۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

در پارک روزهای مقدس، منظومه ی دوردست و مثل انتظار: سه شعر از فریدون گیلانی

سه شعر از فریدون گیلانی

 434362f1da

در پارک روزهای مقدس

فریدون گیلانی


هروقت صدایش را مخفیانه برای همسایه می گذاشتم
و صدای آهنگ دلنواز را پائین می آوردم که از ناله های آشنای او بکاهم
می دیدم که هنوز در آن همه کوچه باغ فریبنده
راهبانِ دیوارها و سوگند های سوخته است

راهبان روزهای مقدس
چنان از خویش گسسته بود که راه را بر آفتاب می بست
و ساده ترین کلمات را
در ذهن می شکست

راه بسته بود
قدیمی ترین علامت راه گسسته بود
و راهبان چندان خسته بود که می گفت کمانداران عهد اسکندر
از پدران شان بخواهند که به گلوله ی پسران شان اعتماد کنند
و هر یکشنبه دختران شان را در ملاء عام به باغ های معلق ببرند

برگشتم
دوباره برگشتم
مرزبسته بود
راه خسته بود
و راهبان دوباره برج و باروی مرز را شکسته بود  

دو باره عزم سفر کردم
ملاقاتی های بند دو را دوباره خبر کردم
شب را نگه داشتم که بداند دیوار را دوباره ساخته اند
صبح را در قفس گذاشتم که طلوع یادش نرود
نقاش را در باغچه کاشتم که از دمیدن آفتاب نترسد
و آن همه شعر را
پشت در منتظر نگذارد
برای دورترین ستاره دست تکان دادم که بیابان را دوباره بنویسد
و ناگهان دیدم که چشمی در تاریک برقی زد که علیه من
به اتهام آب پاشیدن به قفس ، کیفرخواست صادر کرده اند

اتهام من آن بود که صدایم را به هر نسیمی نمی سپردم
و کمر به قتل مسافران نمی بستم
من متهم بودم که عامدانه به عابران دروغ نگفته ام
و نگفته ام  که آوازه خوانی
در تقاطع خیابان منتظر است
و نگفته ام که همیشه درِ خانه ام باز بوده که نامه های رفیقم
به جبهه ی دشمن نرود

اتهام من آن بود که به ارتفاع دیوار می پریدم
و آنقدر می پریدم که رودخانه مدام کوچک تر می شد

یعنی من می دانستم که اگر گلدان تسلیم نشود
و این دیوار با رودخانه کنار نیاید
دوباره باید کابوسم را تا مرز ببرم
و در سایه ی غروب به زندان برگردم

برشانه ی شکسته
تا مرز
دوباره کابوسم را بردم
شب را نگه داشتم
به صبح سوگند خوردم که گلوله ی پسران را به پدران ندهم
و دختران را
در پارک های ممنوع روزهای مقدس
در مسیر باد به خواهران مشکوک نسپارم

اگر بتوانم مویه های تو را در این کابوس به مرز ببرم
همسایه هایم جرئت می کنند به صبح بگویند که دزدان را به چشم دیده اند
و به چشم دیده اند که راهبان
همه ی پنجره های جنگ آخر را به نام پدران ثبت کرده
و در پارک های ممنوع
همه دختران را به روزهای مقدس فروخته است .
شهریور ماه 1392

........

منظومه ی دوردست

فریدون گیلانی

پیشکش به رفیق یگانه ام مریم
(1)
دیگر نمی توانستم آسوده بمانم که خاک بی حاصل بشکفد
و صدائی که ساقه ندارد
در هوای خانه بپیچد که بستر رودخانه آرام است
و خاطره را می شود بدون دغدغه از درخت چید

توفان به باغ آشفته تاخته بود
سحر از کتاب فریبنده گریخته بود
و آن همه تواضع ناهنجار
متحیر مانده بودند که در بستر کدام فصلی بشکفند
و به زبان کدام مسافری سخن بگویند
که اسیر هلهله ی حرامیان نشوند

نمی شد که به ولوله ی برگ ها پشت کنم
و چشمم را
مثل سطرهای نا بالغ
بر باغ برهنه ببندم

مردی در میانه بود
که نمی خواست تسلیم تنوع پائیز شود
و پنجره اش را به روی شاخه های ناکام ببندد

نمی خواستم دیوارهای شکسته را بشمارم
و از سقف های فروریخته بخواهم که در وصف سپیده غزل بسرایند
هوای غریبه بازهم روی پای باریک پرنده می ایستاد
و آفتاب نیمه جان پائیز را شاهد می گرفت
که همیشه پهلوان درگاهِ در بوده
و با پای خود از مرزهای مهلک گذشته است

در دور دست
شاید که ابر سرکش از هوائی چنین گرفته  گذشته باشد که امروز
پرنده ی زخمی به ارتفاعش نمی رسد

محال است که غروب
برای عبور از شب قدیمی شده باشد
و درست در کشاکش سپیده و شب
این گونه غریبانه جان بسپارد
یعنی پرنده در بازگشت
درخت شبانه را گم کرده است ؟

(2)
پنجره را بازکردم که در التهاب نگاهِ کهن
دوردست به پایان نرسد
و کوچه باغ های شمال و جنوب واقعه
هنوز بتوانند با صدای تنفس دیوارها
تا پاسی از روزگار گذشته غزل بخوانند و به دیوارها بنویسند که شب
در ابتدای تولد از جوانه جدا شده است .

