۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

در براندازی : اسماعیل خوئی!

در براندازی

 

اسماعیل خوئی


 تبه کردند ایران را گروهی تازی ی نازی؛
و ما در خوابِ خوش سرگرمِ رویای وطن سازی!
هزارانگانگانی هر یکی، در خوابِ شیرین اش،
خداوندی توانا، مست ومغرور از بی انبازی!
براندازانِ نظمی ضدِ ایران ایم وپنداریم
تبر بر بیخِ همدیگر زدن مان را براندازی!
فسانه ی تک تک ما روبه روی شیخِ آدمکش
همان افسانه ی شیرِ نر است وموشِ یک غازی!*
توانا می کند مان همگرایی تا کنیم، امّا،
همانا با سرِ او هم ، نه تنها با دُم اش بازی.
عجب نبود که یاران اش همه خود کامه اند ، ایرا
که همتایانِ خود را می گزیند او به دمسازی.
از ایران اند، بدبختانه، شیخ وپاسداران اش:
ز خشم است ار که خوانم شان"گروهی تازی ی نازی".
مرا هر جنگ با مُشتینه ای تازی زده ست ، ارنه
چه جنگی این زمان باشد مرا با مردمِ تازی؟
کنون پیر و جوان باشند با خود کامگان درجنگ:
امیدا که به پیروزی رسند این مردمِ غازی.
چنان کاین شیخ را انبوهِ مزدوران نگهبان اند،
براندازی ش نتوانیم کردن بی سر اندازی.
گرفت ایران و می خواهد جهان فرمانبرش باشد:
مگر یابی سکندر را همالِ او به پُر آزی.
سکندر را ارسطو رهبری آینده بین پرورد؛
جهانی شیخ جوید، لیک، واگشته سوی ماضی!
چنان از خدعه سرشار است و از مکر و کژی کانگار
گزیده ست اهرمن از مردمان او را به همرازی!
چنان بیزاری آرد درسِ اخلاق اش که پنداری
عجوزی دلبری هم می کند با ما به طنّازی!
به جنگِ این دغل پروای افزون تر بباید، ز آنک
به پروا تر برانی در هوای تیره ومازی.
نبردِ واپسین را از هم اکنون دشمن آماده ست:
جوان و پیرمان باید که برخیزد به سربازی.
قضایی نیست جنگِ ما که قاضی بخشدش پایان:
میانِ ما و او تنها همان جنگ است و بس قاضی.
قمارِ سرنوشت است این و دشمن داو می خواهد:
نشاید روی گردان شد ز انبازی در این بازی.
چه بازی؟ بازی ی آتش ، نبردِ زندگی با مرگ:
به سودای براندازی ، سراندازی و جانبازی.
وطن میشی ست با گُرگانِ هاری در کمینِ آن:
که هریک باج خواهد پاره ای زان را به اخّاذی!
ایا شیرانِ ایران! رزم خواهد رهگشاتان شد
از این پستای خواری تا بلندای سرافرازی.
هلا، آزادگانِ بانه ای! رادانِ تبریزی!
هلا، جنگ آورانِ ترکمن! گُردانِ اهوازی!
هلا، هی، هر کجایی! اصفهانی ! بابلی! یزدی!
هلا، کاکِ مهابادی! هلا، کاکوی شیرازی!
و تو همخاکِ بوسینا! و تو همخیمه ی خیام!
و تو، همکوی فردوسی! و تو همشهری ی رازی!
بگردان سر ز راهِ او، چه می ترسی ز جاهِ او؟!
که از وی وز سپاهِ او، تو، در فرهنگ، ممتازی.
بسی خوشتر بُوَد مُردن زماندن در ستم بردن:
چوننگین است ماندن، به که مُردن در سرافرازی.
همین بس کاین قفس را بشکنی وبال بگشایی:
جهان آرد به زیرِ بال و پر شاهینِ پروازی.
ز دل شک را چوبزدایی ، به پاخیزی و پیش آیی،
یقین می دان که مردم را همه همراهِ خود سازی.
شگفت آید مرا از این که برجای است بنیادت:
چنین که، همچو دوزخ- میهنا!- در خویش بُگدازی.
خوشا آبادی و آزادی و شادی و بهروزی:
ببینم که سوی این آرمان ها دست می یازی.
خوشا کز سلطه ی واپسگرا شیخ ات رها بینم؛
و بینم- میهنا!-چار اسبه زی آینده می تازی.
هلا، ای هر که جان و تن شناسی وامی از میهن!
کنون هنگامِ آن آمد که وامِ خود بپردازی.
زتاریخ جهان بیرون، فقیه افکند بنیادی،
که می خواهد زمان ز اکنون گذارد روی در ماضی!
به راهِ ماست سنگ و سد، جهان مان راست بد در بد:
کنون هنگام آن آمد، که این بنیان براندازی.
کنون- ای گُردِ فردا بین!- شعارت باد و کارت این:
براندازی!براندازی!براندازی!براندازی!

زبانزد بادتان- یارانِ من!- این چامه ی شیوا:
اگر چه نه "نرودا" یی ، نه" لورکا" یی ست ، نه "پاز" ی!

یکم مهرماه نود ویک
بیدرکجای لندن

* گفت:-" ای هرزه موشِ یک غازی!
با دُمِ شیر می کنی بازی؟!"

برگرفته از سایت اخبار روز

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

در٬ بفارسی و انگلیسی:مجید نفیسی !

دریافتی:
در
 

مجید نفیسی

درِ خانه­ی من تنها یک لنگه دارد

کُلون ندارد و کوبه ندارد

و روی سینه­ی آن را

گلمیخ­های قدیمی نپوشانده­اند.

وقتی که به خانه می­آیم

با من حرف می­زند.

اگر باران بیاید

ناله­کنان می­گوید:

"چه سرد است!

چه سرد است!"

اما وقتی که آفتاب

روی پوست آن می­تابد

می­گذارد تا من گونه­ام را

روی سینه­ی گرمش بگذارم

و از او بپرسم:"در!

وقتی که من خانه نبودم

هیچکس زنگ تو را زد؟"

  9دسامبر 2004

The Door
 By Majid Naficy
  
The door to my house
Has only a single panel.
It doesn't have latches 
It doesn't have a knocker
And its chest is not covered
By old gilded nails.
When I come home
It talks to me.
If it is raining
It whines and says:
"I'm cold!
I'm cold!"
But if the sun
Is shining on its skin
It lets me put my cheek
On its warm chest
And ask: "Oh door!
Did anybody ring your bell
When I was not home?”

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

کاریکلماتور: ی. صفایی!

کاریکلماتور

 

برای حفظ نظام دستمالهای سرخ و سبز به دستمال یزدی گره خوردند.
***
در جاده سازی برای حفظ نظام همۀتابلوها " گردش براست " شدند.
***
از زیر دامن بحران اتحاد، سیاست حفظ نظام بیرون زد.
***
وقتی جام شربت جایگزین جام زهر می شود، سهم  سرآشپز محفوظ  است.
***
آزادی وقتی فهمید " اتحاد " آلت دست قرار گرفته، پاسپورت پناهندگی اش را تمدید کرد.
***
چپ، مابین تابلوهای گردش براست، خود را گم کرده است.
***
وقتی برای حفظ نظام تئورسین های خارج نشین نسخه می پیچند، دارویش  را بیت رهبری مجانی عرضه می کند.
***
جام شربت به جام زهر گفت:تو شرفیاب شو، من در خدمت مردم خواهم بود.
***
نظام وقتی فهمید اپوزیسیون پیر شده، ترسش ریخت.
***
بحران اتحاد شیشۀ عمر نظام را بیمه کرد.
***
قرص حفظ نظام برای درمان بحران اتحاد به بازار اپوزسیون عرضه شد.
***
مراقب باشید جانشین " مدحی " فیلم تان نکند.
***
هشدار دلار به ریال؛ از من نترس، از جمشید بسم الله بترس!
ی. صفایی
چهارم نوامبر 2012


۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

امید ٬بفارسی و انگلیسی: مجید نفیسی!

