۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

کدام خنده؟ کدام لبخند؟ : فرزاد جاسمی!

کدام خنده؟ کدام لبخند؟ فرزاد جاسمی
تقديم به همه ی کودکان کار و خيابانی ، گل هايی که در جهنم جهل و جنايت دين فروشان به دنيا می آيند و زود پرپر می شوند!


 کجا شد سرزمين من؟
کجا شد دامن پر مهر آن مادر؟
که غم می خورد و مهد مهربانی بود؟
کجايند مادرانی کز غم فرزند
نمی خفتند
و چشم بر در
طلوع صبح را زانوی غم در بر
برادرها، خواهرها؟
همه در بند و زندانند؟
به زير خاک؟
و مادرها ز خاطر برده اند ما را؟
شمايان پس چه می گوئيد؟
دروغ تا چند؟
ريا تا کي؟
« ما گلهای خندانيم
فرزندان ايرانيم»
کدام خنده؟
کدام لبخند؟
درون چهره ی من خنده می بيني؟
و بر لب های من
لبخند؟
***
بيست و نهم فروردين ماه 1391


http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20120418011520.html

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

در وصف زندگي : سهراب سپهري!

دریافتی:

 شعري فوق العاده زيبا از سهراب سپهري در وصف زندگي،
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی در همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

مقاومت و دانش انقلابی ،یادی از مصطفی شعاعییان سمبل مقاومت و استقلال رای : علی یحیی پور سل تی تی !

مقاومت و دانش انقلابی


یادی از مصطفی شعاعییان سمبل مقاومت و استقلال رای


جمعه ۲۵ فروردين ۱۳۹۱ - ۱۳ آپريل ۲۰۱۲

علی یحیی پور سل تی تی

در چهره به چهره در تندر تیز در مقابل ارتجاع
در قلب سنگین نفس های آزادی
در پشت اندیشه های ستبر
چون کوه ایستاد
از اندیشه های ستبر مستقل شقایقهای وحشی
چون خورشید در دل سنگین مه گرفته ء تاریخ
این سر زمین انار را با تفنگ و گل سرخ آمیخت
او هم چون دریا خلاق و پر بار بود
و چون کوه در خشید
و ستونی ستبر سینه در
جایگاه خلاقان بود
در سیاه چالهای این زندان
که مزدوران را درچهار راه ها برای شکار او
در کالبدی از لباس تحقیر استعماری
آرایش می دادند
تا قلب او و این خلق را نابود کنند.

پیوسته در کالبد او مقاومت و استقلال
و خلاقییت اندیشه موج می زد
فقط دو بهار کافی بود او زنده بماند
و این خلق استعماری را آرایشی از آزادی مهمان کند
او ننگ روشنفکران مفلوک را به سخره می گرفت
که درزیر غبارهای گس و مسموم در محفل های
تنگ و زمخت نفس می کشیدند و خواب قیامت می دیدند؛
و درخشید در شعاع نورانی خورشید این سرزمین و
در مهتابی آبی رنگ که بر جهان می بارید نفس می کشید
و طعم گیلاس را بر حلقوم دگم اندیشان بی نگاه
فرو می کرد ولی چه سود که در کالبد آنان
که آمیختگی با دنیای گند گرفتهء سرد و نمناک
روسیه بود و آن تاج کاغذین که بر فراز طبقه ءزحمت و کار
بو گرفته بود و افکار آنان را با افیون مذهب و خرافه آعشته بودند
که قادر به درک آزادی اندیشه نبودند و
به زیباترین گلها توهین می کردند.

پیوسته در تلاطم و طوفان
در این سرزمین بی آفتاب هم چون خورشید
در سایه های رنگارنگ این خاک نفس کشید
و زیبا ترین هدیه ء او به آزادی
دستان پر مقاوم او بود
و مغز چکاوکهای آفتاب .

در صخره های ستبر سینهء تاریخ
نام او جای گرفت تا همانطور که سروده بود
جاودانه درخشید
در سر زمینی که هیچ روزنی به آفتاب نمی رسید
او خورشید این صخرهء بی آفتاب بود
اما او اراده کرده بود
که کشتزار را شخم زند بدون گاو آهن
او با چنگالهای تیز خود می خواست کوه استبداد را قهرمانانه
بدرد که ممکن نبود
نگاه او به هستی این جهان لایتناهی
اراده اش بود بدون توجه به شرایط تحول آن
خورشید او در قلب سیاه این شب؛
گم شده ای بود که در قلب سیاه
این مردمان متروک جهل و بی آفتاب
فقط به اندازهء یک ستارهء دور دست کهکشان های
این جهان لایتناهی روشن می شد
که نورش به اندازهء یک کرمک شب تاب به زمین می درخشید
هر چه بود به همان اندازه درخشید
اما سرزمین به خورشیدی بزرگ نیازمند بود
تا فلس ماهی های آن را در زیر نور خود گیرد
و به در خشاند.

او ستاره ستاره باید می درخشاند
این سر زمین بی آفتاب را
نه با تفنگ بلکه با دانش انقلابی
چنین بود که خورشید او بدون ثمر غروب کرد
و ره باریکه هائی که خود می توانستند
به خورشید تکامل یابند
در مردابهای کوچک خود فرو رفتند
و ازآنان فقط خاطره ای باقی نیستند .

آیا انفجاد کورهء ذوب آهن
اقتصاد ایران را فلج می کرد؟
شاهی که دوازده میلیارد دلار برای احداث
پایگاه نظامی امریکا در قلب بوشهر
این قلب زحمتکشان هزینه کرده بود
انفجار ذوب آهن نسیم گذر بادی بود
که در امواج سهمگین پول نفت گم می شد
و ارتجاع سلطنت را قدرت می داد
تا خلق را بفریبد .

