۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

ده سروده از مجموعه ی کشتار ۶۷ به بانگ بلند (۱) : اسماعیل خوئی!

ده سروده از مجموعه ی:

کشتار ۶۷ به بانگ بلند (۱)

اسماعیل خوئی

من با تو نگویم که چه یا چون بنویس:
از حال درون یا که ز بیرون بنویس.
بنویس بدان‌چه‌ت آید از دل بیرون،
ای شاعرِ قتلِ عام با خون بنویس.


چون‌ گام‌ در این‌ خانه‌ی شر بگذارید،
انگار که‌ گام‌ در سقر بگذارید:
جایی که‌ سرود دانته‌ کـ : "ای آمدگان‌!
اُمّید نجات‌ پُشت‌ِ دَر بگذارید."


اندوه‌ِ هزار ساله‌ دارم‌ در دل‌.
ای کاش‌ نبیندم‌ غم‌ دیگرِ دل‌.
من‌ پیرترم‌ هزار سالی امروز،
با داغ‌ِ هزارها جوانم‌ بر دل‌.


با این‌ همه‌ خون‌ که‌ از تن‌اش‌ گشت‌ روان،
رفته‌ست‌ ز اندام‌ِ وطن توش‌ و توان‌.
با این‌ همه‌، باش‌ تا ز جا کَنده‌ شود
سیلابه‌ی شیخْ اوژن‌ِ جان‌ های جوان‌.


از کینه‌ و بُغض‌ و خشم‌ آکنده‌ شدیم‌.
بر مرکَب‌ِ انقلاب‌ تازنده‌ شدیم‌.
فریاد زدیم‌: شاه‌ مردمْ خوار است‌!
شیخ‌ آمد و ما زشاه‌ شرمنده‌ شدیم‌!


می گفت‌ که‌ : "شاه‌ شهرها ویران‌ کرد.
گورستان‌ بود آن چه‌ آبادان‌ کرد."
امّا ، به‌ حقیقت‌ ، سخن‌ از شاه‌ نگفت‌ :
برنامه‌ی کارِ خویش‌ را اعلان‌ کرد!


چون‌ برسرِ کار آمد آن‌ اژدرْ خوک‌،
صدره‌ به‌ سلوک‌ بدتر از جمله‌ ملوک‌ ،
زنجیره‌ی زندگانی ی ما گردید
سوک‌ از پی سوک‌ از پی سوک‌ از پی سوک‌.


- "ای شیخ‌ ! من‌ام‌ گبروَشی ایرانی :
خصم‌ِ ستم‌ و خرافه‌ و ویرانی.
تازی نتوانست‌ مسلمان‌ کُنَدَم‌ :
تو نیز به‌ خُشک‌ زُورَقی می-رانی ! "


زندانی ی شیخ‌ راست‌ فرجامْ‌ اعدام‌:
آغاز شکنجه‌ و سرانجام‌ اعدام‌.
چون‌ بیند عاشقان‌ِ مردم‌ صَف‌ صَف‌،
غُرّد به‌ دل‌ آخوند که‌ : "اِعدام‌ ، اِعدام‌ !"


حزب‌ اللّهی! ای پُرِ تاپاله‌ سرت‌!
نفرین‌ به‌ برادرانت‌ و راهبرت‌!
دینت‌ تبری شد و کمرْمان‌ بشکست‌:
قُرآن‌ِ تو بادا که‌ زند بر کمرت‌!

برگرفته از سایت اخبار روز

۱۳۹۱ تیر ۱۹, دوشنبه

کمبود سياه،نقدی طنز گونه : فرزاد جاسمی!

کمبود سياه
نقدی طنز گونه
فرزاد جاسمی


بر آنم نگارش يکی داستان
که افتد پسند همه راستان
سخن ها بگويم ز بد روزگار
ز نابخردان پيشه آموزگار
ز رنج و ز زحمت فرومايگی
ز جهل اُفتادن به دون پايگی
ز نادانی و ناتوانی نژند
ستم را پرستنده دائم گزند
خرد را نهادن گزيدن سخن
هنرها همه لاف و گند دهن
ز بی دانشی خوار در روزگار
دو دست نيايش بر کردگار
که او بر گشايد ز حکمت دری
به جهل اندرون مردمان سروری
ستمگر به خود را دهد فر و جاه
که گيتی بتر زين بدارند تباه
ز آدمکش و ديو خونخوار دست
بگيرند و خود را کنند زار و پست
سپارند تيغش که خون ها روان
وطن را خرابه و ويران جهان
بزرگی ببخشند فرو مايگان
به نادان مردم شوند دايگان
به سوگ پسرها نشينند و دخت
نه چاره نه خجلت ازين دست پخت
تماشا کنند خواری خويشتن
به کنجی نشينند و اشک ريختن
نيايش بدی و ز نيکی فرار
توحش گزيدن ستم بر قرار
به اميد فردا سرای بهشت
پذيرش تباهی و بد سرنوشت
به دستان خود دوزخ آراستن
ز بدخواه اميد بهی داشتن
ز انسان بريدن و ميهن ز ياد
چو بد گوهران هر چه نيکو به باد
سرشت و گهر را به امر دگر
دگرگونه کردن و نامش هنر
تفاخر که دارند به خون کيش ديو
جگر گوشه را دشمن و پور نيو
نه ميهن شناسند و نه بوم و بر
هر آن بيگناه را به جانش شرر
همه جای آباد ويران کنند
ز شيران تهی بيشه زاران کنند
بسوزند جنگل و خشک زنده رود
نشانند نوحه به جای سرود
شب و روز در پی که گردی شکار
هنرمند و دانشوری زيب دار
زنان را و مردان کنند سنگسار
به خون صبحگاهان خزان نو بهار

به آينده سازان اين بوم و بر
به فرزندگانم رسانم خبر
که ما را بد اختر نه بنمود خوار
نه کين خواه بر ما بُدی روزگار
بتر دشمن خويش ماييم و بس
به دستان خود اين جهان را قفس
به هر جای گيتی زديم تيشه ها
ز خود قطع از کينه ها ريشه ها
نه بی سعی ما دشمنی کامياب
نه سروی نگون و نه ميهن خراب
نه گُردی که افشای اسرار کرد
ز جودش پر از فخر سر دار کرد
نه دشت و دمن لاله زاران ز خون
نه دانای رازی ز مرکب نگون
نه گوری به صحرا و هم کوهسار
نه بيگانه ای نسل ما را شکار
نه ناموس ما خوار چون بردگان
چو کالای ارزان به هر سو روان
هر آنچه کشيديم ز خود بود و بس
خود از خود به دوران بريديم نفس
چو چارده سد از يورش تازيان
برفت و دگرگونه گشتی جهان
ز دانش جهان به شد از روز پيش
خرد را پرستنده گيتی و کيش
توانا ز دانايی خويشتن مردمان
گزند کمتر و رام تر شد زمان
به آشتی مردم و دوری ز جنگ
به کوشش که دامن بشويند ز ننگ
به آبادی شهر کوشند و بوم
ز جغدان نه ناله نه آوای شوم
بريديم پيوند خود با خرد
اجازت که نادانی هر جا برد

به پيروزه گنبد زديم با خيال
يکی نقش ديو و نشان مبال
ز مردم که بينند بر آسمان
نشانی ز عفريته ای بد نشان
حقيقت گمان خود انگاشتيم
تباهی گرامی بدی کاشتيم
چنان چهره ی ماه زشت و سياه
که خورشيد و ناهيد ناليد ز ما
به سردی گراييد از زهره چنگ
نهان کرد پروين رخ خود ز ننگ
شکستی کمان را و ترکش به دور
فکندی بهرام و سوگ کرد سور
عطارد به سر زد و شيون کنان
شکايت ز ما برد بر کهکشان

ثناگو پرستنده ی اهرمن
بزرگان و گردش همه انجمن
نشانديم دانشوران را به خاک
خردمند مردم همه سينه چاک
به ديو و ددان جايگاه نشست
هر انديشه ی نيک را خوار و پست
ز پندار نيک روی بر تافتيم
ز بيهوده بس قصه ها بافتيم
همه رويگردان ز گفتار نيک
بمانديم و دوری ز رفتار نيک
رسانديم اهل هنر را گزند
برانديم بر گور و در خون سمند
چو خفاش گشتيم گريزان ز نور
فرو ديده بدتر ز هر موش کور
ز شادی بريده گلشن و باغ
سپرديم به جغدان و آوای زاغ

کنون داستانی بگويم ز پيش
شباهت به احوال ما کم و بيش
بدی پادشاهی به عهد کهن
بگردش همه رهزنان انجمن
شکمباره کاهل و ميخواره بود
ز ولخرجيش توده بيچاره بود
گرفتی به هر سال افزون خراج
ز بی چيز مردم و بيکاره باج
خزانه تهی ماند و گنجش تمام
بدادی وزير را روزی پيام
که ما را زمانه نمود تنگدست
به گنجينه آمد فتور و شکست
در عيش بسته ز شادی نشان
نه شه بيندی نی به شه پاسبان
همه روی زردند بزرگان بوم
به جای همای تکيه زن جغد شوم
بينديش چاره و تدبير کن
خرد داور و دست ما چير کن
خرابی اين ملک شو چاره گر
رهی جستجو کن پی سيم و زر
رهايی مرا ده ز بد سرنوشت
گشا روزنی روی ما از بهشت