:دریافتی

امید

   

مجید نفیسی


امیلی دیکنسون "امید" را
پرنده ای می خوانَد
که در جان او آشیان دارد
و بی آنکه از او دانه ای بخواهد
پیوسته آواز می خواند.

من آن را چون جیرجیرکی دیدم
که در خواب های کودکی ام ظاهر شد،
در شعرهای نوجوانی ام بالید
و در هیاهوی یک انقلاب گم شد.

امروز در تبعید تنها مانده ام
اما هنوز هم
وقتی که به ایوان می روم
تا به تنها گلدان خانه ام آب دهم
آوای جیرجیرکی را می شنوم
که از پشت خیزران های همسایه
مرا به سوی خویش می خواند.
سوم نوامبر 2012 

 Hope
by Majid Naficy

Emily Dickinson calls “hope” a bird
Who has perched in her soul
And without asking for seeds
Sings incessantly.

I saw it as a cricket
Who appeared in my childhood dreams,
Grew in my adolescent poems
And disappeared in the hubbub of a revolution.

Today I am left alone in exile
And yet, when I go to the balcony
To water the only flower in my house,
I hear the sound of a cricket
Who is calling me
From behind my neighbor’s bamboos.

                        November 3, 2012  


۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

شب:مجید نفیسی



شب
 

مجید نفیسی

شب در تگزاس به نیمه می رسد
و در نیویورک از نیمه می گذرد.
روز در سوئد تازه پلک می گشاید
تنها در "شهر فرشتگان" است که شب
مرا رها نمی کند.
بازوانم را در بر می گیرم
پلک هایم را می بندم
و چون سنگپاره ای تنها
خود را به درون شب پرتاب می کنم.
شاید در تگزاس
پنجره ی خوابگاهی را بگشاید
یا در نیویورک بر بام خانه ای فرود آید.
اما جهان گرد است
و تنهایی سنگین این شب
تنها بر جان من می نشیند.
زمان به من پشت کرده است
و زمین چون چاه سیاهی
زیر پایم دهان گشوده است.
می گذارم تا از همه ی مرزها بگذرم
و چون شهابی به دور خویش به گردش درآیم.
اما ناگهان آوای نرمه زنگی
مرا به زمین بازمی گرداند.
روز در اصفهان هنوز به نیمه نرسیده
و مادرم که در ایوان
ناخن های پدرم را می گیرد
صدای سقوط سنگپاره ای را
در حوض خانه شنیده است.
14 ژانویه 2001
The Night

By Majid Naficy

The night is half over in Texas
And it is past midnight in New York.
The day is opening its eyes in Sweden
Only in the City of Angels
Does the night not leave me alone.
I clasp my arms around myself
Close my eyes
And like a single rock
I throw myself into the night.
Perhaps in Texas
It will open the window of a bedroom
Or land on a rooftop in New York.
But the world is round
And the heavy loneliness of this night
Only returns to my soul.
Time has turned its back on me
And the earth has opened its mouth
Like a dark well
Under my feet.  
I pass through all borders
And, like a shooting-star
Orbit around myself.
But suddenly the soft ring of a call
Brings me back to earth.
In Isfahan, the day is not half over
And my mother,
Who is clipping my father's nails on the porch
Has heard the sound of a falling rock
In our swimming pool. *

                   January 14, 2001
*- This poem is also translated from Persian into English by Niloufar Talebi and published in Belonging: New Poetry by Iranians around the World edited by Niloufar Talebi as well as Becoming Americans: Four Centuries of Immigrant Writing edited by Ilan Stavans. You may watch a film based on this poem at: http://youtu.be/LYFHuxL8CtM

۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

کشتار ۶۷ به بانگ بلند(۱۲) :اسماعیل خوئی!

(کشتار ۶۷ به بانگ بلند(۱۲
  
اسماعیل خوئی
 شیخان‌! که‌ به‌ نام‌ِ داد، بیداد کنید:
فردا هم‌ هست‌: هان‌ ، از آن‌ یاد کنید.
زندان‌ِ سیاسی نشناسد دین‌؟ پس‌
زندانی ها را همه‌ آزاد کنید.

جُرم‌ است‌ زِ عشق‌ و شادمانی گفتن‌،
برخود ز نشاط‌ِ زندگی بشکفتن‌.
بی شور و شکوفه‌ مان‌ ، جوانا! مگر آنک‌
آماده‌ ای از برای درخون‌ خفتن‌.

فرهنگ‌ خوش‌ است‌، ویژه‌ ایرانی¬ی او :
شیخ‌ ار چه‌ کمر بسته‌ به‌ ویرانی¬ی او.
اسلام‌ به‌ تازیان‌ گذار و بِهراس‌
ز اندیشه‌ و ریشه‌ی اَنیرانی¬ی او.

آن را، به اوین، که نامِ زشتی دادند
بالینِ همیشگی زخشتی دادند؛
و آن را که نکُشتند به عمری کابوس،
بدتر از مرگ سرنوشتی دادند.

در چنبرِ قاضیانِ از خون سرمست،
بس جانِ جوان، که همچو جامی بشکست.
با این همه از شکنجه مُردن خوشتر
تا حالِ کسی که زنده از زندان رَست.   

امروز کَز آسمان‌ فرود آمده‌ایم‌،
وز قُلِّه‌ی هر گمان‌ فرود آمده‌ایم‌ ،
از اوج‌ِ خدا دیده‌ زمین‌ بانوی خویش‌ ،
در دامن‌ِ مام‌ِ مان‌ فرود آمده‌ایم‌.

-"اَلمُفسِدِ فی الاَرض‌ مرا نام‌ دهید،
هر روز و شبم‌ وَعیدِ اعدام‌ دهید.
ایمان‌ِ شما بشکند، امّا ، کُفرم‌:
از من‌ به‌ جناب‌ِ شیخ‌ پیغام‌ دهید!"

گر راه شناسیم‌ و اگر گمراهیم‌،
بر خواسته‌ های دل‌ِ خویش‌ آگاهیم‌:
کز بهرِ جهان‌ و مردمان‌ و دِل‌ِشان‌
آبادی و آزادی و شادی خواهیم‌.

این‌ کشت‌ِ سَم‌آلوده‌ درو خواهــد شد:
در بادِ فنا شدن‌ وِلو خواهد شد.
هرکُهنه‌ که‌ هست‌ از میان‌ خواهد رفت‌:
نو، نو، همه‌ هر چه‌ هست‌ نو خواهد شد.

می بگذرد امروز، چو هر روزِ دگر.
آید، پس‌ِ ما، نسل‌ِ نوآموزِ دگر:
نسلی، به‌ نواندیشی، هرروزی از او
نوروزی: فردایش‌ نوروز دِگر.

نوروز سرآغازِ سَبکبالی باد.
سالی که‌ رسد سال‌ِ نکوحالی باد.
پُر باد دل‌ِ مردم‌ از اُمّید و نوید،
زندان‌ ها از مبارزان‌ خالی باد.
برگرفته از سایت اخبار روز


۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

کشتار ۶۷ به بانگ بلند(۱۱) :اسماعیل خوئی!

کشتار ۶۷ به بانگ بلند(۱۱)
  
اسماعیل خوئی
این‌ کُشته‌ کی اَست‌؟ وای این‌ دیگر کیست‌؟
ملّی¬ست‌، فدایی اَست‌، کاک‌، افسر؟ کیست‌؟
کی بوده‌ و کی نبوده‌ فرقی نکند:
کُشتار چو عام‌ گشت‌، هرکی هرکی¬ست‌!


یک‌ یا دو، هزار یا که‌ میلیون‌ باشد:
فرقی نکند چون‌ سخن‌ از خون‌ باشد.
یک‌ تن‌ چو کُشی، قاتلی: ای کز مردم‌
کشتارِ تو از شمار بیرون‌ باشد!