درد او درد محرومان بود
ولی نگاهش به انقلاب جنگل
و انقلاب مشروطه و مبارزات مسلحانهء آنها
که شرایطش به تاریخ سپرده شده بود .

این سرزمین من چه بی دریغ گذشت
من در کجای این جهان بی توته می کنم
که گرگها کشتزارهای شقایق را می بلعند
و ازآنان فقط یک خاطره می ماند و
در سیاهی این لجن زار گم می شوند.

وقتی پول انباشت نشود سر مایه نیست
همه در انبوه و انباشت است که می درخشند
و یا طعم گس سیانور را در حلقوم خلق فرو می کنند
کار انقلاب همگی با هم است
نه زورکی و اراده گرایانه و یا مثل صادر کردن کالائی ؛
همه چیز در شرایط هست که می شکوفد
گلهای ارغوانی و زرد مرداب در کوه های الوند و البرز
شکوفه نمی دهند
این اولین درس است که ناموس این خاک به ما می دهد .

ستاره و قهرمان چاره ء کار نیستند
در هم تنیدن است
که فولاد را صیقل می دهد و کشتزارهای برنج را
آبیاری می کند
نگاه ما به خورشید فقط کافی نیست
بلکه همه نگاه کردن است
که خورشد بر این مرغزار جوانه می زند
تو که سروده بودی که درد ما فقر دانش انقلابیست
چگونه تفنگ بر دانش گذاشتی ؟
و در زیر مهمیز تفنگ کت و بالت را بستی
و بر لنین خرده گرفتی ؟!
آیا لنین را در آن فقر تئوریک و دانش استعماری
مطالعه کرده بودی؟
نمی توان با رژِی دبره انقلاب کرد
باید نگاه به اعماق اندیشه های مارکس دوخت
تا طعم گیلاس را چشید
این مارکس است که در اعماق آدمی می جوشد
و بر سفرهء فقیر ترین انسان
دانش و نان و پنیر پهن می کند .

قصد من نفی مبارزهء انقلابی تو نیست
بلکه می توانستی درزیر گیوتین سیاه این خاک
کار سازماندهی مخفی بدون تفنگ را سازمان دهی
و دانش را در حلقوم این خاک بچکانی
تا همه سیراب شوند
و شرایط رویش جوانه های آن را آرایش دهی
مبارزهء مسلحانه چریکی تله ایست که ارتجاع برای
کشیدن نیروهای انقلابی به آن گسترده است
تا در زیر ساطور اختناق آنان را قتل عام کند
در نا برابری ابزار و اسلحه این ارتجاعست که می برد
آگاهی انقلابی همهء توده ها را
به مبارزهء مسلحانه می کشاند
و خود می توانستی همراه توده ها در آن شرکت جوئی
در شرایط قیام مسلحانه
اگر آگاهی می گستردی غول خمینی در تاریخ سبز نمی شد
باید شرایط ذهنی ارتجاع را در قلب توده ها منفجر می کردی
چنین بود که ذهن ضد انقلاب می مرد
و این کافی بود برای رهائی و انقلاب.

یاد تو در قلب این سرزمین همیشه جاودانه است
چرا که تو هم شرایط تحول به اندیشه های مارکس
را نداشتی و در بیغوله های مرده ریگ این خاک
که در زیر حبابهای ساطور سانسور نعش خودرا بر
روان آدمی هم چون هشت پا مسلط می کردند
نمی توانستی بدانی
تو هم قربانی این خاک بودی و ذره ای در این خاک
در خشیدی و رفتی
یادت گرامی باد که چون کوه ایستادی و رفتی .

بیست پنجم سپتامبر دوهزار و ده
_____________________
مصطفی شعاعیان درسال ۱۳۳۸ وارد مبارزات سیاسی شد و پس از ۱۶ سال مبارزه ءانقلابی در ۱۶ بهمن ۱۳۵۴ قهرمانانه با قرص سیانور در تهران جان باخت مطالعه زندگی او که توسط انوش صالحی جمع آوری شده است و در کتابی بنام "مصطفی شاعیان و روماتیسیسم انقلابی" توسط نشر باران در سوئد چاپ شده است به همهء نیروهای آزادیخواه و انقلابی و مارکسیست توصیه می شود .
برگرفته از سایت عصر نو

۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

من آيا زادگاه دارم؟وطن دارم؟ : فرزاد جاسمی!

من آيا زادگاه دارم؟وطن دارم؟
فرزاد جاسمی

تقديم به همه ی کودکان کار و خيابانی
گل هايی که در جهنم جهل و جنايت دين فروشان به دنيا می آيند و زود پرپر می شوند!



پدر، مادر من آيا در جهان جايی
به نام زادگاه دارم؟
وطن دارم؟
به من گفتند و می گويند
وطن بی دغدغه جائيست
که دامانش پر از مهر است
نه خشم و کين و ويرانی.
در آنجا کودکانش خانه ای دارند
به جز کارتن
به غير از گوشه ی سرد خيابان ها
در آنجا
در وطن گويند
بدون ترس
بی وحشت
به دور از غصه ی بی نانی و لختی
توانند کودکان باليد
و من هم مثل هر کودک.
در آنجا می توان درس خواند
دکتر شد
و ترک اعتياد دادن
هزاران را
و فقر را ريشه کن کردن
پدر، مادر من آيا در جهان جايی
به نام زادگاه دارم؟
نشانش از کجا گيرم؟
بيست و چهارم فروردين ماه 1391
آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى:
من آيا زادگاه دارم؟وطن دارم؟فرزاد جاسمی





2012‑03‑22



http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20120412221824.html

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

علی یحیی پور سل تی تی: بربریت یا کومون!

