۱۳۹۳ مرداد ۲۷, دوشنبه

گریز (1) ٬ و تنهایی (2): مهران زنگنه

گریز (1)

Mehran-Zangeneh







مهران زنگنه

دلتنگ‏ تر از من

خسته ‏تر از من

دلشكسته‏ تر از من

پرنده ‏ای بر آبكوهه‏ ی باد نشسته بود

پشت به جهان كرده بود

و چونان من

همپای من

           از خویش و از جهان می ‏گریخت

 

 

تنهایی (2)


Mehran-Zangeneh

مهران زنگنه

 

نه بلورم

        نه گیاه

از نسب ستارگان نیستم

تبارم به آفتاب نمی ‏برد

از پشت "آدم" نیامدم

پا بر زمین كه نهادم

                     سردی زمین مرا به گریه واداشت

چشم بر جهان كه گشودم

   - به سن عقل-

                       خود را تنها یافتم

                       پس در را ببستم

                       در خود نشستم

                       در خود نگریستم

                       و چون هیچ نیافتم

     پلک بر پلک نهادم                                           

     چشم بر بستم و دیگر نگشودم

آدرس نویسنده: mehran.z@gmx.net

۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

کارگران جهان، به پا خیزید!: سروده ای از جوهیل٬ برگردان از پرتو یاران


کارگران جهان، به پا خیزید!


Joehill11










سروده ای از جوهیل

 برگردان از پرتو یاران


کارگران جهان، به پا خیزید!

کارگران جهان، به پا خیزید!

زنجیرهایتان بگسلید. حق خویش بستانید.

مفت خوران استثمارگر

به یغما می برند تمام دسترنج تان را.

آیا فرجام تان این است

از گهواره تا گور کرنش و تسلیم؟

یا غایت آروزهاتان بردگی ست؟

اسیران گرسنگی! به پا خیزید

خود برای رهایی نبرد کنید؛

ای بردگان سرزمین ها

برخیزید در سرزمینی واحد.

اشک کودکان مان برای نان،

مرگ میلیون ها گرسنه؛

آرمان  و  راه تان

گواه آخرین پایداری ست،

کارگران اراده کننند

سریع ترین قطارها را ازحرکت باز می ایستانند؛

و نیز هر کشتی در اقیانوس

چرخهای تولید،

و هر معدن و کارخانه ای را، 

تنها با زنجیر اتحادشان.

ناوگان و قدرت هر کشوری،

 درفرمان و استیلای کارگران.

کارگران متحد شوید

مردان و زنان کارگر در کنار هم؛

درهم می شکنیم سرمایه داران را

چونان موجی و خاکروبه ای؛

اتحاد، اتحاد

جدایی مرگ ماست؛

شعارما این است--

"همه برای یکی، یکی برای همه"

کارگران جهان، به پا خیزید!

با تمام قدرت و شکوه تان؛

حقتان بستانید.

دیگر زاری  برای نان کافیست،

آزادی، عشق و سعادت از آن ماست.

آن هنگام که پرچم سرخ شکوهمندمان

در سرزمین کارگران

به اهتزاز در آید.

http://youtu.be/T-zwBHbBWew

Workers of the world, awaken!

Break your chains. demand your rights.

AII the wealth you make is taken

By exploiting parasites.

Shall you kneel in deep submission

From your cradles to your graves?

ls the height of your ambition

To be good and willing slaves?

CHORUS:

Arise, ye prisoners of starvation!

Fight for your own emancipation;

Arise, ye slaves of every nation.

In One Union grand.

Our little ones for bread are crying,

And millions are from hunger dying;

The end the means is justifying,

'Tis the final stand.

If the workers take a notion,

They can stop all speeding trains;

Every ship upon the ocean

They can tie with mighty chains.

Every wheel in the creation,

Every mine and every mill,

Fleets and armies of the nation,

Will at their command stand still.

Join the union, fellow workers,

Men and women, side by side;

We will crush the greedy shirkers

Like a sweeping, surging tide;

For united we are standing,

But divided we will fall;

Let this be our understanding --

"All for one and one for all.''