آخرین گلدان دوران اختفا
در حادثه ی نیمه های روز شکست و پرده های بلند
چنان بی قرار افتادند که تو گوئی در دور دست
حتی کسی نمی خواست دستی برای شهر زخمی تکان بدهد

عجیب است که زمین در آستانه ی بارانی چنین سیل آسا
به من اصلا نگاه نکند
و در غفلت عابرانی که می پندارند به سفری توان فرسا رفته اند
فقط به سنگفرش های خسته ی خیابان چشم بدوزد

به این سنگفرش های خسته آنقدر رنگ پاشیده اند که زمینِ متین بر آشفته
و هیچ فصلی قادر نیست بگوید که صدای مرا شنیده
یا اصلا دیده است که من سال ها به در زده ام
(3)
در دور دست
آنقدر پشت در ماندم
که شب آمد و باران گرفت
من فکر می کنم
این خانه باید مثل شعری قدیمی دچار ملامت تاخیر شده باشد
در دور دست  
باید کسی به احتمال تهاجم باران خبر می داد
که این خیابان
در اعتراض های خیابانی ی روزی فرسوده
نا پدید شده است

سوارانی که تنفس مشروط را به ستوران وعده می دادند
راه  ورود  جانوران وحشی به روزگار نامنظم را
هموار کرده بودند
و بسیار بوده اند پرندگانی که در جریان تلاطم آب
سنگینی هوا را
بر پای نازک خود به زبان می آوردند
اما به آسمان خیالی فکر می کردند
و حالا پشت پنجره
اصرار می کنند تا کلمات ساده ی خانه های ویران را
در کرانه ی سهم آسای بادهای افسار گسیخته بنویسند

در دوردست صدای تنفس تندی می پیچید
که نه می توانست به ابر دست بساید
و نه می خواست به رسم یادگاری ! شاید
از آسمان ساده ستاره بردارد
و ستاره را به سینه ی شهرهای دور بزند
در دور دست احتمال داشت که ابری نارس
درک پرنده ی منتظری را از ارتفاع نابالغ پس گرفته باشد
شاید که راه ستاره را بر این حادثه بگشاید
(4)
در دوردست ارتفاع ابر چندان بود
که صدای صبح به ستاره نمی رسید

کلماتی که در آب شناور بودند
قادر نبودند ساحل را
بر یال بادهای مهاجم بنویسند
و راه پرنده را به آسمان بگشایند

شعرهای چهار پاره آنقدر تنها ماندند
که صدای در را
از مکالمات شبانه حذف کردند
و صفحه ی آخر لنگرگاه را سفید گذاشتند

تابلو سیاه
برای ثبت جان های ارزان
سرش را نمی تواند به هیچ پنجره ای بکوبد
تصویر های قدیمی
تابلو را
در نیمه راه دمیدن صبح
به مرزبان باج داده اند

قرار بود پنجره ها رو به دوردست گشوده شوند

یعنی که این همه باغچه
بیهوده در غزل های شبانه تباه شده اند ؟!
(5)
در دور دست جاشوان فرساینده از آب های راکد هیجان ساخته اند
جاشوان فرساینده منتظرند که شاید از آن حادثه
سکوی دیگری برای ایستادن بنا کنند
سکوهای شکسته
در منظر باغ های ویران
آن همه خطابه ی آماده را
آتش زده بودند
جان های ارزان
قاب ها را به مفت در بازار فروخته بودند

قطار
کسی را با مدال افتخار سوار نمی کرد
و در قاب
جای پای هوائی را می خواستند که به پرنده تحمیل شده بود

صدای حادثه پشت در راه می رفت
مگر که سرانجام
روزی کسی دری را برایش بگشاید

در دوردست
عروسک ها
با قامت خیالی فرساینده
آن همه سپیده دم ناشی را
در جاده جا می گذارند و می گذرند

بسیار بوده است که نگاهی منتظر را
در قدم های بعدی شکسته اند
و آنقدر به سواران زخم زده اند
که کوه ریخته و آهو گریخته است

با روزهای بسته
در این همه خاک مصمم که به بیداری تاخته اند
شاید که راهی
هیچ وقت
از تنگه نگذرد
و روزی نیاید که دوردست
آسان به سواران برسد
و آسان راه را برگرداند

با این همه سپیده که شیشه را می شکند
من از کدام راه می توانم
تا دور دست را
به چشم ببینم
و ایستگاه های جدید را بشناسم

اگر این راه در من بزرگ می شد
می توانستم استعداد پنجره را
در دوردست
برای سواران غریبه ی غروب به یادگار بگذارم

در دور دست
غروب درخت ها چنان غریبه در منظر بود
که ملوانان فکر می کردند برای رفتن به سمت صبح
خیلی قدیمی شده اند
و اگر کشتی نتواند لنگرگاهش را پیدا کند
کسی به سواد روزی دیگر نمی رسد

ملوانان حتی صدای مرا با پارو شکسته بودند
و لحظه های پر هیجان موج را
از ذهن ساحل
در دم  زدوده بودند مبادا که  بادهای چهارگانه ی خرز
به من آشنائی بدهند
و من به جای شکستن عهد
و ایستادن بر پای نازک پرندگان مهاجر
تا قایق قدیمی
با ذهن ماهیگیران خسته
در موج های ملتهب دهانه برانم

محال است که غروب
برای عبور از شب قدیمی شده باشد
در دوردست
غروب سفرش را ثبت کرده
و تابلو سیاه
در کمرکش دور دست گم شده است   
(6)
در دور دست
کسی به درهای بسته نمی اندیشید
و آدم ها چنان به خانه می نگریستند
که تو گوئی از این پل دیگر بهاری نمی گذرد
و این هوای پریشان می خواهد مثل پائیز
خاطراتش را
برپای نازک آن پرنده به امانت بگذارد و بگذرد.

در دوردست
آن پرده ی بلند باید می افتاد
شاید که پنجره ای گستاخ
رو به فاصله ای دیگر باز می شد
در دوردست
ارتفاع چندان بود
که صدای پرنده به ستاره نمی رسید
و هر قاب عکسی فکر می کرد که لابد
از کتاب آدم های قاب گرفته جا خواهد ماند
(7)
دیگر نمی توانستم آسوده بمانم که خاک بی حاصل
در گوش خانه بخواند که دیگر
کسی پشت در منتظر نیست

من نمی توانم این مسیر را برگردم
و دوباره برای دوردست دست تکان بدهم .
شهریور ماه 1392
.............