وزير خنده ای کرد و گفت هفته ای
زمان تا گشايم در بسته ای
بدين توده گر ناتوانی دهم
به شه راحت و شادمانی دهم
شهنشاه جانست و مردم بدن
سزاست گر دهندت همه جان و تن
ز شاه هست کشور و مردم رمه
چو چوپان غمين به که ميرند همه
چه خاطر ز شاه جهان شد غمين
مماناد جنبده ای بر زمين
به پيش شهنشاه مردم چو خاک
سزد گر بميرند و يکسر هلاک
ز شاه است آنچه هر آن کارگر
به دست آرد و بدرود برزگر
هنرور مباد زنده بی رای شاه
سپاهی ز قدرت و عمرش تباه
ز کسب ماند و کار هر پيشه ور
فراری شود روزی از پيله ور
ز کف مرد تاجر هستی دهد
جهان سربسر رو به پستی نهد
بخيل و دژم آسمان بر زمين
نه خوشه که بهره برد خوشه چين
مدارد دل خود غمين شهريار
که بنشيندی آرزويش ببار

به پايان مهلت بيامد به گاه
بزد بوسه بر خاک و بردست شاه
که بخت شهنشاه گردون بلند
مباد چرخ بی رای شه ارجمند
گشوده گره شد به تدبير شاه
خزانه شود پر چه آيد پگاه
مهيا و بر پا هنگام شور
ز بزم ملک دور بادی فتور
بپرسيد شاه از ره چاره گفت
نشايد که رازی ز سلطان نهفت
مقرر شدی هر که آيد به شهر
دهد سکه ای و اجازت گذر
نيازست و اين توده راه فرار
ندارد از اين حکم و قول و قرار
به بازار و اين شهر وابسته اند
چه رهشان ببندی همه خسته اند
نه شئی ای فروشند نه کالا خرند
نه آنچه نيازست به روستا برند
دو روزی نپايد که گردند نزار
به زانو در افتند و بی گفته خوار
برآشفت شاه و بگفتا وزير
چه داری به سر بالشت را به زير
بر انگيخته خواهی همی مردمان
بشورند و بادم دهند دودمان؟
فزون باج گيريم و هر روز خراج
ز بی چيز مردم دگر باره باج؟
بخنديد و پاسخ بدادی به شاه
که با ديده ی بد چرايم نگاه
يکی خانه زادم به خدمت گری
ز ناپاک فکر و ز تهمت بری
هدف خدمت شاه باشد و بس
به شوق شهنشاه بر آرم نفس
من اين مردمان را شناسم که دور
ز انديشه ی اعتراضند و شور
مهمتر اگر قيل و قالی به پا
شد و مردمانت شدند دادخواه
مرا دست بسته به آنان سپار
که پرسند و خواهند از من شمار
گنه از منست و جزا را سزا
ز لغزش به دورست تن پادشاه

دو سه بار پول گذر شد فزون
به وحشت بيفتاد شاه و زبون
بخواندی وزير را دگر باره پيش
که از چه دل ما زخمی و ريش؟
به هر روز يک سکه با نام ما
فزايی و اين سلطنت را تباه
چه داری به سر راستی پيشه کن
ز خشم من و مردم انديشه کن
نترسی و دوشی ز اندازه بيش
کنی مردمان دشمن شاه و کيش
تهيدست مردم نترسند ز جان
چه خيزند ما را نه يک دم امان
به ميدان در آيند و بر بسته گوش
نه از من سخن ها نه از دين فروش
لگد مال قانون و احکام دين
يکی شعله ور آتشند پر ز کين
شررها به پا و بسوزند خراب
من و تو در اين بين گرديم کباب
به دقت شنيدی وزير آنچه شاه
به گفتی و بنشست غمگين به جا
اجازت گرفت و زبان باز کرد
يکی قصه ی بکر آغاز کرد
که شه نيک گويند وليکن امان
که بيشتر بگويم از اين مردمان
بر آنان چه افزون نمايی ستم
به طاعت فزونتر کنند پشت خم
پذيرای ظلمند و بگرفته خو
رهايی نجويند و نی جستجو
ز بگذشته نا آگهانند و پست
نجويند راه برون از شکست
ز باب و نيکان خود بی خبر
خرد را به دورند و بس بی هنر
سياهان ز فردا به دروازه ها
گمارم و فرمان فزون از بها
تجاوز به مردان به وقت ورود
نمايند و خوانند شادان سرود
ببينيم چه پاسخ دهند اين کسان
که شه را هراسان و دل خونفشان
بگفت و ز درگاه رفتی برون
فزود حيرت شاه و دردش فزون

دو سه روز بگذشتی و دادخواه
بسی مردمان بر در بارگاه
گشودند تيغ زبان ها که شاه
نگون باد و عمرش سراسر تباه
نخواهيم شاهی ز خلقان جدا
که بر ما حکومت و ما را تباه
چرا شاه بايد ز ملک بی خبر
غم مردمانش نه و بوم و بر
به سختی گذاريم ما روزگار
ملک غافل از ما و از کردگار
گرفتار مردم به گرداب غم
ملک را نباشد غم بيش و کم
نگون باد اورنگ شاهی چنين
که در عيش و نوشست و مردم غمين
بلرزيد شاه و پر از اشک چشم
وزير را بخواند و عتابش به خشم
که شد بارور آن چه می خواستی
به بار بذر کينی که می کاشتی
بدانستمی کز تو نا اهل دون
ستم بينم و کوکبم واژگون
گرفتی ز چشم من آخر تو خواب
به پا شورش و شعله ور انقلاب
کنونت سزا چيست بر گو به من
خيانت پذير و بگويم سخن
بکن اعتراف بر گناهان خويش
بگو با کيان توطئه کرده پيش
بگو از چه خدعه در کار من
نمودی و رفتی ره اهرمن
ولينعمت خويش کردی تباه
دو صد لعن بر تو سگ رو سياه
وزير با تعمق نگاه دور و ور
نمود و بگفتا که ای تاجور
ببايست با مردمان گفتگو
نشايد گره باز با تند خو
اجازت که پرسم و پاسخ ز خلق
بدور از ريا و به تزوير و دلق
که شکوه کنانند و نالان چرا
چه ظلمی بدانان ستمگر کرا
پس آنگه به بالکن شد و از گروه
بخواست ريش سفيدان پی گفتگو
برون رفت و آمد پس از لحظه ها
تبسم کنان سجده بنمود به شاه
که آسوده خاطر ملک را به دور
نگاه بد مردم و چشم شور
به پايان رسيد معضل انقلاب
به بستر شه و چشم نرگس بخواب
ثناگوی مردم برفتند و سور
بپا کرده و خسروانی سرور
همه يک صدا از خداوندگار
طلب بهر شه شادی روزگار
نگاه کرد دزدانه شاه و اثر
نه از دادخواهان نه از شکوه گر
به حيرت وزير را بپرسيد چه شد
به زندان که افتاد و بندی که شد
کدامين گروه بود مسئول شور
محرک چه کس بود سزاوار گور
بخنديد وزير و بگفت مردمان
ز کمبود وقت و سياه در فغان
معطل زيادی شوند توی صف
علف زير پاشان و لب کرده کف
رسند شامگاهان به ده بی رمق
بناچار فردا نخيزند شفق
از اين روی يک روز مانند ز کار
پسين روز شهرست و باز انتظار
تقاضا نمودند سياه بيشتر
به دروازها و به خدمت کمر
بگفتيم سياه هست اما فزون
هزينه ببايست و زين وضع برون
پذيرا شدند مردمان پول بيش
و ما وعده افزون سياهان خويش
***
هيجدهم تير ماه 1391


۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

سرآب آزادی : د . م . ب.!،ازتوفان شماره 148 تیرماه ۱۳۹۱ ماه ژوئیه ۲۰۱۲، ارگان مرکزی حزب کارایران!

سرآب آزادی


چشمه ی مهر، بی آب

نهال یاری، خشک

گل امید، پژمرده

بردگانِ تمدن، در خواب.

***

آسمان تار

ستاره ها خاموش

ماه افسرده

جغدها بیدار.

***

فانوسِ عشق کجاست

تا در این تاریکی

دست نوازشی یابم

و پرنده مهربانی را

دانه ای بیافشانم؟.

***

واژه ها در ذهن من

مفهوم وارونه به خود گرفته اند

و من سایه اسارات را

بر قامت آزادی می بینم.

***

روح فرعون، مشام جهان را

آلوده کرده است

از شرق

صدای مهیب تازیانه به گوش می رسد

و من از خود می پرسم

عمر ما در بسترِ کدام تاریخ است؟.

***

در فضای سازمان ملل

بوی باروت می آید

و من در وحشت

از این ابلیس "دموکراسی" می ترسم

و از "پرندگان صلح"

که در بالهای خود آتش حمل می کنند

در هراسم.

***

آه! چه بی گناه

خیل تشنگان این سراب

در راه اند

و چه بی خیال حافظه ها،

شمارش قربانیان این کعبه را،

از یاد برده اند.

***

من دیگر هرگز بر امام زاده ی "حقوق بشر"

دخیلی نخواهم بست

و بر جنازه ی سربازان آن

نخواهم گریست.

نوامبر 2011

از د . م . ب.

بر گرفته ازتوفان شماره 148 تیرماه ۱۳۹۱ ماه ژوئیه ۲۰۱۲، ارگان مرکزی حزب کارایران

صفحه حزب کار ایران (توفان) در شبکه جهانی اینترنت. www.toufan.org

نشانی پست الکترونیکی(ایمیل). toufan@toufan.org

۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

ما حال مان خوب است!!: فرزاد جاسمی!

