۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه
بیداری: جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)
درغزه
ومی سوزانند
در عراق،
در شیشه کردن خون باکره گان ،
دراکرائین
در سوریه
در غیاب شوراها
ودریغا
بر سر بشریت نهند،اینان:
کلاه دفاع از «حقوق بشر»
کلاه «نظم نوین جهانی»
شرم مان باد و
قیمت جان: داریوش لعل ریاحی
دریافتی:
قیمت جان
قیمت جان را جهانی کرده اند
چون دلار ِ آن چنانی کرده اند
از جنوب ِ اندُلس تا مرز ِ هند
هر چه لمپن بود ، جانی کرده اند
مغز ها را شستشو دادند خوب
دینی از نو ، باز خوانی کرده اند
تیغ ِ نفرت دست زنگی های مست
داده اند و خود ، شبانی کرده اند
بر خلاف ِ بوش ، بی فریاد و داد
کیش ِ مردم را ، نشانی کرده اند
با چنین حالی و با این بند وبست
خود ، تجاوز را نهانی کرده اند
از برای ِ نو خلافت پیشگان
جان کری ها ، خطبه خوانی کرده اند
خلق ِ افغان ، ریشه اش شد جا بجا
رنج ِ هم را ، زندگانی کرده اند
در عراق ِ بی نفس ، جز چاه ِ نفت
مرگ را آسان و آنی کرده اند
فِرگوسن ، زنگ ِ سقوط ِ اقتصاد
شورشش را ، بی نشانی کرده اند
زین نمط ، همسو به سیمای ِ افق
نکته دانان ، دُر فشانی کرده اند
سرزمین ِ ما ، جدا زین جمع نیست
سبز ها را ، ارغوانی کرده اند
داریوش لعل ریاحی
دهم شهریور 1393
Dlr1266@hotmail.com
۱۳۹۳ شهریور ۶, پنجشنبه
۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه
۱۳۹۳ شهریور ۱, شنبه
فلسطین و چریکهای عرب: هجوم (مجموعه شعر) محمدعلی سپانلو
هجوم (مجموعه شعر)
محمدعلی سپانلو
١٣۵۶
فلسطین
فلسطین انعکاس روزهایی
که از دریا به آن سوی زمان جاری است
فلسطین گردش خوابی
که در چشمان ما، نوبت به نوبت باز میگردد
و خوابی در حقیقتهای بیداری است؛
فلسطین خونبهای عشق
و در فصل شراب سرخ
فلسطین جامی از گرماست
فلسطین سرزمین ماست
سرود حیرت و اندوه
سرود بازگشت خلق را آوارگان خوانند
به سودای اقالیمی که در غربت بیاد آید.
نشستن روزهای انتظاران را
در اردوگاه
نشستن، فکر کردن، خواب رفتن
در شبی که کشتی موعود میلغزد به سوی ماه
سرودن، خواستن ماه قدیمی را
که در امواج آن غرق است صحرا و شهیدانش
و از ماه کهن، تنها، به زیتونی قناعت کردن
و آبی
(و دیگر آرزوها را به دل مردن
که فکر آرزو بیجاست در این مرز مهتابی)
که اینجا مرکز دنیاست
و دنیا جز فلسطین نیست
وز آن سو
فلسطین سرزمین ماست …
تحمل کن شب ایوب را، ای باد زنجیری!
و در شهر عزا، همسایگان را، شور و غوغای چراغان را
و از بین سرود فتح دشمن، برگزین قانون فتحت را
و گوشت با دَمِ مضرابها باشد
که برزخم امیدی مینوازد زخم
اگر تعقیب و تبعید است، یا زنجیر، یا اعدام …،
نگاهت پاسدار خون گلها باد
که لبخند شهیدان است، در فصل شراب سرخ
دلت الواح محفوظ حکایات رهایی
دستهایت
چون درخت ایمنی، در وادی تحقیر
که استقلال روح آدمی را پاس میدارد.
چنین پندار (حتی)
کودکی بودی
که از مکتب به یک ضربت
به جنگی نابرابر سرنگون گشتی
بشارت بر تو، اقلیم کهن مرده است
عجوز است این جهان امّا
فلسطین کودک دنیاست
فلسطین سرزمین ماست.