مثل انتظار

فریدون گیلانی


آن گونه نازنین بودی تو که صبح
خجالت می کشید در حضور تو در آید
و آفتاب شرمش می شد که با در آمدن تو
گل بدهد

چشمت چنان طلوع نخستین ستاره ی سحری را حریف بود
که آسمان را در دریا به سر می کشید
مبادا که با طلوع آفتاب
مغلوب نگاه تو شود

آن گونه نازنین بودی تو که با هر قدمت
کوچه ای بسته می شد
و با هر نگاهت
خیابانی قیام می کرد که شهر چراغانی شده است

عهد کرده ام آنقدر کنار بندر بنشینم و سوت کشتی ها را بشمارم
مگر که روزی پرنده ای از عرشه ی چشم های تو برخیزد
وچشمت را به ملوانان نشان بدهد که یعنی ماهی ها
دیریست تا مسیر دریاهای بزرگ را
در حیطه ی روشن ترین چراغ روزگار
پیدا کرده اند

آن گونه نازنین بودی تو که ماهی ها
شبانه با چشم هایت از اقیانوس می گذشتند
و هر روز صبح
سپیده دمانِ ساحل را به نام تو می بوسیدند

من نمی دانم آن همه اجتماع عظیم را
چگونه در این اتاق کوچک مخفی کنم
که پنجره منفجر نشود ؟

مهر ماه 1392
 http://www.gozareshgar.com/10.html?&tx_ttnews[tt_news]=22893&tx_ttnews[backPid]=23&cHash=32c3d91bfbca02c5fa65a7f80cca11a3

۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه

عمامه٬ بفارسی و انگلیسی: مجید نفیسی

عمامه  

 nafisi,majid

اي دستار! 

چه كسي ترا 

بر سر او گذاشت؟ 

 

يك تكه پارچه 

بيش نيستي 

و با اين همه، او 

ولايتِ خود را 

در تو مي بيند. 

 

من ترا 

از سر او برخواهم داشت 

و به مادران داغدار خواهم داد 

تا اشگهايشان را پاك كنند. 

 

۹ دسامبر ۲۰۱۳ 

مجید نفیسی




Turban


Oh turban!
Who put you
On his head?

You’re not more than
A piece of cloth
And yet,
He sees in you
His divine state.

I will remove you
From his head
And give you to mourning mothers
So that they can wipe
Their tears.

December 9, 2013
Majid Naficy

یک دو سروده: جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

یک دو سروده

barzin azarmehr!

۱


کار ، چیست؟

خمیر ه ی هشیاری ست!

دمی به کوچه نظر کن!

چه حلقه‌ها که به گردن

زدارِ بی‌کاری ست !


۲

گر نبودی خنجر مه در نیام،

تیرگی،

    کی چیره گشتی مستدام؟!


جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

محاجه و سرده سرودت را !…:دو شعر از جعفر مرزوقی(برزین آذر مهر)

محاجه

barzin azarmeh

نبشته بر در ما ماجرای سنگ وسبوست

چه گویمت که به هر واژه جای پای عدوست!

خدنگ نفرت و کین آشکاره در هر سوست

کنون که سینه مرا گورِ رازهای مگوست!

جعفر مرزوقی (برزین آذر مهر)

*******************************

سرده سرودت را  !…

barzin azarmehr

آوایت آیا گرم

یا سرد،

ای مرغک من

بانگ تلخ”حق حق”ات را

در جنگلِ خاموش

سر ده !

گو  با زبانی که تودانی

یا با کلامی که توانی :

«این جا فضا آکنده از دود دروغ است

هر سو کنام کرکس و جغد است و

کفتار

جز زهرِ زر اندر رگان زندگی نیست

عشق است بیمار

درهم شکسته مهربانی،

گردیده حاکم”نفع آنی”!

هر چند می کاوی به ژرفا

دری نمی یابی به دریا !»

وارونه کن وارونه گی ها!

سرده سرودت را

هر آنگونه که خواهی

تا روز مرگ این تباهی،

باک ات نباشد زآنچه گویند ژاژ خایان!

جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

 برگرفته از روشنگری

برای ماندلا که انسان بود: بهنام چنگائی

برای ماندلا که انسان بود

  mandela

 زندگی ات،

همچون رنگ ات ـ

تمامی سیاهی زندگی را

یکجا

در تاریک چاله های عصرِ ستمِ سرمایه و

 سفره ی چربِ سکوت

لمس کرد.

تو اما:

در ُقل و زنجیرِ سنگینِ سالیانِ سال

 بر پا ایستادی

در بالاترین بالایِ جور

و غرور را

در سراسر جهان

انگاری:

 بیست و هفت قرن

 وزان ـ تاباندی

آزادگی را

یک تنه سرودی ـ

و همچنان

افراشته ماندی

تا

 سقفِ بی سرپناهان باشی

تا

دادِ بیداد رسان باشی.

ماندلایِ بزرگ دل

ای: پرچمِ شرافتِ انسان

 حالا، تو رفته ای

اما، دیدی

که

شبستان محرومان

با یک شمع فروزان

روشن نمی شود؟

سیاه بختانِ دیارت

هنوز در پی نان و

رهائی از رنجِ فقر می گردند.

 

بهنام چنگائی ۱۵ آذر ۱۳۹۲

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

خاك پوك : مجید نفیسی

خاك پوك 
 nafisi,majid

در سالِ شصت 
چيزي شكست در من. 

چشمم نبود كه پژمرد؟ 
يارم نبود كه افسرد؟ 
هم بود و هم نبود 
هر چه بود 
غربال گشتم، غربال. 

چون خاك پوك 
من يادگارِ برف تازه ي آن سالَم 
كه نِشسته يا نَنِشسته 
تحليل رفت 
تا عمق قلب سوزانم. 

اي خاك پوك! 
تخمي گرت نمي رويد 
چه غم 
كاريز زيرِ پاي ي توست. 

۲۹ اكتبر ۱۹۸۶
 مجید نفیسی

A poem”Hollow Earth”:
http://www.iroon.com/irtn/blog/3240/
Chapter 4-A: “Modernism and Ideology in Persian Literature”:
http://www.iroon.com/irtn/blog/3173/
Chapter 4-B:
http://www.iroon.com/irtn/blog/3238/

۱۳۹۲ آذر ۱۱, دوشنبه

"آقای کارفرما،تولدت مبارک": علی رسولی


"آقای کارفرما،تولدت مبارک"


ali rasooli


آقای کارفرما،تولدت مبارک
برای این مناسبت،چند روز مرخصی گرفته ای؟
اصلا نیازی به مرخصی هست؟
به جرم غیبت،اخراجت نمی کنند؟
برای کیک تولدت،چقدر پرداختی؟
دستمزد یکماه ما،پول کیکت می شود؟
در کدام ویلا شمع ها را فوت می کنی؟

آقای کارفرما، اگر ما جان نکنیم
وخونمان در کار مرده ی شما نریزد
شما می توانید کارفرما باشید؟
می توانید استثمار کنید؟

آقای کارفرما
هیچوقت دست هایت سر کار یخ بسته اند؟
از داربست افتاده ای؟
هیچوقت پاهایت زیر واگن های زغال رفته اند؟
هیچوقت میان چنگال کار، ضجه ی مرگ را سرداده ای؟

آقای کارفرما، تولدت مبارک
بازهم کاری کنید که باور کنیم این سرنوشتی تعیین شده است
کاری کنید از مسلسل هایتان بترسیم
و هر روز تکرار این بردگی باشد.