ما حال مان خوب است!!
فرزاد جاسمی



 ای که سنگ ما به سينه می زنی
شکوه از ظلم گپ ز کينه می زنی
اشک تمساح ريزی و از من تو ياد
چون شوم مقتول و خاکم دست باد
هم ز شيخ و هم ز تو هستيم فگار
بهر نان سگ دو زنيم در روزگار
بهر مُلک و بهر خود غم می خوريم
اشتهايی نيست کم کم می خوريم
سنگ را بر بسته اند سگ ها يله
خود چو گرگانند و ما ها چون گله
جای نان ما را حوالت توسری
شانه مان لخت است و خواهند روسری
آب اگر خواهيم سراب پيش رو
می دهندی وعده مان بی گفتگو
گر زعشق گويم دو کلمه با عيال
آتش دوزخ حوالت چون بلال
عاشقی ما را بلای جان شده
مهربانی خصم با ايمان شده
گر بگيرم دست پيری کافرم
خصم اولاد علی و حيدرم
می شوم مرتد اگر گويم ز مهر
کافرم گر کودکی اشکش ز چهر
گر ز مردم گويم و اوضاح و حال
بند و زندانست و تنبيه در مبال
کند و زنجير است و سلول های تنگ
زجر و بشکستن سر و بازو و گنگ
بهر خرسندی الله جای حور
می کنند ما را تجاوزها به زور
بيش از اين ها غصه ام افزون مکن
ز اشک خون اين چهره ام گلگون نکن
من نمی گويم تو ما را يار باش
در فرنگستان مرا غمخوار باش
من نمی گويم دگر گفتن بس است
از تو هم فرياد بشنفتن بس است
در کنار زن و فرزند شاد باش
فارغ از اندوه هر فرهاد باش
چشم ياری ما نداريم از شما
در عوض کم لاف و کمتر ادعا
رسم اين شهرست بيداد از ازل
مردمان در زحمت و راحت دغل
از در و ديوار شهر جاريست خون
سروها از پای و می گردند نگون
اينهمه خون ريخت و کس دلخون نشد
بهر ليلای وطن مجنون نشد
چرخ گردون ناله ها بر حال ما
آسمان گريان شد از احوال ما
کس نه بشنيد در جهان فريادتان
اين وطن در حسرت فرهادتان
عاقبت خونم کند طغيان و داد
سر برون ز امواج و خلق آزاد و شاد
وانهيد اين قصه های شوم تان
بس کنيد هم دردی مسمومتان
***
دهم تيرماه 1390


آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى:
ما حال مان خوب است!!فرزاد جاسمی



2012‑07‑01
استحالهفرزاد جاسمی



2012‑06‑25
شيخ ملا پاپتی فرزاد جاسمی



2012‑06‑20
ما و نظام سلطه! فرزاد جاسمی



2012‑06‑14
کهن ياران! فرزاد جاسمی



2012‑06‑09



اخبار ومقالات مربوط به فرزاد جاسمی در روشنگرى(كليك كنيد)


http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20120701013947.html

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

استحاله : فرزاد جاسمی!

استحاله
فرزاد جاسمی


دو دستی مملکت دادند به ملا، زبانی ساده تر سرمايه داری
ملقب مرتجع ديوی دمکرات، به استقلال رايش پا فشاری
عوام را مي فريفت ملا و اينان، توهم آفرين بهر جوانان
که بايد انقلاب تثبيت گردد، به سامان عرصه ی دولتمداری
درون فاز اول مستقل ما، ز هر بيگانه هستيم در سياست
کمی وقت لازمست تا اقتصاد نيز، تئوريزه به قسط گردد و جاری
نظام سلطه از ما خورده ضربه، نبايست آب ريخت در آسيابش
بهانه دست وی گر افتدی زود، هزاران ضربه خواهيم خورد کاری
به سنديکا نبايد کرد اشاره، سخن از اعتصاب فرياد غربست
به نجوا گر نشانی گيری از عدل، به گوش دشمن و آن را هواری
همه فرهيختگان در خط ملا، عوام و خاص را گمره نمودند
يکی با رهنمود غرب و ديگر، ز حب منصب و قدرتمداری
گمان کردند که بعد از مرگ آقا، رسد نوبت که بر مرکب نشينند
سپاه سرخ تشکيل از هوادار، ز خلق مستمند گيرند سواری
از اين رو با امام در خط واحد، تئوري ها همه شد بايگانی
نهادند دست علم در دست اوهام، برابر ماده را با رب باری
خيانت های دينداران فراموش، شد از مشروطيت تا جنبش نفت
گرفتی جای ستار شيخ نوري، گناهش پاک و از هر تهمت عاری
ز کاشانی تراشيدند يکی بت، که شسته رد استعمار از شرق
نگفتندی امام از شاه چه مي خواست، چرا از ياد هر قول و قراری
به ضد کارگر موضع و توده، طلب چون وعده ی مشروطيت را
به خود مختاری مردم زدند انگ، به ضد خلق شيخ هر گونه ياری
چو تثبيت انقلاب گرديد دمکرات، کشيد تيغ و گيوتين ها به پا کرد
به فرمان اجانب جاده را صاف، برای غارت سرمايه داری
دو دست کارگر ببريد از نان، به دام اعتياد بيچاره دهقان
زنان در بند و چون کالا به بازار، رواج و رونق بی بند و باری
شدند مغلوب ملا جمله گردان، تئوري هايشان همچون حبابی
ز پاها دستشان يک گز درازتر، ز هر سوراخ و هر معبر فراری
هواداران بماندند بی علمدار، سپر بنموده سينه پيش دشمن
ز عدل گفتند سخن ها وز عدالت، به خون ز آزاده بودن پاسداری
سرود فتح خواندند بی اجازت، ز امر رهبری و مشی غالب
نقاب از چهره ی دشمن گرفتند، از آنان خاوران ها يادگاری
بماندند رهبران در رهبريت، بدون انتقادی از گذشته
شدند ضد رژيم و خصم ملا، بدون هيچ عمل تنها شعاری
بپاشيد شرق و اوضاعی دگر زاد، پس از واريزی ديوار برلين
جهان يک قطبی و سرمايه برپا، به اقصای جهان سخت گير و داری
بشد بيداد ملايان دو چندان، فزون از پيشتر اعدام و غارت
در اين بين رهبران يک ذره تغيير، ستايشگر شدند سرمايه داری
***
پنجم تيرماه 1391

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

شيخ ملا پاپتی : فرزاد جاسمی!

شيخ ملا پاپتی
فرزاد جاسمی



 دوش در مسجد بديدم شيخ ملا پا پتی
با ذغالی از تفنن گوشه ای را خط خطی
طبق معمولش سلام و حال پرسيدم و روز
بعد از آن پرسان که خط ها را چه باشد حکمتی
از حروف ابجدست يا اسم اعظم را نشان
يا حساب دخل و خرجست کان ندارد غايتی
خنده ای بنمود و گفتا عمر دشمن مستدام
کز دهاتم وارهاند و راحتم از کلفتی
مادرم عمر عزيزش را به خواری برد سر
از پدر محروم و خلقم شهره کردند غربتی
نوکری کردم برای اين و آن چشمت مباد
نان سير هرگز نخوردم گشنه ماندن آفتی
از يکی نعلين کهنه پاي ها محروم و دور
حسرت کفشی به دل بود بهر کوته ساعتی
انقلابی پيش آمد شد بساط کهنه جمع
نی کسی خواهان نوکر نی که ما را رغبتی
روزها بگذشت و محکم پايه های دين حق
انقلابيون بريدند سهم ما را حرمتی
دور با عمامه افتاد چوخه و شال و ردا
شيخ و ملا را همای فتح آمد دولتی
دست و پا کردم ردايی بر سرم عمامه ای
حاکم شرع ولايت هم فقيه با راحتی
دشمنان افزون شدند و کار ما بالا گرفت
پست و منصب ها گرفتيم اسم و رسم و رايتی
جنگ با خود بود بين انقلابيون و ما
بهره ها برديم و با خود همره کرديم ملتی
ترک ده گفتم گرفتم مسکن و ماوا به شهر
در نکاج بانوی خوبی از خداوند آيتی
چند باری توی مجلس از سوی مردم وکيل
مکه ای گشتيم مشرف تا که يافتيم فرصتی
ليک اندر پاسخت در باره ی خط های ما
هر کدام باشد نشان خوب و رعنا لعبتی
کاندرين ايام کرديم صيغه با امر خدا
جامعه دور از فساد و دفع از خود نکبتی
آنچه ما را هست الحق باشد از الطاف دوست
گر چه خود دشمن شمارند دور از خود امتی
جمله فرزندان مايند اين رژيم ز آنان به پا
ضديت هاشان خلاصه گشته در بی حرمتی
مردمی خوب و نجيبند هر کسی در فکر خود
حفظ ظاهر می نمايند گر ز هم نوع صحبتی
بيشتر تقليد کارند ورنه پنج ميليون نفر
در صف دشمن و بر جا يک دو روزه دولتي؟
بيخودی خود را بزرگ و خوار پيش اهل دين
ظاهرا با ما بجنگند پيش ماشان رخصتی
هم ز آخور هم ز توبره مي خورند با اشتها
درکشان اينست که حصه می ستانند قسمتی
در بلاد خارجه شمرم همی خوانند و دزد
در عوض گويد ثناشان شيخ ملا پا پتی
***
سی و يکم خرداد ماه 1391

آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى:
شيخ ملا پاپتی فرزاد جاسمی



2012‑06‑20
ما و نظام سلطه! فرزاد جاسمی



2012‑06‑14
کهن ياران! فرزاد جاسمی



2012‑06‑09
من و ميهن!فرزاد جاسمی



2012‑06‑03
خورشيد در خون!فرزاد جاسمی



2012‑05‑25



اخبار ومقالات مربوط به فرزاد جاسمی در روشنگرى(كليك كنيد)


http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20120620102456.html

۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

حکومت ننگين! : حسن جداری!