علی یحیی پور سل تی تی: بربریت یا کومون




 من از سیاهی لایتناهی تو که زندگی ام را آلوده کرده است بیزارم

من ترا نا توان از درک حقیقت می یابم

من مرد کارم

من زن کارم

من کودک کارم

من دکتر و مهندس کارم

من معلم و پرستار کارم

صبح تا شب در جهنمی که تو برایم بافته ای مشغول

انباشت سر مایه برای تو ام

من جهان را ساخته ام

من دریا ها را می پیمایم و کوهها در زیر پاهایم متلاطم اند

زمان در دستان من است

من حلقوم ترا پاره می کنم

و جهان را از لاشه های متعفنت پاک خواهم کرد .


مرگ در نیستی تو خنده می کند

و جهان پالایشی دوباره می شود

و از آلودگی های تو پاک می گردد

زمان حیاتی دوباره می گیرد

و زمین به عاشقان این راه سلام خواهد گفت

من لانه ء عیاشی ات را خراب خواهم کرد

و به زور ترا به کار وادار خواهم کرد

و از تو در مزارع کار خواهم کشید

تا لانه های قصرت را در مخیله ات ویران کنم

و ترا مثل خودم به مقام انسانیت و آزادی خواهم رساند

که با کارت زندگی را آغاز کنی

و تمام سر مایه ات را به نفع جامعه ء انسانی مصادره خواهم کرد

من ترا شکست خواهم داد

پیروزی از آن من است .


جهان بدون تو سفره ء محرومترین انسانها خواهد شد

و لاله ها به عشقهای مردم بوسه می دهند

و زمین سرشار خواهد شد از صلح و دوستی

بین انسانهای جهان

و کوه های کلیمانجاروی افریقا از یخ سرشار می شوند

و سیراب می کنند شالیزارهای افریقا سیاه را

و کوههای هیمالیا و البرز میزبان شالیزاران بنگلادش

و خزر خواهند شد

و عشق هوائی تازه خواهد خورد

و انسانیت به اوج دریا ها خواهد پیوست .


در بلندای چناری بلند کلبه ای خواهم ساخت

و هر روز به شاخه ها سلام خواهم گفت

و زمان را خواهم بوسید

که بربریت را پشت سر نهاده است

و من انقلاب را با پرچم کارگران به پا خواهم کرد

و دوباره کمونهای پاریس را در مزارع

و دشتهای کویر ایران و جهان بپا خواهم کرد

من به کار آگاهانه و خلاقیت بوسه خواهم داد

و عشق را به کار داوطلبانه خواهم پیوست

و خورشید را از تباهی اتمی اورانیم و تفاله های سرمایه

رها خواهم کرد

و در کنار جویباران روستا ها در رودخانه های مملو از ماهی

و سیراب از آبهای زلال حمام آفتاب خواهم گرفت

و هر روز با آرزوهای انسانی ام به ماهی گیری خواهم رفت .


بعد از تو دیگر هیچ آخوندی و هیچ مرثیه خوانی

روضه نخواهد خواند

و زندگی انگلی بازار و رقابت پرچیده خواهد شد

و عشق از کالا ها رها خواهد شد

و هیچ کودکی از ابله نخواهد مرد

و هیچ کودکی بر پشت الاغی به دنیا نخواهد آمد

و زن به مقام والای انسانی خواهد رسید

آزادی و ارزشهای انسانی زن به اوج خواهند رفت

و استثمار و بهره کشی سرمایه و تاراج کار انسانها

موقوف خواهند شد

بعد از تو زمین به عشق انسانها بوسه خواهد داد

و جهانی مملو از دانش و کار و عشق به دنیا خواهد آمد

درست مثل کومونهای بومیان آمریکا در زمان جلادانی

هم چون کریستف کلمب منتها با صلح و دانش امروزی .


من کارگرم و دانشم را مهندسین کارگر سیراب خواهند کرد

من کارگرم و سلامت روحی ام را جامعه و پزشکان

تاءمین خواهند کرد

من کارگرم پرستاران پرستاری ام می کنند و معلمین

آموزگار من اند

و زنان و مردان خانه دار در رستورانهای تغذیه جمعی

بهترین غذا را برایم خواهند پخت

و همه در گردونهء تولید و زندگی کومونی خواهند بود

هیچ کس بر هیچکس برتری نیست

میزان ارتقاء انسانها به کار آن هاست

و میزان صلحی که در روند تولید بارور می کنند

انسان نیازمند خدا و آخوند نیست

عشق به انسان و طبیعت و دانش میزانهای برتری آدمی اند

خدا در انسان گم می شود و محو می گردد

و مذهب انسان ها به تاریخ می پیوندد .


درچشمه ساران دهم این مرام را می جویم

در زندگی اشتراکی اولیه همراه با دانش پیچیده ء امروز

جهان را فتح خواهیم کرد

در شالی زاران کار و سرود خوانی زنهای روستاهای گیلان

و در دستان پینه بسته ءکارگران قالی باف

و در دانش انقلابی و دانش تولید و مدیریت

چنین مرامی خوابیده است

باید فتحش کرد و جهان را از بربریت حتمی سرمایه رها کرد

رهائی انسان از قرنی و از امروز و از همین ساعت آغاز شده است

آغاز کن مرامت را من از کوهپایه های جنگلهای البرز

با تو سخن می گویم

من از تاریخ و سر نوشت حتمی تو سخن می گویم

و نارونها را برای سایه های آفتاب داغ بر ای تو نشاء می کنم .

سوم آوریل دوهزار و دوازده

برگرفته از سایت گزارشگران

علی یحیی پور سل تی تی : آقاقیاها می خندند!