آقای کارفرما
بازهم کشیش ها را بفرستید
وقتی می گویند تشکل گناه است
وقتی از دنیای زیبای بهشت حرف می زنند
و ما را از زمین به آسمان می برند
اشک هایشان می ریزد
دلمان برای حرف های قشنگشان تنگ است
دلمان برای امید بستن به آن دنیا تنگ است
که گویا دیگر کار نمی کنیم.
راستی آقای کارفرما
چه تضمینی هست
شاید در دنیایی که کشیش ها می گویند،بازهم کارگر باشیم
شاید هر روز از داربست های بهشت بیفتیم
و هرشب کابوس بیکاری ببینیم.
کشیش ها با شما هم از آن دنیای خیالی گفته اند؟
یا با هم از خرید و فروش سهام حرف می زنید؟

آقای کارفرما
رنگ سرخ جشنت
عصاره ی مرگ ماست
هنگامی که میان اره های کار متلاشی می شویم
هنگامی که تیغ های کار،دست هایمان را می ربایند
لبان ترک خورده ی کودکان کار است
که سپیده دمان شبنمی سرخ از آن می چکد.

آقای کارفرما،تولدت مبارک
بازهم کاری کنید
که ما به اسم مذهب،نژاد و ملیتِ متفاوت
برده بودن خویش را فراموش کنیم
و جنگ با شما گناهی بیش نباشد.

راستی آقای کارفرما
کشیش ها می گویند:
ما و شما انسان هایی برابریم
این واقعیت دارد آقای کارفرما؟
این واقعیت دارد؟
ما و شما برابریم؟
برابریم آقای کارفرما؟
علی رسولی (اورست)

۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

چون قاف شد مسخر: جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

چون قاف شد مسخر 

aazarmehr[1]

سیمرغ ، بر گرفت ز چهره نقاب و

                                    به غفلتی

                                                بر کند،

برا‌ترین پرپرواز را

                      ازبالِ تک تکِ شهباز هابه عنف

با این خیال خام که شاید

                          زان پس

پرواز‌ها بدل شود یک سر

                           به پر پرِ شبپر !



جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

تا کی یاران؟: جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

تا کی یاران؟
barzin azarmehr

گردانده  باران ،

                     رو،

                        چه آسان ،

                                   زین دیاران ،

جنگل سترون،

             گشته دریا خشک ساران ،

خون مرده  دارد چهره‌ای دخت بهاران

نز خند ه ی نوروزی‌اش کم تر نشانی

نه شاخه‌های گل فشانش ،مژده گویان ،

تا کی یاران؟

برجا نشستن منتظر

                        پر سوگ و نالان؟

گردن نهادن  بر عذاب تیر باران ؟!

دارد هوای پرکشیدن مرغ توفان!

بارد از این ابران تیره باز باران!

خیزیم و

        از نو

از نکبت ننگین این زندان در آئیم!

ازعهده ی بی‌شاخ و دم دیوان بر آئیم

با هر سلاحی می توانیم

راهی به سوی قله ی فردا

                            گشائیم!


جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

۱۳۹۲ آذر ۱, جمعه

سرود یک فرشته برای صلح و پایان دادن به خشونت: فینین کانیینگهام٬ برگردان: آمادور نویدی

سرود یک فرشته برای صلح و پایان دادن به خشونت

finian cunningham

فینین کانیینگهام

برگردان: آمادور نویدی


فرشته

۱

غروب خورشید را تماشا کردم

بر روی این  سررمین مقدس

فرشتگان بلند و بلندتر خواندند

آنها از برای آزادی میخواندند

همانگونه که مردم بابدنی مجروح و خونین بر زمین افتاده بودند

آنها از برای صلح می خواندند

اما غرش تفنگ ها خاموش نگردید

چیزی به من می گوید٬ چیزی به من میگوید٬ چیزی اشتباه است

برای این است که کسی سرود این فرشته را گوش نمی دهد

۲

کودکی را دیدم که بر زمین غلطید

بر این روی سرزمین مقدس

فرشتگان بلند و بلندتر خواندند

 آن ها برای شفقت می خواندند

همچنان که او با لبانی خشک و تشنه نقش زمین شد

آن ها با چشمان گریان می خواندند

او به عبث فریاد زد

چیزی به من می گوید٬ چیزی به من میگوید٬ چیزی اشتباه است

 برای این که کسی سرود این فرشته را گوش نمی دهد

 بند ۳

غروب خورشید را تماشا کردم

بر روی این سرزمین مقدس

آن ها برای عدالت می خواندند

آن ها برای طلوعی نو می خواندند

و صلح برای همه

چیزی به من می گوید٬ چیزی به من میگوید٬ چیزی اشتباه است

 برای این که کسی سرود این فرشته را گوش نمی دهد

چیزی به من می گوید٬ چیزی به من میگوید٬ چیزی اشتباه است

 برای این که کسی سرود این فرشته را گوش نمی دهد

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

بی تو...: جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)

بی تو...


 barzin azarmehr!

 بی تو‌،ای نو عروس ِ آزادی!
بد تر از دوزخ است
                         این وادی!

بی تو هر چه سیاه و سوگ آمیز
هر بهار ی ، غمین تراز پاییز،

نه  به گلگشت‌ها ،
                      شمیم بهار
نه به  گلبرگ ها
                   نم   شادی!

نه به باغ درون شکوفه ی  مهر
نه به کرت امید
                   شمشادی!

بی‌تومان
           زندگی
                   طناب و درفش
روز و شب مان شکنجه و آتش
از همه جرز‌ها ی کاخ جنون
نشت نفتِ غلیظِ شیادی!