حکومت ننگين!
حسن جداری

اين شعر، درسال 1360،سال اعدام ها و کشتارهای ددمنشانه، ساخته شده است.

 باز، بيداد و ظلم و استبداد
سايه افکنده در ديار وطن
باز، زندان و زجر و شلاق است
پاسخ نغمه و سرود و سخن

*****
باز، هرکس که حرف حق، گويد
منزلش گوشه های زندان، است
باز، دژخيم کينه توز پليد
در کمين زنان و مردان ، است

*****

سال« قانون و عدل» بود امسال
حاصلش، ظلم گشت و استبداد
نيست در سال عدل سفاکان
کس، زچنگال ظلم وجور، آزاد

*****
چيست مفهوم عدل و آزادی
از نظرگاه شيخ خون آشام؟
مکر و نيرنگ و حيله وتزوير
ظلم و جور و شکنجه و اعدام!

*****
باز، اندر ديار ما، همه جا
قتل و کشتار و تير باران است
اين رژيم پليد خون آشام
تشنه خون نوجوانان است

*****
چيست جز انقلاب قهرآميز
چاره اين فشار و اين بيداد؟
خشم ملت، جواب خواهد داد
بر چنين ظلم و جور و استبداد

*****
مرگ بر اين حکومت ننگين
که جنايتگر است و خونخوار، است
ننگ تاريخ و مظهربيداد
دشمن توده های بيدار است

*****
خلق بيدار و قهرمان ديروز
سرنگون ساخت کاخ قدرت شاه
باش تا واژگون شود فردا
کاخ بيداد شيخ عاليجاه!
28 خرداد 1391

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

من مسلمان نیستم، ایرانی‌ام!

من مسلمان نیستم، ایرانی‌ام
                                                                                                                      
میرزاآقا عسگری( مانی)

من مسلمان نیستم، آزاده‌ام ،

پیرو خیام، اهل باده‌ام

عاشق آزادی‌ام، اهل خِرد،

درگریز ازسجده و سجاده‌ام.



اهل ایمان نیستم، اهل دلم

اهل شعرم، اهل شور و شادی‌ام

مرتدم من، کافرم، گبرم ولی

کوروش و زرتشت را من زاده‌ام.



من خطا هم داشتم، هرگاه که

گوهر سیمرغی‌‌ام را باخته

پیشکارِ دشمنان خود شده؛

سر به مُهر اهرمن بنهاده‌ام!



من مسلمان نیستم، ایرانی‌ام

خاکی‌ام، افتاده‌ام، اینجائی‌ام،

پا بپای مردمان این جهان

بذر آیین بشر افشانده‌ام.



گرچه درمتن بیابان زیستم

سرو آزادم، مسلمان نیستم

سایه‌ام را برمسلمان و یهود

برسر ترسائیان گسترده‌ام.



من مسلمان نیستم چون هیچگاه

پایه‌ی «کافرکُشی» ننهاده‌ام

سفره‌ام را گرچه درویشانه است

پیشِ همنوعان خود بگشوده‌ام.



گرچه در پیکار با اهریمنان

بارها افتاده یا اِستاده‌ام

لیک چون بابک، نیای پُردلم

عاشقانه جان شیرین داده‌ام.



من مسلمان نیستم، دانشورم

زاده‌ی گردآفریدِ دلبرم

گرچه افتادم من از اسب جهان

از شعور و اصل خود نفتاده‌ام



گوهر ایرانی و اسلام؟ نه!

من به اهریمن مگر تن داده‌ام؟!

گرچه نامم را «مسلمان» هِشته‌اند

نه مسلمان، نه مسلمان‌زاده‌ام!



خردادماه ۲۰۱۲

برگرفته از اخبار روز

۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

جهان درخواب سنگین است . . . : برزین آذرمهر!

جهان درخواب سنگین است . . .


   
جهان خواران اغواگر


جهانی را فرو برده به خواب اندر


کنون در زیرچشم ما


به هرسو ناجیانه اسب می تازند


و برهرسر زمین پر نوا وکم دفاعی


دست می یازند !

به یغما می برند


بود ونبود خلق‌ها را


در همه عالم !


مبدل می کنند

هرگونه شادی را


به یک ماتم!



و می تازند


غول جنگ را

بر زادگاه مردم بی‌چا ره‌ای که

دستشان دیگر


ازآن چیزی که روزی بود برروشان گشا د ه


ا ین چنین کوتاه ست !



پس ازلیبی


که افتاده چنین چون نعش سردی بر زمین گرم


واینان می مکندش با ولع


از هر رگ و پی


هر چه دارد نفت ،


کنون بر طبل جنگ دیگری بی‌تاب می کوبند،


رسیده بار دیگر


نوبت سوریه ی آماج این فتنه


گراین هم بگذ رد مانند لیبی از گلوشا ن


آنچنان راحت

هجو م آ رند اینان


بی‌گمان


یکباره بر ایران !


و


اما


ما ؟


که مانده بر کناری


سرد و خاموش ایم ،

ا گرتا فرصتی با قی ست ،


به باطل کردن این نقشه‌ها در سر نپردازیم،


نسازیم فاش آن چیزی که در پرده ست ،


نگیریم پرد ه ازرخسار د یوانی که این سان می زنند


تیشه به ریشه ،هر کجا


با نام" یاری"


یا " دفاع ا زحق وآ زاد ی"،

نگردیم همچو سدی برهجوم سیل این فرهنگ پرنیر نگ ،


چه خواهد ماند مان فردا، به رخ


جزسرخی یک شر م ؟


چه خو اهد ما ند مان فردا به جان


جزلکه ی یک ننگ ؟


برزین آذرمهر

۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

ما و نظام سلطه!: فرزاد جاسمی!

ما و نظام سلطه!
فرزاد جاسمی



به جز هتاکی و جوک سازی و فحش، نه تاکتيکی و نه برنامه ما را
نظام سلطه را در خدمت و جهل، به نادانی بسر عمر تباه را
جناب جنتی همزاد نوح است، ز بوی گند محمود مشمئز دهر
چو خر پالان سپاه بر پشت رهبر، مشايی جمکران بر پا و چاه را
درون مجلسند يک عده حمال، ندانندی تفاوت پشکل از نفت
کمک بگرفته از گردان خارج، شمارش خاوری ميلياردها را
خلاصه روزگاريست بوالعجب ما، ز هرکس عيب ها بينيم جز خود
چو خر وامانده ايم در گل و کنکاش، که يابيم بلکه سوراخ دعا را
نويسم بهر تو ای جان فرزند، که راه علم پويی فن و دانش
بروبی از وطن شيخان و نسلي، که بر ميهن و تو راندند جفا را
ز پشت پرده ها غافل و خوشدل، که داريم اعتباری در زمانه
به خود غرّه رهانديم ملک و بيرون، پس از يک انقلاب وابسته شاه را
ز نخوت چشم ها بر هم نديديم، کدو را با همه وزن و بزرگی
به طاعت شيخ را گردن و پا دار، نموديم سلطه ی ديو سياه را
مريد و پيرمان شد انگلستان، به گفتش اهرمن ديديم در ماه
بدون خوردن بادام زميني، گشود کارتر به ما دوستانه راه را
به تاچر اقتدا کرديم و ديديم، ز شيطان تار مويی لای قرآن
چنان زين معجزه مشعوف که از علم، گريزان و سپرديم دل خدا را
بر اين باور که ژيسکارديستن دوست، شده با مردم در بند مشرق
کمونار گشته و خواهد که شويد، ز دامن چرک و خوناب گناه را
تمام فلسفه ها رفت از ياد، فراموش استراتيژی و تاکتيک
شعور انقلابی حرف مفتي، که چون بادی گرفت راه هوا را
ز مارکس و گاندی و هر مردمی دوست، شمرديم برتر آن خونخواره ی پست
ببرديم مردم از راه و تشخيص، نداديم از حماقت کوره راه را
کشيديم عربده عالم خبردار، که از ديو بستديم خاتم و اورنگ
فرشته آمد و شد کارمان راست، برانديم از وطن بيگانه ها را
ز فردا اين وطن سازيم گلستان، خرابی های بر جا مانده آباد
ز استثمار و غارت پاک ميهن، دهيم کاخ ستمکاران گدا را
گرفتيم کاخ ها و کوخ نشين را، نصيحت گر که چند روزی تحمل
فشار تو نمايد دشمنان شاد، قبول از رهبران کن وعده ها را
وطن ويرانه شد از يادها رفت، تمام وعده های شيخ و ملا
به خاکستر نشينی توده عادت، گشودی دفتر رمل و دعا را
پس از سی سال و اندی جمله بر حق، چپ و راست خائن و خادم و تندرو
مقصر توده ی مردم که از جهل، پذيرا وعده ی فرمانروا را
بدون انتقادی از گذشته، نمودن دفتر بگذشته را باز
چرا بايد توقع داشت که مردم، کنند تکرار آن بگذشته ها را
چرا بايست باور توده ی کار، کسانی را که بردندش به مسلخ
کلاغی رنگ و خواندندش قناري، فزون بر يوغ در زنجير پا را
گرفته از گلويش نان پيشين، فشار و غارت سرمايه بيشتر
کنون هم خويش بر حق و از شيخ، گدايی می کند هر روز دوا را
دمکراسی طلب آزادی خلق، ز جلادی که جز کشتن نداند
سعادت از تبهکاران توقع، ز دزدان مهربانی توده ها را
بدور از گود می گويد که لنگش، بدون سازمان و سازمانده
نگون اورنگ شيخان کن و با چوب، مسخر قدرت شوم سپاه را
نهايت اينکه می بينند به رؤيا، چنان چون مالکی خود را و کرزای
وطن اشغال و توده بدتر از پيش، خورد اندوه دوران سياه را
نجات ميهن و اين مردم زار، ز ناتو خواهد و سرمايه داری
نظام سلطه را کز شيخ بدتر، برای غارتت برنامه ما را
***
بيست و پنجم خرداد ماه 1391



آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى:
ما و نظام سلطه! فرزاد جاسمی



2012‑06‑14
کهن ياران! فرزاد جاسمی



2012‑06‑09
من و ميهن!فرزاد جاسمی



2012‑06‑03
خورشيد در خون!فرزاد جاسمی



2012‑05‑25
راحت بخواب کورش!فرزاد جاسمی



2012‑05‑22



اخبار ومقالات مربوط به فرزاد جاسمی در روشنگرى(كليك كنيد)


http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20120614123152.html

عندليب باغ بي قرار!،براي فريبرز رئيس دانا:علي يزداني!

