دریافتی:
۱۳۹۳ آبان ۲۷, سهشنبه
به يك عكس٬ به یاد عزت طبائیان٬ بفارسی و انگلیسی: مجید نفیسی
به يك عكس
To see the picture please click at:
۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه
سخن عشق: جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)
سخن عشق
ای دلرباترین عروسِ سرزمینهای بکر
بر بندیان ِ این شب ِ بیداد بُن بگو!
چندین و چند خوشه و خرمن ز ملک ِ عشق
گرد آوریم و بر سر راهت بگستریم
تا شور آفرینی رقص ِ پرناز ِ بهارانه ات را،
بر شاخسار ِ زمستانی و
شب گرفته ی دل ها،
و شکوفایی گلدانههای شبنم ِ پر ناز و کرشمه ات را،
بر کویرعطشان ِ جان ها،
درودی شایسته گفته باشیم؟!
*
ای دلاراترین عروس ِ سر زمینهای بکر
آغوش باز کن!
با بندیان ِ این شب ِ بی وصل
راز و نیاز کن!
با ما بگو
چندین و چند خرمن ِ گل ،باید
این زمان
از قلب ِ عاشقان،
تا ما به جان و دل
گرد آوریم وبر سرِ راهت بگستریم؟
جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)
۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه
من در ميانه ي دو موج زاده شدم٬ بفارسی و انگلیسی: مجید نفیسی
دریافتی:
من در ميانه ي دو موج زاده شدم
مجید نفیسی
من در ميانه ي دو موج بدنيا آمدم
و زندگيم بر ماسه ها نوشته شد.
شاعر نوجواني بودم با موي آشفته
كه در كرانه ي درياي خزر
اندوه خود را
در پستانهاي شادِ دختري پنهان ميكردم.
يك روز او
در نگاهِ پدرش گم شد.
من با خشم خود را بر شن كوبيدم
و گذاشتم تا موج
مرا بسوي دريا بكشاند.
آنگاه چون دانشجويي مبارز بازگشتم
و دور از نگاهِ گَشت
بر زمينه ي شنيِ يك جزر و مد
نوشتم: "زنده باد آزادي!
پايدار باد پيوندِ ماهيگيران و برنجكاران!"
اكنون مهاجري هستم گرم از نيم بطر ودكا
كه هفت سال جدايي خود را از ميهن
در پايابهاي اقيانوس آرام دفن ميكنم
و با هر شيشه ي خالي
كه بسوي ساحل بازمي گردد
فريادِ شادي سر مي دهم.
8 اوت 1990
I Was Born Between Two Waves
By Majid Naficy
I was born between two waves
And my life was written on sand.
I was a teenage poet with disheveled hair
Who on the Caspian shore
Hid my sorrows
In the happy breasts of a girl.
One day she disappeared
In her father’s gaze.
I threw myself at the sand in rage
And let the wave pull me toward the sea.
Then I returned as a defiant student
And far from the gaze of patrol
Wrote on the sandy surface of an intertidal zone:
“Long live Freedom!
Long last the union of fishermen and rice-growers!”
Now I am an immigrant
Warmed by a half bottle of vodka
Burying the sorrows of seven years in exile
In the shallow waters of the Pacific
And with each empty bottle
Returning to the shore
I let out a cry of joy.
August 8, 1990
۱۳۹۳ آبان ۲۱, چهارشنبه
۱۳۹۳ آبان ۲۰, سهشنبه
هرگز: جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)
هرگز
ھرگز نگردد این د ر،
بی عزم کارگر، بر پاشنه ی دگر !
ھرگز نگردد این د ر،
تا عنکبوت یأس ،بیوقفه می تند
برگردِ ما قفس!
ھرگز نگردد این د ر،
تا جغد انزوا،
هو هو کنان به در ، بیهوده می دهد
هر فرصتی هدر!
ھرگز نگردد این د ر،
تا پَر کَند، نفاق ، با دست اختناق ، از بالِ اتفاق!
ھرگز نگردد این د ر،
تا کاه ِ باد بَر، درشام ِ پر خطر،کوهی ست در نظر!
ھرگز نگردد این د ر،
تا دانشی دگر، در چنته ی بشر، ناگشته باور،
درمرز نیک و شر!
جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)
۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه
كودك و دريا٬ بفارسی و انگلیسی: مجید نفیسی
كودك و دريا
مجید نفیسی
دريا گفت: "كودك را به من بسپار!
گهواره ي امواج من
از دستهاي خسته ي تو زيبنده تر است."
"آزاد" در پتو و كلاهِ پُرچينَش
چون گُلي مي نمود
شُكفته بر سينه ي من.
خم شدم تا به صدفي
اين هرزه گوي پير را از خود برانم
شگفتا! بر سينه ي شني خاك
شيشه ي خالي آبجويي يافتم.
"آه اي دريا، دريا، دريا!