من‌ کُشته‌ شوم‌، برادرِ من‌ کُشته‌؛
ای رای تو بس‌ مرد و بسی زن‌ کُشته!
تو می¬کُشی و بسی¬ست‌ بیش‌ از بسیار
آنجا که‌ به‌ ناحق‌ است‌ یک‌ تن‌ کُشته‌.


- "نه‌ ، آقا ! ده‌ هزار کمتر بوده‌ست‌:
بوده‌ سه‌ هزار و چند صد، گر بوده‌ست‌."
- "در نفس‌ِ جنایت‌ چه‌ تفاوت‌، ابله‌ !
صد بوده‌ و یا که‌ صد برابر بوده‌ست‌ ؟"


-"مرگ‌ ارچه‌ همان‌ مرگ‌ بود، تا باشد،
بس‌ فرق‌ میان‌ِ مردن‌ِ ما باشد:
تو میری تا بهشت‌ِ عقبی یابی،
من‌ میرم‌ تا بهشت‌ دنیا باشد."


ای دین‌ را پاسدار در باورِ خویش‌!
خود شرم‌ نمی آیدت‌ از مادرِ خویش‌ ؟!
نفرین‌ به‌ تو ناخَلَف‌ کند مام‌ِ وطن‌:
زیرا که‌ کُشی برادر و خواهرِ خویش‌.


تو نیز در آغاز زما بودی، لیک‌
دیدیم‌ همه‌ روی و ریا بودی، لیک‌
انسانی ناب‌ می¬نمودی خود را:
اَهریمن‌ در شکل‌ِ خدا بودی لیک‌.


گویان‌، چو مسیح‌، بر سرِ پشته‌ شوی؛
امّا به‌ کلام‌ِ کذب‌ آغشته‌ شوی:
با نام‌ِ خدا مردم‌ِ ما را بکشی.
آیا عجب‌ است‌ اگر که‌ خود کُشته‌ شوی؟


اِعدامی ی چندمین‌ که‌ اُفتد بر خاک‌ ،
تو نیز کنی یاد ز فردای هلاک‌.
بادا که‌ پشیمان‌ شوی از کُشتن‌ِ خلق‌ ،
تا اُفتی خود به‌ جان‌ خویش‌ ، ای سفّاک‌ !


کاری که‌ خدایی نبود لیک‌ کنی،
در باورِ خود، به‌ نیّت‌ِ نیک‌ کنی:
می پنداری که‌ تیر بر خصم‌ زنی،
غافل‌ که‌ به‌ سوی دوست‌ شلیک‌ کنی.
برگرفته از سایت اخبار روز


۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

جستجو ويک رؤيای دخترانه :عباس سماکار!

جستجو

عباس سماکار

از کوچه ها که می گذرم
مرتب کسانی را می بينم
که مثل تو
باد را بغل کرده اند
و در دلتنگی غروب
تلاش می کنند
در رؤياهای شان پنهان شوند
ما از کنار هم می گذريم
و خاکستر و باد و ياد بچه ها
که بی خبر از ما رفته اند
درپيچ و تاب کشندۀ روزگاری که از آن ما نيست
بيداد می کند
9 آبان 1391
*********************
يک رؤيای دخترانه

عباس سماکار
ابرها را رنگ کن
اگر چه قدت به آسمان نمی رسد
و فردا
پيش دخترکان ديگر
فخر بفروش
که در آسمان بلند آبی
به يادشان
چه ها که نکرده ای
آه
چه اسارتبار است
تنگنای بستۀ دخترکان ميهن من
در خفقان ِ چادر ِ سياه
و چه بالابلند و رها
رؤياهای شان
7 آبان 1391 21:41

۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

بی فریاد! :ی. صفایی!

دریافتی:

بی فریاد!


 در سراشیبی کدام دوراهی وامانده ایم

که چنین پریشانِ پریشانیم؟


شتاب کن

و بخوان بنام ماه

بخوان بنام سحر

و ببین قناری های سرزمینم

چگونه بر خاک میریزند!


دلم گرفته است،

بگذار بر سنگ قبرم هر چه می خواهند بنویسند!

من، میخواستم فریادِ قناری ها باشم.


شتاب کن

سرزمینم غمگین است

شتاب کن.............


ی. صفایی

دهم اکتبر 2012

۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

دیدار از تمساحان:مجید نفیسی!

دریافتی:

دیدار از تمساحان


 مجید نفیسی

به کودکان غزه و اشکلان


همسایه ی من با نوه هایش

دارد به باغ وحش می رود

تا از تمساحان رودخانه ی نیل دیدن کنند

که هر روز پس از چاشت نیمروزی

در ساحل پر ریگ دراز می کشند

و دهان هایشان را ساعت ها باز می گذارند

تا " مرغان سلیم"، ریزه های گوشت را

از لابلای دندانهای تیزشان پاک کنند،

و آن گاه پیش از بازگشت به آب

دهان هاشان را به آرامی می بندند

مبادا که مرغان مسواک گر

غافلگیر شوند.


من از این همه همزیستی در طبیعت

به وحشت می افتم

و بی اختیار فریاد می کشم:

همسایه ی من! همسایه ی خیالباف من!

نوه هایت را به دور دامنت نگه دار

مبادا که تمساحان جنگی

زره پوش های خود را به جنبش درآورند

و مرغان آهنین بال

بر فراز سر آنها

دانه های بمب ببارند.

Visiting the Crocodiles
by Majid Naficy
to the children of Gaza and Ashkelon
My neighbor and her grandchildren
Are going to the zoo
To visit the crocodiles of the Nile river
Who, everyday after lunch
Lie back on the pebbly shores
And leave their mouths open for hours
So their companion birds can clean
Their sharp teeth and gums,
And, before returning to the water,
Gently close their mouths
So as not to surprise
Their tooth-brushing plovers.
I panic from so much co-existence in nature
And unwillingly shout:
My neighbor! My fanciful neighbor!
Keep your grandchildren around your skirt
Lest the warring crocodiles
Roll their armored tanks
And the Iron-winged birds
Drop clusters of bombs
Over their heads.
August 18, 2009
 

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

حرکت تاريخ!:حسن جداری!

حرکت تاريخ!
شعر از: حسن جداری

تاريخ پيش ميرود و توده های خلق
سيل عظيم کارگران و ستمکشان
توفنده و مصمم و پيگير و استوار
با گامهای محکم خود، پيش ميروند
چون موجهای سرکش دريای پرخروش
+++++
تاريخ پيش ميرود و آن سيه دلان
وآن سفلگان پست که با زور و قلدری
بر سرنوشت توده محروم حاکمند
وآنها که با شکنجه و کشتار و اختناق
ره را به پيشرفت بشر،سد کرده اند
باور همی کنند که دنيای پير ما
ايستاده است و صاحب شور و اراده نيست
خام است اين خيال!
+++++
دنيای پر تلاطم و پر جنب و جوش ما
دريائی از تحرک و شور است و التهاب
تاريخ نيز با همه جزر و مد ها
تاريخ مرگ کهنه و زائيدن نو است
با چشم معرفت چو به تاريخ بنگری
در سينه اش نهفته چه بسيار درسهاست
درس قيام و شورش و طغيان توده ها
درس مبارزات عظيم ستمکشان
درس تلاشهای غرور آفرين خلق
درس حماسه ها و هزاران نبردها
درس شکست قطعی آنها که سالها
ميخواستند سد ره زندگی شوند
خود را خدای ساخته، فرياد ميزدند:
ما صاحب اراده و نيرو و قدرتيم
ما سايه خدا به زمينيم و بندگان
بايد به صد خشوع
اطاعت زما کنند
عبادت به ما کنند
++++
تاريخ پيش ميرود و توده های خلق
موج عظيم کارگران و ستمکشان
رزمنده و مقاوم و پيگير و استوار
در آخرين مبارزه، در آخرين نبرد
پيروز ميشوند به يغماگران پست
آينده ای برای خدايان زور نيست
جز ننگ و تيره روزی و نابودی و شکست!
12 مهر 1391

برگرفته از سایت روشنگری

۱۳۹۱ مهر ۱۲, چهارشنبه

راه پيروزي : علي يزداني!

