۱۳۹۴ بهمن ۱۴, چهارشنبه

پنج پاره ی یک میلاد، به فارسی و انگلیسی: مجید نفیسی

دریافتی:

پنج پاره ی یک میلاد

majid-nafisi-c[1]






 مجید نفیسی

پاره ی یکم

غافلگیرم کردی آزاد!
ناخواسته نطفه بستی
نارسیده چشم گشودی
و پیکرِ کوچکت را
در گهواره ی آغوش من نهادی:
"اینک من پسر و تو پدر.
تا چند می خواهی
کودکِ نافرمانِ خانه باشی؟"

من بر خطوطِ ناخوانای تنت خم شدم
با موی خیس و پوستی نوچ
به ماهی کوچکی می مانستی
که از دریاهای دور آمده است
تا این نهنگِ پیر و خسته را
به گردابهای سهمگین بکشاند.

خواستم بند ناف را ببُرم
ولی قیچی در گوشت پیش نمیرفت.
از پشتِ پلکهای بسته فریاد کشیدی:
"پدر! من اینجا هستم
نوچِ پوستم را
بر سرانگشت های خود حس نمیکنی؟"

پرستار گفت: "اینَف دَدی!
ایت هز اونلی اِ سیمبالیک مینینگ."*

عصمت در زیرِ نور زرد
لبخند می زد
و به معمای شگفتی می نگریست
که در برابر من نهاده بود:
آیا اینک
به مرگ نزدیکترم
یا دورتر؟

در خانه
معمای فلسفی را رها می کنم.
بوی تن تو
تنها جوابِ دلخواه من است.
چشمان زیبایت
با من حرف می زنند
کاکل سیاهت
نشانِ گردنفرازی توست
لبخندت از روی ریا نیست
گریه ات اعلامِ ساده ی درد است
و خمیازه ات
سهمی که خوابت از بیداری میرباید.
در آروغهای دلگشایت
به هوای تازه ی دمِ صبح پنجره میگشایم
و در گوزهای دلنشینت
بر بعدازظهرهای خنک تابستان غلت میزنم.
ای بادهای بد, بیرون شوید
بگذارید کودک من, آرام گیرد.

"لالای لای لای, گل بادوم!
بخواب آروم, بخواب آروم.
لالای لای لای, گلم باشی
همیشه همدمَم باشی.
لالای لای لای, گل انجیر!
مامان داره بپاش زنجیر
بپاش زنجیرِ صد خروار
چشاش خوابو دلش بیدار."

به ایران که زنگ زدم
مادر گفت: "عاقبت پدر شدی."
ولی صدای پدر را که شنیدم
گریه امانم نداد.
پدر! این چه باریست که از دوش تو
بر شانه های خسته ی من نهاده میشود؟
سی و شش سال یاغی بودم
و اینک باید نقشِ میرغضب را بازی کنم
بگویم که این خوب است آن بد
این حق است آن باطل
این خداست آن شیطان
این نظم است آن طغیان.
آزاد جان! آیا میخواهی از من
دستاربند و زندانبان بسازی
دستِ مرا رو کنی
و بگویی که بازی تمام شده است؟
نه! من با تو خواهم آمد
و با چشمان تو خواهم کاوید
تا در تمامِ "باید"های جهان
"اما"یی بیابم.
من همراه با تو
در پسِ تلی از شیشه های خالی شیر
پوشکها و پیشبندهای کثیف
و رختهایی که هر ساعت, تنگتر میشوند
سنگر می گیرم
و اعلام می کنم
که ای بسا پدر که با پسر ماند
ای بسا پدر که بر پسر شورید.
من نیز باید این جهان را
از نو جستجو کنم
گَرد آن را بگیرم
چرک آن را بشویم
و در سرچشمه اش شستشو کنم.
تو در اندیشه ی پدر مباش
و من در اندیشه ی پسر نخواهم بود
دوست من!
دلهای ما کافیست.

اکنون وقتِ شیر توست.
در یخچال را باز می کنم
شیشه ی شیر را بر می دارم
در آبگرم می گذارم
پیش بند سفید را
بر گردنت می آویزم
و قطره های شیرِ تازه را
بر لثه های بهم فشرده ات میدوانم.

آزاد من! همزاد من!
نازُک من! نازَک من!
بگذار زندگی و مرگ
در لبهای ما
لبخندی بگیرند.


پاره ی دوم

گهواره ی قدیمی گواهی می دهد
که صورتِ پدری که روی من خم شده بود
اینک بر فرازِ سر تو دیده میشود.

این همه سال کجا بودی؟
می دانستم تویی.
چشمانِ روشنت را می شناسم
چالِ زیبای گونه ات را
سیبِ تُربتیِ چانه ات را
و آن مشتهای رازدار را
که تنها بهنگامِ خمیازه های شیرینت
راز خود را آشکار میکنند.