آيا ارمغان تو اين است؟
اين است آن موسايي كه از بارگاه فرعون برگرفتي
تا اين سوي اقيانوس
در پيش پاي من زمين بگذاري؟
از دستهاي هميشه گشوده ي ميهن
و شهرهاي شلوغ هند
و بيشه هاي بكرِ سرانديب
و آبهاي سبز گذشتي
تا اينچنين به ريشخندم بگيري؟
تُفي به ريش سفيدت!"
"آزاد" تكان نمي خورد
انگار به مكالمه ي من و دريا گوش مي داد.
شيشه ي خالي را پرتاب كردم
تكاني خورد و در موج ناپديد شد.
"من راهِ درازي آمده ام
از آبهاي گرم اقيانوس هند
تا تبعيدگاهم درين كرانه ي "آرام"
و اينك تو
كه ساحل را به ساحل پيوند ميدهي
چنين نمك به زخمَم مي پاشي؟
آخر اي هرزه گوي پير
در دستهاي خالي خود چه داري
كه به آن مي بالي؟
جز گوش ماهيهاي لب شكسته
جز شيشه هاي خالي؟
در گهواره ي امواج تو
از كودكانِ زندان و تبعيد خبري نيست
از قبر گمشده ي برادرم
از قلبِ تير خورده ي همسرم اثري نيست
نه نشاني از چشماني كه پژمرد
نه يادي از انقلابي كه افسرد.
بهارِ آزاديِ من كو؟
شورشِ خانه سازي
و جوششِ نفتگران كو؟
بستنِ كاخها
و گشودنِ آغوشها كو؟
شكستنِ وهم كهن
و ريختنِ طرح نو كو؟
از بنديانِ اوين چه خبر؟
از آوارگان جنگ
از آرزوهاي بي حاصل
از شهرهاي ويران
از كُردِ خون چكان
از زنِ كفن پوش؟
مرا بگو
كه اينهمه به انتظارت نشستم
مرا بگو
كه هر عصر به پيشوازت آمدم
تا بر زخمهاي خود مرهمي بيابم
ولي جز رفت و آمدِ امواجِ بي اعتناي تو
چه يافتم؟"
"ازاد" تكاني خورد
پتوي او را گشودم
چشمانش از هميشه درخشنده تر مي نمود.
"آه آزادِ من، آزاديِ من!
در سرزمين بيگانه به دنيا آمدي
در چشمانت اما
سوسويي از آن سرزمين دور مي بينم.
بر زخمهاي من مرهم خواهي گذاشت؟
از آرزوهاي من سخن خواهي گفت؟"
دستهايش را به اطراف مي چرخاند
گويا مي خواست چون رهبر اركستري توانا
به امواج خشمگين دريا
و حرفهاي ديوانه وار من
هماهنگي دهد.
"نه! اين سزاوار نيست
از آن همه آرزوهاي بربادرفته
شيشه ي خالي آبجويي به ارمغان آورده است
و اكنون از من مي خواهد
كه ترا اي كودكِ آرزوهاي آينده
به گهواره ي امواج او بسپارم.
اگر به آبت افكنم
ترا به بوشهر يا معشور خواهد رساند؟
در صندوقِ سربمُهرت
به تو شير خواهد داد؟
و آروغت را به موقع خواهد گرفت؟
ترا چون موسايي
به فرعون گِزيدگانِ آنسوي ساحل
به هديه خواهد داد؟
آه آزادِ من!
آيا ترا به كوچه هاي گرمازده
به باغهاي گُر گرفته
به دشتهاي خالي
به كوههاي خاموش خواهد برد
تا به پژواكِ قيل و قالِ كودكانه اي گوش دهي
كه روزگاري محفل دوستانه ي ما را آكنده بود
و اكنون در ميدانهاي تير
به خاموشي گرائيده است؟
آيا جوانه هاي تازه را خواهي ديد
و به كودكانِ نورسيده خواهي گفت
كه اين تبعيدي نخفته است
كه قلبِ او هنوز
با قلبِ آنان مي زند؟
بگو اگر چنين است
ترا به گهواره ي امواج او بسپارم
كه شايد فرعون، خود منم
و تو موسايي كه مرا وامي گذاري
تا طرحي نو دراندازي."
با دستهاي ناتوان خود
بر سينه ي شني خاك گودالي كندم
"آزاد" را در آن نهادم
و به آب زدم.
در هياهوي موج
فريادِ بچه ها را مي شنيدم
كه در تپه هاي اوين تيرباران شدند.
"نه اي دريا!
چرا گُلِ سينه ي خود را
به سوي تو پرتاب كنم؟
چرا خود موسايِ تو نباشم؟
مرا در گهواره ي امواج خود بپيچان
از نهنگها و كوسه هاي خود مترسان
از سرانديب و چين و ماچين بگردان
تا آبهاي خليج
تا دستهاي هميشه گشوده ي ميهن
تا آفتابِ عريان
تا سلامها و خسته نباشيها
تا كاسه هاي آبِ خنكِ دوستي؛
اي هرزه گوي پير!
اگر ترا اندك تواني هست
مرا فروبَر و به آنسو بازگردان."
به آبِ سبز كه رسيدم
برگشتم و نگاه كردم
"آزاد" در پتو و كلاهِ پُرچينَش
خفته مي نمود.