عندليب باغ بي قرار
براي فريبرز رئيس دانا

علي يزداني



اي ناي پر خروش توده ي زحمت

داناي قصه هاي دل انگيز صبح كار

لكنت گرفته شهر

بي بانگ خوشنواي تو انگار

وقتي كه سفره هاي خالي مان شد درفش تو

وقتي كه مزد نسيه ي ما را زدي چو سنگ

بر شيشه هاي تيره ي سرمايه هاي هار

وقتي كه شهر را

پر كردي از چراغ و ديده شد پسِ آن شيشه هاي تار

دانستم اين كه تو را نيز

با استناد به "قانون"!

در بند مي كنند

اي عندليب باغ رهايي

در انتظار نغمه ي ديگر نشسته ايم

اين باغ

بي سرود شمايان

ميدانِ بازِ بانگ كلاغ است

در انتظار توست

پشت قفس باغِ بي قرار

برگرفته از سایت کانون مدافعان حقوق کارگر
http://kanoonmodafean1.blogspot.com.au/2012/06/blog-post_14.html

۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

توفان خشم ! و خون «ندا»! : حسن جداری !

توفان خشم !
از : حسن جداری

در سومين سالگرد کشتار توده های به پا خاسته، به دنبال انتخابات قلابی


مشتی تبهکار، اوباش و اشرار
تا چند باشند در مصد ر کار؟
از شيخ و ملا، تا کی تحمل
اين کينه توزي، اين ظلم وآزار؟
تا کی عزيزان ، در بند و زنجير
تا کی جوانان ، بر چوبه دار؟
تا چند حبس و تا کی شکنجه
تا چند اعدام، تا چند کشتار؟
در پاسخ اين ظلم و تعدی
از اين رژيم منفور و مکار
خلق ستمکش، راهی ندارد
جز پايداري، جز راه پيکار
از بعد سی سال ، سرکوب و شلاق
در چنگ دشمن، بودن گرفتار
چون موج سرکش، شد توده برپا
با عزم راسخ،با شور بسيار
شد بار ديگر، بر ضد بيداد
توفان خشمي، ناگه ، پد يدار
بود انتخابات، تنها بهانه
شد خشم خفته، يکباره بيدار
آماج اين خشم، کل حکومت
با جمله اعوان، با جمله انصار
دشمن ز وحشت ، چون بيد لرزيد
از عزم جزم خلقی فداکار
بر روی مردم ، آتش گشودند
با حکم «رهبر» ، شيخ دغلکار
ای بس عزيزان، در خون طپيدند
از جور و کين اين قوم خونخوار
يک مشت د ژخيم، يک مشت جانی
بيرحم و کين توز، بيشرم وغدار
از خون سرخ اين جانفشانان
بس لاله رويد، در دشت وگلزار
کاخ ستم را، سازد نگونسار
در صبح فردا، اين خلق بيدار
آيد بپايان ، با قد رت خلق
بيداد و ظلم شيخان بدکار
ديگر نماند،برجا نشانی
از اين رژيم اوباش و اشرار
1388

21 خرداد 1391
 
***************************
خون «ندا»!
از: حسن جداری


درسومين سالگرد قتل وحشيانه «ندا»
که خشم وانزجار جهانيان را متوجه
رژيم خون آشام جمهوری اسلامی ،ساخت.

عالمی از مرگ ندا، اشگبار
شد جگر لاله ، زغم، داغدار
ننگ بر اين د ولت آدمکشان
دشمن زن، دشمن نسل جوان
قدرت پوشالی بيدادگر
سلطه خود کامه ضد بشر
وه که به فتوی و بدستور شيخ
لشگر خونخواره و مزدور شيخ
بار ديگر، فتنه برانگيختند
خون ندا را بزمين، ريختند
سرخ شد از خون جوانان، زمين
توده، ازاين ظلم وستم، خشمگين
بود ندا، مظهر پويندگی
نو گل گلزار شکوفندگی
دشمن خود کامگی و زور بود
دختری آزاده و پر شور بود
آه ! چه ها، خصم ستمگر کند
بس گل نشکفته که پرپر کند
خيز که تا رزم دليران کنيم
کاخ ستم، يکسره ويران کنيم
تا که شود خون ندا ، بارور
تا که دهد جنبش مرد م ، ثمر
تا که شود خصم ستمگر، زبون
پيکره ظلم ، شود سرنگون

1388
21 خرداد 1391
برگرفته از سایت روشنگری

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

کهن ياران! : فرزاد جاسمی!

کهن ياران!
فرزاد جاسمی



 ميروم از سر حسرت که مرا توشه به پشت
به جز از خاطره هايی ز کهن ياران نيست
از پس جمله عزيزان که شدند طعمه ی خاک
قسمت ديده به جز ابر پر از باران نيست
سينه را زخم فراوان بودی نقش و نگار
سهمش از دهر بجز ننگ سيه کاران نيست
دل يکی زورق بشکسته و در سينه بخون
قسمتش تير ستم نيش سيه ماران نيست
سفله پرور شده دوران و پسنديده بدی
غير نيرنگ و ريا پيشه ی عياران نيست
رادی و مردی و عياری و عزّ گشته کهن
مامنی خاک وطن بهر شرف داران نيست
دين سلاحيست مخوف تکيه بر آن زنگی مست
پاد زهريش به گمان در کف عطاران نيست
شوره زاريست وطن مسلخ هر تازه گلی
بستری نيک ترش بهر همه خاران نيست
کيميائست حقيقت که در اين دور سپنج
باب طبع و نظر خيل خريداران نيست
روزگاريست عجيب در جلو مردم چشم
غير بدبختی و فقر کوکبه ی داران نيست
سنگ ميهن به سر و سينه زدن گشته دکان
دشمنی بدتر از اين گله ی بيماران نيست
عرضه هر روزه کنند مام وطن را دگری
بهتر از شيخ کسی در صف اين خواران نيست
در پی منفعت خويش جهانست و رژيم
کرده ثابت که رقيبيش در اين دوران نيست
توده را صحنه ی اعدام شعف آرد و شور
سنگساران زنان ننگ گنه کاران نيست
زاهدان خرقه ز درويش ربايند و ردا
هيچ کس معترض شيوه ی بد کاران نيست
هر ستمکاری و زشتی ز فقيه عين ثواب
مانعی بر سر راه بهر تبهکاران نيست
در پی منفعت و سود ترا همره و يار
می فروشد و ورا ترس طلبکاران نيست
فاتحه خوان شده و عرصه ی فردا نه حساب
گوئيا هيچ اميدی ز خرد داران نيست
کينه ورزد پدر و تشنه بخونش فرزند
مادر از دختر خود بهره ز غمخواران نيست
خانه ويرانه و از خويشتنم من به هراس
هيچ کجا رد و نشانی ز کهن ياران نيست
***
نوزدهم خردادماه 1391

۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

الهام : برزین آذرمهر!

الهام


حضور غالب حماسه است
که فرا می خواند
شاعر را
بگشودن تیری
بر شقیقه ی شک و
ابهام !


که دیر گاهی ست
در سنگر الهام
از ورای زوزه‌های گرگ زمستان
می توان شنید
زمزمه ی بهارانی را
سرشار
ازشکوفه‌های ایثار
و پر بار
ازباوری بارور و بیدار
که توسن وار
در پرتگاه‌های دشوار وخونبار
می تازد
و با همه ی افت و خیزها
وفراز و فرود‌ها
می داند
که راهش
راهی ست بی‌برگشت
به گلگشت‌های "بهشتِ فردا "!

آن جا که
زمین
مهربان مادری ست
پر عاطفه و مهر
با رویی خندان و
گشاده سفره ای
بروی همگان
سفره‌ای آراسته
به گلبوته‌های داد
پر برکت و
نعمت
ازرنگین خوشه ‌ها ی پر طراوت عشق و
دوستی،
با دلی پر شور و
عشقی آتشین
به فرشتگان راستی و
د رستی!

آن جا که
نه هراسی ست در ضمیر کسی
و نه آزاری از سر هوسی

ازسر مهر یا سر یاری ست
گر که دستی به گردش کاری ست !


آن جا که
بر چهره ها
نمی یابی
آرایه ی دروغ !


ولبخند ها
بر لب ها
زلال است و
پرفروغ!

آنجا که
بیگا نگی
این دیوپر کین
در می آیداز پا
سر انجام
در واپسین نبرد خود
با فرشته ی یگانگی!

وز آن پس
نز فرا دستی اثری می ماند ،
نز فرو دستی
گویی هر دو، هم زمان
سپرده می شوند
به خاک
در یک گور و
یک مغاک !