دریافتی:

راه پيروزي

علي يزداني

جسم ما بر زير پاي سودشان فرسود , شد
جان ما در خدمت سرمايه هاشان دود شد
چون توانِ كارمان را مفت و ارزان مي خرند
بازتوليدش نشد ممكن توان مفقود شد
از گران جاني شديم ارزان فروش كارمان
لشگر بيكارمان آمد , بها نابود شد
ما تجارت پيشه ي نيروي خويشيم اي دريغ
قدر اين كالا ندانستيم و جان مطرود شد
اين چنين ارزان شدن معلول تن هاي جداست
درد تنهايي چه گويم دوزخ معهود شد
چونكه فانوس ره ما را شكستند از هراس
بي چراغ سر نديديم از چه خون پر سود شد
هر گل سرخي كه روئيدش بر اين مرداب پير
قيچي حذف سران مامور اين موجود شد
اي گران جانان در اين سودا نشايد سود جست
راه ديگر را بجوييد ار چه ره مسدود شد
قطره هاييم و در اين بازارِ كارِ پر ستم
مي توان چون قطره بي هم , يا به وحدت رود شد
دست ها آماده بايد كرد بهر اتحاد
راه پيروزي رهين وحدت مشهود شد

كانون مدافعان حقوق كارگر

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

شعر نامه،بزبانهای فارسی،انگلیسی و آلمانی:مجید نفیسی!

دریافتی:

نامه

مجید نفیسی

برای مهدی

دور از هم پیر می شویم

تو آنجا، در زیر درختان انبوهی

که به "راه فلاسفه" می رسد،

با خانه ای که جنگلبان بازیگوش

بر فراز درختی کهن ساخته است،

و غل غل چشمه ی کوچکی که با خود حرف می زند،

و خش خش برگ هایی که زیر پا خرد می شوند

و مهتابی بزرگ شلوس1

جایی که گوته

گوی بزرگ خورشید را تماشا می کرد

و بر ویرانه های کهن می گریست.

من اینجا، در بستر خالی پسرم

در برابر آینه ی بزرگ دیواری

خوابیده ام.

مه پشت پنجره

کاج پیر را پوشانده است.

آه! در این اتاق

هر چیز دوبار دیده می شود.


اگر بار دیگر به شلوس رفتی

به مهتابی بزرگ بیا

و از کنگره ی شرقی به شهر بنگر

آیا از آنجا می توان نکار را دید

که همچنان آرام و یکنواخت می گذرد؟

6 مه 1995

1ـ Schloss ارگی قرون وسطایی در شهر هایدلبرگ آلمان که رود نکار از آنجا دیده می شود و راهی که فیلسوفانی چون نیچه در آن قدم می زدند در بیشه های نزدیک آن قرار دارد.

The Letter
by Majid Naficy
for Mehdy
We grow old far from each other,
You, there
Where shady trees lead to Philosophers' Way
With a tree house built by a playful forest ranger
And a little spring that talks to itself
And dry leaves that rustle under your feet
And the grand balcony of Schloss*
Where Goethe
Watched the big ball of the sun
And cried over ancient ruins.
Here, I am
Lying on my son's empty bed
In front of the wide wall mirror
And the mist behind the window
Has covered the old pine tree.
Ah, in this room
Every thing appears twice.
If you go to Schloss again
Visit the grand balcony
And look at the city from the east tower.
Can you see Neckar from there
Flowing constantly and quietly?
May 6, 1995

*- A castle in Heidelberg, Germany.

Brief
----------


Fern voneinander werden wir alt.
Du da,
unter den dichten Bäumen
die zum Philosophenweg führen,
und dem Hochsitz, den der spielerische Förster
auf einem alten Baum gebaut hat;
bei dem plätschernden kleinen Fluss, der mit sich selbst spricht,
und dem Rascheln der Blätter unter den Schritten,
und der großen Terrasse des Schlosses,
wo Goethe
die große Sonnenkugel betrachtete
und über die alten Ruinen weinte -


Ich Hier,
auf dem leeren Bett meines Sohnes,
vor dem großen Wandspiegel,
liege ich.
Der Nebel hinter dem Fenster
verhüllt die alte Kiefer
Ach! In diesem Zimmer
sieht man alles doppelt.


Wenn du nochmal zum Schloss gehst,
komm zur großen Terrasse
und von der östlichen Zinne schau auf die Stadt,
Kann man nicht von dort aus den Neckar sehen,
der so ruhig und eintönig fließt?

Majid Naficy



۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه


• اینجا سه‌ برادرند اُفتاده‌ به‌ خاک‌ ،
در پهنه‌ی رزم‌ هرسِه‌گان‌ بس‌ بی باک‌ :
ملّی و مجاهد و فدایی. وینَک‌
از تفرقه‌ در کنارِ هم‌ گشته‌ هلاک‌.
 

اسماعیل خوئی

زندانْ زاد است‌. جانش‌، امّا، شادی ست‌.
هربازی ی او نمودی از آزادی-ست‌.
با کاغذ خانه‌ی عروسک‌ سازد:
یعنی دِلَک‌ اش‌ شیفته‌ی آبادی-ست‌.

این‌ کودک‌ِ نازدانه‌ زندانْ‌ زاد است‌.
هم بندان‌ را دل‌ از نشاطش‌ شاد است‌.
بیداد نداند که‌ چه‌ باشد، امّا،
با بودِ خود، او نمودی از بیداد است‌.

خیره‌ شده‌ در رفتن‌ِ مامان‌ پسرک‌،
آویخته‌ اشکی ش‌ به‌ مژگان‌ پسرک‌.
اِنگار نگشته‌ سیر از شیر هنوز:
کـَ انگشت‌ مکد به‌ جای پِستان‌ پسرک‌.

تا بوده‌ ، ورا داشته‌ دربر مادر:
دختر گل‌ و بوته ای گُل‌ آور مادر.
وینک‌ سوی دار می رود زن‌، دلْ-خون‌
از ضَجِّه‌ی دخترک‌ که‌ : "مادر! مادر!"

بی تابی ی او کاهَد تابْ‌ انسان‌ را.
با زاری ی خود کِشَد به‌ آتش‌ جان‌ را.
اعدام‌ شده‌ست‌ مادرش‌. امّا او
خواهد بَغَل‌ و نوازش‌ِ مامان‌ را.

آن‌ دَم‌ که‌ ورا گلوله‌ شارَگ‌ بگُسیخت‌
وَ خونش‌ بر زمین‌ِ زندان‌ می-ریخت‌،
یاد آمدش‌ از دختر و از مادرِ خویش‌:
لبخندش‌ با سرشک‌ِ او درآمیخت‌.

هرچند به‌ خون‌ سرشت‌ فرجام‌ِ پدر،
از یاد نمی بَرَد جهان‌ نام‌ِ پدر.
وین‌ نام‌ تو را باشد و فرزندت‌ را:
هان‌! تا نخوری غُصّه‌ در اعدام‌ِ پدر.

-"قربان‌ِ تن‌ و توش‌ِ تَر و تازه‌ی تو!
پُردل‌ پسری نیست‌ به‌ اندازه‌ی تو.
اعدام‌ِ من ات‌ به‌ رزمگه‌ خوانَد، کاین‌
پایانه‌ی من‌ باشد و آغازه‌ی تو."

اینجا سه‌ برادرند ، زاده‌ی مردم‌،
پوران‌ِ وطن‌، وینک‌ درخاکش‌ گُم‌:
ملّی و مجاهد و فدایی و به‌ درد
از نابِهَمی شان‌ دل‌ِ ایران‌ خانم‌.