در موجِ خشمگين
ديگر چيزي نديدم.
ژوئن 1988
از دستهاي خسته ي تو زيبنده تر است."
"آزاد" در پتو و كلاهِ پُرچينَش
چون گُلي مي نمود
شُكفته بر سينه ي من.
خم شدم تا به صدفي
اين هرزه گوي پير را از خود برانم
شگفتا! بر سينه ي شني خاك
شيشه ي خالي آبجويي يافتم.
"آه اي دريا، دريا، دريا!
آيا ارمغان تو اين است؟
اين است آن موسايي كه از بارگاه فرعون برگرفتي
تا اين سوي اقيانوس
در پيش پاي من زمين بگذاري؟
از دستهاي هميشه گشوده ي ميهن
و شهرهاي شلوغ هند
و بيشه هاي بكرِ سرانديب
و آبهاي سبز گذشتي
تا اينچنين به ريشخندم بگيري؟
تُفي به ريش سفيدت!"
"آزاد" تكان نمي خورد
انگار به مكالمه ي من و دريا گوش مي داد.
شيشه ي خالي را پرتاب كردم
تكاني خورد و در موج ناپديد شد.
"من راهِ درازي آمده ام
از آبهاي گرم اقيانوس هند
تا تبعيدگاهم درين كرانه ي "آرام"
و اينك تو
كه ساحل را به ساحل پيوند ميدهي
چنين نمك به زخمَم مي پاشي؟
آخر اي هرزه گوي پير
در دستهاي خالي خود چه داري
كه به آن مي بالي؟
جز گوش ماهيهاي لب شكسته
جز شيشه هاي خالي؟
در گهواره ي امواج تو
از كودكانِ زندان و تبعيد خبري نيست
از قبر گمشده ي برادرم
از قلبِ تير خورده ي همسرم اثري نيست
نه نشاني از چشماني كه پژمرد
نه يادي از انقلابي كه افسرد.
بهارِ آزاديِ من كو؟
شورشِ خانه سازي
و جوششِ نفتگران كو؟
بستنِ كاخها
و گشودنِ آغوشها كو؟
شكستنِ وهم كهن
و ريختنِ طرح نو كو؟
از بنديانِ اوين چه خبر؟
از آوارگان جنگ
از آرزوهاي بي حاصل
از شهرهاي ويران
از كُردِ خون چكان
از زنِ كفن پوش؟
مرا بگو
كه اينهمه به انتظارت نشستم
مرا بگو
كه هر عصر به پيشوازت آمدم
تا بر زخمهاي خود مرهمي بيابم
ولي جز رفت و آمدِ امواجِ بي اعتناي تو
چه يافتم؟"
"ازاد" تكاني خورد
پتوي او را گشودم
چشمانش از هميشه درخشنده تر مي نمود.
"آه آزادِ من، آزاديِ من!
در سرزمين بيگانه به دنيا آمدي
در چشمانت اما
سوسويي از آن سرزمين دور مي بينم.
بر زخمهاي من مرهم خواهي گذاشت؟
از آرزوهاي من سخن خواهي گفت؟"
دستهايش را به اطراف مي چرخاند
گويا مي خواست چون رهبر اركستري توانا
به امواج خشمگين دريا
و حرفهاي ديوانه وار من
هماهنگي دهد.
"نه! اين سزاوار نيست
از آن همه آرزوهاي بربادرفته
شيشه ي خالي آبجويي به ارمغان آورده است
و اكنون از من مي خواهد
كه ترا اي كودكِ آرزوهاي آينده
به گهواره ي امواج او بسپارم.
اگر به آبت افكنم
ترا به بوشهر يا معشور خواهد رساند؟
در صندوقِ سربمُهرت
به تو شير خواهد داد؟
و آروغت را به موقع خواهد گرفت؟
ترا چون موسايي
به فرعون گِزيدگانِ آنسوي ساحل
به هديه خواهد داد؟
آه آزادِ من!
آيا ترا به كوچه هاي گرمازده
به باغهاي گُر گرفته
به دشتهاي خالي
به كوههاي خاموش خواهد برد
تا به پژواكِ قيل و قالِ كودكانه اي گوش دهي
كه روزگاري محفل دوستانه ي ما را آكنده بود
و اكنون در ميدانهاي تير
به خاموشي گرائيده است؟
آيا جوانه هاي تازه را خواهي ديد
و به كودكانِ نورسيده خواهي گفت
كه اين تبعيدي نخفته است
كه قلبِ او هنوز
با قلبِ آنان مي زند؟
بگو اگر چنين است
ترا به گهواره ي امواج او بسپارم
كه شايد فرعون، خود منم
و تو موسايي كه مرا وامي گذاري
تا طرحي نو دراندازي."
با دستهاي ناتوان خود
بر سينه ي شني خاك گودالي كندم
"آزاد" را در آن نهادم
و به آب زدم.
در هياهوي موج
فريادِ بچه ها را مي شنيدم
كه در تپه هاي اوين تيرباران شدند.
"نه اي دريا!