Workers of the world, awaken!

Rise in all your splendid might;

Take the wealth that you are making,

It belongs to you by right.

No one will for bread be crying,

We'll have freedom, love and health.

When the grand red flag is flying

In the Workers' Commonwealth.

----------------


Utah Philips

https://www.youtube.com/watch?v=b0T1WtrKrFU

*********

  

لينک سايت :  http://goftemanse.blogspot.com/2014/07/joe-hill.html

https://www.youtube.com/watch?v=T-zwBHbBWew&feature=youtu.be

۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

هیولای داعش: داریوش لعل ریاحی

هیولای داعش


بر پرده ای سیاه ، جادوی لا الله

با دست ِ پنتاگون ، در غالب سپاه

 

ابزار ِ آتشش ، جنس ِ مدرن روز

از تانک ِ چیفتن تا موشک ِ کروز

 

کردند یک شبه ، آن را سپاه ِ دین

از معجزاتشان ، رگبار ِ آتشین

 

بذر آفریدگان ، در پرده ای نهان

تا کِی درو کنند ، آثار کِشتشان

 

صد ها بریده سَر ، هر روز در خبر

پیغام ِ روشنی است بر گوش ِ هر پدر

 

بر آن چه زندگی است ، متن ترانه سنگ

هر جاکه خانه ای است ، تکرار بنگ بنگ

 

وقتی امید رفت ، افکار تیره گشت

جایی نمانده بود ، جز راه ِ کوه و دشت

 

بر خیل ِ راندگان ، بستند چشمشان

جز چند لقمه نان ، از بام آسمان

 

جای ِ بشر کجاست ؟در این جهان ِ دون

بر این کلاف ِ گُم ، بر این تب ِ جنون

 

این ننگ لکه ایست ، مانا و ماندگار

بر چهر ِ مردم ِ بی درد ِ روزگار

 

داریوش لعل ریاحی

25 مرداد 1393

Dlr1266@hotmail.com

پیام و گلدانه ی امید: جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

پیام

jafar mazroughi (2)











«فردا »تنی ست

          استخوانی و تابوتی،

«امروز»، اگر

                 دراو،

                  ندواند خون!


جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

**********************************

گلدانه ی امید

 barzin azarmehr (2)








ای نازنین من!

       وقت است

              بردمی!

از سینه ی کویر

          جو شی و

              گل دهی!

بی تو بهار هم

     آخر بهار نیست !

گیسوی یار هم ،

    جز شام تار نیست!

 

بی تودر این قفس ،

    از بس که تار یأس

بسته ره نفس

     گویی نمانده کس!

 

ای گل طلوع کن!

نور بهاره شو!

خورشید واره شو!

دیگر

       درنگ

               بس!


جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)


۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

زیتون تلخ: ی. صفایی

زیتون تلخ

peace dove tied with bomb


















تلخ زهری در رگ های زندگی جاریست

که در این جهان در سکوت خفته،

انسانیت را مسخ کرده

و کرامت انسان را به مسلخ کشیده است.

ثانیه های رنگین زندگی

در خشونت و خون محو می شوند

و سکوت با دامن گلوله نشان سیاهش

بزم سیاست ورزان را رونقی دوباره می بخشد.


در این دهکده ماتم زده،

رعد ناخواسته می نالد و اشک تلخ ابر

شاخه های زیتون را مسموم می کند

وصلح دیگر نشانی ندارد!

نه.......

من این جهان را  چگونه باور کنم

که بارانش گلوله و نغمه اش غرش است؟!

وه!!

که چه غمگین واژه ای است این جهان.......

 

ی. صفایی

دهم آگوست 2014

۱۳۹۳ مرداد ۱۹, یکشنبه

گلدانه ی امید: جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

گلدانه ی امید

 barzin azarmehr


ای نازنین من!

       وقت است

              بردمی!

از سینه ی کویر

          جو شی و

              گل دهی!