اینجا سه‌ برادرند اُفتاده‌ به‌ خاک‌ ،
در پهنه‌ی رزم‌ هرسِه‌گان‌ بس‌ بی باک‌ :
ملّی و مجاهد و فدایی. وینَک‌
از تفرقه‌ در کنارِ هم‌ گشته‌ هلاک‌.

برگرفته از سایت اخبار روز

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

کشتار ۶۷ به بانگ بلند (۹) :اسماعیل خوئی!


کشتار ۶۷ به بانگ بلند (۹)



اسماعیل خوئی

از آن‌ همه‌ عاشقان‌ِ زیبایی ها ،
جان های جوان‌ ، مست‌ِ توانایی ها ،
زان‌ پس‌ که‌ شنید شیخ‌ از ایشان‌ : "نه‌ ، نع‌ ! "
مانده ست‌ به‌ جا پشته‌ی سرپایی ها.

حزب‌ الله ایستاده‌ برجا درصف‌:
نوسازترین‌ تفنگ‌هاشان‌ برکف‌.
آماده‌ی شلیک‌ و هدفْ شان‌، آنک‌:
پیشاهنگان‌ِ مردم‌ِ مُستضعف‌.

شب‌ تا به‌ سحر صدای رگبار آید:
یعنی که‌ سپاه‌ِ جَهل‌ در کار آید.
پُرسم‌ : "برِ چیست‌ این‌؟" و پاسخ‌ دانم‌ :
از حنظل‌ِ کین‌ چه‌ می شود بار آید؟

نوز از تن‌ِ جان باختگان‌ خون‌ آید.
جان هاست‌ ز زخم‌ ها که‌ بیرون‌ آید.
وز روزن‌ِ سلّول‌، شمارِ ایشان‌،
هربار که‌ می شماری، افزون‌ آید.

کُشتارگهی شده‌ست‌ زندان‌ِ اوین‌.
از روزن‌ِ سلّول‌، خودم‌ دیده ام‌ این‌:
هرشب‌ ، تا صبح‌، پاسداران‌ زین جا،
دزدیده‌ ، بَرَند کُشته‌ ماشین‌ ماشین‌.

-" در راهگذر زِ نعش‌کِش‌ خون‌ ریزد،
وین‌ در دل‌ِ رهگذار شَک‌ انگیزد."
این‌ گفت‌ و برآن‌ شد که‌ ، از این‌ پس‌ ، با تیر
کس‌ را نَکُشد : فقط‌ به‌ دار آویزد.

برسقفی کاستوار بر ایمان‌ است‌
صد حلقه‌ طناب‌ دار آویزان‌ است‌.
چشمان‌ِ خدا روشن‌! کاین‌ کُشتنگاه‌
تالار نمازخانه‌ی زندان‌ است‌!

آخوند چو گشت‌ رهبرِ عالیجاه‌،
دیگر نتوان‌ شناخت‌ شیطان‌ زاللّه‌.
چون‌ دین‌ِ خدا جای سیاست‌ گیرد ،
زودا که‌ شود مسجد او کُشتنگاه‌.

ژرف اَر نگری، بهمن‌ و مرداد یکی ست‌.
نزدِ شه‌ و شیخ‌، داد و بیداد یکی ست‌.
مسجد شده‌ مسلخ‌، نه‌ شگفت‌ است‌ اگر
گلزارِ شهید و لعنت‌ آباد یکی ست‌.

مادر به‌ نماز و کودک اش‌ در بازی :
با مُشتی خُرده‌ ریزِ رنگین‌ راضی.
انسان‌ می بین‌ و پاکیی ذاتی ی او ،
شادان‌ از کم‌ نیازی و بی-آزی.

**************

برگرفته از سایت اخبار روز

۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

کشتار ۶۷ به بانگ بلند (۸) : اسماعیل خوئی!،پوستر یاد جانباختگان ((فاجعه ملی)) کشتار 67،نیویورک!

کشتار ۶۷ به بانگ بلند (۸)

اسماعیل خوئی



باریکِه‌ی خون‌، روان‌ زپیشانی-ی او،
پنهان‌ نکند جمال‌ِ انسانی ی او.
این‌ کُشته‌، چو شرع‌ِ شیخ‌ را نیک‌ شناخت‌،
غُرّید بر او که‌: دینش‌ ارزانی ی او!

افتاده‌ و از سرش‌ فتاده‌ست‌ کُلاه‌،
وامانده‌ دهان‌ به‌ ناسزا یا قهقاه‌.
او شاه‌گرا نبود، امّا می-گفت‌:
-"شیخ‌ آمد و صد بار بَتَر کرد از شاه‌".

در راهی باریک‌ و دراز و تاریک‌،
می بود روانه‌ ، پیشتازانه‌، چریک‌ ،
گُلبانگ‌ِ دهانْش‌ : "زنده‌ باد آزادی!"
تا... بانگ‌ زجلاد برآمد : "شلیک‌ !"

بعد از رگبار ، بانگ‌ِ تک‌ تیر آید،
بی فاصله ای ، صدای تکبیر آید :
یعنی که‌ کشند روبهان‌ نعره‌ی شوق‌،
با قامت‌ِ هر شیر که‌ در زیر آید.

هر شب‌، اعدام‌ دسته‌ها دسته‌ شود.
چشم‌ و دلم‌ از دیدن‌شان‌ خسته‌ شود.
ای کاش‌ شود باز درِ زندانْ‌مان‌ ،
یا روزن‌ِ سلّولم‌ هم‌ بسته‌ شود.

آغشته‌ به‌ بوی مرگ‌ شد خلوت‌ِ من‌:
سلّول‌ِ سیه‌ برده‌ زمن‌ طاقت‌ِ من‌.
نظّاره‌ شدن‌ به‌ مرگ‌ِ یاران‌ تا کی؟!
ای کاش‌ هم‌ اکنون‌ برسد نوبت‌ِ من‌.

- "از بام‌ مرا شکنجه‌ تا شام‌ کنند.
بی خوابی را عذاب‌ِ شب هام‌ کنند.
من‌ پیرم‌ و از شکنجه‌ جانم‌ به‌ لب‌ است‌:
ای کاش‌ مرا زودتر اعدام‌ کنند."

- "من‌ خام‌ نی ام‌، که‌ همره‌ِ عام‌ شوم‌،
با عام‌، به‌ کام‌ِ دام‌ِ اوهام‌ شوم‌.
این‌ زندگی از هزار مردن‌ بَتَر است‌:
بگذار هزار بار اعدام‌ شوم‌."

گهواره ی موج را به خواب آوردن،
یا خواب به چشمِ آفتاب آوردن
آسانترک است برمحال اندیشان
تا زیر شکنجه ی تو تاب آوردن

دوشینه‌ شِمُردَم‌: نَوَدُ و یک‌ تَک‌ تیر،
پیش‌ و پس‌ِ هر تیر، صدای تَکبیر.
اُفتاده‌ به‌ جانَت‌ خوره‌ی شیخ‌، امّا
حاشا که‌ بَراَندازَدَت‌، ای نسل‌ِ دلیر!

***************

برگرفته از سایت اخبار روز

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

کشتار ۶۷ به بانگ بلند (۷):اسماعیل خوئی! و پوستر یادمان 24مین سالگرد کشتار دهه 60:کمیته همبستگی با جنبش کارگری ایران-استرالیا!

کشتار ۶۷ به بانگ بلند (۷)

اسماعیل خوئی


-"ما کز گِل‌ و آرمان‌ سرشتی داریم‌،
در پهنه‌ی خاک‌، سرنوشتی داریم‌:
افلاک‌ تو را و خاک‌ مارا، ای شیخ‌!
ما دوزخیان‌ نیز بهشتی داریم‌."