چرا گُلِ سينه ي خود را
به سوي تو پرتاب كنم؟
چرا خود موسايِ تو نباشم؟
مرا در گهواره ي امواج خود بپيچان
از نهنگها و كوسه هاي خود مترسان
از سرانديب و چين و ماچين بگردان
تا آبهاي خليج
تا دستهاي هميشه گشوده ي ميهن
تا آفتابِ عريان
تا سلامها و خسته نباشيها
تا كاسه هاي آبِ خنكِ دوستي؛
اي هرزه گوي پير!
اگر ترا اندك تواني هست
مرا فروبَر و به آنسو بازگردان."
به آبِ سبز كه رسيدم
برگشتم و نگاه كردم
"آزاد" در پتو و كلاهِ پُرچينَش
خفته مي نمود.
در موجِ خشمگين
ديگر چيزي نديدم.
ژوئن 1988
http://www.iroon.com/irtn/blog/5321/
Child and the Sea
by
Majid Naficy
The sea said: "Surrender the child
The cradle of my waves is more deserving than your weary arms."
Azad in his blanket and ruffled cap
Looked like a flower
Blooming on my chest.
I bent to pick up a shell
To chase this old babbler.
Surprise! I found an empty beer bottle
On the sandy crust of the ground:
"Oh, sea, sea, sea
Is this your gift to me?
Is this that Moses
Whom you picked up from Pharaoh's court
To place at my feet
On this side of the ocean?
You passed from the open arms of my homeland,
Crowded cities of India,
Virgin jungles of Ceylon
And vast green waters
Just to mock me!
I spit on your white beard!"
Azad was calm
As if he was listening
To my conversation with the sea.
I threw away the empty bottle.
It bounced and disappeared in a wave:
"I have come from far away
From the warm waters of the Indian ocean
To my exile on this Pacific side
And now you, who connect shore to shore
Pour salt on my wounds.
Oh, you old babbler!
What do you have in your hands
That dares you to boast?
Only jagged shells and empty bottles.
In the cradle of your waves
There's no place for children of prison and exile.
There is no sign of the lost tomb of my brother
Or the shattered heart of my executed wife.
No trace of my eyes that became impaired
No remembrance of the Revolution that was crushed.
Where is my Spring of Freedom?
Where is the rebellion of shack-builders
And the uprising of petroleum workers?
Where is the shutting down of palaces
And opening of welcoming arms?
Where is the destruction of old illusion
And the creation of new vision?
What news of Evin prisoners
Or of war refugees,
Barren dreams and ruined cities,
Bleeding Kurds and shrouded women?
Curse me who waited so long
Coming every evening to welcome you
And find a remedy for my wounds
But what have I found?
Only the movement of your heedless waves."
Azad moved,
I opened his blanket
His eyes seemed brighter than ever before:
"Oh, my Azad!*
My freedom!
You came into the world
In a foreign country
But, I see in your eyes
A flickering light of my homeland.
Will you sooth my wounds?
And speak of my dreams?"
Azad waved his hands
Like a capable conductor
As if he wanted to create harmony
Between the raving waves and my frantic talk:
"No, it's not fair!
Of all those bygone dreams
It has brought back an empty beer bottle.
Now I'm to surrender the child of my hope
To the cradle of its waves.
If I throw you into the water
Will it carry you to Bushehr or Mashur?
In your sealed box
Will it feed you milk
And burp you on time ?
Will it give you, as a Moses
To the people on the other shore?
Ah,my Azad!
Will it take you
To the sun-drenched alleys,
To the burned-out gardens,
To the empty plains
And the silent mountains
So that you listen to the echo
Of the child-like banter
Which once filled our friendly circle
And now is silenced in the execution fields?
Will you see the new shoots
And will you say to the tiny infants
That this exile is not sleeping
And his heart still beats with theirs?
Tell me whether this is so
I will then throw you into the water.
Perhaps I am a Pharaoh myself
And you a Moses,
Who will abandon me
To create a new vision."
With my weak hands,
I dug a pit to shelter Azad.
And I slipped into the water
In the fury of the waves
I heard the outcries of my pals
Who were executed in the Evin hills:
"No!
Why should I throw my chest-flower
Toward you, oh sea?
Why should I not be Moses?
Wrap me in the cradle of your waves
And do not scare me
With your whales and sharks.
Carry me beyond China, India and Ceylon
To the waters of the Persian Gulf
To the ever welcoming arms of my homeland
To the naked sun
To the `hi there`s and `howdy`s
To the cool water jugs of friendship.
Oh, you old babbler
If there is a shred of strength in you
Swallow me and take me back to the other side."
When I reached the green water
I turned back and looked at Azad
In his blanket and ruffled cap.
He seemed to be asleep.
In the raging wave I saw nothing else.
July 1988
*- Azad means “free” in Persian.
Child and the Sea
by
Majid Naficy
The sea said: "Surrender the child
The cradle of my waves is more deserving than your weary arms."
Azad in his blanket and ruffled cap
Looked like a flower
Blooming on my chest.
I bent to pick up a shell
To chase this old babbler.
Surprise! I found an empty beer bottle
On the sandy crust of the ground:
"Oh, sea, sea, sea
Is this your gift to me?