علی یحیی پور سل تی تی : آقاقیاها می خندند



  در اندیشهء شکستهء تو نارونها را می شمارم

باد به زنها در گودی انگشتان تو سرود می خوانند

من در انعکاس اندیشه های تو با موج دریا ها هم آواز می شوم

بیا ای نارون و زایش آوازهای رنگی شالی زاران دور

من در صدای تو باران ها را نوازش می دهم

و بر سفالهای رنگین شهرم

زیر شیروانیها با صدای تو زمزمهء یک روز آفتابی را از پشت

غبار مه آلوده شهر تماشا می کنم.



نسیم پر طراوتی موهایت را بر گونه هایم افشان می کند

من در عشقهای نارس به دنیا نیامده ام

اسبهای آبی در گودالهای پرتلاطم دریا ها پای می کوبند

من برموجهای سوزان عشق به دنیا آمده ام

و پیراهنم از عطر یاس پر است

و هر روز که از ناودانکهای کلبه به تو نگاه می کنم

ازسیاهی لایتناهی جهان به ستاره ها پیوند می خورم

پیوسته در بوستان تو بر لاله ها بوسه می دهم

و کوهای البرز و الوند را در مرغزاران پراز اسبهای وحشی

تماشا می کنم .



آه ای سپیده ء همه ء تاریخ

من قربانی نگاه تو می شوم

و در بته های شالی عطر ترا بمشام می آورم

وقتی خنده می کنی آقاقیا ها می خندند

و اسبهای خرمائی رنگم پرواز می کنند.

اول آوریل دوهزار و دوازده

برگرفته از سایت گزارشگران

۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

فقر چيست؟ : فرزاد جاسمی!

فقر چيست؟

فقر يعنی ناتواني، جاهلی نا بخردی
فقر يعنی آدمی در حرف و در باطن ددی
فقر يعنی از کتاب و يادگيری ها جدا
فقر يعنی آلت دست بودن و خلق ماجرا
فقر يعنی با تفحص خواندن و روزنامه قهر
فقر يعنی از گذشته پند نگرفتن و بهر
فقر يعنی اين همه زندانی و خلقی خموش
فقر يعنی با فريبی عقل و دين دادن و هوش
فقر يعنی اين همه اعدامی و کردن سکوت
فقر يعنی در فساد نامی شدن چون قوم لوت
فقر يعنی اعتياد و تن فروشی ها فزون
فقر يعنی تابعيت کردن از مکر و فسون
فقر يعنی چشم بستن بر تبهکاري، ستم
فقر يعنی ظالمان را طاعت و نگشاد دم
فقر يعنی ساکت و نظاره هر غارتگری
فقر يعنی دم ز دين و پيشه کردن کافری
فقر يعنی آنچه تو پابند آنی سال ها
سرنوشت خود و ميهن در کف ديوان رها
فقر يعنی غافل از نيروی و رأی خويشتن
با همه ثروت گلاويز با غم و درد و محن
فقر يعنی دوست را دشمن شمار
با ددان همدست و از روزش دمار
فقر يعنی سال ها در کام اژدر زندگی
فقر يعنی از جهالت تن بدادن بردگی
فقر نيست از لقمه نانی مستمند
بلکه نادانيست که بنيانت به بند
***
نوزدهم آبان ماه 1391

۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

ماهی طلايی کوچولو ،به مبارزان جوان ميهن : فرزاد جاسمی!