ترا در بر می گیرم.
سر بر سینه ام می گذاری
پا بر نافم می سایی
دست بر دو سویم می رانی.
می خواهم با هر لحظه ی حیاتت زندگی کنم
با هر صدای تن تو از جا بپرم
و با هر فشار بر خود بپیچم
تا شَتَک بزنم.

دال –لی! دال – لی!
بس کن این بازی کودکانه را.
گهواره ی قدیمی گواهی می دهد
که تو یکبار این راه دراز را
با من آمده ای.


پاره ی سوم

می دانم که مرا با دستهای خود به گور خواهی سپرد
جسد من از هم اکنون بر شانه های کوچک تو سنگینی میکند.
انگشتان بیقرارت که امروز حمایلِ شیشه های شیر توست
فردا دسته ی بیلِ دفن مرا خواهند فشرد.
ناله هایت که این بار از دردِ عرق سوزِ پا برمیخیزد
در گوش من به شیونِ روزی میماند که در سوگ من خواهی گریست
و فواره ی آبت که این چنین غافلگیرانه از نرگی کوچکت پاشیده میشود
و سراپای مرا خیس می کند
در چشم من به آب کوزه ای میماند که بر گور من خواهی ریخت.

نمی خواهم خود را به مرگ واگذارم
ولی یکدم به چشمان نافذ این کودک بنگرید
آیا همو نیست که در یک بعدازظهر گرم تابستان
بر خاک من خیره خواهد شد؟
من بوی این شیر تازه را با بوی خاکِ نوگشوده اشتباه میکنم
کنف را با کفن
و ننو را با تابوت.
با اینهمه شاید پس از مرگ زندگی کنم
از همین راه بازگردم
و هر جمعه عصر بعادتِ پدر
که به سر خاکِ پدر بزرگ می رفت
در تنِ این پسر به سر خاک خود بیایم.
پس چرا اکنون گوش به زندگی نبندم؟

تو سراپا دهانی
و ترنمِ شیر خوردنت زیباترین سرودِ زندگیست.
هر قطره ای که فرو می بری
با نَفَسی جواب می دهی
و در میانه ی هر بطری
گریزگاهی می جویی
تا لثه های خسته و زبان بیقرارت را
آسایشی دهی.
ایکاش انگشت کوچکی بودم
در دهانِ خواهشهای ساده ی تو.
ایکاش لبخندی بودم
بر لبهای شکفته از رضایت تو.

پاهایت انتهای آرزومندی من است
و دستهایت چفته ی بی شکستِ اعتمادها.
هر شب که به صدای تو از خواب میجهم
تا شیشه ی شیرت را گرم کنم
بیداری خود را در تو می یابم.
این شیشه ها بیهوده پُر و خالی نمی شوند.
صدای نفسهای تو گواهی میدهند.
ای مرگ! گوش کن!
من انتقام خود را از تو
این چنین برمیگیرم.

پاره ی چهارم

آیا در آن بیشه زار مه آلود
یادگاریهای من هنوز پیداست
بر پوستِ کبوده ها
نزدیکِ تابِ درختیَم؟

ترا بغل کرده ام
شکُفته بر سینه ام
چونان گُلی از کودکیم
و هر دو تاب می خوریم
کنار اسکله ی ونیس
با مِه بامدادیش.

آزاد جان!
چشمانت را ببند
و خود را رها کن:
"نی نی, نونا
نی نی, نونا"
آرام باش
بی تابی مکن کوچک من!
بگذار این تاب شتاب بگیرد
راهِ درازی نیست
تا آن بیشه زار مه آلود
نزدیک زاینده رود
در شهر کودکیم.


پاره ی پنجم

دريا گفت: "كودك را به من بسپار!
گهواره ي امواج من
از دستهاي خسته ي تو زيبنده تر است."
"آزاد" در پتو و كلاهِ پُرچينَش
چون گُلي مي نمود
شُكفته بر سينه ي من.
خم شدم تا به صدفي
اين هرزه گوي پير را از خود برانم
شگفتا! بر سينه ي شني خاك
شيشه ي خالي آبجويي يافتم.
"آه اي دريا، دريا، دريا!
آيا ارمغان تو اين است؟
اين است آن موسايي كه از بارگاه فرعون برگرفتي
تا اين سوي اقيانوس
در پيش پاي من زمين بگذاري؟
از دستهاي هميشه گشوده ي ميهن
و شهرهاي شلوغ هند
و بيشه هاي بكرِ سرانديب
و آبهاي سبز گذشتي
تا اينچنين به ريشخندم بگيري؟
تُفي به ريش سفيدت!"