و
پرندگان آزادی
پر می زنند به شادی
بابال های
برابری و
برادری
بر فراز هر آبادی!


آنجا که
ناخدای کور و سرگردان،
با نگاهی ژرف بین و
لبخند ی مهربان
بینا یی گرفته
سکان سرنوشت به دست می گیرد
در پرتو دانایی!


عجبی نییست گر
در گذر گاهی چنین توفانی
برآن سریم که یکدم
با دشمن سیه دل
سخن بگوئیم
با کلامی آتشین :

«ای تندیس‌هایِ مرگ و شکنجه!
ای سترونانِ تاریخ!
ای فرو مایگانِ سرشته ازلجن
که هماره به شقاوت
دست تطاول گشاده اید،
به توده‌های رنج
در بیغوله‌های تاریخ!


ودرآتشبار هوس‌های خود
سوزانده اید و
به باد داده اید
جوانی وشادابی مان را
به فرومایگی !


و هر گاه که خواسته اید و
توانسته
وحشیانه
به خانه وکاشانه ما ریخته اید
وچون سپاه دهشت ومرگ
روح وجسم مان را
آکنده اید
از زهرِ حضورِ اهریمنی خود!


و زالووار
از برگ برگ زندگی خون بارمان
مکیده اید
خون شادی را
هر لحظه، هر آن!

به راستی
تا چه انداره کورباید بود و
نادان
که ندید
نسل به شورش آمده‌ای را
که در برابر تان
بپا خاسته،
سینه سپر کرده،
دل به توفان سپرده
ودر ازای انبوه بدی‌ها که بر او روا داشته اید
پرچم داد خواهی
بر افراشته است!


به راستی
تا چه ٰانداره کورباید بود و
نادان
که ندید
این سیه زخم‌های سال‌های ستم اند
که اینک دهان باز کرده و
آتشفشان شده اند
و شراره هائی بر انگیخته اند
به وسعت آسمان،
که می لرزانند
اسکلتِ ابلیسی تان را
بید وار!


به راستی
تا چه انداره کورباید بود و
نادان
که ندید
به پیشباز عصری می رویم
که حماسه
همزادو
هم نامِ انسان ست ،
و
هر جان لطیفی
عطرِ نجیبش را
و در تاروپودِ خود
حس می کند
هر آن!


به راستی
تا چه انداره کورباید بود و
نادان
که ندید
در این تناور توفان فرا گیرو
خواب آشوب
ودر نبرد نابرابر مشت و درفش
سرود وسر نیزه
فریاد و رگبار آتش
آن که سر انجام فرو کشیده می شودو
درخاک درمی غلتد،
شمائید!
و آن که
چون کرمی حقیر
زیرجثه ی عظیمِ پیل پایِ تاریخ
فرو کوفته می شود وله
باز شمائید!
باز
آن که سرانجام
فرو می شکند و فرو می میرد
و برای همیشه
از صحنه روبیده می شود
شمائید!

وچه انداره کورباید بود
نادان
که ندید
این وحشت سترگ
که گریبان تان را گرفته
که این چنین لرزه بر اندامتان افکنده ،
و به تبی استوائی
بدل گشته
جسم وروحِ پرعفونت تان را
از گر گرفتن‌های کوتاه و
هرازگاه
به سوختن‌ها و دود شدن‌هایِ همیشگی خواهد برد !


وچه انداره کورباید بود و
نادان
که ندید
دیو دسیسه‌هایتان را دیگر
تاب و توانی نیست
در رویاروئی
با فرشتگانِ سپاهِ شهامت و تدبیر
و
تیرِ نیرنگ‌هایتان را نیز
زور آنچنانی
در گذراز زره شور و شعور ما!


چه انداره کورباید بود و
نادان
که ندید
در این درگیرودار مرگ وزندگی،
راه بازگشتی برایتان نیست
چرا که خود
ویران نموده اید
همه ی پل‌ها را در قفا !

و در چشم انداز فردا
چه چیزی
چشم براهتان
تواند بود
جز فلا کت و
خواری؟!


این حکمِ پیرِ تاریخ است
با مهر خرد بر پای آن!
وقرعه ایست
به نام تان خورده
با داوری دوران!
و چاره تان نه
جزفرود آوردن سر
در برابر آن!

آنک!
آنک !
آفتاب انقلابی
که بی‌تابانه
سربر می کشد
ازگریبان شب
وبر آن سر است که شتابان
بسترد
سیاه سایه‌های ستم را
از باغ خونین خاطره‌ها !
و شمایان را
در برابر آن
چه چاره
وقتی که هیچ چیز
به ذخیره ننهاده اید
برای این روزهای سرگردانی وحیرانی؟!


و زهی خیال باطل
اگر بپندارید لحظه‌ای
که بدرخواهید برد،
جان
از این مهلکه و
این توفان!

* * *
با این همه
عجبی نیست
اگر امروز
شما یان
که گوش‌ هوش بسته اید بر همه عالم ،
نشنوید
دینگ دانگ بلند مرگتان را
که از ناقوس یک الهام
افکنده طنین
در جهان! »


برزین آذرمهر


۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

علی یحیی پور سل تی تی : انقلاب در مصر!

علی یحیی پور سل تی تی : انقلاب در مصر


 

در روزنهای بهاران اندیشه ؛ نفسهای گرم انقلاب را بارور می کنیم

جهان در ستایش بهاران ؛ روزی آرامش را در جویباران ابدی لمس خواهد کرد

ما بینهایت این اندیشه را در دو قرن اخیر دیده ایم

بیابیا که سحر در جولانگاه سیاهی غوطه می خورد

و من با فواره های خون از سیلاب آشنایم

ببینم در عطر کدامین یاس و یا کدامین خیزاب خزر نفس می کشی؟

من پیکر ترا از لبحند زیباترین آفریدهء لئونارد و داونچی ساخته ام

بیا که شکوفه های در ختان گیلاس را به تو هدیه می کنم

و در بالینت بهترین ترانه های عاشقانه را زمزمه خواهم کرد .


چهره ام از عطر یاس که بر دیوار های کاهگلی لم داده است؛ پر است

و زمان آبستن حیاتی دوباره است

و اندیشه فریاد های اعماق را به گوش جهانیان می رساند

ارتجاع سیاه از دالانهای خود سفره ء سنگسار و اعدام بر بستر سفره های مردم آفریقا

پهن کرده است

روزی نیست که جهان خون را از صفحات تاریخ نبیند

من روزنهای امید را در بستر خیابانهای مصر دیده ام

بیش از نیمی از مردم که فریاد آزادی می دهند در خیمه شب بازی ارتجاع سیاه

شرکت نکرده اند

انقلاب در مصر در جریان است

و قلب توفندهء انقلاب در میدان آزادی می طپد

قمری های کناره ء خیابانهای تهران و بمبئی بر شاخه ها جشن می گیرند

امید مردم مصر به ادامهء انقلاب شکوفه های امید به رهائی را

در دل جوانان ما پرورش می دهد

همه چیز رو به روشنی می رود

تکرار پنجاه و هفت ایران در مصر غیر ممکن است

انقلاب جوانه می زند در دل صحراهای آفریقای سیاه .


آه اشکم آهی ست که از ژرفای قلبم بیرون می ریزد

چقدر زیبا بود که لاله های سفید مردابهای ساحل مضربی از بینهایت داشتند

و من در میان قایقی از شکوفه های نیلوفر آبی تالابها و برکه های خزر نشسته

و به جهان می نگریستم

که در افریقا و سر زمین من تهران و بمبئی

کو دکان گرسنه و پا برهنه نبودند

چقدر خوب بود که برای جبران خشم زمین

مردم ژاپن به افریقا کوچ می کردند و جهان را از دانش خود سیراب می کردند

و ناسیونالیسم ارتجاعی میمرد

چقدر خوب بود که یک لالهء آبی هر روز صبح روی موهای ماری دختر دریا ها

و شالی زارهای گیلکستانم می زدم

آه چقد خوب بود که هیچ وقت جویباران خزر را از چشمه گل آلود نمی دیدم .


من به دالانهای نور سر می کشم

و روز را می بینم که می خندد

و جهان در بستر دانش و ارتباطات سیاهی را بکنار می کشد

نظام در بحران ساختاری غوطه می خورد

جهان به آگاهی می رسد

پنجاه در صد مردم مصر به انتخابات ارتجاعی نه گفتند

و امید را در جهان کاشتند

انقلاب شکست نخورده است

و مورچه ها و موریانه ها دارند منبر های سیاهی را می جوند

و خورشید طلوع می کند

این دفعه نوبت ما است

که ستاره در پیشانی های خود بکاریم .

سی یکم می دو هزار و دوازده

http://www.gozareshgar.com/10.html?&tx_ttnews[tt_news]=17482&tx_ttnews[backPid]=23&cHash=ff74c936b9e12d0fa80aaf92b71eb2f7

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

من و ميهن ! : فرزاد جاسمی!