Is this that Moses
Whom you picked up from Pharaoh's court
To place at my feet
On this side of the ocean?
You passed from the open arms of my homeland,
Crowded cities of India,
Virgin jungles of Ceylon
And vast green waters
Just to mock me!
I spit on your white beard!"
Azad was calm
As if he was listening
To my conversation with the sea.
I threw away the empty bottle.
It bounced and disappeared in a wave:
"I have come from far away
From the warm waters of the Indian ocean
To my exile on this Pacific side
And now you, who connect shore to shore
Pour salt on my wounds.
Oh, you old babbler!
What do you have in your hands
That dares you to boast?
Only jagged shells and empty bottles.
In the cradle of your waves
There's no place for children of prison and exile.
There is no sign of the lost tomb of my brother
Or the shattered heart of my executed wife.
No trace of my eyes that became impaired
No remembrance of the Revolution that was crushed.
Where is my Spring of Freedom?
Where is the rebellion of shack-builders
And the uprising of petroleum workers?
Where is the shutting down of palaces
And opening of welcoming arms?
Where is the destruction of old illusion
And the creation of new vision?
What news of Evin prisoners
Or of war refugees,
Barren dreams and ruined cities,
Bleeding Kurds and shrouded women?
Curse me who waited so long
Coming every evening to welcome you
And find a remedy for my wounds
But what have I found?
Only the movement of your heedless waves."
Azad moved,
I opened his blanket
His eyes seemed brighter than ever before:
"Oh, my Azad!*
My freedom!
You came into the world
In a foreign country
But, I see in your eyes
A flickering light of my homeland.
Will you sooth my wounds?
And speak of my dreams?"
Azad waved his hands
Like a capable conductor
As if he wanted to create harmony
Between the raving waves and my frantic talk:
"No, it's not fair!
Of all those bygone dreams
It has brought back an empty beer bottle.
Now I'm to surrender the child of my hope
To the cradle of its waves.
If I throw you into the water
Will it carry you to Bushehr or Mashur?
In your sealed box
Will it feed you milk
And burp you on time ?
Will it give you, as a Moses
To the people on the other shore?
Ah,my Azad!
Will it take you
To the sun-drenched alleys,
To the burned-out gardens,
To the empty plains
And the silent mountains
So that you listen to the echo
Of the child-like banter
Which once filled our friendly circle
And now is silenced in the execution fields?
Will you see the new shoots
And will you say to the tiny infants
That this exile is not sleeping
And his heart still beats with theirs?
Tell me whether this is so
I will then throw you into the water.
Perhaps I am a Pharaoh myself
And you a Moses,
Who will abandon me
To create a new vision."
With my weak hands,
I dug a pit to shelter Azad.
And I slipped into the water
In the fury of the waves
I heard the outcries of my pals
Who were executed in the Evin hills:
"No!
Why should I throw my chest-flower
Toward you, oh sea?
Why should I not be Moses?
Wrap me in the cradle of your waves
And do not scare me
With your whales and sharks.
Carry me beyond China, India and Ceylon
To the waters of the Persian Gulf
To the ever welcoming arms of my homeland
To the naked sun
To the `hi there`s and `howdy`s
To the cool water jugs of friendship.
Oh, you old babbler
If there is a shred of strength in you
Swallow me and take me back to the other side."
When I reached the green water
I turned back and looked at Azad
In his blanket and ruffled cap.
He seemed to be asleep.
In the raging wave I saw nothing else.
July 1988
*- Azad means “free” in Persian.
۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه
دختر اصفهان: مجید نفیسی
دریافتی:
پس از شنيدن خبر اسيدپاشي به زنان اصفهان
دختر اصفهان! دوستت دارم
بخاطر جسارتِ زيبايت.
اگر بايد چادر سر كني
مي گذاري تا روي شانه ات فروبلغزد.
اگر بايد روسري به سر اندازي
مي گذاري تا فرق سرت پس نشيند.
آن كس كه بايد رو بگيرد
مردكِ بيماري ست
كه امروز ريش و دستار گذاشته
تا ناتوانيَش را بپوشاند.
اگر از آسمان اسيد ببارد
يا از زمين خون بجوشد
دختر اصفهان!
چهره ي زيبايت را مپوشان
دست دلدارت را بگير
از كنار رودخانه ي بي آب بگذر
و با آن لهجه ي شيرينت
از دوست داشتن بگو.
20 اكتبر 2014
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
دختر اصفهان! دوستت دارم
بخاطر جسارتِ زيبايت.
اگر بايد چادر سر كني
مي گذاري تا روي شانه ات فروبلغزد.
اگر بايد روسري به سر اندازي
مي گذاري تا فرق سرت پس نشيند.
آن كس كه بايد رو بگيرد
مردكِ بيماري ست
كه امروز ريش و دستار گذاشته
تا ناتوانيَش را بپوشاند.
اگر از آسمان اسيد ببارد
يا از زمين خون بجوشد
دختر اصفهان!
چهره ي زيبايت را مپوشان
دست دلدارت را بگير
از كنار رودخانه ي بي آب بگذر
و با آن لهجه ي شيرينت
از دوست داشتن بگو.