ماهی طلايی کوچولو
به مبارزان جوان ميهن
فرزاد جاسمی

نهنگی بود در دريای ماچين
دلی از ماهيان پر خشم و پر کين
به قعر آبهای تيره چون قير
درون غار تاريکی و دلگير
محلی بهر خواب گنج و دفينه
تک و تنها به سر با خشم و کينه
به سالی صد هزاران جان ماهی
گرفتی و در آن دريا تباهی
نه از وی راحتی زورق نشينی
نه صياد و نه هر خلوت گزينی
وليکن ظاهری می بودش آرام
به آرامش هر آن بيچاره را خام
که بی آزار حيوان چون مذّمت
چه کس آزرده و بهر که زحمت
نهنگ هم با زرنگی چهره پنهان
به خدعه حفظ ظاهر کرده آسان
به موقع گريه بنمودی و خنده
حديثی نقل و هر آزاده بنده
به خود نسبت هر آن اعمال نيکو
پسنديده خصال زيباترين خو
حليم و بردبار و با محبت
دل آکنده ز مهر هر نيک خصلت
خدای آب ها او را رسالت
که دريا حفظ دارد از شرارت
رهاند ماهيان از ظلم و بيداد
هدايت سوی قسط و مکتب داد
ميان آبزيان پيوند و وحدت
عليه دشمنان با پند و حکمت
از اين رو او خورد اندوه دريا
بدون انتظار و اجر فردا
تمام عمر صرف تا مستمندی
نبيند ظلم ز هر قداره بندی
نيفتند ماهيان در تور صياد
نه خرچنگ و وزغ در دام شياد
نه دريا عرصه ی بيداد گردد
نه يک ماهی خُرد ناشاد گردد
خلاصه فکر و ذکرش راحت خلق
به دور از خدعه و پيرايه و دلق
ز ماهی گير و تورش صد فسانه
برای ماهيان نقل شاعرانه
که بدتر دشمن ماهی به دريا
چنين قومند به هر جايی ز دنيا
ز ماهی جان بگيرند در ره سود
ز مهر و عاطفه دورند و بی جود
بهشت ماهيان دوزخ سراسر
برای جيفه ی دنيا به پا شّر
نهنگ را رزم و جنگ با اين جماعت
در اين دريا شده هر روزه عادت
چو بيند قايق اين قوم بر آب
نماند طاقتش از کف دهد تاب
مجسم پيش خود آن بچه ماهی
که می جويد ز تور راه رهايی
درون سينه اش دل می شود خون
ز خشم چشمان وی از حدقه بيرون
چو اسپندی بر آتش می جهد زود
به سوی قايق و پيچنده چون دود
بدون معطلی صرف دقايق
رساند خويشتن نزديک قايق
تمام قدرت و نيروی خود کار
که قايق را کند وارون و آوار
فرستد قايق و تور قعر دريا
خورد صياد و بر جانش شررها
هزاران زخم خورده در زمانه
ز ماهيگير و از موج تازيانه
گهی با نيزه و گاهی به پارو
گهی بر فرق خود لنگر و جارو
از اين رو کو نه بپذيرد که ماهی
ستم بيند ز فرط بی پناهی
تمام ماهيان اين قصه باور
نهنگ را ناجی خود خوانده ياور
به پيشش کرنش و فرمانبر او
بدورش حلقه زن چون رهبر هر سو
قديس و ناجيش خواندند پرستار
طبيب و مرهمی بر هر دل زار
نبوديشان خبر کاين دزد شياد
ز ماهيگير بتر ارکان شان باد
به بيراهه برد ماهی که بهتر
ربايد سود خود وز ماهيان بهر
سخن هر چند گاه از سرزمينی
نهنگ راندی و مفتون هر غمينی
پر از صلح و صفا آزادی و شور
ز نعمت ها پر و از رنج ها دور
بهشت آبزی هر نوع و ماهی
هميشه روشن و دور از سياهی
ستاره بيحد و پيمان و بر آب
عروسانند به رقص در پيچش و تاب
نکاهد نور خورشيد از بلندی
نه آبزی را ز هر دشمن گزندی
ولرم و جان فزا آبش و روشن
ز مرجان های الوان همچو گلشن
پر از گلسنگ و سبزی های زيبا
شکوه و منظری پر نقش فريبا
که در دريای هند باشد مکانش
نداند غير او راه و نشانش
خدای آب ها بنموده بر وی
ره و حق شفاعت داده در پی
که ماهيان از اين دريا هدايت
بدانجا تا ز زحمت گشته راحت
گذارند عمر خود شيرين و لذت
برند از زندگی با فخر و عزت
به هر باری فريب جمعی و برده
به دور از ديگران آسوده خورده
پيام آورده باقی را و ترغيب
که مشتاقان سفر را داده ترتيب
نهنگ آسوده و با خدعه و رنگ
به هر روز طعمه ی خود فراچنگ
به جهل اندر تمام ماهيان شاد
ثناگويان به خدمت پيش استاد
کمر بسته ورا چون گوسفندان
از او غافل هم از آن نيش و دندان
گذشتی روزگار دريای ماچين
شبی توفانی و پر موج و پر چين
گشود آغوش خود بر روی گردی
که گوی سبقت از گردون ببردی
نجات خويشتن وان خيل ماهی
به دست او و پايان تباهی
يکی ماهی خُرد رنگش طلايی
نه ماهی در حد خود بود بلايی
دقيق و نکته سنج و با شهامت
دهن بين نی گريزنده ز طاعت
به شک کردی نگاه هر چيز و باور
نکردی چون به عقل نامد برابر
نهنگ را زندگی بشنيد ز ياران
ز بگذشته سخن ها بس فراوان
سفرها کرد و در هر گوشه کنکاش
نه با ديگر سخن نی راز خود فاش
بدانستی که از اين نسل ماهی
نه کاری آيد و نی ره به جايی
چرا که دشمن ماهی و دريا
خرد ناباوری جهلست سراپا
نباشد گر نهنگ شياد ديگر
بميرد گر نهنگ صياد ديگر
هر آنکس می برد از جاهلان بهر
به جای شهد و نوش در کامشان زهر
پی سودست نهنگ هر بهره کش نيز
ستمکش را ببايد شامه ای تيز
برفته سال ها هر روز نهنگی
در اين دريا و بر اين توده چنگی
نگشته رنگ اين دريا دگرگون
ولی ماهی دمادم غوطه در خون
ببايست با نهنگ جنگيد و اوهام
ز افسون ها رها هر کله ی خام
تدارک بايدی نسل دگر را
که در راه بهشت با جان خطر را
پذيرا باشد و دوری ز طاعت
رهايی از ستم داند عبادت
عروس زندگی را سجده در خون
به ميدان نبرد نی دود افيون
به تدبير و به دانش راه فردا
کند هموار و آسايش به دريا
***
چهاردهم فروردين ماه 1391

بهار دل انگيز! : حسن جداری!

بهار دل انگيز!
حسن جداری









خون ميچکد از چنگ تو، ای شيخ تبهکار
ای دشمن آزادی وای عامل کشتار
بر خاک، بسی ريخته ای خون جوانان
ای ديو درون تيره وای قاتل خونخوار
جمهوری اسلامی منحوس تو، ای شيخ
بار وثمرش چيست بجز نکبت و ادبار؟
جمهوری غارتگری و دزدی و تاراج
جمهوری دزدان دغلباز زمين خوار
جمهوری رمّالی و جهل است و خرافات
جمهوری شيخان و فقيهان رياکار
در راس حکومت، همه اوباش و اراذل
يک مشت جنايتگر خونخواره وغدار
جمهوری حبس وترور وقتل وشکنجه
جمهوری آدمکشی و وحشت وکشتار
******
اين توده زحمتکش و با همت وبا عزم
تا چند به چنگال توای شيخ، گرفتار؟
بر کارگر و رنجبر و توده محروم
از دست تو، تا چند رسد اينهمه آزار؟
تا چند، عزيزان، همه در بند و به زنجير
تا چند، جوانان، همه آويخته بر دار؟
تا چند بر اين خيره سري، صبر وتحمل؟
بايد که به پايان رسد اين سلطه اشرار
اين خلق بپاخاسته،آرام نگيرد
تا برنکند ريشه اين فتنه خونبار
اين کاخ ستم، يکسره، ويران شود آخر
با قدرت اين توده رزمنده بيدار
اين شام سيه را، سحری هست بدنبال
خورشيد، به صد جلوه کند، چهره، نمودار
آنروز که با جنبش اين توده پر شور
کاخ ستم شيخ شد از ريشه، نگونسار
آنروز که رسم و ره بيداد، برافتاد
با رزم دليرانه و با حربه پيکار
انروز در اين ملک، بهاری است دل انگيز
بس لاله که بشکفته، بهر گلشن و گلزار
سر مستی وشور است به هر محفل ومجلس
پاکوبی و رقص است به هر برزن وبازار
********************
منبع : فیسبوک شهلا صفایی



۱۳۹۱ فروردین ۹, چهارشنبه

از وعده تا عمل : فرزاد جاسمی!