بی تو این خانه تنگ تر ز قفس
هر دری بسته، بسته راه نفس

بی تو این ملک ، دخمه و زندان
زندگی صعب تر زکندن جان

بی تو ویرانه
           هر کجای زمین
زیرِ رگبارِ های  تند ستم 
آمده سیل و
                برده  آبادی!

با تو،گیتی بهاره ی داد است
بی تو اما کویر بیداد است

نامده گو!
        کجا ؟ کجا ؟
                     رفتی؟
بی وداع ،
            بی‌خبر،
                     چرا رفتی؟

بی تو جان می کنیم،          
                    می بینی
مانده مان در گلو
                         فریادی

از تو دوریم و
               عاشقانه ترا
هر کجایی به خویش می خوانیم
ای عروس زمانه!
                     آزادی!

 
جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)

۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

فانوس خيال: مجید نفیسی

 فانوس خيال 

MajidMom-300x224

 مجید نفیسی و مادرش

اين چرخ فلك كه ما در او حيرانيم 
فانوس خيال از او مثالي دانيم 
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس 
ما چون صُوَريم كاندرو گردانيم 
عمر خيام 

خيال من همه از چراغي بود 
آويزان بر فراز پيشخوان دكان 
كه سايه ي بقال و مادر را 
بر ديوار گچين 
آن سوي خيابان مي انداخت 
در جمعه شبهاي كودكي من. 

ما در تاريكي ماشين 
منتظر مادر مي نشستيم 
كه پدر به اشاره مي گفت: "نگاه كن! 
بقال دارد پنير را در ترازو مي گذارد 
حالا دارد آن را توي كاغذ مي پيچد 
حالا دارد پول را از مادرت مي گيرد." 

من با شگفتي تماشا مي كردم 
و در دل ميگفتم كاش مادر زود برنگردد 
و پدر ماشين را روشن نكند
تا من بتوانم دمي بيشتر 
به سايه بازي روي ديوار چشم بدوزم. 

اكنون پدرم در سايه سار خوابيده 
و مادرم كه تنها زندگي مي كند 
هر جمعه عصر به ديدار او مي رود 
و من ناباورانه از خود مي پرسم 
آيا اين همه حقيقت بود يا خيال؟ 

۱۸ ژوئن ۲۰۱۰    

مجید نفیسی

۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

بهار خاطره ها!: حسن جداری


بهار خاطره ها!

 حسن جداری

iran rose pic

این سروده، پنجاه سال پیش، در بهار سال ۱۳۴۲، ساخته شده است.

میرسد نوبهار ودر دل من

می شکوفد بهارخاطره ها

میدهد بر وجود من مستی

عطرگلهای وحشی صحرا

          ++++

با بهاری که میرسد از راه

خاطرات گذشته، هم سفرند

روزهای گذشته از نظرم

همچو باد بهار، میگذرند

        ++++

یادم  آید که مادر پیرم

حسرت بازدیدنم، دارد

یادم آید که آن فرشته مهر

فکراز ره رسیدنم دارد

      ++++

یادم آید که دوستان قدیم

که همه، خوب ومهربان بودند

همرهانی که سال ها بامن

 یاروهم رزم وهم زبان بودند

          ++++

هر کجا جمع و محفلی باشد

سخن یار رفته، باز آرند

تا که دل گرم شور عشق کنند

دل به یاد گذشته، بگمارند

       ++++

یادم آید که زندگانی من

عشق وآشوب وشوق وشوری داشت

در جهان دلم، فروغی بود

سینه ام، آفتاب و نوری داشت

      ++++

یادم آید که رنج کارگران

سال ها، چاشنی شعرم بود

اشگ سوزان کودکان یتیم

قدرت شاعری من، بفزود

      ++++

چون پدیدار گشت نهضت نفت

همت توده ها، هویدا شد

در بهاری پراز لطافت وحسن

غنچه  شعر من، شکوفا شد

       ++++

یادم آید که همچو شبنم صبح

شعر من پاکی و لطافت داشت

جلوه های لطیف احساسم

 دلربائی و شور و حالت داشت

       ++++

شعرها ساختم همه پر شور

جملگی در ثنای آزادی

نغمه هائی علیه استعمار

دشمن دیر پای آزادی

    ++++

یادم آید که آتشین شعری

ساختم از برای کارگران

 گفتم این جان چه ارزشی دارد

که شود خاک پای کارگران!

     ++++

سرنگون شد حکومت ملی

چون به دست اراذل و اوباش

حکمفرمای خاک ایران، شد

فرقه دزد و خائن و کلاش

      ++++

روز روشن به شب، مبدل گشت

حال آزادگان، پریشان شد

آنکه را عشق توده در سر بود

منزلش گوشه های زندان شد!

      ++++

بعد از آن کودتای ننگ آور

زیستم ماه ها به پنهانی

خاطر از رنج توده، آزرده

دل پر از غصه و پریشانی

       ++++

 یادم آید که ارتجاع پلید

حمله یک شب، به آشیانم کرد

دفتر شعر من، زمن  به ربود

از غم و غصه، نیمه جانم کرد

       ++++

آخرین روزهای آذر ماه

شهر تبریز، سرد و یخ بندان

یادم آید به جرم آزادی

اوفتادم به گوشه زندان

        ++++

قصه ها دارم از گذشته بسی

که همه، تلخ یا که شیرین است

لیک در چشم عقل من، تنها

یادی ازروزهای دیرین است

         ++++

من چه میخواهم از گذشته دور؟

که به جزنقش خواب ورویا، نیست

شمع  خاموش  خاطرات کهن

روشنی بخش بزم دل ها نیست!

          ++++

حالیا در جهان من، تنها

سردی تلخ و وحشت انگیزاست

در وجودم دگر، بهاری نیست

هستی ام در کمند پائیز است!

       ++++

نه انیسی، نه همزبانی هست

نه  کس از درد من، خبردار است

آخر از جان من، چه میخواهد

این سیاهی که در شب تار است

         ++++

مردم از این سیاهی جانکاه

هان که از وحشتم، نجات دهید

ای خدایان شعر و عشق و شراب

باردیگر، مرا حیات دهید!