"آزاد" تكان نمي خورد
انگار به مكالمه ي من و دريا گوش مي داد.
شيشه ي خالي را پرتاب كردم
تكاني خورد و در موج ناپديد شد.
"من راهِ درازي آمده ام
از آبهاي گرم اقيانوس هند
تا تبعيدگاهم درين كرانه ي "آرام"
و اينك تو
كه ساحل را به ساحل پيوند ميدهي
چنين نمك به زخمَم مي پاشي؟
آخر اي هرزه گوي پير
در دستهاي خالي خود چه داري
كه به آن مي بالي؟
جز گوش ماهيهاي لب شكسته
جز شيشه هاي خالي؟
در گهواره ي امواج تو
از كودكانِ زندان و تبعيد خبري نيست
از قبر گمشده ي برادرم
از قلبِ تير خورده ي همسرم اثري نيست
نه نشاني از چشماني كه پژمرد
نه يادي از انقلابي كه افسرد.
بهارِ آزاديِ من كو؟
شورشِ خانه سازي
و جوششِ نفتگران كو؟
بستنِ كاخها
و گشودنِ آغوشها كو؟
شكستنِ وهم كهن
و ريختنِ طرح نو كو؟
از بنديانِ اوين چه خبر؟
از آوارگان جنگ
از آرزوهاي بي حاصل
از شهرهاي ويران
از كُردِ خون چكان
از زنِ كفن پوش؟
مرا بگو
كه اينهمه به انتظارت نشستم
مرا بگو
كه هر عصر به پيشوازت آمدم
تا بر زخمهاي خود مرهمي بيابم
ولي جز رفت و آمدِ امواجِ بي اعتناي تو
چه يافتم؟"

"ازاد" تكاني خورد
پتوي او را گشودم
چشمانش از هميشه درخشنده تر مي نمود.

"آه آزادِ من، آزاديِ من!
در سرزمين بيگانه به دنيا آمدي
در چشمانت اما
سوسويي از آن سرزمين دور مي بينم.
بر زخمهاي من مرهم خواهي گذاشت؟
از آرزوهاي من سخن خواهي گفت؟"
دستهايش را به اطراف مي چرخاند
گويا مي خواست چون رهبر اركستري توانا
به امواج خشمگين دريا
و حرفهاي ديوانه وار من
هماهنگي دهد.
"نه! اين سزاوار نيست
از آن همه آرزوهاي بربادرفته
شيشه ي خالي آبجويي به ارمغان آورده است
و اكنون از من مي خواهد
كه ترا اي كودكِ آرزوهاي آينده
به گهواره ي امواج او بسپارم.
اگر به آبت افكنم
ترا به بوشهر يا معشور خواهد رساند؟
در صندوقِ سربمُهرت
به تو شير خواهد داد؟
و آروغت را به موقع خواهد گرفت؟
ترا چون موسايي
به فرعون گِزيدگانِ آنسوي ساحل
به هديه خواهد داد؟
آه آزادِ من!
آيا ترا به كوچه هاي گرمازده
به باغهاي گُر گرفته
به دشتهاي خالي
به كوههاي خاموش خواهد برد
تا به پژواكِ قيل و قالِ كودكانه اي گوش دهي
كه روزگاري محفل دوستانه ي ما را آكنده بود
و اكنون در ميدانهاي تير
به خاموشي گرائيده است؟
آيا جوانه هاي تازه را خواهي ديد
و به كودكانِ نورسيده خواهي گفت
كه اين تبعيدي نخفته است
كه قلبِ او هنوز
با قلبِ آنان مي زند؟
بگو اگر چنين است
ترا به گهواره ي امواج او بسپارم
كه شايد فرعون، خود منم
و تو موسايي كه مرا وامي گذاري
تا طرحي نو دراندازي."

با دستهاي ناتوان خود
بر سينه ي شني خاك گودالي كندم
"آزاد" را در آن نهادم
و به آب زدم.
در هياهوي موج
فريادِ بچه ها را مي شنيدم
كه در تپه هاي اوين تيرباران شدند.

"نه اي دريا!
چرا گُلِ سينه ي خود را
به سوي تو پرتاب كنم؟
چرا خود موسايِ تو نباشم؟
مرا در گهواره ي امواج خود بپيچان
از نهنگها و كوسه هاي خود مترسان
از سرانديب و چين و ماچين بگردان
تا آبهاي خليج
تا دستهاي هميشه گشوده ي ميهن
تا آفتابِ عريان
تا سلامها و خسته نباشيها
تا كاسه هاي آبِ خنكِ دوستي؛
اي هرزه گوي پير!
اگر ترا اندك تواني هست
مرا فروبَر و به آنسو بازگردان."

به آبِ سبز كه رسيدم
برگشتم و نگاه كردم
"آزاد" در پتو و كلاهِ پُرچينَش
خفته مي نمود.
در موجِ خشمگين
ديگر چيزي نديدم.

مجید نفیسی
مه تا ژوئیه ۱۹۸۸
*- "بس است بابا! اینکار تنها جنبه ی نمادین دارد." Enough Daddy! It has only a symbolic meaning.”