من و ميهن!
فرزاد جاسمی

ز مژگان دل چکد نی قطره خون
که سرخ رويم کند يا گونه گلگون
در اين خاکی که ايرانست نامش
ز توده از ازل بر سنگ جامش
ستم ها ديده است از خيل شاهان
مدام بيداد و ظلم از دين پناهان
نه از حزب و گروهی ديده ياری
نه سياسی ورا از شانه باری
به ويژه اندرين سی سال و اندی
که شيخ با نام دين عمرش به گندی
شده بازيچه ی ملای نادان
علوم و دانش و فرهنگ و انسان
نظام آفرينش چرخ گردون
به حکم شيخ درهم گشته وارون
وجود شيخ قانونست عدالت
نشان سروری پستی رذالت
به هر صبح چهره ی خورشيد تابان
ز دريايی ز خون گردد نمايان
همه جا صحبت از اعدام و دار است
فساد و فقر و فحشاء سنگسارست
نمايد اعتياد بيداد و غارت
ز انسان جان ستانند با اشارت
هزاران تن به زندانند و زنجير
چو آهو صيد شيران را به نخجير
شکارگاهيست ميهن شيخ چو صياد
کند کشتار و هستی ها دهد باد
هنرور مردمان در دام افسون
سپاه کارگر دائم جگر خون
ز برزيگر فقط نامی به دوران
شرافت زير پا له در خيابان
کند ناموس ميهن تن فروشی
به صيغه شيخکانش پرده پوشی
شده کالا زن و شيخان تجارت
کنند زين راه و هر چيزی به غارت
اجانب سرخوشند با دخت ايران
شوند همخوابه و خندند به شيران
ز هر مه طلعتی کامی و نانی
به دامانش به تحقيری که دانی
هزاران کودکند آواره در شهر
ز تحصيل مانده و از خانه بی بهر
تجاوز در خيابان گشته ساری
ز گنداب رودی و بی وقفه جاری
در اين دنيای خالی ز آدميت
که ارزش مرده و بر جا کميت
گزين بنموده ام اين نوع نگارش
نه مدحی گويم و نز کس سفارش
نه شعر و شاعری را بنده ميرم
نه در اين رشته مشهور و کبيرم
و گرنه با همه دوری وغربت
نبرد با غصه و ادبار و نکبت
درون خاک ميهن پايگاهی
مرا و نزد شيخان جايگاهی
***
پانزدهم خرداد ماه 1391

آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى:
من و ميهن!فرزاد جاسمی

2012‑06‑03
خورشيد در خون!فرزاد جاسمی

2012‑05‑25
راحت بخواب کورش!فرزاد جاسمی

2012‑05‑22
نجات ميهن از گردآفريدهاستفرزاد جاسمی

2012‑05‑15
ايرج زهری هم رفت! فرزاد جاسمی

2012‑05‑11

اخبار ومقالات مربوط به فرزاد جاسمی در روشنگرى(كليك كنيد)


http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20120603190217.html

۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

آن مرد آمد : فرزاد جاسمی !

آن مرد آمد
فرزاد جاسمی

آن مرد آمد اما، بی داس و اسب و گاری
پای پياده نالان، با اشک و آه و زاری
بر تن لباس ژنده، رخساره زرد و بيمار
از فرط فقر و ذلت، نی نشئه يا خماری
بر پای کفش پاره، دستان پينه بسته
چند وصله خورده تنبان، خون از دو ديده جاری
از حاصل تلاشش، بعد از گذشت عمری
در دست شاخه ای خشک، از ده به يادگاری
از خانه رانده بی چيز، اندر وطن غريبه
آواره ای به تکفير، با حسرت و نداری
بربوده زو زمين را، ملای ده به تزوير
با تکيه بر حکومت، يابوی پير و گاری
داسش سلاح سردي، محسوب عليه الله
زن را محلل و غصب، با حکم شرع و باری
تبعيد کرده از ده، وی را به حکم قرآن
زيرا به خود جسارت، شيخ را ادب به خواری
بی عقل و بيشعورش، خوانده درون مسجد
شياد دين فروشي، کز مردمان سواری
بی ترس آن فقيه را، گفته سفيه جاهل
کز فن تخليه نيز، او را نه علم و باری
بدتر ز مرد دهقان، ناموخته الفباء
دم از علوم و دانش، حکمت و دين مداری
در عالم سياست، باشد شهير و معروف
همتای وی نزاده، رب جليل شماری
از پای راست نه تشخيص، پای چپ کثيفش
گويد که حق سبحان، او را طلب به ياری
داده به وی رسالت، تا دين او کند راست
صد ره به از رسولش، يا هر رفيق غاری
هر روزه در تماس است، با وی جناب جبريل
وين ابله با وی از ما، گويد به شرمساری
کز عقل و دين بدوريم، نی لايق هدايت
بايد چو رمه مان راند، در دشت و کوهساری
دهقان بذله گو را، بگرفته خنده از شيخ
بر جان خريده تکفير، سختی به هر دياری
گفته جناب ملا، محتاج چون تو الدنگ
گر خالقست و بی مثل، دانای کردگاری
بيچاره و ذليلست، مفلوک چون خر لنگ
کوچکترست که بنديش، چون يابويی به گاری
***
دهم خرداد ماه 1391
http://www.roshangari.net/as/sitedata/20120531005128/20120531005128.html

۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

خورشيد در خون! : فرزاد جاسمی !

خورشيد در خون!
فرزاد جاسمی


تقديم به همه مبارزان و سلحشوران کُرد. بويژه شيرزنان حماسه آفرين و غيورشان.
و با اميد که توانسته باشم نسبت به دوست و عزيز فرهيخته ام حسن از قم ادای دين نموده
و تا حدی به خواسته اش پاسخ داده باشم.


پگاه است آفتاب سرخ ز خاور سر برون کرده
بساط و خيمه ی شب را به شادی سرنگون کرده
زده ره ديو ظلمت را و او را رانده از گردون
جهان را با فروغ خود سپيد و نقره گون کرده
ز يمن پرتواش سوزد هر آن شری و ادباری
به نيزه گرگ را پهلو که صيد را غرق خون کرده
شبيخون بر پلنگانی که شب را در کمين صيد
سحر بنموده عقل تسليم به آن ديو درون کرده
سرود خوانان و پوينده سلحشوران آزادی
به جز سودای اين مردم ز سر هر فکر برون کرده
به عزم راسخ و با عشق نهاده گام در راهی
که تزيينش زمان ز آغاز به فرش سرخ خون کرده
همه شادان و خندانند به گرمی توده را آواز
بخيزيد و زبون سازيد ددی کوخلق زبون کرده
گناه است اين که پنداريد ره عشقست ناهموار
ز عشق فرهاد با تيشه مسطح بيستون کرده
حقوق حقه ی هر فرد به دنيا نان و آزاديست
طبيعت نه که سرمايه غم خلق را فزون کرده
پی سود سلب آزادی کشد آزادگان در خون
بسی کشتار و بس غارت به گيتی اين جبون کرده
نه تنها نسل زحمت را از اين عفريته باشد رنج
طبيعت را چو گندابی ستم ها بر حيوون کرده
به صبح عاشقان سوگند به يارانی که در زنجير
خروشانند چونان شير ذليل اين خصم دون کرده
نماييم بارور با خون درخت صلح و آزادی
رهانيم خلق که سرمايه به جامش زهر و خون کرده
کنيم هموار هر مانع که بسته بر حقيقت راه
به چشم توده ها روز را چو شام تيره گون کرده
غريو و نعره و رگبار که جاشی از کمين بگشود
فکند بر خاک آن گردان که نفی مکر و فسون کرده
فضای دره ها پر شد ز فرياد مسلسل ها
رميدند آهوان چون باد تعجب زين جنون کرده
صدا پيچيده شد درکوه طنينش گفت به جلادان
شرر بر جان وی مردم که سرو را واژگون کرده
نماند بر سرير جهل جناب شيخ و يزدانش
تکامل گويد و تاريخ که طی دريای خون کرده
گروه را همره و همرزم چنان گردآفريد گردی
گرفته خرمن مو خون زمين را لاله گون کرده
چنان چون خرمن لاله گرفته پيکرش در بر
چنين تصوير دشمن را گرفتار جنون کرده
ز پشت کجه ها لرزان به پا با ترس مزدوران
ز بيشرمی خود خرسند ولی سر را نگون کرده
يکی با ديدن دختر و چتری موی خون آلود
ز دهشت لودگی آغاز عيان ذات جبون کرده
به ديگر همره جاشش به صد زور و به لکنت گفت
تماشا اين عروسک کن که غسل در نهر خون کرده
بيا تا موی او شانه کنيم و چهره پاک از خون
مبادا خلق گويند شيد ز خون سر را برون کرده
***
دوم خرداد ماه 1391
آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى:
خورشيد در خون!فرزاد جاسمی


2012‑05‑25
راحت بخواب کورش!فرزاد جاسمی
2012‑05‑22
نجات ميهن از گردآفريدهاستفرزاد جاسمی
2012‑05‑15
ايرج زهری هم رفت! فرزاد جاسمی
2012‑05‑11
بياموز و رهان اين توده از جهلفرزاد جاسمی
2012‑05‑10

اخبار ومقالات مربوط به فرزاد جاسمی در روشنگرى(كليك كنيد)
http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20120525001114.html

۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

ای خوش آن روزی که......!:حسن جداری!

ای خوش آن روزی که......
از : حسن جداری!