بی تو بهار هم

     آخر بهار نیست !

گیسوی یار هم ،

    جز شام تار نیست!

 

بی تودر این قفس ،

    از بس که تار یأس

بسته ره نفس

     گویی نمانده کس!

 

ای گل طلوع کن!

نور بهاره شو!

خورشید واره شو!

دیگر

       درنگ

               بس!


جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)


۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

ای کاش بال پروازی بود: بهنام چنگائی

ای کاش بال پروازی بود

behnam chengaee

 

 

 


بهنام چنگائی

 peace dove

ای کاش بال پروازی می بود

و من

پرمی کشیدم به سوی رویاهای آزاد مردمی

تا غخمواری سرمستان سیر را بیدار می کردم.

پر می کشیدم بر بالا بالاهای مهرِ انسان

تا دشمنی ها را رسوا می کردم

تا "حسرتچشمی" های حقیر ملی را ویار می کردم

تا شمشیر خونین عقیدتی را

بیکار می کردم.

ای کاش بال پروازی می بود

پر می کشیدم بر سقف بلند آبی آزادگی

تا زنجیریان نخوت را از خودخواهی جدا می کردم.

تا "همنوعدوستی" را ز بند رشک رها می کردم.

و پر می کشیدم بر اعماق درد نداران

پر می کشیدم به سوی نجاتِ نان

برای خوشبختی نوع انسان.

پر می کشیدم بر خرابه های ظلم و مظلومان

و بی پناهان و جگرسوختگان دنیا را با اشک هایم نوازش می کردم

و زندگی ام و نانم را با همگان تقسیم می کردم.

من اینجا مانده ام تنها

نه از درد دل دوست گم شده ام خبری ست

و نه از روزهای موعد بهاری مادرم.

اما،

کلاغان سیاهِ سیه کردار

بر موج های امید فردای بهتر ایران و جهان

همچنان،

 آوای تفریق می سرایند.

و من

در هیچ دیاری غریبه نبوده ام

اما، ای کاش بال پروازی می بود

تا بر گُله گُله های دیاران رنگین جهان بالی می کشیدم

نه به نام " لـُر" و یا هر که

تنها با نام انسان

و انسانیت دریده ی کشور و جهانم را

تیمار می کردم.

بهنام چنگائی 16 مرداد 1393

 

۱۳۹۳ مرداد ۱۵, چهارشنبه

روزنوشت های یک زخم فلسطینی: محمود درویش٬ ترجمه پریسا نصرآبادی

دریافتی:palestinpalestine

روزنوشت های یک زخم فلسطینی

نویسنده: محمود درویش٬  چهارشنبه ، ۱۵ مرداد ۱۳۹۳؛ ۰۶ آگوست ۲۰۱۴

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. 
ترجمه این شعر برای آن که هم نام خاک است. به چشم ِ کوته بین جلیل نمی آید اما در او ریشه ها می توان دواند ...

پریسا نصرآبادی


***


به فدوی طوقان

1
ما را چه نیاز به یادآورد است
که کرمل کوه، در ماست
و سبزه زاران الجلیل بر مژه گانمان روییده است.
نگو: کاش یارای آن داشتیم که چون رود به سمت او جاری شویم
این را نگو:
ما پاره تن این سرزمینیم و او در ماست.


2
تا پیش از ماه ژوئن، ما همچون کبوترانی تازه سر از تخم برآورده نبودیم
و از این رو عشق ما در میان زنجیرها نپژمرد.
خواهرم، تمام این بیست سال
کار ما سرودن شعر نبود!
بلکه جنگیدن بود!

 3
سایه ای که بر چشمان تو فرونشست
- لعنت آن ربّ النوعی ست
که از ماه ژوئن برآمد
تا پیشانی مان را با خورشید گره بزند-
هم‌رنگ شهادت است
و طعم نماز می دهد.
می کشد و حیات می بخشد
و آه از این مرگ و زندگی!