MajidNaficy

| Follow Category: None February 01, 2016 - 02:57 PST | Last Edited: February 01, 2016

Five Parts of One Birth


Part One


You took me by surprise, Azad!
Unintentionally conceived
Prematurely born
You put your tiny body
In the cradle of my bosom:
"Now, I am the son and you are the father.
How long do you want to remain
The rebellious child of this house?"

I bent over the illegible letters of your body.
With wet hair and sticky skin
You resembled a little fish
Coming from a far away ocean
To drag this tired old whale
Into fearful whirlpools.

I wanted to cut your umbilical cord
But the scissors did not penetrate the flesh.
You cried out behind closed eyes:
"Dad, I am here.
Don't you feel my sticky skin
On your fingertips?"
The nurse said: “Enough Daddy!
It has only a symbolic meaning.”

Esmat smiled under a yellow light
And looked at the strange riddle
She had put in front of me:
Am I now closer to death
Or further from it?

At home, I set aside my philosophical riddle.
The aroma of your body
Is my single favorite answer.
Your beautiful eyes talk to me
And your black bangs
Shine like a badge of courage.
Your smile is not fake
And tears simply signal your pain.
Your yawning is the portion
That your sleep steals from wakefulness.
With your refreshing burps
I open a window to the fresh air of early morning
And with your pleasant farts
I roll over the cool summer afternoons.
Oh, you bad gases, go out!
Let my child be calm.

"Lullaby, lullaby, my almond blossom!
Close your eyes, sleep calmly.
"Lullaby, lullaby, may you be my rose!
May you always be my companion!
"Lullaby, lullaby, my fig blossom!
Mama has heavy shackles on her feet
Her eyes are sleepy
But her heart is wakeful."

When I called Iran
My mother said: “Finally
You became a father.”
But when I heard my father’s voice
Tears did not let me talk.
Father! What is this burden that from your shoulders
You put on my tired back?
I was a rebel for thirty six years
And now I should play the role of an executioner
Saying: This is good, that is bad
This is right, that is wrong
This is God, that is evil
This is order, that is chaos.
Ah, Azad, dear!
Do you want to change me
Into a mullah and jailor
Reveal my hand
And say the game is over?
No! I will come with you
And will search with your eyes
So that I can find “buts”
In all “musts” of the world.
I will barricade with you
Behind a pile of empty bottles of milk
Dirty diapers and bibs
And every-hour-tightening clothes
And will announce:
Many fathers remain with their sons
Many fathers rebel against their sons!
I, too, should explore
This world anew
Clean its dust
Cleanse its dirt
And wash myself in its fountainhead.
You should not think of a father
And I will not think of a son.
My friend!
Our hearts are enough.

Now it is your milk time.
I open the refrigerator
Take a bottle of milk
Put it in warm water
Hang a white bib
Around your neck
And let the drops of fresh milk
Drip over your squeezed gums.

My Azad! My buddy!
My darling! My little one!
Let life and death
Smile through our lips.

Part Two


The old cradle testifies
That the face of my father
Who was bending toward me
Is now hovering over your head.

Where were you all these years?
I was sure it was you.
I know your clear eyes
Your beautiful dimple,
The little apple of your chin
And your faithful fists
Which disclose their secrets
Only when you yawn.

I hold you tight.
You lie down on my chest
With your feet touching my navel
And your arms hanging over my sides.
I want to live with every moment of your life
Jump with every noise of your body
And with each cramp of your tummy
Grunt, until you are emptied.

Peek-a-boo!
Peek-a-boo!
Enough of this childish game!
The old cradle testifies
That you have traveled this long path
Together with me once before.

Part Three


I know that you will bury me with your hands
My corpse already weighs on your tiny shoulders.
Your restless fingers supporting your milk bottles
Tomorrow will grasp my burial shovel.
Your tears this time brought on by heat rash
Echo in my ears as your cryings at my death
And the jet of water ejected from your little penis
And wetting me head to toe
Feels like the water from a clay jar
That you will pour on my grave.

I do not want to surrender to death
But look at the piercing eyes of this baby for a moment.
Is he not the same person who will gaze at my grave
On a warm afternoon in summer?
I mistake the smell of this fresh milk
For the scent of newly dug earth,
The sheet for the shroud
And the cradle for the casket.
And yet I might be able to live after death
Return from the same path
And every Friday evening
Like my father who used to visit grandpa’s tomb
I come to visit my own grave
In the body of my son.
So why not listening to the sound of life now?

You are a mouth head to toe
And the music of your gurgling milk
Is the most beautiful song of life.
Each drop that you swallow
Is accompanied with a breath
And half-way through each bottle
You take time out
To rest your gums and restless tongue.
I wish I were a tiny finger
In your mouth of simple desires.
I wish I were a smile on your lips
When you bloom with satisfaction.

Your feet are the end of my ambition
And your hands the firm bridge of trusts.
Every night, when I wake up at your sound
And warm your bottle of milk
I find my wakefulness in you.
These bottles
Are not emptied and refilled in vain.
The sound of your breath testifies.
Oh, death, listen!
I will thus take my revenge on you.