فلسطین در سلاسل رشد خواهد کرد
و ترکیبات آموزندهی خونابه و آهن
چو نهر عصمتی پیوند میبندد به رودِ شیر
و از آنجا به شط قیر (شط کهنهی اردن) …
سرت را کهکشان میسوزد، از قلبت
جهاند برق خونینی
که شمشیر کهن را آب خواهد داد
در دریاچههای تلخ؛
فلسطین خندهات تلخاب
فلسطین هیکلت رؤیاست …
فلسطین سرزمین ماست
فلسطین پایگاه آشنایی نیست
جایی نیست
فلسطین روحی آوارهست در دنیای ساکن
جهان کوفته، سرخورده، با لبخند اجباری
که با بوی رفاه و رشد ملی، در تبانیها قدرتها
نمای جنتالمأوا به خود دادهست …
فلسطین کهن یادآور هول جهنمهاست
که میگوید جهنم هست، شیطان هست
شیطان هر کجا، و این جاست
فلسطین سرزمین ماست
فلسطین آخرین سنگر
برای ارزشی کمیاب
برای چشم پوشیدن
برای ترک کردن، دیر جوشیدن
برای رد هر صلحی؛
فلسطین آخرین سنگر
و تنها پایگاه رزم با مسخ شیاطین است.
فلسطین این صحاری نیست
شکل آرزوی ماست
معمایی که در آن مرگ جاری نیست
دلی از آتش و از باد
که جز پیکان زهرش آبیاری نیست …
و ما آوارگان، دریوزگان، امواج منکوب کتکخورده
از این پس یادمان باشد
و در خاطر نگه داریم
که هرگز آرزو در قید و در زندان نمیماند
که در آن زخم و ضربت نیست
و قتلش تیغ بر آب است
و مثل روز
مدام است و بر آینده
و با دوران آینده
طلوع نصرتش همپاست
فلسطین سرزمین ماست.
***
چریکهای عرب
چریکهای عرب شعلهیی بلند به شب میبرند
چریکهای عرب از شط سیاه، به مهتاب و ماه مینگرند
و زیر بدر تمام، در ماه عام
وقتی سحر کناره گرفته است
و رستخیز صلا میدهد ز پهنهی بحرالمیت
به کهربای مسین گلوله میاندیشند
چریکهای عرب ثروت خموشی مردانه را
یگانه ثروتشان را ـ که یادگار صدور مجاهد است
به خون و آتش و زندان، به سنگ و خار و باران میدهند
و چون مهندسی «صحرا» مردانهاند.
چریکهای عرب از مدار صبح میآیند
و ارمغان هوا میکنند
گرد نقرهیی استخوانهایی را
که در نبرد فلق میپوسند
گلی سیاه به شنزار
به واژگونی معیارها
به سنت کهن مردمی، در انقیاد نامردمان میاندیشد
به شیوههای صحی آدمخواری
به حق به جانبی دژخیم
به مرز «ندبه» که «دیوار» اشک تمساح است.
برادران مجاهد
که با تمدن حجم دلار ـ شناسنامهی این روزگار ـ
بیگانهاند
چریکهای عرب، آری
در رمال صحاری
در شط سیاه، در مهالک راه
به خاک میافتند در کیش پاک
به پاسداری ادراک این حقیقت متروک
که: خاک از انسان
انسان از خاک
-----------------------------------------
به نقل از: درنگ
de-rang.com
۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه
تو در نماز عشق چه خواندي ؟
شفيعي کدکني
شهرداری تهران اجازه دفن سیمین بهبهانی در امامزاده طاهر را نمی دهد !! و این شعر استاد شفیعی کدکنی انگار وصف حال روز و روزگار ماست :
در آينه دوباره نمايان شد
با ابر گيسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندي ؟
که سالهاست
بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير
از مرده ات هنوز
پرهيز مي کنند
نام تو را به رمز
رندان سينه چاک نيشابور
در لحظه هاي مستي
مستي و راستي
آهسته زير لب
تکرار مي کنند
وقتي تو
روي چوبه ي دارت
خموش و مات
بودي
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه هاي مامور
مامورهاي معذور
همسان و همسکوت مانديم
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردي ز خاک روييد
در کوچه باغ هاي نيشابور
مستان نيم شب به ترنم
آوازهاي سرخ تو را باز
ترجيع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست
رندان سينه چاک نيشابور
در لحظه هاي مستي
مستي و راستي
آهسته زير لب
تکرار مي کنند
وقتي تو
روي چوبه ي دارت
خموش و مات
بودي
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه هاي مامور
مامورهاي معذور
همسان و همسکوت مانديم
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردي ز خاک روييد
در کوچه باغ هاي نيشابور
مستان نيم شب به ترنم
آوازهاي سرخ تو را باز
ترجيع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست
بر مرغ تو فان نیست آیا؟ش: جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)
بر مرغ تو فان نیست آیا؟
درگیر خاموشی مرداب است،
- دریا-
شب بسته نطفه در نگاهش
چون هیولا
مهتاب سرد ودل شکسته،
چندان فرو رفته در عمق ابرتیره
که ذره نوری هم نمی تابد ز بالا.
بر بوتههای دشت باور،
- خشکیده یکسر-
ابری نه بارا ست؛
یا هست و چندان نیست کارا،
بارد گهی ،
اما تنُک ،
بر سنگ
خارا.