         بهار سال۱۳۴۲

 برگرفته از سایت روشنگری

۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

قتلگاه: حسن حسام

 قتلگاه

 hassan hessam1
 

حسن حسام                                 

هر بامداد

       در سرزمین زندانی    

 میان خنجر و فتوا

                     با حکم ِ قاضیان ِ شریعت

چندین سر ِ محارب و مفسد

بر دار شرع

                 آونگ می­شود  

آنگاه

 خواجه تا شان

هم دوش حاجبان و مریدان

پشت خلیفه ی مُنجی

بر فرش خون خلایق

نماز وحشت می خوانند

و در ضیافت قاضی

کباب سوخته بر سفره می خورند ،

از قلب ِ  مادران عزادار

*

این جا

در سرزمین زندانی

                         هر بامداد

فاجعه تکرار می شود

امروز نوبت تو رسیده است

ای شیرکوی گُرد

آن ها صدای آوازت

                 خاموش کرده اند

و چشم های جوانت

                       جویده اند

ای گُرد کرد

                تو اما ،

نه اولین هستی

                  نه آخرین مقتول

تو بیشمارانی

                  از مایی

هماره  پرچم مایی....

 ششم نوامبر دوهزار و سیزده
             پاریس
برگرفته از سایت گزارشگر

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

راه خانه: مجید نفیسی

راه خانه 

  nafisi,majid

مجید نفیسی

مادرم و چار خواهران 

به پروازي شبانه رفته اند. 

آنها در آسمان 

به "هم اختراني"* مي مانند 

كه راه خانه را نشان مي دهد: 

با تك ستاره اي زرين در ميان 

و چار ستاره ي سيمين در كنار. 

به آنها مي گويم: 

"روشن باد چراغتان!" 

و به چار برادر فكر مي كنم 

كه در سراسر جهان پراكنده اند 

و امشب 

به يك آسمان چشم دوخته اند. 

 

۳۱ مه ۲۰۱۰

  * به جاي "صورت فلكي".

۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

اُسرا، بر سرِ دارِ انتقام: بهنام چنگائی

اُسرا، بر سرِ دارِ انتقام

behnam changhaee

بهنام چنگائی

بر سرِ دار بیدادها و مجمرِ مکرِ داغ ها

بر دشتِ خشک فقر ها و عصر تلخ بی کسی ها،

دلِ بی پناه،

از آسمانِ رو سیاه می پرسد:

پس، کجاست خدا؟

+

در قیامتمدار ِمرگ،

در جنایتِ زارِ ترس،

مادران ِبلوچ و کرد و ترک و عرب،

دیگر،

دردانه: ـ گرگ دریده ها ـ

این،

تیغ ِانتقامِ جورِ رهبر چشیده ها؟

از زخم کهنه شان

از جگر سوخته شان

شعله خشم می پرسد:

پس، کجاست خدا؟

+

در بیغوله هایِ سرد

در شامگاههایِ درد

دیریست ـ

مادران: فرزاد ها و ندا ها و ستارها:

آن،

شایستگان ِحرمت، می پرسند:

پس، کجاست خدا؟

+

و، مقربینِ بیتِ کردگار

همچنان، سگان هار

همه جا می چرخند

و بیدارند

با

چوبه های دار

پیگیر،

می خورند

خونِ جگرِ

غرورمدارانِ داغدار

+

در دیارِ خدا

آنجا که:

نه اندکی نان و نه دمی نوا ـ

پیداست.

سرآخر

مسکن امنی می یابند

هفده بلوچ و کرد

به لطف ولی ِخدا

به زیرِ خاک

هوار، وجدان ـ بر باد رُفتگان

بگوئید:

پس، کجاست خدا؟

بهنام چنگائی ـ 7 آبان 1392

۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

زنهار!: جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)


زنهار!

barzin azarmeh

پندی ست یادگار

از پیر روزگار:

باروتِ کینه‌های طبقاتی

خمپاره‌ای اگر نشود از برای ما

در انفجارِ قلعه ی بیداد٬

گردد گلوله‌ای حقیر

بر ضد همگنان

درشیشلول پنهان

درآستین مان!

جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)

۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

چوبدستی٬ به فارسی و انگلیسی: مجید نفیسی

چوبدستی

nafisi,majid
اي چوبدستي!
تو يگانه دوست من هستي.
ديگران همه رفته اند
و تنها تو مانده اي.

امروز در پاي ي اين كوه
از شاخه ي خشكي مي سازمت
تا خش خش ماري در سايه زار
پايم را سست نكند.
از سنگلاخها با دست تو ميگذرم
و از فراز جويباري
با پاي تو مي جهم.
كوهنوردان دو به دو مي آيند
و گفتگوكنان مي گذرند.
من بر فراز قله مي ايستم
و به راه ِ رفته خيره مي شوم.
چه نامها كه نگرفته اي
و چه يارها كه نشده اي:
پدر شدي كه صبح هاي جمعه
مرا به كوه "صُفه" مي برد؛
پسر شدي كه روزهاي يكشنبه
همراه من ازين راه مي آمد؛
برادر شدي كه اول مهرماه
مادر به او رخت دبستان پوشاند
و من تنها به كودكستان رفتم؛
و همسر شدي كه يك روز برنگشت
و در ميدان تير به خاك افتاد.
با اين همه، هميشه هماني كه بوده اي:
همزادي كه از آغاز در من خانه كرده است
و تا لب گور با من خواهد ماند.

در بازگشت
كنار درختي رهايت مي كنم.
هستند كوهنورداني كه چون من
به دنبال جفت گمشده اي مي گردند.
 مجید نفیسی
۲۸ فوريه ۱۹۹۹    

Walking Stick

Oh walking stick
You are my one and only friend!
The others are all gone
And you alone have remained.

Today, at this foothill,
I make you out of a dry branch
So that a rustling snake in the shade
Will not slow my pace.
I pass a rocky trail with your hand
And jump over a creek
With your sturdy leg.
Hikers walk two by two
And pass me as they talk.
I stand on the hilltop
And stare at the path behind.

What names have you not taken
What friends have you not become:
You became Father who on Friday mornings
Took me with him to Mount Sofa;
You became Son who on Sundays
Followed me on this trail;
You became Brother who once in autumn
Was dressed by Mother in a school uniform
While I was sent to kindergarten alone;
And you became Mate who one day didn’t return
But fell in the execution field.
Yet, you have always been the same:
A twin who is housed in me from the start
And will stay with me to the grave.