 4
نخستین شبی که در چشمان تو آغاز شد
در قلب من، قطره قطره ای از پایان شبی ظلمانی بود:
و آن چه ما را، اکنون و اینجا، به هم پیوند می زند،
مسیر بازگشتی است که ما را
از خمودی و پژمردگی دور می‌کند.

 5
نجوای شبانۀ تو
دشنه است و زخم، و مرهم نیز،
و رخوتی ست که از سکوت قربانیان بر می‌خیزد:
خانواده ام کجایند؟
 از پناهگاه تبعید به در آمدند
و دگرباره، به اسارت‌گاه بازگشتند.

6
کلام عشق زنگار نمی بندد، اما معشوق
در بند است
_ آی عشق من که بر دوش من نهاده ای
 مهتابی هایی که باد از جا کنده
درگاه خانه ها
و گناهان را...!
حتی برای یک روز هم،
قلب من مأمنی جز برای چشمان تو نبوده است
و اکنون بی نیاز از وطن ام!

7
و دانستیم آن چه که صدای چکاوک را،
چون خنجری آخته بر چهره مهاجمان می نشاند
و دانستیم آن چه که سکوت گورستان را
به ضیافت... و بوستان زندگی بدل می سازد!

8
آن هنگام که آواز می خواندی، مهتابی خانه ها را می دیدم
که از دیوارها کنده می شوند
و میدان شهر تا دامنه کوه کشیده می شد
این نه آن نوا بود که می شنیدیم
و نه رنگ کلماتی بود که می دیدیم:
یک میلیون قهرمان در آن چاردیواری بود!

9
خون من از چهره او چون هُرم تابستان است
و هموست که در رگ هایم نبض می زند.
شرمسار به خانه بازگشتم
که شهید، بر زخم من افتاده بود..
در شب میلاد، ملجأ بود
انتظار بود
و من از  یادش عید می چینم!

10
چشمانش ژاله ست و آتش
اگر زیاده به او نزدیک شوی، آواز می دهد
و در آنی، از ساعدش سکوت تبخیر می شود، و نماز.
آه، چندان که دوست می داری شهیدش بنام!
جوان، چاردیوار محقّر اش را ترک کرد
و آن هنگام که بازآمد،
سیمایی خدای‌گونه داشت!

11
این سرزمین پوست شهیدان را در خود فرو می برد.
این سرزمین ما را وعده تابستانی مملو از گندم و ستاره می دهد.
ستایش اش کن!
در بطن این سرزمین، ما نمک و آب ایم،
و بر کرانه هایش ما زخم ایم، زخمی که می جنگد.

12
اشک در گلویم حلقه زده، خواهر
و آتش از چشمانم شعله می کشد
از شکایت بردن به درگاه سلطان آزاد شدم
تمام آنان که مرده اند،
و تمام آنان که بر درگاه روز خواهند مُرد
مرا در آغوش کشیدند، و از من سلاحی ساختند!

13
خانه عزیزان متروک است،
و یافا تا مغزاستخوان معنا شده ست.
آن زن که در جستجوی من است
مرا جز در پیشانی خویش نتواند یافت
خواهرم، مرا تنها بگذار با این مرگ
تنهایم بگذار با این همه تباهی
می خواهم بر مصائب اش ستاره ای ببافم..

 14
آه ای زخم سرکش من!
سرزمین من چمدان نیست
و من مسافر نیستم
من عاشقم و این سرزمین معشوق من است!

15
هرگاه در خاطره فرو می روم
افسوس بر پیشانی ام می روید
و بر چیزی در دوردست ها حسرت می برم
و هردم که خویش را به شوق تسلیم می کنم
گویی اساطیر بردگان را از آنِ خویش می کنم.
من سرِ آن دارم که از صدایم سنگ ریزه ای بسازم
و از صخره، آوازی!