از سو سوی شبتابها در شب اثر نه
مهتاب را از درهها دیگر گذر نه
موجی نه جوشا
مَدی نه پیدا
دریا ندارد شور دریایی دریا
چون برکه افتاده هم از پا و
هم از نا
آن موجهای بر خروشنده کجا شد؟
خاموش وخوف آگین ومیرنده چرا شد؟
دیگر نشانی هم نه زان آهنگ و آوا
آمیخته با واژههای موجِ زیبا
بر کام اهریمن چرا گردید گیتی ؟
افسون او کارا چراشد در اهورا؟
در جزرگاهی این چنین در زجر،
- دریا-
پرواز کردن
راه دگر آغاز کردن
چون اختری سرخ
تیری از آتش بار خشم خود نشاندن
برقلب شیطان؛
لرزه بر اندام شب اندامان فکندن
مانند انسان؛
چنگال بر شط سیاه شب کشیدن
دریاگری
از نو
به دریا
آزمودن.
بر مرغ توفان نیست آیا؟!
جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)
محصورم نکنید!: ستاره.تهران
نقاشی از خانم گیتی نوین عزیز
محصورم نکنید!
می خواهم
لطیف تر از رویش بهار
برویم.......
و تندتر از بادهای سرد پاییزی
بدوم....
من با ستاره های سرخ الفتی دارم
و در کوچه های تیرهء انجماد
به ماندگاری برج سیاه قساوت
بی باورم....
و می خواهم
آویخته از چار میخ بیداد
صبح را فریاد بزنم.....
****
می خواهم
با ابرهای سپید آرزوهایم
خانه ای بسازم محکم و پایدار
برای قوهای قشنگ دریاچه
برای ماهی های سرخ کوچولو
برای هر آنکه صدایش را کسی نمی شنود
می خواهم از فراز قله ها
آری....بلندترین قله ها....
فریاد بزنم
آزادی را... عشق را... برابری را....
***
محصورم نکنید!
من در حصار نمی گنجم
من با قوهای سپید زیبا
و با ماهی های سرخ کوچولو
الفتی دارم....
ستاره.تهران
(اشرف علیخانی)
۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سهشنبه
سیمین، چلچراغِ فروغ در دلِ شب: بهنام چنگائی
برای گرامیداشت قامت قلمِ بلند، پرتو شب ستیز، دلِ بزرگِ مهربان و نگاهِ نوعدوستانه ی بانو سیمین بهبهانی، که او نیز همچون دردمندان بسیاری شکسته تن و بیمار، در عصر پاسدارانِ زور و حماقت، سرآخر و ناگزیر ما را با دلی رنجور و روانی سخت زخمی " تنها گذاشت، و همراه مرگ" رفت؛ و اینک آشکارا جولانگاه نبردِ شریف عاطفه مندی بر علیه " آدمخواری " دریغ و دردا که دوباره یک سپردار بزرگ مردمی را ار دست داد و باخت.
سیمین، چلچراغِ فروغ در دلِ شب
بهنام چنگائی
+
سیمین، مادرِ مهرجو و گرامی ایران
ای رازِ سادگی و نوعدوستی!
تو دردا، اینک خاموش گشته ای،
آری تلخ
اما،
ترانه ی می سازمت وطنِ تو،
دارد آجر به آجرِ واژگان اش
بر قلبِ دشت و بامِ ستم
اندک اندک فردای مهرورزی را می سازد.
+
بلند قامتِ قلم،
ای مهر استوار ـ
نبضِ و نورِ شعرِ زندگی تو
سیال و گرم
بی تو نیز،
آری با اندوه
اما، بی گمان
در دلِ امیدوارِ مادرانِ خاوران،
پر طنین و سخت جان
همچنان
سرخ و سوزان
می تپد و
خواهد تپید
بر دشت و دمن وکوهساران.
+
بانوی خورشیدِ فردا،
تو ای بارگاهِ غرور
ای سرشارِ پاکِ شوق،
دلداده برِ اسیران!
تو در میانه یِ زمهریر زمان
به سانِ بارانِ بهاران
بودی
روانه ی کویر خشک و سوزانِ ایران
و مانده ای،
پُر شرار و خروشان
و پیوسته
به جانب ِآزادی و نان
همراه زنجیریان و گرسنگان.
+
تو بانو، بانویِ با وجدانِ ما، بدان
ای، با آزادیِ فردا
هم پیمان
بدان که:
گره عشق تو به مظلومان
بیرون از
فسردگی فصل ها و واماندگی هاست
در این دوران.
زیرا تو:
تا بودی، خاموشی گریز ماندی
و
داسِ مرگ، بر بلندایِ غرورِ تو و شعر ات
هرگز، دست نیارست و نمی یازد.
و تو
در هسته ی تولد فردا،
ماندگار گشته ای
ای عزیز ایران.
بهنام چنگائی 28 مرداد 1393
اشتراک در:
پستها (Atom)









.jpg)