20 اكتبر 2014
"And yet it does turn!" Galileo Galilei (1564-1642)
۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه
۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه
دریافتی:
به ايرانيان در تبعيد
مجید نفیسی
كي كشتي خود را به آتش مي كشيم؟
ديرگاهيست كه درين بندرگاه لنگر گرفته ايم
و توفانهاي دريايي در روح ما لانه كرده اند.
دستهايمان از طنابهاي سنگين جدا نمي شوند
و چشمانمان بجز سپيدي نمك نمي بينند.
مرگ با آب دهانهامان درآميخته است
و با هيچ دهانشويه اي پاك نمي شود.
موشهاي موذي، يادنامه هايمان را جويده اند
و در سرتاسر عرشه رد پاي آنها ديده ميشود.
پرندگان ديگر بر فراز دكلها چرخ نمي زنند
و خرده هاي نان
يادآور هيچ خاطره اي نيست.
همسرانمان ديرگاهيست كه عرشه را ترك كرده اند
و كودكانمان در وِلوِله ي باد گم شده اند.
آتش افروزِ ما كجاست؟
تا با كشيدن كبريتي
بادبانهاي نخ نما را به آتش كشاند
و راه دهد تا آتشِ پاك
رهنامه هاي كهن را خاكستر سازد.
بگذار دريا را به دريا واگذاريم
و سفرنامه ي "سندبادِ بحري" را بسوزانيم.
بر اين ساحلِ سخت بايد ايستاد
و استواري زمين را زيرِ پاي خود آزمود.
آيا در ميان ما
زني چون "روما"* يافت نمي شود
تا اين كشتي كهنه را به آتش بكشاند؟
او را بگو كه بپاخيزد
و پيش از اين كه كركسان
بر پيكرهامان به رقص درآيند
بگو كه بيايد
تا در درخششِ چشمان وحشيَش
ايرانشهرِ كوچك خود را ببينيم
كه در كرانه ي آبهاي "آرام"
آرام آرام از دستهاي ما مي رويد.
17 فوريه 2000
*- به روايت پلوتارك، تاريخ نويس يوناني - رومي، پس از اينكه بازماندگانِ
شهرِ سقوط كرده ي تروا به ايتاليا رسيدند، زني بنام "روما" كشتي ها را به
آتش كشيد تا تبعيديان را وادار كند كه از ادامه ي سفر دريايي دست برداشته
و در آنجا شهر جديدي بنام رُم بسازند.
كي كشتي خود را به آتش مي كشيم؟
ديرگاهيست كه درين بندرگاه لنگر گرفته ايم
و توفانهاي دريايي در روح ما لانه كرده اند.
دستهايمان از طنابهاي سنگين جدا نمي شوند
و چشمانمان بجز سپيدي نمك نمي بينند.
مرگ با آب دهانهامان درآميخته است
و با هيچ دهانشويه اي پاك نمي شود.
موشهاي موذي، يادنامه هايمان را جويده اند
و در سرتاسر عرشه رد پاي آنها ديده ميشود.
پرندگان ديگر بر فراز دكلها چرخ نمي زنند
و خرده هاي نان
يادآور هيچ خاطره اي نيست.
همسرانمان ديرگاهيست كه عرشه را ترك كرده اند
و كودكانمان در وِلوِله ي باد گم شده اند.
آتش افروزِ ما كجاست؟
تا با كشيدن كبريتي
بادبانهاي نخ نما را به آتش كشاند
و راه دهد تا آتشِ پاك
رهنامه هاي كهن را خاكستر سازد.
بگذار دريا را به دريا واگذاريم
و سفرنامه ي "سندبادِ بحري" را بسوزانيم.
بر اين ساحلِ سخت بايد ايستاد
و استواري زمين را زيرِ پاي خود آزمود.
آيا در ميان ما
زني چون "روما"* يافت نمي شود
تا اين كشتي كهنه را به آتش بكشاند؟
او را بگو كه بپاخيزد
و پيش از اين كه كركسان
بر پيكرهامان به رقص درآيند
بگو كه بيايد
تا در درخششِ چشمان وحشيَش
ايرانشهرِ كوچك خود را ببينيم
كه در كرانه ي آبهاي "آرام"
آرام آرام از دستهاي ما مي رويد.
17 فوريه 2000
*- به روايت پلوتارك، تاريخ نويس يوناني - رومي، پس از اينكه بازماندگانِ
شهرِ سقوط كرده ي تروا به ايتاليا رسيدند، زني بنام "روما" كشتي ها را به
آتش كشيد تا تبعيديان را وادار كند كه از ادامه ي سفر دريايي دست برداشته
و در آنجا شهر جديدي بنام رُم بسازند.
To Iranians in Exile
by
Majid Naficy
When will we set fire to our ship?
Long have we anchored in this port
And storms have dwelt in our souls,
Our fingers do not relinquish heavy ropes
And our eyes cannot see but whiteness of salt.
Death has mixed with our saliva
And cannot be removed by any mouthwash.