-" در سینه‌ی ما به‌ غیرِکین‌ِ تو مباد:
نفرین‌ِ تو باد و آفرین‌ِ تو مباد!
ای دین‌ِ تو بس‌ بَتَر زِ هر کُفر که‌ هست‌،
هر کُفر که‌ هست‌ باد و دین‌ِ تو مباد!"

- "ما را بکُشید، هان‌، خدا را، بکُشید:
زود آمدگان‌ِ دیرپا را بکُشید!
ما سبزه‌ی آبدیده‌ی این‌ چمن-ایم‌:
سَرسبزتر آییم‌ چو ما را بکُشید."

از بیدادِ قرونِ وسطایی ها
با پیشروانِ نسلِ فردایی ها
دیدم به اوین نشانه ـ گوید شاهد ـ
انبوهه ی درهمی ز سرپایی¬ها

دختر،که‌ عروس‌ و حجله‌ اش‌ زندان‌ است‌.
مَهریه‌ی او صحیفه‌ای قرآن‌ است‌.
فرداش‌ به‌ دست‌ِ خویش‌ اعدام‌ کند
دامادِ جوانمرد که‌ زندانبان‌ است‌.

این‌ دخترِ تازه‌ رو به‌ دیوار نوشت‌:
توفان‌ دِرَوَد شیخی کـ او باد بِکِشت‌.
- " اعدام‌ کنیدش‌، نه‌، ولی، دوشیزه‌:
تا رَه‌ نبرد، خدا نکرده‌، به‌ بهشت‌! "

- " دوشینه‌ زنم‌ شد، ارچه‌ پاکیزه‌ نبود.
دامادِ شما را بدی انگیزه‌ نبود.
به‌ خواست‌ِ اسلام‌ و خدا ، دخترتان‌،
چون‌ بر سرِ دار رفت‌، دوشیزه‌ نبود!"

اینان‌ که‌ رضایت‌ِ خدا می-خواهند،
بیش‌ از جان‌، چی زجان‌ِ ما می-خواهند؟
دینْ ‌شان‌ بنگر: دخترمان‌ را کُشتند
و زما پول‌ِ گلوله‌ را می-خواهند!

-"به‌ لعنت‌ِ حق‌ دچار باید گردد.
او عبرت‌ِ روزگار باید گردد.
پتیاره‌ چپی هست‌ و زنا هم‌ داده‌ست‌:
البته‌ که‌ سنگسار باید گردد."

از تیر ، اگر چه‌ پُر ز خونش‌ دهن‌ است‌ ،
پیشانی ی باز او ببین‌ : بی-شکن‌ است‌.
از نورِ پگاه‌ روشن‌ ، این‌ پیشانی
آیینه‌ی پاک‌ِ آرزوهای من‌ است‌.

************************

برگرفته از سایت اخبار روز

ترانه ترکی برای برادر کوردستانی:عليرضا نابدل!

ترانه ترکی برای برادر کوردستانی


عليرضا نابدل

رفیق عليرضا نابدل شاعر و مبارز ضد استبداد در سال 1323 در خانواده متوسطي در تبريز متولد شد.علیرضا از همان روزهای اول ورودش به دانشگاه و همزمان با آشنا شدن با محیط جدید، فعالانه و با روحیه ای پر شور در جریان مبارزات سیاسی دانشگاه شرکت داشت. علیرضا از اواخر سال چهل و چهار، با جمعی از رفقا چون صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، کاظم سعادتی و مناف فلکی در ارتباط نزدیک قرار گرفت و به زودی پیوند انقلابی عمیقی میان آنها بوجود آمد.
علیرضا نابدل به همراه هشت تن دیگر از همرزمان خویش در 22 اسفند ماه سال 1350 به دست حکومت پهلوی به شهادت رسیدند. سروده او در وصف کردستان بیانگر عشق عظیم این رفیق نسبت به خلق زحمتکش کرد و همچنین نمودار کینه سترگ وی نسبت به استبداد و دیکتاتوری حاکم است.
-----------------------------------------------------
بو داغلار قوجا باش- این کوهها کهن سالند
ائل لری اوجا باش- ایل ها شان سربلند
هامی یا بیر دوست، بیزه بیر قارداش- دوست همگانند و برادر ما
آی یاخیلان اودلارا، بیرلیکده یانان وفالی یولداش- ای دوستی که به آتشها با ما یکجا میسوزی
دوشلره یئنسَک چکیلیب یاییلیب- به دامنه ها که سرازیر میشوی
گوم گوی زانباق تک دوزلرده توتون- توتون زارهای تو سبز سبز چون زنبق فرش شده
دوزلرده چالیشیر اوغلانلار قیزلار - در دامنه ها پسران و دختران تو تمام روز کار می کنند
گوندوزو بوتون.
یایلاقدا اوبا، اوبادا چوبان ییلاقهای- تو مرغزار، در مرغزارهای تو چوپانها
چوبانین آغزیندا اینجه بیر توتک- نی لبک به دهان چوپان
او سویله ییر ایگیدلر چکن غمی- او داستان غمگین ایل خود را می سراید
ائله بیر غم کی بیستون داغیندا- چنان داستان غم انگیزی که به کوه بیستون
ایگید فرهادی بولاییر قانا- فرهاد به خون خویش آغشته میگردد
عصری نین گوزلی یولونون چیچگی- زیبای عصر خویش، زیبا گل راه خویش
آلا گوز شیرینی گتیریر جانا- شیرین غزال چشم را بیتاب میکند.
بو داغلار اوجا باش- این کوهها سرکشند
اوجا باش داغلارا قانلی چکمه لر یول آچا بیلمز- کوههای سرکش را چکمه های خونین نمیتوانند در نوردند
بو داغدا گَزَرلر ایری گوز اوغوللار- در این کوهها پسران با چشمان باز میگردند
اورَکلرینده درین بیر سئوگی - قلبهاشان پر از عشق
او سئوگی کی «صلاح الدین» نین کونلون داغلادی - عشقی که قلب "صلاح الدین" را داغدار کرد.
دره لر درین، سولار آتشین- دره ها عمیق، آبها آتشین
دوزلر توتونلوک، دوشلر مئشه لیک- مراتع توتون زارند و دامنه ها بیشه
آخشاملار قوشور هر قوش مین دستان -عصر ها در هیاهوی پرندگانش، هر یک داستانی می سرایند
بورا کوردوستان- اینجا کردستان است
بورا کوردوستان- اینجا کردستان است
خان قیزیل اوزن آخان گونه دَک -زاینده رود کبیر، تا آن روزی که جاری هستی
اولدوزلار یئره باخان گونه دَک- تا روزی که ستارگان به زمین مینگرند
بول اولسون خالقی نین اکدیگی - بوستان محصول بستانهایت پر بار بادوار اولسون بیزیم قارداش کوردوستان- زنده باد برادر ما کوردستان

۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

جهان درخواب سنگین است . . .!:برزین آذرمهر!

دریافتی:

جهان درخواب سنگین است . . .



 جهان خواران اغواگر

فرو برده جهانی را به خواب اندر


کنون در زیرچشم ما


به یاری هزاران گله گرگِ مست وخون پرور

یله در کوه و دشت و در،


به هرسو ناجیانه اسب می تازند

و برهرسر زمین پر نوا وکم دفاعی که نمی خواهد


واین را بر نمی تابد


که با شد بنده و


عبد وعبیدو

سفله و نوکر،


به زور بارش خمپاره یا هر گونه جنگ افزاردیگر

دست می یازند !

به غارت می برند


بود ونبود مردمانی را


که در رنجند و سختی خود


دراین عالم !


و زآنان می ربایند


هست‌شان گر


ذره ا ی شادی


و بر دشت الم‌شان می فزایند

کوه‌ها ازغم !

و مهمیز زمان را


می دهند


بر دست غولان مهیب جنگ


تا جولان دهند هر جا که می خواهند


ومی تازند

بر شهر و دیار مردم بی‌چا ره‌ای که

دستشان دیگر


ازآن چیزی که روزی بود برروشان گشا د ه


گشته بس کوتاه !