16
 نه سایه‌ای بر پبشانی‌ام افتاده است
و نه سایه‌ام را می‌بینم..
و تُف می اندازم بر آن زخمی
که شب پیشانی ها را شعله ور نمی کند..
اشک را برای جشن پنهان کن
که ما مگر از شادمانی نمی گرییم
و بگذار که مرگ را در میدان
شادی بنامیم.. و زندگی!

17
بر زخم بالیدم، و به مادرم نگفتم
که چه چیز او را در این شب، پناهگاهی می سازد
من، سرچشمه ام، نشانی ام و نام ام را از دست نداده ام
و از این روست اگر در جامه های فرسوده اش
میلیون ها ستاره می بینم!

18
بیرق ام سیاه،
و  بندرگاه تابوتی،
و پشتم خمیده ست..
ای خزان جهان که در درونمان فرومرده ای!
ای بهاران جهان که در ما زاده شده ای!
گلِ من سرخ،
و بندرگاه گشوده،
و قلبم درختی ست!

19
زبانِ من همچو خروش آب است
در رودِ گردباد
و آینه های خورشید و گندم
در میادین نبرد..
ای بسا که گهگاه در بیان چیزها به خطا رفته باشم
اما همواره_ بی هیچ خجلتی_ شگفت انگیز بوده ام
آن هنگام که قلبم را، به واژه نامه ای بدل ساختم!

20
از دشمنان گریزی نبود
تا لاجرم بدانیم که این من همزادی دارد
از باد گریزی نبود
تا در تنه بلوط سکنی بگزینیم
و اگر آن مصلوب بزرگوار بر فراز صلیب بلندمرتبگی نمی یافت
چون کودکی می ماند، با زخمی تباه... هراسان.

21
کلامی برای تو دارم،
که هنوز به زبانش نیاورده ام.
سایه روی بام بر ماه چیره می گردد
و سرزمین من حماسه ایست
که زخمه زن اش بودم.. اما زخمه گه اش شدم!

22
باستان شناس دغدغه تحلیل سنگ ها را دارد.
در میان حفره های اساطیر چشمان خود را می جوید
تا نشان دهد که من:
رهگذری در راه ام با چشمانی بی سو
بی آن که حتی حرفی در کتاب تمدّن باشم
و در اندک زمانی درختانم را می کارم
و  عشق ام را می سرایم!

23
آن ابر تابستانی... که بر پشت هزیمت می کشندش
نسلی از شاهان را
بر ریسمان سراب معلّق نموده
و من کُشته و زاده شب لبریز از جنایت ام
که چنین به خاک آغشته ام

 24
اکنون زمان از آنِ من است تا کلمه را به عمل بدل سازم
و از آنِ من است تا عشق ام را به سرزمین و چکاوک محک بزنم
در این زمانه، چماق، چنگ را می درد
و من در آینه می پژمرم
زیرا که در پسِ من درختی قد می کشد.

 

۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

به هر کس به اندازه ی نیازش!: جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

به هر کس به اندازه ی نیازش!

 barzin azarmehr (2)

 

 

 

 

 

 

به هر کس به اندازه ی نیازش!

 

به زبان عبری خوانند عزرائیلیان : « کای بی‌سر و پای فلسطینیان ! اشتهای آتشخواری تان را

                            کور نکنید ،

                                            اگر، ما «بشر دوستان » بی‌« ب » ی اول با بمب و موشک و گلوله‌ای که

                        می باریم بر سرتان ،

نگران آنیم ،همه شب ، همه روز

که چشم و دلتان ،

                        ندود ،

                                 هنوز؟!»

جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)


۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

بيدارباشِ غزه٬ بقارسی و انگلیسی: مجید نفیسی

دریافتی:

pal kid crying

بيدارباشِ غزه 


آنجا رويا مي فروشند: 

يكي براي بازگشت به "ارض موعود" 

و ديگري براي احياي "خلافت". 

آنچه فراموش شده 

انسان است. 

يكي جان كودكان رابه خطر مي اندازد 

و ديگري آنها را بمباران مي كند. 

 

رها كنيد كابوسهاي خونينتان را

بگذاريد آينده 

از يوغِ گذشته آزاد شود 

و دو ملت 

در كنار يكديگر زندگي كنند. 