Part Four


Are my inscriptions still visible
On the bark of black poplars
Near my tree swing
In that foggy grove?

I am holding you .
You are blooming on my chest
Like a flower from my childhood
And we both swing
Near Venice pier
With its morning fog.

Azad, dear!
Close your eyes
And let go of yourself:
Neenee, nuna
Neenee, nuna
Be calm
Be patient my little one!
Let this swing get its momentum
It's not a long path
To that foggy grove
Near Zayandeh River
In the city of my childhood.

Part Five


The sea said: "Surrender the child
The cradle of my waves is more deserving than your weary arms."
Azad in his blanket and ruffled cap
Looked like a flower
Blooming on my chest.
I bent to pick up a shell
To chase this old babbler.
Surprise! I found an empty beer bottle
On the sandy crust of the ground:
"Oh, sea, sea, sea
Is this your gift to me?
Is this that Moses
Whom you picked up from Pharaoh's court
To place at my feet
On this side of the ocean?
You passed from the open arms of my homeland,
Crowded cities of India,
Virgin jungles of Ceylon
And vast green waters
Just to mock me!
I spit on your white beard!"

Azad was calm
As if he was listening
To my conversation with the sea.
I threw away the empty bottle.
It bounced and disappeared in a wave:
"I have come from far away
From the warm waters of the Indian ocean
To my exile on this Pacific side
And now you, who connect shore to shore
Pour salt on my wounds.
Oh, you old babbler!
What do you have in your hands
That dares you to boast?
Only jagged shells and empty bottles.
In the cradle of your waves
There's no place for children of prison and exile.
There is no sign of the lost tomb of my brother
Or the shattered heart of my executed wife.
No trace of my eyes that became impaired
No remembrance of the Revolution that was crushed.
Where is my Spring of Freedom?
Where is the rebellion of shack-builders
And the uprising of petroleum workers?
Where is the shutting down of palaces
And opening of welcoming arms?
Where is the destruction of old illusion
And the creation of new vision?
What news of Evin prisoners
Or of war refugees,
Barren dreams and ruined cities,
Bleeding Kurds and shrouded women?
Curse me who waited so long
Coming every evening to welcome you
And find a remedy for my wounds
But what have I found?
Only the movement of your heedless waves."

Azad moved,
I opened his blanket
His eyes seemed brighter than ever before:
"Oh, my Azad!*
My freedom!
You came into the world
In a foreign country
But, I see in your eyes
A flickering light of my homeland.
Will you sooth my wounds?
And speak of my dreams?"
Azad waved his hands
Like a capable conductor
As if he wanted to create harmony
Between the raving waves and my frantic talk:
"No, it's not fair!
Of all those bygone dreams
It has brought back an empty beer bottle.
Now I'm to surrender the child of my hope
To the cradle of its waves.
If I throw you into the water
Will it carry you to Bushehr or Mashur?
In your sealed box
Will it feed you milk
And burp you on time ?
Will it give you, as a Moses
To the people on the other shore?
Ah,my Azad!
Will it take you
To the sun-drenched alleys,
To the burned-out gardens,
To the empty plains
And the silent mountains
So that you listen to the echo
Of the child-like banter
Which once filled our friendly circle
And now is silenced in the execution fields?
Will you see the new shoots
And will you say to the tiny infants
That this exile is not sleeping
And his heart still beats with theirs?
Tell me whether this is so
I will then throw you into the water.
Perhaps I am a Pharaoh myself
And you a Moses,
Who will abandon me
To create a new vision."

With my weak hands,
I dug a pit to shelter Azad.
And I slipped into the water
In the fury of the waves
I heard the outcries of my pals
Who were executed in the Evin hills:
"No!
Why should I throw my chest-flower
Toward you, oh sea?
Why should I not be Moses?
Wrap me in the cradle of your waves
And do not scare me
With your whales and sharks.
Carry me beyond China, India and Ceylon
To the waters of the Persian Gulf
To the ever welcoming arms of my homeland
To the naked sun
To the `hi there`s and `howdy`s
To the cool water jugs of friendship.
Oh, you old babbler
If there is a shred of strength in you
Swallow me and take me back to the other side."

When I reached the green water
I turned back and looked at Azad
In his blanket and ruffled cap.
He seemed to be asleep.
In the raging wave I saw nothing else.


Majid Naficy
May to July  1988

* Azad means “free” in Persian.