از وعده تا عمل
فرزاد جاسمی


 وعده ی خلد داده بودي، ارمغانت منجلاب
دوزخی بر پا و ملت، از تف خشمت کباب
تکيه بر بيگانه و، بيگانگان با نام دين
بر سر مردم و کشور، نام اين گند انقلاب
برد ز ره آن وعده هايت، مردم ای مردم فريب
کوخ نشينان کاخ وعده، کوخشان بر سر خراب
کاخ ها کردی تصاحب، خز به جای بوريا
خلق را قسمت به گيتي، نی عدالت بل عذاب
غار اشباح را گشودي، تکيه بر هر روح زشت
تا بپوشانی حقيقت، توده حيران در سراب
نفت را گفتی که باشد، ثروت مستضعفين
ثروتش بربوده از لب، چون يزيد بگرفته آب
جای بوسه قطع کردي، دست زحمت را به تيغ
تا کنی سرمايه خشنود، حاميانت را مجاب
ارج زن را بر شمردي، جايگاهش بس رفيع
دست و پايش کرده زنجير، زنده گورش در حجاب
دختر نه ساله شوهر، کودکان ابزار سکس
بهره از فرهنگ تازي، بدتر از دد يا دوّاب
انتقاد را شرط پيشرفت، منتقد را سرب داغ
در گلو بنشانده در گور، جاودانش هديه خواب
جای آزادی چماقي، بر سر مردم ز دين
تيغ استبداد بر سر، سر و ريش با خون خضاب
ناگشوده در ز رحمت، زحمت ملت فزون
خونشان در شيشه و مست، زان همه خون نز شراب
لقمه ی نانی اگر بود، سفره با نان خورده ای
روزها شام غريبان، هر چه بلعی چون غُراب
رو سفيد نسل اميه، در عمل ثابت که به
بوده اند اولاد عباس، زانکه نامی بو تراب
پيش تو حجاج ها را، آبرو باشد شرف
بدتر از چنگيز و تيمور، ظلم بيرون از حساب
خرم آن روزی که دانش، غالب و جهل را نگون
وارث فردای ميهن، دفن ترا در منجلاب
***
نهم فروردين ماه 1391
http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20120328102329.html

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

بهار دل انگيز: حسن جداری!

بهار دل انگيز!

حسن جداری















خون ميچکد از چنگ تو، ای شيخ تبهکار

ای دشمن آزادی وای عامل کشتار

بر خاک، بسی ريخته ای خون جوانان

ای ديو درون تيره وای قاتل خونخوار

جمهوری اسلامی منحوس تو، ای شيخ

بار وثمرش چيست بجز نکبت و ادبار؟

جمهوری غارتگری و دزدی و تاراج

جمهوری دزدان دغلباز زمين خوار

جمهوری رمّالی و جهل است و خرافات

جمهوری شيخان و فقيهان رياکار

در راس حکومت، همه اوباش و اراذل

يک مشت جنايتگر خونخواره وغدار

جمهوری حبس وترور وقتل وشکنجه

جمهوری آدمکشی و وحشت وکشتار

******

اين توده زحمتکش و با همت وبا عزم

تا چند به چنگال توای شيخ، گرفتار؟

بر کارگر و رنجبر و توده محروم

از دست تو، تا چند رسد اينهمه آزار؟

تا چند، عزيزان، همه در بند و به زنجير

تا چند، جوانان، همه آويخته بر دار؟

تا چند بر اين خيره سري، صبر وتحمل؟

بايد که به پايان رسد اين سلطه اشرار

اين خلق بپاخاسته،آرام نگيرد

تا برنکند ريشه اين فتنه خونبار

اين کاخ ستم، يکسره، ويران شود آخر

با قدرت اين توده رزمنده بيدار

اين شام سيه را، سحری هست بدنبال

خورشيد، به صد جلوه کند، چهره، نمودار

آنروز که با جنبش اين توده پر شور

کاخ ستم شيخ شد از ريشه، نگونسار

آنروز که رسم و ره بيداد، برافتاد

با رزم دليرانه و با حربه پيکار

انروز در اين ملک، بهاری است دل انگيز

بس لاله که بشکفته، بهر گلشن و گلزار

سر مستی وشور است به هر محفل ومجلس

پاکوبی و رقص است به هر برزن وبازار

تير ماه 1388

27 اسفند  1390

۱۳۹۱ فروردین ۳, پنجشنبه

کاشانه چون تو : فرزاد جاسمی!

کاشانه چون تو
 
فرزاد جاسمی

با اميد که سال نو در کاشانه آرزويي، نشانی از زندان و زندانبان و بيداد و ستم نباشد.

