنگام که
یقین در دلت پایدار است.

ی. صفایی
30 ژانویه 2018