۱۳۹۴ بهمن ۹, جمعه

عصری که صاحب سگش را نمی‌شناسد: یوسف.م

عصری که تو می‌دانی
دیو دهر هم خوش سیما شده
راهزن هم رفیق و رفیق هم راهزن
فرعون و نمرود دوباره پویا شده
عصری همه تشویش، همه پرسش
دستانی گره خورده به‌هم
دشمنی را به یک دست نجوا شده
iran, islamic regime's recordsiran,sheikh,shah

عصری که صاحب سگش را نمی‌شناسد

نویسنده: یوسف.م
عصر بی‌گذر از گذرگاه
در هجوم طوفان و آهن
از هر سو دروغ
تنها تلخی واقعه می‌دهد هشدار
عصری که صاحب سگش را نمی‌شناسد
عصری که صاحب سگش را نمی‌شناسد
عصری که سگ صاحبش را نمی‌شناسد
عصری که صاحب سگش را نمی‌شناسد
عصر قاتق نان و خون
کاغذ، برنده‌تر از تیغ بر شکم و دست و پا و گردن
قلم، درنده‌تر از نیزه‌ی اهریمن بر گُرده‌ها
عصر شلوغ دیوها و دجال‌ها
عصر ناخلف استعاره در تعبیر
بر باد رفته دیرینه‌ها
همه چیز معکوس همه چیز واژگون
هر آنچه می‌بینی دروغ
در پس آینه‌ی چرک و خون
قاتق نان و خون
نه راستی نه واقعیت
هر آنچه می‌بینی فریب
هر آنچه می‌بینی دروغ
عصری که صاحب سگش را نمی‌شناسد
زمستان در آستین فصل‌ها
عصر اشک خورشید بر دریای ساحل شده
عصر همه چیز ناچیز شده
هر چه می‌بینی، هر چه می‌گویی، هر چه می‌جویی
 دریغا دروغ
دریغا فریب
عصری که صاحب سگش را نمی‌شناسد
عصر همین روز
روزی که فردا را دار می‌زند
عصری که صاحب سگش را نمی‌شناسد
عصری که خود می‌دانی
عصری که گرگداری در شهر و ده رونق شده
عصری که صاحب سگش را نمی‌شناسد
آنگاه که تویی و همه سو ناآشنایی
هنگام که تقدیر هم در بند و زنجیر شده
هر آنچه می‌گویی، می‌جویی و هرآنچه می‌بویی و می‌بینی
همه چیز بی‌معنا شده
کتاب در چاله‌ی ساعت، به فریبایی دروغ اندرگور قاب و مومیا شده
عصری که تو می‌دانی
دیو دهر هم خوش سیما شده
راهزن هم رفیق و رفیق هم راهزن
فرعون و نمرود دوباره پویا شده
عصری همه تشویش، همه پرسش
دستانی گره خورده به‌هم
دشمنی را به یک دست نجوا شده
عصری همه کابوس
بلا هم از آن مبتلا شده
عصری این چنین، خلایق در بند و زنجیر و خواب و قفل و دیو و سرمایه
میلیاردها خلق را معمای هفتاد و دو ملت شده
عصری که می‌دانی
نه‌نانی را قسمت کرده‌اند
و نه چراغی را در این شبستان افروخته
تنها طناب از شانه‌ها آویخته‌اند
سنگ‌ها کوفته
به دار آویخته‌اند
بر صلیب کوفته
در دیگ‌های آهنین عدالت، آتش سرب و مغز پخته‌اند
چه بی‌شرمانه عصریست می‌دانی
عصری که هر سوی بی‌کران تنگنا شده
عصری که باید بشکفی سینه‌ی مشکوک کلام را
عصری که کلام با سرمایه همگام شده
عصری که صاحب سگش را نمی‌شناسد

لینک منبع روی سایت گروه مائوئیستی شورش: http://www.shouresh-iran.com/2016/01/blog-

۱۳۹۴ بهمن ۵, دوشنبه

از خاطره و فراموشی: ژئو بوگزا، ترجمه: محسن عمادی، و اشعار ژئو بوگزا: ترجمه و صدای محسن عمادی به جای مقدمه، به همراه پادکست شعرها

دریافتی:

از خاطره و فراموشی

Bogza
شعری زیبا از ژئو بوگزا شاعر رومانیایی، با مقدمه ای به همان زیبایی از مترجمش: محسن عمادی

 ترجمه: محسن عمادی
هر انسانی که نمی‌توانم دوستش بدارم
سرچشمه‌ی اندوهی‌ست ژرف
برای من.
هرانسانی که روزی دوستش داشته‌ام
و دیگر نمی‌توانمش دوست بدارم
گامی‌ست به سوی مرگ
برای من.
آن روز که دیگر نتوانم کسی را دوست بدارم
خواهم مرد.
آی شمایان،
که می‌دانید شایسته‌ی عشق من‌اید،
مراقب باشید، مراقب باشید
تا مرا نکشید.
از خاطره و فراموشی

نویسنده: ژئو بوگزار / محسن عمادی جمعه ، ۲ بهمن ۱۳۹۴؛ ۲۲ ژانویه ۲۰۱۶
***********
اشعار ژئو بوگزا
ترجمه و صدای محسن عمادی
به جای مقدمه، به همراه پادکست شعرها