مرا هيچ جا نشد کاشانه چون تو
ضمادی بر دل ديوانه چون تو
در اقصای جهان بس ديدنی بود
نشد دل بهرشان پروانه چون تو
هزاران ماه رو هر سو خرامان
نديدی در ميان جانانه چون تو
سر زلف مرا هرگز نسيمی
نه در پاريس و لندن شانه چون تو
به ياد زنده رود لب تر ز دانوب
به الوان سفره ها نی دانه چون تو
شگفت انگيز کاخ و قصر زيبا
به هيچ جايی نکرد دل خانه چون تو
ز دست ساقيان شوخ و مهوش
نه هرگز جامی و پيمانه چون تو
دو چشم بر منظر بشکوه و دل را
نبودی بر زبان افسانه چون تو
ترا ريگ بيابان سنگ صحرا
ز گوهر برتر و مرجانه چون تو
به باغ دلگشا ياد از کويرت
عظيم تر کاخ ها ويرانه چون تو
به سير باغ های پر رياحين
غم عالم به دل غمخانه چون تو
به دهر آواره ام کوههای غم را
نه بزدايد ز دل ميخانه چون تو
چو من عاشق کجا کو را تمنا
دو ديده بنددش ريحانه چون تو
بهشت آرزو دل گر ببخشند
کجا بهرش شود کاشانه چون تو
***
دوم فروردين ماه 1391
آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى:
کاشانه چون تو فرزاد جاسمی
2012‑02‑29

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

گلِ من‌ای بهارِ آزادی!،از نودمیدن‌های پنهان…! و بی یار و بی د یار : برزین آذرمهر !

گلِ من‌ای بهارِ آزادی!،از نودمیدن‌های پنهان…! و بی یار و بی د یار : برزین آذرمهر !


گلِ من‌ای بهارِ آزادی!

 

همه جا را گرفته روحِ بهار

گرم رقص است لاله ی تبدار،

ای گل من تو هم شکو فه بر آر!

آمده ،

آمده،

دوباره بهار !

چون شقایق بجوش از دلِ کوه!

همچو نرگس بخند بر لب آب!

نغمه سر کن، بخوان دوباره به ناز،

زندگی را دوباره کن آغاز!

مژده‌ام ده

بگو که روز رسید!

شب سر آمد

بخنده شد خورشید!

گل من‌ای شکوفه ی شادی،

گل من‌ای بهار آزادی!

برزین آذرمهر

خرداد ۱۳۵۳

*********************************************

از نودمیدن‌های پنهان…


قلب زمین گرم است

این بار

شوق شکفتن دارد

انگار

از نو دمیدن‌های پنهان

از نو دویدن‌های خون

در پنجه‌های نازک و تردِ درختان

گویی هوایی تازه می‌خیزد

ازاین باغ!

گویی دگر بار

زیر نگاه‌های حسودِ اسبِ توفان

- بی‌اعتنا به زوزه‌های گرگ خون‌خوارِ زمستان-

دارد به آرامی بهاری نقش می‌بندد

در این باغ!

برزین آذرمهر

*******************************************************

 بی یار و بی د یار

اگر چه صبح بهارست و

آسمان گلفام

نهفته در دل خاکم چو دانه‌ای نا کام

نمی تپد

دگراین سینه در برم

آ رام

نشسته بر تن و جانم ستیز دانه و دام

چها نمی کشم ا ز این فراق بی‌فرجام

بهارگشت و

نشد بی‌تو هیچ حاصل من!

به سررسید در این غصه عمر باطل من!

بگو چگونه ننالم ز هجر یار و دیار

بگو چگونه نسوزم ز دوریت

گل من؟

هوای کوی تو دارد کبوتر دل من !


برزین آذر مهر

۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه

ننگ ابد : فرزاد جاسمی!

ننگ ابد
فرزاد جاسمی

ننگ ابد باد بر آن امتي، کز ستم و جهل حمايت کند
تحت هر آن اسم و شرايط دليل، سازش و تائيد جنايت کند
در طمع حور و بهشت نقد خود، راحت و آسايش ديگر فدا
دانش و علم خوار به اوهام شيخ، بی شک و انديشه کفايت کند
چشم خرد بندد و از روزگار، پند نگيرد و خدايان علم
تجربه ی دهر ز خاطر و خويش، قانع به چند کهنه روايت کند
خانه ی خود بيند و همسايه چون، سوزد و آوار شود بر سرش
ساکت و خاموش به آتش فروز، رحمتی و لطف و عنايت کند
عامل بدبختی خود را به چشم، بيند و انکار ز ره مصلحت
دامن غير گيرد و از ظلم غير، شکوه گری يا که شکايت کند
گوهر انسان نپذيرد ستم، بر خود و بر ساير هم گوهران
تا چه رسد طاعت و کرنش ز ديو، کو به بشر ظلم و خيانت کند
ننگ بر او کو ز تعصب زند، تيشه ی کين بر سر هم نوع خويش
راه خطا پيشه و در ادعا، صحبت عقل فهم و درايت کند
شاهد قتل باشد و غارت و چور، مملکت و مُلک چو بيغوله ای
قفل به دهان لب ز سخن دست ز کار، شيوه ی کسب پيش و رعايت کند
بدتر از آن طايفه مخبرست، آنکه ز همراه خود از بهر نان
بر در اهريمن بد خو به خاک، افتد و با خدعه سعايت کند
عّز و شرافت بنهد زير پاي، بهر يکی لقمه فدا هست و نيست
نام عبادت همه کردار زشت، در صف ظلم جای نهايت کند
حال ز کف کوکب فردا نگون، ارث به فرزند تباهی و جهل
بی خبر از آنکه در اين گير و دار، مام وطن خوار به غايت کند
ننگ ابد می خردی او به جان، لعنت و نفرين ز نوع بشر
غير پلشتی نبرد بهره کو، در ره سود ديو حمايت کند
***
بيست و ششم اسفند ماه 1390




http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20120316140912.html

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

بس که در این شب خونین...: برزین آذرمهر!



بس که در این شب خونین...


 


 


آسمان آ‌بی نیست،


                     سرخابی ست؛


بادلی سوخته در سوگِ هزاران اختر    


دیرگاهی ست که خون می گرید...