Sly rats have chewed our chronicles
And their footprints can be seen throughout the deck.
Seagulls no longer whirl around the masts
And crumbs of bread do not evoke any memory.
Our mates have left the board a long ago
And our children are lost in the howling wind.
Where is an arsonist?
Who by striking a match
Sets fire to our shabby sails
And paves the way to the purifying fire
Turning the old maps into ashes.
Let us leave the sea to the sea
And burn Sindbad's book of sea voyages.
We must stand on this rocky shore
And feel the earth's firmness under foot.
Is there not a Roma* among us
Who can set fire to this old ship?
Tell her to stand on her feet
And before vultures
Dance on our corpses,
Tell her to rise
So in the light of her wild eyes
We see our Little Iran
Growing gradually out of our hands
On the shore of the Pacific.
February 17, 2000
*- According to Plutarch, the Greek-Roman historian, when the
survivors of the falling city of Troy reached Italy, a woman by the
name of Roma set fire to their ships and forced them to give up their
voyage and build the city of Rome as their new homeland.
Long have we anchored in this port
And storms have dwelt in our souls,
Our fingers do not relinquish heavy ropes
And our eyes cannot see but whiteness of salt.
Death has mixed with our saliva
And cannot be removed by any mouthwash.
Sly rats have chewed our chronicles
And their footprints can be seen throughout the deck.
Seagulls no longer whirl around the masts
And crumbs of bread do not evoke any memory.
Our mates have left the board a long ago
And our children are lost in the howling wind.
Where is an arsonist?
Who by striking a match
Sets fire to our shabby sails
And paves the way to the purifying fire
Turning the old maps into ashes.
Let us leave the sea to the sea
And burn Sindbad's book of sea voyages.
We must stand on this rocky shore
And feel the earth's firmness under foot.
Is there not a Roma* among us
Who can set fire to this old ship?
Tell her to stand on her feet
And before vultures
Dance on our corpses,
Tell her to rise
So in the light of her wild eyes
We see our Little Iran
Growing gradually out of our hands
On the shore of the Pacific.
February 17, 2000
*- According to Plutarch, the Greek-Roman historian, when the
survivors of the falling city of Troy reached Italy, a woman by the
name of Roma set fire to their ships and forced them to give up their
voyage and build the city of Rome as their new homeland.
۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه
من عاشق پر بسته ام، پرواز را دل بسته ام (به آزادی (۱)): مهران زنگنه
من عاشق پر بسته ام، پرواز را دل بسته ام
(به آزادی (۱))
مهران زنگنه
من عاشق پر بسته ام،
پرواز را دل بسته ام
آتش بزن بر بند
من، آتش بزن بر جان من
آتش بگیرد چون دلم، پرمی زنم، ای جان
من
گر مُرده ام، آتش
کُنَد پُر زنده ام
در آسمانِ قهقهه
رقصی و من رقصان شوم
می پربگیرد جان
من، چون ذره ای
در آسمان
می پرزنم من لحظه ای
تا خندی و خندان شوم
خنده تویی، خنده
به لب، خندان شوم
اشک شوی، چشم شوم
بی تو ز دنیا می روم
با تو به دنیا می
شوم
بی تو شوم من
نیستی
بی تو خلاء، با
تو ملاء
بی تو سکون و
سرنگون
بی تو منم آن
واژگون
با تو که هستم
چون توام
رویای ی من،
رویای ی من
این عاشق پر بسته
را،
پرواز را دل
بسته را، با خود ببر
رویای رویاهای
من
۱۳۹۳ مهر ۲۲, سهشنبه
ایران: داریوش لعل ریاحی
دریافتی:
ایران
من در هیاهو گم شدم ، بر خیز پیدا کن مرا
آیینه ِ قلب ِ توام ، جان شو ، هویدا کن مرا
هستم ، اگر در چالشم، شرم از تبارت می کشم
از کورُش و از آرشم ، آزاد و بر پا کن مرا
از آن چه بر من کرد اثر ، سی سال و اندی بی خبر
خشکیده کوه و دشت و بَر ، وقت است احیا کن مرا
رفتی درفش انداختی ، خورشید و شیرش باختی
مضمون تازی ساختی ، تا هست ، حاشاکن مرا
از مهرگانم کو اثر ، ایام ِ سور و کَر و فَر
رخت ِ عزا کردی به بر ، ره جو ، شکوفا کن مرا
جنگل سراسر خانه شد ، سهم ِ دو صد دُردانه شد
انگارها شاهانه شد ، ای کور ، بینا کن مرا
هر مذهبی نقشی ز دل ، ایمان مردم را بِهل
فارغ ز رنگ و آب و گِل ، با مهر پویا کن مرا
یا دَ م ز آزادی نزن ، یا مرد ِ میدان شو به فَن
غول ِ ستم را بَر فکن ، من را بکُش ما کن مرا
از این قبای ِ غم درآ ، این وعده هایند آشنا
اینک که ما هستی بیا ، ایران ِ فردا کن مرا
داریوش لعل ریاحی
19مهر 1393
Dlr1266@hotmail.com
۱۳۹۳ مهر ۲۰, یکشنبه
۱۳۹۳ مهر ۱۸, جمعه
ماهیگیر ژاپنی٬ به فارسی و ترکی: ناظمِ حکمت تقدیم به قهرمانان زن و مرد کوبانی!: بهرام رحمانی
تقدیم به قهرمانان زن و مرد کوبانی!