اگر شعر به روایت آنتونیو گاموندا، معرفت فقدان است، اگر شعر، به همان عبارت، به آگاهی انسانی شدت می‌بخشد، خاطره بخشی جداناپذیر از هویت شعر است. از این‌روست که شعر به خاطرمان می‌آورد، آن‌چه تاریخ فراموش‌اش کرده است. ژئو بوگزا، شاعر بزرگ رومانیایی در سال ۱۹۰۸ بدنیا آمد و در سال ۱۹۹۳ در بخارست از دنیا رفت. او را یکی از اصلی‌ترین چهره‌های شعر آوانگارد و جریان سوررئالیسم شعر رومانی می‌شناسند.
Bogza
منتقد و تئوریسین فعالی بود. یک عضو حزب کمونیست رومانی، که دوش به دوش یاران دیگرش چون جورج اورول و اودن در اسپانیا علیه فرانکو جنگید. بعد از آن هم علیه آلمان نازی.
من شعر بوگزا را از طریق دوست شیلیایی‌ام «عمر لارا» شناختم. لارا که خود از دوستان نرودا بود، پس از کودتای آمریکایی پینوشه عازم تبعید شد و از رومانی سر درآورد. در رومانی با نیکیتا استانسکو و مارین سورسکو آشنا شد و زبان رومانیایی آموخت. سه سالِ پیش برای اولین بار، نام بوگزا را از او شنیدم و به واسطه‌ی ترجمه‌ی عمر بود که خواندن شعرهای ژئو بوگزا را آغاز کردم.
بوگزا به همان سیاق شاملو که می‌گوید: «جخ امروز از مادر نزاده‌ام، نه، عمر جهان بر من گذشته‌است» خود را همزمان شانزده‌ساله می‌یابد و هفت هزار ساله. یک‌سو آگاهی تاریخی‌ست و یک سو جوانی. معرفت و طغیان، در کنار هم. طغیان تا تاریخ آدمی را برده‌ی خویش نکند، تا ما را به این و آن شکوه دروغین نفریبد. شورمندی و جنون که تطهیر می‌کند، که جان می‌بخشد. هم‌از این‌روست که بوگزا می‌خواهد شانزده ساله بمیرد.
از همین‌جاست که می‌خواهم بگویم که چرا برای زبان فارسی، این‌شعرها را انتخاب کرده‌ام.
دفتر «یوآنا ماریا»، درست پس از شکست جمهوری‌خواهان اسپانیا در برابر فرانکو نوشته شد، در آستانه‌ی جنگ جهانی دوم. وقتی آن شعرها را می‌خواندم، آن را در دل تجربه‌ی تاریخی خودمان هم می‌دیدم. تاریخِ شکست‌ها و تبعیدها. آنان که به اقیانوس‌های مرگ و تبعید رفتند. سفرهای بی‌بازگشت. جوان بودیم و یادم هست که با گروهی از دوستان گاه به گاه، کوه می‌رفتیم. آن‌سال‌ها، من هم عاشق دخترکی بودم شانزده ساله‌. عشقی به همین مایه از لطافت، در دل وحشتِ تاریخ معاصرمان. یک‌بار جمعی به دشت لالون رفتیم، شور جوانی بود و میل طغیان. در کنار ما، اما خاطره بود که جاری بود. خاطره‌ی فاجعه، روایت خاوران، روایت دهه‌ی شصت. آن عموها و خاله‌ها، هریک کسی را از دست داده‌بودند. هریک تجسم فقدان بودند در دل دشت. «سرآمد زمستون» ترانه‌ی فقدان‌ها بود.
این‌جاست که در روبرویی با نام «یوآنا ماریا»، این نامِ وردگونه‌ در سراسر شعر، از خودم می‌پرسم، چرا فراموش می‌کنیم؟ چرا نام تبعیدیان‌مان، شهیدانِ مان، وردی نمی‌شوند بر لب‌های ما؟ چگونه است که ما فقط هفت‌هزارساله هستیم و با هفت‌هزارساله‌گان سربه‌سر و همیشه این شانزده‌سالگی‌ِ ماست که باید ترکمان کند؟ چه قدرتی می‌کوشد اراده‌ی طغیان را از ما بگیرد؟
سوال‌های ساده‌ایست، جوابش را شاید همه می‌دانیم. اما وقتی می‌نویسیم، انگار از یادمان می‌رود. اما وقتی می‌بوسیم، انگار از خاطر برده‌ایم تمامی مردگانی را که در خونمان زوزه می‌کشند. همین‌طور است که هربار به این و آن بهانه، عاقل می‌شویم و رنجِ تاریخ از یادبرده، پای این و آن انتصابات و انتخابات هلهله می‌کنیم: زنده‌باد! مرده‌باد!
عاشقانِ‌مان زیر خروارها خاک خفته‌اند. آن‌ها که در سیاهکل، آن‌ها که در خاوران. شاعرانِ عاشقی که هفت‌هزارساله بودند و شانزده‌ساله مردند.
دوباره از خودم می‌پرسم، چرا شاعرانِ‌مان که باید خالق رویاهایی باشند، پرخون و پرشهوت، تنها رویای‌شان، چاپ چندم کتاب‌هایشان است؟ یک‌روز ادواردو گالئانو، دوستِ نزدیک خوان خلمن گفته بود: یوتوپیا، (بخوانید آرمان)، یک افق است. ده قدم به سمتش برمی‌داری و می‌بینی چند قدم جلوتر رفته است. این یوتوپیا، این آرمان، همان افقی‌ست که شاعران خلق می‌کنند. حالا چه شاعرانی چون چه‌گوارا و شهیدان سیاهکل باشند، یا شاعرانی چون بوگزا و شاملو. بدونِ افق، حرکتی درکار نیست. اگر مدام واپس نشسته‌ایم، یعنی یک‌جای کارمان می‌لنگد. تلخ‌است وقتی نام احمد شاملو را دستمایه می‌کنیم تا به همین انفعال مشروعیت ببخشیم. نامِ شاعری را که شعر را شیپور می‌خواست نه لالایی، روی جایزه‌ای می‌گذاریم که درسمع موجه حاضرین، لالا می‌خواند. تلخ است، وقتی مبارزه‌ی سیاهان آمریکا را، دستمایه می‌کنیم تا به اسم «مبارزه‌ی بدون خشونت» جامعه‌ای را اخته کنیم، غافل از این‌که منظورِ مبلغان چنین نظریاتی ـ که در اصل خود، انقلابی‌ بودندـ هدفشان چیز دیگری‌ست: عدم خشونت نسبت به قدرت‌مداران و نهایت خشونت با دردمندان و ستمدیدگان. عدم خشونت با اغنیا و نهایت خشونت با فقرا.
در جهانی که در ثنویتِ قدرت و ضدقدرت فلج شده است، تنها هنر، وقتی از رویا و میل برمی‌آید، نجاتمان می‌دهد. رویا و میلی انسانی، مثل عشق. کدام عشق‌است که بی‌طغیان است؟ عشقی که در نظامِ قدرت و ضدقدرت قرار بگیرد، معامله است. چنین شد که بدون عشق، بدون طغیان، ما شرافت خود را، عزت انسانی خود را در برابر قدرتمداران معامله کردیم. سودای باطلی که شاعران‌اش عبث می‌دانند: آن‌جا که بوگزا، «یوآنا ماریا» را به وردی بدل می‌کند، به باطل‌السحری که در برابر فراموشی می‌ایستد. کشتی‌هایی بادبانی، که در این سو و آن سوی تبعید و مرگ، به هم سلام می‌گویند. و فردا دریاها ما را به دورترها می‌برند، افق‌های دیگر، افق‌های دورتر.
این دفتر را به مادران عاشق خاوران تقدیم می‌کنم. آن‌ها که فرزندان عاشق‌شان را از آن‌ها گرفتند. آغوش‌های جداافتاده‌ای که در شعر به هم می‌رسند.