پس ازلیبی


که افتاده چنین،


چون نعش سردی بر زمین گرم


واینان می مکندش با ولع


تا قطره‌های واپسینش نفت،

کنون بر طبل جنگ دیگری بی‌تاب می کوبند،


رسیده نوبت خلقی دگر


تا طعمه ی این اژدهای هفت سر گردد


رسیده نوبت سوریه ی در خون و آتش غرق!


چه خواهد شد ؟


گراین هم بگذ رد چون لقمه ی چرب و لذیذی همچو لیبی


از گلوشان

آن چنان آ سان؟


چه خواهد بود


در فردای پر فریاد مان،


چشم انتظارمان؟


به جز سنگین هجو می سخت


برایران ؟!
و


اما


ما ؟


که مانده بر کناری


سرد و خاموش ایم ،

در این اندک زمان و فرصتی که بیش و کم با قی ست ،


اگر زین خواب غفلت بار وسنگین چشم نگشائیم


به نقش بر آب کردن‌های یک سر نقشه‌های شوم و


شیطانی نپردازیم،


هجوم سیل این فرهنگ پرنیر نگ را


گر چاره ننمائیم؟


نگیریم پرد ه از آنچه به حیلت می کنند


پنهان


و ازرخسار د یوانی که این سان می زنند


تیشه به ریشه ،هر کجا


در پوشش" یاری" به مردم


یا " دفاع ا زحق وآ زاد ی"،

چه خواهد ماند مان فردا، به رخ


جزسرخی یک شر م ؟


چه خو اهد ما ند مان فردا به تن


جزلکه ی یک ننگ ؟



برزین آذرمهر

۱۳۹۱ شهریور ۱۸, شنبه

دشت ها ی سرخ خاوران : فرح نوتاش!

فرح نوتاش: دشت ها ی سرخ خاوران



خاوران 8 شهریور 1380

ای همیشه عاشق

ای همیشه عاشق

ای همیشه زنده

ای همیشه با من

ای همیشه در من

با تو... قلبم پر طپش

با تو قلبم می زند


با تو...فریادم آه

و آهم سکوت

سکوتم انفجار مهیب...آتش مذاب

از قله های دماوند همواره پایدار


تو...از درون چشمان من می نگری

من ... با تو بر می خیزم

با تو می بوسم

با تو می بویم

با تو حس می کنم

با تو...عاشقم و عاشق تر


جان تو...با جان من آمیخته

تو...ای خروش و

و تو... ای گرمی رگ های من

تن تو...خاک

خاک ایران

چه پاک و چه سرمه ی پاک

ای ایران...

ای ایران...

ای ایران دشت های سرخ خاوران

این ارس...این کارون

این هیرمند و اترک

و این... جیحون

اشک های ... جاری از چشمان من

در التیام ...تب داغ... سینه گلگونت

ای...

جان جاودان عاشقان جهان

***************

برگرفته از سایت گزارشگران

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

ای به خاک خفتگان !:رضا مقصدی!

رضا مقصدی: ای به خاک خفتگان !



با کدام حرف ِ مهربان

خواب را سلا م کرده اید ؟

با کدام جان ِشعله بار

شور ِ عاشقانه را کلا م کرده اید ؟

واپسین دقیقه تان شقایق ِ کدام باغ را ستود ؟


آسمان، به آرزوی تان حسود بود

که زمین ، غمی بلند را سیاه تر سرود

تاکه آب ِ سوگوار

از کنار ِ عشق های بیقرار

تلخ بگذرد.


ای به خاک خفتگان !

تا که این بهار

از مزار ِآرزوی ناشکفته تان گذرکند

" شهریار " را خبر کنید

تا چکامه های چاک چاک ، سر کند.

آلمان. یکشنبه 22 مرداد 91

برگرفته از سایت گزارشگران

۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

فرو ناهشته شب : جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)!


فرو ناهشته شب



 فرو ناهشته شب رو خانه روشن کن!


که باد هرزه در کارست و


می کوبد به هم هر جا در و دیوار و

می پاشد به هر دل


اضطراب ماه و


می ریزد بروی آتش هر حرف


مشتی برف!



هوا بس تیره و


پر درد و پرکینه ست


سخن در پرده باید گفت


که فصل سخت تالان ا ست


و دیو آئین شب ،


پیراهن تزویر بر کردست و هر جا هست


سم سخت کوب باد وهر جا


ره کشیده دهشت کولاک !


در این بی ‌در سرای سرد


که تالان می دهد سرما هزاران را


نبینی جزستوه مردمانی


تن برهنه


سوخته


در جستجوی نان!



چراغ پرسشی در خانه ی روشن کن!


که جان را می گزد هر نیش این سرما و می بینی


چگونه برگ می ریزد درخت کاج و می پیچد به پای شاخه ی انجیر


مارِ باد!


به چاه شب، نه پیدا ماهی مهتاب و پیدا نه


به چهر رهگذر ابران بغض آلود


چشم اختر بیدار!


دراین دیرینه شب گویی


نوای آشنایی از بهاری نیست،


صدایی هست گر


تک سرفه‌های پیر مسلول زمستانست


که خون آلوده خلط ماه را


افکنده درگودال این بیراه!


در این عسرت سرای عور از غارت


زنان و کودکان آواره در راهند ومردانند


هرجا


پای در زنجیر


هنوز افسانه نان است در بازار!



به خاک خوابت اما کس چه می داند چه می روید؟


بگو تا نا شکسته در گلویت شاخه‌های حرف!


که شب را پیرهن از ترمه ی خون است وآویزان


به گل میخ ستاره مانده دیری


ابرکی شنگرف!



وراه چاره برچاهست و بر هر چاه دامی از فریب برف


که این دانند گر رزمنده مردانند


رویاروی کار رزم!



گرت آبشخور مرغ گمان را قطره‌ای شادی ست


بیفشان بر غبار حرف هایی که به غم باقی ست...



شکستی رفت و در بر گشته کاری گشت مشگل کار هر آسان


وزان تزدیک تر در پیش چشم ما


پی باران خون آلود


بپا شد سیل خون و گشت دریا ، سر به سر، هامون


چه بسیاران که از توفان هراسیدند و


وادادند !


چه بسیاران که در دریوزگی بردند از رو


هر چه دم جنبان!


چه بسیاران که سر بر باد دادند و


فشردند پای در ایمان خود،

چون کوه!


و در مرگ آفرین لبخنده‌های حیله گر دشمن


چه بسیارند گردانی که می غرند همچون شیر در زندان،


که هر جا شیردل مردیست زندانی ست!



در این بیداد بن وحشی شب دیرین


فسرده جاده‌ها را خواب طولانی


نشسته در کمین ماه ،


ببر ابر توفانی!



نمی کاهد شب اما خود به خود از هول ومی پاید؛


چه می خواهد ؟


به جا گر شعله انگیزد


شکوه شورمند توده ی آتش


به کاری چاره گر همت نهد خلق ابر آرش


اگر ره تیره یا دشوار،


نه در این تیرگی ره می شود همواره نا هموار،


نه دشواری تواند باز بندد جاده ی امکان!


کجا اما؟


کجا؟!


در پیش چشم تو!


کف آورده دهان باد تابستان،


شکسته چین سرما بر جبین آب،



کجا؟!


در پیش چشم تو


نشان آشنایی هست زان بایسته جشن توده ی مردم!


درنگ دیر پای درد


رنگ چهره‌ها برده


به کار آورده از هر سو هزاران گرد رزمی


گرد کارستان


دل از فولاد


از تفتیده آهن خون!


که نوبت با درای کار و پیکارست


و آینده درای کاروان کار در حرکت!



تو‌ای همسایه من، دور یا نزدیک!


گرت بی‌دانه مانده چینه دان حرف


چراغی تازه روشن کن!