On return
I leave you against a tree.
There are hikers who like me
Look for a lost mate.

Majid Naficy
February 28, 1999
 

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

جشن بزرگ به ياد عزت طبائيان٬ بفارسی و انگلیسی: مجید نفیسی

جشن بزرگ 
به ياد عزت طبائيانInline image 1 

آيا دوباره يكديگر را ديدار خواهيم كرد؟ 
در زير سرو سترگ هميشه سبز 
كنار رودي كه هرگز خشك نمي شود 
ميز را آراسته اند 
و بوي ميوه هاي بهشتي مستي آور است. 
چه كسي جامهاي ما را از شراب سرخ خواهد آكند؟ 
دل من از شادي لبريز است. 
نسيم در شاخه هاي سرو 
شور "سبز در سبز" را مي نوازد. 
آماده شو تا به رقص درآئيم. 
تنهايي ما خيالي بيش نيست. 
تو هنوز بيست و چار ساله اي 
و من سبلتي سياه دارم. 
دست مرا بگير. 
مهمانان همه آمده اند. 
مرگ چون بازيگري خسته به پشت صحنه رفته است 
تا جامه ي سياه خود را درآورد 
و دستي رخت خانگي بپوشد. 
نمايش پايان يافته است 
و اينك همه ي مهمانان بر گرد ميز ايستاده اند. 
ديگر به شنيدن آن راز نيازي ندارم 
كه در آخرين لحظه ي زندگي بر تو چه گذشت 
و آخرين كلامي كه بر زبان آوردي چه بود. 
جدايي ما خيالي بيش نبوده است. 
جام خود را پيش آر. 
ميزبان جامها را مي آكند. 
جشن بزرگ آغاز شده است 
و من آماده ام تا براي ديدار تو 
هر آنچه ميزبان مي خواهد بپردازم. 

۱۸ اوت ۲۰۰۳
مجید نفیسی


ُThe Great Feast
In Memory of Ezzat Tabaian
 
Will we see each other again?
Under the tall, evergreen cypress
Near the river that never dries out
The table has been set
And the scent of heavenly fruit is intoxicating.

Who will fill our glasses with red wine?
My heart overflows with joy.
The breeze is playing the "Green All Green" sonata
Through the cypress branches.
It's time to start the dance.
Our solitude is an illusion.
You are still twenty-four years old
And my moustache is fully black.
Hold my hand.
The guests are all waiting.

Death, like a weary actress
Has gone behind the stage
To take off her black dress
And put on her lounging gown.
The play is over
And the guests are all at the table.
I no longer wish to know
What you went through at the last moment of your life
Or what was the last word you uttered.
Our separation has been only an illusion.

Hold up your glass.
The host is pouring wine
The great feast has started.
I want to see you again
And I am ready to pay
Whatever the host asks.

Majid Naficy
August 18, 200

۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

دیریست...: جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)

دیریست...

      barzin azarmehr!
دیریست در سیاهی یک جنگل خموش

مهتاب  نقره پوش

آویخته ز شاخه‌ای از شاخه‌های دور...

می تابد از فراز

در آب‌های خفته فرو می برد چراغ

جان می دمد به آبی رگ‌های سرد آب

در اوج هر سروش
 
 بر نوعروس روز

اندیشه می برد،

اما چو ناگهان

بیند بهار باکرگی را کشیده اند

بر دار خیزران،

در دیده غمین‌اش گل می کند سرشک

بر سطح باد می کشد اندیشه‌های تلخ

از زشتی زمین و زمان می کشد نفیر

فریاد می زند به سر این شب پلشت!

هر چند خسته جان

در هول می گذاردش کابوس انتظار

هر چند بسته پر

در سینه می فشاردش اندوه سالیان...

خم گشته زیر بار ستون عذاب‌ها  
 
دیری ست کاین چنین

دیگرنه چشم براه رسولی ست هرزه گو

نه بسته دل به وعده ی صبحی از دروغ

دارد ولی به سر

سرسختی ولجاجت آن که زحلق شب

بیرون کشد طلیعه ی در حبس مانده را !

زین روست کز نیاز

گوید به هر زبان:

« بی‌چاره را

            چه چاره

نخیزد اگر به پا ؟»


  جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)

 

۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

شریعت و فرزندخواندگی: بهنام چنگائی

 شریعت و فرزندخواندگی

behnam chegaee

بهنام چنگائی

کوس رسوای شورای هرزگان
سر آخر نواخته شد.
طنینِ دردش، در جانِ دردمندان
همچون زهرِ مار فرو جست.
حالا:
همه بی پناهان می دانند!
در اعماق ِرنج ها و در سکوتِ دریا،
آنان تنهایانند
همچون جوجه های معصوم و ملوس
در این بی دادرسی ها،
بی خانمانانند ـ
دریغ، کین دشوار و تلخ
بسان ِ دُشنه ای
در قلبِ سیاهِ سکوت نیست،
چرا که:
ازین حرمت شکنی ِ وجدان
کزین خوابرفتگی ِ بی گاهِ انسان
به راستی، آبرومندان
سربزیر و دردکشانانند.
++
پس در این میانه، دلِ مهربانی ها و زلال چشمه ساری ها کجاست؟
دیگر نوازشِ بی کسی،
آیا، کاکل افشانِ آبرومندی ِانسان نیست؟
دستِ یاری و خلاء بی پناهی،
آیا، گم شده تر از خدا و پرت تر از زمینِ خشک نمانده است؟
فریاد بر این هرزگی!
بیداد بر این دلگی!
وای، بر عصر بی حیائی و تف بر درندگانِ پاکی،
که بر فرشته ی مهمان، نیز رحم نمی کند.
+++
زاده شدن:
در چنین جنگلِ بربریت و شهوت،
در هیاهوی دُهل و سرنایِ گوشخراش مهرِ اولیای خدا!
چرا، زاده شدن،
بی سهم ِ والدین،
در پگاهی که:
عدالت نیز خوابش برده است،
و آهوان، بی ضامن مانده اند،
و نای فقر در انتهای خستگی ست؟
چرا زاده شدن،
آنهم، در فقدانِ دستِ مهرِ مادر و در شکستگی ِپایِ پدر.
شخم خوردن و ماندن در کشتزاری که کشتکار
روزی نچندان دور، سبزینگی ات را همچون علفی درو خواهد کرد!
سقفی چنین، به چه کاری می آید؟
بی حق و ناتوان،
با نام فرزند خواندگان ـ
اسیر و بی امان، در حرمسرای ِنرمِ شریعتمداران،
آخر چرا!؟
باری:
آوراگی، زیرِ این سقفِ فاسق،
آسوده تر است
از طمع این بی شرمی آسمانمداران.
++
ای فاجران!
تردید مدارید که:
نسلی و عصری در راه است، روزی نه دور
ناگزیر، خواهند آمد
تا به مرثیه ی شریعت و فرزندخواندگی تان
در این دوران پلشت حیوانی
نفرین کنند،
همه با هم و بلند و غرٌان.
بهنام چنگائی23 مهر 1392