ترجمه این شعر «ناظم حکمت» را به قهرمانان زن و مرد کانتون کوبانی تقدیم می کنم که در برابر حملات وحشیانه نیروهای «خلافت اسلامی» (داعش)، با قامتی استوار و سرافراز برای آزادی، برابری و حفظ حرمت و موجودیت انسانی خود و جامعه شان می جنگند.
بهرام رحمانی
JAPON BALIKÇISI
ماهیگیر ژاپنی
ناظمِ حکمت
مرگِ ابری بر سرِ دریا
زیرِ سرِ یک جوانِ ماهیگیرِ ژاپنی ست
این آواز را من از دوستان اش شنیده ام
در اقیانوسِ آرام
در شبی زردگونِ زرد.
ماهی گرفتیم، هر که خورد، مرد.
دست مان را هر که گرفت مرد .
کشتی مان: تابوت سیاه،
هرکه می آید روی عرشه این کشتی، زود می میرد.
ماهی گرفتیم، هر که خورد، مرد،
نه بیهنگام، امّا آهسته و آرام،
گوشت شان میپوسد، از هم می پاشد.
ماهی گرفتیم، هر که خورد، مرد.
دست مان را هر که گرفت مرد.
در نمک باران، در آفتابِ خسته
این وفادار، این پرکار
دست مان را هر که گرفت مرد.
نه بی هنگام، امّا آهسته و آرام گوشت شان،
آهسته و آرام می پوسد و ازهم می پاشد.
دست مان را هر که گرفت مرد...
چشم بادامی، فراموشم کن.
کشتی مان: تابوت سیاه،
هرکه می آید روی عرشه این کشتی، می میرد.
ابر از سرِ مان گذشت.
چشم بادامی، فراموشم کن.
دورِ شانه های من آویزان نشو، گل من،
مرگِ از رهگذارِ من، دامن گیرِ تو می شود.
چشم بادامی، فراموشم کن.
کشتی مان: تابوت سیاه.
چشم بادامی، فراموشم کن.
پوسیده تر از تخم مرغِ پوسیده،
کودکِ مرا تو خواهی زاد.
کشتی مان: تابوت سیاه
دریامان: دریای مرده.
انسان ها، آهای، کجایید،
کجایید؟
1956
JAPON BALIKÇISI
Denizde bir bulutun öldürdüğü
Japon balıkçısı genç bir adamdı.
Dostlarından dinledim bu türküyü
Pasifik'te sapsarı bir akşamdı.
Japon balıkçısı genç bir adamdı.
Dostlarından dinledim bu türküyü
Pasifik'te sapsarı bir akşamdı.
Balık tuttuk yiyen ölür.
Elimize değen ölür.
Bu gemi bir kara tabut,
lumbarından giren ölür.
Elimize değen ölür.
Bu gemi bir kara tabut,
lumbarından giren ölür.
Balık tuttuk yiyen ölür,
birden değil, ağır ağır,
etleri çürür, dağılır.
Balık tuttuk yiyen ölür.
birden değil, ağır ağır,
etleri çürür, dağılır.
Balık tuttuk yiyen ölür.
Elimize değen ölür.
Tuzla, güneşle yıkanan
bu vefalı, bu çalışkan
elimize değen ölür.
Birden değil, ağır ağır,
etleri çürür, dağılır.
Elimize değen ölür...
Tuzla, güneşle yıkanan
bu vefalı, bu çalışkan
elimize değen ölür.
Birden değil, ağır ağır,
etleri çürür, dağılır.
Elimize değen ölür...
Badem gözlüm, beni unut.
Bu gemi bir kara tabut,
lumbarından giren ölür.
Üstümüzden geçti bulut.
Bu gemi bir kara tabut,
lumbarından giren ölür.
Üstümüzden geçti bulut.
Badem gözlüm beni unut.
Boynuma sarılma, gülüm,
benden sana geçer ölüm.
Badem gözlüm beni unut.
Boynuma sarılma, gülüm,
benden sana geçer ölüm.
Badem gözlüm beni unut.
Bu gemi bir kara tabut.
Badem gözlüm beni unut.
Çürük yumurtadan çürük,
benden yapacağın çocuk.
Bu gemi bir kara tabut.
Bu deniz bir ölü deniz.
İnsanlar ey, nerdesiniz?
Nerdesiniz?
Badem gözlüm beni unut.
Çürük yumurtadan çürük,
benden yapacağın çocuk.
Bu gemi bir kara tabut.
Bu deniz bir ölü deniz.
İnsanlar ey, nerdesiniz?
Nerdesiniz?
(1956)
اشتراک در:
نظرات (Atom)


![majid-nafisi-c[1]](https://eshtrak.files.wordpress.com/2014/11/majid-nafisi-c1.jpg)