دل من پر تشویش،


راه پر رنجِ رهایی در پیش،


و به هرکوره رهی


                      گام به گام


شرزه ماری که زند،


                       بر جان نیش...


 


این میانه اما


ماه با نیزه ی نوری باریک


می خلاند یکریز


شرری در تنِ کوه،


کوه با پیکره‌ای  خون آلود


شیهه برمی کشد اما از خویش


در شب تیره نمی کاهد هیچ ...


پشت کوهانه ی کوهِ جادو


نعره هایی ز ستوه دریاست...



دل مجروح زمین


لیک غمین،


از بدِ حادثه هر شب خونی است،


هر چه‌اش در هر جا


در تب و دهشت سرخی ست


                                  فرو


هر چه اش در هر جا ،


غرقه در سوگ غریبی ست و


یا


زیر سیلابِ شکنجی


                       مدفون...     


بس که در این شبِ خونین           


یکریز،


مثل باران از ابر،


مثل شبنم از گل،


ازدمِ تیغِ جنون،


خون قلب عاشق


خون عاشق شد گان بیچون،


دل به آتش زدگان مفتون


شره


      شره


           به زمین


                  می ریزد!  


 



برزین آذرمهر

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

نقد خود : فرزاد جاسمی !

نقد خود
فرزاد جاسمی


نقد خودت گير و بهشت واگذار، بهر کسانی که تجارت کنند
تکيه بر افلاک زنند خدعه پيش، تا که خلايق همه غارت کنند
کم ز خرانند به عقل خون خلق، در ره آز همچو ددان پايمال
عشق به مسلخ به صليب عاشقان، ايزد مهر را سفارت کنند
راحت خود را طلبند در جهان، طاعت سرمايه و هر سلطه گر
در پی سود آتش جنگ شعله ور، قسمت دهر رنج و مرارت کنند
نان بربايند ز هر سفره اي، خانه ی زحمتکش و مزدور خراب
صدقه دهند لقمه ای زان خلق ز ره، برده و تمرين مهارت کنند
کعبه روند بتکده ای را طواف، باز چو آيند ز شيطان بتر
رهزن صد ساله فريبند ز کيد، نقش و تظاهر که زيارت کنند
پرسش اين توده نه کس پاسخي، زين همه عالم که فروشند بهشت
از چه در اين دهر سپنج زاهدان، ديو بتر قتل و شرارت کنند
بی گنهان کشته و گيرند حيات، زانکه خورد غصه ی هم نوع خود
از چه خداوند تو رخصت کسان، توطئه با نامش جسارت کنند
عهد توحش سپری بردگي، مرده و تاريخ بر آن مُهر سرخ
ليک خداوند تو هر دين فروش، گردن زن طوق اسارت کنند
عالم سلطه به جهان ظاهرا، بهره ز کودک نکشد طفل خُرد
غير فقيهان که به امر خداي، رهبر خلق اند و صدارت کنند
فخر کند شيخ که مولای او، جان بگرفته ست ز هفتصد به روز
نقل چنين قصه به هر محفلي، همچو يکی دد به حرارت کنند
توده به تحقير و به توهين خطاب، چونکه خدا را به جهان نايب اند
لذت وافر که دگر بندگان، کرنش و احساس حقارت کنند
علم بياموز ره دانش به پوي، کوکبه ی شيخ بسوزد خرد
عرصه ی سيمرغ بود بحر علم، با خردان درک عبارت کنند
دانش و اوهام نگنجند به هم، خانه و تو هر دو ز جهليد اسير
خرمن جهل سوز سفيهان چرا، جهل تو سرمايه تجارت کنند
***
بيست و يکم اسفند ماه 1390



http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20120311212832.html

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

اين چه بهشتيست؟ : فرزاد جاسمی!

اين چه بهشتيست؟

                                                                             

اين چه بهشتيست که افرشتگانش، آرزوی مرگ دمادم کنند
خلد برين را نه به گندم به جو، داده ز باغش همگی رم کنند
آمده از عدل و عدالت به تنگ، زين همه مهر خسته و دلگير و زار
سفره ی رنگين خداوند لگد، تازه به افيون نفس و دم کنند
خوشدل و شادان که پدر گندمي، بستد و اين باغ عفن را رها
در عوض خدمتی اين سان عظيم، سجده ی شکر بر گل آدم کنند
اين چه بهشتيست که در آن به پا، دار و صليبست و داغ و درفش
بيگنه افرشته به جرم سخن، مُثله و در ساغر او سَم کنند
کارگران را عوض مزد کار، بند و به صلابه کشد بهره کش
برزگران خوار و زنان را اسير، قسمت خلق گريه و ماتم کنند
اين چه بهشتيست که کودک در آن، خواب پدر بيند و بستر و نان
پنجه ی مرگ فقر به در تا سحر، کوبد و خلق پشت دوتا خم کنند
با همه تبليغ و تلاشی که شيخ، در ره مذهب کند و کيش و دين
پشت به خداوند و به شيطان پناه، تا شر شيخ از سر خود کم کنند
دست طلب پيش و به صدق و صفا، مقدم ابليس کشند انتظار
تا که از آن ياغی روز ازل، پرسش رفتن به جهنم کنند
اين چه بهشتيست که سيرند در آن، انگل و غارتگر و دزد و سفيه
مردم فرهيخته و زحمت و کار، گشنه و فخر در همه عالم کنند
که اهل بهشتند خدا بندگان، دين خدا راست از آنان به دهر
خواری بی حد بکشند وز ستم، آرزوی مرگ دمادم کنند
***
فرزاد جاسمی
پانزدهم اسفند ماه 1390


آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى:
اين چه بهشتيست؟ فرزاد جاسمی















2012‑02‑12