  اين جهان ،همواره بر کام ستمکاران، نخواهد بود
شيخ را اين سلطه و خود کامگي، چندان،نخواهد بود
ای خوش آنروزی که در سرتاسر اين خاک خون آلود
سلطه منحوس و نکبت بار ملايان، نخواهد بود
اينهمه جهل و خرافات و فساد و کينه توزيها
وينهمه مکر و فريب و حيله وبهتان ، نخواهد بود
ابنهمه وحشيگريها،قتلها، آدم ربائيها
وينهمه شلاق يا اشکنجه يا زندان ،نخواهد بود
اينهمه از دسترنج توده ها ،دزدی و کلاشی
وينهمه فحشا و فقر و ذلت وحرمان،نخواهد بود
اين حجاب و سنگسار و اينهمه انسان ستيزيها
اين ستم کاری به زن ،وين ظلم بی پايان، نخواهد بود
پاسخ شعر و سرود و عشق ورزيدن به آزادی
دشنه جلاد بی فرهنگ و بی وجدان ، نخواهد بود
شيخ، فتوی ميدهد هر روز بر قتلی و کشتاری
شيخ خون آشام و اين فتوی واين فرمان، نخواهد بود
مردمی با اينهمه شور و تلاش و جانفشانيها
بيش از اين،در چنگ شيخ و زاهد نادان ،نخواهد بود
کی فرو ريزد بنای ظلم حکام ستم پيشه
انقلابی سرخ گر در پهنه ايران،نخواهد بود؟
کی زهم پاشد اساس نظم استثمار و سرمايه
کارگر را گر قيام و جنبش و عصيان ، نخواهد بود؟
چند روزي، گرچه ملا تکيه زد بر تخت سلطانی
اين جهان، همواره بر کام تبه کاران ،نخواهد بود

8 خرداد 1391

برگرفته از سایت روشنگری
http://www.roshangari.net/as/sitedata/20120528120521/20120528120521.html

۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

راحت بخواب کورش! : فرزاد جاسمی!

راحت بخواب کورش!
فرزاد جاسمی



دارا جهان وطن شد، فارغ ز هر محن شد
جلاد و شيخ ديروز، خورشيد انجمن شد
آنکس که بود دشمن، با فکر نو و تازه
با گوشه چشم رهبر، مشتاق هر سخن شد
بگرفت خانه ات آب، کم کم روی ز خاطر
راحت بخواب کورش، افسانه ات کهن شد
**
سارا شده عروسک، کالای سکس به بازار
آينده  تار و مبهم، بگذشته اش دل آزار
دنبال نان ز خاطر، برده غم عروسک
دختت به جنّت شيخ، عرضه نمای تن شد
بگرفت خانه ات آب، کم کم روی ز خاطر
راحت بخواب کورش، افسانه ات کهن شد
**
هر روز يک سياست، تا اين رژيم رهانند
بر عمر ننگ و نکبت، چند روزه ای فزايند
فرصت خرند و راهي، بر رهبری گشايند
وحشت زده که بينند، آيين شان کفن شد
بگرفت خانه ات آب، کم کم روی ز خاطر
راحت بخواب کورش، افسانه ات کهن شد
**
اصلاح طلب دمکرات، آدمکشان جانی
بر ريسمان شيطان، چنگ آنچنان که دانی
کشتار خلق ز خاطر، بگذشته ها فراموش
گويی نه زين جنابان، ويرانه اين وطن شد
بگرفت خانه ات آب، کم کم روی ز خاطر
راحت بخواب کورش، افسانه ات کهن شد
**
تفسير نو ز قرآن، دارند و دين و احکام
از قاتلان مردم، هرگز نمی برند نام
خواهند ز خلق فراموش، بگذشته های ننگين
از ياد و خاطر آنان، کو خاکشان کفن شد
بگرفت خانه ات آب، کم کم روی ز خاطر
راحت بخواب کورش، افسانه ات کهن شد
**
اسلام شناس ديروز، دم می زند ز مردم
از دين دگر قرائت، تاويل و بر زمين سم
مذموم سنگسار و زندانيان شکنجه
بی ذره ای اشاره، کز دين چه ظلم به زن شد
بگرفت خانه ات آب، کم کم روی ز خاطر
راحت بخواب کورش، افسانه ات کهن شد
**
گويی که جلد دوم، دارند به دست ز قرآن
کاينسان وقيح ز اسلام، گويند و جای انسان
چهارده صدست که بردار، فرهيختگان به هر جا
زين زاهدان نه يک ده، آباد و پر چمن شد
بگرفت خانه ات آب، کم کم روی ز خاطر
راحت بخواب کورش، افسانه ات کهن شد
**
غير از فريب و نيرنگ، رنگ و ريا و تزوير
زين دين فروش فقيهان، کی ديده و که تفسير
احکام حيض نجاست، دانند و خلق فريبند
زين جانيان به تاريخ، رنگين ز خون دمن شد
بگرفت خانه ات آب، کم کم روی ز خاطر
راحت بخواب کورش، افسانه ات کهن شد
**
دنبال هرزه گويان، مردان با سياست
آنان که نان خود را، جويند با کياست
دام و فريب اين قوم، بی شرمی از گذشته
شهرت دهند تحول، خر زهره کی سمن شد؟
بگرفت خانه ات آب، کم کم روی ز خاطر
راحت بخواب کورش، افسانه ات کهن شد
**
گر راحتی نداري، خيس است جايت از آب
يا با هر آن دليلي، بگريخته از تنت خواب
دستی بر آر دعايي، از ايزدان کمک گير
شايد جناب دارا، دلبسته ی وطن شد
بگرفت خانه ات آب، کم کم روی ز خاطر
راحت بخواب کورش، افسانه ات کهن شد
***
سی و يکم ارديبهشت ماه 1391



آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى:
راحت بخواب کورش!فرزاد جاسمی



2012‑05‑22
نجات ميهن از گردآفريدهاستفرزاد جاسمی



2012‑05‑15
ايرج زهری هم رفت! فرزاد جاسمی



2012‑05‑11
بياموز و رهان اين توده از جهلفرزاد جاسمی



2012‑05‑10
برخيز و ديده بگشافرزاد جاسمی



2012‑05‑05



اخبار ومقالات مربوط به فرزاد جاسمی در روشنگرى(كليك كنيد)

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۹, جمعه

علی یحیی پور سل تی تی:خورشید طلوع می کند!

علی یحیی پور سل تی تی:خورشید طلوع می کند


 پشت پنچره گل داد یاس پیر

نارونها در کنار آقاقیاهای پرشکوفه عروسی شان را جشن گرفتند

دنیا به شکوفائی گلها نشسته است

گلی در رویا های کودکانهء مان

ما در بیرون زمان بیتوته می کنیم

و خرجینهای خود را از علف پر می کنیم

دربستر دردناکی زیستن را سپری می کنیم

در پشت این یاس پیر جلادان نشسته با تبر ها

تا سلاخی کنند زیبا ترین گلها را .


ماه از پشت ابر سیاهی برپوست این شب تاریک می تابد

جیرجیرکها در لای سبزه های بهاری سرمای شب را

آواز می دهند

کورسو چراغی از دوردست آسمانهای متلاتم غرب بر سنگفرش خیابانهای نیویورک می نشیند

وجدان انسانها همه چیز را به سخره می گیرد

در شهر قمری ها از سیاهی دود و زنجیر با انسان صحبت می کنند

ابرهای لایتناهی خورشید را بایگانی کرده اند

همه جا در محاق تاریکیست

و شرق از خون لمیده در کف پوش خیابانها آزادی را سلاخی می کند

صدای جغد و کفتار به گوش می رسد

هیچ چیز نشان نمی دهد که دوشب دیگر شاید

خورشید طلوع کند

انسانیت زیر مهمیز فاشیسم مالی سلاخی می شود .


آه ای یاران نیمه راه های متلاتم از غرور و روشنائی

بی توته می کنند قصابان در این سیاهی

چه خوب گفته بود آن مرد

نرخ نزولی سرمایه سفره های مادران بی شوهر را خالی می کند

تنبان مردم را می کند

شرف و انسانیت و باور به خدائی از مخیلهء انسانها

در پستوی بیمار سرمایهء مالی متلاشی می شوند

و همه چیز با ازخود باختگی و از خود بیگانه عجین می شود .


مردمکهای بیرون این کهکشان آبی

پلکی نمی زنند

گوئی بیرون حیات سر مایه هم مرده است

روزنهای آزادی به ستاره ها مشبه نمی شوند

همه چیز تهدید به بربریت است

اما بشریت از این بحران ساختاری نقب خواهد زد

این جبریست که گلوی این قرمساق را می فشارد

واین هم اراده ء تست که به کدام سو نگاهت را به دوزی .


عصر آهن بود و عصر رقابت و آزادی

عصر دانش و عصر غرور

اما همه در محاق تاریکی گم شدند

همان طور که آن مرد گفته بود

عصر سکون است هیولای جنگ و ویرانی

عصر پیوند به وحشت

عصر شکفتن گلها در یخ و کویر عصر خشکسالی و بربریت

اما ماه از درون انسانها مدام می تابد

هر کس در این جهان به اندازه ء یک جو رنگ مهتاب دارد

تا سفره های رنگین را در آئینه زمان بگستراند

و همین کافی برای شکفتن است

نقطه علامت درخت تنومندیست که در هشتی خانه ات خواهد روئید

من همیشه همین را باید ببینم

و گرنه روءیاهایم متلاشی می شوند .


درسیاهی باید چو شمعی درخشید

و نی لبکهای درون مرداب را با گلهای ارغوانی وزرد نیلوفر زاران

را تماشا کرد تا جوانه های گندم را

در دشتهای این سرزمین آبیاری دهند

ما پیچکهای روی دیوارهای کاهگلی این روستا هائیم

که مغز دریا را در شیر مادرانمان نوشیده ایم

و از حرکت دوار این زمان به خورشید نزدیک می شویم

و گلبنهای کنار شالی را پرورش می دهیم

تا مغز آفتاب بر درختان گردو و انگور بتابد

ما راه را از تمام بیراهه ها جدا کرده ایم و در خیابانهای

نیویورک و میدانهای رم مادرید و شانزه لیزه

بیرقهای سرخ خونین بر دوشهایمان نشاء کردیم

خورشید خواهد درخشید و بشریت راهی جز

نقب به روشنائی ندارد .

دوازدهم می دو هزار و دوازده

برگرفته از سایت گزارشگران