فراهم کن لباسی از پرند کار


بپا کن چکمه‌ای در خورد کار رزم


قدم در راه مردم نه!



که بر لغزنده پیچ جاده ی این شب


نشان پای مهتاب است


روی برف!


 جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)     


دیماه ۱۳۴۹

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

کشتار ۶۷ به بانگ بلند (۶) :اسماعیل خوئی!

کشتار ۶۷ به بانگ بلند (۶)
 
اسماعیل خوئی

این‌ کُشته‌ ، چو من‌ ، عاشق‌ِ کاری بوده‌ست‌؛
دلْ بسته‌ی پیمان‌ و شعاری بوده‌ست؛
وین‌ گردن‌ِ اینجاش‌ کبود آن جا سرخ‌
درحلقه ای از طناب‌ِ داری بوده‌ست‌.

این‌ کُشته‌ مجاهدی ست‌ هفده‌ ساله‌،
رخساره‌ی او گرفته‌ از خون‌ هاله‌.
افزارِ نجات‌ِ خلق‌ می دید اسلام‌ :
غافل‌که‌ شده‌ست‌ آلتی قتّاله‌.

این‌ کُشته‌، که‌ کاکل‌اش‌ نسیم‌ افشانده‌ست‌،
در بحرِ خدا و خَلق‌ کَشتی رانده‌ست‌.
-"انکار کنی مجاهدین‌ را؟"
- "نه‌ ، نع‌!"
-"اعدام‌ کنیدش‌: سرِ موضع‌ مانده‌ست‌!"

این‌ کُشته‌، که‌ لبخندزنان‌ خوابیده ست‌،
تا ظن‌ نَبَری که‌ خواب‌ِ خوبی دیده‌ست‌:
لبخند زدن‌ بر سرِ دار آغازید:
شادان‌ که‌ به‌ اسلام‌ِ شما شاشیده‌ست‌!

از پاچه‌ی شلوارِ خود آبی پاشید
برهر که‌ به‌ زیرِ دارِ او می-باشید.
معلوم‌ نشد که‌ با زمین‌ داشت‌ جدال‌،
یا بر سرِ آسمانیان‌ می-شاشید.

درگوشه‌ی کُشتارگهی از زندان‌،
چَشمانَش‌ و جانَش‌ چو لبانش‌ خَندان‌،
شد بر سرِ دارِ خویش‌ و، بی هیچ‌ سخن‌،
شاشید به‌ ریش‌ و ریشه‌ی آخوندان‌!

این‌ یار نه‌ در راه‌ِ خدا می-میرد،
بَل‌ در ره‌ِ آزادی ی ما می-میرد.
می میرد و جانش‌ از شعف‌ سرشاراست‌:
زآن‌ روی که‌ داند که‌ چرا می-میرد.

-"جان ها به‌ فدای خاک‌ِ پاکش‌ بادا !
چون‌ من‌، همه‌ عاشقان‌ هلاکش‌ بادا !
جان‌ داشتم‌ و به‌ راه‌ِ ایران‌ دادم‌:
مانده‌ست‌ تن‌ام‌، که‌ کودِ خاکش‌ بادا !"

می خواست‌ که‌ ایران‌ شود ایران‌ِ نُوین‌ ،
هم سوی گرفته‌ نقش‌ِ آزادی و دین‌ :
جُرم‌ اش‌ این‌ بود و کیفرِ خویش‌ بدید
از داوری ی شیخ‌ به‌ دیوان‌ِ اوین‌.

شیخ اش‌ خواند "جانوری درّنده‌"!
شرمش‌ نآید از آن‌ لب‌ِ پُرخنده‌.
بنگر به‌ نگاهش‌ ، چو خرامد سوی دار،
تا بینی بر دمیدن‌ِ آینده‌.

برگرفته از سایت اخبار روز

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

شهریورانه ها : جهان آزاد!

شهریورانه ها
جهان آزاد



ای تختِ ولایتِ تو در بسترِ خون

از ظلم تو خاکِ خاوران خاورِ خون

فرداست که دستار تو در خون فکند

سیلاب خروشنده ی شهریورِ خون

کس چنگ به خون ما چنین تیز نکرد

یک تن ز مهماجمانِ خونریز نکرد

این فتنه که در جهان تو برپاکردی

تیمورنیافرید و چنگیز نکرد

ای شیخ که در کینه نظیر شتری

او خار خورد ولی تو جز خون نخوری

خودرا به خطا، فقیهِ فاضل خوانی

ازفضل نه، بلکه از فضولات پُـری

گر هست خدایی و تویی آیت او

جز ظلم ندانم چه بود غایت او

شیطان نکند سجده به این طرفه خدای

باید که نگونسار شود رایت او

فردا که بساط ظلم پاشیده شود

جان و دلت ای شیخ خراشیده شود

جز ریش محاسن دگر نیست تورا

آن نیز به دست ما تراشیده شود

زالو صفتی تشنه ی خونی ای شیخ

بدگوهر و نادان و زبونی ای شیخ

بیرونِ تو هرچند بسی مسخره است

همتای نجاست، از درونی ای شیخ

اسلام تو دین خدعه و تزویر است

کابوسِ نفسگیر جوان و پیر است

احکام عتیقه اش جهان را - امروز

سرمایه ریشخند یا تحقیراست

هفتم شهریور نود و یک

برگرفته از سایت اخبار روز

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

برای آزرآبادگان : ی. صفایی!

دریافتی:

برای آزرآبادگان


 
آنجا که گم میشوند

فریاد کودکان زیر آوارها

اشک های زندگی

شانه های عدالت خدا را میجویند

آنجا که دست های محبت

به صف ایستاده اند

تا پاسخ دهند

خشم خدا را با مهربانی!

گریه کن، عدالت

گریه کن، آزادی

گریه کن، آزرآبادگان

زیر خنده های سیاه آنان که

خدایشان

تنها نظاره گر است!

و آنجا که زندگی تباه میشود

عشق،

هوای تازه را

بوسه میزند

بر گونه های به آوار نشسته و خاک گرفته

و انسانیت

بار دیگر

زمزمه میکند

رمز مهربانی را در چمشهای مردمان......

ی. صفایی

یکم سپتامبر 2012

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

حسن حسام : من کافرم !،از کتاب گوزن و صخره – سه دفتر شعر!

من کافرم


حسن حسام
برای بچه های خونین جامعه ما و اسیران اردوگاه های حکومت اسلامی ایران

من کافرم

بر کفر خویشتن

ایمان دارم

و از خدای شما و امام و رهبرتان

چون روح مرگ

بیزارم

بر باد

باد

جان جهان تان

در گردباد پر تف توفان مردمان

برچیده باد خیمه بی داد

در شعله شکفته فریاد

و گر گرفتن عمامه ها و عباها

و ریش ها و قبا ها

ایران ما

جهنم تان باد

بی دلان

##

روزی اگر که (غصه سر آید )

بر گور آن امام جماران

سردسته تمام جباران

خواهم نوشت

با تف و تحقیر:

نفرت به تو

و دودمانت باد

ای سید اسیر کش جلاد

نفرت به جانشینانت

نفرت به زاد و رودت باد

##

من کافرم

بر کفر خویشتن

ایمان دارم

و از خدای شما و نظام و رهبرتان

چون روح مرگ

بیزارم

این جا

بر این سراچه ی تبعید

امروز

مثل همه روز

منتظر

هم دست موج

موج

مردم در اوج

با عشق و کینه

می رانم

تا این فلات سوخته و خونین

مثل بهار تازه نفس

سبز و

تر و

جوان بشود

چون باغ عاشقان بشود

##

دریا هوای توفان دارد

می دانم

می دانم

می دانم

من با شما دلیران

بیدار مردمان

انیوه بی شماره یاران

بر موج سرنوشت

می رانم

می رانم

می رانم

****************

برگرفته از سایت گزارشگران