متن شعرها را در این آدرس  ببینید.
 پادکست شعرها را هم می‌توانید از این آدرس دریافت کنید.
برگرفته از سایت خانه‌ی شاعران جهان 
http://poets.ir/?p=16646

۱۳۹۴ دی ۱۳, یکشنبه

مادر بهکیش: بهنام چنگائی


behkish family

مادر بهکیش

behnamsbild1
بهنام چنگائی
مادر بهکیش رفت
او، یادی و آبروئی گذاشت
لهیده شده، به دل تاریخ رفت.
داغدارترین مادر جهان
از ستم "با خدایان"
باری، رهائی یافت و رفت.
دلریشترینِ دل های پاره بخاک رفت
جگرسوخته ترین جان های سوخته بخاک رفت.
+
دامن پلید آسمان پُرافاده، لکه دار این مِهرکُشی ست
وجدان تاریخ پتیاره ی او، بدهکار مادر بهکیشی ست
حرمت این زن:
چنین به که در خاموشی آسمان دریده هویداست
 مصیبت کهکشانی او را
نه هرگز کمر کوه، یا که خدا، تاب نمی آرست.
+
مادری تکه پاره ـ
که اندوه او کوه ها ـ
و خود
بسان کاه تکیده بود
و شگفتا، تا دم مرگ
با کمر و دست های شکسته از پا نایستاد.
+
مادر بهکیش:
نه کوه که مشتی استخوان و پوست شد ـ
او مادری از درون داغان بود،
و همچنان
بسان رشته های زاگرس بلندبالا می نمود
و سینه بر آسمان "شبِ ستم" می سائید
تاب رنج می آورد
و در عین ویرانی
هرگز
درخود نمی نشست و نمی نالید.
بهنام چنگائی 13 دی 1394