۱۳۹۲ مهر ۱۱, پنجشنبه

فصل چيدن تمشكها: مجید نفیسی

  فصل چيدن تمشكها


 nafisi,majid

 مجید نفیسی

بار ديگر به آبشار مي رويم 
تا تو تمشك بچيني 
و دانه دانه به دهان من بگذاري.
من تمشكهاي سرخ و سياه را 
به يك اندازه دوست دارم 
چونان بوسه هاي تو: 
رسيده و نارسيده. 

راهي كه به آبشار مي رسد 
از بيشه ها و جويبارهاي بسيار ميگذرد. 
ما دست يكديگر را گرفته ايم 
و با اندوه 
به شاخه اي زخمي گوش مي دهيم 
كه در باد ناله مي كند. 

شتاب كن 
شتاب كن دلدار من 
كه فصل چيدن تمشكها 
تند در گذر است. 
۳ سپتامبر ۲۰۱۳

Here is my poem:
And part 3-E from: “Modernism and Ideology in Persian Literature”:

The Season of Picking Raspberries 

We hike to our waterfall again
So that you can pick raspberries
And put them in my mouth, one by one.
I like red and black raspberries equally
The same as your kisses, ripe and unripe.

The path that leads to the waterfall
Passes many creeks and groves.
We are holding hands
Listening in sorrow to a wounded branch,
Moaning in the wind.

Hurry up
Hurry up my heart-holder!
The season of picking raspberries
Is quickly passing by.

September 3, 2013
Majid Naficy

۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه

شوق و شور جانفشانان!: حسن جداری

khavaran

شوق و شور جانفشانان!

حسن جداری

آنکه شد مفتون عشق یار، زارش می کشند

خسته ورنجوروزارو بیقرارش می کشند

گاه در زندان و گاهی بر سر بازارها

گاه در پنهان و گه در آشکارش می کشند

این یکی را روز روشن در خیابانهای شهر

وآن یکی را در خفا در شام تارش میکشند

آنکه سرسختانه با خودکامگان پیکارکرد

بر سر دار ستم، حلاج وارش می کشند

آنکه را در سرهوای توده زحمتکش است

دشمنان کینه جو با حال زارش می کشند

خشگ گردد تا به لبهایش، سرود زندگی

شاعر آزاده را زار و نزارش می کشند

تاگلستان پر شود از شیون زاغ و زغن

بلبل خوش لهجه را در شاخسارش می کشند

دشمن سرسخت استبداد و استثمار را

دیو خو دژخیم ها در هر دیارش می کشند

شوق و شورجانفشانان، همچنان در اعتلاست

گرچه از پیکارجویان، بیشمارش می کشند!

شهریور ۱۳۹۲

برگرفته از سایت گزارشگران  

۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

غروب بامداد به پرتو خردعلی اشرف درویشیان: مجيد اميد- سیدنی

غروب بامداد

به پرتو خردعلی اشرف درویشیان

بی تو نيزاما
زندگی جاری

بوی عطر علف
بر حریر جان

رد پای نور در ظهور رنگ
 -تا امتداد
دشت شقايق –

بی حرمتی گل به باغبان عشق
و ذلالی اشگ باغ
در باور خار .

حسرت هم آغوشی پنير ونان
در کفِ خالی ريحانه های
معصوم .

بغض انسانی اندیشه
 در سرای دانش مدرن .

ستيزخونبارآرزو
و فقر

در نی نی چشمان مزدک

به عشق دخترهمسايه .

سنگسار آز تن
تن
در اسارت کيش تحجرو
حقارت مرام کور

داغ تاول بر سر انگشت دخترقالی باف
به نشانه مهرايزدی .

شکفتن گل واژه های نو
در بهار شعر .

ريم جان فرسای دَدخو
در استخوان- بامداد -
و بی ساحل امواج تن
در بدرودی سخت
جانکاه .
« حاشا حاشا
که هرگز از مرگ نهراسيدی »
و جان پاکت
بی قراری  سرود
در ستايش انسان .

نور می ُسرايد
پر نِگار ِ پروانه در
هم غوشی گل
چونان که تو
 سرود زيستن را
به قامت انسان وانديشه
راهبر شدی                           
در يکی شدن با مهر
«وارتان سخن نگفت»

بامدادِ شعرت
غروب رنج قافيه بود و
استقامتت
تلاشی باورمغروراوزان کهنه
درانديشه های نيما ستيز
آنسان که
محو عشوه های کرم
در نقش بوسه ی باران
بر تن صبور خاک .

در آسمان شعر و کلامت
نهادينه شد
تميز زيستن
تميز عشق
در تقابل بودن يا نبودن .

تلاش تو
در کوچه های گويش و لغت
« يادگاری جاودانه » شد
« بر تراز بی بقای خاک»
که جان تازه دميد
به واژه
در خلقت سخن .
ستايش خاک را
و نور را
زيبنده ای
گل پيرای باغ
انديشه .
و ما در انتظار
و روزبانی نامت
که بامدادانی دگر
در راه

بی تو اما
نيز

==مجيد اميد===سیدنی==
 http://www.gozareshgar.com/10.html?&tx_ttnews[tt_news]=10121&tx_ttnews[backPid]=18&cHash=58d3d36d0dd93abbfcc024e7abe0598e