بيدار شويد! 

بيدار شويد!

 

 

مجید نفیسی

يكم اوت ۲۰۱۴  

Gaza Reveille
There, they sell dreams:
One for returning to the “Promised Land”
And the other to revive the “Caliphate”.
What is forgotten
Is humanity.
Children put in danger by one side
Are being blown up by the other.

Abandon your bloody nightmares
Let the future
Free itself
From the yoke of the past
And two nations
Live side by side.
Wake up!
Wake up!
Majid Naficy
August 1st, 201

۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه

شرمساري: درِن ستاين٬ ترجمه از مجید نفیسی٬ و ملا يا آدم٬ بفارسی و انگلیسی؟: مجید نفیسی

شرمساري
>  نمي توان پنهان
>  شد از جيغ هاي كودكانه
>  اندام پاره پاره شده ي نوزادان از
> خمپاره
>  تن هاي كوچكِ شكسته از آجر.
> آشوب مي گيرم از تماشاي اين همه
>  شرمسار از انسان بودن و يهودي
> بودن هر دو
>  در عذاب از كشمكش دروني ميان وفا و
> هويت
>  با اينهمه من نخست موجوديت خود را
>
>  به انسان بودن خود وامدارم
>  و سپس به قبيله ام.
> بايد بر خوني كه از آنِ من نيست
>  شيون كنم.

> از: درِن ستاين
>  ترجمه از مجید نفیسیgaza_injured_kids_safa2pal.Israelis killing children2014,.,

> Dear friends,
> I received this poem from one of the peace activist / friend
> in Israel .  Thanks to Majid Naficy for quick
> translation of it.  The picture is by AFP
> Gaza.Peace,Elahe    Jewish Poem of Contrition
>  By Darren Stein ( Jewish poet)

> There is no hiding from the screams of a child,
> Baby forms shredded by shrapnel,
>  Little bodies broken by bricks;
>  It makes me sick to look upon, ashamed
> as...
>  both a human being and a Jew; the tortured
>  anguish of my conflict of loyalty and identity;
>  Yet, I owe my integrity first to my humanity,
>  and then only to my tribe.
>  I must weep for blood that is not my own
http://www.palestinechronicle.com/jewish-poem-of-contrition/#.U9n3MVZORg3

********************************
ملا يا آدم؟

مجید نفیسی

ملايِ سيادستاري در كودكيم
سر ميز شامِ عروسي خواهرم
قابِ مرغ را در هوا قاپيد
پيش خود گذاشت و گفت:
"ما سيدها كه مرغي هستيم."

آيا همو نبود كه در جوانيم
انقلابِ ما را ربود
و چندصدايي را خاموش كرد
تا ولايتِ خونين خود را بسازد؟

عقربه ها از اين همه نابهنگامي
بر ساعت ها مي شورند.
دور نيست آن زمان
كه انحصارِ ملايان براُفتد
آدميت به سفره بازگردد
و هر كس از سينيِ فراواني
سهمي برابر بگيرد.

نوميد مباش دوست من!
از قديم گفته اند:
"ملا شدن چه آسان
آدم شدن چه دشوار."

 
      1 ژوئيه 2014
        Mullah or Human?

        By Majid Naficy

A black-turbaned mullah in my childhood
At the dining table of my sister’s wedding
Snatched the platter of chicken in the air
Put it in front of him and said:
“We descendents  of the Prophet go for the chicken.”

Was he not the same person who at my youth
Stole our revolution
And silenced polyphony
To establish his bloody theocracy?

The hands rebel against  clocks
From so much anachronism.
It is not long
That the monopoly of mullahs will fall,
Humanity will return to our dining table
And everyone will receive an equal share
From the platter of plenty.

Do not lose hope, my friend!
There is a saying from ancient times:
“How easy to become a mullah!
How hard to become a human!”

        July 1st, 2014
http://www.iroon.com/irtn/blog/4681/